97/02/03
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد اول در امور عامه/ فریده اول در وجود و عدم/غرر در بداهت وجود /اقامه برهان خلف بر نفی ورود حقیقت وجود به ذهن
موضوع: مقصد اول در امور عامه/ فریده اول در وجود و عدم/غرر در بداهت وجود /اقامه برهان خلف بر نفی ورود حقیقت وجود به ذهن
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
حکمت منظومه، صفحه نه، سطر شانزدهم:
إذ لو حصلت في الذهن فإما أن يترتب عليها آثارها فلم يحصل في الذهن إذ الموجود في الذهن ما لا يترتب عليه الآثار المطلوبة منه[1]
اثبات عدم ورود حقیقت وجود به ذهن
مدعای ما این بود که حقیقتِ وجود، قابلِ تصور برای ما نیست. یعنی اصلاً قابلِ تصور نیست، چون احتیاج به گفتنِ «برای ما» نداریم. خدا که میتواند حقیقتِ وجود را بداند تصور نمیکند، برای او تصور جا ندارد؛ برای ما هم که تصور داریم، حقیقتِ وجود را نمیتوانیم تصور کنیم. پس به طور مطلق میتوانیم بگوییم حقیقتِ وجود تصور نمیشود، نه اینکه برای ما تصور نمیشود، بلکه به طور مطلق میگوییم تصور نمیشود.
دو دلیل ایشان اقامه میکند برای اینکه ثابت بشود که حقیقتِ وجود تصور نمیشود.
دلیل اول را ایشان بیان میکند، میفرماید که حقیقتِ وجود امری است خارجی، و خارجیت عینِ ذاتش است و مُقوّمش است، به طوری که اگر این خارجیت را از آن بگیریم دیگر حقیقت وجود نیست، چون قوامش به خارجیت است. اگر از او خارجیت گرفته بشود دیگر وجود نیست؛ ممکن است مفهومِ وجود باشد، ولی خودِ وجود دیگر نیست. یعنی وجود به این است که در خارج باشد.
حالا اگر این وجود آمد به ذهنِ من، یا آثار بر آن بار میشود یا بار نمیشود. ادعای ما این است که به ذهن نمیآید، وجود به ذهن نمیآید که تصور بشود. اگر به ذهن بیاید تصور میشود، چون حاضر میشود در نزدِ ذهنِ من، و وقتی حاضر شد من تصورش میکنم. ولی حرف این است که وجود اصلاً پیشِ ذهنِ من حاضر نمیشود، یعنی واردِ ذهن نمیشود، پس قابلِ تصور نیست.
تبیین ساختار منطقی برهان خلف در نفی ورود حقیقت وجود به ذهن
حالا باید ثابت کنیم که واردِ ذهن نمیشود. چون مدعای ما این است که تصور نمیشود، باید ثابت کنیم که به ذهن نمیآید؛ چون اگر به ذهن بیاید تصور میشود. پس الان دلیل به این صورت است:
اگر بخواهد وجود به ذهن بیاید - این مقدم است - وقتی به ذهن آمد، یا اثرش مترتب میشود، یا اثر مترتب نمیشود - این تالی است - تالی را دائر کردیم بین نفی و اثبات و چون دائر بین نفی و اثبات است، بیش از این دو فرض دیگر نمیتواند پیدا کند، فقط همین دو فرض را دارد. میدانید که متناقضان دو تا بیشتر نیستند: یکی اثبات است، یکی نفی. پس اگر اینچنین گفتیم که وجود یا آثارش مترتب میشود یا مترتب نمیشود، تالی منحصر میشود به همین دو فرض. بعد میگوییم: لکن تالی باطل است به هر دو قسمش، نتیجه میگیریم که مقدم هم که به ذهن آمدن است باطل است؛ معلوم میشود که وجود به ذهن نمیآید.
میدانید که این قیاس اصطلاحاً «قیاس خلف» نامیده میشود. در قیاس خلف که به صورت یک قیاس استثنائی است، ما مخالفِ نظرِ خودمان را، مخالفِ مطلوبِ خودمان را مقدم قرار میدهیم، بعد تالی را میآوریم و میگوییم اگر حرفِ ما حق باشد که تمام است، اما اگر حق نباشد این لازمه را دارد. یعنی اگر حق نباشد و حرفِ خصم حق باشد، حرفِ خصم این لازم را دارد. بعد لازم را باطل میکنیم، حرفِ خصم باطل میشود، برمیگردیم به حرفِ خودمان، حرفِ خودمان ثابت میشود. اصلاً قیاس خلف قانونش همین است؛ همیشه خلافِ مطلوبِ خودمان را مقدم قرار میدهیم، بعد تالی برایش میآوریم، تالی که باطل شد خلافِ مطلبِ ما باطل میشود، یعنی قولِ خصم باطل میشود، بعد قولِ ما حق میشود.
به این میگویند قیاس خلف، چون مخالفِ نظرِ خودمان را اخذ کردهایم. بعضیها به آن میگویند «قیاسِ خَلف»، اصرار هم دارند که باید «خَلف» گفته بشود؛ چون از وراءِ مطلوبِ خودمان و مقصودِ خودمان وارد میشویم، نه اینکه از طریقِ مقصود وارد میشویم. یعنی مطلوبِ خودمان را نمیگوییم، بلکه از وراءِ مطلوب وارد میشویم. خواجه، ابنسینا، صدرا همهشان اصرار دارند که «خَلف» بگو، «خُلف» غلط است؛ نه اینکه هم میتوانی آن را بگویی هم میتوانی این را بگویی، بلکه «خُلف» را اصلاً غلط میدانند، میگویند باید «خَلف» بگویی. یعنی از خَلفِ مطلوب وارد شدن و به مطلوب رسیدن.
حالا قیاس ما قیاسِ خلف است. ما عادت داریم «خُلف» میگوییم، دیگر حالا اگر یک وقت من گفتم خَلف، تبعیت کردهام، اگر هم گفتم خُلف که طبقِ عادت است!
تحلیل دو شِقّ تالی برهان خلف (ترتّب آثار و عدم ترتّب آثار)
ایشان میفرماید اگر وجود به ذهن بیاید - این مقدم است - یا باید آثار برایش بار بشود، یا آثار بار نشود.
اگر آثار بار شد، یعنی مترتب شد، معلوم میشود به ذهن نیامده است! اگر آثارِ وجود بر وجودی که به ذهنِ من آمده مترتب شد، معلوم میشود وجود به ذهن نیامده است. چون وجود، خارجیت عینِ ذاتش است، این ذات هر جا باشد آثار هم دارد. در خارج که باشد آثار دارد، وقتی میآید در ذهن چون خارجیت عینِ ذاتش است، ذاتش باطل میشود. وقتی ذات باطل شد، آثار هم دیگر بر آن مترتب نمیشود، مثل ذاتِ معدوم که اثر بر آن بار میشود. پس اگر دیدید بعد از به ذهن آمدن باز هم آثار دارد مترتب میشود، متوجه میشویم که اصلاً به ذهن نیامده است، ذات باقی است هنوز. «باقی است» یعنی خارجیتش محفوظ است، پس به ذهن نیامده است. اگر آثار بار شد میفهمیم به ذهن نیامده است.
اگر آثار مترتب نشد، معلوم میشود آن چیزی که به ذهنِ ما آمده است وجود نبوده! و الّا اگر وجود بود اثرِ خودش را داشت، هر چیزی اثرِ خودش را دارد. اگر این که الان به ذهنِ من آمده آثار را ندارد، معلوم میشود وجود نیست؛ چون هر چیزی هر جا حاصل شد، اثرش باید حاصل بشود. ما میبینیم وجود آمده در ذهنِ ما، اما اثر حاصل نشده است، میفهمیم در واقع وجود نیامده است، بلکه یک چیزِ دیگر بوده ما خیال کردیم وجود است.
استدلال تمام شد. توجه کردید که هر دو تالی را باطل کردیم: چه اثر مترتب بشود، چه اثر مترتب نشود، در هر دو صورت به اشکال برخورد کردیم. اگر اثر مترتب بشود، اشکال این است که معلوم میشود وجود به ذهن نیامده است.
شاگرد: مصادره نیست؟! اگر آمد پس نیامده؟!
استاد: نه، ما خارجیت را عینِ ذات میدانیم، این را قبول داریم از قبل. این قانون را ما قبول داریم که وجود، ذاتش عینِ خارجیت است، با توجه به این داریم حرف میزنیم. حالا این قیاس را توجه کنید، قیاس این بود که اگر وجود به ذهن بیاید - تا اینجا مصادرهای نیست - یا آثار بر آن مترتب میشود یا نه. تا اینجا هیچ مشکلی نداریم. اگر آثار مترتب شد، با توجه به اینکه آثار فقط در خارج مترتب میشود، چون خارجیت عین ذاتش است - حالا آن را هم نگویید - با توجه به اینکه وجود، خارجیت عین ذاتش است، وقتی در ذهن حاصل شد باید باطل بشود، چون خارجیت را از دست داده است، یعنی ذاتش را از دست داده است، باید باطل بشود؛ و اگر باطل شد آثار نباید بار بشود، در حالی که میبینیم آثار دارد بار میشود، لذا میفهمیم که باطل نشده است، پس خارجیتش محفوظ است، پس به ذهن نیامده است.
دقت میکنید که چهکار کردیم؟ اینطور میگوییم که اگر به ذهن آمد و آثار برایش مترتب شد، با توجه به اینکه خارجیت عین ذاتش است، وقتی میآید در ذات، خارجیت میآید در ذهن، وقتی میآید در ذهن، خارجیت را از دست میدهد. چون قوامش به خارجیت است، وقتی خارجیت را از دست داد باطل میشود، وقتی باطل شد آثار برایش مترتب نمیشود. ولی ما میبینیم آثار دارد برایش مترتب میشود، میفهمیم که پس ذاتش باطل نشده است، چون آثارش را داریم مترتب میکنیم، لذا ذاتش باطل نشده است. اگر ذاتش باطل نشده، با توجه به اینکه ذاتش خارجی است، معلوم میشود هنوز در خارج است و نیامد در ذهن. پس روشن شد اگر ترتبِ آثار حاصل بود، وجود به ذهن نیامده است.
شاگرد:میتوانستیم مستقیم بگوییم در ذهن نمیآید، چرا؟ چون خارجیت عین ذاتش است. دیگر لازم نبود در چارچوب دلیل خلف بیاوریم.
استاد: این یک دلیلِ دیگر است، بله این هم میتوانیم بگوییم. مرحوم سبزواری الان دلیلی که میآورد دلیلِ درستی است. حالا شما میفرمایید یک دلیل دیگر هم بیاورد.
شاگرد: نه، اصلاً خلف نیست، چارچوب خلف را ریخته، ولی از خلف استفاده نکرده است. باید منتهی بشود به تناقض که اگر این را قبول نداری باید ضدش را قبول داشته باشی.
استاد: داریم فرض میکنیم که مقدم درست است، بعد وقتی رسیدیم به آخر، معلوم میشود مقدم غلط است. خلف فرض لازم آمد دیگر! فرض کردیم که مقدم درست است، ولی بعد که قیاس را ادامه دادیم، خلافِ این فرض برایمان روشن شد؛ روشن شد که مقدم درست نیست، از این جهت به آن میگویند خلف.
این در صورتی بود که وجود به ذهن بیاید و بعد آثار برایش مترتب بشود، که ما کشف میکنیم پس به ذهن نیامده است. اگر آثار برایش مترتب است، معلوم میشود به ذهن نیامده.
شاگرد: اگر نفوس از نفوسِ قویه باشد، با آمدن در ذهن، خودش ایجاد میکند، مثل نفس انبیاء یا اولیاء...
استاد: چه چیزی ایجاد میکند؟ در ذهن؟
شاگرد: بله، شما میفرمایید وجود عینیت دارد با خارج...
استاد: یعنی فرض کنید ذهنِ من خیلی قوی است، میتواند وجود را ایجاد کند، این وجود را در خارج ایجاد میکند یا در خودش؟ اگر در خودش ایجاد کرد، باطلش میکند.
شاگرد: خودش خارج است.
استاد: نه، آن بحثِ دیگر است. شما میفرمایید ممکن است یک ذهنی خیلی قوی باشد وجود را ایجاد کند. وجود را در ذهنش ایجاد میکند یا در خارج؟ اگر در خارج ایجاد کند مشکلی ندارد؛ خب خداوند هم قوی است وجود را ایجاد میکند، ممکن است یک نفرِ دیگر هم قوی باشد فرض کنید وجود را ایجاد کند. ولی اگر در ذهن ایجادش کند، الان حرف سر همین است، میتواند در ذهن ایجاد کند و در این حال وجود وجود باشد؟ الان قرار شد که وجود، خارجیت عینِ ذاتش باشد. اگر بخواهد در ذهن ایجاد کند، آن چیزی که در ذهن ایجاد کرده است وجود نیست. هرچقدر هم این طرف قوی باشد،آن چیزی که ایجاد کرده اگر در ذهن ایجاد کرده، وجود نیست؛ اگر در خارج ایجاد کرده باز وجود به ذهن نیامد دیگر! اشکال ندارد که در خارج ایجاد کند، ولی در ذهن بخواهد ایجاد کند، با همین بیانی که داریم میگوییم، وجود نیست.
این شقّ اولِ تالی را باطل کردیم.
شقّ دومِ تالی این بود که: وجود آمد به ذهن و آثار همراهش نبود. خب چیزی که آثار ندارد معلوم میشود خودش از بین رفته است که آثار ندارد! اگر این وجود بود آثارش را داشت، الان که اثر ندارد معلوم میشود که وجود نیست. آن چیزی که در ذهنِ من آمده است وجود نبوده، لذا آثارِ وجود را هم نداشته است؛ و الّا اگر خودِ وجود به ذهن آمد آثار داشت دیگر! هر جا وجود باشد آثارش هست. اگر آمد در ذهن و اثر نداد، معلوم میشود در ذهن نیامده؛ و الّا اگر بود اثرش هم میآمد.
پس اینطور شد: اگر وجود به ذهن بیاید، یا آثار برایش مترتب میشود یا آثار برایش مترتب نمیشود؛ ولی تالی به هر دو شقّش باطل است به بیانی که گفتیم. پس مقدم هم که به ذهن آمدنِ وجود است باطل است. بنابراین وجود به ذهن نمیآید. اگر وجود به ذهن نیامد و پیشِ ذهن حاضر نشد، تصور هم نمیشود؛ چون باید شیء پیش ذهن بیاید تا تصور بشود. اگر هم خودش نیامد، صورتش را باید بدهد تا تصور بشود، این معلوم است دیگر. هر شیئی بخواهد تصور بشود، یا خودش یا صورتش باید پیش ذهن بیاید، تا حاضر پیشِ ذهن نشود تصور نمیشود. وجود، خودش نیامد، صورتش چه؟ صورتش میتواند بیاید یا نه؟
صورتِ شیء حقیقتِ شیء است نه کپیِ شیء. کپی وجود میآید که ما اسمش را میگذاریم مفهوم که میتواند حکایت کند، اما صورتش که حقیقتش است نمیآید. عکسش میآید، حقیقتش نمیآید؛ تصویرش میآید، حقیقتش نمیآید. تصویرش خودِ او نیست، حقیقتش نیست. پس خود وجود حاضر نشد، صورتش هم حاضر نشد، مفهومش حاضر شد. ما قبول داریم که مفهومِ وجود را در ذهن داریم، اما خودِ وجود را نداریم.
الان روشن شد که آنچه در ذهنِ من میآید مفهومِ وجود است نه خودِ وجود.
شاگرد: اگر وجود به ذهن نمیآید، چرا وجود را تقسیم کردیم به وجودِ خارجی و وجودِ ذهنی؟
استاد: اینها را عرض میکنم، قبلاً گفته بودم حالا دو مرتبه میگویم، چون میبینم هنوز سؤال میشود. پیداست که مطلبِ گفتهشده جا نافتاده است. این را إنشاءالله بعداً توضیح میدهم. بگذارید من این عبارت را بخوانم چون دیگر خارجش را گفتهام، دیگر نماند دوباره برای جلسه بعد. این عبارت را بخوانم، بعد برمیگردم، وجودِ ذهنی، وجودِ خارجی و مفهومِ وجود هر سه را بیان میکنم که اینها فرقشان حتماً باید روشن شود و الّا این استدلال فهمیده نمیشود.
صفحه ۹ هستیم، سطر شانزدهم:
«إذ لو حصلت في الذهن»[2] ؛ یعنی این حقیقتِ وجود. «فإما أن يترتب عليها آثارها»؛ یعنی بر این حقیقت. بعد یک خط داریم: «و إما أن لا يترتب». ایشان دو تا تالیها را کنارِ هم نمیآورد: اول یکی از تالیها را میآورد اشکال میکند، بعد تالیِ دوم را میآورد بر آن هم اشکال میکند، این تالی را پشتِ سر هم نمیآورد.
«إذ لو حصلت في الذهن»، یعنی این حقیقتِ وجود در ذهن «فإما أن يترتب» بر این حقیقت آثار این حقیقت - این تالیِ اول است، اشکالش چیست؟ اشکالش این است که - «فلم يحصل في الذهن»، لازم میآید که این وجود در ذهن حاصل نشده باشد. چون عرض کردم که این، ذاتش خارجیت است، تا وقتی ذاتش هست اثرش هست، و ما میبینیم اثرش هست، پس معلوم میشود که ذاتش هست، یعنی خارجیتش هست، یعنی هنوز به ذهن نیامده است. «فلم يحصل في الذهن إذ الموجود في الذهن»، زیرا موجودِ در ذهن چیزی است که «ما لا يترتب عليه الآثار المطلوبة منه»، آثاری که از آن شیء طلب میشود آن آثار در وقتی که در ذهن میآید مترتب نمیشود.
شاگرد: در قیاس خلف که نفی مقدم را میآوریم و لوازم مقدم را در تالی میآوریم، باید آن لوازم را با نفی غیر مقدم ابطال کنیم در صورتی که اینجا با نفی خودِ مقدم تالی ابطال شده، و باز نتیجه گرفته میشود که پس مقدم هم باطل است. کأنّه یک دور است. چطور این برهان قابل قبول است؟!
استاد: چطور ما در تالی نفی مقدم کردیم؟
شاگرد: فرمودید اگر حقیقتِ وجود در ذهن حاصل بشود، یا آثارش میآید، اگر آثارش بیاید وجود در ذهن نمیآید و تحصیل نمیشود. کأنّه دوباره نفی مقدم است.
استاد: نه، آن قانونی که عرض کردم در ذهنتان باشد، با توجه به آن ما داریم حرف میزنیم، که خارجیت عینِ ذاتِ وجود است.
شاگرد: پس ما آن قانون را باید بپذیریم، چنین استدلالی را قاعدةً نباید بیاوریم.
استاد:آن قانون را باید داشته باشیم، آن قانون پذیرفته است.
شاگرد: چون خارجیت لازمه وجود است پس هیچ وقت وجود نمیتواند در ذهن بیاید.
استاد: آن هم بله، آن هم یک دلیل میشود که خارجیت عینِ وجود است، اگر بیاید در ذهن باطل میشود و دیگر وجود نیست. این را هم میشود گفت؛ منتها مرحوم سبزواری خواسته وسیعتر بحث کند، تمامِ فرضها را بیاورد. و الّا راحت میتوانست بگوید که خارجیت عینِ وجود است، اگر وجود آمد در ذهن، این خارجیت را که عینش است و ذاتش است از دست داده و باطل شده است؛ این را کامل میتوانست بگوید، دلیلش هم تکمیل بود. اما ایشان خواست به تمامِ شقوق بپردازد که حالا وقتی واردِ ذهن شد با اثر است یا بیاثر. توجه کردید؟ همان دلیلِ شما را دارد ایشان میگوید، منتها با وسعت بیشتر.
شاگرد: امکانش هست که ضمیر «فلم يحصل في الذهن» برگردد به خود آثار؟ یعنی ما وقتی وجودِ مثلاً آتش را تصور میکنیم، هیچ وقت اثرِ خودِ آتش در ذهن نمیآید. یعنی دارد خودِ این را باطل میکند و به خاطر همین فرموده که «إذ الموجود في الذهن ما لا يترتب عليه الآثار». یعنی با این بیان میخواهد تالی را در واقع نفی بکند که در واقع آثار هیچ وقت نمیآید در ذهن. ما وجود آتش را تصور میکنیم ولی اثرش نیست.
استاد: حالا من دوباره برمیگردم عبارت را معنا میکنم که آن جوابِ سؤالِ شما هم داده بشود. عبارت را الان تمام کنم.
«و إما أن لا يترتب»؛ یا آثار مترتب نمیشود، که اگر آثار مترتب نشد، «فلم يكن حقيقة الوجود التي هي عين منشئية الآثار»، آن چیزی که به ذهنِ من آمده، حقیقتِ وجودی که عینِ منشئیتِ آثار است نیست. چون آثار را نداد معلوم است حقیقتِ وجود نیست؛ چون حقیقتِ وجود به معنای منشئیتِ آثار است. وقتی شما آثار را ندیدید، معلوم میشود این حقیقت را ندارد. آن چیزی که به ذهنِ من آمده حقیقتِ وجود را ندارد. پس آن چیزی که به ذهنِ من آمده مفهومِ وجود است نه حقیقتِ وجود. عبارت تقریباً روشن است.
پاسخ تفصیلی به اشکال فرق میان «ماهیتِ آتش» و «حقیقتِ وجود» در ورود به ذهن
حالا سؤالِ شما [راجع به این عبارت بود] که «الموجود في الذهن ما لا يترتب عليه الآثار». وقتی شما انسانِ خارجی را به ذهنتان میآورید، آثارِ این انسان بر آن مترتب نمیشود. کدام آثار؟ آثارِ وجودِ خارجیاش مترتب نمیشود. وقتی نار را به ذهن میآورید، اثرِ خارجی نار سوزاندن است، اثر ذهنیاش که سوزاندن نیست؛ میبینید که این اثرِ خارجی بر آن مترتب نمیشود. پس این نار، نارِ خارجی نیست، ولی نار هست! خوب دقت کنید چه دارم میگویم. وقتی شما نار را در ذهن میآورید، اثرِ خارجیاش را ندارد؛ اثرِ خارجیاش سوزاندن است. پس معلوم میشود که این نار، نارِ خارجی نیست، نه اینکه نار نیست؛ چون ذاتش سوزاندن نیست، ذاتش همان ماهیتش است. اگر این ماهیت به وجودِ خارجی موجود شد میسوزاند. وقتی شما آن را میآورید در ذهن میبینید نمیسوزاند. در سوزاندن دو چیز شرط بود: یکی نار بودن، یکی در خارج موجود بودن. وقتی آمد در ذهن نسوزاند، پس یک شرط را از دست داد. اما خودِ ذات آمد در ذهن. گفتیم که آتش با شرطِ اینکه در خارج موجود باشد میسوزاند. این حقیقت اگر بیاید در خارج میسوزاند. سوزاندن دو شرط داشت: یکی اینکه آتش باشد، دوم اینکه در خارج باشد؛ آن وقت میسوزاند. حالا اگر این آتش آمد در ذهن، شرطِ در خارج بودن از آن گرفته شد؛ آتش بودن هست، یعنی ماهیاتِ آتش هست، ولی شرطِ در خارج بودن از آن گرفته شد. چون سوزاندنش مشروط به دو شرط بود، وقتی یک شرط را از آن گرفتیم، دیگر نتوانست بسوزاند. تا اینجا معلوم است. ولی وقتی آن را آوردیم در ذهن، البته اثرِ دیگر پیدا کرد، اثرِ حکایت را پیدا کرد؛ که این را بعداً یادم باشد عرض میکنم.
پس اثرِ خارج را از دست داد؛ چون اثرِ خارج مشروط به دو چیز بود: یکی اینکه این ذات باشد، دوم اینکه این ذات در خارج باشد. وقتی آوردید در ذهن، ذات هست، این آتشِ ذهنی از نظر ماهیت همان آتشِ خارجی است ولی در خارج نیست؛ یعنی وجودِ خارجی را ندارد. حقیقتِ آتش را دارد، ولی وجودِ خارجی را ندارد، لذا اثر نمیگذارد.
هر وجودِ ذهنی هم همینطور است. هر شیئی که اثری در خارج دارد، وقتی میآید در ذهن، چون آن شرطِ وجودِ خارجی داشتن را از دست داده است، اثر را از دست میدهد، حقیقت را از دست نداده است. تا اینجا روشن است.
شاگرد: این مربوط به هر شیئی نیست ... فقط وجود است.
استاد: حالا عرض میکنم.
این آتش با وجودِ خارجی، دو تایی باعث شدند که سوزاندن حاصل بشود. وقتی من این آتش را به ذهن آوردم، آتش به ذهن آمد، اما وجودِ خارجی نیامد؛ پس یک شرط فوت شد. لذا مشروط هم که سوزاندن بود حاصل نشد.
اما وجودِ خارجی چیست؟ وجودِ خارجی، حقیقتش خارجیت است. در نار، حقیقتش خارجیت نبود؛ حقیقتش چیزی بود، خارجیت چیزِ دیگری بود که به آن داده شده بود. ولی وقتی وجود به ذهن میآید، خارجیت عینِ ذاتش است، وقتی به ذهن میآید شرطش باطل نمیشود، ذاتش باطل میشود! نه اینکه شرطش باطل میشود، ذات باطل میشود؛ چون خارجیت عینِ ذاتش است. وقتی ذات باطل شد، پیداست که نباید اثر داشته باشد. اگر دیدم اثر دارد، باید بفهمم ذاتش باطل نشده؛ و اگر ذاتش بخواهد باطل نشود، باید در خارج باشد. در خارج باشد یعنی به ذهن نیامده است. مرحوم سبزواری درست است، نه مصادره است و نه دور.
شاگرد: به نظر میرسد مبتنی بر قولِ اصالة وجود است که منشأ اثر بودن فقط مختص به وجود است. چون وجود منشأِ اثر است، پس این استدلال بار میشود؛ یعنی چون وجود است که منشأِ اثر است، پس وجودِ خارجی به ذهن نمیآید. و الّا ماهیت که به ذهن میآید یعنی خودِ حقیقتِ ماهیت به ذهنی میآید. چون منشأ اثر نیست، لذا این استدلال راجع به ماهیت بار نمیشود.
استاد: وجود ماهیتش جز منشئیت آثار نیست. ماهیتش یعنی منشئیتِ آثار.
شاگرد: شما اگر قائل به اصالة الوجود نباشید این استدلال درست نیست؛ به خاطر اینکه ما اگر نگوییم که منشئیتِ آثار برای وجود است، دیگر نمیتوانیم بگوییم که چون وجود منشأِ آثار است، وجود را با آثارش نمیشود به ذهن آورد. اگر به ذهن بیاورید که دیگر خارجی نیست، اگر نیاید که خودش نیست. یعنی چون ما قائل به اصالتِ وجود هستیم، این استدلال را داریم اجرا میکنیم. و الّا در ماهیات، همین حقیقتِ خارجیِ ماهیات به ذهن میآید، اصلاً همین میشود مابه الاشتراک بین وجودِ ذهنیِ ماهیات و وجودِ خارجی آنها.
استاد: بنا بر اصالتِ ماهیت، وجود را ذهنِ من انتزاع میکند؛ ما در خارج وجودی نداریم. یعنی اصلاً وجود فقط جایگاهش ذهن است، جایگاهش خارج نیست. آن وقت توقع نداریم که خارجیت عینِ ذاتش باشد.
شاگرد: در واقع منشأ آثار نیست. بنابر قول به اصالة الماهیة، وجود دیگر منشأ آثار نیست.
استاد: نه، چرا منشأ آثار نیست؟ چون اصلاً در خارج ما آن را نداریم. همانطور که عرض میکنم، اصالتالماهوی میگوید آنچه که در خارج است ماهیت است، من از آن وجود را انتزاع میکنم. با چه انتزاع میکنم؟ با ذهنم. پس ذهنِ من تازه وجود را دارد میسازد، در خارج ما وجود نداریم، ذهنِ من دارد وجود را میسازد. با این حرف دیگر اصلاً وجود در خارج نیست که من بگویم در خارج اثر دارد یا نه؟ آیا خارجیت عینِ ذاتش است یا نه؟ اصلاً این بحث مطرح نمیشود.
ما بنا بر اینکه وجود را در خارج داشته باشیم، آن را داریم میگوییم. و الّا وجودی که ذهنِ خودِ من انتزاع کند، خودش میفهمد که این وجود چیست.
شاگرد: شما هر چیزِ دیگری غیر از وجود باشد میتوانید این استدلال را بر آن پیاده کنید؟
استاد: نهخیر.
شاگرد: نمیشود، چون منشأِ آثار نیست.
استاد: ما هم همین را داریم میگوییم؛ میگوییم اگر ماهیتی در ذهن آمد، چون وجودِ خارجیاش را از دست داده است، اثر بر آن مترتب نمیشود. اثر مشروط بود به دو چیز: هم ماهیت، هم وجودِ خارجی. حالا وجودِ خارجی را از دست داده. وجود اگر به ذهن آمد، چون ذات را از دست داده نه اینکه چون وجودش را از دست داده است! ماهیتِ خارجی که اثر میکند مثل آتش، وقتی به ذهن میآید وجودش را از دست میدهد؛ وجود وقتی به ذهن میآید، ذاتش را از دست میدهد. هر دو هم بیاثر میشوند؛ هم ماهیت به خاطر اینکه وجودِ خارجیاش از دست داده بیاثر میشود، هم وجود به خاطر اینکه ذاتش را از دست داده بیاثر میشود. از این جهت فرقی نیست، آنچه که در ذهن میآید اثرِ خارجی را ندارد چه ماهیت باشد چه وجود.
منتها علت اینکه ماهیت، اثرِ خارجی را ندارد، چون شرطِ اثرِ خارجی، وجودِ خارجی بود؛ این وجودِ خارجی را از دست داد، وجودِ ذهنی گرفت، بنابراین دیگر آن شرط را نداریم. اما وجود وقتی به ذهنِ ما میآید و نمیتواند اثر داشته باشد، به خاطر این است که ذات ندارد، ذاتش از بین رفته، نه اینکه وجودش از بین رفته است. هر دو اینطورند، به ذهن که بیایند اثرشان را از دست میدهند. چه ماهیت چه وجود، وقتی به ذهن آمد اثرِ خارجی را از دست میدهد. چرا؟ چون آن یکی که ماهیت است، اثر داشتنش مشروط بود به وجودِ خارجی، وجود اثر داشتنش مشروط بود به ذات داشتن.
شاگرد: پس باز هم ماهیت اثر ندارد دیگر. شما باز هم همین حرف را دوباره تکرار میکنید که ماهیت اثر داشتنش مشروط به وجود است، یعنی اثر برای وجود است، دیگر برای ماهیت نیست! پس خودِ ماهیتِ خارجی به ذهن میآید.
استاد: این را که میدانیم، ماهیتِ خارجی به ذهن میآید، این را قبول داریم؛ ولی چرا وقتی به ذهن آمد اثر ندارد؟ چون شرطِ تأثیر را که وجودِ خارجی است ندارد. شرطِ تأثیر را ندارد. وجود وقتی به ذهن آمد چرا اثر را ندارد؟ نه اینکه شرطِ تأثیر را ندارد، اصلاً ذاتِ مؤثر را ندارد! ذاتی که بخواهد تأثیر کند ندارد.
شاگرد: شما اگر قائل به اصالة الوجود نباشید این استدلال غلط است.
شاگرد: حقیقت به ذهن میآید یا نمیآید؟ به همین اندازه...
بررسی نزاع اصالت وجود و اصالت ماهیت در مبحث ورودِ حقایق به ذهن (تبیین رای لاهیجی)
استاد: حقیقتِ وجود، کدام وجود؟ وجودی که حقیقت دارد، نه وجودی که حقیقتش به انتزاعِ من است! آن که اصلاً موردِ بحثمان نیست. آن چیزی را که من خودم درست کردهام که نمیخواهم حقیقتش را بدانم، آن که هست میخواهم حقیقتش را بدانم. حتماً باید به اصالتِ وجود قائل باشم؛ یعنی باید یک حقیقتی به نامِ وجود در خارج داشته باشم.
شاگرد: میخواهم بگویم اگر قائل به اصالتِ وجود نباشیم این استدلال غلط است.
استاد: اگر قائل به اصالة الوجود نباشم، اصلاً وجودی ندارم که بخواهم بحث کنم که آیا این خارجیت دارد، به ذهن میآید یا نمیآید! اصلاً ذهنِ من دارد میسازد این را!
آن چیزی که ذهنِ من نمیسازد و میخواهم آن را به ذهن بیاورم مورد بحث است. پس باید در خارج باشد تا من به ذهن بیاورم، نه آن چیزی که ذهنِ من دارد میسازد. اصلاً وقتی که من اصالةالماهوی باشم و وجود در خارج را قائل نباشم، چه چیزی را میخواهم از خارج به ذهن بیاورم؟! من که وجود در خارج را قائل نیستم، میگویم ذهنِ من دارد وجود میسازد و انتزاع میکند، در خارج چیزی نیست که من بحث کنم آیا این چیز را میفهمم یا نمیفهمم.
پس حتماً باید برای وجود حقیقت قائل بشوید در خارج، بعد بگویید آیا این حقیقتِ خارجی را میشود فهمید یا نه؟ ما با فرضِ اینکه حقیقتِ خارجی برای وجود هست، داریم بحث میکنیم. خارجیت و منشئیتِ آثار را عینِ ذاتش میگیریم. این بنا بر فرضِ اصالتِ وجود است.
شما میفرمایید باید بحثِ ما بنا بر فرضِ اصالت وجود باشد. عرض میکنم در اصالتِ ماهیت اصلاً سؤال مطرح نمیشود، اصلاً بحث نمیآید! بحث برای وقتی است که وجود حقیقت داشته باشد نه اینکه انتزاعی باشد. اصلاً آن وقتی که وجود حقیقت است، داریم بحث میکنیم که به ذهن میآید یا نه؛ یعنی اصلاً مفروغ عنه است که بحثِ ما در وقتی است که به وجود اصالت میدهیم. اگر به وجود اصالت ندهیم و وجود را انتزاعی بگیریم، از اول محلِ تولدش ذهنِ ماست، چطور میتوانیم بگوییم به ذهن میآید یا نمیآید؟! از اول محلِ تولدش ذهنِ ماست.
پس بحثِ ما در جایی است که شما در خارج حقیقتی داشته باشید، این حقیقت را بخواهید به ذهن بیاورید. میگوییم اگر آن حقیقت وجود باشد، به ذهن نمیآید؛ آن حقیقت ماهیت باشد، به ذهن میآید.
شاگرد: با اصالت ماهیت، خارجیت را به ماهیت میزنیم، منشئیتِ آثار را به ماهیت میدهیم، آن وقت میگوییم که این ماهیتِ خارجی با ماهیتِ ذهنی ما تفاوت پیدا میکند، آن به ذهن ما نمیآید. یعنی اگر خارجیت را به ماهیت بزنیم که اصالت با ماهیت است، منشئیتِ آثار را به ماهیت میزنیم، بعد میگوییم این ماهیت چون منشأِ آثار است، این دوباره به ذهن نمیآید؛ یعنی همین استدلال آنجا باز...
استاد: نه، ماهیت به ذهن میآید ولو اصالة الماهوی باشیم. خارجیت، عینِ ماهیت نیست. ماهیت یعنی چه؟ ماهیت کلمه «م-ا-ه-ی-ت» نیست! ماهیت مثلاً یعنی انسان. آیا انسان عینِ خارجیت است یا انسان انسانی است خارجی؟ کدام است؟ انسان عینِ خارجیت نیست. انسان است خارجی؛ آن انسانیتش میآید در ذهن، خارجیتش نمیآید.
ولی وجود اصلاً خارجیت است؛ وجود یعنی خارجیت. اگر بخواهد در ذهن بیاید باطل میشود. ماهیت اگر بخواهد در ذهن بیاید باطل نمیشود. ماهیت «خارجیت دارد» نه اینکه «خارجیت هست». وجود خارجیت هست، اگر بیاید در ذهن باطل میشود؛ ماهیت خارجیت دارد، اگر بیاید در ذهن خارجیتش را از دست میدهد، خودش را از دست نمیدهد. پس ماهیت میتواند به ذهن بیاید، حتی اگر اصالة الماهوی باشیم. روشن است؟
پس این دلیل در وجود اجرا میشود، در ماهیت اجرا نمیشود؛ چون ماهیت سنخش با وجود فرق دارد. ماهیت خارجیت نیست، بلکه خارجیت دارد. وقتی در ذهن آمد، آن داراییش را که خارجیت است از دست میدهد، نه خودش را. اما وجود دارایی ندارد، خودش خارجیت است، نه اینکه خارجیت را دارد. اینچنین نیست که وقتی به ذهن آمد داراییش را از دست بدهد، وقتی به ذهن آمد خودش را از دست میدهد! پس فرق است بین ماهیت و وجود.
شاگرد: این سؤال پیش میآید که بر اساس اصالت ماهیت، همان ماهیتی که منشأِ آثار خارجی است، همان ماهیت هم در ذهن آمده، چرا اینجا این آثار را ندارد؟!
استاد: عرض کردم که مشروط به وجودِ خارجی است. چرا وقتی به ذهن میآید ماهیت اثر ندارد؟ بنا بر اصالتِ ماهیت هم اثر داشتنِ ماهیت مشروط بود یا به جعلِ جاعل، یا به انتزاعِ وجود؛ بالاخره اینطور نبود که هیچ شرطِ خارجیت نداشته باشد. صرفِ ماهیت منشأ آثار نبود، بلکه ماهیت در خارج منشأ آثار بود. من هنوز بحثِ اصالتِ وجود یا اصالت ماهیت را مطرح نکردهام.
شاگرد: چرا پس مرحوم سبزواری استدلالی که مبتنی بر اصالتِ وجود است، اینجا مطرح کرده است؟! هنوز بحث اصالت وجود را مطرح نکردهاید!
استاد: مبتنی بر اصالت وجود نیست. اگر وجود حقیقت داشته باشد، حقیقتش خارجیتش است.
شاگرد: در واقع مصادره است دیگر. همان حرف اصالت وجود است. میگویید اگر اصالت با وجود است، پس استدلال این است.
استاد: اصالتِ وجود یعنی چه؟ اصالتِ ماهیت یعنی چه؟ من نمیدانم الان اشاره بکنم یا نکنم! بحثش بعداً میآید، ولی الان پیداست که معنای اصالتِ وجود و اصالت ماهیت برای بعضی روشن نیست که اشکال میکنند.
اصالة الماهوی اینطور میگوید: ماهیت در خارج موجود است، ولی وجودش در خارج موجود نیست. دقت کنید که چه دارم عرض میکنم! این چکیده بحثِ اصالتِ ماهیت است و بهترین بیان برای اصالتِ ماهیت است که مرحوم لاهیجی در شوارق آورده است. چون ایشان اصالتِ ماهوی است، بهترین بیان را ایشان آورده است. میگوید: ماهیت در خارج موجود است حقیقتاً، وجودش در خارج موجود نیست. یعنی در خارج شما چه دارید؟ ماهیتِ موجوده دارید، برای ماهیت وجود دارید، ولی برای وجود وجود ندارید. یعنی اینطور نیست که خارج ظرف باشد برای وجودِ ماهیت، بلکه خارج ظرف است برای خودِ ماهیت، ظرف نیست برای وجودِ ماهیت. این معنای اصالت ماهیت است که برای ماهیت حقیقتاً وجود قائل است. وقتی شما آن را به ذهن میآورید، آن وجودِ حقیقی را از آن دارید میگیرید، پس اثرِ ماهیت از بین میرود، چون شرطش را ندارد. ولی معتقد است که وجود در خارج موجود نیست؛ یعنی وجود الماهیة در خارج هست، ولی وجود الوجود در خارج نیست! شما وقتی ماهیت را در ذهن آوردید، وجود الماهیة را بردید دیگر، از بین که بردید اثر از بین رفت.
نمیدانم روشن شد یا نه؟! اصالتِ وجود و اصالتِ ماهیت روشن بشود، یعنی اصلاً معلوم بشود اصالة الماهوی چه میگوید. إنشاءالله من در اصالتِ ماهیت یا اصالت وجود توضیح میدهم، الان حس کردم که احتیاج به توضیح دارد.
با این بیانی که الان عرض کردم، خودِ وجود اگر در خارج باشد، ذاتش خارجی است، ذاتش منشأِ آثار است. ماهیت اگر در خارج باشد حقیقتاً در خارج موجود است، حقیقتاً موجود است ولی وجودش حقیقتاً موجود نیست. این تعبیر را دقت کنید: خارج، ظرفِ ماهیت هست، ظرفِ وجودِ ماهیت نیست. اگر در خارج بگردید وجودِ ماهیت را پیدا نمیکنید، ولی ماهیت هست. هستیاش هم واقعی است، نه اینکه آن هستیاش دوباره هستی دارد، بلکه خودش هستی دارد. اصالةالماهوی میگوید اگر وجود را بگویی در خارج هست، لازم میآید وجود وجود داشته باشد، دوباره آن وجودش وجود داشته باشد، تسلسل لازم میآید؛ پس وجود را اجازه نمیدهد در خارج بیاید. ولی ماهیت را میگوید در خارج موجود است. ماهیت در خارج موجود است، وجودش در خارج موجود نیست، چون اگر وجودش در خارج موجود باشد تسلسل میشود.
وقت تمام شد ولی بحث تمام نشد. اصلِ استدلال را من گفتم، حالا اگر اشکالی به ذهنتان رسید در جلسه بعد مطرح کنید. من خودم خواستم فرق بین وجودِ خارجی و وجودِ ذهنی و مفهومِ وجود را بیان کنم که ظاهراً نمیرسیم. این فرق بین این سه تا و استدلالِ دومِ مرحوم سبزواری إنشاءالله جلسه آینده؛ اگر هم درباره استدلالِ اول شبههای هست، آن هم در جلسه آینده بحث میکنیم.