97/07/15
بسم الله الرحمن الرحیم
برهان اول و دوم بر اشتراک معنوی وجود (صلاحیت مقسم واقع شدن وجود برای وجودهای خاص، وحدت مفهوم عدم)/غرر در اشتراک وجود /مقصد اول در امور عامه، فریده اول در وجود و عدم
موضوع: مقصد اول در امور عامه، فریده اول در وجود و عدم/غرر در اشتراک وجود /برهان اول و دوم بر اشتراک معنوی وجود (صلاحیت مقسم واقع شدن وجود برای وجودهای خاص، وحدت مفهوم عدم)
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
حکمت شرح منظومه صفحه پانزده، سطر نهم:
«و الدليل عليه من وجوه الأول ما أشير إليه بقولنا (يعطي اشتراكه) أي اشتراك الوجود معنى (صلوح المقسم) بأن يقسم الوجود إلى وجود الواجب و وجود الممكن و وجود الممكن إلى وجود الجوهر و وجود العرض و هكذا. و المقسم لا بد و أن يكون مشتركا بين الأقسام. و الثاني...»[1]
دیروز بحث در اشتراک وجود را توضیح دادیم و معلوم شد که مفاد این اصطلاح چیست. گفتیم منظور این است که مفهوم وجود مشترک است. شما از هر وجودی که این مفهوم را انتزاع کنید، همان معنایی را میفهمید که در انتزاع از وجود دیگر به ذهنتان رسیده بود. اینچنین نیست که از این وجود انتزاع کنید و معنایی به ذهن بیاید، از وجود دیگر انتزاع کنید و معنای دیگر به ذهن بیاید، بلکه همه وجودها یک معنا را به ذهن شما خطور میدهند. این معنای اشتراک معنوی وجود بود.
برهان اول بر اشتراک معنوی وجود (صلاحیت مقسم واقع شدن وجود برای وجودهای خاص)
حالا میخواهیم بر این مدعا استدلال کنیم. دلیل اولی که میآورند این است که ما میتوانیم وجود را مقسم قرار بدهیم برای وجودهای خاص؛ مثلاً بگوییم وجود یا وجود جوهری است یا وجود عرضی است. اول اینطور بگوییم: یا وجود واجب است یا وجود ممکن است؛ وجود ممکن هم یا جوهری است یا عرضی؛ وجود عرض هم یا مثلاً وجود فلان عرض است یا وجود فلان عرض است. میتوانیم وجود را به اقسامی تقسیم کنیم یعنی وجود را مقسمِ آن اقسام قرار بدهیم. مقسم همیشه مشتمل بر اقسام است و الّا تقسیم غلط است. یعنی شما اصلاً وقتی میخواهید تقسیم کنید، مقسم را میآورید و یک قیدی به آن اضافه میکنید، قسمی درست میشود؛ قید دیگری اضافه میکنید، قسم دیگر درست میشود. اصلاً تقسیم معنایش همین است که یک مقسم کلی بیاید با قیود مختلف، اقسام مختلف را نتیجه بدهد.
وقتی ما وجود را هم تقسیم میکنیم همینطور است. یعنی وجود وقتی میخواهد تقسیم بشود باز باید مقسمش (خود وجود) کلی باشد و شامل تمام اقسام بشود. وقتی ما میگوییم وجود یا واجب است یا ممکن، باید این معنای واحد تقسیم بشود به دو قسم. و الّا اگر از اول این معنا صلاحیت نداشته باشد که این دو قسم را در خودش واجد باشد، تقسیمش به این دو قسم باطل است. این معنا معنایی است که میتواند در مورد واجب هم باشد، در مورد ممکن هم باشد. باز اگر در مورد ممکن بود، میتواند در مورد جوهر باشد و میتواند در مورد عرض باشد. آن وقت است که به ما اجازه تقسیم داده میشود.
پس خود تقسیم نشان میدهد که مقسم عام است؛ مقسم میتواند تمام اقسام را شامل باشد و ما اقسام را از درون همین مقسم بیرون میآوریم. پس مقسم میشود عام، و اقسام میشوند خصوصیات همان مقسم. بنابراین در مورد بحث ما، وجود باید تمام وجودهایی را که در اقسام داریم شامل باشد تا بتواند به آنها تقسیم شود. یعنی باید وجود معنای عامی باشد که تمام وجودهای خاص را شامل بشود. از اینجا میفهمیم که مفهوم وجود در همه موجودات یکسان است، یعنی مشترک معنوی است.
این دلیل اول بود که روشن است. دلیل دو مقدمه دارد؛ مقدمه اول که صغری است این است: وجود تقسیم میشود به واجب و ممکن، ممکن هم تقسیم میشود به جوهر و عرض، جوهرش تقسیم میشود به اقسامی، عرضش تقسیم میشود به اقسامی که اینها تقسیمها ادامه پیدا میکند. این مقدمه اول که صغری است؛ وجود قابل تقسیم است به این اقسام. مقدمه دوم این است که در هر تقسیمی، مقسم باید جامع اقسام باشد. نتیجه این است که وجود در اینجا که ما تقسیم کردیم، جامع همه اقسام است؛ یعنی هم وجود واجب در آن است، هم وجود ممکن در آن است، هم وجود جوهر، هم وجود عرض، هم وجود افراد، همه در این وجود حاصلاند. پس وجود یک امر عام است، یک مشترک معنوی است که تمام اقسام را دارد. توجه کردید؟ استدلال کردیم؛ صغری داشتیم، کبری داشتیم، نتیجه گرفتیم عمومیت وجود نسبت به تمام اقسام را، بعد گفتیم اگر وجود نسبت به تمام وجودها عمومیت دارد، پس معلوم میشود همه وجودها در این وجود جمعاند. یعنی وجود، مشترک است بین همه، معناً مشترک بین همه است. این استدلال اول ما بود.
صفحه پانزده هستیم، سطر نهم.
شاگرد: مقسمها دو قسماند، مثل جوهر و عرض. جوهر مقسم است برای افراد خودش، عرض هم مقسم است برای افراد خودش. جوهر یک جامع ذاتی است برای اقسامش، ولی عرض جامع عنوانی است، شاید مستشکل برگردد بگوید شما مقسم...
استاد: ما الان بحث در ذاتی و عنوانی نداریم، بحث در مفهوم داریم. الان مفهوم را دارم تقسیم میکنم. این مفهوم باید مشترک باشد. مفهوم که دیگر جامع ذاتی نیست؛ مفهوم که اصلاً ذاتی هیچ مصداقی نیست؛ صدق میکند بر مصداق. این مفهوم باید تاب تقسیم به این اقسام را داشته باشد. چه وقتی تاب تقسیم دارد؟ وقتی که عام باشد. عام باشد یعنی مشترک معنوی باشد.
شاگرد: در جامع عنوانی میگویند یک جامعی هست، بر افراد هم صدق میکند ولی هیچ رابطهای با اقسام ندارد. ما از یک مقسمی داریم در اشتراک استفاده میکنیم که فقط رابطه عنوانی دارد با آن.
استاد: نه، اگر اینطوری میخواهید بگویید، ما میگوییم مفهوم وجود، ذاتی است برای همه مفاهیمی که از اقساماند. اگر وجودها را مصداق بگیرید، مفهوم از آن انتزاع میشود؛ اگر وجودها را مفهوم بگیرید، تقسیم است، اقسام هستند برای مفهوم عام. مفهوم عام را شما تقسیم میکنید به مفهومی که در واجب دارید، مفهومی که در ممکن دارید، مفهومی که در جوهر دارید، مفهومی که در عرض دارید. اقسامتان هم میشوند مفهوم، مقسمتان هم میشود مفهوم. آن وقت این مفهومی که مقسم است ذاتی است بر آن مفاهیمی که اقساماند؛ عنوان نمیگیرید. بله، اگر آن اقسام را وجودهای خارجی بگیرید، این مفهوم میشود عنوان برای آنها. ولی اگر آن اقسام، خودشان را مفهوم بگیرید، این مقسم میشود ذاتی برای آنها. حالا من عنوان گرفتم، چون تصور کردم که میخواهید انتزاع کنید و بعد قِسم قرار بدهید.
حالا انتزاع هم نکنید، بگویید که اقساماند. اقسامِ مفهوم وجود [عبارتاند از]: مفهوم وجود واجب، مفهوم وجود ممکن، مفهوم وجود جوهر، مفهوم وجود عرض تا آخر؛ اینها میشوند اقسام مفهوم وجود. این مفاهیم در آن مفهوم وجود هستند و همین باعث میشود که ما بتوانیم آن مفهوم وجود را به این مفاهیم تقسیم کنیم. اگر همه این مفاهیم در مفهوم وجود هستند، معلوم میشود مفهوم وجود مشترک بین اینها است. اینطوری بحث کنیم دیگر آن اشکال شما هم نمیآید. آن وقت مقسم میشود ذاتی برای اقسام.
شاگرد: در اعراض نگاه کنیم، اجناس عالیه هیچ رابطهای با هم ندارند، نُه تا عرض...
استاد: بنا بر قول بعضی. بنا بر قول میرداماد، عرض ذاتی است برای تمام نُه قسم. همانطور که جوهر ذاتی است برای پنج قسمش، عرض هم ذاتی است برای نُه قسمش. ایشان هم اصرار دارد که ابنسینا هم همین را میگوید؛ کلماتی از منطق شفا میآورد و ثابت میکند که ابنسینا میگوید دو مقوله بیشتر نداریم؛ یکی جوهر است و یکی عرضی. جوهر پنج نوع دارد، عرض هم نُه نوع دارد، هر دوی آنها هم ذاتیاند. ولی مشهور این است که جوهر ذاتی است برای مادونش؛ عرض عرضی است برای مادونش، ذاتی نیست؛ همانکه شما میگویید. این قولی که شما نقل میکنید، قول مشهور است.
شاگرد: ممکن نیست که از وحدت مقسم به وحدت اقسام برسیم، بله وحدت مقسم...
استاد: ما از وحدت مقسم به وحدت اقسام نرسیدیم، بلکه ما از وحدت مقسم به جامعیت مقسم رسیدیم. از وحدت مقسم خواستیم اثبات کنیم که این مقسم، جامعِ اقسام است؛ یعنی جامع آن مفاهیم است. اگر جامع مفاهیم است، معلوم میشود که مشترک بین آنها است. ما نخواستیم از وحدت مقسم به وحدت اقسام برسیم. ما خواستیم از وحدت مقسم به جامعیت این مقسم نسبت به اقسام برسیم، که این مقسم همه اقسام را در بردارد. اگر همه اقسام را در بر دارد، معلوم میشود که مشترک بین اقسام است، مشترک معنوی است. این را خواستیم استفاده کنیم.
شاگرد: این نتیجه که میگوییم مشترک بین اقسام است...
استاد: مشترک بین اقسام است یعنی چه؟ یعنی همه را دارد. نه اینکه همانطور که این مقسم واحد است، اقسام هم واحدند. ما نخواستیم از وحدت مقسم به وحدت اقسام برسیم؛ خواستیم از وحدت مقسم به جامعیت مقسم برسیم. مقسم همه این مفاهیم را در خودش جمع کرده است، یعنی مشترک است بین این مفاهیم.
شاگرد: وحدت اقسام در معنا هم نتیجه ما هم همین است دیگر! اقسام در یک معنایی با هم...
استاد: یعنی یعنی جامعیت این و مندرج شدن همه تحت این. همه اقسام مندرجاند تحت مقسم، مقسم هم شامل اقسام است، اقسام مندرجاند تحت مقسم. هر دو یکی است. این هر دو نشان میدهد جامعیت را. و ما از جامعیت خواستیم استفاده کنیم، استفاده دیگری نخواستیم بکنیم.
رد شبهه مصادره به مطلوب
شاگرد: مصادره به مطلوب نیست؟ یعنی که ما میگوییم مقسم در ضمن اقسام است، بعد میگوییم مشترک معنوی است.
استاد: مصادره به مطلوب در صورتی است که شما مطلوبتان را در یکی از مقدمات اخذ کنید. مطلوب شما چیست؟ اشتراک معنوی وجود. شما در کدام مقدمه، اشتراک معنوی وجود را آوردید؟ وقتی من گفتم وجود تقسیم میشود به این اقسام، این که مطلوب من نبود. گفتم هر تقسیمی قانونش این است، این هم که مطلوب من نبود. از این دو مقدمه استفاده کردم مطلوب را. خود مطلوب را در مقدمه نیاوردم. بله، مطلوب از این دو مقدمه گرفته شد. اگر گرفته شدن مطلوب از دو مقدمه مصادره باشد، همه براهین مصادرهاند.
شاگرد: اینکه میفرمایید مقسم در ضمن اقسام است، این خودش یعنی مشترک معنوی دیگر! اینکه شما میفرمایید که مفهوم وجود به عنوان مقسم وجود در ضمن تکتک...
استاد: در همهجا این هست، نه در بحث اشتراک معنوی. در همهجا اقسام در مقسم موجودند و مقسم جامع همه است. ما اصلاً کاری به اشتراک معنوی نداریم، کاری به وجود نداریم. در همه تقسیمها این هست، این یک قانون پذیرفته شده است. یک مقدمه کلی پذیرفته شده است. از این مقدمه داریم استفاده میکنیم. همیشه نتیجه شما در کبری هست، در همه دلایل. در همه دلایل نتیجهتان هست. وقتی میگویید زید انسان و کل انسان حیوان، بعد نتیجه میگیرید زید حیوان، زید حیوان در الانسان حیوان نیست؟! هست دیگر!
شاگرد: الان شما یک جایی را نشان بدهید که مقسم در ضمن افراد باشد و مشترک معنوی نباشد.
استاد: حالا بر فرض که باشد، همهجا نتیجه در مقدمه هست. در قیاس اقترانی، نتیجه بالقوه در مقدمات هست، در قیاس استثنایی که اصلاً عین نتیجه یا نقیض نتیجه در قیاس هست. عینش هست، در عین حال مصادره نیست.
شاگرد: این اشکال را میشود به نحو دیگر تقریر کرد که وارد باشد. به این صورت که بگوییم برای اثبات اشتراک معنوی، تکیه ما به این تقسیم است. حالا اگر یک نفر گفت از کجا معلوم که این تقسیم صحیح باشد؟ برای اثبات صحت این تقسیم، باید مشترک معنوی بودن مقسم را پذیرفته باشیم.
استاد: ما اصلاً بحث اشتراک معنوی را هم نداشته باشیم، این تقسیم را میکنیم. این تقسیم پذیرفته شده پیش همه است، چه به اشتراک معنوی قائل بشویم چه نشویم. شما میفرمایید که صغرای قیاس متوقف است بر نتیجه، نتیجه هم که متوقف است بر صغری، پس میشود دور، یا میشود مصادره. در همهجا نتیجه متوقف است بر مقدمات و مقدمات هم شامل نتیجه هستند. اگر این شمول را توقف معنا کنید، بله. مقدمات همیشه شامل نتیجهاند ولی توقف بر نتیجه ندارند. اگر شما این شامل بودن را به معنای توقف بگیرید و بگویید مقدمات متوقفاند بر نتیجه، نتیجه متوقف است بر مقدمات، خب دور است. ولی نتیجه متوقف است، لکن مقدمات متوقف نیستند، بلکه شاملاند. شامل بودن غیر از توقف است.
شاگرد: الان این تقسیم چرا صحیح است؟ چون همه مطرح کردهاند صحیح است؟ چون همه قبول کردهاند که ما نمیتوانیم...
استاد: نه اینکه چون همه قبول کردهاند؛ واقعاً صحیح است. یعنی شما نمیتوانید وجود را تقسیم کنید به وجود واجب و وجود ممکن؟! خودتان بگویید. آیا باید اشتراک ثابت بشود تا تقسیم کنید؟! اشتراک نتیجه گرفته میشود، نه اینکه این تقسیم مبتنی باشد بر اشتراک. شما تقسیم میکنید - اصلاً به اشتراک هم کار نداشته باشید - آیا میتوانید مفهوم وجود را تقسیم کنید به مفهوم وجود واجب و مفهوم وجود ممکن؟ این تقسیمش بدیهی است!
شاگرد: این موارد را هنوز ثابت نکردهایم. اینکه وجود اقسامی دارد، واجب دارد و ممکن دارد، بحثهای آتی است که متوقف بر اثبات اشتراک وجودند.
استاد: بحثهای آتی است ولی بحثهایی است که قبول میشود. مثلاً شما انسان را تقسیم کنید به زید و بکر و عمرو. این دلیل میخواهد؟ دلیل نمیخواهد دیگر! تقسیم میکنید یک کلی را به افرادش.
شاگرد: انسان بله، ولی...
استاد: این هم همینطور است. این مفهوم وجود هم کلی است نسبت به مفاهیم وجود واجب و ممکن و امثال ذلک. کلیِ آنها است و آنها فردش هستند. تقسیم کلی به فرد که دلیل نمیخواهد!
شاگرد: اگر ابوالحسن اشعری بگوید این تقسیم اشتباه است...
استاد: خودش هم این تقسیم را کرده است! نمیتواند بگوید اشتباه است. حالا شما به ایشان نسبت میدهید. خودش هم تقسیم کرده است، مفهوم وجود را تقسیم کرده به این مفاهیم خاصه. اصلاً کلی را نمیشود تقسیم نکرد به افرادش. کلی قابل تقسیم به افرادش است. مفهوم وجود، افرادی دارد: مفهوم وجود واجب، مفهوم وجود ممکن. این اقسام آن هستند، افراد آن هستند. تقسیم کلی به افراد که واضح است.
شاگرد: ما به عنوان کسی که تازه اصالت وجود را قبول کردهایم، با این نگاه میخواهیم نگاه کنیم سخت است.
استاد: اصالت وجود برای خارج است، وجود خارجی است. در اشتراک وجود ما داریم مفهوم را تقسیم میکنیم. اصلاً کاری به خارج نداریم. چه اصالت الماهوی باشید و چه اصالت الوجودی باشید، مفهوم وجود را داریم تقسیم میکنیم، نه واقع وجود و خارج وجود را. آن چیزی که اصیل است، در خارج اصیل است، نه مفهومش، مفهومش مورد بحث نیست.
شاگرد: اصالة الماهویها هم همین اشتراک مفهوم را قبول دارند؟
استاد: بله، اشتراک مفهوم را همه قبول دارند. بحث در اصالت وجود و اصالت ماهیت، بحث در وجود خارجی است، در مفهوم نیست. مفهوم وجود را همه قبول دارند، حصه وجود را همه قبول دارند، اشکال در فرد وجود است. این را بارها من عرض کردهام که اصالت الماهوی و اصالت الوجودی، هر دو به مفهوم وجود معتقدند، هر دو به حصه وجود هم معتقدند، بحثشان در فرد وجود است. آیا فرد خارجی برای وجود داریم یا نه؟ اصالت الوجودی میگوید بله، اصالت الماهوی میگوید نه. و الّا حصه وجود را داریم. وجود الانسان، این حصه وجود است.
مفهوم وجود را که برای وجودِ همه است، این را داریم، این را همه معتقدند. اختلاف در مفهوم وجود نیست، اختلاف در حصه وجود نیست، اختلاف در فرد وجود است در اصالت الوجود. آیا فرد وجود در خارج داریم یا نداریم؟ و ما الان بحث ما در فرد نیست، بحث ما در مفهوم است. بحث ما حتی در حصه هم نیست، بحث ما در مفهوم است. مفهوم کلی به اقسام خودش یعنی به افراد خودش تقسیم میشود. تقسیم کلی به افراد دلیل نمیخواهد، تقسیم کلی به افراد همهجا رایج است. و ما اینجا این کار را کردهایم. پس صغرای ما دلیل نمیخواهد. وقتی میگویم مفهوم وجود یا مفهوم وجود واجب است یا مفهوم وجود ممکن است، دارم کلی را به افراد تقسیم میکنم که دلیل نمیخواهد.
شاگرد: نتیجتاً قائل به تشکیک میشویم در خارج. وحدت وجود را نتیجه میگیریم، بعداً تشکیک وجود را نتیجه میگیریم.
استاد: وحدت مفهوم را نتیجه میگیریم، بعد هم تشکیک در مفهوم. اینها را دیروز من گفتم. دیروز همه اینها را گفتم. که چطور ما تشکیک را نتیجه میگیریم؛ کدام تشکیک؟ تشکیک در صدق یا تشکیک در خارج؟ اینها همه را توضیح دادم. عرض کردم که بحث دیروز من خیلی بحث مهمی بود؛ اگر چه به نظرتان میرسید که داریم خارج از بحث میگوییم، ولی خیلی بحث مهمی بود. اگر آن بحث دیروز روشن نباشد، تا آخر مسئله گنگ است. باید آن بحث دیروز حتماً برایتان روشن باشد.
شاگرد: اگر کسی بگوید در مثل وجود که داریم تقسیم میکنیم، در حقیقت داریم بیان معانی مختلف یک لفظ را میکنیم؛ اشتراک لفظی این است دیگر. یعنی همانجوری که میگوییم شیر یا شیر درنده است یا شیر فلان، این تقسیم در حقیقت نیست، بیان معانی لفظ است؛ اینجا هم در وجود که داریم میگوییم...
استاد: شما تقسیم میکنید مفهوم وجود را به مفهوم وجود واجب و مفهوم وجود ممکن. کاری هم ندارید که مفهوم چیست،که مفهوم وجود در واجب مثلاً ذات واجب است، مفهوم وجود در ممکن ذات ممکن است؛ به اینها کاری ندارید. شما دارید تقسیم میکنید مفهوم وجود را به مفهوم وجود واجب و مفهوم وجود ممکن؛ تقسیمتان درست هم هست. هر دو مفهوم در این مفهوم هست. حالا بعد میآیید میخواهید ببینید که وجود در خارج چه معنایی دارد. بله، ابوالحسن گفته است در مفهوم با ماهیت یکی است؛ میر سید شریف گفته است در خارج با ماهیت متحد است؛ کلام ابوالحسن اشعری را معنا کرده است. حالا آن اختلافی است که قبلاً هم به آن اشاره کردیم. که حالا میر سید شریف حرف درستی زده است؛ ولی آیا ابوالحسن اشعری هم همین را اراده کرده است یا نه؟ اینها بحثهایش گذشت قبلاً؛ نمیدانم، شاید دیروز بود، یک روز مطرح کردم.
شاگرد: در تقسیم، اقسام باید در عرض هم باشند، ولی اینجا اینجور نیست. وقتی ما وجود را تقسیم میکنیم و مفهوم وجود را تقسیم میکنیم به مفهوم واجب و مفهوم ممکن، ما دیروز گفتیم تشکیک در مفهوم هم داریم. اقسام در عرض هم نیستند...
استاد: اقسام همه در عرض هم هستند. ببینید، وقتی تقسیم میکنید مفهوم وجود را به مفهوم وجود واجب و مفهوم وجود ممکن، این مفهومها در عرض هم هستند. درست است که واجب و ممکن در عرض هم نیستند، ولی مفهوم وجودشان در عرض هم است.
شاگرد: شما تشکیک در مفهوم را دیروز پذیرفتید دیگر!
استاد: تشکیک در مفهوم، تشکیک در صدق بود، نه در مفهوم. الان شما تصور کنید مفهوم واجب و مفهوم ممکن را، آیا در کنار هم تصورشان میکنید یا یکی را مقدم بر دیگری؟ هر دو را دارید با هم تصور میکنید. مفهومها در عرض هم هستند، مصداقها جدا هستند، صدقشان هم ممکن است جدا باشند. صدق مفهوم وجود بر وجود واجب با اولویت است، بر وجود ممکن به غیر اولویت است، ولی خود مفهومها چه؟ خود مفهومها در عرض هم هستند.
شاگرد: اگر تشکیک در صدق را پذیرفته باشید، مفهوم واجب را اول باید تصور کنیم بعد...
استاد: نه! صدقش بله؛ نه اینکه صدقش اول است، بلکه به اولیت است؛ یعنی به خاطر اینکه مصداق مهمتر است، صدقش به اولیت است؛ یعنی اول بر آن صدق میکند و بعد بر این. ولی در ذهن من، وقتی میخواهد ترسیم بشود، در عرض هم ترسیم میشوند. صدق هم میخواهند بکنند، در یک زمان صدق میکنند. به لحاظ مرتبه مختلف هستند. به لحاظ مرتبه هم که گفتیم بحث میآید در مصداق.
شاگرد: منظور این است که لزومی ندارد اقسام در عرض هم باشند.
استاد: حالا به قول ایشان، اقسام هم لزومی ندارد که در عرض هم باشند. بر فرض هم لازم باشد که در عرض هم باشند، در اینجا در عرض هم هستند.
تفاوت مفهوم متناهی در ذهن با مصداق نامتناهی
شاگرد: ... در صورتی که مفهوم واجب دیگر چنان شمولی دارد که هیچ جایی برای مفهوم ممکن نمیگذارد.
استاد: این چه حرفی است! واجب وجودش شمول دارد، نه مفهوم وجود!
شاگرد: مگر میشود از یک چیزی که ملاک انتزاعش...
استاد: این که گفتهاند وحدت وجود و بینهایتِ وجود، برای مصداق است، برای مفهوم نیست. مفهومِ وجودِ واجب در ذهنِ منِ محدود تصور میشود و میآید؛ پس معلوم میشود این مفهوم محدود است.
شاگرد: ملاک انتزاع از بین میرود.
استاد: یعنی چه از بین میرود؟ شما یک چیزی شنیدهاید در باب تشکیک که از متعدد نمیشود مفهوم واحد گرفت که من دیروز هم اشاره کردم. چه ربطی به محدودیت و غیرمحدودیت دارد؟ از متعدد و متباین نمیشود مفهوم واحد گرفت. این حرف درستی است. ولی الان شما بحثتان چیز دیگری است. بحثتان این است که اگر واجبتعالی موجودی نامتناهی است، چطور مفهوم وجودش متناهی است؟! مفهوم در ذهن من است؛ ذهن من متناهی است، مفهومش هم متناهی است. اگر یک شیئی نامتناهی بود، آیا مفهومش هم نامتناهی میشود؟! اگر عالم نامتناهی بود، شما عالم را نمیتوانید تصور کنید؟! نامتناهی قابل تصور نیست، ولی شما نمیتوانید مفهوم عالم را تصور کنید؟! مفهومش متناهی است.
شاگرد: درست است که ذهن ما متناهی است، ولی امر لایتناهی را با قید لایتناهی در ذهن...
استاد: قید لایتناهی هم محدود است. شما وقتی که تصور میکنید عالم را به عنوان اینکه لایتناهی است، چه چیزی را تصور کردهاید؟ عالم را به علاوه قید لایتناهی که هر دوی آنها محدود هستند تصور کردهاید. لایتناهی که مفهوم است خودش محدود است. بله، در بیرون نامحدود است. شما به عالمِ نامتناهی با علم حضوری عالم نیستید، چون وجود همهشان پیش شما نیست؛ ولی با علم حصولی که یک مفهومی از آن بگیرید عالم هستید. خلط بین مفهوم و مصداق نکنید. مفهوم همیشه متناهی است.
شاگرد: وجودِ مفهوم متناهی است، ولی معنایش که مفهوم...
استاد: معنا یعنی مصداق؟
شاگرد:نه.
استاد: معنا هم متناهی است.
شاگرد: ...وجودی در ذهن ما دارد، ولی یک معنایی هم دارد. اگر ما لایتناهی را تصور کردیم، نمیتوانیم بگوییم که مفهوم لایتناهی، متناهی باشد. این خودش تضاد است.
استاد: معنا و مفهوم هر دو متناهی هستند، مصداق نامتناهی است. شما مصداق و معنا و مفهوم، همه را یکی دارید میگیرید.
شاگرد: آنچه شما در دلیل اثبات کردید، اشتراک معنوی در مفهوم وجودِ مقسمی بود. آنچه ما میخواستیم ادعا کنیم و اثبات کنیم، اشتراک معنوی در مفهوم وجودِ قسمی است نه مقسمی.
استاد: قسمی یعنی چه؟
شاگرد: یعنی اقسام وجود آیا مشترک معنوی هستند یا نه؟ شما در مقسم اثبات کردید که...
استاد: ما در مقسم بحث داریم، در اقسام بحث نداریم.
شاگرد: نه، ما در اقسام بحث داریم. ما بحثمان این است که آیا وجود واجب و وجود ممکن در مفهوم وجود با هم مشترکاند یا نه.
استاد: مفهوم وجود که مشترک بین اینها است، یعنی مقسم اینها است. ما در مقسم بحث داریم.
شاگرد: نه، بحث در مصداق، یعنی در افراد است نه در مقسم.
استاد: نه، ما در مقسم بحث داریم. حالا ممکن است شما در اقسام بحث کنید، ولی بحث ما در مقسم است. و قبول هم دارید که اگر بحث در مقسم باشد مشکل حل است، یعنی اشکالی نداریم. بحث در اقسام هم نداریم ما.
شاگرد: بحث در مقسم که به درد ما نمیخورد! ما میخواهیم بگوییم آیا در اقسام، مفهوم وجود در واجب یا ممکن یا در جوهر و عرض با هم مشترک معنوی هستند یا نه؟
استاد: با هم! با هم که میگویید، مقسم را دارید میآورید!
شاگرد: نه، مقسم به عنوان مابهالاشتراکِ اینها است، اما ممکن است مابهالامتیازِ اینها هم ذاتی باشد، مثل تقسیم جسم به افراد. ممکن است در مابهالامتیاز اینها اختلاف ذاتی داشته باشند در همان مفهوم؛ منتها در یک مابهالاشتراکی که مفهوم وجودِ همان مقسم است، اینها با همدیگر مشترک معنوی هستند.
استاد: ببینید! به تعبیری که من عرض میکنم خوب دقت کنید! مفهوم وجود را تقسیم میکنیم به مفهوم وجود واجب و مفهوم وجود ممکن. مفهوم تقسیم میشود به مفهوم. دیگر ذاتی و عرضی ندارد؛ جنس و فصل نداریم ما اصلاً در اینجا. مفهومی تقسیم میشود به اقسام خودش، به افراد خودش. مقسم هم مورد بحث ماست نه اقسام. بله، ممکن است شما بگویید که در ممکنات، مفهوم وجود یکی است یا نه؟ خب در ممکنات هم باز مفهوم وجود را مقسم قرار میدهید. همهجا بحث ما در مقسم است. و ما در اینجا اصلاً بحث در وجود ممکنات نداریم، در کل وجود بحث داریم. پس مقسم ما مطلقِ وجود است. و این را داریم بحث میکنیم که آیا این مشترک معنوی هست یا نه؟ بله، یک بحث دیگری هم ممکن است شما بکنید که آیا مفهوم وجود در ممکنات، مشترک معنوی است یا نه؟ این بحث هم ممکن است بکنید. آنجا هم نتیجه میگیرید که مشترک معنوی است. مفهوم وجود در مفاهیم وجودِ جوهری، مشترک معنوی است؟ بله. در هر کدام از اینها مطرح کنید، بحثتان درباره مقسم میشود و اشتراک معنوی درباره مقسم ثابت میشود.
یک وقت مقسمتان مقسمِ همه است، یک وقت مقسمتان مقسمِ وجودِ ممکن است، یک وقت مقسمتان مقسمِ وجودِ جوهر است. همهجا بحثتان در مقسم است و مشترک معنوی در مقسم درست میکنید، به اقسام کار ندارید. مقسم، مشترک معنوی است بین اقسام. دلیل بسیار قوی است، هیچ اشکالی هم در آن نیست.
شاگرد: مقسم لابشرط لحاظ بشود مشکل حل میشود دیگر.
استاد: بله دیگر،مقسم لابشرط است. مقسم همه جا لابشرط است.
صفحه پانزده هستیم، سطر نهم:
«و الدليل عليه من وجوه»؛ «عليه» یعنی بر اشتراک وجود. اگر «علیها» میگفت به مسئله برمیگرداندیم، «عليه»گفته، به اشتراک وجود برگرداندم. «الأول ما أشير إليه بقولنا (يعطي اشتراكه) ... (صلوحُ المقسم)». «صلوح المقسم» میشود فاعل برای «یعطی»، «اشتراکه» میشود مفعول. یعنی از طریق اینکه مفهوم وجود صلاحیت دارد که مقسم شود، از صلاحیت مقسم، اشتراک عطا میشود. یعنی این صلاحیتِ مقسم به ما اشتراک وجود را عطا میکند. یعنی صلاحیتِ مقسم میشود مقدمه و اشتراک وجود میشود نتیجه به دست آمده، نتیجه عطا شده. «یعطی اشتراکه معنى»؛ یعنی اشتراک وجود را معناً، «معنى» قیدِ اشتراک است، قیدِ وجود نگیرید؛ یعنی اشتراک معنوی وجود. اشتراک معنوی وجود را به ما عطا میکند، به ما نتیجه میدهد این مقدمه که صلاحیت دارد مقسم شدنِ وجود. مقسم شدن برای وجود، صلاحیت دارد. این صلاحیتِ مقسم شدن نشان میدهد که وجود مشترک معنوی است و الّا اگر مشترک معنوی نبود، صلاحیت برای مقسم شدن نداشت.
مقسم شدن به چه معناست؟ به این معنا است که «بأن يُقَسَّمَ الوجود إلى وجود الواجب و وجود الممكن و وجود الممكن إلى وجود الجوهر و وجود العرض و هكذا». این صغری است. کبری را دقت کنید: «و المقسم لا بد و أن يكون مشتركا بين الأقسام»، این هم کبری است. نتیجه میگیریم پس وجود یا مفهوم وجود، مشترک بین اقسام است یعنی مشترک بین تمام مفاهیم وجود است.
شاگرد: این تقسیمی که صورت میگیرد درباره جوهر و عرض و اقسامش، بالاصاله برای وجود است یا بالاصاله برای موجود است؟
استاد: مفهوم وجود را داریم تقسیم میکنیم! مفهوم وجودِ ممکن، مفهوم وجودِ واجب. «برای وجود است یا برای موجود است؟» درست نیست؛ برای وجود است. مفهوم وجود را ما داریم تقسیم میکنیم به مفهوم وجود ممکن و مفهوم وجود واجب. همهاش هم برای وجود است و ربطی به موجود ندارد. این را دقت کنید که مفهوم وجود دارد تقسیم میشود به این مفاهیم.
برهان دوم بر اشتراک معنوی وجود (وحدت مفهوم عدم)
«و الثاني». دلیل دوم را توجه کنید.
عدم یک معنا بیشتر نیست؛ مصداق اصلاً ندارد. عدم مصداق ندارد ولی مفهوم دارد. یک مفهوم هم بیشتر نیست. اگر عدم را اضافه کنید - عدمِ بصر، عدمِ سمع، عدمِ انسان - اینها مفاهیم متعدده میشوند؛ ولی اینها عدم نیستند، عدمالانسان است، عدمالفرس است. اینها عدم نیستند. عدم را داریم عرض میکنیم که در مقابل وجود است. این عدم مصداق ندارد، ولی معنا دارد. چند معنا دارد؟ یک معنا بیشتر ندارد.
در همان عدمالانسان، عدمِ خالیاش را بخواهید معنا کنید و با عدمالفرس، عدمِ خالیاش را بخواهید معنا کنید، معناها یکی است. معنای عدمِ تنها در عدمالانسان و عدمِ تنها در عدمالفرس، معنای عدمها یکی است. ولو مضافالیهها فرق میکند و بالتَبَع مضافها فرق میکند، ولی اگر قطع نظر کنید از مضافالیهها و فقط مضافها را نگاه کنید، تمام این اعدامی که مضاف هستند با قطع نظر از مضافالیهشان، یک معنای واحد دارند.
شاگرد: عدم مطلق؟
استاد: بله، عدم مطلق را دارم عرض میکنم. میخواهم عرض کنم که هر کدام از این عدمها را شما بیاورید، وقتی مضافالیهاش را بگیرید میشود عدم مطلق. عدم مطلق هم بیش از یک معنا ندارد. تا اینجا روشن است. این یک مقدمه بحث.
استدلال از طریق نقیض و بطلان ارتفاع نقیضین
مقدمه دیگر: عدم مقابل وجود و مناقض وجود است و اگر نقیضی واحد بود، نقیض دیگرش هم باید واحد باشد. این هم مقدمه دوم است که قضیه شرطیه است. صغرای ما قضیه حملیه بود و کبری قضیه شرطیه است. صغری این بود: عدم در همهجا یک معنا دارد، یک مفهوم دارد. مصداق که اصلاً ندارد که بخواهیم بحث را روی مصداق ببریم. مفهوم دارد، لفظش هم یکی است، لفظش هم که مورد بحث ما نیست. لفظ عدم همهجا عدم است، لفظش اصلاً مورد بحث ما نیست. مصداق هم که ندارد که دربارهاش بحث کنیم. فقط میماند معنا و مفهومش؛ مفهومش هم واحد است. پس عدم مفهومی است واحد. این صغری است. قضیه هم قضیه حملیه است.
در کبری اینطور میگوییم: هر نقیضی نقیض واحد دارد. اگر نقیضی واحد بود، آن طرف دیگرش هم واحد است. اگر یک طرفِ نقیض واحد بود آن طرف دیگر هم واحد است. این هم روشن است. خب این قضیه دوم احتیاج به اثبات دارد. قضیه اول که عدم مفهوم واحد دارد که این را هر کسی میفهمد، احتیاج به اثبات ندارد. اما اینکه اگر یک طرف نقیض واحد بود، طرف دیگر هم باید واحد باشد، این احتیاج به استدلال دارد. استدلالش را دقت کنید.
الف یک طرف نقیض باشد. اگر آن طرف نقیض فقط ب باشد، در این صورت یک طرف نقیض واحد است، طرف دیگرش هم واحد است. اما اگر آن طرف نقیض ب و ج باشد که یک طرف نقیض واحد باشد طرف دیگر متعدد باشد. شما الف را بردارید، ب را هم بردارید، ج را بگذارید. در ج هم الف رفع شده هم ب رفع شده، دو نقیض رفع شدهاند. ارتفاع نقیضین در شیء واحد میشود. اگر فقط ب را داشته باشید، الف را برداشتید دیگر نمیتوانید ب را بردارید. اگر از چیزی الف را برداشتید، ب را نمیتوانید بردارید. ولی اگر یک طرف نقیض دو تا باشد، لازمهاش این است که الف را بتوانید بردارید، ب و ج را نمیتوانید با هم بردارید، ولی ب تنها را میتوانید بردارید. چون اگر ب و ج را با هم برداشتید، نقیضها رفع میشوند. اما اگر ب و ج را برنداشتید فقط ب را برداشتید، در ج، نه الف حاصل است و نه ب حاصل است. ارتفاع نقیضین میشود. پس اگر طرف نقیضتان یکی است، باید آن طرف دیگر هم یکی باشد. اگر آن طرف دو تا باشد، ارتفاع نقیضین لازم میآید. پس مقدمه دوم ثابت است که اگر یک طرف نقیض واحد بود، طرف دیگر هم باید واحد باشد.
بررسی رابطه وحدت مفهوم عدم با وحدت مفهوم وجود
حالا در ما نحن فیه نتیجه میگیریم. ببینید اینطور گفت: وجود و عدم نقیضاناند. عدم یکی بیشتر نیست. طبق آن قاعدهای که میگوید اگر طرف نقیض واحد بود، آن طرفش هم باید واحد باشد، اگر عدم یکی بیشتر نیست، وجود هم یکی بیشتر نباید باشد. مفهوم عدم یکی است پس مفهوم وجود هم باید یکی باشد. ملاحظه کردید؟ اول رفتیم سراغ مفهوم عدم و آن را یکی کردیم و واضح هم هست که یکی است. بعد، از قانونی که میگوید اگر یک طرف نقیض یکی بود، طرف دیگر هم باید یکی باشد و آن طرف نمیتواند دو تا باشد، نتیجه گرفتیم که اگر مفهوم عدم یکی است، مفهوم وجود هم که نقیض آن است باید یکی باشد. وقتی مفهوم وجود یکی شد، معنایش این است که در تمام وجود و در تمام اشیاء یا باید مفهوم عدم صدق کند یا باید مفهوم وجود صدق کند.
اما اگر اینچنین بود که مفهوم وجود شد دو تا؛ در این شیء عدم را برمیداریم، یک وجود دیگر را هم برمیداریم، یک وجود دیگری که مفهومش با مفهوم وجود یکی است، آن برداشته نمیشود. آن وقت لازمهاش این است که در این موجود، هم عدم برداشته بشود هم وجود به معنای مقابل عدم برداشته بشود. ارتفاع نقیضین میشود. پس ناچاریم اگر عدم واحد است، وجود را هم واحد بگیریم. یعنی اگر مفهوم عدم واحد است که واحد است، باید مفهوم وجود را هم واحد بگیرید و از اینکه مفهوم وجود را واحد گرفتهاید ثابت میشود که وجود مشترک معنوی است، چون یک مفهوم بیشتر ندارد. این هم استدلال دوم.
تمایز میان عدم مطلق و عدم مضاف و پاسخ به اشکالات
شاگرد: ما اصلاً برداشتی از مفهوم عدم به جز نقیض وجود نداریم. ما اصل عدم را اینطور میفهمیم که نقیض وجود است.
استاد: دارید تأیید میکنید یا دارید تخریب میکنید؟ شما اثبات میکنید که وجود و عدم نقیض هماند، یکی را به وسیله دیگری میفهمیم. ما با اینها مخالفت نداریم.
شاگرد: چیزی که برای ما معلوم است، وجود است. خود عدم یک امر مطلقاً مجهول است. ...تناقضش با وجود است. پس اگر ما به وسیله وجود، با آوردن تناقض سر وجود، مبنای شناختمان به عدم است، پس نمیتوانیم باز با عدم...
استاد: اشکالات شما کاملاً خارج از بحث است. دیگر طولش ندهید. تا اشاره کردید من متوجه میشوم. اشکالتان چون خارج از بحث است، اصلاً مطرح کردنش جایز نیست. ولی حالا چون مطرح کردید دیگر طولش ندهید، وقتی من دارم جواب میدهم جواب را توجه کنید. ببینید مفهوم عدم از کجا آمد؟ آن یک بحث دیگری است. شما الان دارید میگویید مفهوم عدم را ما از وجود میگیریم. حرف درستی هم هست. ما اصلاً بحثمان این نیست که مفهوم عدم از کجا آمد. از هر جا آمد. آیا این مفهوم عدمی که از آنجایی که شما میگویید آمده، واحد است یا متعدد؟ ما بحثمان در این است. واحد است.
شاگرد: باید با وجود مشخص کنیم که چیست.
استاد: نه! تعدادش را از وجود مشخص کنید؟!
شاگرد: همه چیزش را...
استاد: نهخیر! شما مفهوم عدم را از وجود میگیرید...
شاگرد: ... برای وجود توانستیم فرض کنیم، اگر شما اشتراک معنوی را ثابت کردید و به وجود، مفهوم واحدی دادید، میتوانید یک عدم واحد فرض کنید. ولی اگر شما نتوانستید مشترک...
استاد: مگر وحدت عدم را من از وحدت وجود میگیرم؟
شاگرد: بله، شما اگر نتوانستید وجود را مشترک معنوی کنید...
استاد: این بله درست نیست! متوجه شدم، تکرار نکنید. عرض کردم اصرار نکنید.
شاگرد: ...شما هیچ وقت نمیتوانید یک عدمی که مشترک معنوی باشد بین همه اعدام فرض کنید...
استاد: چرا نمیتوانیم؟
شاگرد: ... پس این مصادره به مطلوبی میشود که دوستان گفتند.
استاد: عرض میکنم که ما مفهوم عدم را از وجود میگیریم، تعداد عدم را که از تعداد وجود نمیگیریم.
شاگرد: اینها همهاش منوط میشود به این...
استاد: خب این حرف غلطی است.
شاگرد: آن متعلق به اینجاست، یعنی هر چیزی که شما ثابت کنید، به آن هم سرایت میکند.
استاد: وجود که متعدد است، عدم هم متعدد است؟
شاگرد: بله، اگر وجود متعدد باشد، عدم هم متعدد است.
استاد: کدام عدم؟ عدم مضاف؟
شاگرد: بحث در همین جاست. این همان مانحن فیه است. آیا وجود مشترک داریم بین همه که بتوانیم عدم مشترک درست کنیم یا نه؟ اگر نتوانستیم وجود مشترک درست کنیم و وجودها متعدد شد، عدمها متعدد میشوند و عدم مشترک...
استاد: چند بار تا حالا این را گفتید! چند بار شما همین مطلب را توضیح دادید! همان دفعه اول متوجه شدم، دارم جواب میدهم. مفهوم عدم را از مفهوم وجود میگیریم، تعداد عدمها را از تعداد وجود نمیگیریم. شما وقتی میخواهید بفهمید که عدم واحد است یا نه، به ذهنتان مراجعه میکنید یا به وجود مراجعه میکنید؟ عدم را میخواهید بفهمید چیست؛ آنجا که وجود نیست میگویید عدم است. اینجا بله، مفهوم عدم از وجود فهمیده شد؛ چون آنجا که وجود نیست، مفهوم عدم روشن شد. ولی آیا این مفهوم وجود که متعدد است - حالا به قول شما - عدم را متعدد میکند؟ یعنی آیا شما عدم را از این وجود خاص میگیرید؟ اگر این وجود خاص نبود، عدم میآید؟ یا عدمِ این میآید؟
شما عدم را که از این وجود خاص نمیگیرید. وقتی هیچ وجودی نبود، عدم را میگیرید. پس یک بار عدم گرفته میشود، از تعداد وجودها نمیگیرید.
شاگرد: همینجا اشتراک معنوی وجود فرض کردهاید. شما میگویید «هیچ وجودی نبود»، یعنی یک وجود مشترک معنوی داریم که متباین نیستند که هیچ فردی...
استاد: نه، شما مشترک لفظی بگیرید. برای اینکه خیالتان راحت شود مشترک لفظی بگیرید. عدمِ انسان، عدمِ فرس، عدمِ شجر، عدمِ فلان، اینها همه جمع بشوند عدم درست میشود. و الّا اگر فرس باشد، شما نمیتوانید بگویید عدم؛ فرس هست! انسان نیست، فرس هست؛ نمیتوانید بگویید عدم. میتوانید بگویید عدمالانسان، ولی نمیتوانید بگویید عدم.
چه وقتی میتوانید بگویید عدم؟ وقتی هیچ کدام از این وجودها نباشد. پس عدم یکی بیشتر نیست. نبودِ همه وجودها است. عدم را دارم عرض میکنم، با عدم خاص اشتباه نکنید. عدمِ انسان اگر بخواهد حاصل بشود، یعنی انسان نباشد؛ عدمِ فرس اگر بخواهد حاصل بشود، یعنی فرس نباشد؛ ولی اگر عدم بخواهد حاصل بشود، یعنی هیچ وجودی نباشد. تمام وجودها را که پاک کردید، تازه عدم درست میشود. پس عدم یعنی پاک کردن وجودها. این معنایش است.
اما عدم چند تاست؟ این یک بحث دیگر است. خودِ عدم را میگویم، نه عدمالانسان و عدمالفرس؛ این شد دو تا. عدم چند تاست؟ یکی بیشتر ما عدم نداریم در جهان! یعنی یکی بیشتر نیست که همه وجودها را برمیدارید. همه وجودها را برمیدارید، یک مفهوم بیشتر ندارید و آن مفهومِ عدم است. پس مفهوم عدم را شما از وجود میگیرید، تعدادش را نه. تعدادش را خودتان متوجه میشوید که متعدد نیست و یکی بیشتر نیست. اگر تعدادش را هم میخواستیم از وجود بگیریم، حق با شما بود، ولی ما تعدادش را از وجود نمیگیریم.
وجود متعدد است یا واحد است؟ هر چه هست، عدم واحد است. من تعداد عدم را از تعداد وجود نمیگیرم. وجود متعدد است، شکی نیست که وجود متعدد است، ولی عدم واحد است. حالا میآیم در مفهوم عدم و مفهوم وجود. مصداق که عرض کردم ندارد. وجود مصداق دارد. مفهومها را با هم میسنجم. مفهومها را که با هم سنجیدم، وقتی آن مفهوم واحد شد، این مفهوم هم باید واحد بشود. اگر مصداقها را ملاحظه کنید، عدم اصلاً مصداق ندارد؛ وجود اینهمه مصداق دارد. مفهوم را بخواهید بگیرید، همه مصادیق وجود را سلب میکنید، مفهوم عدم درست میشود. نه اینکه مصداق فلان را سلب کردید، یک مفهوم عدم درست بشود، مصداق دیگر را سلب کردید، یک مفهوم دیگر درست بشود. همه مصادیق باید سلب بشوند تا یک عدم درست بشود. پس عدم یکی بیشتر نیست.
از اینجا میخواهم نتیجه بگیرم که وجود هم یکی بیشتر نیست. مفهوم عدم یکی است، مفهوم وجود یکی است. ما تعداد عدمها را از وجودها نمیفهمیم و الّا لازمهاش این است که وجود مثلاً هزار تا داریم، عدم هم باید هزار تا داشته باشیم. اینچنین نیست! شما معتقدید اگر وجود هزار تا داشتیم، عدم هم هزار تا داریم؟!
شاگرد: اگر نتوانیم مشترک معنوی را ثابت کنیم...
استاد: شما دارید عدم خاص را ملاحظه میکنید. من هم مدام تأکید میکنم که عدم خاص را نگیرید. اگر عدم خاص را بگیرید، به تعداد وجودها عدم خاص دارید. عدم مطلق را دارم عرض میکنم. عدم مطلق یعنی اضافه نکنید به وجود. اضافه هم کردید به وجود، آن مضافالیه را ندیده بگیرید، خودِ عدمِ خالی. خود عدم خالی که واضح است که یکی بیشتر نیست. اصلاً در آن بحثی نیست. واضح است که عدم یکی است. الان کدام یک از شما غیر از ایشان عدم را متعدد میداند؟ فقط شما هستید که عدم را متعدد میدانید! چه کسی حاضر است که بگوید عدم متعدد است؟ عدم خالص را دارم عرض میکنم. هیچکس حاضر نیست بگوید.
شاگرد: ...لا تمایز فی الاعدام.
استاد: ایشان میگوید لا تمایز فی الاعدام غلط است!
شاگرد: اختلافی نیست.
استاد: اختلافی هم نیست، میدانم. ولی مستشکلی که الان دارد به من اشکال میکند میگوید غلط است! و علت اینکه میگوید غلط است این است که من مدام اصرار میکنم عدم مطلق را ملاحظه کنید، ایشان عدم خاص را ملاحظه میکند. عدم مطلق یکی بیشتر نیست. خب ظاهراً نمیتوانیم استدلال را بخوانیم. وقت گذشته است. من خارج را گفتم، خواندنش انشاءالله جلسه بعد.