97/02/09
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد اول در امور عامه/فریده اول در وجود و عدم/غرر در اصالت وجود /تمثیلاتی در اعتباریت ماهیت و نحوه خلق موجودات و تعین ماهیات
موضوع: مقصد اول در امور عامه/فریده اول در وجود و عدم/غرر در اصالت وجود /تمثیلاتی در اعتباریت ماهیت و نحوه خلق موجودات و تعین ماهیات
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
حکمت منظومه، صفحه ده، سطر هفتم:
غرر في أصالة الوجود. اعلم أن كل ممكن زوج تركيبي له ماهية و وجود.[1]
بحثمان در اصالت وجود بود. توضیحاتی در اینباره داده شد.
گفتیم که اصالةالماهوی میگوید آنچه در خارج هست ماهیت و وجودِ ماهیت است، اما وجود وجود نیست. در خارج ما دو چیز داریم: یکی ماهیت، یکی وجودِ ماهیت -نه وجود بلکه وجود ماهیت - و سومی که عبارت است از «وجودِ وجود»، نداریم. این قولِ اصالة الماهیة است. پس خارج ظرف است برای دو چیز: یکی ماهیت، دوم وجود الماهیة. ظرف برای سومی نیست که وجود الوجود باشد، ولی وجودالماهیة از ماهیت جدا نیست.
اینکه میگوییم در خارج دو چیز داریم، یعنی نه اینکه فکر کنید ماهیتی داریم جدا و وجودالماهیتی داریم جدا؛ بلکه در خارج یک چیز است و آن چیز مرکب است از ماهیت و وجود. ماهیتِ تنها را اصالةالماهویها میگویند هیچ است. ماهیتِ تنها را اصالةالماهویها هم قبول ندارند، بلکه آنها میگویند ماهیت وقتی با وجود همراه میشود، آن وقت این ماهیت میشود چیز. پس خارج ظرف است برای ماهیت و وجودش، دو تایی با هم. دیگر وجود، خودش وجود ندارد، همین وجودالماهیة در خارج هست. و مهم همین است که اینها قائلند که وجود، وجود ندارد، در خارج وجود ندارد. این قولِ اصالةالماهوی است. علت اینکه میگوید وجود در خارج وجود ندارد، همان تسلسلی است که عرض کردیم، و جوابش هم همان جوابی است که داده شده است.
اما اصالةالوجودی چه میگوید؟ اصالةالوجودی میگوید در خارج ما وجود را داریم که ماهیت هم همراه این وجود حاصل است.
تمثیل جسم و سطح برای تبیین رابطه وجود و ماهیت
تشبیه میکنند و این تشبیه لازم است که مورد توجه قرار بگیرد. تشبیه این است: شما در خارج جسم دارید، سطح هم دارید. سطح یعنی چه؟ سطح یعنی کَمّی که طول دارد، عرض دارد ولی حجم ندارد. آیا در خارج میتوانید پیدا کنید چنین چیزی را که هم طول داشته باشد، هم عرض داشته باشد، هم عمق نداشته باشد؟ این کاغذی که میبینید هر چقدر هم نازک باشد عمق دارد، این ورق کاغذ سطح نیست، این جسم است؛ مگر اینکه بگوییم سطح هندسی. سطح هندسی هست، ولی سطح فلسفی نیست. سطح فلسفی عبارت از کمی است که طول و عرض داشته باشد و عمق نداشته باشد.
پس شما میتوانید بگویید ما در خارج سطح نداریم، ولی وقتی جسم را ملاحظه میکنید میبینید اطراف جسم سطح است؛ پس سطح در خارج هست، منتها جدای از جسم نیست. سطح را شما در خارج دارید، ولی مستقل ندارید که یک سطحی مثلاً داشته باشید که عمق نداشته باشد؛ چنین چیزی در خارج ندارید. ولی سطحی که دنباله جسم باشد، انتهای جسم باشد دارید.
پس اینطور شد که جسم در خارج موجود است، سطح هم در خارج موجود است؛ منتها به عَرَضِ جسم. یعنی اگر جسم را بردارید سطح دیگر نیست، سطحِ تنها را شما در خارج ندارید. اما سطحِ تنها را میتوانید در ذهنتان تصور کنید. سطحِ تنها را بیاورید در ذهن، الان وقتی من میگویم کمّی دارید که طول دارد، عرض دارد و عمق ندارد، شما یک تصوری به ذهنتان میآید، آن متصورتان میشود سطح. پس سطح به نعت استقلال، یعنی به نحو استقلال در ذهن هست، به طور مستقل در خارج نیست؛ ولی در انتهای جسم هست. در خارج ملاحظه کنید، در انتهای جسم سطح هست ولی به طور مستقل در خارج نیست. آنچه در خارج داریم جسم است، نه سطح. ولی سطح در انتهای جسم هست، آنجایی که جسم تمام میشود. چون آنجایی که جسم تمام میشود سطح هست، میگویند سطح عدمی است؛ عدمی به این معنا که دیگر اینجا جسم ادامه ندارد، اینجا که رسید جسم تمام شده است. عدمی به این معنا، نه اینکه در خارج معدوم است؛ نمیشود گفت سطح در خارج معدوم است، سطح در خارج در انتهای جسم وجود دارد.
اینکه میگوییم سطح عدمی است، یعنی وقتی جسم به اینجا میرسد جسم تمام میشود؛ پس سطح میشود پایان جسم، یعنی آنجایی که جسم دیگر ادامه ندارد، معدوم میشود، آنجا را ما میگوییم سطح. سطح عدمی است به این معناست. میتوانید هم بگویید سطح عدمی است به این معناست که سطحِ مستقل ما در خارج نداریم، اما در اعتبارمان داریم. سطح عدمی است به یکی از این دو معناست.
تبیین حدود ماهوی و تعینات
حالا میآییم درباره وجود. این مثالِ جسم بود و سطحش، که روشن هم هست و همه هم قبولش داریم. میآییم در بحث اصالت وجود. آنچه در خارج است وجود است، و ما دور این وجود یک خطی میکشیم. حالا البته وجود قابل نیست که دورش خط کشیده بشود، من برای اینکه در ذهن ترسیم بشود دارم عرض میکنم. دور وجود یک خطی میکشیم، خطِ کوچک یا مثلاً یک خطِ دایرهوار میکشیم، این وسط وجود میافتد. این وجود را به آن میگوییم مثلاً وجودِ نبات، وجودِ گیاه. یک خطِ بزرگتر میکشیم که سهم از وجود بیشتر بشود، یک خرده وجود کاملتر بشود، میگوییم این حیوان است. دایره را یک خرده بزرگتر میکنیم، میگوییم این انسان است.
وجودها متفاوتند، نه از جهت بزرگی و کوچکی؛ چون وجود بزرگ و کوچک ندارد، من در مثالم عمداً گفتم بزرگ و کوچک تا راحتتر تصور بشود. وجودها متفاوتند از جهت درجه؛ درجه نبات درجه پایین است، درجه حیوان متوسط است، درجه انسان در بین موجودات مادی، عالی است؛ درجه وجودشان تفاوت دارد.
پس اینطور شد که وجود توسط ماهیات درجهبندی میشود. مثلاً ماهیتِ فرس، آن خطی است که دور این وجود کشیدهاید و وجود را معین کردهاید که این مقدار باشد. ماهیتِ انسان خطِ دیگری است که دور وجود کشیدهاید، یک خرده خط بزرگتر است و این معین میکند که وجودِ انسان این مقدار است، یعنی این مقدار درجه دارد. آن خطهایی که دور وجود میکشید، آنها میشوند ماهیت.
آیا در خارج این خطها وجود دارند؟ بله، وجود دارند. مستقل نیست ولی هست؛ چون اگر بخواهید خط را بردارید یک وجودِ بینهایت درست میشود، و وجودِ بینهایت وجودِ خداست، دیگر وجودِ ما نیست. وجودِ فرس و وجودِ شجر و وجودِ انسان همه محدود است، دورش خط است؛ ولی این خط جدای از وجود نیست. اگر بخواهید آن را جدا فرض کنید، باید بیاورید به ذهنتان. پس ماهیتِ منفصل از وجود یا به تعبیر دیگر ماهیتِ مستقل، جایش در ذهن است؛ ولی ماهیتی که به وجودِ وجود موجود است، نه اینکه خودش جدا موجود باشد. چون وجود موجود است، این هم در پناه وجود موجود است، این ماهیت در خارج هست. همان خطی است که دور وجود کشیدهاید، این خط را اگر بخواهید در خارج مستقل کنید میبینید نیست؛ میآورید در ذهن، تصورش میکنید، در ذهنتان مستقل هست.
پس ماهیت آن محدوده وجود است، آن است که وجود را محدود میکند، از اطلاق و بینهایت بودن درمیآورد. خداست که وجودش مطلق و بینهایت است؛ اگر یک مقدار این وجود را تنزل بدهید و ناقصش کنید، محدود میشود. این حدها مختلف است: حدی که برای عقل میآورید خیلی حدِ وسیعی است، حدی که برای انسان میآورید وسعتش کمتر میشود، تا میرسید به هیولی که وجودش در حد مثلاً یک نقطه است، اینقدر کم است! عرض میکنم این توضیحاتی که من میگویم، اینها تشبیه معقول به محسوس است؛ و الّا نه نقطهای است، نه بزرگ است، نه کوچک، درجات فرق میکند.
این حدی که مشخص میکند که این وجود محدود است - حالا عقل است یا انسان است یا جماد است یا نبات است - به این حد میگوییم ماهیت. آنوقت در خودِ حیوان هم حدودِ مختلف داریم، یک حدی میآید فرس را درست میکند، یک حدی انسان را درست میکند، یک حدی بقر را درست میکند تا آخر. اینها همه حدودهایی هستند که ما اسمشان را ماهیت میگذاریم؛ میآیند وجودها را محدود میکنند و با محدود کردن، تعیّن میدهند. این متعینها یکی میشود انسان، یکی میشود فرس، یکی میشود فلک، یکی میشود مَلَک. همه اینها تعیناتِ وجودند که معینکنندهشان و تعینشان، آن ماهیت است؛ و این ماهیت در خارج هست، چون اگر این تعین را از وجود بگیریم میشود مطلق، میشود واجبتعالی. ولی نباید این حد را از آن گرفت. این حد را میتوانید در ذهنتان مستقل تصور کنید.
پس ماهیت در ذهن شما مستقل تصور میشود و اصالت دارد، احتیاج به وجود ندارد؛ وقتی میآید در خارج، اصالت ندارد. اگر وجود را بردارید این هیچ چیزی نیست. این حدِ وجود است، این مرزِ وجود است، تعینِ وجود است؛ اگر وجودی نباشد تعینش هم نخواهد بود.
شاگرد: عکسش را شاید بشود گفت. نهایت وجود موجب تعین وجود است، پس قوام وجود به ماهیت است، این قول به اصالت ماهیت است.
استاد: قوامِ تعین به ماهیت است، نگویید قوامِ وجود به ماهیت است!
شاگرد: قوامِ تعینِ وجود به ماهیت است.
استاد: بله، قوامِ تعینِ وجود به ماهیت است، ولی قوامِ وجود به ماهیت نیست. قوامِ وجود به ماهیت نیست، قوامِ تعین به ماهیت است. بله، تعین وجود وابسته به ماهیت است.
شاگرد: مثل اینکه بگوییم قوامِ فعلیتِ ماده به صورت است، این همان حرف میشود؛ بدون این، او نیست.
استاد: یعنی بدون این تعین، انسان نیست، نه اینکه وجود نیست! وجود یک چیز دیگر است.
شاگرد: شما قرار شد بگویید نهایتِ وجود است یعنی تعینِ وجود...
استاد: نگفتم نهایتِ وجود است، بلکه نهایتِ وجودِ این آدم است، این ماهیت نهایتِ وجودِ انسان است، آن ماهیت نهایتِ وجودِ فرس است، آن ماهیت نهایتِ وجودِ شجر است. آن نهایت را بردارید، آن وجود از بین میرود نه اینکه اصلِ وجود از بین برود؛ اصلِ وجود هست. نهایتِ وجودِ انسان را برمیدارید، دیگر این انسان نیست، یک چیز دیگر است؛ نهایتش را تنگتر بکنید پایینتر از انسان است، نهایت را وسیعتر کنید بالاتر از انسان است، خودِ انسان نیست. خودِ انسان نهایتش یک محدوده خاصی است.
پس وقتی شما تعین را برمیدارید وجود را برنمیدارید. وقتی تعین را برمیدارید، وجودِ این موجود برداشته میشود. چون وجودِ آن موجود وابسته به تعین است، نه اینکه اصلِ وجود وابسته به تعین بشود. به تعبیر دیگر، تعینِ این موجود را ماهیت درست میکند نه خودِ وجودش را.
در تعینِ وجود، ماهیت اصل است، ماهیت کار انجام میدهد. اینکه میگویند ماهیت بیارزش است، نه، بیارزش نیست؛ دارد تعین میدهد به وجود و روشن میکند که این وجود ممتاز است از وجودِ دیگر که آن فرس است، این انسان است. ماهیت را بیکاره نمیشود گرفت. بعضیها میگویند اصلاً ماهیت هیچ است! ماهیت هیچ است یعنی چه؟! ماهیت اگر هیچ باشد، معنایش این است که همه وجودها مثل هماند، همه هم بینهایتاند! این کاملاً غلط است. ماهیت در حدِ خودش اعتبار دارد. معنای اینکه ماهیت اعتباری است چیست؟
تا اینجا روشن شد که اصالةالوجودی چه میگوید، اصالةالماهوی چه میگوید. مثالِ جسم و سطح هم یادتان نرود، همیشه وجود را مثل جسم ببینید، ماهیت را مثل سطح ببینید. بگویید که در خارج جسم موجود است، سطح موجود نیست؛ ولی سطح به تبعِ جسم یا به عَرَضِ جسم موجود است. حالا تبع و عرض را بعداً عرض میکنم. سطح به تبعِ جسم یا به عَرَضِ جسم موجود است، خود سطح موجود نیست؛ بلکه جسم موجود است، سطح هم به دنبالش. پس خودِ وجود موجود است، ماهیت هم به دنبالش؛ اینطور نیست که ماهیت خودش موجود باشد.
ولی در ذهن که میآورید، هم سطح را در ذهن میتوانید جدای از جسم داشته باشید، هم ماهیت را میتوانید جدای از وجود داشته باشید. نه اینکه ماهیتی که در ذهن آمد وجود نمیگیرد، بلکه ماهیتی که در ذهن آمد وجودِ ذهنی میگیرد، ولی میتوانید بگویید این ماهیت، دیگر وجود نیست، من جدا گرفتم آن را. ولو موجود است در ذهن من به وجودِ ذهنی، ولی دیگر الان وجود نیست، حاشیه وجود هم نیست. حاشیه وجود نیست، بلکه یک چیزی است که دارد در ذهن من موجود میشود، نه اینکه حاشیه وجود باشد. در خارج حاشیه وجود است، خطی است که دورِ وجود کشیده شده است؛ وقتی آن را میآورید در ذهن، خودِ خط میآید در ذهن، خطِ تنها میآید در ذهن. آن وقت این خط در ذهن موجود میشود، ولی این خط خودش وجود نیست، چیزی است که موجود شده در ذهن. پس وجودِ ذهنی، ماهیت را موجود میکند در ذهن. ولی ماهیت، خودش وجود نیست، در خارج هم وجود نیست. مرزِ وجود است، در ذهن هم مرزِ وجود است، منتها مرزی است که دارد مستقل تصور میشود، در خارج مرزی است که مستقل نیست. تا اینجا مطلب روشن شد.
شاگرد: میشود گفت ماهیت منشأ انتزاع در خارج دارد ولی خودش مستقلاً وجود ندارد؟
استاد: بله، ماهیتِ مستقل را شما از خارج انتزاع میکنید. در خارج ماهیتِ مستقل ندارید، ماهیتِ وابسته دارید؛ ولی وقتی انتزاعش میکنید و میآورید در ذهنتان، مستقل میشود. دیگر وجودش را تصور نمیکنید، خودِ آن خط را تصور میکنید. مثالهایی که من زدم ولو مثالهای درستی نبود، یعنی معقول را آوردم محسوسش کردم، ولی مثالهایی بود که مطلب را روشن میکرد، حتماً در ذهنتان باشد.
شاگرد: وجودی که ماهیت را از آن میگیریم، به وجود منبسط ملحق میشود؟
استاد: نه، وجود منبسط وجود بیحد است. قبلاً در منطق گفتم که آن وجودِ بیحد است و مرزی در آن نیست. ولی وقتی که خداوند این تعینات را روی وجود میریزد، وجودهای محدود درست میشود و با وجودهای محدود، ماهیاتِ مختلف درست میشود: انسان درست میشود، فرس درست میشود تا آخر.
اشاره به صور اسرافیل، وجود منبسط و أعیان ثابته
قبلاً عرض کرده بودم که با صورِ اسرافیل (با صورِ اولِ اسرافیل) خداوند این تعینات را پاک میکند؛ مثل اینکه شما یک سفره بزرگ یا یک پارچه بزرگ یا هر چه هست داشته باشید، حالا بینهایت هم فرضش کنید، بعد روی این مدام یک چیزهایی قرار داده باشید، یک تعیناتی قرار بدهید، یک نفر بیاید فوت کند؛ فوت که کرد همه تعینات میروند ولی این سفره هست. اسرافیل همین کار را میکند؛ فوت میکند و با آن سوری که میدمد، تمام تعینات پاک میشوند. ولی اصلِ وجود که وجهالله باشد هست، خودِ خدا هست و وجهالله او هم هست.
بعد حالا چقدر فاصله میشود تا صورِ دومِ اسرافیل [نمیدانیم]، دو مرتبه صورِ دومِ اسرافیل که دمیده شد، تمام تعینات دوباره روی این وجودِ بیتعین وارد میشود و دوباره نشر میشود؛ مثل اینکه دوباره این تعینات پخش شدهاند. پس صورِ اول تعینات را پاک میکند ولی وجودِ منبسط که وجهالله است میماند. صورِ دوم دوباره تعینات را میریزد؛ منتها این دفعه تعینات، تعیناتِ اخروی است، تعیناتِ دنیوی دیگر نیست، تعیناتِ دنیوی پاک شده و رفته است.
حالا بین این دو صور چقدر فاصله است؟ این را هم یک زمانی عرض کردم که از امام زینالعابدین علیهالسلام ظاهراً سؤال میکنند، ایشان میفرماید: «ماشاءالله»[2] ؛ یعنی تعیینِ وقت نمیکنند. چرا؟ چون وقتی که اسرافیل صورِ اولش را دمید، همه تعینات حتی زمان پاک میشود، دیگر زمانی نیست. وقتی زمان نیست چطور میشود تعیین کرد که بین صورِ اول و صورِ دوم چقدر زمان فاصله شده است؟! هیچ، اصلاً زمانی نیست! لذا امام جواب نمیدهند، یعنی نمیشود هم جواب داد؛ میفرمایند آنچه خدا بخواهد. تعیین نمیکنند؛ چون نمیشود هم تعیین کرد. بعد دو مرتبه تعینات میآیند.
پس اینطور شد: وجودِ منبسط که اصلاً بیتعین است و تعیناتش در این دنیا هست، در آخرت هست، در این وسط (در بین دو صور) تعینش پاک میشود.
تمثیل بازتاب نور از شیشههای رنگی برای تبیین رابطه وجود و ماهیت
مثالی که میزنند اینطور است: یک نوری را که هیچ رنگی ندارد بتابانید به شیشههای رنگی، آن طرفِ شیشه، نورهای رنگی دیده میشود که از هم جدایند، این طرف یک نورِ بیرنگ است. این نورِ بیرنگ میشود وجود، میتابد به شیشههای رنگی، آن رنگها میشوند ماهیت. آن طرفِ شیشه شما رنگهای مختلف میبینید. حالا چه شده که آن رنگها موجودند؟! با وجود موجودند. شما نور را برداری هیچ کدام از رنگها نیستند. آن طرفِ شیشه را عرض میکنم، نه خودِ شیشه. آن طرفِ شیشه نورهای رنگی دارد؛ نورها همان وجودند، رنگشان ماهیت است. شما آن نور را بگیرید، نورهای رنگی از بین رفته است؛ نور را رها کنید و اینطرف در را نگاه کنید میبینید یک نورِ بیرنگ است، نورِ بیتعین است، آنطرف را نگاه میکنید میبینید باتعین است. تعینها جداگانه وجود ندارند، بلکه سوارِ نورند؛ اگر نور را بردارید تعینها هم رفتهاند. ولی همان تعین را شما الان در ذهنتان تصور میکنید، یعنی رنگ سرخ و سفید و اینها بدونِ نور را الان در ذهن تصور میکنید. ماهیت را در ذهن میآورید و مستقلش میکنید، در خارج که میبرید در ضمنِ نور است.
این مثالهایی که میزنم همهاش روشنکننده مطلب است. نمیتوانید بگویید آنطرفِ شیشه ما رنگ نداریم و ماهیت در خارج نیست. آنطرفِ شیشه خارج است؛ نمیتوانید بگویید آنطرفِ شیشه ما رنگ نداریم؛ رنگ را دارید منتها رنگتان اصالت ندارد، رنگتان استقلال ندارد، آن رنگ با نور همراه است، در ذهنتان استقلال دارد. پس نمیشود ماهیت را از خارج سلب کرد، همانطور که نمیشود سطح را سلب کرد، همانطور که نمیشود این نورهای رنگی را رنگشان را سلب کرد. اینها هستند منتها مستقل نیستند.
پس اصالةالوجودی نمیگوید ماهیت هیچ است، نمیگوید ماهیت عدم است؛ بلکه میگوید ماهیت عدمی است، یعنی آنجایی که وجود تمام میشود ماهیت هست. نه اینکه عدم است بلکه عدمی است؛ یعنی آنجایی است که وجود نیست، آن نبودِ وجود را میگویند ماهیت. «نبودِ وجود»، ماهیت است نه اینکه «نبود»، ماهیت باشد؛ ماهیت «نبود» نیست، بلکه «نبودِ وجود» است. عدمی است یعنی عدمِ مضاف است، عدمِ مطلق نیست. لذا اینکه در بعضی زبانها هست و شنیده میشود که ماهیت عدم است، ماهیت هیچ است، این حرفِ درستی نیست؛ اصالةالوجودی این را نمیگوید. اصالةالوجودی میگوید ماهیت هست منتها چه نوع هستی هست؟ هست مجازی یا هست تبعی که اینها را توضیح میدهم انشاءالله.
تحلیل نحوه خلق موجودات و تعین ماهیات
شاگرد: ماهیات همان تعینات هستند؟
استاد: ماهیات همان تعینات هستند.
شاگرد: [صوت نامفهوم]
استاد: اینکه من دارم عرض میکنم برای تبیینِ مسئله است، نه اینکه خدا یک وجود بیاورد بعد از یک جای دیگر ماهیت را رویش بندازد، اینطور نیست؛ بلکه خداوند از اول وجودِ محدود را میآفریند. اما این وجودِ محدود چطور آفریده میشود؟ من داستانش را در منطق گفتهام، حالا فقط اشاره میکنم، دیگر خیلی توضیح نمیدهم. آنجا گفتم که بین ازل و ابد چقدر فاصله است؟ جواب دادهاند که اگر بین ازل و ابد زمان را قرار بدهید، فاصله بینهایت است؛ اما اگر زمان را بردارید، بین ازل و ابد اصلاً فاصله نیست، ابد به ازل چسبیده است. خداوند چون فوقِ زمان است، ازل و ابد پیش او حاضر است، یعنی اصلاً فاصله بین این دو نیست. اما وقتی زمان را میگذاریم میبینیم بین ازل و ابد بینهایت فاصله است.
خداوند در ازل موجود بود، یک خورشید بود، خورشیدِ حقیقت بود، نور میداد. بدون فاصله نورش ساطع شد. مثل اینکه خورشید وقتی طلوع میکند اینطور نیست که مدتی بینور باشد، بعد نور بدهد؛ از همان اولی که میآید با نور میآید. خداوند هم که جواد و فیاض است، از همان اول با نورِ وجود بود. نور از او ساطع شد، بین ازل و ابد را پر کرد. این میشود وجود منبسط که در ازل آفریده شد. «آفریده شد» یعنی شعاعِ آن خورشید بود، با آن خورشید این شعاع را صادر و ساطع کرد و این نور موجود شد. این نور، همان وجودِ منبسط است که در ازل وجود گرفت، تا ابد هم موجود است. علما میگویند همان ﴿وَمَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ﴾[3] است که با یک لمح بصر، این صادر شد و تمام ازل تا ابد را پر کرد. این وجودِ منبسط است.
خداوند أعیانِ ثابته دارد. حالا أعیانِ ثابته خودش بحثِ مفصل دارد. این أعیانِ ثابته، از تعبیر هم پیداست که ثابتاند در مقامِ علمِ الهی، تنزل نمیکنند. «و مَا شَمَّتْ رَائِحَةَ الْوُجُودِ»؛ اینها استشمام نکردهاند بوی وجودِ خارجی را، فقط وجودِ علمی دارند، آن هم علمی اله. اینها هیچوقت تنزل نمیکنند، از وجودِ علمی به وجودِ خارجی تبدیل نمیشوند. مظاهرِ اینها که همین تعینات و ماهیاتاند، اینها میآیند روی وجودِ منبسط قرار میگیرند. آن وقت این مظاهر چطور وجود میگیرند و چطور ظهور پیدا میکنند؟ اگر مظهر، مظهری باشد که حالتِ منتظره نداشته باشد مثل عقل، از همان اول این مظهر میآید روی این وجود منبسط. اگر حالتِ منتظره داشته باشد، مثل تعینِ من و شما که باید مدتی بگذرد تا نوبتمان بشود، آن وقت این در وقتی نوبتمان شد، میآید روی این وجود منبسط. ظهورِ عینِ ثابت با خودِ وجودِ منبسط متحد میشود؛ دیگر وجودِ منبسط ظهورش را نمیفرستد، خودش است.
ظهورِ عینِ ثابت که همان ماهیاتِ ماست با خودِ وجود منبسط متحد میشوند؛ نه خودِ عینِ ثابت، خودِ عینِ ثابت همان جا که هست، هست و تنزل نمیکند. یعنی عینِ ثابت همان دایره است، دایره ظرفیتی و گنجایشی دارد، خداوند سهمی مطابقِ همان گنجایش از وجودِ منبسط به این میدهد. این سهم از وجودِ منبسط بین آن خط قرار میگیرد، حالا ماهیتی است با وجودی که با هم متحد میشوند و این موجود را میسازند. حالا خدا چه کار میکند، ما آنها را نمیدانیم؛ فقط میدانیم که وجود سرایت میکند در ماهیت. چهجور سرایت میکند؟ همه گفتهاند مجهولُالکنه است، نحوه سرایت برای ما روشن نیست. خودِ وجود منبسط سرایت میکند در تعینی که این تعین، عینِ ثابت نیست، بلکه مظهرِ عینِ ثابت است.
یک موجود اینچنین ساخته میشود؛ خداوند مظهرِ عینِ ثابت را با سهمی از وجود که به اندازه گنجایشِ این مظهر است متحد میکند، و با متحد کردنِ این دو، یک موجود مثلاً زید و عمرو و بکر درست میشوند، که اینها اشخاصاند. شما ماهیتِ کلی و انسانِ کلی ندارید؛ انسانهای شخصی دارید. ماهیتها در همین انسانهای شخصی هستند همراه با عوارض.
خدا وجود را به همین ماهیت میدهد؛ یعنی این ماهیتِ پیغمبر که وجودِ وسیع دارد و آن ماهیتِ ابوجهل که وجودِ ضَیِّق دارد. همه ماهیتِ انساناند، منتها شرافت و اینها فرق میکند، لذا به او وجودِ بیشتر و کاملتر میدهد، به این وجودِ کمتر میدهد، به اندازه ظرفیت. چه کسی ظرفیت را تعیین میکند؟ همان ماهیت. ماهیت را چه کسی تعیین میکند؟ عینِ ثابت. عینِ ثابتی که از اول خدا با همین عینِ ثابت، کلِ ماهیات را جعل کرد در همان ازل. در ازل خداوند هم وجود را داد و هم ماهیات را که اعیان ثابتهاند جعل کرد. همه چیز در ازل درست شده بود؛ لذا خدا در همان ازل به همه موجودات عالِم بود؛ چون همه چیز بود. حالا بعضی را همان ازلاً، بعضی را هم مثل ما در وقتی که نوبت حاصل شد، عینِ ثابتمان را تنزل بدهد، ظرفیتِ خاصی مشخص میشود، سهمی از وجود منبسط را به این ظرفیت میدهد، موجود درست میشود.
شاگرد: تصویری که ابتدائاً از اصالةالوجود فرمودید، تنها یک تصویر تسامحی از اصالةالوجود است. با مبنای اصالةالوجود، غیر از وجود چیز دیگری نیست. ماهیتها وجود اصیلی که ندارند، پس ماهیت هیچوقت نمیتواند تعینبخش و حدبخش باشد، فقط بیانگر حد وجود است...
استاد: بیانگر است یعنی چه؟
شاگرد: یعنی وجود، محدود است.
استاد: محدود حد دارد یا ندارد؟
شاگرد: وجود حد دارد.
استاد: حدش ماهیت است دیگر.
شاگرد: حدش ماهیت است، ولی این ماهیت حد نمیدهد به وجود. این وجود، محدود است، ماهیت فقط بیانگر حد وجود است.
استاد: یعنی چه؟ از اول خداوند یک وجودِ محدود را جعل کرده است، آیا حد دارد یا ندارد؟
شاگرد: بله، ولی حدش به خودِ وجود دارد. اختلاف و امتیازی که بین وجودها هست، طبق همان مراتبِ وجود باید ترسیم بشود، نه اینکه ما دست به دامن ماهیت بشویم. امتیازِ وجودها به ماهیات است؟
استاد: بله.
شاگرد: امتیازِ وجودها به خودِ وجود است!
استاد: امتیازِ وجودها به خودِ وجود است. این وجودِ دو سانتی با وجودِ سه سانتی چه فرقی دارد؟ حالا این سانت و اینها را من برای مثال میگویم. هر دو وجودند.
شاگرد: بله، در همان وجود اختلاف دارند.
استاد: در وجود، یعنی چه؟ در دو سانتی و سه سانتی بودن دیگر.
شاگرد: در همان وجود اختلاف دارند.
استاد: در همان وجود اختلاف دارند یعنی آن یک سانت اضافه دارد، این یک سانت وجودش اضافه است. بله، یک سانتی وجود است، ولی این دو سانت و سه سانت چیست؟ آن دو سانتی و سه سانتی وجود است، آن دو سانت و سه سانت چیست؟ این که ماهیت است دیگر! این که وجود نیست!
شاگرد: ماهیت فقط بیانگرِ حد وجود است.
شاگرد: ما میتوانیم انتزاع کنیم و اینجوری بگیریم، نه اینکه حقیقت...
استاد: ببینید، آیا این وجود در خارج محدود هست یا نیست؟ محدود است. آن حدّش ماهیتش است. حالا شما میفرمایید که این دو را با هم مقایسه کن، یکی دو سانتی و یکی سه سانتی است. آن سانتِ سومِ آن یکی هم وجود است، اما سه سانتی بودن و دو سانتی بودن چیست؟ درست است که این سه سانت وجود است، آن دو سانت وجود است، اختلافشان هم با وجود است؛ یعنی آن یک سانت اضافه دارد، این یک سانت اضافه ندارد. ولی دو سانتی بودن و سه سانتی بودن چیست؟ این دیگر وجود نیست، این همان ماهیتِ است.
شاگرد: شما فرمودید اختلاف به ماهیات میشود.
استاد: اینها ماهیت است دیگر!
شاگرد: شما با این فرمایشتان اصالةالماهوی شدید! چون در نهایت فرمودید اختلاف در ظرفیتِ وجود به همان أعیانِ ثابته است.
استاد: اصالةالماهوی میگوید وجود در خارج نیست، من دارم عرض میکنم وجود در خارج است، ولی وجودِ محدود. حدّش در خارج هست.
شاگرد: باید به لوازمش هم پایبند بود. شما آنچه که این وجودها را جدا میکند از هم و حدّ میسازد را ماهیت قرار دادهاید، در حالی که اینطور نیست؛ خودِ وجود است که اینها را از هم جدا میکند و حدبخش است. ماهیت فقط بیانگر حد است.
استاد: وجود حدبخش است؟! اگر وجود حدبخش بود، وجودِ خدا هم وجود است، آن هم باید حد میبخشید! اصلاً وجود حدبخش نیست! و الّا اگر وجود حدبخش باشد، وجودِ خدا هم وجود است، آن هم باید حد میبخشید، وجود خدا میشد محدود. هیچوقت وجود حد نمیبخشد. آن تنزل است که حد میبخشد. «تنزل حد میبخشد» یعنی این میآید پایین، یعنی وجود از وجودِ الهی میآید پایین، معلول میشود. این معلولیت یک خط میکشد. چقدر خط میکشد؟ بستگی دارد به ظرفیت. این خطها چه هستند؟ این خطها در خارج هستند، نمیتوانید بگویید نیستند. شما میگویید بیانگر است؛ بیانگر است یعنی چه؟ چیزی هست که بیانگر است یا هیچ است و بیانگر است؟
شاگرد: اشکال در بود یا نبود ماهیت نیست، اشکال در این است که شما ناخواسته و مسامحةً اصالت را به ماهیت دادهاید و اینکه شما به ماهیت حد واقعی دادهاید، نه اینکه بیان کننده باشد.
استاد: اگر ماهیتی نیست، «هیچ» دارد بیان میکند حد را؟ یا اینکه بیانگر باید یک چیزی باشد که بیانگر باشد؟ هیچ که نمیتواند بیانگر باشد.
شاگرد: این غیر این است که اختلافِ وجود به همان مراتب خودش است، یعنی اختلافِ وجود به خودِ وجود است؛ پس خودِ وجود است که جداسازی را دارد.
استاد: دو کتاب را ملاحظه کنید، دو صفحه را ملاحظه کنید، یکی مثلاً بزرگ است، یکی کوچک. هر دو صفحه کاغذند، یعنی هر دو وجودند، اختلافشان هم به وجود است، آن یکی بیشتر دارد، آن یکی کمتر دارد. آن بیشتری و کمتری، آن بزرگی و کوچکی چیست؟ بزرگی و کوچکی وجود است؟ این صفحه وجود است، آن صفحه هم وجود است، دو صفحه است، یکی ده سانتی، یکی پنج سانتی، هر دو هم وجودند ولی یکی پنج سانتی است، یکی ده سانتی است. این پنج سانتی یا ده سانتی یا بزرگی و کوچکی، وجود است؟!
شاگرد: بحث ما در بزرگی و کوچکی نیست، بحث ما در بزرگ و کوچک است، یعنی در وجود.
استاد: در بزرگ و کوچک است، این بزرگ و کوچک، بزرگی و کوچکیشان چیست؟ خودشان است یا یک چیز دیگر است؟ بزرگی و کوچکی این دو صفحه که خودش نیست، خودش وجود است، خودش کاغذ است. بزرگی و کوچکیاش که کاغذ نیست، بزرگی و کوچکیاش تعیندهنده به کاغذ است. پس وجود، تعیندهندهاش آن ماهیتش است. این کاغذ هم تعیندهندهاش آن قد و قوارهاش است، آن قد و قواره که کاغذ نیست! همچنین این حدِ وجود هم وجود نیست. بله، وجود محدود است؛ آن بزرگش هم وجود اضافه دارد، کوچکش هم وجود کم دارد. ولی آن بزرگی یا کوچکی چیست؟ بزرگی و کوچکی هم هست، نمیشود بگویید نیست و در عین حال دارد یکی را بزرگ و یکی را کوچک میکند.
شاگرد: شما به ماهیت به تبع وجود، وجود میدهید، ایشان میگویند به مجاز میگوییم.
استاد: آن تبع و مجاز و اینها را درست میکنند. فعلاً الان مشخص باشد، من به آن بحث هم انشاءالله میرسم. الان میخواهم توضیح بدهم که وجود در خارج هست، ماهیت هم در خارج هست. حالا ماهیت چگونه در خارج هست، آن را هنوز من نیامدهام توضیح بدهم.
شاگرد: در بیان شما تبعیت کردن یعنی هست در حالی که...
استاد: تمامِ حرفی که من میخواهم بزنم این است که تعینِ وجود در خارج هست؛ یعنی میخواهم بگویم ماهیت در خارج هست. حالا به چه نحوی در خارج هست، هنوز بحث نکردهام، چون اختلافی است. الان من نمیتوانم نظر بدهم، باید بحث بکنم ببینم که چه میشود. فقط من در این مباحثم خواستم بیان کنم که ماهیت در خارج هست.
شاگرد: امرِ عدمی نه وجود است و نه عدم، بینابین است تقریباً.
استاد: وجود نیست. ماهیت نه وجود است و نه عدم، ولی در خارج هست. سنخِ وجود هم نیست، سنخِ عدم هم نیست، سنخِ حد است، ولی در خارج هست. چگونه هست؟ به تبع هست؟ به عرض و مجاز هست؟ این را هنوز من بحث نکردهام، ولی هستیاش را میخواهم ثابت کنم؛ نمیتوانید بگویید در خارج ما ماهیت را نداریم، الان همین را میخواهم بگویم. ولی حالا این ماهیت چگونه هست؟ آیا به مجاز یا به تبع، بحثِ دیگری است. هیچوقت هم نخواستم اصالت را به ماهیت بدهم، گفتم آنچه در خارج است وجود است. ماهیت هم هست، اما نه هستِ جدا، هستِ جدا فقط در ذهن است، بلکه هستِ وابسته است. این وابستگی چهجور است؟ بعداً توضیح داده میشود انشاءالله.
تبیین فرق «موجود به تبع» و «موجود بالعرض»
تا اینجا مطلب روشن شد. به این نکته هم توجه کنید که قرار شد که نحوه وجودِ ماهیت در خارج، مستقل نباشد. حالا آیا موجودی است وابسته؟ یا اصلاً موجود نیست، بلکه آن وابستهاش است موجود است نه خودش؟ آیا سطح در جسم به تبعِ جسم موجود است یا به عَرَضِ جسم؟
من قبل از اینکه این مطلب را توضیح بدهم، یک اشارهای به «تبع» و «عَرَض» بکنم، فرقِ این دو روشن بشود. مثالِ معروفی که خودتان با آن آشنا هستید، از آن مثال استفاده میکنم:
این اسب دارد راه میرود، گاری هم به آن بسته شده، گاری را هم دارد میکشد. یک انسان هم روی گاری نشسته است. الان سه حرکت دارد انجام میشود:
1. حرکتِ اسب
2. حرکتِ گاری
3. حرکتِ آن انسانی که در گاری نشسته
اینها را باید سه حساب کنید. حرکتِ اسب یعنی انتقال از مکانی به مکانِ دیگر. حرکت یعنی انتقال. حرکت، حرکتِ أینی است؛ یعنی «أین» با «الف»، یعنی انتقال از مکانی به مکانِ دیگر. اسب دارد انتقال از مکانی به مکانِ دیگر پیدا میکند، پس حرکتش حقیقی است. گاری هم دارد انتقال از مکانی به مکانِ دیگر پیدا میکند، پس این هم حرکتش حقیقی است. اما آن کسی که آنجا نشسته، مکانش چیست؟ در همان جا که نشسته بود، الان هم نشسته است، انتقالِ مکان پیدا نمیکند. پس حرکتِ او میشود مجازی؛ چون حرکت یعنی انتقالِ مکان و حرکتِ أینی (أینی با الف)، یعنی حرکت در مکان. اسب دارد انتقالِ مکان میدهد، گاری دارد انتقالِ مکان میدهد، اما آن کسی که در گاری نشسته انتقالِ مکان ندارد.
پس اگر به اسب بگویم متحرک، اسناد حقیقی است؛ به گاری بگویم متحرک، اسناد حقیقی است؛ و به آن شخصی که در گاری نشسته بگویم متحرک، اسناد مجازی است. اسنادِ مجازی بالاخره باید با مناسبت باشد، اگر بیمناسبت باشد، مجاز نیست، غلط است. این مناسبتش چیست؟ مناسبت این است که مجاور یا مرکبِ این انسان دارد جا عوض میکند، و چون مرکب مناسبت دارد با راکب، من حکمِ مرکب را دارم به راکب میدهم؛ میگویم این مرکب انتقالِ مکان پیدا میکند، بعد هم میگویم پس راکبش هم دارد انتقالِ مکان پیدا میکند، یعنی حکمِ مرکب را دارم به راکب میدهم. حکم حقیقتاً برای مرکب است، ولی من دارم مجازاً اسنادش میدهم به راکب. مناسبت هم همین است که این راکب است آن مرکب است.
اما وقتی اسنادِ حرکت به گاری میدهم، چون واقعاً دارد انتقالِ مکان پیدا میکند، اسناد اسنادِ مجازی نمیشود، احتیاج به مناسبت هم ندارد. فرقی که بین اسب و گاری هست این است که اسب بالاصاله دارد حرکت میکند، گاری به تبع دارد حرکت میکند. پس دقت کنید:
- اسب متحرک است بالاصاله
- گاری متحرک است به تبع
- آن شخص متحرک است بالعرض.
فرق بین هر سه معلوم شد. در آنجا که حرکت اصلی است و حرکت تبعی است، اسنادِ حرکت در هر دو حال میشود حقیقی؛ منتها در یکی پیداست که اصلی است، خودش دارد حرکت میکند، یکی دیگر دارد دنبالِ متحرک کشیده میشود، ولی باز هم دارد حرکت میکند، منتها حرکت در خودش انجام نمیدهد بلکه دارد پشتِ سرِ یک متحرک کشیده میشود، ولی حرکتش حرکتِ واقعی است. برخلافِ آن انسانی که روی آن گاری نشسته که او اصلاً حرکت نمیکند.
اختلاف است که ماهیت که در خارج موجود است، آیا به تبعِ وجود موجود است که حقیقتاً خودش موجود باشد؟ یا به عرض وجود موجود است که حقیقتاً خودش موجود نباشد، متحدش موجود باشد، همانطور که آنجا مرکب متحرک بود؟ در مثالِ ما مرکب متحرک بود، به راکب هم نسبتِ متحرک دادیم، به اعتبارِ اینکه مرکبش متحرک است. اینجا هم به ماهیت نسبتِ وجود میدهیم به اعتبارِ اینکه متحدش موجود است، نه به اعتبارِ اینکه خودش موجود باشد.
پس فرق بین وجودِ ماهیت بالعرض و وجودِ ماهیت به تبع معلوم شد:
- مرحوم آقا علی حکیم معتقد است که ماهیت در خارج به تبعِ وجود موجود است.
- مرحوم علامه طباطبایی معتقد است که به عرضِ وجود موجود است[4] .
این اختلاف بینشان هست که آیا ماهیت به تبعِ وجود موجود است یا به عرضِ وجود موجود است؟ این اختلاف بینشان هست، ولی هر دو قبول دارند که ماهیت در خارج موجود است. یکی میگوید واقعاً موجود است، یعنی وقتی وجود به آن چسباندی این ماهیت میشود موجود، خودش میشود موجود؛ این را آقا علی حکیم میگوید. یکی میگوید نه، وقتی وجود را به این ماهیت چسباندی، ماهیت باز هم موجود نمیشود، آن وجود موجود است و به برکتِ آن وجود، ماهیت موجود است.
برای بالعرض یک مثالِ جالبی هم هست، آن مثال را توجه کنید. شما درخت را مقابلِ آینه میگذارید، یک گلدان است، درختِ سبزی در آن هست، این را جلوی آینه میگذارید. این درخت سبز است، آینه هم سبز میشود، صفحه آینه را نگاه کنید، صفحه آینه سبز است. آیا آینه واقعاً سبز است یا چون مقابلش سبز است سبز نشان داده میشود؟ مسلم است که آینه سبز نیست، این سبزیِ درخت است که آینه را سبز نشان داده است؛ حقیقتاً آینه سبز نیست، حقیقتاً آینه بیرنگ است، ولی این عکس باعث شده که ما آینه را سبز ببینیم.
حکمِ وجود و ماهیت هم همینطور است. وجود، حکمِ آن درخت را دارد، ماهیت، حکمِ آن سبزیِ آینه را دارد. چرا درخت سبز است؟ خودش سبز است. چرا آینه سبز است؟ چون درخت سبز است. چرا وجود موجود است؟ چون خودش وجود دارد. چرا ماهیت وجود دارد؟ چون وجود وجود دارد، نه اینکه خودش وجود دارد. درست مثل همین مثالی است که عرض کردم؛ چرا درخت سبز است؟ چون خودش سبز است؛ چرا آینه سبز است؟ چون درخت سبز است. حالا در وجود: چرا وجود موجود است؟ چون خودش موجود است؛ چرا ماهیتش موجود است؟ چون وجودش موجود است. درست، مثل همین درختی که گفتم. این مثالی که من عرض کردم مثالِ صدرا است در إيقاظ النائمین.[5]
شاگرد: این مثال مناقشهای هم دارد، به خاطر اینکه ما یک آینه داریم...
استاد: قرار شد که در مثال یا در هر تشبیهی به فرقها توجه نکنید! ما در مثال به وجهِ شبه توجه داریم، به فارقها توجه نداریم. اینها فرقهاست. من دارم وجه شبه را میگویم؛ درخت چرا سبز نشان میدهد؟ چون خودش سبز است. آینه چرا سبز است؟ چون درخت سبز است. فقط در همین حد، بقیه همه را بگذارید کنار! اختلافات بین مثال و ممثَّل هست.
چرا وجود موجود است؟ چون خودش موجود است. چرا ماهیت موجود است؟ چون وجودش موجود است، چون متحدش موجود است. من مثالی که میزنم فقط برای همین وجهِ شبه است. اختلافات دیگر را همه را قبول داریم، اختلاف بین مشبه و مشبهبه فراوان است. شما این دو را به هم تشبیه میکنید فقط در وجهِ شبه، این دو را مثل هم میبینید فقط در وجهِ شبه، نه در همه چیز. بنابراین اگر اختلاف بین مثالی که من گفتم و ممثَّل وجود دارد، این باعث نمیشود که مثال غلط باشد؛ اختلافات بین مثال و ممثل فراوان است.
دیگر در این مسائل فکر کنید، خیلی مطالب را من گفتم. شاید بتوانم فردا وارد متن بشوم انشاءالله که متن را توضیح بدهم. حالا معلوم شد اصالةالماهوی چه میگوید، اصالةالوجودی چه میگوید، اصالةالوجودی هم ماهیت را موجود به تبع میداند یا موجود بالعرض میداند، اینها همه روشن شد. حالا در بحث هم که من اشاراتی خواهم داشت، این مطالب روشن شده انشاءالله تثبیت هم میشود. ولی امید نداشته باشید آینده روشن بشود! همینجا باید روشن بشود، در آینده باید تثبیت بشود.