« فهرست دروس
درس شرح حکمت منظومه - استاد محمدحسین حشمت پور

97/02/10

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد اول در امور عامه/فریده اول در وجود و عدم/غرر در اصالت وجود /مباحثی مربوط به ماهیت، ظهور وجود بودن آن و اقسام آن

 

موضوع: مقصد اول در امور عامه/فریده اول در وجود و عدم/غرر در اصالت وجود /مباحثی مربوط به ماهیت، ظهور وجود بودن آن و اقسام آن

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

حکمت منظومه، صفحه ده، سطر هفت:

غرر في أصالة الوجود[1]

مباحثی را ظرف این دو روز من بیان کرده بودم، توضیح داده بودم که موضعِ بحث روشن بشود. دیروز متوجه شدم که باید قبل از همه این‌ها من ماهیت را توضیح می‌دادم.

گفتیم که وجود را نمی‌شود شناخت، پس نمی‌شود توضیح داد. مفهومِ وجود که واضح بود، واقعِ وجود هم که نمی‌شد سراغش رفت؛ وجود را می‌گذاریم کنار. ولی ماهیت که قابلِ شناخت هست، آن باید توضیح داده بشود.

دیروز به من گفته می‌شد که بنا بر اینکه وجود اصیل باشد، همه اشیائی که ما می‌بینیم وجودند؟ یا بنا بر اینکه ماهیت اصیل باشد، همه اشیائی که ما می‌بینیم ماهیت‌اند؟ اینکه الان ما دست می‌زنیم به یک جسمی، احساسِ پُری می‌کنیم، این وجود است بنا بر اصالتِ وجود، یا ماهیت است بنا بر اصالتِ ماهیت؟ من از این سؤال متوجه شدم که احتیاج است که ماهیت توضیح داده بشود.

بعد سؤال تقریباً یک مقدار توسعه داده شد: آیا ماهیتِ انسان بدنش است؟ ماهیتِ انسان نفسش است؟ این‌ها همه نشان می‌داد که ماهیت روشن نیست.

ماهیت بالمعنی الاعم و ماهیت بالمعنی الاخص

من قبلاً اشاره کرده بودم که ماهیت دو معنا دارد:

1. ماهیت به معنای خاص،

2. ماهیت به معنای عام.

از ماهیت به معنای خاص تعبیر می‌شود به «کلی طبیعی». ماهیت به معنای عام، هم شامل کلی طبیعی است هم شامل وجود. ماهیتِ عام را این‌طور معنا می‌کنند: «مَا بِهِ الشَّیْءُ هُوَ هُوَ»، آنچه که خودِ شیء است. وجود را نگاه می‌کنید، خودش وجود است؛ پس وجود می‌شود ماهیتش. انسان را نگاه می‌کنید، خودش انسان است؛ پس انسان می‌شود ماهیت. بدن را نگاه می‌کنیم، بدن خودش بدن است؛ پس بدن می‌شود ماهیت. نفس را نگاه می‌کنید، نفس خودش نفس است؛ پس نفس می‌شود ماهیت. هر چیزی خودش، می‌شود ماهیت. این ماهیت به معنای عام است، شامل همه چیز می‌شود. این ماهیت به معنای عام را خدا هم دارد؛ «هر چیزی خودش»، خب خدا هم خودش، خودش است. همه موجودات، همه اشیاء همه ماهیت دارند، اگر ماهیت را به معنای عام بگیرید؛ حتی به وجود هم گفته می‌شود ماهیت. ولی ماهیتی که الان در بحثِ اصالتِ وجود و اصالتِ ماهیت مطرح است، این ماهیت نیست، ماهیتِ عام نیست که شاملِ وجود بشود، شاملِ خدا بشود. ما بعداً بیان می‌کنیم که خدا ماهیت ندارد، یعنی ماهیتِ خاص ندارد، همین که الان موردِ بحثِ ماست.

ماهیتِ خاص آن است که در جوابِ «ما هو» می‌آید. وقتی سؤال می‌شود این موجود چیست؟ می‌گوییم انسان. آن یکی چیست؟ می‌گوییم فرس. آن چیست؟ می‌گوییم شجر. این‌ها می‌شود ماهیت؛ آن‌هایی که در جوابِ «ما هو» می‌آید. به تعبیرِ دیگر، همان که در منطق به آن می‌گویند «کلی طبیعی»، آن ماهیتِ خاص است.

حالا بیاییم ببینیم در این انسان چه چیزی ماهیتِ خاص است؟ در انسان، انسانیت ماهیتِ خاص است. در بدنِ انسان، خودِ بدن ماهیتِ خاص است، این بدنِ من فردی از بدن است، آن بدنِ کلی می‌شود ماهیت. مثلاً چشم، خودش یک ماهیت است، آن ماهیتِ کلی، ماهیت است، این چشم من فردی از آن است. این جسمِ من، جسمیت ماهیتش است. الان ملاحظه کردید دیگر، تقریباً با این مثال‌هایی که گفتم یک مقدار روشن شد. نفسِ من همان نفسِ انسانی ماهیتش است.

ماهیت، چیستی شیء است؛ اگر پرسیدند این شیء ذاتش چیست، شما جواب به ماهیت می‌دهید. حتی اگر از عَرَض پرسیدند، یعنی اشاره می‌کنید به رنگِ این دیوار، می‌گویید این چه رنگی است؟ گفته می‌شود بیاض؛ بیاض می‌شود ماهیت، سواد می‌شود ماهیت. ماهیت می‌تواند جوهر باشد، می‌تواند عرض باشد؛ وقتی ذاتِ شیء را بیان می‌کند می‌شود ماهیت.

پس جسمیتِ بدنِ من - به جسمیتش هم کار نداریم - یا خودِ بدن ماهیت است؛ هم جسمیت ماهیت است، هم بدن ماهیت است. همه این‌ها ماهیت است.

پاسخ به ابهام درباره جسمیت و اشغال فضا

بعد سؤال شد که این جسمِ من یک جایی را پر می‌کند، آن که پرکننده جاست آن هم ماهیت است؟ گفتم: بله، جسم ماهیت است، ولی پر کردن خاصیتِ بعضی ماهیت‌هاست. یعنی مثلاً کسانی که قائل‌اند به «ربُّ النَّوع» می‌گویند که ما انسان‌های مادی، یک انسانِ مجردی از سنخِ ما هست که در عالمِ عقول است و او مدبرِ ماست به اذنِ الله، به آن می‌گویند «ربّ النوع»؛ یعنی پرورش‌دهنده این نوع. گفته می‌شود هر موجودِ طبیعی ربّ النوع دارد. حالا مثلاً ربّ النوعِ انسان را حساب کنید، ربّ النوعِ انسان ماهیت دارد، چون انسان است، ولی جسم ندارد! پس ماهیت به معنای جسم داشتن نیست.

وقتی که وجود از آن بالا تنزل می‌کند و می‌آید پایین، جسمیت پیدا می‌کند که این خاصیتِ تنزل است. مثلاً شما یک مطلبِ عقلی را تصور می‌کنید. مطلبِ عقلی همراه با صوت نیست، مطلبِ عقلی همراه با مُرَکَّب و جسم نیست؛ ولی وقتی آن را تنزل می‌دهید و می‌آورید روی زبان، می‌بینید همراهِ صوت شده است، همان مطلبِ عقلی همراهِ صوت شده است. می‌آورید روی کاغذ همراه با مُرَکَّب می‌شود. خودِ تنزل از مقامِ بالا به مقامِ پایین یک لوازمی دارد. جسمیت از لوازمِ تنزل است. وقتی که آن وجودِ انسانی که ربّ النوع است تنزل پیدا می‌کند، آنجا جسم ندارد؛ ماهیتِ انسانیت دارد ولی جسم ندارد. پایین که می‌آید جسم هم پیدا می‌کند.

پس این ماهیتِ انسانیت به معنای جسم نیست، بلکه آن انسانیتِ انسان است که اگر آن را عوض کنید، دیگر انسان نیست، یک موجودِ دیگر است، به آن می‌گوییم ماهیت. ماهیت همان است که نوعیتِ انسان را تشکیل می‌دهد، که همان انسانیت است. این جسم و این‌ها لازمه تنزلِ وجود است، کاری به ماهیت ندارد.

الان عرض کردم که صدرا و شیخِ اشراق و خیلی‌ها مدعی‌اند و در همین کتاب هم بحثش می‌آید که ما انسانی داریم که ربّ النوعِ ماست؛ آن جسم ندارد، پس باید بگویید ماهیت ندارد؟! ولی انسانیت دارد! پس معلوم می‌شود جسم به معنای ماهیت نیست.

این موجوداتی که الان شما ملاحظه می‌کنید که همه جسم دارند، جسم داشتنشان به خاطر این است که تنزل کرده‌اند در این عالم. اگر در عالمِ بالا بودند، در عالمِ مثال بودند، جسمِ مثالی داشتند؛ در عالمِ عقل بودند اصلاً جسم نداشتند، نه جسمِ مادی و نه جسمِ مثالی. پس این جسم داشتنِ این‌ها به معنی ماهیت نیست، این‌ها لازمه‌های تنزلِ وجود است. وقتی وجود ضعیف می‌شود، یک همراهانی پیدا می‌کند. وقتی وجود قویِ قوی باشد، بسیطِ محض است، صرفِ محض است، هیچ همراهی ندارد، که وجودِ خداست؛ هیچ همراهی ندارد، واحدِ محض است، احدِ محض است، در او هیچ ترکیبی نیست. پایین که می‌آید، مدام یک چیزهایی به آن اضافه می‌شود، یک زنگوله‌هایی به آن بسته می‌شود! این اضافات به خاطر لازمه‌های نقصِ این وجود است. هر چه وجود ناقص‌تر بشود، آن اضافاتش بیشتر می‌شود.

پس خودِ جسمیت برای هر جسمی ماهیت است؛ ولی این چیزی که الان شما می‌بینید و می‌گویید یک جا را اشغال می‌کند، این ماهیتِ انسان نیست، این لازمه وجودِ ناقصِ انسان است. اگر همین وجودِ ناقصِ انسان را کامل کنید و بشود ربّ النوعِ انسان، دیگر احتیاجی به جسم ندارد. پس ماهیت را عبارت از اشغال‌کننده نگیرید؛ ماهیت چیزی را اشغال نمی‌کند، ماهیت عبارت از چیستیِ این شیء است. به این گفته می‌شود این چیست؟ گفته می‌شود کاغذ. اما دیگر طول و عرض و جا گرفتن، این‌ها دیگر برای ماهیتش نیست، این برای چیزهای دیگر است. چون مثلاً وجودش وجودِ جسمانی است، همراهِ جسم شده است. بعد، اینکه همراهِ جسم شده خب جایی هم اشغال می‌کند. این‌ها دیگر لوازمِ دیگر است.

ولی ماهیتِ این را بخواهید حساب کنید می‌گویید کاغذ است. آن کتاب را نگاه می‌کنید ماهیتش کتاب است. این میز را نگاه می‌کنید، ماهیتِ طبیعی‌اش تخته است، ماهیتِ صناعی‌اش میز است. ماهیتِ صناعی یعنی آن که ساخته شده است. آن چیزی که صنعتگر ساخته میز است؛ ولی به صورتِ طبیعی، این تخته است. پس ماهیتِ این میز، تخته است اما ماهیتِ صناعی‌اش میز است. شما اگر بخواهید صناعی‌ را ملاحظه کنید و میز را تبدیل کنید به در، می‌گوییم ماهیتش عوض شد، ماهیتِ صناعی‌اش عوض شد. طبیعی را نگاه کنید و میز را تبدیل کنید به در، می‌گوییم نه، چوبش عوض نشد؛ همین چوبی که در میز به کار رفته بود، حالا در در به کار رفته است. پس در با میز از نظرِ ماهیتِ طبیعی یکی هستند، هر دویشان چوبند؛ اما از نظرِ ماهیتِ صناعی، آن صورتِ صناعی را که می‌بینید، این ماهیتش می‌شود میز، آن ماهیتش می‌شود در. روشن است این مطلب.

شاگرد: فرمودید که جسمیت لازمه تنزل است. خود تنزل هم لازمه ماهیت است...

استاد: نه، ماهیت تنزل نمی‌کند.

شاگرد: جسم چون ناقص شده، این نقصش به خاطر ماهیت است دیگر؛ یعنی این وجود چون ناقص شده می‌فرمایید که جسم دارد.

استاد: بله، عرض کردم خودِ جسم هم ماهیت دارد، ولی این‌طور نیست که انسانیتِ انسان همان جسم داشتنش باشد. آخر آن‌طوری که دیروز بعضی‌ سؤال می‌کردند، می‌گفتند الان این ماهیت اینجا را پر کرده است؛ یعنی به نظرشان می‌رسید که این بدنِ ما ماهیتِ ماست یا مثلاً نفسِ ما ماهیتِ ماست؛ در حالی که این غلط است. بدن من هم خودش ماهیت دارد. انسان ماهیتش انسانیتش است، با قطعِ نظر از بدنش و چیزِ دیگر. وقتی نفسش را نگاه می‌کنید، نفسش خودش ماهیت است؛ بدنش را نگاه می‌کنید، بدن ماهیت است؛ جسمش را نگاه می‌کنید، جسم ماهیت است. مثلاً اینکه رنگِ موهایش سیاه است یا سفید است، این ماهیت است؛ همین سفیدی و سیاهی رنگ، ماهیت است.

ماهیت‌ها یعنی چیستیِ شیء؛ یعنی آن چه اگر بپرسند چیست، شما آن را در جواب می‌آورید، آن می‌شود ماهیت. مثلاً بیاض را از شما می‌پرسند چیست؟ سفیدی چیست؟ یا اسم نمی‌برند، می‌پرسند این چیست؟ شما می‌گویید بیاض. خودِ بیاض ماهیت است که با وجودی موجود می‌شود.

پس با این توضیحاتی که من عرض کردم، دیگر ماهیت خلق نمی‌شود. جهان را ماهیات پر کرده است، ولی این معنایش این نیست که این اشیاء که می‌بینید جسمشان ماهیت است. عرض کردم خودِ جسمیتشان هم یک ماهیت است، خودِ عوارضشان هم ماهیت دارد. ماهیت را جدا کنید. یک انسان که انسانیت ماهیتش است، اگر بشود شخصِ انسان، شاید هزاران ماهیت پیدا کند؛ ولی همین انسان بما اینکه انسان است، هیچ اضافه و کم نکنید، یعنی فقط انسانیتش را ملاحظه کنید، فقط یک ماهیت دارد و آن ماهیتِ انسانیت است. دیگر بقیه چیزها که برای جسمش و این‌هاست، آن‌ها جدا حساب می‌شود.

خودِ همین انسان یک انسانیت دارد، چقدر عوارض دارد، اجزای بدن دارد؛ اجزای بدنش، عوارضش، همه این‌ها ماهیت‌اند، ماهیت دارند. پس انسان بما اینکه انسان است فقط یک ماهیت دارد و آن انسانیت است. آن فرس هم بما اینکه فرس است یک ماهیت دارد و آن فرسیت است. حالا آن اعضایش جدا جدا ماهیت دارند؛ چشمِ من ماهیتش این است که چشم است، گوش ماهیتش این است که گوش است، بدن ماهیتش این است که بدن است، جسم ماهیتش این است که جسم است؛ این‌ها هر کدام جداگانه ماهیت دارند برای خودشان. ما یک وجودیم که مجمعِ ماهیاتِ متعدد هستیم. یک ماهیت با این وجودِ ما موجود است، بقیه هم به تبع همان وجود موجودند. حالا این بعداً بحثش باید بیاید ، اینکه بقیه وجودِ لغیره دارند، وجودِ فی‌نفسه دارند، چه نوع وجودی دارند، کار نداریم فعلاً وجود دارند. من می‌خواهم الان فقط ماهیت را توضیح بدهم، نحوه وجودشان را نمی‌خواهم بیان کنم. نحوه وجود ان‌شاءالله بعد توضیح داده می‌شود.

شاگرد: پس این اشیائی که در خارج ما می‌بینیم، عوارض و لوازمِ ماهیات‌اند.

استاد: هر کدامشان خودشان ماهیت‌اند.

شاگرد: مثلاً این میکروفون که الان دیده می‌شود...

استاد: این یک ماهیتِ صناعی دارد، یک ماهیتِ طبیعی. ماهیتِ صناعی‌اش این است که میکروفون است، ماهیتِ طبیعی‌اش این است که فلز است؛ مثل همان چوب می‌ماند، مثل همان میز می‌ماند که عرض کردم. دیگر خودتان می‌توانید مثال‌ها را بیاورید و برایتان روشن بشود که ماهیت چیست. ماهیت را خلط نکنید، با این توضیحاتی که من دادم روشن شد که ماهیت چیست

ظهورات وجود بودن ماهیت

کلاً این‌طور گفته‌اند: «ماهیت، ظهورات وجودات است»؛ یعنی شما هر وجودی را که در خارج است بخواهید ببینید، ماهیتش جلوی چشمِ شما و جلوی ذهنِ شما می‌آید. خودِ وجود را نمی‌توانید ببینید، ماهیت را می‌توانید ببینید. پس ماهیت در واقع همان ظهورِ وجود است. منتها اگر بگوییم ظهورِ وجود، یک معنای کلی گفته‌ایم، خیلی شاید روشن نباشد، آن را جزئی‌تر می‌کنیم تا روشن بشود.

شاگرد: اینکه ماهیت حدِ وجود است، هر وجودی یک ماهیت بیشتر نباید داشته باشد. چطور می‌فرمایید که شخص وجود می‌تواند چندین ماهیت داشته باشد؟

استاد: دو مطلب در کلامِ شما هست که هر دویش را باید جواب بدهم: یکی اینکه ماهیت حدِ وجود است و این حدِ وجود پیشِ من ظاهر می‌شود؛ یکی هم اینکه هر وجودی یک ماهیت بیشتر ندارد، چطور مثلاً ما این همه ماهیت برای یک انسان درست کردیم؟

شاگرد: فرمودید هر چه ما می‌بینیم یا ماهیت است یا لوازم ماهیت است. درست است؟

استاد: هر چه می‌بینیم ماهیت است.

شاگرد: من می‌توانم یک زیدی را ببینم که ایستاده. قیامش را می‌توانم به عنوانِ لازمه زید بگیرم. بله، می‌توانم قیام را جدا نگاه کنم و به عنوانِ یک ماهیتِ جدا نگاه کنم. می‌توانم به عنوانِ لازمه ببینم.

استاد: همان لازم هم ماهیت است دیگر! عرض می‌کنم که آنچه در جهان ماده دیده می‌شود ماهیت است.

شاگرد: پس می‌تواند به عنوانِ لازمه هم دیده بشود؟

استاد: به عنوانِ لازمه هم می‌توانید ببینید. الان این را توضیح می‌دهم، در جوابِ سؤالِ دومِ ایشان توضیح می‌دهم.

شاگرد: منظور از منشأِ اثر بودن چیست؟

استاد: خلط نکنید، بگذارید من همین که می‌خواهم توضیح بدهم، توضیح بدهم. منشأِ اثر بودن سؤالِ خوبی است ولی بگذارید برای بعد. الان این سؤالی که شده می‌خواهم جواب بدهم. منشأِ اثر بودن اولاً در اصالت مطرح می‌شود، بعد هم توضیح داده می‌شود. الان این سؤالی که من می‌خواهم جواب بدهم توجه کنید.

سؤال این بود که چطور ما وجود را نمی‌بینیم، ماهیت را می‌بینیم؟ دیروز من یک تشبیهی کردم، ماهیت را تشبیه کردم به سطح، وجود را تشبیه کردم به جسم. شما وقتی که این جسم را می‌بینید، چه چیز آن را می‌بینید؟ سطحش را می‌بینید، داخلش که دیده نمی‌شود. وقتی این وجود را هم می‌بینید، آن مرزش را می‌بینید، جوفش که حقیقتش است را نمی‌بینید. این یک تشبیه بود تا برایتان روشن شود. گفتم ماهیات ظهورات وجوداتند، همان‌طور که سطوح ظهوراتِ اجسام‌اند. ما همیشه آن اطراف را می‌بینیم، جوف را نمی‌بینیم. این‌ها همه تشبیه است؛ الان فرض کنید که وجود در جوفِ یک خط قرار گرفته، در جوفِ یک امرِ محدودی قرار گرفته، آن محدود را من می‌بینم، اما وجودِ داخلش را نمی‌بینم. پس همیشه ماهیت است که ظهور پیدا می‌کند پیشِ من. این جوابِ سؤالِ اولتان.

جوابِ سؤالِ دوم این است: فرمودید هر وجودی یک ماهیت دارد، چطور انسان که یک وجود دارد این همه ماهیت دارد؟! انسان یک ماهیت بیشتر ندارد و آن انسانیتش است. این رنگی که برای انسان است، این خودش یک ماهیتِ دیگر است، این با یک وجودِ دیگری که وجودِ لغیره است برای انسان ثابت می‌شود. آن اندازه انسان هم با وجودِ لغیره برای انسان ثابت می‌شود. انسان یک وجودی دارد که وجودِ انسانیتش است، آن یک وجود است، ماهیتش هم همان انسانیت است و یکی است. بعد دوباره این انسان مثلاً رنگش سفید است، این سفیدی دوباره یک ماهیت است که با وجودِ لغیره‌ای که غیرِ وجودِ انسانیت است برای انسان ثابت می‌شود. ما هزاران وجودِ لغیره داریم که این وجودهای لغیره ادغام می‌شوند با وجودِ فی‌نفسه و همه را یکی می‌بینیم؛ در حالی که این همه وجود هست.

هر ماهیتی با یک وجود موجود است. بعد، این وجودهایی که وجودِ این ماهیت‌اند گاهی برای ماهیتِ دیگر هم اثبات می‌شوند؛ یعنی وجودِ بیاض که وجودِ لغیره است برای انسان که وجودش فی‌نفسه است ثابت می‌شود. این‌طور نیست که ما با یک وجودِ انسان این همه ماهیت‌ها را وجود داده باشیم؛ آن ماهیت‌ها با وجودِ لغیره موجودند و این ماهیتِ ما با وجودِ فی‌نفسه موجود است. ولی چون آن وجودهای لغیره برای این وجودند، دیگر جدایشان نمی‌کنیم. یعنی این‌چنین می‌گوییم تسامحاً که با یک وجود، این همه ماهیت موجود شده است، ولی منظور این نیست که یک وجودِ ما این ماهیت‌ها را روشن کرده و وجود داده است. وجودِ من فقط انسانیتِ من را درست کرده است، آن وجودِ چشم چشمِ من را درست کرده، وجودِ گوش گوش را. آن انسانیت هیچ‌کدام از این‌ها نیست!

شما وقتی مثلاً یک انسان را با یک فرس مقایسه می‌کنید، این انسان همان جسم نیست؛ چون آن هم دارد این هم دارد. انسان آن گوش نیست، هر دویشان دارند، انسان چشم نیست هر دو دارند. بلکه انسان همان است که انسان را از فرس جدا می‌کند که همان حقیقتش است. حتی اینکه یکی مستقیم القامه است یکی مستقیم القامه نیست، حتی این هم ماهیت نیست؛ ماهیتِ انسانیت و فرسیت نیست، و الّا خودِ همین‌ هم ماهیت است؛ چون عرض کردم که همه این اشیائی که ما در جهان داریم ماهیت است.

ماهیت‌ها را به ده قسم تقسیم کرده‌اند: یک جوهر، نه عرض. که به آن‌ها می‌گویند مقولاتِ عشر. مقولاتِ عشر همه‌شان ماهیت‌اند. حتی این وضعِ من که من مثلاً مقابلِ شما ایستاده‌ام، یا مثلاً پشتِ این دیوار قرار گرفته‌ام، همین ایستادن در مقابل، همین مقابل بودن یا خودِ ایستادن، این‌ها همه ماهیت‌اند، منتها ماهیت‌های عَرَضی.

این بحث‌ها تمام شد، ماهیت را شناختیم. حالا فرمودید منشأِ اثر یعنی چه؟ این را اجازه بدهید من بعداً جواب بدهم، الان در شناختِ ماهیت ما احتیاج به این نداریم، در اثباتِ اصالت احتیاج به این داریم. اگر ماهیت اصیل باشد منشأِ اثر اوست، اگر وجود اصیل باشد منشأِ اثر اوست. منشأِ اثر هم قبلاً یک اشاره‌ای کرده بودم؛ وجودِ ذهنی دارای آثاری است یا اثری است، وجودِ خارجی هم دارای آثاری است. این را ان‌شاءالله بعداً توضیحِ بیشتری خواهم داد، ولی الان ربطی به بحثِ توضیحِ ماهیت ندارد.

ادراک ماهیات و تمایز آن از ادراک وجود

شاگرد: شما فرمودید آنچه دیده می‌شود ماهیات است. ماهیتِ جوهر که دیده نمی‌شود، ماهیتِ عرض است که دیده می‌شود دیگر.

استاد: نه، من اگر گفتم دیده می‌شود، منظورم این بود که فهمیده می‌شود، ادراک می‌شود؛ فقط دیدنِ خالی منظورم نیست. حتی شما جوهر را با عقلتان می‌بینید؛ «می‌بینید» یعنی می‌یابید، ولو با چشمتان نمی‌بینید. من «دیدن» گفتم منظورم دیدن با چشم نیست، منظورم لمس هم نیست، منظورم سمع هم نیست، منظورم هیچ‌کدام از این‌ها نیست، منظورم مطلق است؛ یعنی ادراک با هر وسیله‌ای که خواستید ادراک کنید. بعضی از ماهیت‌ها را شما با گوش ادراک می‌کنید، ماهیت‌هایی که از قبیلِ صوت باشد با گوش ادراک می‌کنید، ماهیتی که از قبیلِ لون باشد با چشم ادراک می‌کنید، ماهیتی که از قبیلِ جوهر باشد با عقل ادراک می‌کنید. من منظورم دیدن با چشم نبود؛ دیدن یعنی یافتن، یعنی ادراک کردن.

شاگرد: ادراکِ وجود که اقدم است...

استاد: ادراک نمی‌کنم! قبلاً گفتیم که وجود را ادراک نمی‌کنیم، بلکه مفهوم وجود را ادراک می‌کنیم.

شاگرد: فهم که می‌کنیم، مفهوم همان فهم است دیگر.

استاد: بله، مفهوم فهم است ولی حقیقتش نمی‌آید. بله، اینکه می‌فرمایید در همان حد بله؛ وجود را من درک می‌کنم به این معنا که مفهوم وجود را درک می‌کنم نه خودش را. اگر خودش را بخواهید درک کنید، باید از طریقِ ماهیت درک کنید؛ همان‌طور که اگر جسم را بخواهید درک کنید، باید از طریقِ سطح درک کنید.

شاگرد: یعنی شما می‌گویید معقولاتِ ثانی فلسفی ما‌بازاء خارجی دارد؟

استاد: بنا بر نظرِ صدرا اتصافش در خارج هست، خودش نیست.

شاگرد: اتصافش هست، خودش که نیست...

استاد: از کجای عبارتِ من این نقض درآمد؟!

شاگرد: شما می‌فرمایید که سطح در قبال جسم است. ما سطح را می‌فهمیم، ولی سطح در خارج نداریم، جز جسم چیزی نداریم...

استاد: سطح معقول ثانی نیست! سطح ماهیت است؛ جزءِ افرادِ کم است، جزءِ انواعِ کم است. کم ماهیت است، سطح هم ماهیت است. معقول اول است.

شاگرد: در ذهن بررسی می‌شود، در خارج ما سطح نداریم...

استاد: نه، در خارج جدا نداریم، ولی دیروز عرض کردم که سطح را در خارج هم داریم. سطح هم ماهیت است، جزءِ معقولِ ثانی نیست، جزءِ معقولاتِ اول است؛ چون از مصادیقِ کم است دیگر. کم ماهیت است، سطح هم از مصادیقِ کم است، پس آن هم ماهیت است. معقولِ ثانی مثل امکان و این‌هاست که تحتِ هیچ ماهیتی نمی‌رود، به آن‌ها می‌گویند معقولِ ثانی. و در خارج ما ماهیت را همه را داریم، منتها همراهِ وجود، همان‌طور که دیروز عرض کردم.

تقسیم ماهیت به بسیط و مرکب

این بیانِ ماهیت بود، تمام شد. حالا عرض کردم که ماهیت را گاهی به معنای عام می‌گیریم، گاهی به معنای خاص می‌گیریم؛ و من ماهیت به معنی خاص را توضیح دادم. ماهیت به معنی عام را که گفتم؛ هر چیزی خودش، خودش است، آن خودش می‌شود ماهیتش. حالا وجود خودش همان ماهیتش است یعنی وجود است؛ خدا خودش ماهیتِ خودش است، یعنی باز خودش است. آن احتیاج به توضیح ندارد، روشن است؛ اما ماهیتِ خاص احتیاج به توضیح داشت که توضیحش را عرض کردم.

ماهیت به دو قسم تقسیم می‌شود. البته به اقسامی تقسیم می‌شود: ماهیتِ مجرده داریم، ماهیتِ مادیه داریم. بستگی به وجود دارد. اگر وجود، وجودِ مجرد باشد، وجودِ عقل باشد، ماهیتش هم می‌شود مجرد؛ اگر وجود مثلِ وجودِ ما باشد، می‌شود مرکب. بستگی به وجود دارد؛ گاهی گفته می‌شود وجودِ عرض، گاهی گفته می‌شود وجودِ جوهر؛ خودِ وجود را که عرض نیست، جوهر نیست، گاهی به اعتبارِ آن همراهش، جوهر یا عرض می‌گوییم. اقسامی زیادی برای ماهیت یا وجود داریم، آن‌ها را کار ندارم.

دو قسم ماهیت داریم که آن دو قسم زیاد رایج است: یکی ماهیتِ مرکبه، یکی ماهیتِ بسیطه. بسیطه هم دو قسم است: بسیط فی الخارج، و بسیط فی الخارج و الذهن.

ماهیتِ مرکبه آن است که دارای جنس و فصل باشد. ماهیتِ انسان مرکب است؛چون وقتی آن را تعریف می‌کنید جنسش را می‌آورید، فصلش را هم می‌آورید، این می‌شود ماهیتِ مرکبه.

ماهیتِ بسیطه گاهی بسیط در خارج است، مثل اعراض؛ اعراض در خارج بسیط‌اند. مثل عقول؛ عقول در خارج بسیط‌اند؛ ولی وقتی می‌آیند در ذهن، اگر بتوانیم آن‌ها را بیاوریم در ذهن، مرکب‌اند. عرض در ذهن مرکب است؛ یعنی شما این لون را، این سیاهی را که می‌خواهید تعریف کنید، این سیاهی را تعریف می‌کنید به «لَوْنٌ قَابِضٌ لِلنور البَصَرِ». «لَوْنٌ» یک جزءِ معرفِ شماست، «قَابِضٌ» جزءِ دیگر است؛ پس ماهیت در ذهن شد مرکب. چرا؟ چون برايش دو جزء آوردید تا تعریفش کردید. حالا این جزءِ «لَوْنٌ» را از ما‌به‌الاشتراک گرفتید، یعنی دیدید سواد و بیاض و رنگ‌های دیگر اشتراکی دارند، از این اشتراک «لَوْن» گرفتید، و آن «قَابِض» را از ما‌به‌الامتیاز گرفتید؛ آن وقت یک جنس و فصلِ اختراعی در ذهنتان درست کردید، از خارج نگرفتید. برخلافِ جواهرِ مرکبه که جنسشان از ماده‌شان گرفته می‌شود و فصلشان از صورتشان گرفته می‌شود، این‌ها در خارج مرکب‌اند، در ذهن هم مرکب‌اند. اما عرض در خارج مرکب نیست، در ذهن مرکب می‌شود؛ در خارج ماده و صورت ندارد، در ذهن که می‌آید ما‌به‌الاشتراک و ما‌به‌الامتیاز دارد که به ما‌به‌الاشتراکش می‌گوییم جنس، به ما‌به‌الامتیازش می‌گوییم فصل.

همچنین است عقول؛ عقول در خارج ماده و صورت ندارند، ولی وقتی آن‌ها را می‌آورید در ذهن، برایشان جنس و فصل درست می‌کنید؛ از ما‌به‌الاشتراکشان جنس می‌گیرید، از ما‌به‌الامتیازشان فصل می‌گیرید. به همه این‌ها گفته می‌شود ماهیتِ مرکبه؛ ماهیتی که وقتی می‌خواهد تعریف بشود، با دو جزء تعریف می‌شود: یکی جنس، یکی فصل. حالا چه در خارج بسیط باشد و چه در خارج مرکب باشد.

اما بعضی چیزهایی داریم که هم در خارج بسیط‌اند هم در ذهن؛ نمی‌شود آن‌ها را تعریف کرد. مقولاتِ عشر که اجناسِ عالیه‌اند این‌چنین هستند. اجناسِ عالیه جنس ندارند، و الّا جنس داشتند که جنسِ عالی نبودند، آن جنسشان می‌شد جنسِ عالی. این‌ها جنسِ عالی هستند، یعنی دیگر جنس ندارند. چیزی هم که جنس نداشته باشد، فصل ندارد. پس مقولاتِ عشر هیچ‌کدامشان جنس و فصل ندارند.

شاگرد: مقولاتِ عرضی‌اند.

استاد: مقولاتِ عشر؛ می‌خواهد جوهر باشد، می‌خواهد عرض باشد.

شاگرد: شما فرمودید عقل مابه‌الاشتراک...

استاد: عقل جوهر نیست، نوعی از جوهر است. مثل ما که ما هم جوهریم اما نوعی از جوهریم؛ اما من خودِ جوهر را عرض می‌کنم. خودِ جوهر در ذهن مرکب نیست. جوهر، جنسِ عالیِ ماست، مصادیقش را نمی‌گویم. عقل نوعی از جوهر است، آن جنس و فصل دارد؛ ما نوعی از جوهریم، جسم نوعی از جوهر است، این‌ها جنس و فصل دارند. آن که فوقِ همه است و خودِ مقوله است، آن جنس و فصل ندارد؛ یعنی خودِ جوهر جنس و فصل ندارد. جوهر را بخواهید تعریف کنید، تعریفِ حدی نمی‌کنید، تعریفِ رسمی می‌کنید، با عوارضش تعریف می‌کنید به خاطر اینکه جنس و فصل ندارد. این نوع ماهیت‌ها را می‌گویند ماهیت‌های بسیطه. پس ماهیتی که برای این مقولاتِ عشر است، ماهیتِ بسیطه است. بنابراین هر جا ماهیتِ بسیطه شنیدید، منظور همین مقولاتِ عشر است، خودِ مقولاتِ عشر نه مصادیقشان، نه انواعی که تحتشان هستند؛ آن‌ها هم مرکب‌اند.

شاگرد: اعراض را از بسائط می‌دانند، جسم را مرکب می‌دانند یا بسیط؟

استاد: مثلاً لون عرض است که مصداقِ کیف است. کیف را من دارم می‌گویم تعریف ندارید، ولی لون که از مصادیقِ کیف است، آن تعریف دارد، آن مرکب است. لون که مصداقی است برای کیف، ماهیتِ مرکب است؛ خودِ کیف ماهیتِ بسیطه است. وقتی کیف را تعریف می‌کنند، به لوازمش تعریف می‌کنند؛ می‌گویند عرضٌ که قابلِ قسمت نیست، قابلِ نسبت نیست.

شاگرد: اگر مرکب بود و جنس و فصل می‌داشت، در تحقق خارجی‌اش دیگر نیاز به غیر نداشت ... لون را در نظر می‌گیریم، برای تحقق خارجی نیاز به غیر دارد. چرا؟ چون جنس ندارد، چون مرکب نیست، چون بسیط است، برای تحققش نیاز به غیر دارد...

استاد: نه، چون عرض است.

شاگرد: چون بسیط است! چون بسیط است به آن می‌گویند عرض.

استاد: چون بسیط است به آن می‌گویند عرض؟! پس خدا هم بسیط است به آن بگوییم عرض! عرض بودنش به خاطر این است که متکا می‌خواهد. در عین حال هم بسیط هم هست.

شاگرد:چرا متکا می‌خواهد؟

استاد: چون بسیط است؟! یعنی جنس می‌شود متکا؟! ما چون جنس داریم متکا نمی‌خواهیم؟! نه، این نیست. عرض عرض است به خاطر اینکه محتاج به غیر است.

شاگرد: چرا محتاج به غیر است؟ چرا جسم محتاج به غیر نیست؟ چون جنس دارد و فصل دارد، فصلش تکیه می‌کند به جنسش، تحقق پیدا می‌کند...

استاد: فصل تکیه به جنس بکند؟ آخر جنس که محصَّل نیست، چطور فصل به آن تکیه می‌کند؟! حالا شاید شما یک مسئله‌ای را در یک جایی ملاحظه کرده‌اید، اگر عبارتی دارید بیاورید من ببینم. اگر شنیدنی است، خیلی اطمینانی به آن نیست؛ اگر عبارتی دارید بیاورید من ببینم چه گفته است. عَرَض چون بسیط است عارض است؟! اگر این‌طور باشد و بساطت دلیل عروض باشد، خدا هم بسیط است! خیلی چیزها بسیط‌اند.

شاگرد: تفاوت جنس بساطت این‌ها روشن است. جنس بساطت عرض کجا جنس بساطت حق کجا؟! این وجود بسیط است، این ماهیت بسیط است، اصلاً با هم قابل قیاس نیستند.

استاد: حالا بفرمایید ماهیتِ بسیط. هر ماهیتِ بسیطی باید عرض بشود، در حالی که نفس ماهیتِ بسیط است. گفته‌اند نفس هم بسیط است و به همین دلیل بساطتش گفته‌اند فاسد نمی‌شود. به فصلِ ششم از نمط هفت اشارات مراجعه کنید، اصلاً از همین استفاده کرده و گفته نفس بسیط است و لذا فاسد نمی‌شود، مرگ ندارد.[2] پس اگر هر بسیطی باید عارض بشود، نفس هم باید عارض بشود! در حالی که نفس جوهر است. حالا شما اگر عبارتی دارید بیاورید من عبارت را ببینم.

شاگرد: ...ماهیتِ مجرده است، این‌ها ماهیتِ مادی هستند...

استاد: نه، ماهیتِ مجرده و مادیه به اعتبارِ وجود است. چون آن وجودش مجرد است و این وجودش مادی است، من گفتم ماهیتِ مجرده و ماهیتِ مادیه. و الّا ماهیت توصیف به مجرد و مادی نمی‌شود، همان‌طور که توصیف به خیلی چیزها نمی‌شود؛ اما به خاطرِ وجود توصیف می‌شود. به خاطرِ وجود گاهی از اوقات صفتِ وجود را به ماهیت می‌دهیم، همان‌طور که گاهی صفتِ ماهیت را به وجود می‌دهیم، که این ان‌شاءالله بعداً بحث می‌شود.

شاگرد: نتیجه این شد که شما فقط اجناسِ عالیه اعراض را بسیط می‌دانید ولی مادون را دیگر نه.

استاد:اجناس عالیه مطلقاً بسیط هستند حتی جوهر، اما مادون بسیط نیست. یعنی از مقولاتِ عشر بیاییم پایین‌تر، مرکب‌اند. لااقلش این است که خودِ این مقوله‌اش جنسش است؛ یعنی مثلاً از جوهر بیایید پایین، مثلاً برسید به نفس، می‌گوید جوهرٌ کذا. به جسم برسید می‌گویید جوهرٌ کذا. خودِ آن مقوله را جنس قرار می‌دهید، بعد یک فصل هم اضافه می‌کنید. ولی خودِ مقوله را اگر بخواهید تعریف کنید، جنسی در آن نمی‌آید.

شاگرد: فرمودید که نفس بسیط است، چون نفس جنس دارد و جنسش جوهر است، چطور نفس را گفته‌اند بسیط است؟

استاد: بسیطِ خارجی است. ایشان هم که عرض را داشتند مثال می‌زدند، عرض، بسیطِ خارجی است؛ عرض بسیطِ ذهنی نیست.

این تقسیم، تقسیمی بود برای ماهیت، تقسیم به بسیط و مرکب؛ این هم گفته شد. بعد از اینکه ماهیت را شناختیم، تقسیم کردیم به بسیط و مرکب، ظاهراً دیگر مطلبی شاید نباشد.

کیفیتِ عروضِ وجود للماهیة هم در عبارتِ خودِ مرحوم سبزواری که می‌گوید: «اعْلَمْ أَنَّ كُلَّ ممکن زَوْجٍ تَرْكِيبِیٍّ»، آنجا شاید بیانش کنم ان‌شاءالله. کیفیت هم از من سؤال شد، کیفیتِ عروضِ وجود بر ماهیت؛ این ان‌شاءالله باید بحث بشود، این هم در همان عبارتِ خودِ مرحوم سبزواری ان‌شاءالله بحث می‌شود.

 


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo