96/12/15
بسم الله الرحمن الرحیم
کوتاهی جامه الفاظ بر اندام معانی عقلی/تاثیر عمیق عبارات منظوم در نفوس /عدم استقلال انسان در فاعلیت
موضوع: عدم استقلال انسان در فاعلیت/تاثیر عمیق عبارات منظوم در نفوس /کوتاهی جامه الفاظ بر اندام معانی عقلی
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
استدراک ادبی: ترجیح«خِطَّة» به جای «حَظّه»
حکمتِ منظومه، صفحه 3، سطر شانزدهم.
«فالتجأت إلى الله تعالى و لذت بفنائه و تعلقت بذيل سخائه فأجدت قراح سعيي و أجلت قداح رائي و خضت في بحر التفكر و غصت لاستخرج شيئا من الدُّرّ»[1]
عبارتی داشتیم که من «حَظِّه» خواندم: «شيمتهم الراضية بادون حَظِّه». ولی کتابهای دیگر جورِ دیگری نوشته بودند؛ کتابِ من هم میشد جورِ دیگری باشد. بعد به لغت نظر شد و اینطور دیدیم که «حَظِّه» خوانده نشود، بلکه «خِطَّةٍ» خوانده بشود و روی آن هاء آخرش هم دو نقطه گذاشته میشود که کتابِ شما گذاشته اما کتابِ من نگذاشته است:«خِطَّةٍ». خِطَّة به معنای قسمتی از زمین گفته میشود که دور تا دورش را شخص خط میکشد تا بعداً مثلاً در آن کشت بکند یا خانهای بسازد. مقداری از زمین است که دورش خط کشیده میشود، به آن میگویند «خِطَّة». شاید هم «خِطَّة» گفتنش به همین مناسبت باشد که دورش خط کشیده میشود. آنوقت عبارت اینطور میشود: «شيمتهم» یعنی طبیعتشان که راضی است به «ادون خطة»؛ یعنی به یک زمینِ پستی. تازه آن زمین، همه زمین که نیست، پارهای از زمین و قسمتی از زمین است. اینها آن قسمت از زمین، قسمتِ پستش را حاضرند بپذیرند. این مطلبی بود مربوط به جلسه گذشته که «حَظِّه» خواندم و بعد معلوم شد «خِطَّةٍ» است.
بطلان پندارِ استقلال در فاعلیت انسان
این عبارتی که الان عربیاش را خواندم که اولِ بحثِ امروز است، «فالتجأت إلى الله تعالى» تا آخر، جوابِ «لَمّا» است که دیروز هم به این اشاره کردم. «إني لما رأيت الحكمة» را اینچنین، «فالتجأت إلى الله» یعنی پناه به خدا بردم، استمداد از خدا جستم و شروع کردم به نوشتنِ کتابی که بتواند فلسفه را از مهجوریت و از غربت درآورد.
«فالتجأت إلى الله» یعنی به خدا پناه بردم. و این کارِ واجبی است. هر کسی که میخواهد اقدام به هر کارِ کوچک و بزرگی کند باید التجاء به خدا داشته باشد. هیچوقت شخص نباید خود را مستقل ببیند، و الّا ادعای استقلال باعث میشود که در کارش ناموفق باشد؛ اگر کسی خود را مستقل ببیند، در کارش توفیق پیدا نمیکند. مگر کسی که خدا رهایش کرده است؛ آن کسی که خدا رهایش کرده است، خود را مستقل میبیند و کارش هم راه میافتد. چون خدا میخواهد او را استدراج کند؛ درجهدرجه بگیرد و ساقطش کند. یعنی خودش زمینه را فراهم کرده برای سقوط، خدا هم میخواهد ساقطش کند؛ او خود را مستقل میبیند ولی خدا به او کاری ندارد و تازه کارهایش را هم تأمین میکند. اما شخصی که موردِ توجهِ خدا باشد، به محضِ اینکه خود را مستقل ببیند، خدا ساقطش میکند؛ یعنی خدا همانجا جوابش را میدهد تا حالیش بشود که مستقل نیست. و ما باید خوشحال باشیم؛ اگر یک وقت خطایی کردیم و بلافاصله جوابش را شنیدیم، باید خوشحال باشیم که خدا متوجهِ ماست و ما را رها نکرده است. خب بشر است دیگر، اشتباه میکند؛ وقتی اشتباه کرد، اگر دید بلافاصله خدا جوابش را داد، باید بفهمد و باید خوشحال باشد که خدا به او توجه دارد.
پس اینجا هم ایشان میفرماید: «فالتجأت إلى الله»؛ ما در هر کارِ بزرگ و کوچکی وظیفه داریم که التجاء به خدا بکنیم، استمداد از خدا داشته باشیم و خودمان را مستقل نبینیم. این کار هم کارِ بزرگی است؛ کتابی میخواهد نوشته بشود که بعداً در حوزهها مطرح بشود، حتی در زمانِ خودِ مرحومِ سبزواری باید مطرح بشود؛ که در زمانِ ایشان این کتاب تدریس میشد. در همان مدرسهای که ایشان خادم بود، تدریس میشد و طلبهها نمیدانستند که این خادمشان ملاهادیِ سبزواری است. بعدها فهمیدند. وقتی فهمیدند که ایشان کیست، بلافاصله از کرمان آمد و رفت به سبزوار. رها کرد و دیگر نماند در آن مدرسه.
کتابی است که میخواهد مطرح بشود، حتی در زمانِ خودِ شخص. غالباً کتابهایی که مطرح میشود بعد از وفاتِ نویسنده است، ولی کتاب وقتی خیلی مهم باشد در زمانِ خودِ نویسنده مطرح میشود. در زمانِ خودِ ایشان این کتاب مطرح شد و تدریس میشد. کتابی به این مهمی اگر بخواهد انجام بشود، حتماً باید التجاءُ إلی الله باشد.
«لذت بفنائه»؛ «لُذتُ» هم به همان معنایِ التجأت است. مراد از «فناء»، آستانه خانه است؛ بعضی هم گفتهاند حیاطِ خانه؛ فرقی نمیکند، آستانه خانه و حیاطِ خانه. یعنی من به آن بالا بالاها که دستم نمیرسید، به همین آستانه باب الله التجاء کردم برایِ نوشتنِ این کتاب.
«و تعلقت بذيل سخائه»؛ سخا یعنی جود. «تَعَلَّقتُ» یعنی آویزان شدم؛ یعنی اینطور نبود که فقط امید به سخا داشته باشم یا دستی به سمتِ این سخا دراز کرده باشم. چون احتیاجم شدید بود آویزان شدم؛ ولی دیدم در متنِ سخا راه ندارم، به ذیلِ سخا آویزان شدم، به دامنِ سخا آویزان شدم «فأجدت قراح سعيي» ذیل یعنی دامن، یعنی آن پایینها، قسمتهای پایینِ سخا؛ به مراتبِ بالا راه نداشتم، برای بالاترها بود. به همین پایین اکتفا کردم و با التماسم وارد شدم به طوری که صدق کند که آویزان شدهام.
«فأجدت قراح سعيي»؛ «قَراح» به معنیِ خالص است با فتحِ قاف. در تغسیلِ میت هم که میگویند یک غسل باید با آبِ قَراح باشد، یعنی آبِ خالص؛ نه در آن کافور باشد و نه سدر. «أَجَدتُ» از ماده جَیِّد است. یعنی خالص سعیام را خوب به کار گرفتم، یعنی تمامِ تواناییام را موردِ استفاده قرار دادم و به خوبی از این تمامِ تواناییام استفاده کردم. «فأجدت قراح سعيي»؛ خالصِ سعیام را به خوبی و جدیت به کار گرفتم. «أَجَدتُ» را به هم معنای جَدّیت میتوانید بگیرید، هم به معنایِ خوبی. در این ترجمهای که من کردم هر دو آمد: به خوبی و جدیت به کار گرفتم.
«و أجلت قداح رائي»؛ کتابِ من «رائی» نوشته، اما «رأیی» درست است. «رأیی» با «سعیی» درست است و با آن هموزن است و مناسبت دارد.با «رائی» اصلاً معنایش هم عوض میشود، «رأیی» بهتر است. در کتابِ من هم «رائی» نوشته [اما] «قِدَاحَ رَأْيِی» درست است.
«أَجَلْتُ» یعنی به جَوَلان آوردم. «قِدَاح» جمعِ «قِدْح» به کسرِ قاف است. قِدْح عبارت است از تیری که پَر دنبالش نباشد، تیرِ قمار هم به آن میگویند؛ تیرِ بیپر و ناتراشیده. این خیلی تعبیرِ قشنگی نیست. تیرِ نتراشیده و بیپر وقتی رهایش میکنی کج میرود. پر را که دنبالِ تیر میگذاشتند برایِ این بود که صاف برود؛ یعنی هوا به وسیله پر تنظیم میشد و این تیر به خاطرِ اینکه دنبالش پر بود صاف میرفت به سمتِ هدف. اگر پر نداشت، حرکتِ هوا یا باد جابهجایش میکرد، به هدف نمیخورد و کج میرفت. تیرِ بیپر آن استفادهای را که باید داشته باشد ندارد. حالا ایشان میگوید من تیرِ بیپر را به کار گرفتم. یعنی ذهن و رأیی را که مانندِ تیر بود به کار گرفتم. خب اگر رأی کج بشود و به صورت منحرف طیِ مسافت کند، اینکه هنر نیست، کتاب خراب میشود! چرا ایشان این را آورده است؟ حالا در لغت نیامده، ولی در بعضی جاها آمده که «قِدَاح» اسمِ یک اسبی بوده؛ معنایِ لغویِ این «قِدَاح» مراد نیست که آن تیر است، بلکه مراد یک اسبِ خاصی بوده که اسب پرجَوَلانی و پرتحرکی بوده است. ایشان میگوید آن اسبِ رأیام را به جَوَلان انداختم؛ نشان میدهد رأیِ من مثلِ آن اسبِ پرجولان است و من این رأیِ پرجولان را به جولان انداختم تا بتوانم این کتاب را بنویسم. این خوب است.
فقط یک سؤالی اینجا مطرح است: آن اسب یکی بوده، مفرد بوده، چرا شما «قداح» آوردید، جمع آوردید؟ اگر «قداح» جمعِ «قِدْح» باشد به معنیِ تیر، جمع آوردنش اشکال ندارد؛ ولی اگر عَلَم باشد برایِ یک شخص، دیگر جمع نمیآید! جمع آورده است به خاطرِ مناسبت با «قراح»؛ چون در جمله قبل «قراح» گفته، در این جمله هم میگوید «قداح» که با «قراح» هموزن است؛ همانطور که «رأیی» با «سعیی» هموزن است. ایشان در این عبارتی که میخواهد بیاورد، یکی از سعیهایش این است که عبارتها را موزون و مناسبِ همدیگر بیاورد. بنابراین اگر میگفت: «أَجَلْتُ قَدْحَ» یا «قِدْحَ رأیی»، با «قراح» سازگار نبود؛ به خاطرِ تناسب با «قراح» این را جمع آورد و «قداح» کرد. گفت «قداح» بر وزنِ «قراح».
شاگرد: برای «قداح» معنای دیگر هم میتوانیم بگیریم؟ به این معنا که در میانِ نظراتِ مختلف، بالا و پایین شده و حرکت کرده است؟
استاد: بالاخره باید صاف حرکت کند؛ اگر تیر باشد، باید صاف حرکت کند، تیرِ بیپر صاف حرکت نمیکند. حالا در بینِ نظراتِ مختلفی که بعضی از آنها منحرفاند، تیرِ نظرِ من صاف باید برود و الّا بمثلِ بقیه منحرف میشود. بنابراین باید تیرِ باپر باشد، بیپر نباشد. تیرِ نتراشیده هم همینطور است، آن هم مشکل دارد، آن هم نمیتواند صاف برود؛ باید تیر تراشیده بشود و نوکش تیز بشود تا بتواند هوا را بشکافد.
تفسیر لغوی «قُراح» و «قَراح»
شاگرد: برای ما قُراح با ضم قاف ضبط کرده، قَراح نیست.
استاد: در لغت «قَراح» با فتحِ قاف ضبط شده است. حالا من نمیدانم، کتابِ لغتِ من شاید فرق داشته باشد. من اینها را دانه دانه لغتش را نگاه میکنم، حتی بعضی را هم که میدانم باز مراجعه میکنم که مطمئن باشم غلط نمیخوانم. حالا بعضی اوقات هم از دستم در میرود.
شاگرد: قُراح را معنا کرده ساحلِ دریایِ قطیف.
استاد: ساحلِ دریایِ قطیف.
شاگرد: این را منتهی الارب گفته، قریهای در ساحل دریا را معجم البلدان گفته است.
استاد: بله قَراح ضبط شده است. حالا کتابِ شما قُراح نوشته، شاید قُراح هم بتواند خوانده بشود؛ ولی آنجور که من یادم است قَراح میخواندیم، در شرحِ لمعه قَراح میخواندیم. حالا اینجا هم همینطور است.
شاگرد: «أَجَلْتُ» یعنی جولان میدادم این تیر صاف را؟
استاد: جولان میدادم اسبِ رأیام را. دیگر قرار شد تیر را مطرح نکنیم. خودِ جولانِ تیر هم مشکل دارد؛ جولانِ تیر یعنی چه؟! اما اسب جولان داده بشود عیبی ندارد. پس بنابراین جولان میدادم اسب فکرم را، آن هم تازه اسبِ پرتحرک را.
غواصی در بحرِ تفکر برای استخراج درر
«و خضت في بحر التفكر»؛ فرو رفتم در بحرِ تفکر. تفکر را به بحر تشبیه کرده و بحر را به عنوانِ استعاره آورده است. فرو رفتم یعنی نه اینکه فقط شنا کردم در بحر که قسمتی از بدنم بیرون بود و قسمتی درون بود، بلکه یعنی در این بحرِ تفکر فرو رفتم، یعنی دیگر کاملاً غرق شدم. یعنی فکرم دقیق بود، اعتماد کنید به نوشتههای من، با فکرِ دقیق نوشته شده است.
«و غصت»؛ یعنی غواصی کردم، در آب فرو رفتم، «لاستخرج شيئا من الدر» تا بخشی از گوهرها را به دست بیاورم. یعنی فکر نکنید اینها که نوشته میشود در اینجا، همه گوهر است، بلکه بخشی از گوهر است. تصمیم گرفتم که این کار را انجام بدهم، «فألهمت»؛ به من الهام شد که این مطالب را به صورتِ نظم بیاور، نه به صورت نثر. ظاهر نشان میدهد که ایشان تصمیم داشته که نثر بنویسد، بعد به او الهام شده است و نظم نوشته است. شاید هم از اول تصمیمِ نظم داشته، منتها با الهامِ الهی؛ ولی ظاهرِ عبارت نشان میدهد که ایشان بعداً تصمیم گرفته است که به شعر بگوید.
«فألهمت أن أكسي ملاح المطالب العالية بحلل النظم»؛ «ملاح» جمعِ مَلیح یا ملیحه است؛ صفت است برای مطالبِ عالیه که از صفتیت قطع شده و اضافه شده است. اضافه از قبیلِ اضافه صفت به موصوف است: «المطالب العالیة الملیحة»؛ یعنی هم مطالب، عالی هستند و هم بانمک و زیبا و جذاباند. اگر کسی اینها را بخواند خسته نمیشود، به خاطرِ جذابیتِ این مطالب. نه تنها عالی هستند و ارتفاعِ درجه دارند و نسبت به سایرِ مطالب مهمترند، بلکه ملیح و جذاب هم هستند. خواستم که بپوشانم این مطالبِ عالیه ملیحه را، بپوشانم «بحلل النظم»، با حُلّههایِ شعر. حُلّه عبارت است از لباسِ مرغوبی که حالا حله یمانیاش دیگر خیلی مرغوب بوده است. حله یعنی لباسِ باارزش. الهام شدم که لباسِ نظم را بر این مطالبِ عالیه ملیحه بپوشانم.
چرا این کار را کردم؟ چرا تصمیم گرفتم که نظم بیاورم؟ چون دیدم تأثیرِ نظم بیشتر از تأثیرِ نثر است. انسانهایی که طبیعتِ صاف دارند، نظم را بیشتر از نثر میپذیرند و نظم در دلشان جاگیرتر است و به نظم رغبتشان بیشتر است. نظم آوردم تا هم رغبت کنند به خواندن آن و هم بعد از خواندن در دلشان جاگیرتر باشد.
تحریکِ اذواقِ سلیمه و ترغیبِ اشواقِ مستقیمه
«حثا لأولي الأذواق السليمة»؛ «حَثّاً» مفعولله است، یعنی به خاطرِ تحریک؛ «حَثّ» یعنی تحریک. به خاطرِ تحریکِ صاحبانِ اذواقِ سلیمه و کسانی که ذوقِ سالم دارند. ممکن است یک نفر از شعر بدش بیاید بر اثرِ اینکه به خودش تلقین کرده و فطرتِ اولیهاش را با تلقین عوض کرده است، و الّا طبیعتِ انسان این است که شعر را بیشتر از نثر دوست دارد. اذواق اگر سلیمه باشند، با شعر تحریک میشوند و به سمتِ شعر جذب میشوند.
«و ترغيبا لذوي الأشواق المستقيمة»؛ [برای ترغیب] کسانی که شوق داشته باشند و شوقشان مستقیم باشد. اگر شوقشان مستقیم نباشد، به امورِ خصیصه و بیفایده اشتیاق پیدا میکنند، اما اگر شوق مستقیم باشد و انحرافی پیدا نکرده باشد، همیشه این شوق به سمتِ امورِ پرفایده جذب میشود؛ و من خواستم که این اشواقِ اینچنینی را که به سمتِ امورِ عالیه مشتاق میشوند ترغیب کنم، لذا به صورتِ شعر درآوردم که رغبتِ بیشتری برای آنها تولید بشود.
تأثیرِ عمیق عبارات منظوم در نفوس
«و ترغيبا لذوي الأشواق المستقيمة لما هو مشاهد»؛ این کار را کردم به خاطرِ آنچه مشاهده میشود. آنچه مشاهده میشود چیست؟ این است که میل انسان به سمتِ نظم بیشتر است تا به سمتِ نثر. این مشهودِ ماست، همه میبینیم که اگر در وقتِ موعظه یک شعری را بخوانیم، تأثیرش در مخاطب بیشتر است. در استدلال هم اگر استدلال را در قالبِ شعر بریزیم، تأثیرش بیشتر است هم در موعظه که خطابه است، شعر تأثیرِ بیشتری میکند و هم در مطالبِ علمی که برهان است، اگر به صورتِ شعر بیاید تأثیرِ بیشتری میکند. چون من این را مشاهده کردم و این برایم مشاهَد بود که افرادِ انسانی به سمتِ نظم مایلترند، من برایِ ترغیبِ فکرِ آنها، کتاب را به صورتِ نظم ارائه دادم.
«لما هو مشاهد»؛ چرا اذواقِ سلیمه به سمتِ شعر تحریک میشوند؟ چرا اشواقِ مستقیمه ترغیب میشوند به سمتِ شعر؟ «لما هو مشاهد»؛ یا چرا شما خواستی تحریک کنی و ترغیب کنی؟ «لما هو مشاهد»؛ به خاطرِ آنچه که مشهود است. آنچه مشهود است چیست؟
«من الشوق الوافي و التوق الكافي إلى النظم في الطبع الصافي»؛ شوق معلوم است چیست. «توق» را عبارت گرفتیم از آرزومندِ شیئی شدن با پافشاری. یعنی این دیگر کمالِ شوق را نشان میدهد که دیگر شخصی پابند میشود، آرزومند میشود، پافشاری هم میکند. با پافشاریِ بسیار آرزومندِ چیزی شدن را میگویند توق.
شاگرد: توق به فتح تاء؟
استاد: بله، «تَوق» دیگر، من حالا یکخرده فارسی خواندم. ﴿مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ﴾[2] را میگویند «یُومِ الدِّین» بخوانیم یا «یَومِ الدَّین»؟ بعضی فقها اجازه میدهند که «یُومِ الدَّین» هم بخوانید. فارسها اینطور میخوانند دیگر. بخواهیم خیلی عربیاش کنیم «یَوْمِ الدِّینِ» میخوانیم، یک خرده بخواهیم فارسی بخوانیم «یُومِ الدِّین» میخوانیم؛ میگویند اشکالی ندارد. حالا من تُوق خواندم، خیلی آن را عربی نکردم.
«من الشوق الوافي و التوق الكافي»؛ شوقِ وافی، توقِ کافیِ «إلى النظم»، حاصل است برای چه کسانی؟ «في الطبع الصافي»؛ آن کسانی که طبیعتِ صاف دارند، طبیعتشان منحرف نیست. ممکن است یکی طبیعتش منحرف باشد و از شعر بدش بیاید، آن را ما کار نداریم؛ طبیعتِ صاف را داریم میگوییم که به شعر تمایل دارد.
«فنظمت»؛ این «فنظمت» تفریع بر آن «فألهمت» است. «فألهمت» که چنین کاری بکنم،«فنظمت تلك اللئالي في سلك القوافي». «لئالي» جمعِ لؤلؤ است، یعنی مرواریدها، گوهرها. «سلك» به معنایِ رشته است، آن نخی که دانههایِ تسبیح را در آن میکشند میگویند سلک. من این مرواریدها را منظم کردم در رشته قوافی. همانطور که دانههایِ تسبیح را در آن رشته نخ منظم میکنند، من این مرواریدها را به جایِ دانه تسبیح در این رشته منظم کردم. «في سلك القوافي»؛ در رشته قوافی؛ یعنی قافیه درست کردم. آخرهای شعر را میگویند قافیه، در نثر هم میگویند سجعه. من در سلکِ آن قوافی، این مرواریدها را منظم کردم.
«فجاءت المطالب العالية كملوك متوج بتيجان التقفية هاماتها»؛ مطالبِ عالیه به این صورت درآمد که مانندِ ملوک و پادشاهان [تاج بر سر دارند]. «هامات» یعنی فرقِ سر، یعنی تارُک، آن بالایِ سر. تاج را میگذارند رویِ سر و بالایِ سر. منتها تاجی که ما انتخاب کردیم، تاجِ تقفیه بود. تقفیه یعنی قافیه ساختن، یعنی الفاظِ آخرِ بیت را موافق قرار دادن. اینچنین تاجی بر سرِ این مطالبِ عالیه که مطالبِ فلسفی است قرار دادیم و گذاشتیم. یعنی نه تنها مطالبِ عالیه را ارائه دادیم، بلکه مطالبِ عالیه را با تاج ارائه دادیم؛ تاج هم رویِ سرشان گذاشتیم، آن تاج همان شعر بود.
«فجاءت المطالب العالية» ؛ مطالبِ عالیه که مطالبِ فلسفی است، همینطوری در اختیار قرار داده نشد، بلکه با تاجِ شعر در اختیار قرار داده شد؛ «كملوك متوج» پادشاهانی که دارایِ تاج بودند، تاجدار بودند به تاجها. «تیجان» جمعِ تاج است. تاجدار بودند به تاجهایِ تقفیه، «هاماتها». هامات یعنی بالایِ سرشان، تارُک و فرقِ سرشان با تاجِ تقفیه متوّج شده بود. ضمیر در «هاماتُها» برمیگردد به مطالبِ عالیه. مطالبِ عالیهای که روی سرِ آن مطالبِ عالیه تاجِ شعر نهاده شده بود.
کوتاهی جامه لفظ بر اندامِ معانیِ عقلی
«و إن كانت أكسية التعابير و لو بالنثر قاصرة عن قاماتها»؛ «قامات» جمعِ قامت است؛ قامت یعنی اندام. ایشان میگوید که اگر من میخواستم لباسِ لفظ یا لباس تعبیر یعنی عبارت آوردن را بر قامتِ این مطالبِ عالیه بپوشانم، این لباس کوتاه بود و تمامِ اندامِ این مطالبِ عالیه را نمیتوانست بپوشاند. ولو با نثر میخواستم بپوشانم؛ چون نثر آسانتر است و شعر سخت است، شعر گفتن سختتر است دیگر. ممکن است یک شعری کوتاه بیاید و نتواند مطالب را بیان کند؛ آنجا که شعر، کوتاه میآید ما با نثر بیانش میکنیم. حالا این مطالب آنقدر عالیاند که با نثر هم نمیشود کامل بیانشان کرد. یعنی اگر لباسِ تعبیر بخواهیم بپوشانیم، میبینیم که این لباس اگر با نظم باشد که خیلی کوتاه میآید؛ با نثر هم کوتاه است. «و لو بالنثر»؛ ولو با نثر باشد هم کوتاه است. فقط ذهن است که میتواند این مطالبِ عالیه را درست تصور کند. لفظ قالبی است که کم دارد. بله ذهن قویتر است، وقتی این مطالبِ عالیه را با این الفاظِ کوتاه واردِ ذهن میکنیم، ذهن این مطالبِ عالیه را میگیرد و یک لباسِ ذهنیِ کاملی بر تنِ این مطالبِ عالیه میکند. ولی لفظ نمیتواند. چرا لفظ نمیتواند؟ چون لفظ از بیست و هشت حرف تشکیل شده است؛ بیست و هشت حرف چقدر است که بتواند اینها را جواب بدهد؟! مطالبِ عالیه خیلی عظیم است، با الفاظِ کم و در قالبِ کم نمیتواند ریخته بشود. و ما از بابِ ناچاری آن را در لفظ میریزیم.
«و إن كانت أكسية»؛ یعنی لباسها، کساها، لباسهایِ تعابیر. لباسِ ذهنی شاید کافی باشد، ولی لباسِ تعبیر که از لفظ درست میشود، ولو به نثر باشد [کافی نیست]. انسان در نثر آوردن دستش بازتر است و راحتتر میتواند لباس را ببافد، اما در شعر دستش کوتاه است، چون بالاخره باید قافیه را هم لحاظ کند، هر لفظی را نمیتواند بیاورد، دست و بالش آنچنان باز نیست که بتواند کاملاً مطلب را در شعر تفهیم کند. در نثر بهتر میتواند تفهیم کند. با وجودِ اینکه تفهیم به وسیله نثر ممکنتر است، باز هم به این مطالبِ عالیه به خاطرِ علوّی که دارند، لباسِ نثر هم نمیشود پوشاند؛ یعنی لباسِ نثر هم کوتاه است، چه برسد به لباسِ نظم. «و إن كانت أكسية التعابير و لو بالنثر قاصرة عن قاماتها»؛ قامات یعنی اندام، یعنی قامت، یعنی قد و بالا. قد و بالایِ این مطالبِ عالیه را نمیشود با لباسِ نثر پوشاند، تا چه برسد با لباسِ نظم.
بعد این شعر را به عنوانِ شاهد میآورد:
«ألا إن ثوبا خيط من نسج تسعة و عشرين حرفا عن معاليه قاصر»
ضمیر در «مَعالِیه» برمیگردد به ممدوحش، حالا هر که هست. معالی یعنی اوصافِ عالیه این ممدوح. میگوید لباسی که بخواهیم از بیست و هشت حرف بدوزیم، از صفاتِ عالیه این ممدوح قاصر است و این ممدوح آنقدر مهم است و آنقدر صفاتِ عالیه دارد که با بیست و هشت حرف نمیشود لباسی برایش دوخت. در اینجا هم فلسفه آنقدر مطالبِ عالیه دارد که با این حروف نمیشود آن مطالبِ عالیه را تبیین کرد. با نثر نمیشود تبیین کرد، تا چه برسد به نظم. و ما امیدمان به ذهنِ خواننده است که ذهنِ خواننده برود تا آن آخر. لباسِ ما تا آخر نمیرود، ولی ذهن میتواند برود.
«ألا إن ثوبا»؛ آگاه باشید پیراهنی که از بیست و هشت حرف نسج شده یعنی بافته شده، «عن معاليه قاصر» یعنی از تبیینِ صفاتِ عالیه این ممدوح کوتاه است و نمیتواند صفاتِ عالیِ این ممدوح را ادا کند و حقشان را ادا کند.
تمثیلهایی راجع به کوتاهی الفاظ در رساندن معانی
بعد توجیه میکند که باید هم اینطور باشد:«نعم البحر لا يسعه الجرة». جَرّة یعنی کوزه، خمره کوچک.
شاگرد: این شعر را خودشان گفتهاند؟
استاد: نمیدانم گوینده شعر کیست، شاید شعرِ خودشان است. ننوشته پاورقی شما؟
شاگرد: نوشته «لَمْ أَعْثُرْ عَلَى الشَّاعِرِ».
استاد: لَمْ أَعْثُرْ عَلَى الشَّاعِرِ. بله، پیدا نکردیم. شاید شاعر خودش باشد؛ چون بالاخره ایشان هم شاعر بوده است دیگر، شاعرِ بسیار قویای بوده است.
«نعم البحر لا يسعه الجرة»؛ یک کوزه دریا را گنجایش ندارد. مطالبِ عالیه فلسفی به منزله دریاست، الفاظ به منزله کوزه هستند؛ مگر میشود ما این آبِ دریا را در کوزه بریزیم؟! جا نمیگیرد، کوزه کم میآورد!
«و أين الأرض السفلى من المجرة»؛ مجرّة یعنی کهکشان؛ چه ربطی بین زمین که در اسفلِ سافلین قرار گرفته، با کهکشانی که در آن عالی قرار گرفته است؟! چه ربطی بین این دو تاست؟! بنابراین چه ربطی بین الفاظِ مبیِّن و مطالبِ عالیه مبیَّن است؟! با زمین نمیشود که کهکشان را تفهیم کرد، با الفاظ هم نمیشود مطالبِ عالیه را گفت. ما به همان اندازه که این الفاظ میتوانند مطالب را در خودشان جا بدهند عمل میکنیم، بقیهاش را واگذار میکنیم به ذهنِ خواننده. «و أين الأرض السفلى من المجرة»؛ چه ربطی بین زمینِ پایین با کهکشانِ عالی است؟!
«و الثرى من الثريا»؛ «ثَرَیٰ» یعنی خاک. یادم رفت نگاه کنم که چطور خوانده میشود؛ ظاهرا «ثَری» با فتحه خوانده میشود. یعنی و این الثری من الثریا. «ثَرَیٰ» یعنی خاک. این «طاب ثَرّیٰه» هم که میگویند یعنی خاک. منتها ثَرَیٰ به معنای خاکِ تر است، خاکِ مطلق را ثریٰ نمیگویند، خاکی که یک نمی هم در آن باشد، به آن میگویند ثَرَیٰ. چه ربطی بین ثریٰ و ثریا است؟! ثریٰ خاکی است که جزو زمین است، ثریا ستارهای است در بالا.
مجموعه ستارههایی داریم که در برجِ دوم قرار گرفته و موسوم است به «ثور». مجموعهای که اسمش را میگذاریم ثور. ثور یعنی گاو. مرادفِ اردیبهشت است؛ در عربی به آن برجِ دوم میگویند «ثور»، در فارسی میگویند «اردیبهشت». خورشید در ماهِ دومِ سال و در برجِ دومِ سال، در مجموعه ثور است. یعنی وقتی اردیبهشت شروع میشود واردِ برجِ ثور میشود تا سی یا سی و یک روز در برج ثور است. بعد واردِ برجِ بعدی که جوزا است یعنی خرداد میشود. پس یکی از مجموعه ستارهها ثور است.
در قدیم عربها در شب مسافرت میکردند، چون روز گرم بوده و منطقهشان گرم بوده، شبها مسافرت میکردند. روی شتر میخوابیدند و ستارهها را نگاه میکردند، بعد مجموعهای از ستارهها به نظرشان میرسیده که شکل گاو است، اسم این مجموعه را ثور میگذاشتند. یک مجموعه دیگر را میدیدند که مثلاً دو بچه دوقلو دست به گردنِ هم انداختهاند، اسمش را میگذاشتند جوزا. یکی دیگر را اسمش را میگذاشتند حَمَل. حَمَل برجِ اول است، جوزا برجِ سوم است. اینها مجموعه ستارههایی است که وقتی کنارِ هم قرار داده میشدند، یک شکلی ترسیم میکردند. عرب این مجموعهها را به این نامها نامید. بعداً که دیگران آمدند و هیئت بلد بودند، این اسمگذاری را از عربها گرفتند، تغییر هم ندادند و گفتند همین خوب است.
بعدها آن ستارههایی که حرکت میکردند، جابهجا شدند. به قولِ خواجه در زمانِ خودش، میگوید که در زمانِ ما از جوزا فقط دو پا مانده است؛ یعنی این دو بچه دوقلو که دست به گردنِ هم انداختهاند، مجموعه ستارههایشان جابهجا شده و فقط دو پایشان مانده است. الان امروز نگاه کنید آن دو پا هم نمانده. ولی هنوز آن برج را میگویند برجِ جوزا، هنوز آن برج را میگویند برجِ ثور.
در گردنِ این گاو ستارههایی هستند که کنارِ هم جمع شدهاند، به طوری که فاصلهشان چندان دیده نمیشود؛ چندین ستارهاند ولی کنارِ هم جمعاند و فاصلهشان دیده نمیشود، آدم از دور فکر میکند یک ستاره است و ستارهها هم خیلی پرنورند چون چندین ستاره است کنارِ هم و خیلی نزدیکاند. حالا نزدیکاند به لحاظِ ما و الّا فاصلهشان چقدر است معلوم نیست، خیلی زیاد است. ولی اینجا که از دور نگاه میکنیم فاصلهشان کم است. با چشمِ مسلح میشود اینها را چند ستاره دید، ولی با چشمانِ غیرمسلح یک ستاره دیده میشوند. اسمِ این ستارهها را میگذارند ثریا یا پروین، که در گردنِ گاو است، در گردنِ ثور است؛ یعنی اگر آنجا یک ثوری تصور بکنید، در گردنش این ستاره پروین هست. پس ثریا همان ستارهای است که در گردنِ ثور است و مجموعه ستاره است ولو ستاره واحد به نظر میرسد.
«و الثرى من الثريا»؛ یعنی چه ربطی بینِ خاکِ تر با ثریااست؟!
«و العقب من المحيا»؛ من «مُحَیّا» را نگاه کردم، ولی حرکتش را ندیدم؛ ظاهراً مَحَیّا باشد. «عَقِب» به کسرِ قاف، پاشنه پا را میگویند. عَقِب پاشنه پایِ انسان است، مَحَیّا رو و چهره انسان است. چه ربطی بینِ پاشنه پا و صورتِ انسان است؟! یعنی این کجا و آن کجا! بنابراین لفظ کجا، آن معنایِ عالی کجا! «و القطرة من الدأماء»؛ «دَأماء» یعنی دریا. چه ربطی بینِ قطره و دریا است؟! لفظ به منزله قطره، و معنا به منزله دریاست. «و ذرة الهباء من الدرة البيضاء»؛ ذره که روشن است در فارسی هم میگوییم ذره. هَباء به معنیِ غبار و گرد و خاک است. نمیگوید که غبار چه ربطی به دُرّه بیضاء دارد، بلکه میگوید ذرهای از غبار! یعنی درجهِ لفظ را از غبار هم میآورد پایینتر. معنا را هم میگوید «الدرة البيضاء»، یعنی گوهرِ سفیدرنگ. چه ربطی بینِ یک ذره خاک با گوهرِ سفید است؟! معنا گوهرِ سفید است و الفاظ ذره خاک؛ چه ارتباطی بینِ این دو تاست؟ یعنی این کجا و آن کجا! حالا ما چطور میتوانیم با غبار، گوهرِ سفید را ارائه بدهیم؟! غبار که گوهرِ سفید نیست، الفاظ هم که آن معانی نیستند! از بابِ ناچاری ما چارهای نداریم جز اینکه آن معانی را در قالبِ الفاظ بریزیم.
تا اینجا ایشان توضیح داد که شعر را گفتم؛ شعر من هم اینهمه خوبیها داشت؛ نقص هم داشت، ولی نقص ربطی به من نداشت. الفاظ ناقص بودند، من راهِ دیگری نداشتم. پس شعری که گفتم بسیار خوبی داشت، نقص هم داشت، ولی نقص مربوط به من نبود، نقص مربوط به خودِ لفظ بود؛ لفظ نمیتوانست کامل باشد.
از «ثم» میخواهد شرحش را بیان کند که بعد از اینکه نظم را گفتم، شرح هم برایش نوشتم. چرا شرح نوشتم؟ چون دیدم مطلب که سخت است، در شعر هم ریختم و سختترش کردم؛ پس حتماً احتیاج به شرح دارد. لذا شروع کردم به نوشتنِ شرح که آن مشکلات و اغلاق را برطرف کند.
یکی از مشکلات منظومه همین شرح و متنش است؛ یعنی اگر مطلب تنها گفته میشد، شاید خیلی سخت نبود. ایشان شرح را آورده است و میخواسته شعر را هم توضیح بدهد. یک بار باید شعر توضیح داده بشود، یک بار هم باید شرح فهمیده بشود. لذا از این جهت کأنه دو بار ما تأمل میکنیم: یک بار برایِ حلِ شعر، یک بار هم برایِ فهمیدن نثر. اول برایِ فهمیدنِ شرح، دوم برایِ حل کردنِ نظم به توسطِ این شرح.
خب این را باید بگذاریم ظاهراً جلسه بعد بخوانیم، که سببِ شرح نوشتنِ من چه بود.