96/12/19
بسم الله الرحمن الرحیم
تفاوت فیلسوف الهی و حکیم متاله/پرهیز از عوامل بازدارنده و آمادهسازی برای قیامت /تحصیل علم و حکمت الهی: لقای مقام محمود و بهرهمندی از فیض الهی
موضوع: تحصیل علم و حکمت الهی: لقای مقام محمود و بهرهمندی از فیض الهی/پرهیز از عوامل بازدارنده و آمادهسازی برای قیامت /تفاوت فیلسوف الهی و حکیم متاله
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
تناثرِ لئالي وجود به واسطه این نثرِ رفیع
حکمتِ منظومه، صفحه ۴، سطر چهاردهم:
«لیجمعَ بِفَرائِدِ فَوائِدِهِ تَناثُرَ لئالي الوُجُودِ، وَ يُبَلِّغَكُم المَقامَ المَحمودَ بِعَونِ اللهِ المَلِکِ الوَدودِ»[1] . همانطور که در جلسه قبل عرض کردم، این عبارتی که خواندم، مربوط به «عَلَیْکُمْ» است. «عَلَیْکُمْ» اسمِ فعل است. کاری را به عهده ما میگذارد، بعد غایتِ آن کار و فایده آن کار را در «لِیَجمَعَ فیکُم» توضیح میدهد. چرا بر ما باد که این نثرِ روان و رفیعِ شما را بخوانیم؟ چرا از این شرح باید استفاده کنیم؟ «لِیَجمَعَ فیکُم»؛ این غایتِ آن «عَلَیْکُمْ» است. غایت یعنی فایده و هدف. به چه هدفی این کلامِ شما و این نثر و شرحِ شما باید خوانده بشود؟ «لِیَجمَعَ فیکُم»؛ ضمیر در «لِیَجمَعَ» برمیگردد به نثر. « تَناثُرَ لئالي الوُجُودِ» مفعولِ «لِیَجمَعَ» است؛ یعنی جمع کند این نثر، مرواریدهایِ وجود را برای شما. لئالی یعنی مرواریدها. گوهرهایِ وجود را برای شما حل کند و جمع کند.
اما نه اینکه کتابِ من گوهری بعد گوهری به شما میدهد، بلکه چنان پرمحتواست که دامنِ گوهر را بر شما میریزد. تناثر یعنی ریزش، فروریختن. وقتی پاییز میشود، برگِ درخت فرومیریزد، میگویند تناثرِ اوراق؛ یعنی برگِ درخت دارد میریزد. ملاحظه کنید که دانه دانه نمیریزد، گاهی از اوقات برگهای زیادی فرومیریزد. میگوید کلامِ من و کتابِ من، کتابی نیست که لئالی وجود را در اختیارِ شما همینطوری قرار بدهد، بلکه با ریزش قرار میدهد، به صورتی که کأنّه دامندامن به شما لؤلؤ و گوهر عطا میکند، نه دانه دانه. «بِفَرائِدِ فَوائِدِهِ»؛ باء، باء سببیت است. یعنی به وسیله آن فایدههای فریده [جمع میکند]. فریده به معنای تک و یگانه است، به معنای لؤلؤ هم میآید. در اینجا اضافه صفت به موصوف است، یعنی فوائده الفریده. جمع میکند در شما به خاطر اشتمال بر فایدههای یگانه و بیهمتا و بینظیر، ریختن لؤلؤهای وجود را. وجود هم در اینجا به معنای عالم وجود است. یعنی تمام مرواریدهایی که در عالم وجود است همه را بر شما میریزد و در اختیار شما قرار میدهد نه دانه دانه بلکه مشتمشت و دامندامن؛ مثلِ یک آدمی که دامنش را پرِ مروارید کرده باشد و یکدفعه بیاید همه را یکجا به شما تحویل بدهد.
دو معنای مقام محمود
«وَ يُبَلِّغَكُم المَقامَ المَحمودَ»؛ عطف بر آن «لِیَجمَعَ» است، لذا لام بر سرش در میآید؛ لِیَجمَعَ فیکُم وَ ليُبَلِّغَكُم المَقامَ المَحمودَ؛ تا شما را به مقامِ محمود برساند. در اینجا مراد از مقامِ محمود، ظاهراً معنایِ لغوی است نه معنایِ اصطلاحی. البته شاید معنایِ اصطلاحی هم بتوانیم اراده کنیم. معنایِ لغوی یعنی مقامِ پسندیده، مقامِ بالا که موردِ پسندِ همه است، همه طالباند که به آن مقام برسند. این هم شما را به آن مقامِ محمود، یعنی مقامِ پسندیده که مقامِ بالا و مطلوبِ همه است شما را واصل میکند.
مقامِ محمود در اصطلاح به معنایِ مقامِ شفاعت است؛ که به پیغمبر مقامِ محمود دادهاند یعنی به ایشان اجازه شفاعت داده میشود. منتها مقامِ محمود برایِ افراد ممکن است تشکیکی باشد؛ یکی اجازه داشته باشد پنجاه نفر را شفاعت کند، یکی هم اجازه داشته باشد حتی پیغمبرانی مثلِ حضرتِ ابراهیم را هم شفاعت کند. مقامِ محمود فرق میکند؛ برای هر کسی که مقامِ شفاعت باشد، مقامِ محمود است، منتها با اختلافِ درجه.
در اینجا شاید مرادشان همان معنایِ لغوی باشد؛ یعنی یک مقامِ پسندیده در اختیارِ شما میگذارد و شما را به مقامِ پسندیده میرساند. شاید هم مراد همان معنایِ اصطلاحی باشد؛ یعنی وقتی شما با این مطالبِ وجود آشنا شدید و حقایقِ وجودی را یافتید، از نظرِ نفسی درجهای پیدا میکنید که در قیامت به خاطرِ قوتِ آن درجه، به شما اجازه شفاعت داده میشود؛ چون داریم که به مؤمنین اجازه شفاعت میدهند. کسانی که به عالمِ وجود آگاه باشند قهراً مؤمن هم هستند؛ چون مسائلی که ما در این فلسفه مطرح میکنیم، بسیارشان مسائلِ اعتقادی و اعتقادِ صحیح است که باعث میشود شخص مؤمن بشود. بعد، اخلاق و اعمال و شناختِ حقایق و اینها همه در اختیارش قرار داده میشود و میشود یک مؤمنی که نفسش قوی شده و قابلیتِ شفاعت دارد. پس بعید نیست که در اینجا مراد از مقامِ محمود معنایِ اصطلاحی باشد؛ ولی اگر معنایِ لغوی بگیریم، راحتیم و واضح معنا میکنیم و رد میشویم؛ دیگر احتیاجی به توضیحاتِ بعدی هم نداریم.
استعانت از فیضِ الهی در امورِ اختیاری
«بِعَونِ اللهِ المَلِکِ الوَدودِ»؛ که این البته، این شرط در همه کارهایِ اختیاری هست. در کارِ اجباری که همهاش دستِ خداست؛ در کارِ اختیاری تا عون الله نباشد، امکانِ انجامش نیست. این شرط، اختصاص به موردِ بحثِ ما ندارد، همهجایی است. یعنی «يُبَلِّغَكُم» و «یَجمَعَ فیکُم» هر دو را «بِعَونِ اللهِ المَلِکِ الوَدودِ».
عرض کردم که مرحومِ مصنف میخواهد وزنِ عباراتش را هم تنظیم کند. تنها به فکرِ این نیست که اصلِ مطلب را افاده کند بلکه میخواهد مطلب را در قالبی که منظم است بیان کرده باشد. لذا خیلی سعی دارد که آخرِ جملات را هماهنگ کند. ممکن است کسی بگوید از بینِ اسماء خدا «ملک» و «ودود» را انتخاب کرد تا با «وجود» و «محمود» که در پایان جمله قبل قرار گرفتهاند، سازگار باشند. ممکن است کسی اینطور بگوید؛ ولی ممکن است اصلاً ایشان رویِ غرض این دو را انتخاب کرده است. یعنی از بینِ اسماء این دو را به مناسبت انتخاب کرده، نه فقط برایِ اینکه عبارتش هماهنگ بشود. خداوند را «مَلِک» دیده، یعنی مسلط؛ و با همین کلمه «مَلِک» فهمانده که هم خدا بر آن فواید تسلط دارد و هم بر توی خواننده تسلط دارد. مسلط بر هر دو است و میتواند یکی را به دیگری برساند. آن فواید را میتواند به تو برساند، چون بر هر دو مسلط است. اگر بر تو مسلط نبود، فواید در اختیارش بود، میتوانست به تو بدهد، تو هم قبول نکنی؛ یا مثلاً دسترسی به تو نداشت. برعکسش هم بود همینطور بود، دسترسی به تو داشت و به فواید دسترسی نداشت، باز هم در اختیارِ تو نبود. اما او مسلط است بر هر دو؛ هم بر تو مسلط است و هم بر این فوائد مسلط است و میتواند کمک کند و در اختیار تو قرار بدهد.
گذشته از این، «وَدود» است یعنی بسیار مهربان است. اگر تو اقدامی بکنی و مقدماتی را جور کنی، ترحم او اجازه نمیدهد که تو را محروم کند؛ حتماً این فوائد را در اختیار تو قرار میدهد. پس هم مَلِک است و قدرتِ این کار را دارد و تسلط بر این امور دارد، هم وَدود است و مهربان است و سعیِ تو را ضایع نمیکند؛ اگر سعیِ مقدماتی کردی، ذیمقدمه را در اختیار تو قرار میدهد. انتخابِ این دو اسم از بینِ اسما مناسبِ اینجاست، تنها برایِ رعایتِ هماهنگیِ جملات نیست؛ آن هم هست، ولی تنها آن نیست، بلکه علاوه بر آن فایده دیگری هم در آن هست.
محدودیت زمان و کثرتِ فایده در تحصیل علم
حالا که دیدید این شرحِ من و آن شعر من این هم فایده دارد، «فانتهزوا الفرصة و انتهضوا». «انتهاز» اول یعنی برای به دست آوردن فرصت بشتابید؛ فرصت را غنیمت بدانید و از آن بهره بگیرید و از دست ندهید. یعنی چنین فرصتی برای شما پیش آمده که این همه منافع در وقت کم در اختیار شما قرار داده میشود. وقت کم در صورتی است که کتاب خوانده شود نه در صورتی که من بخوانم. اگر من بخوانم اینقدر طولش میدهم که شاید بگویید این مقدار هزینه لازم نبود برای این مقدار فایده. ولی چون فایده زیاد است، من هم هر چقدر طول بدهم باز هم مناسبت هست؛ چون فایده زیاد است. در هر صورت، این فرصت کوتاه را که برایتان پیش آمده غنیمت بدانید. «و انتهضوا»؛ یعنی به پا خیزید، قیام کنید برایِ به دست آوردنِ فواید.
اقسامِ حکمت در مقامِ علم
«و تعلموا الحكمة و تمموا الكلمة»؛ حکمت را یاد بگیرید. حکمت را قبلاً شاید گفته باشم. منظور حکمت در مقامِ علم است، نه در مقامِ عمل؛ چون هم حکمت در مقامِ علم داریم و هم در مقامِ عمل. حکمت در مقامِ عمل که میگوییم خدا حکیم است، یعنی عملش حکیمانه است به این معنا که هر چیزی را جایِ خودش میگذارد، آن فعلاً در اینجا مرادِ ما نیست. حکمت در مقامِ نظر مرادِ ماست، که علم به سه چیز و مجموعه سه علم را میگویند حکمت: علم به خودِ خدا، علم به اوصافِ خدا و علم به افعالِ خدا، یعنی تمامِ ممکنات، همه ممکنات میشوند افعالِ خدا این سه را میگویند حکمت. اگر کسی این سه علم را داشته باشد، میشود حکیم. خودِ خدا بالاترین حکیم است، یعنی بهترین علم را به این سه دارد؛ ما هم در مرتبه خودمان این سه علم را پیدا میکنیم و میشویم حکیم. «و تعلموا الحكمة» یعنی خداشناس بشوید، اسماشناس بشوید، اعیانِ موجودات را هم بشناسید. حکمت که فلسفه است، این سه علم را در اختیارِ شما قرار میدهد؛ بنابراین شما «تعلموا» یعنی یاد بگیرید حکمت را، در همین کتابِ من یاد بگیرید.
مسئله معرفتشناختی امکانِ علم به ذاتِ الهی
شاگرد: علم به ذات ممکن است؟
استاد: علمِ به ذات به معنای علم به اینکه ذات چیست، نه. ولی علم به اینکه ذات موجود است و واجب است، تا اینجا ممکن است. علم به اینکه ذات چیست، ممکن نیست و این را هم از ما نمیخواهند. ما در حدی که توانا هستیم، مأمور به تحصیل علم هستیم، علم به وجودِ ذات و به اینکه این ذات هست.
شاگرد: [صوت نامفهوم]... این علم حضوری میشود؟
استاد: علمِ حضوری میشود در حدِ توانایی؛ ذات را نمیتوانیم بشناسیم، ذات شناخته نمیشود.
بله، اسماء وسیله ذات میشوند؛ ما اسماء را میشناسیم و ذات را عبادت میکنیم. اسماء را عبادت نمیکنیم، بلکه اینطور میگوییم: «خدایا آن ذاتی را عبادت میکنم که این اسماء، اسمای اوست؛ ذاتی را عبادت میکنم که با این اسماء ظاهر شده است.» نه اینکه این اسماء را عبادت میکنیم. عبادتِ اسماء، شرک است؛ هم در فلسفه گفته میشود شرک است و هم در روایات تصریح میشود به اینکه شرک است.
و اشکالی هم بر عرفا وارد میکنند که شما میگویید ذات شناخته نمیشود و اسماء شناخته میشود؛ ما آن کسی را که نمیشناسیم که نمیتوانیم عبادت کنیم، پس باید اسماء را عبادت کنیم طبق قول شما. آنها جواب میدهند ما ذاتی را عبادت میکنیم که با این اسماء، آن را میشناسیم، نه اینکه اسماء را عبادت میکنیم. ما ذاتی را که بهتوسط این اسماء میشناسیم و خودش را نمیشناسیم، عبادت میکنیم. جواب خوبی هم هست. پس ذات را میپرستیم.
شاگرد: مگر ما «الله» را نمیپرستیم؟ مگر «الله» اسم نیست؟
استاد: نه، الله را نمیپرستیم. ما الله را نمیپرستیم، مسمای به الله را میپرستیم، نه خودِ الله را. الله لفظی دارد که آن را مسلّماً نمیپرستیم؛ معنایی دارد که جامع جمیع صفات است، آن را هم نمیپرستیم. مسمایی را که این معنا برایش هست و این لفظ حکایت از وجودِ آن معنا میکند، میپرستیم. مسمی یعنی همان ذات. من عبارت روایت یادم نیست؛ تصریح دارد به اینکه اسم را نباید پرستید. آنچه در ذهنمان میآوریم که آن را نباید بپرستیم؛ آن که مخلوق ماست. آن لفظ را هم نباید بپرستیم. معنایی که لفظ از آن حکایت میکند، آن را هم نباید بپرستیم. مسمای به این لفظ، مسمی و واجد آن معنا را باید بپرستیم؛ یعنی آن که به توسط این معنا ظاهر میشود، آن باید پرستیده شود.
تکمیل کلمه توحید در حکمت متعالیه
«و تمموا الكلمة» یعنی با خواندن کتاب من، کلمه را تکمیل کنید. مراد از کلمه، کلمه توحید است. با خواندن فلسفه، آن هم فلسفه متعالیه، انسان معتقد به توحید میشود. توحید واجبالوجود یا توحید وجود؟ توحید واجبالوجود را همه فلسفهها در اختیار ما میگذارند؛ فلسفه مشاء هم در اختیار میگذارد. این فلسفه متعالیه است. توحید واجبالوجود که تقریباً جزو پلههای اولیهای است که ما را از آن پلهها صعود میدهد. بلکه توحید وجود را هم به ما میفهماند.
همه موجودات را ربط به واجب میکند و همه را ظهور او قرار میدهد و همه را سایه آن شمس میگیرد و وجود را که مخصوص شمس است، مخصوص او میکند. برای ما فقط شأنِ سایهبودن و حکایتکردن را قائل میشود و او را فقط موجود میداند. ما را موجود حساب نمیکند، بلکه ما را حاکی از وجود حساب میکند و وجود فقط یکی است. همان که فلسفههای دیگر به آن میگویند واجبالوجود، این فلسفه به او نمیگوید واجبالوجود، بلکه به او میگوید وجود. همانطور که بقیه، واجبالوجود را منحصر در یکی میکنند، این [فلسفه]، وجود را منحصر در یکی میکند و برای بقیه وجود قائل نیست؛ بلکه حکایت از وجود قائل است. یعنی به تعبیر دیگر، بقیه را وجود ممکن میداند که وجود ممکن را وجود نمیداند؛ فقط وجود واجب را وجود میداند. این انشاءالله بعداً ثابت میشود.
پس کلمه توحید به معنای واقعی در این فلسفه ثابت میشود. چون به معنای واقعی ثابت میشود، ما به شما میگوییم که «و تمموا الكلمة»؛ بیایید در اینجا کلمه را تمام کنید. شما کلمه توحید را از کلام و از فلسفههای دیگر گرفتهاید، ولی در این حد که واجبالوجود واحد است. بیایید این را کامل کنید که بگویید وجود واحد است. نه اینکه برای دیگران وجوب قائل نباشید، بلکه برای دیگران حتی وجود هم قائل نباشید. پس تکمیل کنید کلمه را. همین کلمه توحیدی که در فلسفههای دیگر و در کلام یافتهاید، بیایید در کتاب من تکمیلش کنید.
ترغیب به استجلاب فیض الهی
«وَ اسْتَجْلِبُوا الفیض و الرحمَة»؛ فیض خداوند، رحمت خداوند، فیض و رحمت در مقام علم را از ناحیه کتاب من جلبش را طلب کنید. استجلاب، باب استفعال است، یعنی طلبِ جلب. طلبِ جلب کنید، نه جلب کنید. جلب کار شما نیست؛ کار خداست که خدا باید به شما بدهد. شما فقط طلب کنید جلب را. نگران هم نباشید؛ «إنّ الله هو الکریم الوهّاب». خیلی جالب عبارت آورده است. استجلاب کنید؛ یعنی طلب کنید که این فیض و رحمت علمی جلب بشود به شما. و نگران هم نباشید، خدا رحیم است، چون طلب کردهاید به شما میدهد و محرومتان نمیکند، طلبتان بیفایده نمیماند. «وَ اسْتَجْلِبُوا الفیض و الرحمَة» در مقام علم را.
«إنّ الله هو الکریم الوهّاب». هم کریم است و هم بسیار بخشنده است. یک ذره شما قدم بردارید، ده برابر شما را به سمت خودش میکشد. گاهی گفته میشود: «تو یک قدم بردار، خدا ده قدم به سمت تو میآید.» این حرف غلط است! تو یک قدم بردار، خدا ده قدم به سمت تو میآید. خدا که هیچوقت پایین نمیآید که ده قدم به سمت تو بیاید! بلکه تو را ده قدم به سمت خودش میکشد؛ این درست است. تو یک قدم بردار، خدا ده قدم نزدیکت میکند، نه اینکه خودش ده قدم به تو نزدیک میشود؛ بلکه تو را به خودش نزدیک میکند. همیشه جهان، جهان صعود است، جهان تنزل و جهان نقص نیست. اینطور نیست که خدا بیاید پایین، بلکه تو تکامل پیدا کنی و بالا میروی.
ما در تلفظاتمان باید حواسمان را جمع کنیم که چطور تلفظ میکنیم. الان رایج است گفته میشود: «تو یک قدم بردار، خدا ده قدم به سمت تو میآید.» منظورشان هم روشن است؛ منظور این است که ده قدم خدا تو را به سمت خودش میکشد. وقتی تفسیر میکنی و توضیح میدهی، میبینی گوینده حرفش را درست میکند و معلوم میشود منظورش درست است؛ منتها کلماتش خوب نیست. ما وقتی فلسفه میخوانیم، کلماتمان هم باید درست باشد؛ یعنی باید سعی کنیم که عبارت خوب بیاوریم و فقط به این فکر نباشیم که معنا درست باشد؛ الفاظ هم باید کاملاً مفیدِ معنا باشند. این یکی از چیزهای مهمی است که بسیاری از اوقات رعایت نمیشود.
شاگرد: انتهضوا دوم را معنا نکردید.
استاد: «انهتضوا» دوم، یعنی قیام کنید، به پا خیزید. «انتهزوا» اول، «انتهزوا الفرصة» یعنی غنیمت بدانید فرصت را. «انهتضوا» دوم یعنی نهضِ و قیام کردن و برپا خاستن.
تفاوت فیلسوف الهی و حکیم متأله
«وَ مُرُوا نُفُوسَکُمْ أَنْ لَا تَمُرَّ بِمَلَاهِی خُطُواتِها وَ مَلَاعِبِ هَفَوَاتِهَا وَ مثاقفَ کَبَوَاتِهَا وَ مَوَاقِفَ لَاتِهَا وَ مَنَاتِهَا»
ماده هر دو لفظ یکی است ولی معنایشان فرق میکند. «مُروا» یعنی امر کنید، دستور بدهید؛ «لا تمرّ» یعنی عبور نکند، مرور نکند. چون خوانندهها یکی نیستند، چندین نفرند، خطابِ جمع میکند به آنها: «مُروا نفوسَکم»؛ امر کنید نفوس خود را که عبور نکنند «بِمَلَاهِی خُطُواتِها»، به گامهای لغو و لهوی خودشان عبور نکنند؛ یعنی این قدمها را برندارند، قدمِ لهو و لعبی برندارند.
چون فلسفه علمی است که باید شما را متألّه کند، نه فقط الهی کند. «الهی» یعنی کسبِ مفهوماتی که در الهیات مطرح است؛ «متألّه» یعنی تحققِ آن مفهومات در خویشتن. کسی میآید اینها را میخواند، مفهومها را در ذهنش انبار میکند و یاد میگیرد؛ این میشود «الهی». کسی میآید این مفهومها را در خودش صدق میدهد، یعنی تحقق میدهد و صاحبِ کمالاتِ الهی میشود در حدِ خودش؛ به او میگویند «متألّه».
«الهی» با «متألّه» فرق میکند. به فیلسوفِ مشاء میگویند الهی، به حکمتِ متعالیه میگویند متألّه. به صدرا میگویند صدرِ متألّهین؛ یعنی از بین متألّهان، ایشان بالاتر از همه است. متألّه یعنی کسی که فلسفه را خوانده و مفاهیمِ فلسفه را در خودش صدق داده و تحقق داده است. حالا ایشان میگوید شما که فلسفه را میخوانید، باید در نفستان آن را تحقق بدهید و اگر بخواهید قدمهای لهو و لعبی بردارید، تحققِ فلسفه در نفسِ شما ممتنع میشود. پس باید از اول، نفستان را امر کنید که آن قدمها را کنار بگذارد تا بتوانید از فلسفه، کمالِ استفاده را ببرید؛ یعنی متألّه بشوید. از علم الهی فقط الهی نشوید، متألّه بشوید. ما داشتیم یهودیهایی که فلسفه میخواندند و خیلی هم خوب نوشتند، کتابهایشان هم هست؛ اینها متألّه نبودند، الهی بودند. اگر شما گامهای لهو و لعبِ نفس را حذف کنید، حتماً به درجه متألّه خواهید رسید و این کار را بکنید.
چرا تعبیر به «خطوات» میکند؟ این به خاطر مقتضای نفسِ ماست. عقل برای به دست آوردنِ کمالات، حالتِ منتظره ندارد؛ دفعتاً خداوند به او کمالات میدهد. ولی نفس، گامبهگام باید کمالات را تحصیل کند و گامبهگام هم از کمالات فاصله میگیرد. البته برای فاصله گرفتن از کمالات، گامبهگام سرازیر میشود و پایین میرود؛ لذا تند میرود. برای به دست آوردنِ کمالات باید سربالا برود؛ کُند میرود. نفس انسان با حرکتِ تدریجی به کمال میرسد یا با حرکتِ تدریجی، نقص پیدا میکند؛ یعنی در درجه پایین، فعلیت پیدا میکند. البته حرکتهای ما هیچوقت به سمتِ نقص نیست؛ آنجا هم که ما به سمتِ نقص میرویم، داریم حیوانیتمان را کامل میکنیم. باز هم به سمتِ تکمیلِ حیوانیت هستیم، تکمیلِ انسانیت را کنار گذاشتهایم، به سمت تکمیلِ حیوانیت هستیم. آنجا هم باز حرکت، حرکتِ کمالی است؛ منتها حرکت به سمتِ کمالی که نسبت به انسانیت، نقص به حساب میآید. پس توجه میکنید که همیشه نفس گامبهگام عمل میکند، با تدریج وارد کار میشود؛ منتها عرض کردم چون صعود سخت است، تدریجاً به سمتِ بالا میرود. اما نزول آسان است، سراشیبی است، تند پایین میرود. لذا انسان در وقتی که میخواهد به کمال برسد، خیلی طول میکشد و خیلی هم تلاش میخواهد؛ اما اگر بخواهد به نقص برسد کاری ندارد، کافی است که یک بار کارِ خطا بکند، سقوط میکند. اما برای رسیدنِ به صعود، خیلی باید حواسش را جمع کند.
تربیت قوای مادون و غلبه بر خطوات شیطان
شاگرد: انسانی که تکامل دارد به سمت صعود، چطور حیوانیتش را باید به تکامل برساند؟ اصلاً لازم است؟
استاد: بله؛ در نمط هشت اشارات به این مسئله اشاره شده که ما وقتی نفسمان را صعود میدهیم، باید قوای مادون را هم مشایعِ نفس کنیم.[2] این قوا به طور طبیعی مزاحمِ ما هستند؛ یعنی وقتی من میروم فکر کنم در مورد خداوند، آن شهوت و غضبم فکر میکند در مورد چیز دیگر، در مورد امور دنیایی؛ او سراغ آن میرود، من سراغ این میروم. مزاحمت میکند، گاهی از اوقات فکر را قطع میکند. من باید شهوت و غضب و قوای مادون را چنان تربیت کنم که اگر خواستم به سمت خدا بروم، مشایعت کند؛ یعنی بیاید به من بگوید که این هم یکی از آیات الهی است. قوه خیالی که با تخیلاتِ شهوانی و غضبی من را از خدا دور میکرد، حالا که تربیت میشود، تازه این گل و این حیوان و این انسان را، همه را به عنوان یک امر جزئی و به عنوان یک آیتِ جزئی در اختیار من قرار میدهد، میگوید این را ببین، در موردش فکر کن، به خدا برس. همان که تا حالا مزاحم بود، حالا میشود مشایع. باید قوای مادون را تربیت کنید. تنها تربیت کردن نفس کافی نیست؛ اگر بخواهید نفس را تربیت کند و از قوای مادون غافل بشوید، اصلاً شدنی نیست؛ آنها نمیگذارند شما این کار را بکنید. نفس در وقتی تقویت میشود که قوای مادون تربیت بشوند.
در ابتدای کار، نفس به سمتی میرود؛ چون هنوز قوا کاملاً تربیت نشدهاند، قوا هم گاهی آدم را به این سمت میکشند و آدم مرتکب خطا میشود. بعد که دوباره به وضعِ عادی برمیگردد، خودش را ملامت میکند که چرا رفتی؟ اینجا پیداست که صاحبِ نفسِ لوّامه شده است. نفسِ امّارهاش و همان نفسِ حیوانیاش قبلاً همهکاره بود؛ حالا نفسِ انسانیاش دارد تقویت میشود و قوای حیوانی گاهگاهی او را به سمتی میکشند. وقتی دوباره برمیگردد، خودش را ملامت میکند. اما یک زمان که قوای حیوانی کاملاً تربیت شدند و رام شدند، دیگر هیچ مزاحمتی ندارند. آنجاست که نفسِ انسانی مطمئن است، چون دیگر برایش مزاحمی وجود ندارد؛ لذا به درجه نفسِ مطمئنه میرسد. اینها را خواجه در نمط هشتم و بعد بیشترش را در فصل هشتم از نمط نهم که مربوط به نحوه ریاضت کشیدن عرفاست، که بسیار مطلب را خلاصه کرده و خوب گفته، آنجا همه اینها را توضیح داده است. در فصل هشتم از نمط نهم که بحث ریاضت است، آنجا تمام فنون ریاضتهایی را که عرفا میکشند خلاصه کرده است.
درباره شیطان هم داریم که ﴿لَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ﴾[3] ، آنجا هم تعبیر به خطوات داریم. پیداست سیاست شیطان هم سیاستِ گامبهگام است. یعنی شیطان ما را نمیآورد لبِ دره بایستاند و بگوید بپر پایین؛ چون میداند ما نمیپریم، میفهمیم که اگر برویم پایین هیچ چیزی از ما باقی نمیماند. این عمل را نمیکند، بلکه اول میآید ما را لب دره نگه میدارد، میگوید یک قدم برو پایین، این چیزی نیست که! یک قدم پایین رفتن کاری ندارد! خب ما قبول میکنیم. قدم بعدی، قدم بعدی، یکدفعه چشم باز میکنیم ته دره هستیم! راهش این است که از اول باید مواظبت کرد، گام اول را نباید برداشت. گام اول را برداریم، پشتش گام دوم، گام سوم و آخرش ته دره میرویم. سیاست شیطان، سیاست گامبهگامی است؛ خود قرآن میگوید: ﴿لَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ﴾، شیطان کارش کار پرتاب نیست که یکدفعه از آن بالا ما را پرت کند پایین؛ کارش این است که یواشیواش، متر به متر ما را پایین میآورد.
پرهیز از ملاعب هفوات و مثاقف کبوات نفس
«مُرُوا نُفُوسَکُمْ أَنْ لَا تَمُرَّ بِمَلَاهِی خُطُواتِها»؛ امر کنید نفستان را که عقلانی عمل کند، نه نفسانی و حیوانی. ملاهیِ خطوات را ترک کند. خطوات یعنی گامها. ملاهی یعنی لهو و لغو و این چیزها. این گامهای خطا، گامهای لغو و لهو را برندارد؛ امرش کنید که این کارها را نکند. با چه امر کنید؟ با آن قوه عاقلهتان. با عقلتان نفستان را امر کنید. نفس در اینجا نفس حیوانی است که شأنش گامهای لهو و لغو است. با عقلتان که نفسِ انسانیتان است، به نفس حیوانیتان دستور بدهید که اینجور عمل کند.
«وَ مَلَاعِبِ هَفَوَاتِهَا»؛ «هفوات» جمع «هفوه» است؛ «هفوه» یعنی لغزش و بر زمین خوردن. «ملاعب» بازیهایی است که منشأ هفوات میشود؛ آن ملاعب را کنار بگذارید که گرفتار هفوات نشوید. میتوانید بگویید که ملاعب، سبب هستند برای هفوات که الان من معنا کردم. میتوانید این دو را یکی بگیرید و اضافه را بیانیه بگیرید؛ یعنی اصلاً خودِ ملاعب خودشان هفوات هستند، خودشان سقوط هستند. علاوه بر اینکه منشأ سقوط میشوند، اصلاً خودشان سقوط هستند. ملاعبی که عبارت است از سقوط کردن، عبارت است از لغزش کردن. پس میتوانید اینجا ملاعب را سبب بگیرید برای هفوات، و میتوانید اصلاً اضافه را بیانیه بگیرید: ملاعبی که عبارت هستند از هفوات؛ یعنی اصلاً اینطور نیست که ملعبهای باشد که شما را به لغزش بیندازد، بلکه خودِ همان ملعبه، لغزش است.
«وَ مثاقفَ کَبَوَاتِهَا»؛ «کَبَوات» جمع «کَبوَه» است. «کبوه» یعنی به رو بر زمین افتادن. که این تقریباً همان هفوه است؛ آن هم لغزش و به زمین خوردن است؛ منتها این بدتر است، میگوید به رو زمین خوردن. به رو زمین خوردن یعنی دیگر به طور کامل ضایع شدن. «مثاقفَ» جمعِ «مثقف» است، یعنی مأخذ. ثَقَفَ یعنی اَخَذَ، ظَفَرَ. اینجا یعنی کاری نکنید که به کبوات ظفر پیدا کنید؛ کاری بکنید که به صعودها ظفر پیدا کنید. نفستان کبوات را به دست نیاورد، به کبوات ظفر پیدا نکند، بلکه ظفر پیدا کند به بالا رفتنها.
شاگرد: در ظفر یک معنای مثبتی هست.
استاد: ظفر یعنی دست یافتن.
شاگرد: به هر دست یافتنی هم نمیگوییم. به دست یافتن با موفقیت میگوییم.
استاد: مثلاً دست یافتن با تلاش.
شاگرد: با کبوه مناسب نیست.
استاد: چرا! یعنی به چیزهایی دست نزنید که باعث کبوه باشد. اینجا را هم همینطور معنا میکنند؛ یعنی سببِ کبوه را به دست نیاورید یا چیزهایی را که کبوه هستند به دست نیاورید؛ به همان دو معنی قبلی میگیریم. مثاقف یعنی اخذ، یعنی مأخذها، مُدرَکها؛ مُدرَک به معنی رسیدهشدنها، نه به معنی ادراکشده. مدرک یعنی منال، آنچه که به آن نیل پیدا میکنیم، آنچه به آن میرسیم. درک به معنای رسیدن و واصل شدن. آن کبواتی که نفسِ ما به آن میتواند واصل بشود، آنها را ترک بکنید. از این جاها عبور نکنید، از آن جاهایی که جای لغزش است عبور نکنید.
به عبارت توجه کنید که «لَا تَمُرَّ» داشت؛ «لَا تَمُرَّ» یعنی از اینجا عبور نکنید، اینجا لیز است، زمین میخورید؛ اصلاً مسیرِ لیز را انتخاب نکنید. مسیری انتخاب کنید که استوار باشد، مستحکم باشد، نفستان بتواند در آن مسیر به زمین نخورد. بهخصوص اگر سربالایی است، جای لیز که دیگر نمیشود سربالایی رفت. حتماً آنجایی که میخواهید صعود کنید، سعی کنید مسیرهای لیز را انتخاب نکنید. آن جاهایی که نفستان کشش و جذب به سمت خلاف پیدا میکند، از آن مسیرها نروید؛ از مسیری بروید که نفستان استوار بتواند صعود کند. این را دارد میگوید ایشان؛ عبارتشان این است.
«وَ مَوَاقِفَ لَاتِهَا وَ مَنَاتِهَا»؛ «مواقف» جمع موقف است، یعنی ایستگاهها. آن جاهایی که لات و مناتِ نفس میایستند و شما را به سمت خودشان دعوت میکنند. لات و منات بت هستند؛ لات بتِ عرب است، منات هم همان است، منتها مثل اینکه در هند هم منات دارند. حالا میگوییم لات بتِ عرب، منات بتِ هند؛ به طور کلی بت، حالا دیگر لازم نیست به کسی نسبت بدهیم. نفس دارای بتهایی است که بتها، در جاهای خاصی موقف دارند، یعنی در کمین نشستهاند. ما از مسیری حرکت نکنیم که اینها ما را به سمت خودشان دعوت میکنند؛ از مسیری برویم که پشت به اینها بکنیم، پشت کنیم به لات و مناتِ نفس. لات و مناتِ نفس یعنی بت، یعنی خواستههای نفس.
حالا شاید دو تا آورده، چون خواستههای نفس هم عملی است، هم علمی؛ علمی با توهّم درست میشود، عملی با شهوت و غضب درست میشود. شاید این دو را آورده به خاطر اینکه اشاره کند به اینکه بتهای نفس، هم بتهای ادراکی است و هم بتهای عملی. شما از مسیری که این بتها چیده شدهاند نروید؛ چون این بتها در آن مسیر شما را دعوت میکنند. از مسیری بروید که پشت به بتها کنید که اصلاً دعوتشان را نبینید.
و عبور نکند نفس به مواقفِ لات و مناتِ خودش، یعنی به آن ایستگاهها و به آن جاهایی که لات و منات ایستادهاند عبور نکند؛ که اگر از آنجا عبور کرد، آنها ممکن است جذبش کنند، ممکن است دعوتش کنند.
ترک علایق دنیا، شرط اقتناص علم و عرفان
«و لات حين توان»؛ بعد، نصیحت میکند که زمانِ سستی نیست. «توان» یعنی سستی، یعنی کوتاهی. الان زمانِ کوتاهی نیست. وقت کم است؛ باید تلاش را زیاد کرد، چند برابر کرد. وقتِ سستی نیست که انسان بگوید حالا اگر از جایی مصیبتی آمد، مشکلی آمد، ندیده بگیرد؛ باید کاملاً خودش را مهیا کند که مقابله کند. جای سستی نیست«و لات حين توان». «لات» همان «لا» است. «ت» را هم معنا نمیکنیم. یعنی زمانِ توان نیست، زمانِ سستی و کوتاهی نیست.
«فَاجْعَلُوا دَیْدَنَکُمْ رَفْضَ عَالَمِ الدِّیدَانِ»؛ «دَیدَن» یعنی عادت، یک خوی. «دیدان» جمع «دود» یعنی کرمها. چه تشبیه زیبایی کرده است عالم دنیا را! دنیا را تشبیه کرده [به عالم کرمها]. عادتتان را قرار بدهید ترکِ عالمِ کرمها؛ یعنی نه اینکه حالا یک روز، دو روز این عالم را ترک بکنید، بلکه عادت برای خودتان قرار بدهید که بعد از عادت کردن، ترک دنیا برایتان راحت میشود. و الّا اگر عادت نکنید، باید تحمیل کنید؛ وقتی تحمیل کردید، یک روزی ممکن است موفق به تحمیل نشوید و او بر شما تحمیل بشود. ولی اگر بتوانید ترکِ دنیا را برای خودتان عادت قرار بدهید، به آسانی ترک میشود و هیچوقت او بر شما غلبه نمیکند. و این عادت هم خیلی راحت پیش میآید؛ یعنی انسان نفسش طوری آفریده شده که به هر دو طرف عادت میکند. اگر به سمت دنیا برود، چنان به دنیا میچسبد که دیگر جدا کردنش سخت است؛ و اگر به سمت آخرت برود و پشت به دنیا بکند، این پشت به دنیا کردن برایش عادی میشود و دیگر خیلی توجه به دنیا نمیکند. انسان خوب است خودش را به کار خوب عادت بدهد؛ بعد از اینکه عادت داد، کار برایش آسان میشود، چه کار خوب چه کار بد. «فَاجْعَلُوا دَیْدَنَکُمْ»، یعنی خویِ خودتان قرار بدهید؛ یعنی آنقدر این را تقویت کنید که اصلاً اخلاقتان بشود رفضِ عالمِ دیدان. «رَفْضَ» یعنی ترک؛ منظور از «عَالَمِ الدِّیدَانِ» هم دنیاست.
« و نَفضَ غُبرَة ِعالَم الحَدَثان»؛ «نَفض» به معنای فوت کردن است. اگر روی یک ظرفی خاک نشسته باشد و شما فوتش کنید، اصطلاحاً میگویند نفض کرد؛ گاهی اوقات هم دست را که تکان میدهیم که خاکهایش بریزد، آن را هم میگویند نفض. حالا نفض میتواند با فوت باشد، میتواند با دست تکان دادن باشد، با دست زدن به هم باشد؛ به هر ترتیب یعنی برطرف کردنِ چیزی. منتها اینجا اضافه کرده به «غُبرة»؛ یعنی غبار عالم حَدَثان را هم فوت کن. نه اینکه عالم حدثان در نفسِ تو نباشد، بلکه غبارش هم نباشد.
شاگرد: کتاب ما «اغبره» دارد.
استاد: اغبره هم خوب است. کتاب ما هم اغبره دارد؛ منتها الفش را آنطرفتر نوشته، من ندیدم.
« وَ نَفْضَ أغبُرَة عَالَمِ الْحَدَثَانِ »؛ «حدثان» یعنی چه؟ اولاً «حِدثان» میتوانیم بخوانیم به معنای سختیها و بلاهای روزگار؛ ثانیاً «حَدَثان» میتوانیم بخوانیم به معنای شب و روز. حَدَثان، شب و روز است که پشت سر هم میآید. ظاهراً منظور ایشان «حَدَثان» است؛ یعنی عالمِ شب و روز، عالمِ گذرا، عالمِ بیوفا، عالمی که برای شما نمیماند، عالمی که عبور میکند، خوشیهایش نمیماند، مصیبتش نمیماند. شما گرد و غبارِ چنین عالمی را که هیچجور ثبات ندارد، هیچجور وفا ندارد، فوت کنید و بزدایید تا بعداً وارد عالمِ ثبات بشوید. به آن عالمِ ثبات علاقهمند باشید، به این عالم علاقهمند نشوید. این عالم وفا ندارد، عالمِ حَدَثان است؛ یعنی عالمِ شب و روز است، عالمِ گذشت است، عالمِ ثبات نیست، عالمِ عبور است. این «اغبره» هم که گفته خوب است؛ چون نحوههای مختلفی این دنیا غبار دارد و غبارِ مختلفی دارد، همه را باید فوت کرد؛ نه اینکه یک غبار را فوت کنیم و یک غبار را بپذیریم، بلکه همه را باید فوت کنیم تا بتوانیم راحت اقتناص کنیم علم و عرفان را.
«لِاقْتِنَاصِ الْعِلْمِ وَ الْعِرْفَانِ»؛ این هدف است برای «اجعلوا»؛ یعنی اجعلوا این کار را. یعنی علم و عرفان با تمایل به دنیا یا وابستگی به دنیا نمیآید؛ علم و عرفان با رفضِ دنیا و برطرف کردنِ غبارِ دنیا میآید. دنیا را ترک کنید، غبارش را هم بردارید برای اقتناص. «اقتناص» یعنی اکتساب، اکتسابِ علم و عرفان. اکتسابِ علم و عرفان با دنیاخواهی جمع نمیشود؛ باید دنیا را کنار بگذارید تا علم و عرفان نصیبتان بشود.
«فَلَعَلَّ آنَ التَّرَحُّلِ قَدْ آنَ»؛ «آن» اول یعنی زمان. شاید زمان کوچ کردن الان رسیده است.
شاگرد: برای ما دارد «فلعلّ أنّ».
استاد: «فلعلّ أنّ»؟! نمیشود که لعلّ بر أنّ داخل شود!
«فَلَعَلَّ آنَ التَّرَحُّلِ قَدْ آنَ». جالب است که هر دو «آن» را هم کنار هم جمع کرده است به دو معنا؛ «آن» اول به معنای زمان، «آنَ» دوم به معنی قَرُبَ. یعنی «فلعلّ زمان الترحّل قد قرب»، زمانِ ترحل نزدیک شده است، زمانِ کوچ کردن به سمتِ آخرت نزدیک شده است.
این «فَلَعَلَّ آنَ التَّرَحُّلِ قَدْ آنَ» را من مربوط گرفتم به «فَاجْعَلُوا دَیْدَنَکُمْ رَفْضَ عَالَم»؛ میتوانید مربوط کنید به «انتهزوا الفرصة» و «تعلموا الحکمة» و «مروا نفوسكم» و «فَاجْعَلُوا دَیْدَنَکُمْ»، مربوط به همه باشد. یعنی این کارهایی که گفتم را انجام بده، زمانِ ترحل دارد نزدیک میشود. چرا غافل نشستهای؟! زمان دارد میگذرد و تو الان آماده کوچ کردن هستی به سمتِ آخرت. یا اینکه از نظرِ فطری آماده کوچ کردن هستی به عالمِ بالاتر در همین دنیا. ترحل یعنی ترحل به سمت آخرت یا ترحل به مقامِ عالی؛ هر دویش درست است. الان زمانِ ترحل رسیده یا نزدیک شده است، پس جا دارد که شما این اقدامات را سریعاً انجام بدهید و غفلت نکنید.
«كما قال الله تعالى شأنه العزيز الحميد» را بگذارید برای جلسه بعد.