97/07/01
بسم الله الرحمن الرحیم
دلیل پنجم بر اصالت وجود (خروج همه اشیاء از حالت استواء به واسطه وجود)/غرر در اصالت وجود /مقصد اول در امور عامه، فریده اول در وجود و عدم
موضوع: مقصد اول در امور عامه، فریده اول در وجود و عدم/غرر در اصالت وجود /دلیل پنجم بر اصالت وجود (خروج همه اشیاء از حالت استواء به واسطه وجود)
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
حکمت، شرح منظومه، صفحه دوازده، سطر پانزده.
«و الخامس قولنا (كيف) لا يكون الوجود أصلا في التحقق (و بالكون) المراد به ما يرادف الوجود (عن استواء) أي استواء نسبة الوجود و العدم متعلق بقولنا (قد خرجت قاطبة الأشياء) أي الماهيات إذ الشيء بمعنى المُشَيَّء وجوده و هو الماهية.»[1]
داشتیم بر اصالت وجود استدلال میکردیم. چهار دلیل گفته شد و حالا وارد دلیل پنجم میشویم. دلیل پنجم این است که تمام اشیاء بهوسیله وجود تحقق پیدا میکنند.
دلیل پنجم: خروجِ همه اشیاء از حالت استواء به واسطه وجود
آیا ممکن است چیزی که تحققدهنده به اشیاء است، خودش از تحقق خالی باشد؟ اگر همه اشیاء تحققشان را از وجود میگیرند، پس وجود سزاوارتر است که تحقق داشته باشد؛ چون میخواهد معطیِ تحقق باشد، پس باید خودش تحقق داشته باشد تا بتواند تحقق اشیاء دیگر را تأمین کند. این استدلال است و این دلیل، دلیلی است که در خیلی جاها گفته شده و آسان هم هست، همانطور که توجه کردید. اگر وجود تحقق نداشت، نمیتوانست به اشیاء تحقق بدهد، در حالی که همه اشیاء تحققشان را از وجود میگیرند؛ پس معلوم میشود وجود تحقق دارد.
این مطلب به چند صورت میتواند بیان شود. به صورت قیاس استثنایی بدینگونه است: اگر وجود تحقق نداشت، تحققدهنده به اشیاء نبود، لکن تالی باطل است؛ زیرا وجود تحققدهنده به اشیاء است، پس مقدم یعنی تحقق نداشتنِ وجود هم باطل است، یعنی وجود تحقق دارد. میتوانیم اینطور هم بگوییم، مثل خود ایشان: وجود تحققدهنده است به اشیاء، و هر چیزی که تحققدهنده است، خودش صاحب تحقق است؛ پس وجود صاحب تحقق است.
حال چه به صورت قیاس استثنایی و چه به صورت قیاس اقترانی، میتوانیم دلیل را بیان کنیم. خیلی هم مطلب آسانی است، همانطور که توجه میکنید احتیاجی به حواشی و توضیحات ندارد. منتها این دلیل ظاهرش مصادره است. اول فرض میکند که وجود تحقق دارد و تحقق میدهد؛ اما همین «تحقق داشتنش» از کجا میآید؟ این اولِ بحث است.
پاسخ به شبهه مصادره در استدلال
شاید ماهیت تحقق داشته باشد. الان شما فرض کردید که عطای تحقق از ناحیه وجود است؛ شاید ماهیت تحقق داشته باشد و به وجود تحقق بدهد. شما اول فرض میکنید که تحققدهنده وجود است، بعد هم میگویید تحققدهنده باید خودش تحقق داشته باشد، پس وجود تحقق دارد. از کجا گفتید تحققدهنده وجود است؟ شاید تحققدهنده ماهیت باشد. اصلاً بحث ما همین است که آیا وجود تحقق دارد و تحقق اشیاء به عهده اوست، یا خود اشیاء تحقق دارند و تحققشان به عهده خودشان است و از وجود نمیگیرند؟ اصلاً بحث ما همین است. شما میگویید تحقق اشیاء به خودشان نیست بلکه از وجود میگیرند؛ خب اصل نزاع ما همین است و شما دارید همان نزاع را دلیل قرار میدهید؛ یعنی آنچه را که مورد نزاع است، مقدمه دلیل قرار میدهید و این میشود مصادره.
ایشان برای اینکه مصادره نشود، مطلب را اینچنین توضیح میدهند؛ میگویند مسلم است پیش ما و خصم که ماهیت نسبت به وجود و عدم مساوی است. از مسلم عندنا و عند الخصم استفاده میکنند، یعنی دیگر این مطلب و این مقدمه احتیاج به اثبات ندارد و هر دو آن را قبول داریم. هر دو قبول داریم که ماهیت «من حیث ذاتها» نه عدم در آن هست و نه وجود در آن هست؛ نه اقتضای وجود دارد و نه اقتضای عدم دارد و نسبت به وجود و عدم مساوی است.
اگر نسبت به وجود و عدم مساوی است، معنایش این است که تحقق ندارد و تحققدهنده هم نیست. این را قبول داریم؛ پس ماهیت را تحققدهنده نمیبینیم، بلکه تحققگیرنده قرارش میدهیم. آنوقت باید کسی به آن تحقق بدهد؛ چه چیزی تحقق میدهد؟ جز وجود چیزی نیست. روشن شد؟ یعنی برای اینکه مصادره نشود، آن مطلبی را که ما به عنوان یک مقدمه مطرح کردیم و با ادامهاش به مطلوب رسیدیم، آن مطلب را مسلم عندنا و عند الخصم میگیریم. وقتی مطلب نزد ما و خصم مسلم شد، دیگر ثابتشده فرض میشود و از مطلب ثابتشده میتوان استفاده کرد؛ نه اینکه از مورد نزاع استفاده کرده باشیم، بلکه از یک مطلب مسلم استفاده کردیم. اگر از مورد نزاع استفاده میکردیم جا داشت که بگویید مصادره کردهاید، ولی ما از مورد نزاع استفاده نکردیم، بلکه از یک مطلبی که مسلم بود استفاده کردیم.
پس توجه میکنید مطلب را ایشان دارند توضیح میدهند به طوری که مصادره پیش نیاید. آن که من اول گفتم، بوی مصادره در آن بود، ولی وقتی این مقدمه را اضافه کنید که ماهیت «من حیث هی» نه موجود است و نه معدوم، نه اقتضای وجود دارد و نه اقتضای عدم، روشن میشود که ماهیت بذاته تحقق ندارد و در نتیجه نمیتواند تحققدهنده باشد. این را مسلم میگیریم و از این قاعده مسلم و از این مقدمه مسلم استفاده میکنیم و به مطلوب میرسیم؛ این دیگر مصادره نمیشود.
بررسی وضعیت ماهیت منتسب به جاعل
بعد فقط یک مطلب باقی میماند که ماهیت وقتی که به خداوند نسبت داده میشود، آنوقت حالتی پیدا میکند که میتواند به وجود تحقق دهد. ماهیت «من حیث هی» را فرض نمیکنیم، بلکه ماهیتِ منتسب به جاعل را فرض میکنیم. اگر ماهیت «من حیث هی» فرض شود، عرض کردیم ماهیت «من حیث هی» تحقق ندارد و تحققدهنده هم نیست؛ لذا باید یک تحققدهندهای را که وجود است فرض کنیم. اما ما ماهیت «من حیث هی» را فرض نمیکنیم، بلکه ماهیت منسوبه و منتسب را فرض میکنیم؛ ماهیتی که به خدا نسبت پیدا کرده و خدا جعلش کرده است.
آن ماهیت را میگوییم به وجود تحقق میدهد؛ آن دیگر اشکالی ندارد. ماهیت «من حیث هی» نمیتواند تحقق بدهد اما ماهیت منسوبه میتواند تحقق بدهد. این به عنوان یک اشکال مطرح میشود که مرحوم سبزواری جواب میدهند و وقتی رسیدم عرض میکنم. پس توجه کنید ماهیتِ موجوده فعلاً مورد بحث ما نیست، بلکه ماهیتِ خالی مورد بحث ماست. این ماهیت خالی یک بار «من حیث هی» فرض میشود و یک بار «من حیث هی مجعولةٌ و منتسبةٌ الی الجاعل» که خداست فرض میشود.
اگر آن را «من حیث هی» فرض کنیم، همه قبول داریم که این تحقق ندارد و نمیتواند تحققدهنده باشد. اگر «من حیث هی مجعولةٌ» باشد، بعداً بحث میکنیم.
شاگرد: ماهیت به حمل اولی من حیث هی لیست الا هی است و به حمل شایع منسوب است؟
استاد: یعنی ماهیت موجوده؟
شاگرد: بله.
استاد: حالا همینطور که من میگویم تصور کنید ظاهراً راحتتر است از آن چیزی که شما میگویید. به آن چیزی که شما میگویید شاید اشاره کنم. عرض کردیم که ماهیت من حیث هی تحقق ندارد، قهراً تحققدهنده هم نیست، ولی ماهیت مجعوله آیا تحقق دارد یا ندارد؟ تحقق دارد، منتها آیا تحققدهنده میتواند باشد یا نه، بعداً بحثش میآید. با این بیانی که عرض شد استدلال روشن شد. فقط یک اشکال بر این استدلال مطرح میشود که آن اشکال را باید رسیدگی بکنیم.
اما شما میفرمایید ماهیت به حمل اولی و ماهیت به حمل شایع، یعنی ماهیت ذهنی و ماهیت خارجی. ماهیت خارجی که مجعول شده است، میتواند تحقق را بدهد به وجود؛ ماهیت ذهنی که هنوز «من حیث هی» است، نمیتواند تحقق بدهد. این را دارید میفرمایید دیگر؟ ماهیتی که به حمل اولی ماهیت است، یعنی وجود خارجی نگرفته است، آن نمیتواند تحققدهنده باشد؛ ولی ماهیت به حمل شایع که مصداق ماهیت است و در خارج موجود شده است، آن میتواند تحقق بدهد بهخاطر اینکه دارای نسبت است یا دارای وجود است. اگر بگوییم دارای وجود است که حرف ما میشود؛ چون وجود دارد، دارد تحقق میدهد، چون وجود دارد تحقق پیدا کرده است، پس تحققش را از وجود گرفته است. اما اگر نه، نسبت دارد و با این نسبت میخواهد تحقق بدهد، بحثش بعداً میآید. پس سه جور فرض میشود: یکی ماهیت «من حیث هی»، یکی ماهیتِ موجوده، و یکی ماهیتِ منتسبه.
ماهیت «من حیث هی» را همه قبول داریم که تحقق ندارد و تحققبخش هم نیست. ماهیت موجوده تحققش را از وجود گرفته است؛ اگر هم بخواهد تحققبخش باشد، تحققش را از وجود گرفته و ثابت میکند که وجود تحققدهنده است و ماهیت تحققگیرنده است. این نظر ما را ثابت میکند. ماهیت منسوب هم که باید بعداً بحث شود که چیست. پس یک فرض که ماهیت «من حیث هی» است که همان هم مورد استدلال ماست، حرف ما را نتیجه میدهد. فرض دوم هم که ماهیت موجوده است، آن هم نظر ما را نتیجه میدهد ولی ما آن را مطرح نکردیم. فرض سوم که ماهیت منتسبه باشد را بعداً رسیدگی میکنیم ببینیم چه میشود.
شاگرد: شما یک مقدمه فرمودید که معطی تحقق، وجود است. بعد فرمودید خب این اول الکلام است و هنوز ثابت نشده است. بعد در ادامه یک مقدمه فرمودید، فرمودید که این مسلم است؛ آن هم این است که محققِ ماهیت، وجود است.
استاد: من فکر میکردم آن گریز مخفی که من زدم روشن شده است. من خودم بلافاصله مطلب را درست کردم. ببینید آنچه مسلم است این نیست که معطیِ تحقق، وجود است؛ این اگر مسلم باشد که همه اصالةالوجودی میشویم. آنچه مسلم است این است که ماهیت، محقق نیست. این مسلم است، نه اینکه معطیِ تحقق وجود است، آن که مدعای ما است؛ آن اگر بخواهد مقدمه قرار بگیرد، مصادره میشود. یعنی نمیگوییم همه معتقدیم که معطی تحقق وجود است، همه معتقد نیستیم؛ بلکه همه معتقدیم که ماهیت خالی از تحقق است.
شاگرد: ...ماهیت خالی از تحقق است، پس محقق او چیست؟ وجود است. خب این هم مصادره است.
استاد: نه، آن دیگر مصادره نیست. این را همه قبول داریم که ماهیت خالی از تحقق است، پس باید به آن تحقق داد. چه کسی به آن تحقق میدهد؟ وجود تحقق میدهد یا آن نسبت؟ بالاخره از یک جا باید تحقق را بگیرد. غیر از این دو هم نمیشود؛ یا از طریق وجود تحقق را میگیرد یا از طریق جعلِ جاعل با آن نسبتی که جاعل به آن پیدا میکند. نسبت را هنوز بحث نکردیم. وجود اگر نسبت نباشد، معین میگردد که محققکننده وجود باشد چون غیر از این نداریم.
ماهیت تحقق ندارد، تحققش یکی از دو راه است. اگر یک راه را که نسبت است ببندیم – که انشاءالله میبندیم – متعین میگردد که تحقق ماهیت از ناحیه وجود باشد و ما این کار را کردیم. ما الآن گفتیم ماهیت تحقق ندارد، پس باید به آن تحقق داد. تحققدهنده یکی از دو چیز است: یکی نسبت است که بعداً راهش را میبندیم و باقی میماند وجود؛ دومی وجود است. نتیجه میگیریم پس وجود تحقق داد. اگر تحقق داد، پس خودش تحقق داشت. اینجوری استدلال کردیم.
بررسی آراء خصم و مفهوم «کون»
شاگرد: این را خصم ما قبول ندارد، اینکه شما فرمودید مسلم است ناظر به این قسمت نبود، فقط ناظر به آن قسمت بود که...
استاد: بله، مسلم نیست که وجود تحققدهنده است؛ این مورد نزاع است. این مسلم نیست؛ این نتیجهای است که ما میگیریم. آنچه مسلم است این است که ماهیت تحقق ندارد، این مسلم است. بعد میگوییم تحقق ندارد ولی تحقق یافته است؛ از کجا یافته است؟ شما میگویید یا از وجود است یا از نسبت. راه نسبت را میبندیم، متعین میشود از وجود باشد. پس تحققش را از وجود گرفته است؛ تا قبول کردید که تحققش را از وجود گرفته است، نتیجه میگیریم که پس خودِ وجود تحقق داشته که توانسته است به ماهیت تحقق بدهد. تحققدادنِ وجود را بعداً نتیجه میگیریم، نه به صورت مسلم. من اول در کلماتم گفتم که وجود تحققدادنش قهری است، مقبول است، ولی این درست نبود، لذا زود برگشتم. گفتم ماهیت تحقق ندارد. تحققنداشتنِ ماهیت قطعی است و مسلم عند الکل است.
شاگرد: ببخشید، فرمودید که ماهیت نسبت به وجود متساویالنسبه است و از این استفاده میکنیم و استدلال میکنیم. همین حرف را در مورد وجود هم میتوان زد؛ وجود هم نسبت به ماهیت متساویالنسبه است.
استاد: نسبت به ماهیت بله، ولی نسبت به وجود چطور؟ وجود نسبت به وجود، متساویالنسبه نیست.
شاگرد: ماهیت هم نسبت به ماهیت، متساویالنسبه نیست.
استاد: خب ماهیت که با ماهیت بودن تحقق پیدا نمیکند.
شاگرد: در واقع که ما نمیدانیم چه چیزی به چه چیزی تحقق میدهد. ماهیت به وجود تحقق میدهد یا وجود به ماهیت تحقق میدهد؟ ما فعلاً نمیدانیم. این استدلالمان میگوید که ماهیت نسبت به وجود متساویالنسبه است و بعد طبق این گزاره استدلالمان را پیش میبریم. میگوییم خب بر عکس همین گزاره را در مورد وجود هم میتوان به کار برد. بگوییم وجود هم نسبت به ماهیت متساویالنسبه است.
استاد: نه، ما نگفتیم ماهیت نسبت به وجود متساویالنسبه است. ما گفتیم ماهیت نسبت به وجود و عدم متساویالنسبه است. وجود نسبت به وجود و عدم متساویالنسبه نیست. نسبت به ماهیت باشد؟ مگر ماهیت مطرح است؟! ببینید ماهیت را ما با وجود و عدم سنجیدیم. وجود را هم باید با وجود و عدم بسنجیم، نه اینکه وجود را با ماهیت بسنجیم.
شاگرد: شما میگویید وجود نسبت به ماهیت متساویالنسبه است؛ بعد سؤال میکنیم چه چیزی وجود را از این تساوی خارج کرد و یک ماهیتی به وجود آمد؟ چیزی خارج کرد؟ میگوییم ماهیت خارج کرد، اصالت با ماهیت است. همین استدلالی که...
اتفاق بر عدم تحقق ماهیت بالذات
استاد: باز دوباره برمیگردیم و میگوییم ماهیت تحقق نداشت؛ قبول هم داشتیم که نداشت. چطور خارج کرد؟
شاگرد: نه، قبول نداریم که ندارد.
استاد: چرا قبول دارند، همه قبول دارند. همه قبول دارند که ماهیت تحقق ندارد. شما میگویید ماهیت تحقق داشته و به وجود تحقق داده است. این تحققداشتنِ ماهیت را هیچکس قبول ندارد.
شاگرد: اگر قبول داریم که ماهیت تحقق ندارد که خب دیگر بحثی نمیماند.
استاد: نه، این کسانی که میگویند ماهیت تحقق ندارد، اصالةالماهوی میگوید ماهیت تحقق دارد منتها نه خودش. این مقدار را قبول دارد که خود ماهیت «من حیث هی» تحقق ندارد. این تکه را قبول دارد، منتها با عطای وجود محقق میشود یا با نسبت به جاعل محقق میشود؛ آنجا اختلاف دارند. ولی اینکه ماهیت «من حیث هی» تحقق ندارد را همه قبول دارند حتی اصالةالماهوی. اصالةالماهوی هم میگوید ماهیت «من حیث هی» نسبت به وجود و عدم متساوی است، یعنی تحقق ندارد. و ما از همینجایی که او قبول دارد استفاده میکنیم. بله، بعد از اینکه وجود گرفت، بعد از اینکه جعل شد، تحقق دارد؛ ولی آن وقتی که نفس ماهیت را ملاحظه میکنیم، همه بالاتفاق میگویند تحقق ندارد.
درباره وجود همه بالاتفاق نمیگویند تحقق ندارد. اصالةالوجودی میگوید تحقق دارد. درباره وجود نمیشود یک اجماع درست کرد؛ اما در ماهیت میشود اجماع درست کرد. و ما در ماهیت اجماع را درست میکنیم، میگوییم ماهیت بالاجماع تحقق ندارد، بالاتفاق تحقق ندارد. این یک امر مسلم است.
تنها اشکالی که شما میتوانید بکنید این است که این دلیلتان از مسلمِ خصم استفاده میکند و از حالت برهان بودن درمیآید و میشود جدل. خب بشود! جدل که دلیلِ باطل نیست. اعتبار برهان را ندارد ولی بالاخره دلیل است، دلیل قوی هم هست. حالا حداکثر بگویید جدل شد.
اگرچه ما این را جدل نمیدانیم؛ ما برهان میدانیم. یعنی یک مقدمه را ممکن است خصم قبول کند و مطابق واقع هم باشد. اگر به حیث اینکه خصم قبول کرده مورد استفاده قرار دهیم، جدل میشود؛ به حیث مطابقت با واقع مورد استفاده قرار دهیم، برهان میشود. این مقدمهای که ماهیت تحقق ندارد، این را خصم قبول دارد و مطابق واقع هم هست. ما اگر به عنوان اینکه خصم قبول دارد استفاده کنیم میشود جدل؛ اگر به عنوان یک امر مطابق واقع استفاده کنیم میشود برهان و ما به عنوان دوم استفاده میکنیم، پس برهان میشود. حالا فرض کنید یک نفر آمد به عنوان اول استفاده کرد؛ اشکال ندارد، جدل شد. جدل که باطل نیست. جدل قدرت برهان را ندارد نه اینکه باطل است. پس چه جدل باشد چه برهان باشد، در هر صورت دلیل قوی است.
صفحه دوازده هستیم، سطر پانزدهم:
«و الخامس»؛ دلیل پنجم بر اصالت وجود، قول ماست که گفتیم: «قولنا (كيف) لا يكون الوجود أصلا في التحقق». این عبارتهایی که به این صورت آورده میشود، کیف استفهام انکاری است؛ واوی هم که بعد از کیف میآید واو حالیه است. پشت سر کیف هم متعلق کیف است که حذف میشود، یعنی مدخول کیف حذف میشود. چگونه اینچنین باشد در حالی که چنان است؟ این عبارت را ملاحظه میکنید، ایشان مدخول کیف را در شرح ظاهر کردهاند: «(كيف) لا يكون الوجود أصلا في التحقق»؛ چگونه وجود، اصل در تحقق نباشد؟! استفهام، استفهام انکاری است؛ یعنی ما ادعا داریم که وجود اصل است در تحقق و تحققِ ماهیت فرع است و گرفتهشده از وجود است. چگونه وجود اصل در تحقق نباشد و تحققش را از ماهیت بگیرد در حالی که «بالكون قد خرجت الأشياء عن الاستواء». این «عن استواء» که جلوتر گفته شده است، خود ایشان میگویند متعلق به «قد خرجت» است که بعد میآید؛ لذا خوب است ما «قد خرجت» را در وقت معنی کردن جلو بیاوریم. بگوییم به توسط «کون» یعنی وجود، «خرجت قاطبة الاشیاء عن الاستواء». اشیاء یعنی ماهیات. ماهیات استواء دارند یعنی مساویاند نسبت به وجود و عدم. به توسط کون، به توسط وجود، این اشیاء از این استواء بیرون آمدند. یعنی اشیاء که همان ماهیات هستند، استواء داشتند نسبت به وجود و عدم و مساوی بودند نسبت به وجود و عدم، به وسیله کون از این استواء خارج شدند و موجود شدند و دیگر عدم برایشان نیست. در حالی که قبلاً هم احتمال عدم در آنها بود و هم احتمال وجود؛ حالا دیگر موجود شدند و احتمال عدم رفته است. پس از استواء خارج شدند و به توسط کون هم خارج شدند. اگر به توسط کون از استواء خارج شدند و تحقق یافتند، پس خود کون به طریق اولی باید دارای تحقق باشد.
شاگرد: این عبارت بالاخره مصادره را دارد.
استاد: مصادره را دارد؛ بعداً که توضیح میدهد، آن را از مصادره بیرون میآورد. عرض کردم ظاهرش مصادره دارد ولی وقتی که آن مقدمه مسلمه میآید، دیگر از مصادره بیرون میآید؛ مقدمه مسلمه مطابقِ واقع. هم مسلم است و هم مطابقِ واقع است. که عرض کردم اگر آن را به عنوان مسلم قبول کنید دلیلتان میشود جدل و اگر آن را به عنوان مطابقِ واقع قبول کنید دلیلتان میشود برهان. ولی علیأیحال ما از آن مقدمه مسلمه استفاده میکنیم تا مصادره لازم نیاید و الّا اگر مقدمه مسلم نداشته باشیم دلیل مصادره هست.
«(كيف) لا يكون الوجود أصلا في التحقق»؛ چگونه وجود اصل در تحقق نباشد در حالی که «(و بالكون) المراد به ما يرادف الوجود»؛ مراد به کون در اینجا وجود است. این عبارت را من بعداً توضیح میدهم. حالا این مابعدش را بخوانم. «(عن استواء) أي استواء نسبة الوجود و العدم»، یعنی استواءِ نسبتِ وجود و عدم که ماهیت این استواء را دارد و اشیاء این استواء را دارند نسبت به وجود و عدم. این «(عن استواء)» که جار و مجرور است متعلق به قول ما «قد خرجت» است. «قاطبة» یعنی همه. «الأشياء» را خودش تفسیر میکند: «أي الماهيات». همه ماهیات به توسط وجود از استواء خارج شدند یعنی تحقق یافتند. پس اگر همه ماهیات و همه اشیاء از طریق وجود تحقق یافتند و وجود به آنها تحقق داده است، پس باید خود وجود به طریق اولی تحقق داشته باشد.
منظور از کَون در عبارت منظومه
این دیگر توضیح نمیخواهد، فقط آن «المراد به ما یرادف الوجود» یک توضیح مختصری میخواهد. وجود بر وجود مجردات و وجود مادیات هر دو گفته میشود؛ اما «کون» غالباً در مورد وجود مادیات گفته میشود. وقتی میگوییم کائنات، مرادمان از کائنات وجودات مادی است.
البته این اصطلاحِ رایج است، اصطلاحِ اکثر است و الّا گاهی کائنات گفته میشود و کل ممکنات اراده میشود. پس کون گاهی میشود مرادف وجود و گاهی اخص از وجود. آنجا که کون را ما اختصاص میدهیم به مادیات، کون میشود اخص از وجود، مرادف با وجود نیست؛ وجود میشود اعم و کون میشود اخص. آنجا که کون را با وجود یکی میگیریم، کون میشود مرادف وجود. یعنی اگر کون را بر وجود مجردات و بر وجود مادیات هر دو اطلاق کردیم، کون میشود مرادف وجود. اگر کون را اختصاص دادیم به مادیات دیگر مرادف وجود نیست. ایشان چون تمام ماهیات الان در بحث مرادشان است، چه ماهیات مجرده و چه ماهیات مادیه، همه مرادشان است، لذا کون را اختصاص نمیدهند به کون مادی. کون را مرادف با وجود میگیرند که شامل وجود مجردات و وجود مادیات بشود. هم وجود مجردات به ماهیاتشان وجود میدهند و هم وجود مادیات به ماهیاتشان وجود میدهند. هر دو وجود به ماهیات تحقق میدهند؛ هر دو وجود، چه وجود مجرد و چه وجود مادی. آنوقت ایشان تعبیر به وجود نکرده و تعبیر به کون کردهاند و گفتهاند کون را در اینجا مرادف وجود بگیر و کون را اخص از وجود نگیر. «(و بالكون) المراد به ما يرادف الوجود»؛ مراد به این کونی که در اینجا گفتیم، آن کون رایج نیست، بلکه مراد کونی است که مرادف با وجود باشد که شامل وجود مادیات و مجردات هر دو میشود.
شاگرد: وجود اینجا وجود منبسط نیست؟ وجودی که تعلق به ماهیات میگیرد وجود منبسط نیست؟
استاد: اینجا نگفته وجود منبسط. حالا بگویید کون وجود منبسط است. بله، کونی که در اینجا هست همان وجود منبسط است ولی ایشان اصلاً بحث وجود منبسط را مطرح نمیکنند، میگویند کون؛ کون یعنی وجود. حالا به دست عارف بدهیم میگوید یعنی وجود منبسط. نخواسته اصطلاح را در اینجا اصطلاح عرفانی قرار بدهد، بلکه اصطلاح را اصطلاح فلسفه قرار داده است. کون در اصطلاح فلسفه به معنی وجود مادی است، ولی اصطلاح دیگری هم فلسفه دارد اگرچه اصطلاح رایج نیست و آن اصطلاح دیگر این است که کون مرادف وجود باشد. این اصطلاحِ غیر رایج را ایشان در اینجا اراده کردهاند.
«إذ الشيء بمعنى المُشَيَّء وجوده و هو الماهية». اشیاء را تفسیر کرد به ماهیات؛ در شعر گفت اشیاء، در شرح وقتی تفسیر کرد، گفت: «ای الماهیات». سؤال میشود چرا اشیاء را به ماهیت تفسیر کردی؟ چرا شعر را به ماهیت تفسیر کردی؟ دلیل میآورد. این «إذ الشيء بمعنى المُشَيَّء وجوده»، دلیل برای تفسیرش است، دلیل بر این است که چرا اشیاء را به ماهیت تفسیر کردم؛ چون شیء به معنای «المُشَيَّء وجوده» است. شیء یعنی چیزی که وجودش خواسته شده است. شیء از مشیت میآید. در مورد این ماهیت، شما مشیتتان این است که موجود بشود، پس شیء به معنای «المُشَيَّء وجوده» است، یعنی چیزی که وجودش خواسته شده است. چیزی که وجودش خواسته شود ماهیت است، پس شیء هم میشود ماهیت. بنابراین اینطوری میگوییم: شیء به معنای مُشَیَّء وجود است، مُشَیَّء وجود ماهیت است، پس شیء هم ماهیت است. یعنی واسطه را حذف میکنیم؛ شیء را ماهیت میگیریم در حالی که واسطه داشتیم. شیء به معنای مُشَیَّء وجود بوده است، این واسطه است؛ بعد مُشَیَّء وجود همان ماهیت بوده است، ما واسطه را برمیداریم و میگوییم شیء یعنی ماهیت.
معنای مساوقت شیء با وجود
شاگرد: شیء مساوق وجود نیست؟
استاد: نه، شیء به معنای ماهیت است. آن شیء که مصداق وجود است یک مطلب دیگر است که حالا اشاره کردید و من واردش میشوم و یک توضیح مختصری عرض میکنم.
شیء در همه جا به معنای ماهیت است، ولی گفتهاند شیء مساوق وجود است؛ این یعنی چه؟ «شیء مساوق وجود است» باید درست فهمیده شود. در کلام و در فلسفه، در هر دو برای رد معتزله میگویند شیء مساوق وجود است. معتزله معتقدند که ما اشیائی داریم که وجود ندارند؛ ثبوت دارند ولی وجود ندارند. اینها را شنیدهاید دیگر و در جایش گفته شده است. اشیائی ما داریم که ثبوت دارند اما وجود ندارند. فلاسفه آنها را رد میکنند و میگویند شیء مساوق وجود است، یعنی هر جا شیئیت صادق است، وجود هم صادق است؛ نه اینکه شیء همان وجود باشد. هر جا شیئیت صدق میکند وجود هم صدق میکند؛ پس اگر بر این امر که به قول شما ثابت است، «شیءٌ» صدق کرد، «موجودٌ» هم صدق میکند. نگویید شیء هست اما موجود نیست؛ شیئیت را صادق ندانید و نگویید شیء صادق است اما وجود صادق نیست. اگر شیء را صادق دانستید، وجود را هم صادق بدانید. هیچکس نگفته است شیء یعنی وجود؛ میگوید اگر شیء را صادق دانستی، وجود را هم صادق بدان. مساوقت یعنی این؛ یعنی هر مصداقی آن دارد این هم دارد، نه اینکه این دو تا مفهومشان یکی باشد. دو مساوق مفهومشان یکی نیست، مصداقشان یکی است و جهت صدقشان هم یکی است ولی مفهومها متفاوت است.
شیء مفهومش وجود نیست، ولی شیء مفهومش ماهیت است. مفهوماً شیء و ماهیت یکی هستند، ولی مصداقاً شیء و وجود یکی هستند. آنجا که میگوید شیئیت مساوق با وجود است، نظر به مصداق دارد و نظر به مفهوم ندارد. اینجا که میگوید شیء همان ماهیت است، نظر به مفهوم دارد. شیء با ماهیت مفهومشان یکی است، ولی شیء با وجود مصداقشان یکی است. هر جا شیء صدق کرد، وجود هم صدق میکند. به معتزله میگوییم شما دارید میگویید شیئیت صدق کرده اما وجود صدق نکرده و ثبوت صدق کرده است، اشتباه کردهاید؛ هر جا شیئیت صدق کند، وجود هم صدق میکند.
پس معلوم شد آن بحثی که میگوید شیئیت مساوق با وجود است، نمیگوید شیء با وجود یکی است؛ بلکه میگوید هر جا صدقِ شیء بود، صدقِ وجود هم هست. یعنی مصداقهایشان یکی است، نه اینکه مفهومهایشان یکی باشد. الان ما در اینجا که میگوییم شیء یعنی ماهیت، داریم مفهومشان را ملاحظه میکنیم؛ یعنی میگوییم شیء مفهومش همان ماهیت است ولو مصداقش همان مصداقِ موجود باشد و هر چیزی که شیء بر آن صدق کرد، موجود هم بر آن صدق میکند. این دو مطلب است، خلط نشود. گاهی میگویند شیء مساوق وجود است پس باید شیء را وجود گرفت؛ این اشتباه است. اینکه «پس باید شیء را وجود گرفت» غلط است. شیء مساوق وجود است، نه اینکه همان وجود باشد، ولی شیء همان ماهیت است. شیء همان ماهیت است مفهوماً و شیء همان وجود است مصداقاً. این دو باید روشن شود و دو باب با هم خلط نشود.
تساوق و تلازم جداییناپذیر ماهیت و وجود
شاگرد: اینکه فرمودید که وجود مساوق با شیئیت است، و شیء هم از لحاظ مفهومی با ماهیت یکی است، قاعدةً باید بپذیریم که وجود مساوق با ماهیت است دیگر!
استاد: وجود مساوق با ماهیت است، هر جا ماهیت را داشته باشیم وجود هم داریم، درست است. ماهیت بیاید در ذهن وجود دارد، بیاید در خارج وجود دارد.
شاگرد: ماهیت موجوده...
استاد: ماهیت خالی! ماهیت خالی در ذهن هست، وجود دارد دیگر! کجا میتوانید ماهیتِ خالی پیدا کنید که وجود نداشته باشد؟! هر جا مصداقِ ماهیت هست، مصداقِ موجود هم هست.
شاگرد: از آن طرف که وجود خدا را که میگوییم ماهیت ندارد، «لا حد له»؛ مساوقت یعنی اگر وجود هم باشد باید ماهیت هم باشد، در صورتی که در خصوص وجودِ خدا ماهیتی صدق نمیکند.
استاد: نه، ما ماهیتی را داریم میگوییم که با وجود تحقق پیدا میکند. در مورد خداوند، ماهیتش عینِ وجودش است؛ یعنی ماهیتش با وجود تحقق پیدا نمیکند، بلکه ماهیتش خودِ وجود است. در جایی که ماهیت با وجود تحقق پیدا کند که دو تا بشود، آنجا که دو تا است میگوییم که مصداقهایشان یکی است. مفهومهایشان دو تا است ولی مصداقهایشان یکی است. جایی که دو تا باشند؛ در مورد خداوند، وجود و ماهیت یکی است و ماهیتِ خدا با وجودش یکی است. آنجا اصلاً دوئیتی نیست که بخواهید بگویید این دو تا مصداقشان یکی است یا نه. در ما که ماهیت جداست و وجود جداست، میگوییم مصداقها یکی است. هر جا «موجودٌ» صدق کرد، ماهیت هم صدق میکند؛ هر جا ماهیت صدق کرد، موجود صدق میکند. منتها وجود را عام بگیرید، اعم از ذهنی و خارجی. نمیتوانید ماهیت را جایی بیاورید که وجود صدق نکند.
ماهیتِ خالی را که میآورید، در ذهن میآورید و آنجا وجودِ ذهنی صدق میکند. ماهیتِ موجوده را میآورید، در خارج میآورید و وجودِ خارجی صدق میکند. هیچجا ماهیت را بر چیزی صدق نمیدهید مگر اینکه وجود هم صدق کند؛ پس ماهیت و وجود هم مساوقاند، همانطور که شیء و وجود مساوقاند.
شاگرد: ماهیتِ موجوده که اعم از...
استاد: شما ماهیتِ خالی را ندارید. دقت کنید میرود در ذهن. ماهیتِ خالی یعنی ماهیتِ ذهنی. شما ماهیتِ خالی ندارید؛ صدرا هم همین را میگوید. میگوید ببین وجود چیست که هیچوقت این ماهیت را رها نمیکند. به زحمت در آن مراتبِ بالای ذهن، ماهیت را از وجود خالی میکنی، باز هم میبینی در مرتبه ذهن وجود دارد. تعبیر صدرا است که هیچوقت ماهیت را از وجود نمیتوانی خالی کنی. در خارج خالیاش کردی، میرود در ذهن؛ در مرتبه پایینِ ذهن موجود میشود. در مرتبه پایینِ ذهن خالی کردی، در مرتبه بالای ذهن موجود میشود. هیچوقت ماهیت از وجود خالی نمیشود؛ یا وجود خارجی دارد، یا وجود ذهنی دارد و یا وجود عقلی دارد.
شاگرد: پس بحث زیادت در ماهیت یک بحث...
استاد: اصلاً وقتی میگوییم این دو تا همراهاند یعنی «زیادت». زیادت عینیت را باطل میکند، همراهی را که باطل نمیکند. وجود و ماهیت همیشه با هم همراهاند ولی زیادت هم دارند، یعنی عینِ هم نیستند. اینکه دو چیز با هم همراهاند غیر از این است که دو چیز با هم عینِ هم باشند. ماهیت و وجود عینِ هم نیستند ولی همیشه همراهاند؛ هر کار میکنید از هم جدایشان کنید نمیشود! در خارج جدا میکنید در ذهن به هم میچسبند؛ در ذهن جدا میکنید در عقل به هم میچسبند. جدایی بینشان ممکن نیست ولی عینیت هم ندارند؛ یعنی دو چیزند، دو چیزِ همراه. همراه یعنی ملازم، نه فقط همراه، همراهِ ملازم. ملازم یعنی همراهِ بدون انفکاک. وجود و ماهیت ملازماند نه اینکه فقط همراهاند. ملازم یعنی همراهِ بدون انفکاک.
نقش نفس در ایجاد و انشاء ماهیات
شاگرد: ببخشید پس ما میتوانیم بگوییم نفسِ انسانی ماهیت را هر کاریاش بکند دارد ایجاد یا انشاء میکند؛ این را میتوانیم بگوییم؟ نفس آدمی ذاتش اینجوری است که اگر چیزی ذهنی باشد بالاخره نفس آدمی ایجاد کرده است ...
استاد: بله، ماهیتهایی را ما انشاء میکنیم؛ مثلاً اسبِ هفتسر را انشاء میکنیم، ولی ماهیتهای دیگر را از خارج میگیریم، انشاء نمیکنیم. عیبی ندارد که بگویید وجودِ ذهنی یعنی انشاء کردن یعنی از خارج گرفتن. خود صدرا هم همین را میگوید؛ میگوید شما چیزی را از خارج میگیرید در واقع دارید انشائش میکنید. قیام صدوری دارد به شما نه قیام حلولی. قیام صدوری دارد، از نفس شما دارد صادر میشود. به این معنا اگر بگویید ما داریم انشاء میکنیم درست است؛ ولی اصل ماهیت را من انشاء نکردم، خدا انشاء کرده است، من از خارج گرفتهام. حالا این ذهنیِ من به قول صدرا میشود انشاء من. بعضی ماهیتها را من انشاء میکنم یعنی در خارج نیست مثل اسبِ هفتسر. این را من انشاء میکنم ولی باز بالاخره هم سر در خارج است و هم اسب در خارج است؛ ترکیبش انشاء من است، باز هم ماهیت انشاء من نیست. ولی اینکه میفرمایید ماهیت انشاء من باشد، بنابر قول صدرا که میگوید آن تصورِ من انشاء من است و قیامِ صدوری به من دارد حرف درستی است؛ ولی این را توجه داشته باشید آن وقت هم که میخواهم انشاء کنم، از خارج میگیرم و انشاء میکنم.
مثل اینکه وقت گذشته است و نمیتوانیم توضیح را بخوانیم. توضیح را من عرض کردم، توضیحِ این دلیل به طوری که مصادره نفی بشود همان است که عرض کردم، انشاءالله فردا آن را تطبیق هم میکنیم.