« فهرست دروس
درس شرح حکمت منظومه - استاد محمدحسین حشمت پور

97/01/27

بسم الله الرحمن الرحیم

المقصد الاول فی الامور العامة/ الفریدةالاولی فی الوجود و العدم/غرر فی بداهة مفهوم الوجود /بررسی اقسام سه گانه تعریف درباره وجود (حقیقی، شرح اللفظ، شرح الاسم)

 

موضوع: المقصد الاول فی الامور العامة/ الفریدةالاولی فی الوجود و العدم/غرر فی بداهة مفهوم الوجود /بررسی اقسام سه گانه تعریف درباره وجود (حقیقی، شرح اللفظ، شرح الاسم)

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

حکمت منظومه، صفحه هشت، سطر چهاردهم:

(معرف الوجود)كالثابت العين أو الذي يمكن أن يخبر عنه أو غير ذلك‌ (شرح‌ الاسم) أي مطلب ما الشارحة و هو ما يقال بالفارسية پاسخ پرسش نخستين.

قال الشيخ الرئيس في النجاة إن الوجود لا يمكن أن يشرح بغير الاسم لأنه مبدأ أول لكل شرح فلا شرح له بل صورته تقوم في النفس بلا توسط شيء.‌[1]

بداهت مفهوم وجود و بی‌نیازی آن از تعریف

گفتیم که وارد بحث در وجود و عدم می‌شویم، ابتدائاً درباره وجود بحث می‌کنیم و بعداً درباره عدم.

اولین مطلبی که درباره وجود گفته می‌شود بداهت وجود است. بداهت یعنی احتیاج به تعریف نداشتن. همه کس مفهوم وجود را می‌فهمند، کسی نیست که این مفهوم را نداند و ما به کمک تعریف به او تفهیم کنیم. تعریف برای بیان حقیقتِ شیء است، اگر حقیقتِ شیء معلوم است، دیگر احتیاج به تعریف ندارد.

ایشان می‌فرماید که در این غُرَر می‌خواهیم ثابت کنیم که وجود بدیهی است، یعنی احتیاج به تعریف ندارد. بعد هم می‌خواهیم بیان کنیم که تعریف‌هایی که برای وجود گفته شده هیچ‌کدامشان تعریف حقیقی نیستند، حقیقت وجود را بیان نمی‌کنند. در ضمنِ بیان مطلب دوم که تعریف‌ها تعریف حقیقی نیستند، ایشان بیان می‌کند که اصلاً تعریف حقیقی برای وجود ممکن نیست؛ تعریف حقیقی چه به صورت حد باشد چه به صورت رسم باشد. بعد از اینکه این مطلب تمام می‌شود، توضیح می‌دهد که مرادمان از بداهت، بدیهی بودنِ مفهومِ وجود است نه بدیهی بودنِ واقعِ وجود.

این تمام مطالبی است که در این غُرر ذکر می‌شود. توجه کردید که این مطالب عبارت بودند از دو مطلب؛ یعنی آنچه ما در این غُرر می‌گوییم دو مطلب است:

یکی بداهت وجود و بی‌نیاز بودنش از تعریف.

دوم رسیدگی به تعریفاتی که دیگران گفته‌اند و بیان اینکه این تعریف‌ها چه نوع تعریفی است.

این دو مطلب را می‌گوییم. در ابتدا وارد این می‌شویم که تعریفاتی که دیگران گفته‌اند چه نوع تعریفی است؟ بیان می‌کنیم که تعریف حقیقی نیستند. بعد توضیح می‌دهیم که تعریف حقیقی در مورد وجود اصلاً امکان ندارد. بعد که این مطلب تمام شد، به آن عنوان دیگر می‌پردازیم که گفتیم وجود بدیهی است؛ چه چیزِ آن بدیهی است؟ مفهومش یا خودش؟ این هم توضیح داده می‌شود، معلوم می‌شود که مفهومش بدیهی است، خودش بدیهی نیست.

این دو مطلب را در ابتدای فصل، همان‌طور که عربی‌اش را خواندم ملاحظه کردید. ایشان می‌گوید وجود بدیهی است، این عنوان اول. تعریفاتی که گفته‌اند، تعریفات حقیقی نیست، این عنوان دوم.

وقتی می‌خواهد وارد بحث بشود، از عنوان دوم شروع می‌کند؛ عنوان دوم را بحث می‌کند و می‌گوید این‌ها تعریف حقیقی نیستند، تعریف حقیقی برای وجود اصلاً ممکن نیست. بعد که عنوان دوم تمام می‌شود، می‌پردازد به عنوان اول و بیان می‌کند که وجود بدیهی است، اما مفهومش بدیهی است نه واقعش و حقیقتش. این تمام فهرست بحثی است که ما در این غُرر داریم.

بررسی اقسام سه‌گانه تعریف در منطق (تعریف حقیقی، شرح‌اللفظ و شرح‌الاسم)

درباره تعریفاتی که شده ایشان می‌گوید تعریف، تعریف لفظی است، تعریف حقیقی نیست. یک جا می‌گوید تعریف، تعریف اسمی است، حقیقی نیست.

گفته‌اند سه قسم تعریف داریم: لفظی، اسمی، حقیقی. بعضی هم گفته‌اند دو قسم تعریف داریم: اسمی و لفظی را یکی گفته‌اند، اسم دوم را هم حقیقی قرار داده‌اند. پس معلوم است که در باب تعریف اسمی و لفظی اختلاف است؛ در حقیقی کسی اختلاف ندارد، اما در اسمی و لفظی اختلاف دارند که آیا اسمی و لفظی دو تاست یا یکی است؟

تعریف لفظی تعریفی است که در کتاب لغت می‌بینید. یک لفظی را که دارای معنایی است به لفظ دیگر که معنای واضح‌تر دارد تفسیر می‌کنند. در لغت این‌طور است دیگر؛ لفظی را با لفظ دیگر تفسیر می‌کنند که معنای آن لفظ دوم پیش مخاطب معلوم است، به توسط آن لفظ دوم معنای لفظ اول را هم در ذهن مخاطب احضار می‌کنند. کارشان در لغت این است. به این می‌گویند تعریف لفظی؛ یعنی لفظی را با لفظی معرفی کردن. تعریف یعنی معرفی کردن؛ معرفی کردنِ لفظی به وسیله لفظ دیگر. که در این تعریف جنس و فصل شیء آورده نمی‌شود یا جنس و عرض خاص آورده نمی‌شود. جنس و فصل را بیاوریم می‌شود حدّ، جنس و عرض خاص را بیاوریم می‌شود رسم؛ ولی در لغت هیچ‌کدام از این‌ها نمی‌آید، نه جنس و فصل می‌آید که حدّ درست بشود، نه جنس و عرض خاصه می‌آید که رسم درست بشود. فقط لفظی با لفظ دیگر معرفی می‌شود، لفظی که معنایش مبهم است به وسیله لفظی که معنایش روشن است معرفی می‌شود.

اما گاهی ما در تعریف یک شیء، جنسش و فصلش را می‌آوریم؛ این تعریف می‌شود تعریف حقیقی. این‌چنین تعریفی را که جنس و فصل یا جنس و عرض خاصش آورده شده، در دو حالت ما می‌توانیم به مخاطبمان ارائه بدهیم:

یکی حالتی که آن معرَّف ما، وجودش اثبات نشده و برای مخاطب روشن نیست که این معرَّف موجود است. قبل از اثباتِ وجودش ما آن را تعریف می‌کنیم به تعریف حدّی یا به تعریف رسمی.

یک بار هم بعد از اینکه وجودش اثبات شد، وجود این محدود و معرَّف اثبات شد، ما آن وقت آن را تعریف می‌کنیم به تعریف حدّی یا به تعریف رسمی.

پس تعریف حدّی یا رسمی در دو حالت ممکن است بیاید: یکی حالت قبل از اثبات وجود معرَّف، یکی حالت بعد از اثبات وجود معرَّف. آن که بعد از اثبات وجود معرَّف است به آن می‌گوییم «تعریف حقیقی»، آن که قبل از اثبات وجود معرَّف است به آن می‌گوییم «شرح‌الاسم».

پس شرح‌الاسم معلوم شد، شرح‌اللفظ هم معلوم شد. در شرح‌اللفظ که تعریف لغت است، ما جنس و فصل را نمی‌آوریم؛ ولی در شرح‌الاسم، جنس و فصل معرَّفی را که هنوز اثباتِ وجودش نشده می‌آوریم. در حقیقی، جنس و فصلِ معرَّفی را که وجودش اثبات شده می‌آوریم.

پس خلاصه این شد: در تعریف شرح‌اللفظ، لفظی را به لفظی دیگر معرفی می‌کنیم، اصلاً جنس و فصل یا جنس و عرض خاص را نمی‌آوریم. در تعریف شرح‌الاسم، جنس و فصل یا جنس و عرض خاصه را می‌آوریم، منتها در صورتی که هنوز معرَّف وجودش ثابت نشده است. در تعریف حقیقی ما باز جنس و فصل را یا جنس و عرض خاصه را می‌آوریم، در وقتی که وجود معرَّف اثبات شده است. الان با این بیانی که کردم معلوم شد این سه تعریف با هم فرق دارند.

مبنای خاص مرحوم سبزواری در وحدتِ مفهومیِ «شرح‌اللفظ» و «شرح‌الاسم»

اما گروهی معتقدند تعریف شرح‌الاسم همان شرح‌اللفظ است؛ یعنی شما اگر در تعریفتان جنس و فصل را یا جنس و عرض خاصه را نیاوردید، حدّ یا رسم را تشکیل ندادید، تعریفتان شرح‌الاسم است، شرح‌اللفظ هم هست. دو اسم دارد: هم به آن می‌گوییم شرح‌الاسمی، هم به آن می‌گوییم شرح‌اللفظی. و اما اگر جنس و فصل را آوردید یا جنس و عرض خاص را آوردید، تعریفتان می‌شود تعریف حقیقی؛ چه اثبات شده باشد وجود محدود و معرَّف و چه اثبات نشده باشد. مهم این است که تعریف مشتمل بر چیست؛ اگر تعریف مشتمل بر جنس و فصل یا جنس و عرض خاصه بود تعریف حقیقی است، اگر مشتمل بر این دو تا نبود شرح‌اللفظی و به تعبیر دیگر شرح‌الاسمی است.

این دو قول را در مسئله داریم که عرض کردم اختلاف در شرح‌الاسم و شرح‌اللفظ است، و الّا در تعریف حقیقی کسی اختلاف ندارد. تعریف حقیقی معلوم است، آن تعریف مشتمل بر جنس و فصل است. در تعریف شرح‌الاسم اختلاف است که آیا ملحقش کنیم به شرح‌اللفظی یا ملحقش کنیم به حقیقی.

مرحوم سبزواری نظرش این است که شرح‌اللفظ با شرح‌الاسم فرقی نمی‌کند. ایشان دو نوع تعریف بیشتر قائل نیست: یکی شرح‌الاسم، یکی شرح‌اللفظ. در عنوان می‌گوید تعریفاتی که برای وجود آمده‌اند تعریفات لفظی‌اند، در شعرش می‌گوید که تعریفاتی که برای وجود آمده‌اند شرح‌الاسم‌اند. این دو با هم مخالفت ندارد، چون ایشان شرح‌الاسم و شرح‌اللفظ را یکی می‌داند. حالا چه تعبیر به شرح‌اللفظ بکند، چه تعبیر به شرح‌الاسم بکند؛ در یک جا تعبیر به شرح‌اللفظ کرده، در یک جا تعبیر به شرح‌الاسم کرده. این دو با هم ناسازگار نیستند.

بله، بنا بر آن مذهبی که بین شرح‌الاسم و شرح‌اللفظ فرق می‌گذارد، کلام مرحوم سبزواری مشکل پیدا می‌کند؛ ولی آن مذهب، مذهبِ خودِ ایشان نیست، آن را قبول ندارد.

شاگرد: طبق این نظری که قائل به دو تعریف هستند، اگر یک تعریفی مشتمل باشد بر جنس و فصل، ولی قبل از اثبات وجود باشد، این چه حساب می‌شود؟

استاد: این هم حد است، تعریف حقیقی است.

شاگرد: پس در تعریف حقیقی هم اختلاف داریم. شما فرمودید نزاع فقط در شرح‌الاسم است...

استاد: نه، من بعد درستش کردم! توجه کرده باشید آخر این‌طور گفتم، گفتم شرح‌الاسم را به حقیقی ملحق می‌کنید یا به شرح‌اللفظ. معلوم می‌شود که فقط در شرح‌الاسم اختلاف است، در بقیه اختلافی نیست. شرح‌الاسم را شما به کدام ملحق می‌کنید؟ شرح‌الاسم یعنی تعریفی که هنوز اثبات وجود نشده است، این را ملحقش می‌کنید به شرح‌الاسم یا ملحقش می‌کنید به تعریف حقیقی؟ درست است که خواستم اصلاح کنم ولی این هم کاملاً مطلب را روشن نکرد.

اختلاف همان‌طور که خودتان هم دارید اشاره می‌کنید در هر سه هست. فقط در شرح‌اللفظ اختلاف نیست که گفته می‌شود شرح‌اللفظ یعنی تفسیرِ لفظ به لفظ. شرح‌الاسم هم مرحوم سبزواری می‌گوید یعنی همین. بقیه هرچه هست حقیقی است، چه قبل از اثبات وجود چه بعد از اثبات وجود. یعنی برای اثبات وجود و عدم اثبات وجود ارزشی قائل نیست در باب تعریفات، می‌گوید چه اثبات وجود بکنی چه نکنی فرق نمی‌کند.

آن کسانی که می‌خواهند فرق بگذارند بین شرح‌الاسم و شرح‌اللفظ، آن‌ها به اثبات وجودِ معرَّف اهمیت می‌دهند؛ اگر اثبات وجود شد می‌شود حقیقی، اگر اثبات وجود نشد می‌شود اسمی. آن‌ها اهمیت می‌دهند، ولی کسی مثل مرحوم سبزواری اهمیت نمی‌دهد. می‌گوید ببین در تعریف چه آورده‌ای؛ جنس و فصل یا جنس و عرض خاص آورده‌ای، یا یک لفظ دیگر آورده‌ای؟ اگر لفظ را عوض کردی، تعریف لفظی یا اسمی است؛ اگر جنس و فصل و امثالش را آورده‌ای، تعریف حقیقی است. آن دیگر اصلاً کاری ندارد به اثبات وجود و این‌ها، برای اثبات وجودِ معرَّف و قبل از اثبات و بعد اثبات اصلاً ارزش قائل نیست، هیچ کاری به آن ندارد. فقط این برایش مهم است که ببین تعریف مشتمل بر چیست؛ لفظی را به جای لفظی گذاشتی یا جنس و فصل را گذاشتی.

شاگرد: شاید ایشان در مورد وجود قائل می‌شود شرح‌الاسم همان تعریف لفظی است.

استاد: نه، همه جا این‌طور قائل است. در منطق خواندیم دیگر، در همه جا ایشان قائل به این مطلب است، تنها در تعریف وجود نیست. در همه جا معتقد است شرح‌الاسم با شرح‌اللفظ فرقی نمی‌کند؛ ولی بعضی معتقدند که فرق می‌کند.

شاگرد: استاد، آن‌هایی که معتقدند شرح‌الاسم و شرح‌اللفظ فرق می‌کند، الان وقتی که کسی دارد شرح‌الاسم می‌آورد قبل از اثبات وجود، در حقیقت شرح‌اللفظ است؟ ... بیان حقیقت وجود می‌کند...

استاد: آن‌هایی که قائل‌اند به فرق، آن‌هایی که سه قسم می‌کنند معتقدند شما قبل از اثبات وجودِ محدود یعنی معرَّف، تعریفی می‌آورید که مشتمل است بر جنس و فصل یا بر جنس و عرض خاص. بعد که اثباتِ وجود کردید دیگر احتیاج ندارید تعریف بیاورید، همان تعریف ینقلب به حقیقی، همان تعریف اسمی منقلب می‌شود و می‌شود تعریف حقیقی. دیگر احتیاج به تعریف جدید ندارید، همان تعریف قبلی شما کافی است.

شاگرد: اثبات وجود چه تأثیری دارد می‌گذارد که یک‌دفعه این را منقلب می‌کند؟!

استاد: اینکه چه تأثیری می‌گذارد در جای خودش باید بحث کنیم که چرا این حقیقی می‌شود آن اسمی می‌شود. اینکه چرا حقیقی می‌شود را قبلاً گفته‌ایم، در منطق گفته‌ایم، حتی جهت اینکه چرا حقیقی می‌شود را گفته‌ایم. فعلاً من دارم فقط اصطلاحات را می‌گویم، گزارشی می‌دهم، استدلال نمی‌کنم. هیچ مطلبی را به عنوان دلیل و این‌ها نمی‌آورم که حق با کیست؛ آن کسی که می‌گوید حقیقی، چرا می‌گوید حقیقی؟ چرا این را می‌گوید اسمی، چرا آن را می‌گوید لفظی؟ فقط لفظی یک اشاره‌ای کردم که چون تبدیلِ لفظ به لفظ است، تفسیرِ لفظ به لفظ است، به آن می‌گوییم لفظی.

من فقط خواستم منظور مرحوم سبزواری روشن بشود، به مخالفتِ دیگران کار نداشتم. که اینجا معلوم بشود یک جا می‌گوید شرح‌اللفظ است یک جا می‌گوید شرح‌الاسم است؛ این دو با هم ناسازگار نیستند در عبارت ایشان؛ چون طبق مبنای خودش، شرح‌الاسم و شرح‌اللفظ هر دو، دو اسم‌اند برای یک نوع تعریف.

تحلیل دو تعریف مشهور برای وجود («الثَّابِتُ العَیْن» و «الَّذِی یُمْکِنُ أَنْ یُخْبَرَ عَنْه»)

این مطلب که روشن شد، ایشان دو تعریف برای وجود ذکر می‌کند که دیگران ذکر کرده‌اند، و آن دو تعریف را می‌گوید شرح‌اللفظ یا شرح‌الاسم است. یکی «الثَّابِتُ العَیْنِ»، یکی «الَّذی یُمکِنُ أَن یُخبَرَ عَنهُ».

البته بیش از این تعریفات برای وجود شده، ولی ایشان فقط همین دو تا را ذکر می‌کنند.

شاگرد: ولی مشهور فرق می‌گذارد دیگر؟ قول به فرق، قول مشهور است؟

استاد: بله، فرق، قول مشهور است.

شاگرد: مشهور تعریف وجود را هم لفظی می‌دانند هم شرح‌الاسم؟

استاد: نه، فقط شرح‌اللفظی می‌دانند. کسانی که بین شرح‌اللفظی و شرح‌الاسمی فرق می‌گذارند، تعریف‌هایی را که برای وجود آمده فقط شرح‌اللفظی می‌دانند، شرح‌الاسم نمی‌دانند. همان‌طور که حد و تعریف حقیقی برای وجود ممکن نیست، تعریف شرح‌الاسمی را هم برای وجود ممکن نمی‌دانند؛ چون وجود دارای جنس و فصل نیست که بخواهد تعریف بشود، چه تعریف حقیقی چه تعریف اسمی. اصلاً تعریف اسمی هم برایش ممنوع است، تعریف حقیقی هم برایش ممنوع است، فقط شرح‌اللفظی جایز است.

ولی کسی مثل مرحوم سبزواری که شرح‌اللفظ را با شرح‌الاسم فرق نمی‌گذارد، همه تعریفات وجود را به هر دو نام می‌نامد. ولی دیگران می‌گویند فقط شرح‌اللفظ است، نمی‌گویند شرح‌الاسم است. چون شرح‌الاسم باید مشتمل باشد بر جنس و فصل، و وجود جنس و فصل ندارد، پس شرح‌الاسم هم ندارد، همان‌طور که حقیقی هم ندارد.

«الثَّابِتُ العَیْن» را توجه کنید؛ این تعریف را می‌گوید تعریف لفظی است. یعنی لفظی را که وجود است برداشته‌اید، جایش کلمه «ثابت» را گذاشته‌اید. مگر ثابت با وجود چه فرق می‌کند؟! ثابت با وجود یکی است! حاصل، ثابت، کائن، موجود، همه یکی‌اند. پس لفظی را برداشته‌اید، لفظ دیگر جایش گذاشته‌اید.

اما معنای «الثابت العين»: عدم، ثابت نیست. ماهیت به وسیله وجود، ثابت است، نه اینکه ثابت‌العین باشد. ذاتش ثابت نیست؛ چون ذاتش نه اقتضای وجود دارد نه اقتضای عدم دارد، ذات ثابت نیست. آن وجودی که مجاورش است ثابت است، و او ثبوت می‌دهد به ماهیت. ماهیت، عینش و ذاتش ثابت نیست. تنها چیزی که عینش ثابت است خودِ وجود است. خودِ وجود، ذاتش وجود است، لازم نیست وجودی به آن بدهید تا موجودش کنید؛ ذاتش وجود است، ذاتش ثابت است.

پس «الثابت العین» تعریفی است مخصوص وجود. نه ماهیت می‌تواند ثابت‌العین باشد، نه عدم. عدم اصلاً ثابت نیست، ماهیت اگر هم ثابت است، ثابت‌العین نیست. فقط وجود است که ثابت‌العین است؛ عین یعنی ذات. پس تعریف جامع افراد است و مانع اغیار.

تبیین اشکال دور در تعاریف لفظی و وجه تسامح در آن

منتها مشتمل بر «دور» است؛ چون معرَّف در معرِّف اخذ شده، منتها فقط لفظش عوض شده است. معرَّف در وجود است، در معرِّف اخذ شده، منتها به تعبیر «ثابت» یا «ثبوت». ثبوت همان وجود است، حالا شما از ثبوت، مشتق ساختید شده ثابت، به عین نسبتش دادید. بالاخره شما وجود را با عبارت دیگری در تعریف اخذ کرده‌اید، و اخذِ معرَّف در معرِّف، دور است. و این کار انجام شده است.

در مثال دوم هم همین‌طور است. «الَّذی یُمکِنُ أَن یُخبَرَ عَنهُ». «الذی» کنایه از یک موجود است. در «الثابت» تصریح کردیم به ثبوت، منتها با مشتقش که ثابت است. در «الذی یمکن أن یخبر عنه» تصریح به ثبوت نکرده‌ایم، ولی کنایه از ثبوت قرار داده‌ایم. «الذی» باید یک موجودی باشد که «یخبر عنه». تمام این عبارت، کنایه از وجود است؛ یعنی دارد حکایت از یک موجودی می‌کند. پس باز هم وجود به نحو کنایه در تعریف اخذ شده است؛ یعنی معرَّف را به نحو کنایی در معرِّف اخذ کرده‌اید. این هم یک جور دور است. حالا دور خیلی واضح نباشد، ولی بالاخره دور است.

در تعریف اول، معرَّف صریحاً در معرِّف اخذ شده است، در تعریف دوم، معرَّف کنایتاً در معرِّف اخذ شده است. و اخذِ معرَّف در معرِّف به هر نحوی که باشد باطل است. پس این تعریف‌ها همه باطل‌اند.

اما چون تعریف لفظی است، گفته نمی‌شود که این تعریف باطل است! بلکه در تعریف لفظی تسامح می‌کنیم و قائل به بطلان نمی‌شویم. اگر تعریف، تعریف حقیقی بود می‌گفتیم باطل است چون مشتمل بر دور است، مشتمل بر مصادره است. باطلش می‌دانستیم، اگر تعریف حقیقی بود. ولی چون تعریف حقیقی نیست، تعریف لفظی است، در آن تسامح می‌کنیم و این مشکل را می‌بخشیم. این مطلب تمام شد.

شاگرد: تمام تعاریف لفظی دوری‌اند؟

استاد: نه، تعاریف لفظی همه‌شان دوری نیستند! چون ممکن است شما با یک لفظی آشناتر باشید، متکلم با آن لفظی که در ذهن شما آشناست، لفظی را که در ذهن شما مخفی است تفسیر می‌کند، دیگر دور لازم نمی‌آید. دور در صورتی است که هر دو لفظ مجهول باشند. مثلاً به کتاب لغت مراجعه می‌کنید، معنای لفظی را می‌خواهید بدانید، تفسیر می‌کند به یک لفظی که آن را هم نمی‌دانید. کثیراً اتفاق می‌افتد که ما به لغت مراجعه می‌کنیم تا معنای لفظی را بفهمیم، می‌بینیم به یک لفظ دیگر که آن را هم نمی‌دانیم تفسیر کرده! این هم خب دور است دیگر! برای منِ مخاطب که هر دو لفظ برایم مجهول است، اگر بخواهم آن را بدانم باید این را بدانم، اگر این را هم بخواهم بدانم باید آن را بدانم، دور لازم می‌آید. ولی اینجا اشکال ندارد.

اما مثلاً «ضیغم» یک لفظ است، معنایش را من نمی‌دانم، مراجعه می‌کنم به لغت، می‌بینم نوشته «أسد». معنای اسد را می‌دانم، آنجا دیگر دوری لازم نمی‌آید. اما یک وقت مثلاً ضیغم را تفسیر می‌کند نه به اسد، بلکه به یک لفظی که آن هم اسم برای شیر است، اما آن را من نمی‌دانم؛ مثلاً تفسیر می‌کند به «ضرغام». چون هیچ‌کدام را نمی‌دانم، اینجا دور لازم می‌آید، ولی عیبی ندارد. چون تفسیرِ لفظی است، دور عیبی ندارد. دوباره ضرغام را می‌روم مراجعه می‌کنم در همین کتاب لغت، می‌بینم تفسیرش کرده به ضیغم! و این کثیراً اتفاق افتاده که ضیغم را نگاه می‌کنم می‌بینم نوشته ضرغام، می‌روم ضرغام را پیدا می‌کنم، نوشته ضیغم! آخر هیچ چیزی دستم نمی‌آید! دور می‌شود دیگر. ولی چون تعریفِ لفظی است عیبی ندارد. تعریف اگر حقیقی بود جایز نبود.

اما همه تعریف‌های لفظی مشتمل بر دور نیست، مگر اینکه من هم به لفظی که مفسَّر است و هم به آن لفظی که مفسِّر است جاهل باشم؛ آن وقت دور لازم می‌آید.

پاسخ به سوالات درباره ثابت‌العین بودن ماهیت و شرط جامعیت و مانعیت تعاریف

شاگرد: فرمودید اگر ماهیت ثابت هم باشد، ثابت العین نیست. این یعنی چه؟

استاد: یعنی ذاتش ثابت نیست، مجاورش ثابت است. ماهیت با وجود متحد می‌شود، آن مجاورش ثابت است، خودش ثابت نیست. ماهیت هرچقدر هم وجود به آن ثبات بدهد، خودش ثبات ندارد؛ آن وجودش است که ثابت است و او را ثابت نگه می‌دارد. پس ماهیت «ثابت‌العین» نیست.

ببینید این الف و لامی که در «العین» است، الف و لام بدل از مضاف‌الیه است؛ یعنی «ثابتٌ عَیْنُهُ». ماهیت را نمی‌توانید بگویید «ثابتٌ عَیْنُهُ»، باید بگویید «ثابتٌ مُجاوِرُهُ»، «مُتَّحِدُهُ»؛ آن متحدش و مجاورش ثابت است، خودش ثابت نیست. در وجود می‌گوییم «ثابتٌ عَیْنُهُ»، درست می‌گوییم؛ اما در ماهیت نمی‌توانیم بگوییم «ثابتٌ عَیْنُها»، بلکه باید بگوییم «ثابتٌ مُجاوِرُها» یا «ثابتٌ مُتَّحِدُها». پس «الثابت العین» تعریف برای ماهیت نمی‌تواند باشد، ولی تعریف برای وجود می‌تواند باشد. اگر بگذریم از دوری بودنش، می‌تواند تعریفِ وجود باشد.

شاگرد: ... تعریف به اخفی می‌تواند باشد اینجا؟

استاد: شاید تعریف به اخفی هم باشد. بستگی دارد به مخاطبتان. ممکن است برای مخاطب تعریف به اخفی باشد.

شاگرد: برای ما که این‌طور تعریف کردید، تعریف به اخفی شد دیگر!

استاد: بله. یعنی اگر بخواهید خوب دقت کنید، می‌بینید وجود را راحت‌تر از این «ثابت‌العین» می‌فهمید! بله، «ثابت العین» باید توضیح داده بشود، الف و لامش بدل از مضاف‌الیه گرفته بشود، عدمش به وسیله «ثابت» خارج بشود، آن ماهیت هم ه وسیله «عَیْنُها» خارج بشود؛ این خودش خیلی زحمت دارد! وجود را خیلی راحت‌تر از این می‌فهمیم! بله می‌شود گفت این تعریف به اخفی است.

شاگرد: جور دیگری لحاظ کنیم: ماهیت به خاطر تصرمش و عدمِ بقاء، حقیقتش که عینیتش باشد ثبات ندارد، ولی وجود این‌طور نیست.

استاد: ماهیت این طور نیست. ماهیت حرکت، تکلم، زمان، این‌ها بله تصرم دارد. ولی ماهیتِ انسانیت چه تصرمی دارد؟! تصرم ندارد! آن‌هایی که در آن‌ها تدریج هست بله، فرمایش شما درست است.

شاگرد: انسان هم ماهیتش...

استاد: تدریج نیست! اگر خداوند انسان را روی نوارِ حرکت و زمان قرار نمی‌داد، انسان ثابت بود! انسان بما هو انسان ثبات دارد. اگر می‌بینید دارد عمرش به تدریج تصرم پیدا می‌کند، آن عمرِ او نیست، بلکه آن زمانی است که انسان را خداوند روی نوارِ زمان گذاشته است، اگر روی نوارِ زمان نمی‌گذاشت، انسان ثابت بود. در قیامت چه‌کار می‌کند؟ انسان دیگر روی نوارِ زمان نیست، ثابت می‌ماند، لذا پیر هم نمی‌شود!

شاگرد: مرتبه نفسش را هم بگیریم، دارد روز به روز وسیع‌تر می‌شود، پس وسعتش دلالت بر عدمِ ثبات دارد. یک حقیقتِ ثابت نیست، حقیقتی که روز به روز دارد تغییر پیدا می‌کند.

استاد: نه، به این هم ثبات می‌شود گفت؛ حقیقت ثابت می‌ماند، مدام به آن اضافه می‌شود.

شاگرد: اضافه می‌شود پس ثابت نیست.

استاد: اضافه می‌شود، اما اصلِ حقیقتِ ما ثابت است، کمالات دارد اضافه می‌شود.

شاگرد: این فرمایش شما فرمایش مشاء است دیگر! که اشکالاتی هم بر آن وارد است.

استاد: نه، این حرکتِ جوهری است!

شاگرد: حرکتِ جوهری که حقیقتِ نفس را دارد تغییر می‌دهد.

استاد: حقیقت تغییر نمی‌کند، بلکه کمالات اضافه می‌شود؛ و این کمالات عینِ ذاتِ نفس می‌شود نه اینکه نفس ظرفِ کمالات است. مشاء می‌گوید نفس ظرفِ کمالات است، صدرا می‌گوید نفس با کمالات متحد می‌شود. ولی هر دویشان قبول دارند که اصل باقی است، اصلِ نفس باقی است.

آنجا هم باز حرکتِ جوهری دارد دخالت می‌کند. اگر شما حرکت را بردارید، حرکت را مطلقاً از انسان بگیرید، ماهیتش ثابت است. اصلاً آن ماهیتی که تدریج در آن هست، تصرم در آن هست، حالا چه این تدریج ذاتی‌اش باشد مثل حرکت و زمان یا مثل خودِ حرکت [و چه ذاتی‌اش نباشد]. البته شاید زمان هم به برکتِ حرکت تدریج دارد، لذا فقط حرکت می‌ماند، تکلم هم به خاطر حرکت، تدریج دارد؛ و الّا فقط حرکت است که تدریجش ذاتی است. اگر چیزی تدریج داشت، ذاتاً ثبات ندارد؛ اگر تدریج نداشت، ممکن است ثبات نداشتنش به خاطر زمان باشد، ولی در واقع اگر آن زمان را از آن بگیرید، حرکت را از آن بگیرید، تدریج ندارد، ثبات دارد. علی ای حال ماهیت ثابت است، «ثابت العین» نیست؛ ثابت هست ولی «ثابت العین» نیست. بعضی هم که تدریجی است، که دیگر ثباتِ آن‌چنانی ندارد، ولی باز می‌شود گفت آن هم ثباتی دارد به برکتِ وجودش، منتها وجودش گذراست.

شاگرد: این تعریف دوم جامع افراد و مانع اغیار است؟

استاد: «الذی یمکن ان یخبر عنه»؟

شاگرد: ماهیت هم «یمکن ان یخبر عنه» است!

استاد: ما که نگران نیستیم! شما هرچه دلتان می‌خواهد برای این تعریف‌ها اشکال کنید؛ چون وقتی گفتیم تعریف لفظی است، هر اشکالی بر آن کردید، تحمل می‌کنیم. اگر تعریف حقیقی باشد تا اشکال کنید، دست‌پاچه می‌شویم شروع می‌کنیم به جواب دادن. وقتی تعریف حقیقی نیست، تعریف تسامحی است دیگر، تعریف لفظی است. حالا یک اشکال کردیم که دور است، شما اشکال ‌کردید که این تعریف به اخفی است، یکی دیگر اشکال می‌کند که جامعِ افراد و مانعِ اغیار نیست. باشد! هرچقدر هم اشکال بیشتر بکنید بهتر!

شاگرد: تعریفِ دوری اسمش رویش است، تعریف می‌شود. ولی وقتی جامع و مانع نباشد، دیگر چه تعریفی است که اغیار وارد شدند؟! دور را آدم می‌تواند تحمل کند، حالا لفظ عوض شده شاید انفاعی حاصل شود.

استاد: من خواستم خودم را راحت کنم و جواب ندهم، گفتم هرچه اشکال کردید کردید! حالا شما من را موظف می‌کنید که جواب هم بدهم!

از عدم که نمی‌شود خبر داد، درست است؟ «الذی یخبر عنه» نیست. می‌ماند وجود و ماهیت. ماهیت «یخبر عنه» است. اگر وجود نباشد، آن هم نمی‌شود از آن خبر داد. پس منحصر می‌شود «الذی یخبر عنه» به وجود. سه چیز بیشتر نیست: عدم، ماهیت، وجود. از عدم که نمی‌شود خبر داد؛ از ماهیت هم اگر ماهیت تنها باشد و وجود در آن نباشد باز نمی‌شود خبر داد؛ اگر هم وجود در آن هست، در واقع از آن وجودش داریم خبر می‌دهیم. پس «الذی یخبر عنه» هم جامعِ افراد است و هم مانعِ اغیار؛ هم همه وجودها را شامل می‌شود، هم همه اغیار را بیرون می‌کند.

تبیین مراتب چهارگانه مطالب منطقی و مفهوم «پاسخ پرسش نخستین» (ما شارحه)

صفحه هشت هستیم، سطر، چهاردهم:

«غُرَر فِی بَداهَةِ الوُجودِ وَ أَنَّهُ»[2] ؛ عطف است بر «بداهت»، لذا «فی» بر سرش درمی‌آید: وَ فی «أَنَّهُ غَنِیٌّ عَنِ التَّعریفِ الحَقِیقِیِّ». از تعریف حقیقی غنی است، از تعریف شرح‌الاسم غنی نیست.

اینکه عرض کردم از تعریف شرح‌الاسم غنی نیست، برای بعضی است که ممکن است وجود را خلط کرده باشند با چیزِ دیگر. وجود بدیهی است، اما گاهی برای یک مخاطبی ابهام پیش می‌آید، چون چند تا بدیهی در ذهنش است نمی‌داند وجود برای کدامشان است، ما با شرح‌الاسم برایش روشن می‌کنیم. مثلاً «واحد» هم امر بدیهی است، «وحدت» هم بدیهی است، «وجود» هم بدیهی است. وحدت یعنی عدم الانقسام، این بدیهی است، هر کسی می‌فهمد وحدت یعنی چه. اما این آدم نمی‌داند کلمه وجود برای آن معناست که در ذهنش است، یا برای آن معنای دیگر است. دو معنا در ذهنش هست، منتها نمی‌داند این لفظ برای آن معناست یا برای آن معنا. اینجا یک خلطی صورت گرفته، تعریف شرح‌الاسم یا تعریف شرح‌اللفظی می‌تواند این خلط را برطرف کند، به همین اندازه. خودِ شیء معروف هست، شناخته‌شده هست، لازم نیست با معرِّف شناسانده بشود، فقط با معرِّف تعیین می‌شود نه اینکه با معرِّف شناسانده بشود. این‌جور تعریف‌ها اثر دارند، یعنی ممکن است طرف جاهل باشد به معنای وجود، نه اینکه به معنای وجود جاهل است، بلکه یک معنای دیگری هست که با معنای وجود اشتباه دارد می‌شود؛ پس برای این شخص فعلاً معنای وجود روشن نیست، آن وقت می‌توانیم از تعریف لفظی استفاده کنیم و برایش روشن کنیم.

«وَ أَنَّهُ»؛ یعنی بحثِ ما در بداهتِ وجود است، یعنی در این است که وجود غنی از تعریفِ حقیقی است، تعریفِ حقیقی لازم ندارد، ولو احیاناً به تعریفِ شرح‌الاسمی احتیاج داشته باشد برای بعضی از مخاطبین.

شاگرد: تعریف شرح اللفظی یعنی وجود را تعیین می‌کند

استاد: نه، تعیین نمی‌کند. گاهی از اوقات که یک خلطی پیدا شده، شرح‌الاسم می‌تواند تعیین کند، نه اینکه حالا شرح‌الاسم همیشه کارش تعیین کردن باشد.

«و أنّ ما ذکروا له»، مطلبِ دوم است، عنوانِ دومِ فصل است. یعنی «و فی أنّ». «أنّ ما ذکروا له من المعرِّفات» آن تعریف‌هایی که برای وجود گفته‌اند همگی تعریفِ لفظی است. «معرِّف الوجود، ک«الثابت العین» او«الذی یمکن أن یخبر عنه» او غیر ذلک»؛ تعریف‌های دیگری هم کرده‌اند که ایشان نیاورده، همه این‌ها شرح‌الاسم هستند. اول گفت شرح‌اللفظ‌ هستند، حالا می‌گوید شرح‌الاسم‌ هستند. عرض کردم که این دو با هم مخالف نیستند طبق مبنای خودِ ایشان.

«أي مطلب ما الشارحة و هو ما يقال بالفارسية پاسخ پرسش نخستين».

ما در بحث منطق مسائل را تقسیم کردیم به اقسامی، بعد آن اقسام را خلاصه کردیم، آخر سر شد سه تا قسم. اسم مسائل هم گذاشتیم «مطالب». گفتیم:

أس المطالب ثلاثة علم‌      مطلب ما مطلب هل مطلب لم‌

فما هو الشارح و الحقيقي‌      و ذو اشتباك مع هل أنيق‌[3]

اساس مطالب یعنی سؤال کردن و طلب کردن. سه مطلب داشتیم: یکی مطلبِ ما، یکی هل، یکی لم.

من حافظه‌ام قوی نیست، این‌ها را در بچگی حفظ کرده‌ام. از شعرهای منظومه خوشم می‌آمد، معنایش را هم نمی‌فهمیدم. حفظ کردم، از آن وقت بعضی‌اش مانده. تمام شعرهای الفیه را، شعرهای منظومه را حفظ کرده بودم، فقط چند تایش باقی مانده است. الفیه را حفظ می‌کردم می‌فهمیدم، ولی منظومه را حفظ می‌کردم نمی‌فهمیدم، چون نخوانده بودم!

بله، سه مطلب داریم، هر کدامشان را به دو قسم تقسیم می‌کنیم، مجموعاً می‌شود شش تا:

- «مای شارحه» و «مای حقیقیه» شد دو تا.

- «هل بسیطه» و «هل مرکبه» شد چهار تا.

- «لم ثبوتی» و «لم اثباتی» شد شش تا.

در لم ثبوتی و لم اثباتی، ترتیبی نمی‌گوییم، ولی در آن چهار تا ترتیب می‌گوییم. به قول مرحوم سبزواری این چهار تا «ذو اشتباک»اند. این انگشت‌ها را که در هم فرو می‌کنید اشتباک است. ایشان می‌گوید که یک «ما» پشت سرش یک «هل»، دوباره «ما» بعدش «هل»؛ که این‌ها یک در میان «ما» هست و یک در میان «هل». اسم این را می‌گذارد اشتباک. یعنی «ما» با «هل» اشتباک دارد به این معنا که:

۱. مای شارحه

۲. هل بسیطه

۳. مای حقیقیه

۴. هل مرکبه

در آن لم ثبوتی و اثباتی دیگر ترتیبی نیست.

اول شرح اسم یا شرحِ لفظ را می‌پرسیم، یک کلمه‌ای گفته می‌شود می‌گوییم معنایش چیست؟ متکلم کلمه‌ای را می‌گوید ما می‌پرسیم معنایش چیست. بعد که معنا می‌کند - حالا یا شرح‌اللفظ است به قول سبزواری، یا شرح‌الاسم است به قول دیگران - هر چه هست، بالاخره وجود الان روشن نیست. فقط من می‌پرسم معنای این کلام چیست؟ بعد که جواب می‌دهد معنا را، می‌پرسم آیا وجود دارد؟ می‌گوید بله. وقتی می‌گوید وجود دارد، از حقیقتش سؤال می‌کنم، حقیقتش چیست؟ بعد که حقیقتش را بیان کرد می‌گویم عوارضش را بگو، که عوارض می‌شود هل مرکبه.

ملاحظه می‌کنید، اولین سؤال چیست؟ اولین سؤال از بین این سؤال‌ها کدام است؟ شش سؤال می‌کنم. اولین سؤال «مای شارحه» هست، به قول ایشان شرح‌الاسم است، یا به تعبیر دیگر شرح‌اللفظ است. من پاسخ می‌دهم، این تعریفی که برای آن لفظ می‌کنم، می‌شود پاسخِ آن اولین پرسش، «پاسخِ پرسشِ نخستین». یعنی اولین پرسشی که می‌کنم، پرسشِ شرح‌الاسم یا شرح‌اللفظ است. تعریفی که در جوابِ من می‌آید، پاسخِ این پرسشِ نخستینِ من است.

حالا عبارت را توجه کنید: «أي مطلب ما الشارحة»؛ شرح‌الاسم مطلبِ مای شارحه است. مای شارحه در مقابلِ مای حقیقیه است. مای حقیقیه مرتبه‌اش سوم است، مای شارحه مرتبه‌اش اول است. «و هُوَ» یعنی مطلبِ مای شارحه چیزی است که در فارسی به آن گفته می‌شود «پاسخِ پرسشِ نخستین»، که توضیح دادم.

من مختصر گفتم، چون در منطق اساسِ بحثش گذشته است، این شش قسم را گفتیم، فرق‌هایش را بیان کردیم، جایش آنجاست. اینجا فقط به اندازه‌ای که بتوانم عبارت را معنا کنم گفتم.

استشهاد به کلام ابن‌سینا در کتاب «النجاة» بر بداهت و عدم امکان شرح برای وجود

حالا: «قالَ الشَّیخُ الرَّئیسُ فی النجاة»، تأییدی از شیخ هست که این را هم بخوانم، چون مطلبش روشن است. شیخ‌الرئیس در النجاة این‌طور گفته است: وجود ممکن نیست که شرح داده بشود به غیرِ اسم؛ یعنی به تعریف حقیقی نمی‌شود آن را شرح داد، فقط به تعریفِ اسمی می‌شود آن را شرح داد. چرا نمی‌شود شرح داد؟ چون بدیهی است. «لأنه مبدأ أول لكل شرح»،

هر چیزی را بخواهید شرح بدهید، به کمکِ وجود شرح می‌دهید؛ پس دیگر معنا ندارد که وجود را به چیزی شرح بدهید! چیزی ندارید که از وجود آشکارتر باشد و روشن‌تر باشد تا او را معرِّفِ وجود قرار بدهید. «فَلا شَرحَ لَهُ»؛ شرحی برای وجود نیست، چون شارحِ همه اشیاء است، زیرا واضح‌تر از همه است. اگر واضح‌تر از همه است، می‌تواند شارحِ همه اشیاء باشد پس شرحی برایش نیست، چرا؟ چون واضح‌تر از آن نداریم.

«بَل صُورَتُهُ تَقومُ فِی النَّفسِ بِلا تَوَسُّطِ شَیءٍ»؛ «نفس» در اینجا یعنی ذهن. البته ذهن و نفس یکی است، ذهن را وقتی می‌خواهند تعریف کنند می‌گویند «صفحة النفس»،صفحه نفس همان ذهن است. «صورت» در اینجا یعنی مفهوم. مفهومِ وجود در نفس بدون وساطتِ هر شیئی حاصل و برپا می‌شود. «تَقومُ فِی النَّفسِ» یعنی خودِ مفهوم در نفسِ شما می‌آید، لازم نیست با یک واسطه‌ای این مفهوم را در ذهن بیاورید که آن واسطه بشود معرِّف. بدون وساطتِ معرِّفی، وجود در ذهن می‌آید و ما به آن وجود، وجود را می‌شناسیم. پس وجود بدیهی است، اگر بدیهی است شرحی برایش نیست، بلکه او شارحِ اشیاء است.

این حرفِ ابن‌سیناست که به نظرم به همین اندازه توضیح اکتفا کنیم، عیبی ندارد. دیگر توضیحِ بیشتری نمی‌خواهد.

شاگرد: یعنی می‌خواهند بگویند مفهوم وجود با علمِ حضوری ادراک می‌شود، اینجا که می‌گویند «بلا توسطِ شیء»؟

استاد: نه.با علمِ حضوری ادراک نمی‌شود. خودِ صورتش در نفس به علمِ حضوری معلوم است. وجودِ خارجی، خودش که به ذهن نمی‌آید، صورتش به ذهن می‌آید. صورتش که به ذهن آمد، این صورت می‌شود معلومِ حضوری. اما آن وجودِ بیرونی، دیگر معلومِ حضوری نیست؛ چون معلومِ حضوری در صورتی است که خودش معلوم باشد. البته آن هم معلومِ حضوری است، اما نه از این جهت که صورتش آمده، از این جهت که خودش در حضور ماست. چون خودش در حضورِ ماست معلومِ حضوری است. ولی وقتی صورتش به ذهن من می‌آید، صورتش معلومِ حضوری می‌شود.

شاگرد: صورتش همان مفهومش می‌شود؟

استاد: بله، صورتش همان مفهومش است، آن معلومِ حضوری است. خودِ وجود هم در خارج، معلومِ حضوری است. وجود را با حصول، یعنی با صورت نمی‌شود فهمید. حالا این را إن‌شاءالله در شعری که می‌گوید «مَفهومُهُ مِن أَعرَفِ الأَشیاءِ» آنجا من توضیح می‌دهم، اگر هم یادم رفت تذکر بدهید.

 


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo