« فهرست دروس
درس شرح حکمت منظومه - استاد محمدحسین حشمت پور

97/02/04

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد اول در امور عامه/ فریده اول در وجود و عدم/غرر در بداهت وجود /بررسی دلایل عدم حضور کنه وجود در ذهن

 

موضوع: مقصد اول در امور عامه/ فریده اول در وجود و عدم/غرر در بداهت وجود /بررسی دلایل عدم حضور کنه وجود در ذهن

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

حکمت منظومه، صفحه ۱۰، سطر دوم:

و أيضا كلما يرتسم بكنهه في الأذهان يجب أن يكون ماهيته محفوظة مع تبدل وجوده و الوجود لا ماهية له و ماهيته التي هو بها هو عين حقيقة الوجود و لا وجود زائد عليها حتى يزول عنها و تبقى نفسها محفوظة في الذهن.[1]

داشتیم اثبات می‌کردیم این مدعا را که کنه وجود قابل شناخت نیست؛ زیرا هر چیزی که بخواهد شناخته شود، باید در ذهن حاضر شود و کنه وجود در ذهن حاضر نمی‌شود، لذا قابل شناخت نیست.

دلیل بر اینکه وجود در ذهن حاضر نمی‌شود را گفتیم دو تا است که دیروز یکی از آن‌ها را گفتیم. مدعا این است که وجود، یعنی کنه وجود، در ذهن حاضر نمی‌شود تا ما بر آن اشراف پیدا کنیم و به آن عالم بشویم. اگر چیزی بخواهد معلومِ ما بشود، باید تحت اشراف ذهن ما قرار بگیرد تا معلوم بشود؛ و ما بر کنه وجود یا هر چیز دیگر، وقتی اشراف پیدا می‌کنیم که وارد ذهنمان بشود و کنه وجود وارد ذهن نمی‌شود، پس بر آن اشراف پیدا نمی‌کنیم و به او عالم نمی‌شویم.

حالا به چه دلیل کنه وجود در ذهن حاضر نمی‌شود و وارد نمی‌شود؟ گفتیم به دو دلیل، که یک دلیل را دیروز خواندیم. من دوباره آن دلیل را تکرار می‌کنم.

دلیل اول: ابطال حضور کنه وجود در ذهن از طریق قیاس خلف

به من گفته شد که طوری دلیل را آوردی که مدعا مُثبِتِ مدعا شد. شاید من حواسم نبود و این کار را کردم؛ چون دو نفر هم دیروز سر کلاس اشکال کردند و همین را گفتند و بعد از کلاس هم به من گفتند تو جوری حرف زدی که آن اشکال‌ها وارد می‌شد. حالا می‌خواهم به نحو دیگری بیان کنم که آن اشکال وارد نشود.

یک قیاس استثنایی تشکیل شد که عرض کردم به صورت قیاس خلف بود. دلیل دیروز را دارم تکرار می‌کنم که به صورت قیاس خلف بود و این‌طور بود:

اگر وجود - منظور از وجودی که می‌گویم مفهوم وجود نیست، خود وجود است - اگر وجود در ذهن حاضر شود (این مقدم است)، یا اثر خودش را دارد یعنی اثر بر آن مترتب می‌شود، یا اثرش را ندارد یعنی اثر بر آن مترتب نمی‌شود (این تالی است). تالی دو شق دارد و با «امّا» دو شق در آن بیان شده است. بعد می‌گوییم: «ولکن التالی بشِقَّیه یا به قِسمَیه باطلٌ»، نتیجه می‌گیریم «فالمقدم باطلٌ».

ملازمه این قیاس روشن است. اگر وجود به ذهن بیاید، یا آثار بر آن مترتب می‌شود یا آثار بر آن مترتب نمی‌شود. دو نقیض را کنار هم ذکر کردیم و دیگر فرض سومی نداریم؛ کمتر از این دو فرض هم نداریم، منحصراً فقط همین دو فرض است. پس اگر وجود به ذهن بیاید، لاجرم باید یکی از این دو فرض درباره‌اش اجرا بشود. ملازمه حاصل است.

اما بطلان تالی: مهم بطلان تالی است. در قیاس‌های این‌چنینی باید ملازمه اثبات بشود و تالی هم باطل بشود. ملازمه را عرض کردم روشن است، تالی را باید ابطال کنیم.

بررسی شق اول تالی: ترتب آثار خارجی و ابطال آن

یک تالی این است که وجود به ذهن بیاید و آثارش را داشته باشد. این تالی را می‌خواهیم باطل کنیم که وجود به ذهن می‌آید و آثارش را هم دارد. اشکال این چیست؟ من اشکالش را به صورت یک قیاس اقترانی ذکر می‌کنم، ملاحظه کنید:

1. آنچه در ذهن آمده، آثار بر آن مترتب نمی‌شود، یعنی آثار خارجی (این مقدمه اول). خود آنچه در ذهن می‌آید اثر دارد، اثر حکایت دارد و آن اثرش مترتب می‌شود، ولی آثار خارجی مترتب نمی‌شود؛ مثلاً آتشی که به ذهن آمده نمی‌سوزاند، آبی که به ذهن آمده سیلان ندارد و از این قبیل. پس آنچه به ذهن می‌آید آثار خارجی را ندارد (این مقدمه اول).

2. و این وجودی که به ذهن ما آمده، بنا بر فرض، آثار خارجی را دارد.

الان ملاحظه کنید، قیاس شکل ثانی است؛ آثار را دارد، ندارد. خب این سلب است. آنچه به ذهن آمده - این موضوع است - آثار خارجی را ندارد، و این وجودی که به ذهن آمده – این باز موضوع است - آثار خارجی را دارد – این محمول است - هر دو، آثار خارجی را حد وسط قرار دادم، پس شکل می‌شود شکل ثانی؛ حد وسط محمول در هر دو است، می‌شود شکل ثانی. یکی می‌گوید دارد، یکی می‌گوید ندارد، پس دو تا قضیه به سلب و ایجاب فرق می‌کنند. شرط انتاج هم که اختلاف مقدمتین است حاصل است، کلیت کبری را هم داریم، تمام شرایط برای نتیجه فراهم است.

نتیجه می‌دهد: پس این وجود به ذهن نیامده است. نتیجه‌اش این است دیگر. این وجود آثار خارجی دارد، و هرچه که آثار خارجی دارد به ذهن نیامده، پس این وجود به ذهن نیامده است. شکل را عوض کردم، شد شکل اول. آن که اول بیان کردم شکل ثانی بود، شکل اول شد. هر دو هم قیاس اقترانی هستند. نتیجه گرفتیم که این وجود به ذهن نیامده است. پس تالی اول باطل شد.

این‌طور بود: اگر وجود به ذهن بیاید، یا آثار را دارد یا ندارد. حالا قرار شد آثار را داشته باشد، بعد گفتیم اینکه آثار را داشته باشد باطل است. هم به ذهن بیاید و هم آثار داشته باشد باطل است؛ زیرا اگر به ذهن آمد باید اثر نداشته باشد، و این اثر دارد، پس معلوم می‌شود به ذهن نیامده است. پس مقدم را باطل کردیم و گفتیم به ذهن نیامده است. الان ملاحظه کردید، دیگر مصادره نشد؛ با این بیانی که کردم دیگر مصادره نشد.

بررسی پرسش‌های دانش‌پژوهان درباره شق اول

شاگرد: مقدمه اول در همین قیاس اقترانی که «آنچه در ذهن آمده آثار بر آن مترتب نمی‌شود»، این را از کجا آوردیم؟

استاد: این را بدیهی می‌گیریم یا تجربی می‌گیریم، ما ملاحظه می‌کنیم چیزهایی که در خارج هستند و آثار دارند، وقتی می‌آوریم در ذهنمان آن آثار را نمی‌بینیم. اثر حکایت را می‌بینیم، اما آن آثار خارجی را نمی‌بینیم. عرض کردم آتش را وقتی می‌آوریم به ذهن نمی‌سوزاند، آب را می‌آوریم به ذهن، سیلان و امثال ذلک ندارد. تجربی است، ولی اصلاً در هیچ جا نقض نشده است. یک تجربیِ یقینی است که آنچه به ذهن می‌آید اثر خارجی را ندارد. بله، اثر حکایت را دارد که این مخصوص خود وجود ذهنی است. پس آن مقدمه اول را که هر چه به ذهن می‌آید اثر خارجی ندارد، تقریباً بدیهی می‌گیریم؛ و وجود بنا بر فرض، اثر خارجی را دارد، نتیجه می‌گیریم پس وجود به ذهن نیامده است.

شاگرد: مقدمه دوم که فرضی است! نمی‌شود که ما قیاسمان مقدمه‌اش فرضی باشد؟

استاد: ما می‌خواهیم فرض اول را باطل کنیم. می‌خواهیم تالی اول را باطل کنیم. تالی اول را که می‌خواهیم باطل کنیم با فرض بود، پس باید در قیاسمان فرضی بودنش را حفظ کنیم.

شاگرد: در اینجا به نظر می‌رسد که نمی‌توانیم مقدمات را فرض کنیم.

استاد: چرا؟

شاگرد: اینجا که دیگر خلف نیست. اینجا ما یک قیاسی می‌خواهیم بیاوریم مبنی بر بطلان تالی. آنجا که تالی آوردیم بله، در آنجا قیاس خلف کردیم، اما اینجا که قیاس خلفی نیست.

استاد: نه، قیاس خلف نمی‌خواهیم بیاوریم، ولی فرضمان چی بود؟

شاگرد: فرضمان اشتباه است. الان نقیضین را آوردیم. مقدمه اول می‌گوید که آنچه در ذهن آمده...

استاد: هنوز معلوم نیست که فرضمان اشتباه است. می‌خواهیم ثابت کنیم که اشتباه است. پس این فرض را حق می‌گیریم و در قیاس می‌آوریم و نتیجه می‌گیریم. نتیجه دلالت می‌کند که این فرض باطل است.

شاگرد: الان شما بر بطلان تالی دارید قیاس می‌آورید، دو مقدمه آوردید که یکی نقیض دیگری است. در مقدمه اول می‌فرمایید آنچه در ذهن آمده اثر خارجی بر آن مترتب نمی‌شود، بعد در مقدمه دوم می‌فرمایید وجودی که به ذهن آمده اثر خارجی دارد. این‌ها اصلاً نقیضین هستند. شما در قیاس اقترانی نقیضین را آورده‌اید!مقدمه اول و دوم و نقیض‌اند.

استاد: بله نقیضین‌اند، عیبی ندارد، طبق فرضِ آقا است. ما می‌خواهیم فرضش را باطل کنیم.

شاگرد: آخر این‌طوری باطل نمی‌کنند. عرض کردم که ما بطلان تالی را می‌خواهیم. برای بطلان تالی این کار را انجام نمی‌دهیم.

استاد: شکل ثانی‌ و اولش را گفتم، می‌خواهید استثنایی‌اش کنم که آن مشکل شما پیش نیاید: اگر وجود به ذهن می‌آمد، اثر خارجی را نداشت؛ لکن تالی که اثر خارجی را ندارد باطل است، زیرا فرض دارید می‌کنید که اثر خارجی را دارد. پس معلوم می‌شود به ذهن نیامده است. این‌جور می‌شود.

شاگرد: می‌خواستید با این بیان از مصادره فرار کنید که اصالت وجود است دیگر؛ اثر خارجی برای وجود را شما فرض گرفتید در همه این مقدمات، یعنی در هر صورتی خارجاً این وجود مؤثر است.

استاد: خب این آقا فرض کرده. از فرضی که ما کردیم چرا بیرون برویم؟ فرض کردیم که این وجودی که به ذهن من آمده اثر دارد، اثر خارجی را دارد؛ این فرض را داریم باطل می‌کنیم.

شاگرد: پس این دلیل مبتنی بر اصالت وجود است، همچنان که دیروز فرمودند.این عیبی نیست، اشکال تلقی نمی‌شود.

استاد: دیروز گفته شد که دلیل مبتنی است بر اصالت وجود و با اصالت ماهیت سازگار نیست، دیروز این را گفتند. من که گفتم قبل از این، تازه از این مهم‌تر و از این بالاتر، اصلاً وجود اگر اصیل نباشد، در خارج هم ما وجود نداریم تا بخواهد به ذهن بیاید. من اشکال دیروز را قبول کردم. یعنی اشکال نبود، توضیح داده شد که این بحث ما مبتنی بر این است که وجود را اصیل بدانیم. عرض کردم اگر وجود را اصیل ندانید، اصلاً وجود به ذهن نمی‌آید که ما بخواهیم بحث کنیم که آیا به ذهن آمدنش تالی فاسد دارد یا ندارد؛ یعنی قبل از اینکه ما به این دلیل برسیم اصالت وجود را قبول کرده‌ایم.

بررسی شق دوم تالی: عدم ترتب آثار خارجی و ابطال آن

این تالی اول باطل شد با این بیانی که گفتیم. اما تالی دوم این است که وجود به ذهن آمده، ولی آثار خارجی را ندارد. این تالی دوم بود. خب این واضح است؛ وقتی آمده به ذهن و آثار خارجی را ندارد، معلوم می‌شود خودش به ذهن نیامده است. اگر می‌آمد، با آثارش می‌آمد. از اینکه آمده و آثارش را نیاورده، معلوم می‌شود خودش نبوده، یکی دیگر را فرستاده به جای خودش. پس وجود نیامده به ذهن، مفهومش آمده نه خودش. این را دیروز توضیح دادیم.

این قسمت دوم که تالی دوم باطل است، دیروز مورد خدشه نبود، همه قبولش داشتند. آن تالی اول مورد خدشه است، آن را یک خرده ایراد گرفتند که الان امروز بیان کردم و حل شد، که ان‌شاءالله این هم خدشه ندارد. پس دلیل اول دلیلی است کامل.

حالا اول بحث امروز، وارد دلیل دوم می‌شویم.

شاگرد: می‌شود مؤثر بودن و دارای اثر بودن را غیر از حقیقت بگیریم و بگوییم صاحب اثر بودن از لوازم حقیقت است. اگر این حقیقت به ذهن آمد... اثرش باشد.

استاد: اینکه فرمودید اثر داشتن حقیقت شیء نیست، لازم حقیقت شیء است، درست است. حقیقت شیء اثر داشتن نیست، حقیقت شیء جنس و فصلش است؛ اثر داشتن از ملحقاتش است، از خصوصیاتش است. این درست است که هر شیئی، اثر داشتن حقیقتش نیست، لازم حقیقتش است. اما این آمد در ذهن ما و لازم خودش را نیاورد. وقتی لازم خودش را نیاورد، معلوم می‌شود خودش نیامده؛ اگر آمده بود که از لازمش منفک نمی‌شد. این همان است که عرض کردم.

شاگرد: مصادره‌ نمی‌شود.

استاد: نه، مصادره که در شق اول بود، شق دوم را نگفتند مصادره است. آقایانی که دیروز اشکال کردند، در شق اول وقتی تالی اول را می‌خواستیم فاسد کنیم گفتند مصادره است. وقتی تالی دوم را می‌خواهیم فاسد کنیم مصادره نیست.

شاگرد: تالی دوم که الان شبهه مصادره هم نیست.

استاد: شما الان تالی دوم را باطل کردید. شما گفتید اثر داشتن لازمه این حقیقت است، اگر این حقیقت به ذهن آمده باید اثر داشته باشد، در حالی که ندارد. فرض دوم ما این بود که اثر ندارد، این تالی دوم بود. شما دارید تالی دوم را باطل می‌کنید. تالی دوم که راحت باطل می‌شود، مصادره هم در آن نیست. این تالی اول بود که گفتند مصادره است. تالی دوم همان‌جور که شما باطل کردید من هم باطل کردم، شما فقط عبارت را عوض کردید. نه اینکه من باطل کردم، خود مرحوم سبزواری باطل کرده است.

شاگرد: اگر حاصل شود در ذهن، یا مترتب می‌شود بر آن آثارش، یعنی باید مترتب شود، وقتی رجوع می‌کنیم به ذهن می‌بینیم مترتب نشد، پس حاصل نشده است.

استاد: نه، این نیست. یا مترتب می‌شود یا مترتب نمی‌شود. اگر مترتب شود، معلوم می‌شود که به ذهن نیامده؛ چون آن که به ذهن نیاید اثر دارد. این که آمده و اثر دارد، معلوم می‌شود به ذهن نیامده؛ چون آن که در خارج است اثر دارد، وقتی می‌آید و می‌بینیم اثرش هست، معلوم می‌شود نیامده، هنوز در خارج است. اما اگر بگویید آمد و اثر نداشت، می‌گوییم معلوم می‌شود نیامده؛ اگر آمده بود اثر خودش را با خودش می‌آورد.

پس آنجا که با اثر می‌آید معلوم می‌شود در خارج است، چون در خارج است اثرش هنوز با اوست؛ آنجا که می‌آید و بی‌اثر می‌آید، معلوم می‌شود خودش نیامده است. ببینید، همان‌طور که شما اشاره کردید، اثر داشتن با خود حقیقتش ملازمه دارد، نباید از هم منفک بشوند. اثر داشتن با حقیقت نباید منفک بشود.

در تالی اول گفت اثر منفک نشد، این حقیقت آمد و اثرش را هم با خودش داشت؛ می‌گوییم چون در خارج اثر دارد، وقتی هنوز اثرش هست می‌فهمیم که هنوز در خارج است. در تالی دوم گفت آمد و بی‌اثر آمد، می‌گوییم نمی‌شود بی‌اثر بیاید، چون ملازمه دارد با اثر. پس آن که آمده خودِ این نیست، آن که آمده چیز دیگری است، مفهوم است.

شاگرد: بنا بر توضیحی هم که الان دادید، در تالی اول نمی‌گوید معلوم است بیرون است، چون اثر در بیرون است. می‌گوید اگر آمد و اثر داشت معلوم است ذهنی نیست، چون اگر ذهنی بود اثر نداشت. این‌جوری بیانش می‌کنیم.

استاد: بله دیگر، ظاهراً همین جور گفته شد.

شاگرد: شما می‌فرمایید چون اثر دارد پس در خارج است؛ ولی در حقیقت ایشان می‌گوید چون اثر دارد پس در ذهن نیست، چون اگر ذهنی بود اثر نداشت.

استاد: اگر اثر داشت در ذهن است، یعنی در خارج است دیگر!

شاگرد: نه، دلیلشان اینجا این است که چون ذهنی است اثر ندارد.

استاد:، چون ذهنی است اثر ندارد، و این اثر دارد، پس ذهنی نیست. ذهنی نیست یعنی خارجی هست.

دلیل دوم: لزوم حفظ ماهیت و تبدل وجود در صور ذهنی

وارد دلیل دوم بشویم. ما هر چیزی را که در خارج مشاهده می‌کنیم، صورتی از او در ذهن می‌آوریم. به عبارت بهتر، هر چیزی که در ذهن ما حاضر می‌شود، ماهیت است. هر چیزی در ذهن ما می‌آید ماهیت است. چرا؟ یک تعریفی مرحوم علامه در کتاب «نهایة» دارند که این همیشه باید به ذهنمان باشد، خیلی از مشکلات را همین تعریف حل می‌کند. ایشان می‌فرمایند: «الْمَاهِیَّاتُ ظُهُورَاتُ الْوُجُودَاتِ لَدَى الأَذْهَانِ»[2] .

چون ما اصالت وجودی هستیم، همه جهان را وجود پر کرده است، وجودهای خاص، وجودهای متعیَّن؛ که یک وجود شده انسان، یک وجود شده کتاب، یک وجود شده شجر. بعد، این وجودها می‌خواهد بیاید پیش ذهن من حاضر بشود، ظاهر بشود، ماهیتش را، آن حدّش را، آن تعیّنش را می‌فرستد پیش من. ماهیات ظهورات وجودات هستند لدى الاذهان؛ یعنی وجود اگر بخواهد لدى الاذهان ظاهر بشود خودش ظاهر نمی‌شود، ماهیتش را می‌فرستد، یعنی آن تعیّنش را می‌دهد. پس ماهیات ظهورات وجوداتند؛ یعنی وجود که خارج را پر کرده، خودش به ذهن نمی‌آید، حدّش و تعیّنش می‌آید به ذهن.

الان ملاحظه کنید، هر شیئی را که من تصور می‌کنم، ماهیتش به ذهن من می‌آید. طبق همین حرفی که زده شد. وقتی ماهیت به ذهن می‌آید چه اتفاقی می‌افتد؟ این ماهیت در خارج بود، بعد می‌آید در ذهن من. چه اتفاقی برایش می‌افتد؟ وجود خارجی از روی آن پاک می‌شود، بعد می‌آید در ذهن من و وجود ذهنی می‌گیرد.

اگر وجود خارجی پاک بشود که باطل می‌شود؛ در خارج دیگر نباید باشد! هر چه که من در خارج می‌بینم و تصور می‌کنم دیگر در خارج نباید باشد، در ذهن من باید باشد! این را یک روزی جواب دادم که سنخِ آن ماهیت می‌آید در ذهن من، نه خودش، شخصش نمی‌آید. شخصش با وجود خارجی موجود است، شما از این شخص، سنخی را می‌گیرید که آن سنخ هم با همین وجود خارجی فعلاً موجود است، ولی آن وجود خارجی‌اش را پاک می‌کنید، می‌آورید در ذهن و وجود ذهنی به آن می‌گویید.

پس آنچه در ذهن حاضر می‌شود، ماهیتش محفوظ است، وجودش پاک شده است. حالا بگویید وجودش در خارج مانده، نگویید پاک شده است؛ آن که در ذهن من می‌آید، مثلاً فرض کنید یک انسانی را دیدم، این می‌آید در ذهن من، ماهیتش می‌آید و وجودش همان‌جا در خارج می‌ماند. بعد که آمد پیش من، من به آن وجود ذهنی می‌دهم، تصورش می‌کنم. تصور یعنی وجود ذهنی دادن، یعنی در ذهنم موجودش می‌کنم.

حالا همان ماهیتی که در خارج موجود بود، همان آمد در ذهن من موجود شد. چه اتفاقی افتاد؟ وجود خارجی‌اش باید پاک بشود، خودش بیاید در ذهن من و وجود ذهنی بگیرد. با وجود خارجی نمی‌آید در ذهن من؛ چون اگر با وجود خارجی بیاید در ذهن من، دو تا وجود می‌گیرد، یک ماهیت دو وجود می‌گیرد: هم در ذهن و هم در خارج. و این درست نیست، یعنی شدنی نیست که یک ماهیت دو وجود داشته باشد.

وقتی می‌آید در ذهن من، درست است که سنخش می‌آید ولی شخص می‌شود؛ این شخص اگر وجود خارجی داشته باشد و وجود ذهنی هم داشته باشد، یک شخص به دو وجود موجود می‌شود و این درست نیست. پس ماهیت وقتی می‌آید، وجودش را پاک می‌کنی می‌آید، در ذهن من وجود دیگری می‌گیرد.

حالا وجود می‌خواهد بیاید. این اگر بخواهد وجودش را پاک کند، یعنی خودش پاک می‌شود! چیزی نیست که بیاید. هر شیئی که می‌خواهد بیاید در ذهن، باید وجود خارجی‌اش را بگذارد و خودش بیاید. وجود می‌خواهد بیاید در ذهن من، بخواهد وجود خارجی‌اش را بگذارد، وجود خارجی خودش است! یعنی خودش را باید بگذارد و بیاید! دیگر چه چیزی از او باقی می‌ماند که بیاید؟! چیزی نیست! پس وجود خارجی نمی‌تواند به ذهن بیاید؛ چون شأن موجود ذهنی این است که بدون وجودش به ذهن بیاید. وجود اگر بدون وجود بخواهد به ذهن بیاید، یعنی بدون خودش بیاید دیگر! قهراً یعنی هیچ، یعنی نیامده است. روشن است مطلب، این دلیل دوم خیلی روشن است.

شاگرد: این وجود خارجی چه فرقی با وجود ذهنی دارد که...

استاد: این را نگفتم، بعداً می‌گویم؛ چون خواستم اول بحث کنم، گفتم اگر این مطلب را بگویم دیگر نمی‌توانم عبارت را بخوانم. بگذارید عبارت را بخوانم، بعداً بروم سراغ آن حرف. آن را دیروز قول دادم یا پریروز حتی قول دادم که این را مطرح کنم. حتی اگر امروز هم نرسم، بالاخره یک وقتی مطرح می‌کنیم ان‌شاءالله، قبل از اینکه وارد اصالت وجود بشویم.

«و أيضا كلُّ ما يرتسم»[3] کتاب ما «کلَّما» را سرهم نوشته، سرهم درست نیست، جدا باید باشد. آن کتاب شما که جدا نوشته خوب است. «کُلُّ ما» بخوانید، نه «کُلَّمَا». «کُلَّمَا» سور قضیه شرطیه است، سور قضیه موجبه کلیه است، و اینجا اصلاً ما قضیه شرطیه نداریم که «کلَّما» را بیاوریم. اینجا «کُلُّ مَا» باید باشد، یعنی «آنچه که». آنچه که مرتسم می‌شود به کنهش در اذهان، واجب است که ماهیتش در ذهن محفوظ باشد با تبدل وجودش. ماهیت باید محفوظ باشد، وجود باید تبدیل بشود. این یک مقدمه دلیل: هر چه بخواهد به ذهن بیاید باید خودش محفوظ باشد، وجودش پاک باشد.

مقدمه دوم: «وَالْوُجُودُ لَا مَاهِیَّةَ لَهُ». وجود ماهیتی ندارد که بگوییم ماهیتش محفوظ می‌ماند. وجودش هم بخواهید پاک کنید، یعنی خودش را پاک کنید. خودش می‌خواهد بیاید، یعنی هیچ، هیچ می‌خواهد بیاید!

بعد معترضی اعتراض می‌کند. این دلیل تمام شد:کلُّ شیءٍ یُرتسم فی الذهن یجب که این‌طور باشد، و وجود ماهیت ندارد، پس به ذهن نمی‌آید. این را باز هم به صورت یک قیاس اقترانی شکل ثانی می‌توانیم تنظیم کنیم: آنچه به ذهن می‌آید ماهیت است؛ و در وجود، ماهیت به ذهن نمی‌آید یعنی ماهیتی ندارد که به ذهن بیاید، پس خودِ وجود به ذهن نمی‌آید. هر چه که ماهیت دارد به ذهن می‌آید، آن هم ماهیتش؛ و وجود ماهیت ندارد، پس به ذهن نمی‌آید. این دلیل تمام شد.

بررسی اشکال «ماهیت بالمعنی الاعم» و پاسخ مرحوم سبزواری

معترضی اعتراض می‌کند، می‌گوید: ماهیت دو معنا دارد، دو اطلاق دارد: یکی «ماهیت بالمعنی الاخص» و دیگری «ماهیت بالمعنی الاعم».

ماهیت بالمعنی الاخص کلی طبیعی است که وجود نیست؛ با وجود جمع می‌شود، به وسیله وجود موجود می‌شود، ولی وجود نیست، از سنخ وجود نیست. ماهیت بالمعنی الاعم یعنی «ما به الشیء هو هو»، آنچه شیء به توسط آن چیز، این شیء هست. انسان به توسط انسانیت انسان است، فرس به خاطر فرسیت فرس است، وجود هم به خاطر وجود وجود است. حقیقت هر شیء و ذات هر شیء را می‌گویند ماهیت. نه اینکه ماهیت به معنای کلی طبیعی باشد که آن ماهیت بالمعنی الاخص است، بلکه ماهیت یعنی شیئیت خودش، یعنی هر شیئی همانی که هست. وجود چیست؟ وجود، وجود است؛ پس ماهیتش می‌شود وجود. انسان ماهیتش می‌شود انسانیت. و هکذا.

اگر ماهیت را به این معنا بگیریم، این ماهیت شامل وجود هم می‌شود؛ چون هر شیئی همانی که هست می‌شود ماهیتش. انسان، انسان است پس انسانیت می‌شود ماهیتش؛ وجود، وجود است پس وجود می‌شود ماهیتش. هر شیئی همانی که هست ماهیتش است. اگر این‌طور معنا کنیم، وجود هم دارای ماهیت می‌شود، همان‌طور که ماهیت‌های خاص دارای ماهیت هستند.

پس ماهیت خاص، کلی طبیعی است، و چون وجود کلی طبیعی نیست، پس مصداق برای ماهیت خاص نیست. اما ماهیت عام یعنی «هر شیئی خودش»؛ وجود از جمله همین است دیگر، خودش است دیگر. همان‌طور که ماهیت‌ها خودشان هستند، وجود هم خودش است. بنابراین وجود در این فرض ماهیت پیدا می‌کند.

حالا مستشکل می‌گوید: چه عیبی دارد که ماهیت را به معنای عام بگیریم و بگوییم که وجود، ماهیت عام دارد؟ وقتی می‌خواهد بیاید، ماهیتش را می‌فرستد و وجودش را پاک می‌کند، همان کاری که ماهیت‌های دیگر می‌کنند. انسان وقتی می‌خواهد به ذهن بیاید، ماهیتش که انسانیت است می‌آید، وجود خارجی‌اش پاک می‌شود، یعنی وجود خارجی‌اش نمی‌آید. حالا در مورد وجود هم همین را بگویید؛ بگویید خود وجود می‌آید، وجودش نمی‌آید. این‌طوری می‌گوید.

مرحوم سبزواری جواب می‌دهند، می‌گویند: در ماهیات، وجود یا متحد می‌شود با ماهیت یا ضمیمه می‌شود به ماهیت، بالاخره وجود با ماهیت فرق دارد. اما در مورد وجود، دیگر این‌طور نیست که وجود به وسیله یک وجود حاصل باشد تا شما بگویید خود وجود می‌آید و آن وجودی که برایش حاصل است نمی‌آید. ماهیت این‌طور است؛ ماهیت امری است که وجود برایش حاصل است، به تعبیر ایشان وجود زائد بر ماهیت است، عارض بر ماهیت است. یعنی ماهیت چیزی است که وجود به آن داده می‌شود، حالا یا به عنوان متحد یا به عنوان ضمیمه یا به عنوان عارض هر چه باشد. و این ماهیت با این وجود موجود می‌شود. اما به وجود، ما یک وجود زایدی نمی‌دهیم که موجودش کنیم.

ماهیت، وجود می‌گیرد با وجود زاید؛ وقتی خواست به ذهن بیاید آن وجود زاید را رها می‌کند. اما وجود، وجود نمی‌گیرد با یک وجود زایدی، بلکه ذاتش وجود است. وقتی می‌خواهد به ذهن بیاید، اگر بخواهد وجود را رها کند یعنی خودش را باید رها کند. پس این راه حلی که شما گفتید درست نیست.

این شخص خواست از طریق اینکه وجود، ماهیت بالمعنی الاعم است، استدلال را رد کند. خواست بگوید همان طور که ماهیت به ذهن می‌آید و وجودش را رها می‌کند، وجود هم به ذهن بیاید و وجودش را رها کند؛ چون وجود هم یک ماهیتی است. جواب دادیم وجود مثل ماهیت نیست. ماهیت وجود می‌گیرد، می‌تواند وجودش را رها کند؛ وجود اگر وجود می‌گرفت می‌توانست وجودش را رها کند، ولی وجود خودش وجود است، چطوری می‌تواند خودش را رها کند؟! پس نمی‌توانید آن راهِ به ذهن آمده را که ما در ماهیت گفتیم، در وجود پیاده کنید.

شاگرد: به یک نحو دیگری ما این اشکال را تقریر کنیم که درست باشد. اینجا گفته: «کُلُّ مَا یَرْتَسِمُ بِکُنْهِهِ فِی الأَذْهَانِ، یَجِبُ أَنْ یَکُونَ مَاهِیَّتُهُ مَحْفُوظَةً». این ما یرتسم، ماهیتش باید محفوظ باشد. این ما یرتسم از سه چیز خالی نیست: یا وجود است، یا عدم است، یا ماهیت است. هیچ‌کدام از این‌ها ماهیت ندارند. یعنی اصلاً این جمله بی‌معنی است.

استاد: پس شما یک اشکال دیگر دارید. این اشکال ما نیست.

شاگرد: نه، همان اشکال است. وجه دیگر این اشکال است. به خاطر اینکه شما عین این حرفی را که در مورد وجود می‌زنید، در مورد ماهیت هم سازگار است. یعنی ماهیت هم خودش نمی‌تواند به ذهن بیاید.

استاد: عبارت ما یا مرحوم سبزواری این نبود که هر ماهیتی که به ذهن آمد ماهیتش محفوظ می‌ماند، یا هر وجودی که به ذهن آمد ماهیتش محفوظ می‌ماند، یا هر عدمی. این را نداشتیم، چون «کل شیء» است. با «کل شیء» که عدم رفت بیرون. «کل شیء» که در ذهن مرتسم شود - کلّ شیء یعنی کلِ موجود - ماهیت دارد و وجود دارد. هر شیئی که ماهیت دارد و وجود دارد، وقتی خواست بیاید ماهیتش می‌آید نه وجودش.

شاگرد: این شیء چیست؟ از سه چیز خالی نیست...

استاد: انسان است.

شاگرد: این انسان یا وجود است یا ماهیت است یا عدم است، غیر از این سه مگر چیز دیگری هست؟!

استاد: هر دویش هست، عدم نیست. انسان ماهیت است و وجود. ماهیت خالی نیست، وجود خالی نیست؛ ماهیت است و وجود. این انسان می‌خواهد بیاید به ذهن من، چه می‌آید؟ ماهیتش می‌آید، وجودش می‌ماند.

شما دارید فکر می‌کنید که ما گفتیم هر ماهیتی که به ذهن می‌آید، ماهیتش می‌آید، وجودش نمی‌آید! اما ما این را نگفتیم! ما گفتیم هر شیء یعنی «مرکّبٌ من الماهیة و الوجود»، غیر از خدا همه «مرکب من الماهیة و الوجود» هستند. اینکه «مرکب من الماهیة و الوجود» است، وقتی خواست بیاید، ماهیتش می‌آید وجودش می‌ماند. نه اینکه ماهیتی که خواست بیاید، نه اینکه وجودی که خواست بیاید، بلکه موجودی که خواست بیاید. موجودی که دارای ماهیت و وجود است وقتی می‌خواهد بیاید، یک جزئش را که ماهیت است می‌فرستد، وجودش نمی‌تواند بیاید. این را ما گفتیم.

آن را که شما دارید تصویر می‌کنید یک بحث دیگر است که ماهیت را بسیط می‌کنید، یک ماهیتی که اصلاً وجود خارجی هم ندارد، یک ماهیت است فقط، این را می‌خواهید بیاورید در ذهن، یا یک وجود خالص را می‌خواهید بیاورید. ما اصلاً این‌چنین فرضی را نمی‌کردیم. فرض ما این بود: «کلُّ ما» یعنی کل موجودی که هم وجود دارد و هم ماهیت دارد، این وقتی می‌خواهد بیاید، وجودش نمی‌آید، ماهیتش می‌آید.

شاگرد: [صوت نامفهوم]

استاد: شخص وجود بسیط است دیگر، چه چیزش می‌خواهد در خارج بماند یا چه چیزش می‌خواهد بیاید.

شاگرد: ماهیت شخصش نمی‌آید. شخصش در خارج می‌ماند.

استاد: آن که در خارج است ماهیت است و وجود. وقتی می‌آید، ماهیت می‌آید، وجود نمی‌آید.

شاگرد:هم شخصِ ماهیت می‌ماند هم وجود شخص ماهیت.

استاد: هم شخصِ ماهیت می‌ماند هم وجود، یعنی سنخش می‌آید. حالا اینجا این‌طوری بگویید: وجود، شخصش نمی‌آید، سنخش می‌آید. سنخش چیست؟ آن هم وجود است. وقتی می‌خواهد بیاید، سنخش باید بیاید و وجودش نیاید. مگر چیزی غیر وجود هست که بیاید؟ همان که شما می‌گذارید بیرون و می‌گویید نمی‌آید، خودِ وجود است! خوب دقت کنید حل می‌شود. شخصِ وجود هم، سنخِ وجود هم، خودش وجود است. این نمی‌تواند بیاید و وجودش را بگذارد؛ چون خودش وجود است. اگر بخواهد بیاید و وجودش را بگذارد، یعنی خودش را بگذارد. خودش را بگذارد یعنی نیاید! همین را داریم می‌گوییم دیگر؛ می‌گوییم نمی‌آید.

شاگرد: وجود رابط چطور؟ آن هم ماهیت ندارد.

استاد: هیچ وجودی به ذهن نمی‌آید، مفهومش می‌آید. ما داریم کلی بحث می‌کنیم، اگر وجود رابط وجود باشد.

شاگرد: بر فرض طبق نظر علامه، وجود باشد با اینکه ماهیت ندارد...

استاد: آن هم به ذهن می‌آید دیگر. وجود رابط هم به ذهن نمی‌آید. آن که می‌تواند ربط بدهد (وجود رابط) رابط بودنش به ذهن می‌آید که ماهیتش است. حالا اگر ماهیت نداشته باشد که هیچ. ولی مفهومش می‌آید، خودش نمی‌آید.

شاگرد: ماهیت اعتباری برایش درست نمی‌کنیم؟

استاد: مفهوم است دیگر. ماهیت اعتباری یعنی چه؟ یعنی مفهوم. اگر مفهوم برایش درست کنید، هست. ما ماهیت اعتباری نداریم، مگر همان مفهوم وجود.

« و ماهيته التي هو بها هو»؛ ماهیتِ وجود، آن ماهیتی که وجود با داشتن این ماهیت، خودِ وجود است، این ماهیت که ماهیت بالمعنی الاعم است و شامل وجود هم می‌شود، این ماهیت در وجود (نه در همه جا)، عین حقیقت وجود است.

«و لا وجود زائد عليها »؛ وجودِ زائدی بر این وجود نداریم. بله، وجودِ زائد بر ماهیت داریم، لذا در خارج دو چیز است: یکی ماهیت، یکی وجودی که زائد بر ماهیت است. آن وقت می‌تواند ماهیتش بیاید، وجودش نیاید. اما وجود این‌چنین نیست که وجودِ زائدی در خارج داشته باشد، بعد وجودش را بگذارد خودش بیاید. «و لا وجود زائد عليها»؛ یعنی «علی حقیقة الوجود»، تا آن وجودِ زائد زایل شود از حقیقت وجود، و خودِ آن وجود به حقیقت وجود در ذهن محفوظ بماند. چنین اتفاقی نمی‌افتد که وجودش را در خارج بگذارد و خودش بیاید در ذهن محفوظ بماند؛ چون خودش غیر از وجود نیست. اگر بخواهد وجودش را بگذارد، یعنی خودش را بگذارد، دیگر خودی باقی نمی‌ماند که بخواهد بیاید در ذهن. مطلب ان‌شاءالله روشن است.

شاگرد: می‌شود گفت برای اینکه ... باز دوباره وجود به ذهن نمی‌آید، بلکه آن ماهیت بالمعنی الاعم می‌آید...

استاد: ماهیت بالمعنی الاعم دو نوع مصداق دارد: یکی وجود است، یکی هم ماهیت‌های خاص (انسان و بقیه). ماهیت بالمعنی الاعم در وجود صدق می‌کند، یعنی به وجود گفته می‌شود ماهیت. اما این ماهیت، ماهیتی است که موجود نمی‌شود بلکه موجود هست؛ ماهیت‌های دیگر موجود می‌شوند با ضمیمه. اما این اصلاً خودش وجود است،دو چیز نیست.

در موجودات دیگر شما دو چیز دارید: یک ماهیت دارید، یک وجود. می‌گویید یکی‌اش در خارج می‌ماند، یکی دیگرش می‌آید. اما در وجود دو چیز ندارید، خودِ وجود است. اگر این بخواهد بیاید، یعنی خودش بیاید؛ اگر هم نیاید، که خودش نمی‌آید، نه اینکه چیزی از آن باقی بماند و چیز دیگری بیاید، بلکه هیچ چیز آن نمی‌آید. نمی‌دانم، شما اشکالتان همین بود که جواب دادم؟

شاگرد: برفرض و لو سلّم که بپذیریم دو تا چیز باشد، باز وجود نمی‌آید. بنا بر فرضِ خودِ مستشکل، باز هم وجود نمی‌آید. یک چیزی غیر از وجود، همان ماهیت بالمعنی الاعم...

استاد: بله، البته چیزی غیر از وجود نداریم. یعنی فقط همین وجود است. وجود هم خودش ماهیت است نه اینکه ماهیت دارد. آن وقت این ماهیت اگر بخواهد بیاید در ذهن، یعنی خودِ وجود بیاید در ذهن؛ و چون خودش بیاید دیگر چیزی باقی نمی‌گذارد، معلوم می‌شود که چیزی نیست که بخواهد بیاید در ذهن. فکر می‌کنم ان‌شاءالله روشن شد.

باز هم نشد که من فرق بین مفهوم و وجود خارجی و وجود ذهنی را بگویم. ان شاءالله در جلسه آینده یادآوری کنید که من فرق بین مفهوم و وجود ذهنی و وجود خارجی را عرض کنم، بعداً وارد اصالت وجود بشویم ان‌شاءالله.

شاگرد: ... از کجا آورده، هر چه که در ذهن ...چنین حکمی دارد. چون این دو مصداق بیشتر ندارد این قضیه؛ یا ماهیت است یا وجود است...[صوت نامفهوم]

استاد: هر چه که به ذهن می‌آید، ماهیتش به ذهن می‌آید و وجود خارجی‌اش می‌ماند. بحثِ وجود ذهنی را ان‌شاءالله در پیش داریم که ماهیت وارد ذهن می‌شود، حالا چطور وارد ذهن می‌شود، آن باید بحث بشود. چطوری شما این ماهیت را از خارج می‌آورید؟ صورتش را چطوری می‌آورید؟ صورتِ شیء حقیقتِ شیء است. اگر صورت آمد، معلوم می‌شود خودِ ماهیت آمده است. این‌ها را در بحث وجود ذهنی باید توضیح بدهیم.

شما می‌فرمایید به چه دلیل می‌گویی وقتی من می‌خواهم چیزی را تصور کنم، ماهیتش در ذهن می‌آید؟ عرض کردم به دلیل وجود ذهنی، که می‌گوید شبه نمی‌آید، اضافه نیست، بلکه آن خودِ ماهیت می‌آید؛ یعنی صورتِ ماهیت می‌آید که صورت شیء حقیقتِ شیء است، پس وقتی صورت می‌آید، یعنی حقیقتِ ماهیت آمده است.

شاگرد: [صوت نامفهوم]

استاد: اگر این‌جور باشد، پس اصل موضوعی در هر علمی غلط می‌شود دیگر! ایشان دارد اصل موضوعی مطرح می‌کند. ممکن است اصل موضوعی در مسئله دیگر بیاید، در همین علم یک چیزی را که در مسئله آینده می‌آید الان قبولش می‌کنیم، می‌شود اصل موضوعی. طبق آن اصل موضوعی قیاس را تشکیل می‌دهیم. حتماً لازم نیست اصل موضوعی در علم دیگری باشد، می‌تواند در باب دیگری باشد، می‌تواند در فصل دیگری باشد، در همین علم در فصل دیگری باشد. آنچه را که من پذیرفته‌ام به امید اینکه دلیلش را در جای خودش ببینم، می‌شود اصل موضوعی؛ حالا چه این دلیلش در علم خودش باشد در باب دیگر، یا در علم دیگر باشد.

 


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo