« فهرست دروس
درس شرح حکمت منظومه - استاد محمدحسین حشمت پور

97/07/02

بسم الله الرحمن الرحیم

تبیین دلیل پنجم بر اصالت وجود و دفع توهم مصادره/غرر در اصالت وجود /مقصد اول در امور عامه، فریده اول در وجود و عدم

 

موضوع: مقصد اول در امور عامه، فریده اول در وجود و عدم/غرر در اصالت وجود /تبیین دلیل پنجم بر اصالت وجود و دفع توهم مصادره

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

حکمت شرح منظومه، صفحه سیزده، سطر اول:

«و بيان هذا الوجه بحيث يدفع توهم المصادرة أنه باتفاق الفريقين الماهية من حيث هي ليست إلا هي و كانت بذاتها متساوية النسبة إلى الوجود و العدم و لو كان الوجود اعتباريا فما المخرج لها عن الاستواء و بم صارت مستحقة لحمل موجود فإن ضم معدوم إلى معدوم لا يصير مناط الموجودية. و قول الخصم إن الماهية من حيث هي و إن كانت في حد الاستواء إلا أنها من حيثية مكتسبة من الجاعل‌ بعد الانتساب إليه صارت مصداقا لحمل الموجود خال عن التحصيل إذ بعد الانتساب إن تفاوتت حالها فما به التفاوت هو الوجود و إن تحاشى الخصم عن اسمه و كانت تلك الإضافة إشراقية لا مقولية لأنها اعتبارية كالوجود الاعتباري و إن لم تتفاوت و مع هذا كانت مستحقة لحمل موجود لزم الانقلاب و إن لم تستحق كانت باقية على الاستواء هذا خلف.» [1]

بحث ما در اصالت وجود بود. پنجمین دلیل بر اصالت را ذکر کردیم. دلیل به طور خلاصه بیان شد، ولی گفته شد که این دلیل به نظر می‌رسد که مصادره باشد. مصادره بودنش هم توضیح داده شد. حالا می‌خواهم دلیل را به صورتی بیان کنم که مصادره در آن نباشد که این را هم من دیروز توضیح دادم. به نظرم می‌رسد که دیگر تکرار نکنم.

تبیین دلیل پنجم بر اصالت وجود و دفع توهم مصادره

بیانی که امروز داریم - که البته این هم عرض کردم، دیروز هم توضیح داده شده است - این است که به اتفاق فریقین، یعنی اصالت‌الوجودی و اصالت‌الماهوی، ماهیت نسبتش به وجود و عدم مساوی است. یعنی نه اقتضای وجود دارد، نه اقتضای عدم دارد، بلکه اگر بخواهیم موجود بشود باید به آن وجود را عطا کنیم، اگر بخواهیم معدوم بشود باید عوامل وجود را از آن بگیریم. و چیزی که نسبتش به وجود و عدم مساوی است، نمی‌تواند خودش به خودش تحقق بدهد، نه می‌تواند تحقق داشته باشد، نه می‌تواند خودش به خودش تحقق بدهد.

پس احتیاج است به یک امری که به این ماهیت تحقق بدهد. آنچه ما غیر از ماهیت داریم یا وجود است یا عدم. عدم خودش تحقق ندارد که بخواهد تحقق بدهد، پس وجود باید تحقق بدهد. ملاحظه کردید ما با این بیانی که کردیم، با اتفاق خصم و با موافقت خصم، ثابت کردیم که ماهیت تحقق ندارد. این تحقق نداشتن ماهیت مورد نزاع نیست. همه قبول دارند که تحقق ندارد. اگر تحقق نداشتن ماهیت مورد نزاع بود و ما این امر مورد نزاع را در استدلال اخذ می‌کردیم می‌شد مصادره. ولی ما چیزی را الان داریم در استدلال اخذ می‌کنیم که مورد توافق است و در آن نزاعی نیست، یعنی تحقق نداشتن ماهیت. تحقق نداشتن ماهیت می‌شود مقدمه‌ای از مقدمات دلیل ما و چون این امر امرِ متفق‌ علیه است و نزاع در آن نیست، اخذش در دلیل، دلیل را مصادره نمی‌کند.

استدلال بر نیاز ماهیت به محقق خارجی

پس ما این‌چنین وارد می‌شویم و مقدمه‌ای را ذکر می‌کنیم: ماهیت ذاتاً تحقق ندارد و خودش هم به خودش تحقق نمی‌دهد. تا اینجا می‌شود یک امر مورد اتفاق که در آن نزاعی نیست. بعد ضمیمه می‌کنیم: اگر تحقق ندارد پس برای تحققش محققی لازم است؛ این هم مقدمه دوم. این که روشن است. معلوم است که اگر چیزی تحقق نداشت، بخواهد محقق بشود باید محققی داشته باشد. این هم یک امر بدیهی و وجدانی است، این را هم ضمیمه می‌کنیم. بعد نتیجه می‌گیریم: پس ماهیت احتیاج به محقق دارد. این‌طور گفتیم: ماهیت تحقق ندارد و هر چیزی که تحقق ندارد برای تحققش احتیاج به محقق دارد، نتیجه می‌گیریم پس ماهیت احتیاج به محقق دارد.

می‌رویم سراغ محقق، ببینیم محققش چیست. چیزی در جهان غیر از ماهیت و وجود و عدم نداریم. البته وقتی می‌گوییم عدم را در جهان داریم تسامح می‌کنیم. عدم چیزی نیست که بگوییم داریم، ولی خب حالا ما با تسامح حرف می‌زنیم. چیزی در جهان نداریم جز وجود و ماهیت و عدم. عدم که تحقق ندارد و نمی‌تواند تحقق‌بخش باشد، ماهیت هم که دیدیم همه قبول داریم تحقق ندارد، باقی می‌ماند وجود. اگر وجود را هم از تحقق بیندازیم و بگوییم تحقق ندارد و تحقق نمی‌دهد، هیچ حقیقتی ما در جهان نخواهیم داشت. چون عدم که تحقق ندارد، وجود هم که الان داریم فرض می‌کنیم تحقق ندارد، ماهیت هم که همه قبول داشتیم تحقق ندارد، پس ما یک حقیقتی در جهان نخواهیم داشت. در حالی که در جهان بدون شک حقیقت داریم و این حقیقت از ناحیه عدم نیست، از ناحیه ماهیت نیست، پس از ناحیه وجود باید باشد. بنابراین وجود می‌شود حقیقتی که حقیقت‌بخش است.

شاگرد: با این بیان شما مصادره رفع می‌شود، اما بیان محقق سبزواری یک جور دیگر است. شما می‌گویید ماهیت نسبت به تحقق و عدم تحقق متساوی‌النسبه است، با این درست می‌شود. اما محقق سبزواری می‌فرمایند که نسبت به وجود و عدم متساوی‌النسبه است.

استاد: وجود و عدم همان تحقق و عدم تحقق است دیگر.

شاگرد: دعوای ما سر این است که اصلاً آیا وجود محقق است یا ماهیت محقق است. اگر بخواهیم وجود را بگوییم محقق است پس تمام است دیگر. ایشان از اول بحث این‌جوری شروع کردند...

استاد: نه، ما نگفتیم وجود محقق است، بلکه گفتیم ماهیت محقق نیست. مقدمه را این‌جوری شروع کردیم. نتیجه گرفتیم که وجود محقق است. تحقق وجود را نتیجه گرفتیم، نه مقدمه قرار دادیم. مقدمه را تحقق نداشتن ماهیت گرفتیم.

شاگرد: درست است، ما بحث را ببریم روی تحقق درست می‌شود، اما محقق سبزواری گفتند که ماهیت نسبت به وجود و عدم متساوی‌النسبه است.

استاد: وجود و عدم همان تحقق و عدم تحقق است دیگر! شما عبارت را عوض کنید، بگویید حصول، نگویید تحقق. حصول با وجود یکی است. بگویید ماهیت حاصل نیست، محصِّل می‌خواهد. محصِّلش عدم نمی‌تواند باشد، خود ماهیت هم که فرض کردیم نمی‌تواند باشد، بنابراین باید شیء سوم باشد یعنی وجود. پس وجود محصِّل است، اگر وجود محصل است خودش حصول دارد. ببینید حصول داشتن وجود را داریم نتیجه می‌گیریم، نه اینکه آن را جزء مقدمه قرار بدهیم. شما می‌گویید وجود تحقق دارد؛ اگر این‌جوری شروع کنیم مصادره است. اگر بگوییم وجود تحقق دارد، استدلال را این‌طوری شروع کنیم مصادره است. ما که نمی‌گوییم وجود تحقق دارد، ما می‌گوییم ماهیت تحقق ندارد.

تمایز بین «تحقق بودن» و «تحقق داشتن» وجود بنا بر اصالت ماهیت

شاگرد: شما وجود را مساوق تحقق می‌دانید، پس یعنی وجود تحقق دارد.

استاد: نه، وجود را من مساوق نمی‌دانم، لغت مساوق می‌داند. وجود و تحقق و حصول و ثبوت همه یکی است. این را ما نمی‌گوییم، همه این را قبول دارند که وجود تحقق است. وجود یعنی تحقق، ولی آیا در خارج این وجود تحقق دارد یا ندارد؟ و الّا وجود تحقق است، این را که همه قبول دارند. من اصالت‌الماهیه را وقتی توضیح می‌دادم، این‌طوری توضیح دادم که ماهیت در خارج تحقق دارد، ولی تحققش تحقق ندارد، نه اینکه تحقق نیست، بلکه تحقق ندارد.

تحققش را می‌گوید در خارج تحقق ندارد، یعنی وجود در خارج وجود ندارد؛ نه اینکه وجود، وجود نیست. هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید وجود، وجود نیست. وجود، وجود است و تحقق‌دهنده به ماهیت است. اصالت‌الماهوی می‌گوید خود این تحقق ندارد ولو تحقق می‌دهد. آن‌وقت ما به او می‌گوییم که اگر تحقق ندارد چطوری تحقق می‌دهد؟ تمام حرف ما این است. ببینید اصالت‌الماهوی قبول دارد که وجود تحقق است، و قبول دارد که ماهیت تحقق ندارد، و قبول دارد که وجود به ماهیت تحقق می‌دهد، تا اینجا همه را قبول دارد. ولی می‌گوید خودِ وجود تحقق ندارد. ما به او می‌گوییم اگر تحقق ندارد چطوری تحقق داده است؟ تمام حرف این است. استدلال ما فقط همین است. آن‌ها قبول دارند که ماهیت تحقق ندارد، قبول دارند که وجود تحقق است، نه اینکه تحقق دارد، بعد می‌گوید اگر وجود را به ماهیت ضمیمه کنی تحقق برای ماهیت درست می‌شود. پس وجود تحقق دهنده به ماهیت است. خصم ما تا اینجا آمده است. آن وقت ما به او می‌گوییم اگر وجود تحقق داد، چطور می‌گویی تحقق ندارد؟! باید تحقق داشته باشد که تحقق بدهد.

تحقق است، این را همه قبول دارند. تحقق می‌دهد، این را همه قبول دارند. حرف سر این است که تحقق دارد یا ندارد؟ او می‌گوید ندارد، ما می‌گوییم دارد. دلیل ما این است که اگر تحقق است و تحقق داده است، پس خودش تحقق دارد. تمام حرف ما این است. تحقق داشتن را نتیجه می‌گیریم، نه تحقق بودن را. تحقق بودن از اول هست. تحقق دادن را هم او قبول دارد، خصم ما قبول دارد. فقط تحقق داشتن را قبول ندارد. ما این را به گردنش می‌گذاریم. داریم نتیجه می‌گیریم. پس ما مصادره نکردیم، نتیجه را در مقدمه نیاوردیم تا مصادره باشد. نتیجه را گذاشتیم نتیجه باشد. نتیجه را در مقام نتیجه بودن حفظ کردیم، مقدمه را چیزی دیگر قرار دادیم. فکر نکنید مقدمه ما تحقق داشتنِ وجود است. مقدمه ما تحقق نداشتنِ ماهیت است و این مورد نزاع نیست. تحقق داشتن مورد نزاع است و ما آن را مقدمه قرار ندادیم. تحقق نداشتنِ ماهیت، مقدمه قرار داده شده و آن مورد نزاع نیست، پس مصادره‌ای نداشتیم. ایشان هم دقیق حرف می‌زند، تمام حرف‌هایش همین است.

استدلال بر اساس انضمام وجود به ماهیت

اگر وجود اعتباری باشد چنان‌که اصالت‌الماهوی می‌گوید، با توجه به اتفاقی که بر اعتبار ماهیت داریم - ماهیت ذاتاً اعتباری است و بعد از تحقق می‌شود اصیل - اگر وجود اعتباری باشد با توجه به این که ماهیت هم به اعتراف خصم ذاتاً اعتباری است، ما وقتی وجود را به ماهیت ضمیمه می‌کنیم، اعتباری به اعتباری ضمیمه می‌شود. ضمیمه شدن اعتباری به اعتباری حقیقت نمی‌سازد. به تعبیر بهتر عدم به عدم ضمیمه می‌شود. ضمیمه عدم به عدم تحقق نمی‌سازد، حقیقت نمی‌سازد، در حالی که ما حقیقت را می‌بینیم که هست. پس باید بگوییم عدم به عدم ضمیمه نشده است، بلکه حقیقت به عدم ضمیمه شده است. بنابراین وجود می‌شود حقیقت. می‌شود صائر حقیقت.

صفحه سیزده هستیم، سطر اول: «و بیانُ هذا الوجه» یعنی بیان وجه پنجم و استدلال پنجم برای اصالت‌الوجود این است که بیان به طوری باشد که توهم مصادره را دفع کند. یعنی دلیل ما مشتمل بر مصادره نیست، در آن مصادره توهم می‌شود. اگر طوری بیان بشود مصادره توهم می‌شود. ما بیان را طوری می‌کنیم که توهم مصادره هم نشود.

«أنه باتفاق الفريقين» بیان این است که به اتفاق الفریقین، فریقین یعنی اصالت‌الماهوی و اصالت‌الوجودی هر دو، به اتفاق این دو، «الماهیهُ من حیثُ هی» یعنی بدون اینکه جعل جاعل به آن تعلق گرفته باشد، بدون اینکه تحققی که از ناحیه وجود می‌آید او را محقق کرده باشد، بلکه «من حيث هي ليست إلا هي»، یعنی موجود نیست، معدوم نیست، تحقق ندارد. اگر تحقق ندارد پس تحقق را باید به آن داد. حالا حرف سر این است که چه کسی به آن تحقق می‌دهد؟ چه چیزی به آن تحقق می‌دهد؟

شاگرد: این ماهیت من حیث هی را دیگر همه اعتباری می‌دانند؟

استاد: بله، ماهیت من حیث هی را همه اعتباری می‌دانند. قائلین به اصالت‌الماهیه درباره ماهیت من حیث هی قائل به اعتباریت هستند. درباره ماهیتی که وجود به آن رسیده یا جعل جاعل - به تعبیری می‌گویند وجود، به تعبیری می‌گویند جعل جاعل - ماهیتی که وجود به آن رسیده یا جعل جاعل به آن رسیده، آنجا ادعای اصالت می‌کنند. و الّا ماهیت من حیث هی را آن‌ها هم اعتباری می‌دانند.

«الماهیهُ من حیثُ هی لیست إلا هی و کانَت بذاتها»، این «و کانت بذاتها» عطفِ تفسیر است بر جمله قبل. ماهیت من حیث هی لیست إلا هی یعنی چه؟ یعنی نسبتش به وجود و عدم مساوی است. نه حکم وجود را واجد است نه حکم عدم را واجد است. نسبت به این دو حکم مساوی است.

«و کانَت بذاتها»، بذاتها یعنی من حیث هی، یعنی بدون ضمیمه شدن جعل جاعل، بدون ضمیمه شدن تحققی که از ناحیه وجود می‌آید، «کانَت» این ماهیت «بذاتها متساوية النسبة إلى الوجود و العدم»، یعنی نه اقتضای وجود دارد نه اقتضای عدم. اگر اقتضای وجود داشت، تحققش ذاتی بود، دیگر احتیاج نبود که ما به وسیله‌ای به آن تحقق بدهیم. اگر اقتضای عدم داشت، عدم تحققش ذاتی بود، نمی‌شد دیگر به آن تحقق داد. ولی نسبت به وجود و عدم مساوی است یعنی تحقق ندارد و قابلیت دارد که تحقق بگیرد. هم تحقق ندارد هم قابلیت تحقق را دارد. پس یک محققی باید بیاید که به آن تحقق بدهد.

آن محقق هیچ‌چیز جز وجود نیست، حتی به اعتراف شما. پس باید وجود خودش تحقق داشته باشد که بتواند تحقق بدهد.

«و لو کانَ الوجود اعتباریاً»، با توجه به اعتباری بودنِ ماهیت، اگر وجود هم اعتباری باشد، وقتی وجود را به ماهیت ضمیمه می‌کنیم، اعتباری به اعتباری ضمیمه می‌شود، عدم به عدم ضمیمه می‌شود. انضمام اعتباری به اعتباری حقیقت‌ساز نیست! در حالی که ما حقیقت داریم. پس معلوم می‌شود که یکی از این دو منضم‌ها اعتباری نیستند. ماهیت که اعتباری است پس آن منضم دیگر که وجود است اعتباری نیست.

«و لو كان الوجود اعتباريا فما المخرج لها عن الاستواء»، چه چیزی می‌تواند خارج کند ماهیت را از استواء؟ اگر وجود اعتباری است با توجه به اعتباریتِ ماهیت، چه چیزی می‌تواند ماهیت را از استواء خارج کند؟ اگر خودِ وجود هم تحقق ندارد چطوری می‌تواند به ماهیتی که تحقق ندارد تحقق بدهد؟

شاگرد: الان مگر وجود برای ماهیت، حیث تقییدی ندارد؟ این بیان طوری است که انگار وجود، علت ماهیت است، حیث تعلیلی شده برای ماهیت.

استاد: علت ماهیت؟! ماهیت علت ندارد، بلکه علت تحقق ماهیت. علتِ خود ماهیت نداریم. وجود هیچ‌وقت علت ماهیت نمی‌شود، علت تحقق ماهیت می‌شود. ماهیت هم تحقق ندارد، چون ندارد به آن می‌دهند. اگر ذاتش را می‌خواست به او بدهد، شما جا داشت اشکال کنید: ماهیت ذات خودش را دارد، وجود چه می‌خواهد به آن بدهد؟ ما که نگفتیم ذات ماهیت را وجود می‌دهد، ما گفتیم تحقق ماهیت را وجود می‌دهد. ماهیت تحقق نداشته است، علت، آن چیزی را که ماهیت نداشته به آن می‌دهد.

«فما المخرج لها عن الاستواء»؛ چه چیزی خارج می‌کند «لَها» یعنی ماهیت را از استواء؟ اگر وجود اعتباری باشد نمی‌تواند خارج کند ماهیت را از استواء. چیز دیگری هم که نداریم. پس ماهیت همچنان در حال استواء می‌ماند تا آخر و هیچ ماهیتِ موجوده و محقَّقه ما پیدا نخواهیم کرد، در حالی که این‌همه ماهیتِ موجوده ما داریم.

«و بم صارت مستحقة لحمل موجود»، به چه چیزی این ماهیت مستحق حمل موجودٌ شد؟ چه شد که ما توانستیم موجودٌ را بر آن حمل کنیم؟ تا حالا موجودٌ را بر آن حمل نمی‌کردیم، نه موجودٌ و نه معدومٌ را. الان داریم موجودٌ را بر آن حمل می‌کنیم. چه اتفاقی افتاد که ماهیت قابلیت پیدا کرد که موضوع بشود برای موجودٌ؟ جز انضمام وجود چیز دیگری نبود. پس وجود او را موجود کرد. اگر وجود او را موجود می‌کند خودش موجود است که دارد موجود می‌کند.

«فإن ضم معدوم إلى معدوم لا يصير مناط الموجودية»، ضمیمه معدومی به معدومی منشأ موجودیت نمی‌شود، مناط موجودیت نمی‌شود. اگر ماهیت معدوم است که همه‌مان قبول داریم، وجود هم فرض کنید معدوم باشد، خب این معدوم به معدوم ضمیمه بشود موجود نمی‌سازد، منشأ صحت حمل موجودٌ نمی‌شود. در حالی که ما حمل موجودٌ را می‌بینیم صحیح است. از اینجا می‌فهمیم که ماهیت یک تغییری کرد، از آن حالت من حیث هی در آمد. این تغییر را چه کسی به آن داد؟ وجود داد. خود وجود باید یک چیزی داشته باشد که به او بدهد، یعنی تحققی که به او می‌دهد حتماً خودش دارد.

تا اینجا ماهیتی فرض کردیم، وجودی فرض کردیم، عدمی فرض کردیم. با این سه تا به مطلوب رسیدیم. گفتیم از این سه مفروض، ماهیت اعتباری است، عدم هم که هیچ. این حقایق جهان از کجا درست شده‌اند؟ اگر سومی که وجود است تحقق نداشته باشد، این حقایق جهان درست نمی‌شود. معترضی به ما می‌گوید سه چیز را لحاظ کردی، چهارمی هم وجود داشت، می‌خواستی آن را هم ببینی! چهارمی را ندیدی! سه چیز وجود دارد: ماهیت، وجود، عدم؛ چهارم هم جعل جاعل. تو جعل جاعل را ندیدی! آن جعل جاعل است که به این ماهیت تحقق می‌دهد، نه آن وجود.

یعنی آن علت وقتی ماهیت را جعل می‌کند، این ماهیت می‌شود محقق. ماهیتی که تا حالا محقق نبود با جعل می‌شود محقق، نه با انضمام وجود. با آن امر چهارم می‌شود محقق. الان ملاحظه کنید که اگر این استدلال تمام بشود، دیگر تحقق وجود ثابت نمی‌شود؛ چون وجود، تحقق‌دهنده نیست تا صاحبِ تحقق قرار داده بشود. یعنی تحقق نمی‌دهد تا شما نتیجه بگیرید که دارد و می‌تواند بدهد، بلکه تحقق را جعل جاعل می‌دهد. پس وجود می‌شود هیچ‌کاره، اگر آن را امر اعتباری قرار بدهیم مشکلی به وجود نمی‌آید.

این معترض می‌خواهد این کار را بکند. می‌خواهد جعل جاعل را به عنوان امر چهارم اضافه کند و بگوید که ماهیت تحقق ندارد، وجود تحقق ندارد، عدم تحقق ندارد، بلکه جعلِ جاعل تحقق‌بخش است و او تحقق دارد. آن چیزی که تحقق می‌بخشد یعنی جعل جاعل، خودش تحقق دارد. و جعل جاعل اگر تحقق داشته باشد دلیل نمی‌شود که وجود هم تحقق داشته باشد. پس وجود بی‌تحقق است و اصیل نیست. این اعتراضی است که معترض بر دلیل ما می‌کند. می‌گوید شما سه چیز را لحاظ کردید، دو تایش را از کار انداختید، مطلوبتان را روی آن سومی آوردید. بله، اگر غیر از این سه چیز ما نداشتیم کار شما درست بود، ولی یک امر چهارمی هم هست که ممکن است آن مطلوب شما در این امر چهارم باشد. چرا این را ندیده گرفتید؟ امر چهارم جعل جاعل است.

نقد دیدگاه خصم در تبیین خروج ماهیت از حد استواء

حالا من دوباره تکرار بکنم؛ ماهیت من‌حیث ‌هی استواء دارد. عبارت مرحوم سبزواری این‌طور است: ماهیت من‌حیث ‌هی استواء دارد، ولی بعد از اینکه جعل جاعل به او تعلق گرفت از استواء خارج می‌شود. آن چیزی که ماهیت را از استواء خارج می‌کند جعل جاعل است نه انضمام وجود؛ پس آن مطلوب شما در جعل جاعل درست می‌شود و شما مطلوبتان را در وجود نتیجه گرفتید، با این‌که در جعل جاعل باید نتیجه می‌گرفتید. این حرفِ مرحوم سبزواری است، ببینیم جوابش چیست.

«و قول الخصم» این مبتدا است، دو خط بعد «خالٍ عن التحصيل»، این خبر است. یعنی این قول از تحصیل و از تحقیق خالی است؛ یعنی قول محققانه‌ای نیست و قول باطلی است. قول خصم که گفته است «الماهية من حيث هي و إن كانت في حد الاستواء » من‌حیث‌هی در حد استواء است، این را قبول داریم که نسبت به وجود و عدم مساوی است، «إلا أنها» ولی این ماهیت «من حيثيةٍ مكتسبةٍ من الجاعل » از آن حیثیتی که از ناحیه جاعل کسب شده، «بعد الانتساب إليه»، بعد از انتصاب به جاعل، «أنها ... صارت»، صارت خبر «أنّ» است. «إلا أنّها ... صارَت»، یعنی این ماهیت «صارت مصداقا لحمل الموجود»؛ از کجا «صارت»؟ نه از انضمام وجود، بلکه از اکتساب آن حیثیت «مِنَ الجاعِل». چون حیثیتی را از جاعل کسب کرده است، لایق شده است که «موجودٌ» بر آن حمل بشود، نه اینکه چون وجود به آن ضمیمه شده است؛ انضمام وجود کاری انجام نداده است. این قولِ قائل است. ایشان می‌فرمایند این «خالٍ عَنِ التَّحصیل»، این مطلب از تحقیق خالی است. تحصیل یعنی تحقیق؛ محصل یعنی محقق.

بررسی لزوم تحقق تغییر در ذات ماهیت پس از جعل

توجه کنید به جواب مرحوم سبزواری. می‌فرماید که بعد از این‌که ماهیت به جاعل نسبت پیدا می‌کند، در خود ماهیت تغییری اتفاق می‌افتد یا نه؟ جاعلی می‌آید ماهیت را جعل می‌کند؛ این جاعل بیرون از ماهیت است؛ جعلش هم فعل اوست. بعد از این جعل در خود ماهیت چه اتفاقی می‌افتد؟ در جاعل که اتفاقی نمی‌افتد جز این‌که جعل کرده، یعنی فعل را صادر کرده است. آن فعلش هم همان جعل است. در ماهیت چه اتفاقی می‌افتد؟ آیا در ماهیت چیزی حادث می‌شود که نبوده است؟ یا هیچ چیزی حادث نمی‌شود؟

اگر هیچ چیزی حادث نشد، چطور این ماهیت از حد استواء بیرون آمد؟ هیچ اتفاقی برای این ماهیت نیفتاد. بیرونِ ماهیت یک اتفاقاتی افتاد، اما در خود ماهیت هیچ اتفاقی نیفتاد؛ پس چه شد که این ماهیتی که برایش هیچ اتفاقی نیفتاده است از حالت استواء بیرون آمد؟! قبل از جعل جاعل، حالت استواء داشت، با جعل جاعل هم در خود ماهیت اتفاقی نیفتاده، بلکه بیرون اتفاق افتاده است. چه شد که از حد استواء بیرون آمد؟! نمی‌تواند بگوید از حد استواء بیرون آمد.

پس باید این جعل جاعل یک حالتی را در ماهیت ایجاد کند. آن حالت همان وجود است. جعل جاعل یعنی منضم کردن وجود به ماهیت. جاعل، وجود را افاضه می‌کند و به ماهیت منضم می‌کند، ماهیت حالش عوض می‌شود؛ حالش استواء نسبت بود، حالا عوض می‌شود. چه کسی عوضش کرد؟ جعل جاعل واسطه شد، ولی آن کسی که مباشرت کرد وجود بود. وجود مباشر شد و حالت ماهیت را عوض کرد. بله، جعل جاعل دخالت دارد، منتها «مِن بَعیدٍ» دخالت دارد و با واسطه دخالت دارد؛ مستقیم دخالت ندارد.

تبیین حقیقت رابطه جاعل و مجعول به مثابه افاضه وجود

جعل جاعل یک چیزی را آورد برای این ماهیت؛ یک اتفاقی برای این ماهیت افتاد و یک حالتی از این ماهیت عوض کرد که حالت استواء را عوض کرد. حالت استواء خودبه‌خود که عوض نشد، با جعل جاعل عوض شد. پس جعل جاعل همین اندازه که حالت استواء را عوض کرد، همین یک حالتی است برای ماهیت. این از کجا آمد؟ درست است که از جعل جاعل آمد، ولی مباشرتاً آن حالت را باید ببینیم، آن حالت وجود است. وجود پیدا کرد و با پیدا کردن وجود، حالت جدید یافت و از حالت استواء بیرون آمد.

شاگرد: صرف ارتباط با جاعل...

استاد: بله، یعنی این وجود ارتباط به جاعل دارد. خود جاعل با وسیله‌ وجود این کار را کرده است.

شاگرد: وجود نداده است، فقط چون که ارتباط به جاعل دارد تحقق پیدا می‌کند؟

استاد: همان ارتباط به جاعل چیست؟ وجود است یا نه؟

شاگرد: وجود نیست، ارتباط است.

استاد: شما اسمش را وجود نمی‌گذارید، ما اسمش را می‌گذاریم وجود. ارتباط به جاعل اسمش وجود است.

شاگرد: اعتباری می‌شود...

استاد: اگر اعتباری بشود نمی‌تواند حقیقت بسازد. الان آن رابطه‌ بین جاعل و ماهیت را قبول کردیم. آن رابطه اگر اعتباری باشد باید ماهیت حقیقت نداشته باشد، در حالی که حقیقت دارد؛ پس آن رابطه باید حقیقت داشته باشد. اصلاً حرف ما همین است. ما می‌گوییم وجود داده است، شما می‌گویید رابطه داده است. بالاخره این رابطه یا آن وجود باید حقیقت داشته باشد تا ماهیت را صاحب حقیقت کند. چه بگویید «وجود» چه بگویید «رابطه». ما می‌گوییم آن رابطه همان وجود است. چه ربطی بین جاعل و ماهیت هست جز این‌که ایجادش کرده است؟ کار دیگر نکرده است!

ربط یعنی همان وجود، یعنی بخشش وجود؛ ایجاد یعنی بخشش وجود. اسمش را می‌گذارید رابطه ولی وقتی می‌آیید مصداق رابطه را تعیین کنید، می‌بینید دادنِ وجود است. وجود داده است؛ رابطه برقرار کرده یعنی وجود داده است. پس خود رابطه می‌شود وجود. اگر وجود اصیل نباشد این رابطه اصیل نیست؛ ماهیت در حد استواء بود، حالا هم باقی می‌ماند. وقتی می‌بینیم از حد استواء بیرون آمد می‌فهمیم که این رابطه اصیل است، یعنی وجودی که داده شده اصیل است.

«خال عن التحصيل إذ بعد الانتساب إن تفاوتت حالها»، یعنی بعد از این‌که ماهیت انتساب داده می‌شود به جاعل، اگر حال این ماهیت تفاوت کند، دو خط بعد دارد: «و إن لم تتفاوت»؛ یعنی عِدل «إن تفاوتت» بعداً می‌آید. فعلاً فرض را جایی می‌بریم که حال ماهیت عوض شد و لذا توانسته است از حد استواء بیرون بیاید، چون حالش عوض شد. من‌ حیث ‌هی که بود حد استواء داشت و در حد استواء بود؛ حالا که حالش عوض شد از حد استواء بیرون آمد. «بعد الانتساب إن تفاوتت حالها فما به التفاوت هو الوجود»؛ اگر حالش تفاوت کرد، آن چیزی که ماهیت من‌ حیث ‌هی را با ماهیت منسوب به جاعل متفاوت کرد وجود بود. مابه‌التفاوت یعنی آن چیزی که منشأ تفاوت شد وجود بود. یعنی وجود عطا شد که ماهیت از حال استواء درآمد.

«و إن تحاشى الخصم عن اسمه»، ولو اصالت‌الماهوی که خصم ماست اسم وجود را نمی‌آورد، می‌گوید جعل جاعل، می‌گوید رابطه یا هر چه، اسم وجود را نمی‌آورد ولی واقعاً آنچه که داده شده وجود بوده است. حالا هر اسم دیگر می‌خواهی رویش بگذار. بنابراین تحقق ماهیت از ناحیه همین وجودی است که به آن داده شده است. دوباره استدلال ما برمی‌گردد: وجود تحقق داده است پس خودش تحقق دارد.

تحلیل اضافه اشراقیه و ابطال فرض عدم تغییر

«و كانت تلك الإضافة إشراقية لا مقولية»؛ یک سؤال اینجا مطرح می‌شود و آن سؤال این است که شما می‌گویید که آن رابطه باعث شده است که ماهیت موجود بشود و ماهیت تحقق پیدا کند. رابطه، یک امر اضافی است و اضافه دو طرف می‌خواهد. یک طرفش ماهیت است و یک طرفش وجود است. در این جعل جاعل، آن جعل می‌شود رابطه بین این دو تا. پس وجود با ماهیت ربط پیدا می‌کند و این ربط می‌شود امر سوم. یک چیز وجود است، یک چیز ماهیت است، ربط می‌شود سوم. چرا شما می‌گویید ربط همان وجود است؟ ربط، اضافه‌ بین وجود و ماهیت است، چون اضافه دو طرف می‌خواهد. وقتی اضافه دو طرف خواست، یک طرف را ماهیت قرار دهید، یک طرف وجود قرار دهید، ربط هم بین این دو تا قرار دهید.

شاگرد: یک طرف جاعل، یک طرف ماهیت، یک طرف هم رابطه بینشان.

استاد: نه، اگر جاعل و مجعول بگیرید، جاعل می‌شود یک طرف اضافه، مجعول می‌شود یک طرف اضافه، ربط بین جاعل و مجعول می‌شود اضافه. الان ما جاعل و مجعول نمی‌گیریم. بستگی دارد به این‌که شما مضاف و مضاف‌الیه را چطور قرار دهید. اگر مجعول را مضاف‌الیه قرار دهید، جاعل می‌شود آن طرف اضافه. ولی ما مجعول را مضاف‌الیه قرار نمی‌دهیم. نه ماهیتِ با قید مجعولیت؛ آن را نگاه نمی‌کنیم. اگر ماهیت با قید مجعولیت را نگاه کنید، جاعل می‌شود طرف دیگر اضافه. ولی ما این کار را نمی‌کنیم. ما ماهیت را نگاه می‌کنیم، قید مجعولیتش را کار نداریم.

آن مجعولیت را رابطه داریم می‌گیریم. ماهیت را نگاه می‌کنیم، وجود را نگاه می‌کنیم، جاعل چه کار کرده است؟ جاعل یک ربطی بین این دو داده است. آن ربط، دیگر وجود نیست، امر سوم است. دقت می‌کنید؟ جاعل و مجعول را مطرح نکنید، نگویید ماهیت مجعول است. ماهیت را به عنوان مجعول نگاه نکنید. ماهیت را به عنوان مجعول نگاه کنید، جاعل می‌شود طرف دیگر اضافه. آن وقت ربط بینهما می‌شود ربط بین جاعل و مجعول. ماهیت را به عنوان اینکه ماهیت است نگاه کنید، وجود هم به عنوان اینکه وجود است نگاه کنید، بعد بگویید جاعل می‌آید ربط بین این دو ایجاد می‌کند. اسمش را بگذارید جعل جاعل، اسمش را هر چه گذاشتید، ولی اضافه‌ای است که بین جاعل و مجعول نیست، اضافه‌ای است که بین وجود و ماهیت است.

پس ماهیت می‌شود یک طرف اضافه، وجود می‌شود یک طرف اضافه، جعل جاعل می‌شود ربط بین این دو. و این جعل جاعل غیر از طرف اضافه است، یعنی غیر از وجود است. بنابراین این جعل جاعل است که به ماهیت حقیقت داده است، نه آن طرف دیگر اضافه که وجود باشد. تمام شد؛ حرف مستشکل تمام شد.

ابطال انقلاب ماهیت و اثبات خلف فرض

مرحوم سبزواری می‌فرماید که این اضافه‌ای که ما داریم مطرح می‌کنیم اضافه اشراقی است، اضافه مقولی نیست. اگر اضافه مقولی بود حرف شما درست بود. اضافه مقولی دو طرف می‌خواهد. آن وقت این ربط اگر اضافه مقولی باشد، یک طرفش می‌شود ماهیت و یک طرفش می‌شود وجود. اما اضافه اشراقی دو طرف نمی‌خواهد، بلکه اضافه اشراقی آن طرف را می‌سازد. یعنی همین اضافه اشراقی که ما اسمش را به تعبیر دیگر می‌گذاریم اعطای وجود، طرفِ دیگر اضافه را که ماهیت هست می‌سازد، نه اینکه با طرف دیگر متعادل بشود و بینشان یک ربطی برقرار بشود. اصلاً این طرف، طرفِ دیگر را می‌سازد؛ یعنی اضافه اشراقی می‌شود اعطای وجود. اعطای وجود، ماهیت را می‌سازد، نه اینکه وجودی باشد و ماهیتی باشد و ربطی بین این دو تا قرار بدهیم.

اضافه، اضافه اشراقی است. آن چیزی که شما می‌گویید در اضافه مقولی است؛ اضافه مقولی بر فرض وجود داشته باشد، وجودش وابسته به دو طرف است. اضافه مقولی را فخر رازی می‌گوید اصلاً وجود ندارد، صدرا می‌گوید وجود دارد اما وجود ضعیف. حالا می‌گوییم بر فرض وجود داشته باشد، وجودش وابسته به دو تا است و خودش امر اعتباری است. اگر از آن دو تا وجود نیاید این وجود نمی‌گیرد؛ پس خود اضافه مقولی می‌شود امر اعتباری، چه قائل به وجودش بشویم چه نشویم. اضافه امر اعتباری است. آن وقت اضافه اعتباری چطور می‌تواند به ماهیت حقیقت بدهد؟ همان‌طور که وجود بنابر اعتباریتش نتوانست به ماهیت حقیقت بدهد، این اضافه هم نمی‌تواند حقیقت بدهد. پس اضافه را مقولی نگیرید؛ اگر اضافه را اضافه مقولی بگیرید نمی‌تواند حقیقت به ماهیت ببخشد. اضافه باید اضافه اشراقی باشد تا بتواند به ماهیت حقیقت ببخشد.

اضافه اشراقی که پایش به میان آمد، اضافه اشراقی می‌شود اعطای وجود، یعنی خود وجود، حقیقت‌دهنده است؛ دوباره استدلال ما برمی‌گردد. پس اگر اضافه را مقولی بگیرید، درست است، وجود همان جعل جاعل نمی‌شود؛ ولی این اضافه مقولی می‌شود اعتباری و نمی‌تواند به ماهیت حقیقت ببخشد؛ این مشکل درست می‌شود. پس باید اضافه را اشراقی بگیرید تا اضافه اعتباری نشود و بشود اعطاء الوجود. آن وقت اعطاء الوجود، حقیقت دارد و حقیقت می‌بخشد، همه چیز درست می‌شود.

شاگرد: دیگر ربطی وجود ندارد در اضافه اشراقی؟

استاد: ربط هم بعداً با تحلیل ذهنی‌تان درست می‌شود. یعنی شما در ذهنتان ماهیت را می‌آورید و وجود را می‌آورید، یکی را این طرف نسبت قرار می‌گیرد و یکی را آن طرف نسبت قرار می‌گیرد و ذهن‌تان یک ربطی بین این‌ها ایجاد می‌کند؛ بعد این‌جوری ربط درست می‌شود. ولی ربطی که به معنای ایجاد باشد نه، آن را نداریم؛ چون بعد از این‌که ایجاد حاصل می‌شود، وجود حاصل می‌شود، ماهیت هم که به برکت این وجود حاصل می‌شود، شما در ذهنتان ماهیت و وجود را از هم جدا می‌کنید و دو شیء جدا کنار هم قرار می‌دهید و بینشان یک ربطی تولید می‌کنید. آنجا اضافه مقولی درست می‌شود، ولی در ذهن‌ شماست و دیگر ربطی به واقعیت ندارد.

«و كانت تلك الإضافة إشراقية لا مقولية لأنها اعتبارية كالوجود الاعتباري»؛ اضافه مقولیه اعتباری است مثل وجود اعتباری بنابر قول شما؛ همان‌طور که وجودِ اعتباری نمی‌تواند به ماهیت حقیقت بدهد، این اضافه اعتباری هم نمی‌تواند به ماهیت حقیقت بدهد؛ در حالی که ماهیت حقیقت دارد، پس حقیقتش را از اضافه اعتباری نگرفت، همان‌طور که از وجود اعتباری نگرفته است. از چه گرفته است؟ از اضافه حقیقی گرفته است و اضافه حقیقی همان اضافه اشراقی است. پس از اضافه اشراقی گرفته است، یعنی از اعطای وجود گرفته است. از اعطای وجود گرفته است، یعنی از وجود گرفته است؛ پس وجود حقیقت داده به ماهیت، بنابراین خودش هم حقیقت داشته است.

این یک طرف مسئله که اگر بعد از انتساب، حالت ماهیت تغییر کرد، در واقع این وجود است که او را تغییر داده است. معترض خواست بگوید که آن ربط تغییر داده است، ما قبول نکردیم و گفتیم اضافه، اضافه مقولی نیست، بلکه اضافه اشراقی است، پس وجود تغییر داده است. مطلب تمام شد. در صورتی که این انتساب به جاعل باعث پیدایش وجود باشد و ماهیت تغییر حالت بدهد، یعنی با گرفتن وجود تغییر حالت بدهد، عرض کردیم که مطلوب ما ثابت است.

حالا اما اگر با انتساب به جاعل تفاوت حاصل نشد، یعنی جاعل آمد در ماهیت یک تصرفی کرد ولی هیچ چیزی در ماهیت عوض نشد. اینجا دو حالت اتفاق می‌افتد، در این فرض دو حالت اتفاق می‌افتد؛ یا در حالی که این ماهیت هیچ چیزش عوض نشده است، استحقاق حمل «موجودٌ» را پیدا می‌کند، با این‌که هیچ چیزش عوض نشده است به آن می‌گوییم «موجودٌ»، یا اینکه نه، استحقاق «موجودٌ» را پیدا نمی‌کند؛ دیگر خالی از این دو نیست.

فرض این است که اتفاقی در ماهیت نیفتاده است. حالا که اتفاق نیفتاده است، یا اجازه می‌دهید «موجودٌ» را بر آن حمل کنید یا اجازه نمی‌دهید. اگر اجازه بدهید که «موجودٌ» را بر آن حمل کنید، لازم می‌آید که ماهیت منقلب شده باشد؛ ماهیتی که تا حالا اجازه حمل وجود نداشته است، حالا بدون هر اتفاقی و بدون هر تبدل حالتی «موجودٌ» دارد برایش حمل می‌شود. لازم می‌آید انقلاب، یعنی ماهیت منقلب شده است که می‌تواند «موجودٌ» را اخذ کند، در حالی که قبلاً اخذ نمی‌کرد. اگر بگویید نه، استحقاق وجود ندارد؛ معلوم می‌شود هنوز از حال استواء بیرون نیامده است، همان‌طور که قبلاً استحقاق حمل وجود نداشت حالا هم ندارد. و این خلفِ فرض است، چون شما می‌گویید که بعد از ارتباط به جعل جاعل استحقاق حمل وجود دارد.

این مطلب تمام شد. پس توجه کنید ما در جواب این گوینده این‌چنین گفتیم که یا ماهیت تغییر می‌کند یا تغییر نمی‌کند. اگر تغییر کرد، گفتیم تغییرش به‌وسیله وجود است و مطلوبمان را نتیجه گرفتیم؛ اگر تغییر نکرد با فرض این‌که ماهیت تغییر نکند دو حالت پیدا کردیم: یا استحقاق حمل «موجودٌ» را دارد یا استحقاق حمل «موجودٌ» را ندارد. اگر استحقاق حمل «موجودٌ» را داشت معلوم می‌شود منقلب شده است. اگر استحقاق حمل «موجودٌ» را نداشت معلوم می‌شود از حد استواء بیرون نیامده است. منقلب شدنش باطل است، از حد استواء بیرون نیامدنش هم خلف فرض است، هر دو می‌شود باطل؛ پس نمی‌توانید بگویید تغییری در ماهیت رخ نداده است. حتماً باید بگویید تغییر رخ داده است. اگر تغییر رخ داده باشد، برمی‌گردیم به همان شِقّ قبلی و مطلوبمان را نتیجه می‌گیریم.

«و إن لَم تَتَفاوَت»، اگر این ماهیت بعد از جعل جاعل تفاوتی نکرده است «و مع هذا كانت مستحقة»، این یک فرض. یک جمله بعد «وَ إن لَم تَستَحِق»، این فرض بعدی است.

حرف این است که تفاوت حاصل نشده است در ماهیت، یعنی ماهیت هیچ عوض نشده است. آن وقت در این ماهیتِ عوض نشده، دو تا فرض است: یک فرض این است که «مستحقة لحمل موجود» شده باشد، فرض دیگر این‌که «مستحقة لحمل موجود» نشده باشد.

«و إن لم تتفاوت و مع هذا كانت مستحقة لحمل موجود»، تفاوت نکرده ولی در عین حال موجود برایش حمل می‌شود، «لَزِمَ الإنقِلابُ» لازم می‌آید که ماهیت منقلب شده باشد و انقلاب باطل است، در جای خودش گفته شده که باطل است. «وَ إن لَم تَستَحِق»؛ فرض بعدی این است که تفاوت برای ماهیت حاصل نشده است و ماهیت هم استحقاق حمل وجود پیدا نکرده است تا بگویید منقلب شده است. اشکال ما این است که «کَانَت» این ماهیت «باقية على الاستواء»؛ لازم می‌آید که ماهیت به حالت استواء خودش باقی باشد و هیچ چیزی عوض نشده باشد. «هَذا خلفٌ»، این خلف فرض است، چون فرضتان این است که با جعل جاعل، ماهیت را از حال استواء درآورده‌اید، در حالی که الان قبول کردید که درنیامده است. دلیل پنجم بر اصالت وجود تمام شد. دفاعی هم که این خصم کرد که امروز آن را خواندیم، دفاعی کافی نبود. بنابراین دلیل پنجم ما کامل است و با قول خصم رد نمی‌شود. دلیل ششم إن‌شاء‌الله جلسه بعد.

 


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo