97/02/08
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد اول در امور عامه/فریده اول در وجود و عدم/غرر در اصالت وجود /تفاوت وجود خارجی و وجود ذهنی و مفهوم وجود و ورود به بحث اصالت وجود
موضوع: مقصد اول در امور عامه/فریده اول در وجود و عدم/غرر در اصالت وجود /تفاوت وجود خارجی و وجود ذهنی و مفهوم وجود و ورود به بحث اصالت وجود
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
حکمت منظومه، صفحه ۱۰، سطر هفتم:
غرر في أصالة الوجود. اعلم أن كل ممكن زوج تركيبي له ماهية و وجود.[1]
بخشی از بحثِ قبل باقی مانده بود، من آن را عرض میکنم، بعد وارد بحث اصالت وجود میشوم.
تفکیک وجود خارجی، وجود ذهنی و مفهوم وجود
گفتیم بین وجود خارجی و وجود ذهنی و مفهوم وجود، فرق است؛ این سه تا را خواستیم بیان کنیم که فرقشان روشن بشود.
اگر ماهیتی در خارج باشد، گفته میشود وجود خارجی دارد. اگر آن ماهیت در ذهن تصور شود، گفته میشود وجود ذهنی دارد. پس وجود خارجی، وجودی است که در اختیار ذهن من نیست؛ وجود ذهنی با تصور من حاصل میشود، پس در اختیار ذهن من هست.
وجود خارجی را ما نمیتوانیم به اشیاء بدهیم، مگر اینکه خداوند قدرتی به ما عطا کند که ما با آن قدرت به یک شیء در خارج وجود بدهیم؛ ولی نوعاً وجودهایی که ما میگوییم وجود ذهنی است. با تصور، شیء را در ذهنمان موجود میکنیم، ذهن ما یعنی نفس ما. حالا چه شما احساس کنید، چه تخیل، چه تعقل، صورتی در ذهنتان حاصل میشود و وجود میگیرد. آن صورت میشود حکایت از آن ماهیت خارجی. و چون صورت شیء حقیقت شیء است، پس این صورت حقیقتاً همان ماهیت است؛ منتها در خارج به وجود خارجی موجود شده، در ذهن به وجود ذهنی موجود میشود؛ این صورت میآید در صفحه نفس من و حاصل میشود. این حصول میشود وجود ذهنی، که عاملش همان تصور من است. ولی وجود خارجی، عاملش آن وجود منبسطی است که قبلاً عرض شد، آن میآید شیء را در خارج موجود میکند.
اینکه ما میگوییم عينِ ماهیت به ذهن میآید، بارها عرض کردهام که منظورمان عينِ شخصی نیست، منظور عينِ سنخی است. عين یعنی همان؛ عين اگر بخواهد در فارسی ترجمه بشود میشود «همان». همان ماهیت به ذهن میآید یعنی همان شخص یا همان سنخ؟ همان سنخ، نه همان شخص. شما مثلاً زید را دیدید، صورتش میآید در ذهن شما. این صورت، حقیقتِ آن ماهیت است؛ چون حقیقتِ هر چیز به صورت اوست، پس این صورتی که الان در ذهن من آمده حقیقتِ آن ماهیت است، منتها شخصِ او نیست. شخص او هنوز در خارج هست. شخصِ آن ماهیت که ماهیتِ زید است در خارج هست. اینچنین نیست که من آن زید را آورده باشم در ذهنم و در خارج دیگر زیدی نباشد؛ زید در خارج هنوز هم هست. پس این ماهیت خارجی هنوز هم در خارج هست، سنخش آمده به ذهن من نه خودش. سنخش آمده معنایش این است که من زید را تصور کردم، عمرو به ذهن من نیامد، زید آمد؛ وقتی من انسان را تصور کردم، کتاب به ذهن من نیامد، انسان آمد، یعنی همان سنخ آمد نه چیز دیگری. این معنای عین ماهیت به ذهن آمدن است. پس عین یعنی همان، ولی نه همان شخص، بلکه همان سنخ.
الان ملاحظه میکنید که آن ماهیت وقتی میخواهد بیاید به ذهن من، خود ماهیتش میآید. ماهیت با وجود خارجی نمیآید، وجود خارجیاش را هم نمیآید، ولی ماهیت میآید. ماهیتش میآید بدون وجود خارجی؛ نه اینکه یعنی وجود خارجی را رها میکند میآید، آن که وجود خارجی داشت رها نمیکند وجود خارجی را، بلکه سنخی از همان ماهیت در ذهن من ساخته میشود که چون این، همان سنخ هست، حکایت از او میکند. اگر همان نبود نمیتوانست حکایت کند. علت حکایت کردن وجود ذهنی از وجود خارجی همین است که سنخشان یک چیز است. و الّا اگر سنخشان متفاوت بود حکایت نمیکرد. اگر در خارج انسان بود و در ذهن من کتاب بود، پیدا بود که این کتاب نمیتوانست حکایت کند. ولی حالا که دارد حکایت میکند معلوم میشود همان صورت است که آمده به ذهن، همان ماهیت است که آمده به ذهن.
با این بیاناتی که عرض شد، فرق بین وجود ذهنی و وجود خارجی روشن شد، که خیلی هم مبهم نبود؛ همهتان این فرق را میدانستید، من خواستم توضیح بیشتر عرض کنم.
مهم، فرق بین وجود ذهنی و مفهوم است؛ آن را باید فرقش را کامل بدانیم و بیابیم. و الّا فرق وجود ذهنی با وجود خارجی قبلاً هم روشن بوده است.
ماهیتی را مثل انسان میآوریم به ذهنمان، در ذهن ما موجود میشود، که الان گفتیم. یعنی تصورش میکنیم، میآوریم به ذهن یعنی تصور میکنیم. بعد این ماهیت در ذهن من وجود میگیرد، اما نه به وجود خارجی، بلکه به وجود ذهنی که کارش حکایت کردن است. وجود خارجی منشأ آثار دیگر است؛ مثلاً میسوزاند، راه میرود، هر چه. اما آن که به ذهن من میآید فقط یک اثر دارد، و آن هم حکایت است. پس اگر ماهیتی به وجود ذهنی موجود شد، به خاطر این وجود ذهنی حکایت میکند؛ اما اگر به وجود خارجی موجود شد، به خاطر وجود خارجی آثار دیگر دارد. این فرق بین وجود ذهنی و وجود خارجی هست.
ولی وقتی که من این زید را تصور میکنم، ماهیت میآید به ذهن من. ماهیت که میآید به ذهن من، در ذهن من موجود میشود ولی آن وجود خارجی را با خودش نمیآورد، پس یک وجودی به ذهن من میآید. قرار شد وجود خارجی را نیاورد؛ نه وجود خارجی بیاید، نه ماهیت با وجود خارجی بیاید. اصلاً وجود خارجی در خارج هست. وقتی این ماهیت میآید به ذهن من، یعنی یک صورتی در ذهن من حادث میشود، در ذهن من موجود میشود. آن وجودی که این ماهیت در ذهن من پیدا میکند، به آن میگویند وجود ذهنی. پس وجود ذهنی، «وجود الماهیة فی الذهن» است. دقت کنید، همین تعبیر را در آن دقیق بشوید: «وجود الماهیة فی الذهن» است؛ همانطور که وجود خارجی «وجود الماهیة فی الخارج» است.
اما مفهوم وجود، وجودِ چیزی نیست؛ یعنی من از وجود یک شبهی میگیرم، آن مفهوم میآید به ذهن من. وقتی آمد به ذهن من، باز آن مفهوم هم موجود میشود به وجود ذهنی؛ ولی خودِ مفهوم، وجود ذهنی نیست، به جای ماهیت آمده. همانطور که ماهیت، وجود ذهنی نبود، وجودش در ذهن من وجود ذهنی بود، مفهوم هم وجود ذهنی نیست، وجودش در ذهن من، وجودِ ذهنی است.
شاگرد: این مفهومی که میآید داخل ذهن میشود، ما میگوییم قوه خیال آن را ایجاد میکند، حادث میکند؟
استاد: بله، ما یک برداشتی از وجود میکنیم که این برداشت، خودِ وجود نیست، برداشت ماست.
شاگرد: نه، ماهیتی که از وجود میآید، فرمودید آن میآید به ذهن. آیا قوه خیال آن را حادث میکند؟
استاد: ماهیت وجود به ذهن میآید؟!
شاگرد: ماهیت با وجود وارد ذهن نمیشود بلکه ماهیتش به ذهن وارد میشود.
استاد: منظورم مفهوم است. مفهوم یعنی آنچه شما از این وجود برداشت کردهاید، نه حقیقت وجود. ماهیت، حقیقت شیء است. وقتی این حقیقت میآید میشود موجود به وجود ذهنی.
شاگرد: ماهیت که امر عدمی است، چطور میآید؟!
استاد: ماهیت امر عدمی نیست؛ انشاءالله این را اصالت وجود بیان میکنیم. اینکه گفتهاند امر عدمی است اشتباه کردهاند. ماهیت امر عدمی نیست؛ مگر عدم در مقابل وجود است. و الّا عدم به معنای اینکه معدوم است غلط است. ماهیت را هیچکس نگفته معدوم است. ماهیت هم در ذهن موجود است، هم در خارج؛ و این اشتباهی است از تفسیر اصالة الوجود، که انشاءالله در اصالت وجود همه را بیان میکنم.
پس اینطور شد: ما ماهیتی را به ذهن میآوریم، این میشود موجود به وجود ذهنی، وجودش میشود وجود ذهنی. اما اگر من ماهیت را به ذهن نیاوردم، آن صورت که حقیقت است به ذهن من نیامد، بلکه شبهی از این شیء به ذهن من آمد. صورت نداشت، وجود صورت ندارد، لذا صورتش به ذهن نمیآید، شبهش میآید. این شبه را ما میگوییم مفهوم. این مفهوم وقتی وارد ذهن من میشود و تصور میشود، این مفهوم به وجود ذهنی موجود میشود؛ یعنی برای این مفهوم یک وجود ذهنی داریم. و هر چیزی در ذهن میآید موجودِ ذهنی میشود. حالا مفهوم ماهیت به ذهن بیاید، موجود میشود به وجود ذهنی؛ مفهوم وجود هم به ذهن بیاید، موجود میشود به وجود ذهنی. مفهومشان به ذهن بیاید، میشود موجود به وجود ذهنی. علیأيحال هر چه به ذهن آمد، میشود موجود به وجود ذهنی. این مفهومِ وجود موجود شد به وجود ذهنی، ماهیت هم موجود شد به وجود ذهنی.
پس مفهوم با وجود ذهنی فرق دارد. مفهوم، موجود است به وجود ذهنی، و وجود ذهنی وجودِ اوست؛ همانطور که ماهیت، موجود است به وجود ذهنی، و وجود ذهنی وجودِ اوست.
شاگرد: میتوانیم بگوییم مفهوم همان ماهیت است؟
استاد: مفهوم به منزله آن ماهیت است. نه، مفهوم ماهیت نیست، مفهوم به منزله ماهیت است. مفهوم اعم از ماهیت است، همان ماهیت نیست؛ ولی در این مثالی که من دارم میزنم، در این بیانی که میکنم، مفهوم به منزله ماهیت است. همانطور که ماهیت میآید به ذهن من و وجود ذهنی میگیرد، مفهوم یعنی برداشت من از وجود، نه حقیقت وجود. برداشت من از وجود میآید به ذهن من و وجود ذهنی میگیرد. آن برداشت من میشود مفهوم وجود، آن وجودی که به این برداشت در ذهن من داده شده، میشود وجود ذهنی. پس وجود ذهنی با مفهوم وجود فرق میکند.
شاگرد: همسنخ نیست مثل ماهیت.
استاد: بله، این مفهوم وجود همسنخ وجود نیست. ماهیتی که به ذهن میآید، همسنخ ماهیت خارجی است، ولی وجودی که به ذهن میآید برداشت از وجود است، شَبَهِ وجود است، همسنخ وجود نیست. ولی هر دو وقتی میآیند به ذهن من، موجود میشوند به وجود ذهنی. مفهوم هم وقتی به ذهن من میآید موجود میشود به وجود ذهنی. پس مفهوم میشود این موجود، وجود ذهنی میشود وجودش؛ مفهوم میشود آنچه در ذهن من موجود شده، وجود ذهنی میشود وجودش. این دو با هم فرق میکنند. پس وجود ذهنی با مفهوم فرق میکند.
شاگرد: مفهوم هم حکایت میکند از خارج؟
استاد: این هم حرف خوبی است. مفهوم حکایت میکند از خارج و ماهیت هم حکایت میکند از خارج؛ هر دو حکایت میکنند از خارج. منتها حکایت مفهوم، حکایت شیء است از مصداق؛ حکایت ماهیت، حکایت شیء است از فرد. حکایت از مصداق با حکایت از فرد فرق میکند. مفهوم حکایت میکند از چیزی که حقیقتش با حقیقت آن چیز فرق دارد؛ مصداق هست ولی فرد نیست. میدانید فردِ شیء حقیقتِ شیء را دارد؛ فرد انسان حقیقتاً انسان است. فرد وجود در خارج حقیقتاً وجود است. به ذهن من که میآید فردِ وجود نیست، اگر فردِ وجود بود حقیقتاً وجود بود، فرد نیست، بلکه حاکی از وجود است. ماهیت اگر حکایت میکند از خارج، حکایت میکند از فرد. خودش فردی است، ولی چون وجود ذهنی گرفته حالت کلیت پیدا کرده، میتواند حکایت کند از فرد خارجی. فرد خارجی چون وجود خارجی گرفته، کلیت پیدا نکرده تا بتواند حکایت کند. فرد ذهنی چون وجود ذهنی گرفته، حالت کلیت پیدا کرده حکایت میکند.
وجود ذهنی، کلی میکند شیء را؛ هر چه به ذهن بیاید کلی است، مگر اینکه «هذا» را در آن اشراب کنید؛ یعنی وقتی دارید میآورید به ذهن، «هذا» را هم تصور کنید: «هذا الزید» نه «زید». «زید» اگر بیاید به ذهن شما کلی میشود، بر هر زیدی قابل صدق است؛ ولی «هذا الزید» وقتی میآید دیگر کلی نمیشود. «هذا الزید» وقتی با اشرابِ هذیّت میآید کلی نمیشود. تنها وجود ذهنی به توسط اسم اشاره جزئی میشود. البته مرحوم علامه میگوید و با علمیت، خواجه میگوید با اشاره، اضافه میکنند علمیت را؛ ولی اشاره را همه قبول دارند که اشاره مفهوم را جزئی میکند، اما آیا علمیت هم جزئی میکند؟ این اختلافی است. حالا بعضی گفتهاند علمیت هم جزئی میکند.
شاگرد: اتصال ذهن به خارج است دیگر، همان لحظه باید...
استاد: بله، «هذا» که میآید، همان اتصال ذهن به خارج میشود؛ یعنی ذهن را با خارج یکی میکند، نمیگذارد ذهن خودش فعالیت کند. میگوید همان که از خارج آمد بدون اینکه ذهن فعالیت کند و کلیاش کند.
شاگرد: دوباره همان «هذا الزید» میشود کلی. از مصداقش دور بشود میشود کلی.
استاد: بله، «هذا الزید» نه اینکه مفهومِ هذا باشد، بلکه همین مصداق خارجی. دارید اشاره میکنید به مصداق خارجی، آن میشود جزئی. اگر «هذا الزید» هم بیاورید آن هم کلی است، اشاره نکنید فقط «هذا الزید» بگویید باز هم کلی است؛ باید اشاره بشود به آن فرد خارجی تا بشود جزئی.
شاگرد: شما شأنیت حکایت را دارید به خودِ ماهیت...
استاد: شأنیت حکایت برای وجود است، شأنیت حکایت برای وجود ذهنی است. من عرض کردم وقتی شیئی میآید به ذهن و وجود میگیرد، میتواند حکایت کند، چه مفهوم باشد چه ماهیت باشد؛ وقتی وجود ذهنی گرفت میتواند حکایت کند. آن شأنیت حکایت برای وجود ذهنی است، منتها آن موجود ذهنی دو جور میشود: یکی حکایت میکند از فرد، یکی حکایت میکند از مصداق. آن عامل حکایت، وجود ذهنی است؛ حاکی، آن موجود ذهنی است، و حاکی دو جور میشود. آن وسیله حکایت که وجود است دو جور نمیشود، وجود ذهنی همه جا وجود ذهنی است. حاکی دو جور است: حاکی گاهی مفهوم است که حکایت میکند از مصداق؛ حاکی گاهی ماهیت حکایت میکند از فرد. فرد و مصداق هم فرقشان این است: مصداق حقیقتش با مفهوم یکی نیست، فرد حقیقتش با کلی یکی است.
یعنی حقیقت زید انسانیت است. چه به ذهن بیاید چه خارج باشد، حقیقتش انسانیت است؛ ولی حقیقت مفهومِ وجود، وجود نیست.
شاگرد: شأنیت حکایت یعنی مؤثر است در حکایت؟
استاد: حالا بگویید مؤثر، هر چه اسمش را میگذارید. وجود خارجی را بردارید وجود ذهنی جایش بگذارید، حکایت میکند. حالا اسمش را بگذارید مؤثر، اسمش را بگذارید عامل، سبب، هر چه دلتان میخواهد بگذارید. وجود خارجی حاکی نیست، چون شخص است. وجود ذهنی حاکی است، چون کلی است. وجود ذهنی کلی میکند و بعد حکایت میکند، وجود خارجی شخص میکند و اجازه حکایت نمیدهد. در خارج هر چه هست شخص است، به ذهن من هر چه میآید کلی است، مگر اینکه با «هذا» جزئی کنیم؛ یعنی با ارتباط با خارج جزئیاش کنیم، و الّا خودش کلی است.
با این بیان روشن شد که مفهوم وجود با وجود ذهنی فرق میکند. حالا مرور بکنید: وجود ذهنی با وجود خارجی فرقش روشن است، احتیاج به تذکر نداشت ولی من در عین حال گفتم. اما مفهوم وجود با وجود ذهنی فرق میکند و این خیلی مهم است! بسیاری از افراد اشتباه میکنند، مفهوم را با وجود ذهنی یکی میگیرند؛ مفهوم وجود را میگویند وجود ذهنی است، در حالی که مفهوم وجود، موجودِ ذهنی است نه وجودِ ذهنی. این میآید در ذهن وجود میگیرد، آن وجود میشود وجود ذهنی نه اینکه خودِ مفهوم بشود وجود ذهنی. این را یادتان باشد، در بحث وجود ذهنی، ما به این مطلب احتیاج زیادی داریم که خلط نشود بین وجود ذهنی و مفهوم وجود.
شاگرد: حکایت خارجی مثل تابلو که دلالت بر چیزی میکند، این هم حکایت میکند. تابلویی را میبینیم دلالت بر چیزی دارد، حکایت از چیزی میکند... [صوت نامفهوم]
استاد: نه، من نگفتم حاکی مختص است به ذهن، گفتم وجود ذهنی حاکی است. ما وجود کتِبی هم داریم که حاکی است، وجود نقش هم داریم که حاکی است، وجود لفظ هم داریم که حاکی است؛ حاکی زیاد داریم. من نخواستم حاکی را منحصر کنم در وجود ذهنی، بلکه خواستم بگویم وجود ذهنی حاکی است. ولی آیا چیز دیگری هم حاکی است؟ بله، آن تابلو هم که شما میگویید حاکی است،از باب لفظ که نمیشود، از باب کتابت یا از باب نقش است. نقشهای انداخته و حاکی است، یا چیزی نوشته و حاکی است. وجود کتبی حاکی است، وجود لفظی هم حاکی است. این حرفهایی که من میزنم، همه حاکی از معناست و معنا به ذهن شما میآید. لفظ به گوش شما میآید، معنا به ذهن شما میآید. این لفظِ من دارد حکایت از آن معنا میکند، لذا هم من دارم لفظ را به گوش شما میرسانم، هم معنا را به ذهنتان. پس حاکی منحصر به وجود ذهنی نیست. خواستم عرض کنم که وجود ذهنی حاکی است، اما حالا چیزهای دیگری هم حاکیاند؟ بله. وجود خارجی حاکی نیست.
شاگرد: وجود ذهنی حاکی است یا شأنیت حکایت را دارد؟
استاد: وجود ذهنی حاکی است. مگر اینکه شما این حاکی بودن را از آن میگیرید با «هذا». با «هذا» که شأنیت را از آن میگیرید یا حاکی بودن را از آن میگیرید، چون ارتباطش میدهید به خارج. اگر ارتباط ندهید، همان حال خودش را دارد. وقتی ارتباط میدهید به خارج حکایت نمیکند.
جنبه وجود خارجیِ وجود ذهنی در ظرف نفس
تا اینجا مطلب تمام شد. یک مطلب دیگر هم هست؛ وجود ذهنی در عین اینکه وجود ذهنی است، وجود خارجی هم هست! این هم یک مطلبی است، این هم باید دانسته شود. من اینجا همه مطالب را میگویم، دیگر بعد احتیاج به تکرار نداشته باشیم، اشاره کنم معلوم بشود.
آنچه در خارج موجود میشود، موجود است به وجود خارجی. خارج چیست؟ حالا خارجی را الان بیان نکنم بهتر است؛ اگر این را بیان کنم به آنچه میخواهم موفق نمیشوم، آن را بعداً میگویم. آنچه در خارج موجود میشود، موجود است به وجود خارجی. اگر چیزی را شما در ظرفی موجود کنید که آن ظرف در خارج موجود باشد، آن مظروف هم در خارج موجود است. البته آب خودش خارجی است، کاری نداریم به اینکه در ظرف باشد یا نباشد، آب خارجی است. حالا فرض کنید این آب را میریزیم در ظرف؛ ظرف موجودی است خارجی، وقتی آب میرود در آن ظرف، آب هم میشود موجودِ خارجی. تا اینجا روشن است دیگر، یعنی اصلاً در آن ابهامی نیست.
نفسِ من موجودی است خارجی یا موجودی ذهنی؟ نفسِ من خارجی است. اگر من نفسم را تصور کنم و صورتی از نفسم بتوانم در نفسِ خودم قرار بدهم، آن صورت میشود موجود به وجود ذهنی، میشود ذهنِ موجود به وجود ذهنی، بعد از اینکه ذهن را تصور کردم. ولی اگر نه، تصورش نکنم، خودِ نفسی که خدا آفریده، این ذهنی که خدا آفریده، این یک موجودِ خارجی است، موجودِ ذهنی نیست. اگر تصورش کنم آن متصوَّر میشود موجودِ ذهنی؛ ولی خودش، نفسِ من که در جهان هست و خدا آفریده، آنجا وجودِ خارجی است.
گفتیم که اگر چیزی در موجودِ خارجی بیاید، خودش خارجی است. پس این ماهیتی که به ذهن من آمده، در واقع در یک موجودِ خارجی آمده که نفسِ من است؛ و قرار شد هر چیزی که در موجودِ خارجی قرار بگیرد، خودش بشود موجودِ خارجی. پس این موجودِ ذهنیِ من، در عینی که موجودِ ذهنی است، موجودِ خارجی هم هست! منتها با لحاظ فرق میکند؛
- به لحاظ اینکه موجودی است از موجودات، میشود موجودِ خارجی.
- به لحاظ اینکه دارد حکایت میکند از یک شیءِ بیرون، میشود وجود ذهنی.
آن وقت شما الان ملاحظه کنید، ما گفتیم هر موجودِ خارجی، شخص است؛ آیا این هم که من تصور کردم شخص است؟ آن صورتی که در ذهن من آمده شخص است؟ بله، آن صورتی که در ذهن من آمده شخص است، ولی حکایت میکند از اشخاصِ بیرونی. خودش شخص است، ولی به خاطر این نحوه وجودش حاکی است. پس تمام خصوصیات وجودِ خارجی را دارد. وجودِ خارجی این بود که در خارج باشد یا در ظرفی که فی الخارج است باشد؛ خب این صورتِ علمیِ من در ظرفی است که فی الخارج است.
صفت دوم وجود شخصیت بود؛ آنچه در ذهن من آمده خودش شخص است، ولو دارد حکایت از کس دیگری میکند ولی خودش شخص است. صورتی که در ذهن من آمده با صورتی که در ذهن شما میآید فرق دارد؛ این یک شخص است، آن یک شخصِ دیگر است، ولو هر دو دارند از یک چیز حکایت میکنند. آن که در ذهن من آمده از افراد انسان حکایت میکند، آن هم که در ذهن شما آمده از افراد انسان حکایت میکند؛ ولی آن که در ذهن من آمده شخصی است غیر از آن که در ذهن شما آمده است. پس شخصیت در آن هست و وقوع در خارج هم در آن هست. بنابراین آنچه در ذهن من آمده، به اعتباری و با لحاظی میشود وجودِ خارجی، با لحاظِ حکایتش میشود وجودِ ذهنی.
این دیگر تمام توضیحاتی بود که لازم بود در وجود خارجی و وجود ذهنی و مفهوم وجود و فرق بین اینها گفته بشود؛ که انشاءالله روشن شد. وارد بحث بعدی میشویم که اصالت وجود و اصالت ماهیت است.
اهمیت ویژه دو کتاب «شوارق الإلهام» و «الإشارات»
شاگرد: این مفهوم وجود چه خاصیتی دارد؟
استاد: مفهوم وجود حکایت میکند دیگر، خاصیتش حکایت است، منتها حکایت از مصداق نه حکایت از فرد.
شاگرد: با این بیان، خودِ وجود ذهنی... علت، وجود خارجی است.
استاد: بله. چند لحاظ ما داریم، من همهاش را نگفتم. ظاهراً در جلد اولِ شوارق لحاظهای متعدد را کاملاً استیفاء کرده است؛ فکر میکنم جلد اول است. حالا بحث وجود ذهنی را در جلد اول ملاحظه کنید، و شاید هم قبل از بحث وجود ذهنی است، تمام لحاظهای وجود ذهنی را آنجا بیان میکند. شوارق در این مسئله تقریباً در زمره بهترین کتابها حساب میشود؛ نه تنها در این مسئله، بلکه در نحوه تبیین مطالب؛ یعنی طوری است که اگر آدم مطالب را از شوارق بگیرد دیگر ابهامی برایش نمیماند، همه را ایشان گفته است و در هیچ چیز کم نگذاشته است. با اینکه کتابِ کلامی است، ولی شما مشکلات فلسفیتان را هم میتوانید از طریق این کتاب حل کنید، تا چه برسد به کلامی.
فقط یک بدی دارد که آن بدی هم هیچجور قابل جبران نیست، و آن این است که عمر ایشان کفاف نکرده تا آخرش بنویسد؛ تا بحث حیاتِ واجبتعالی آمده و دیگر بقیهاش را ننوشته است. اگر ایشان این کتاب را تمام میکرد، فکر نمیکنم کتابِ کلامیِ قویتر از این داشتیم. در بخشهای اولش که نوشته قویتر از این نداریم.
شاگرد: شرح خواجه است؟
استاد: بله، شرحِ تجرید خواجه است، منتها شرحِ مفصل است. تمام مواقف و مقاصد را در کتابِ خودش خالی کرده است، خیلی از شفاء و جاهای دیگر هم مطلب آورده است. تبیینی که ایشان در بعضی مسائل دارد، در کتابهای دیگر پیدا نمیکنید. مثلاً در مسئله علمِ واجب، مبنای مشّاء را چنان توضیح داده که گمان نمیکنم خودِ ابنسینا هم به آن صورت توانسته باشد توضیح بدهد.[2]
من در کلماتم از شوارق بدون آدرس زیاد میآورم، از إشارات هم همینطور. این دو کتاب حتماً باید مورد توجه باشند، هم إشارات و هم شوارق. اینجا آدرس نمیدهم، نه اینکه بخواهم کلام را منسوب کنم به خودم، بلکه آدرسهای من درست نیست! من اگر به شما آدرس بدهم یک وقت ممکن است بگویم در کتاب شوارق است، اما شما پنج جلد شوارق را بگردید پیدا نکنید، در کتاب شفاء باشد مثلاً! آدرسهای ما آدرسهای درستی نیست، مگر کمی که مطمئن هستم.
ورود به بحث اصالت وجود و اصالت ماهیت
وارد بحث اصالت وجود و اعتباریت وجود، یا اصالت ماهیت و اعتباریت ماهیت میشویم. ابتدا رایج است که در این بحث توضیح میدهند که هر ممکنی دارای ماهیت و دارای وجود است؛ این مطلب را بیان میکنند. بعد میگویند این دو با هم مغایرند. بعد که مغایرت را درست کردند، شروع میکنند به این بحث که کدام اصیل است؟ هر دو را نمیتوانیم اصیل کنیم، ناچار باید یکی را اصیل کنیم. آن که باید اصیل باشد کدام است؟
من این مطلب را عرض کردم، الان میخواهم وارد بحث بشوم. بعداً که خواستم طبق عبارتهای ایشان حرف بزنم، دو مرتبه این مطلب را تکرار میکنم. الان توجه کنید: مقدمه بحث این بود که هر شیء ممکنی - غیر از واجبتعالی؛ واجبتعالی ممکن نیست - از عقل بگیرید تا پایین، همه مرکباند از ماهیت و وجود. حالا چه نوع ترکیبی، اینها انشاءالله روشن میشود. و این دو، یعنی ماهیت و وجود، مغایرند، یک چیز نیستند. ممکن است بگوییم با هم متحدند ولی واحد نیستند. متحد بودن یک حرف است، واحد بودن یک حرف دیگر است. متحد بودن را قبول داریم، ولی واحد بودن را قبول نداریم. حالا که دو چیزند، باید ببینیم کدامشان اصیلاند. هر دو نمیتوانند اصیل باشند، یکی باید اصیل باشد، آن یکی را باید تعیین کنیم. اصالتالماهوی میگوید ماهیت اصیل است، اصالتالوجودی میگوید وجود اصیل است. تا اینجا بحث را من خیلی مختصر گفتم که برسم به بحث وسطِ. آن ابتدايش را دیگر نگفتم، ابتدايش را بعداً انشاءالله دوباره توضیح میدهم.
حالا اگر وجود اصیل باشد معنایش چیست؟ ماهیت اصیل باشد معنایش چیست؟ رفتم سراغ آن مغز بحث؛ مقدمات و مؤخرات و نتائج و اینها را نگفتم. عمداً اینجور وارد بحث میشوم که اصلاً ترسیم بشود که اصالت وجود یعنی چه، اصالت ماهیت یعنی چه. و این خیلی مهم است که اگر این روشن بشود، مطالبِ مقدّمی و استدلال و نتیجه همه روشن میشود؛ و بیشتر اشتباهات هم در همینجا است که ما نمیدانیم مراد از اصالت وجود چیست، مراد از اصالت ماهیت چیست.
به چند تعبیر من عرض میکنم، تعبیرها را همه را دقت داشته باشید و حتی بنویسید و با هم مقایسه کنید.
تعبیر اول از اصالت وجود و اصالت ماهیت
تعبیر اول: آنچه در خارج موجود است اصیل است. ولی یک چیزی را اضافه کنید: آنچه در خارج، خودش موجود است اصیل است. کلمه «خودش» را بیاورید: آنچه در خارج، خودش موجود است اصیل است. اصالتالوجودی میگوید: خودِ وجود در خارج هست. اصالتالماهوی هم میگوید: خودِ ماهیت در خارج هست.
اصالتالوجودی که میگوید خودِ وجود در خارج هست، میگوید ماهیت، خودش در خارج نیست، بلکه وجودش که متحدِ اوست در خارج هست. خودِ ماهیت در خارج نیست، متحدش در خارج است. اگر به ماهیت نسبتِ وجود میدهیم، نسبت إلی غیرِ ما هو له است؛ چون این نسبت حقیقتاً باید به متحدش داده شود، اگر به خودش نسبت داده میشود اسناد إلی غیر ما هو له است. این را اصالةالوجودی میگوید.
ولی اصالتالماهوی میگوید اسنادِ وجود به خودِ ماهیت، اسنادِ حقیقی است، اسنادِ وجود به وجود، مجازی است. چون ماهیت موجود است، به وجود میگوییم موجود؛ ولی اگر بخواهید به خودِ وجود بگویید موجود، غلط است. به خودش بخواهید بگویید غلط است. بله، سرایت بدهید وجودِ ماهیت را به وجود، عیبی ندارد، در واقع وجود را موجود نگرفتهاید، اشکالی ندارد. اما اگر بخواهید در واقع وجود را موجود بگیرید، معنایش این است که «الوجودُ له الوجود»؛ چون «موجود» به معنای «له الوجود» است. اگر وجود را بخواهید موجود بگیرید، معنایش این است که «الوجود له الوجود»، بعد نقلِ کلام میکنیم در وجودِ دوم، او هم وجود است پس «له الوجود»، همینطور هر وجودی «له الوجود»، تسلسل لازم میآید و تسلسل باطل است. پس اینکه وجود در خارج موجود باشد، باطل است.
بعد، طرفداران اصالت وجود میگویند وجود در خارج موجود است بنفس ذاته، نه با وجودِ اضافه. ماهیت با وجودِ اضافه موجود است؛ یعنی وجود را به آن میدهیم و موجودش میکنیم. اما به وجود لازم نیست وجود بدهید، خودِ وجود ذاتش وجود است؛ مثل اینکه شما شیء را که میخواهید شور کنید نمک به آن میزنید، نمک را بخواهید شور کنید لازم نیست نمک بزنید، خودش شور است. حالا در بحث اصالت وجود و اصالت ماهیت درگیریها است که روشن میشود انشاءالله. من الان میخواهم معنا را بیان کنم.
پس اصالةالوجودی میگوید خودِ وجود در خارج موجود است، ماهیت خودش موجود نیست، بلکه متحدش موجود است. اصالةالماهوی میگوید خودِ ماهیت در خارج موجود است، وجود موجود نیست، وجود در ذهن شما انتزاع میشود. این یک تعبیر است.
تعبیر بعدی که از نظر محتوا با این تعبیر فرقی نمیکند - ولو ظاهر لفظ فرق میکند - تعبیری است که قبلاً هم اشاره کرده بودم.
شاگرد: شما در واقع میخواهید فرق بگذارید بین آنچه که در خارج است آیا خودِ وجود است یا موجود است؟ یعنی فرق بین اصالت ماهیت و اصالت وجود، فرق بین قول به این است که آیا وجود در خارج هست یا موجود در خارج هست؟
استاد: نه، هر دو میگویند موجود در خارج هست. هر دو، یعنی اصالةالماهوی و اصالةالوجودی میگویند موجود در خارج هست؛ منتها آن موجودی که در خارج است چیست؟ یکی میگوید ماهیت است، یکی میگوید وجود است.
شاگرد: آن که میگوید موجود در خارج است، وجود است؛ یعنی وجود در خارج است دیگر.
استاد: بله دیگر.
شاگرد: خب، دیگر موجود در خارج نیست، آن چه در خارج داریم فقط وجود است.
استاد: خب باشد، همان وجود هم موجود است، همان وجود به نفسِ ذاتش موجود است.
شاگرد: پس از آن اشکال دوباره جواب میدهند، از اشکالِ اصالةالماهوی که تسلسل پیش میآید.
استاد: جواب میدهند بله. حالا اینها درگیریهایشان است که انشاءالله بعداً گفته میشود. من خواستم فقط معنا را عرض کنم. آنچه در خارج هست موجود است. آن وقت ما میبینیم موجود کدام است؟ آیا ماهیت موجود است یا وجود موجود است؟ اصالةالماهویها گفتند اگر وجود موجود باشد تسلسل لازم میآید، پس باید بگوییم ماهیت موجود است. اصالةالوجودیها گفتند نه، اگر وجود هم موجود باشد تسلسل لازم نمیآید؛ چون موجودیتِ وجود به خودش است. ماهیت هم موجود باشد در خارج تسلسل لازم نمیآید، چون موجودیتش به وجود است، دیگر تکرار هم نمیشود؛ موجودیتِ وجود هم به خودش است، باز هم تکرار نمیشود. چه بگویید وجود در خارج است، چه بگویید ماهیت در خارج است، تسلسلی نیست، اصالةالوجودی میگوید. اصالةالماهوی میگوید نه، اگر بگویید ماهیت در خارج است تسلسل نیست، اگر بگویید وجود در خارج است، لازم میآید وجود موجود باشد و «له الوجود» باشد و تسلسل لازم میآید. که بعد اصالةالوجودیها جواب میدهند که «موجود» در همه جا به معنای «له الوجود» نیست. ماهیت اگر بود میگوییم «له الوجود»، اما وجود اگر بود نمیگوییم «له الوجود»، میگوییم «نفس الوجود»، موجودیتش به خودش است.
این یک بیان بود برای اصالت وجود و اصالت ماهیت که روشن شد. حالا باید بعداً بحث کنیم که ماهیت در خارج هست یا نیست. بعضی میگویند ماهیت در خارج نیست. بنابر اصالت وجود، ماهیت در خارج هست یا نیست، این باید بحث بشود انشاءالله. نمیدانم، الان بگویم قبل از اینکه عبارتهای دیگر را بگویم.
شاگرد: در متنِ خارج یک حقیقت بیشتر نیست، ما اصلاً تصویری نداریم از دو تا بودن. بعد حالا بحث کنیم که کدام اصیل است و کدام اصیل نیست؟!
استاد: حالا گفتم که آن را بعداً عرض میکنم. این مطالب را من خلاصه میگویم که وارد بشوم در وسطِ مطلب، که وسطِ مطلب را توضیح بدهم، مقدمات مطلب را هنوز توضیح ندادهام. اینکه ممکن زوج ترکیبی است، این هنوز بیان نشده، اینها مقدمات بحث است. این مقدمات را من بعداً عرض میکنم. چون خواستم در متن مطلب وارد بشوم، آن مقدمات را سریع رد شدم و رفتم، هیچکدام بیان نشده است.
شاگرد: اگر دو تا خوب تصویر شود، جواب این سؤال داده میشود.
استاد: حالا فرض کنید داریم تصویر میکنیم دیگر. الان هیچ استدلالی نیست، فقط من دارم مطلب را تصویر میکنم و توضیح میدهم.
شاگرد: اصالةالماهویها میگویند ماهیت در خارج موجود است، یعنی وجود را دارند پیشفرض میگیرند. تفاوت حرفشان اینجاست که میگویند ماهیت موجود است، یعنی وجود را دارد. یک وجودی را میگیرند و میگویند ماهیت آن را دارد. این حرفشان قابل فهم نیست!
استاد: این بیان دومی است که میخواهم برای اصالت وجود و اصالت ماهیت بکنم، همین فرمایش شماست.
شاگرد: میشود گفت تمام این اختلافات زیر سر خوب تصویر نشدن است.
استاد: شاید حالا ببینیم چه میشود؛ آیا در تصویر است یا در اصطلاح است.
شاگرد: کلمه اصالت جزء مقدمات است...
استاد: «اصالت» یعنی موجود، همان که عرض کردم، «خودش موجود است». خودش موجود باشد میشود اصیل. اصالةالوجودی نمیگوید ماهیت خودش موجود است، میگوید متحدش موجود است. اصالةالماهوی میگوید خودِ ماهیت موجود است. ببینید، اصالت همان است که عرض کردم: آنچه خودش موجود است اصیل است. حالا گفتهاند آنچه منشأِ آثار است اصیل است؛ اینها عبارتهای بعدیِ ماست. من میخواهم عرض کنم آنچه خودش موجود است اصیل است.
شاگرد: «خودش» دور است دیگر، یعنی فارسیِ اصالت است دیگر؛ اصالت عربی است، خودش فارسی است.
استاد: اینطور بفرمايید، عیبی ندارد. همین اندازه که ترجمهاش کنیم و واضح بشود کافی است. خودِ ماهیت در خارج موجود است، این را اصالةالماهوی میگوید. متحدِ ماهیت در خارج موجود است، این را اصالةالوجودی میگوید. ا اصالةالوجودی میگوید ماهیت موجود نیست، متحدش موجود است. اصالةالماهوی میگوید ماهیت موجود است. اسنادِ وجود به ماهیت در خارج، حقیقت است بنا بر اصالةالماهوی؛ اسنادش به وجود که متحد است حقیقت است و اسنادش به ماهیت که از باب اتحاد هست، مجاز است، این قول اصالت وجود است. اصالةالوجود میگوید اسنادش به ماهیت مجاز است و از باب اتحاداست، اصالةالماهوی میگوید نه، اسنادش به ماهیت حقیقت است و از باب خودِ ماهیت است، به متحدش کار نداریم، خودش موجود است. تا اینجا روشن است.
تعبیر دوم از اصالت وجود و اصالت ماهیت
بعد میروم تعبیر دوم را بگویم، نمیدانم میرسم یا نه.
تعبیر دوم این است که ماهیت در خارج موجود است، وجود در خارج موجود نیست! در خارج بگردید چه پیدا میکنید؟ ماهیتِ موجوده را پیدا میکنید، ولی وجودی را که موجود باشد پیدا نمیکنید. خارج ظرف است برای ماهیت و وجودِ ماهیت، ظرف نیست برای وجودِ وجود. در خارج شما ماهیت را دارید، وجودِ ماهیت هم دارید؛ وجودِ ماهیت را، نه وجود را! وجودِ ماهیت را در خارج دارید، اما وجودی که وجودِ ماهیت نباشد، خودِ وجود را بخواهید در خارج داشته باشید، میبینید ندارید. خودِ وجود در خارج نیست. پس وجود ظرف است برای ماهیت و وجودِ ماهیت، اما ظرف نیست برای وجودِ وجود. پس در خارج شما وجود را دارید ولی وجودتان موجود نیست، وجود برای ماهیت است. وجودتان موجود نیست، ماهیت موجود است. پس وجودِ ماهیت را کنارِ ماهیت دارید، ولی وجودی را شما در خارج ندارید. وجود ماهیت را دارید، ولی وجود را ندارید.
دقت میکنید چه میشود؟ یعنی اگر این وجود را از ماهیت کَندید، هیچ چیزی دیگر نیست، یک امر انتزاعی است؛ نمیتوانید بگویید که در خارج موجود است. اگر آن را به ماهیت بچسبانید میبینید ماهیت با این وجود، موجود است، ولی وجودش دیگر موجود نیست یعنی مستقل نیست.
این هم دو تعبیر، که این تعبیر را خیلی توضیح ندادم چون آخر وقت است.
تعبیر سوم از اصالت وجود و اصالت ماهیت
توضیح سوم: بنا بر اصالت وجود، ماهیت در خارج موجود است نه به نعت استقلال، در ذهن موجود است به نعت استقلال. ماهیت ذهنی است اگر آن را مستقل ببینید، خارجی است اگر آن را وابسته به وجود ببینید. این هم نظرِ اصالةالوجود است که نظرِ مهمی هم هست. این یادم باشد فردا توضیحش بدهم. با تشبیه به سطح و جسم انشاءالله توضیح میدهم. و این نحوه عبارت عبارتی است که اگر خوب حل بشود، آن بیمِهریهایی که به ماهیت میشود، دیگر نمیشود. دیگر ماهیت را عدم نمیدانید. اگر ماهیت عدم باشد، تقسیم به وجود و عدم و ماهیت غلط میشود. ما عدم را قسیمِ ماهیت قرار میدهیم، چطور میتوانیم بگوییم ماهیت عدم است؟! عدم قسیمِ ماهیت است، نباید بگوییم عدم است. خیلی به ماهیت داریم بیمهری میکنیم که او را داریم میگیریم. عدمی بگیرید، حرف دیگری است، اما عدم نمیتوانید بگیرید. انشاءالله اینها توضیح داده میشود.
پس هنوز ما وارد بحث اصالت وجود و اصالت ماهیت نشدهایم، فعلاً مقدمه است.