« فهرست دروس
درس شرح حکمت منظومه - استاد محمدحسین حشمت پور

96/12/13

بسم الله الرحمن الرحیم

بسته شدن درهای آسمان به جهت گناهان اهل غفلت و جهل/پیامدهای پیوند با ولایت /اوصاف کمالی آل پیامبر و تجردشان از ماده

 

موضوع: اوصاف کمالی آل پیامبر و تجردشان از ماده/پیامدهای پیوند با ولایت /بسته شدن درهای آسمان به جهت گناهان اهل غفلت و جهل

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

مفهوم مبرا بودن ائمه از عالمِ ماده

حکمتِ شرحِ منظومه، صفحه ۲، سطر دوازدهم:

«الْقِدّيسُونَ الْمُبَرَّئونَ عَنْ كُلِّ نَقْصٍ وَ شَيْنٌ وَ الصِّدِّيقُونَ الْمُعَرُّونَ عَنْ كُلِّ زَيْغٍ وَ مَينٍ»[1] .

در پی صلاتی که بر آل آورده است، بعض اوصافِ آل را هم ذکر می‌کند که آلِ پیغمبر دارای اوصافی هستند؛ آن اوصاف را می‌آورد. چند تا صفت را دیروز خواندیم، بقیه‌اش را هم امروز ان‌شاءالله می‌خوانیم.

«الْقِدّيسُونَ» یعنی پاک از ماده. عالمِ قدس یعنی عالمِ مجردات، عالمی که خالی از ماده است، به آن می‌گویند عالمِ قدس. خدا را هم که می‌گویند «قدوس»، یعنی خالی از ماده و نقائصِ ماده. حالا این بزرگواران را هم ایشان «قدّیسون» نامیده است. قدّیسون یعنی مبرای از ماده. بعد، هم برای اینکه قدّیسون را تأکید کند، و هم برای اینکه ایشان آخرِ جملات را هم‌وزن می‌کرد و حالا آخرِ این جمله را هم می‌خواهد هم‌وزن کند، پشت سرِ آن، «الْمُبَرَّئونَ عَنْ كُلِّ نَقْصٍ وَ شَيْنٌ» را آورده است که این همان مفادِ قدّیس را تأکید می‌کند.

«الْمُبَرَّئونَ» یعنی آن‌ها که مبرا هستند از هر نقصی و شینی. «شَيْنٌ» یعنی عیب و زشتی. از هر نقصی و از هر زشتی مبرا هستند. «مُبَرَّءون» صیغه مفعول است؛ معنایش این نیست که آن‌ها عیب داشتند و پاک شدند، عیب داشتند و تبرئه شدند، بلکه در اصلِ خلقت، مبرای از عیب و شین آفریده شدند؛ نه اینکه از اول داشتند و پاک شدند. «الْمُبَرَّئونَ» یعنی آن‌هایی که مبرا بودند، نه اینکه مبرا شدند؛ مبرا بودند از هر نقصی و از هر عیب و زشتی.

«وَ الصِّدِّيقُونَ»؛ صدیقون صیغه مبالغه است در صدق.

شاگرد: فرمودید «قدیس» یعنی مبرای از ماده. پس «سبّوح» چیست؟ آن هم به معنای مبرای از ماده است؟

استاد: «سبّوح» یعنی مبرای از هر نقصی. بله، ممکن است معانی بعضی کلمات یکی باشد، ممکن است معانی اسما با هم از نظرِ مفهومی یکی باشد، ولی تأثیرِ هر اسمی برای خودش مستقل است.

شاگرد: مرادتان این است که ائمه مبرای از ماده بودند؟

استاد: بله. این سؤالِ بدی نبود، من داشتم رد می‌شدم؛ این‌طور سؤال‌ها را مطرح کنید تا جواب داده بشود. هیچ‌کدام از ائمه ما مبرای از ماده نبودند، همه همراهِ ماده بودند. بله، در حقیقت، مجرد بودند، ما هم در حقیقت، مجرد بودیم. بعد که تنزل کردیم، همه‌ ما مادی شدیم، آن بزرگواران هم مادی شدند و با ماده مرتبط شدند. اگرچه ماده آن‌ها الطف از ماده ماست، خداوند این‌چنین انتخاب کرد، ولی بالاخره مادی بودند. پس منظور از مبرای از ماده یعنی چه؟!

به ما دستور داده می‌شود که [درست است که] شما را فرستادیم در عالمِ ماده و شما را مادی کردیم، ولی با حسنِ انتخابتان، اعمالتان را طوری انجام بدهید که از مادی بودن بیرون بیایید. نه اینکه یعنی ماده را حذف کنید بلکه یعنی دیگر در گروی ماده نباشید به طوری که نقائصِ ماده در شما تأثیر کند. سعی کنید که مادی نباشید، یعنی وابسته به ماده نباشید. ما هر چقدر خودمان را از مادیت جدا کنیم، به کمالِ محض که خداست متقرب‌تر می‌شویم. و دستور به ما داده شده که از ماده و از دنیایی که مادی است پرهیز کنید، یعنی وابسته نشوید. آن‌ها یعنی ائمه علیهم‌السلام در کمالِ عدمِ وابستگی بودند، لذا «قدّیس» حساب می‌شدند؛ نه اینکه یعنی ماده نداشتند. این یک امرِ تکوینی بود که ماده برایشان بود، ولی خودشان را گرفتارِ ماده نکردند و به تمایلاتِ ماده و نقائصِ ماده آلوده نشدند، لذا قدّیس بودند. پس قدّیس به معنای این است که در حکمِ بی‌ماده بودند؛ اگرچه تکویناً ماده داشتند، ولی در حکمِ موجودی بودند که بی‌ماده است.

معنای صِدّیق بودنِ ائمه

«الصِّدِّيقُونَ»؛ یعنی هم به طورِ کامل صادق بودند، هم حقایق را آن‌چنان که هست تصدیق کردند، باز هم به طورِ کامل، و هم از جانبِ خدا شهادتی بر صدقشان بود. «صِدّیقون» را هم به معنایِ اسمِ فاعل گرفته‌ام و هم به معنایِ اسمِ مفعول؛ هم صادق بودند و هم مصدَّق بودند. صادق بودند هم در گفتار، هم در اعتقاد؛ که در اعتقاد، آنچه در جهان بود تصدیق داشتند، تصدیقشان هم مطابقِ واقع بود. هم مصدَّق بودند و از جانبِ خدا به عنوانِ صادق انتخاب شدند.

«الْمُعَرُّونَ عَنْ كُلِّ زَيْغٍ وَ مَينٍ»؛ زیغ به معنای انحراف از حق است. حتی شک را هم زیغ می‌گویند. مَین هم به معنیِ دروغ است، و این تأکید برای صدیقون است: پاک بودند، عاری بودند، خالی بودند از هر انحرافی و از هر دروغی یا کذبی.

شاگرد: می‌توانیم صدیقون را صفت مشبهه بگیریم؟

استاد: بگیرید، باز هم مبالغه از آن در می‌آید. اگر صفتِ مشبهه باشد به معنایِ اسمِ فاعل هم می‌توانید بگیرید. یا اصلاً به معنای اسمِ فاعل است، و ثبات هم به آن اضافه می‌شود. صدّیق اصلاً صفتِ مشبهه است.

تفسیر عبارات منظومه در بابِ سیادت و نیل به جنّتین

«أُولَئِكَ الَّذِينَ مَنْ عَاشَ الْيَوْمَ مِلْءَ الْكَفِّ بِمُوَالَاتِهِمْ مِنْ كُلِّ عَيْنٍ سَادَ وَ عَادَ غَدًا وَ إِنَّ لَهُ جَنَّتَيْنِ».

«أُولَئِكَ الَّذِينَ» مبتداست. درست است که در «مَنْ عَاشَ»، من موصوله است، شاید هم من شرطیه باشد، جوابش «سَادَ» است، جوابش «مَلَءَ الْكَفِّ» نیست. بلکه «مِلْءَ الْكَفِّ» باید بخوانید. «سَادَ» می‌شود جوابِ «من». ایشان می‌فرماید هر کس امروز که در دنیاست اگر کفِ دستش را از چشمه ولایتِ این بزرگواران پر کرد، «سَادَ»، به بزرگواری می‌رسد. «وَ عَادَ غَدًا»، اگر امروز این کار را بکند، فردا دارای جنّتین خواهد بود. اگر امروز با موالات این بزرگواران دستش را پر کند، فردا صاحبِ دو جنت خواهد بود: جنتِ جسمانی و جنتِ روحانی.

«أُولَئِكَ الَّذِينَ»؛ این‌ها کسانی هستند که هر کس امروز زندگی کند در حالی که کَفَش پر باشد «بِمُوَالَاتِهِمْ مِنْ كُلِّ عَيْنٍ» ـــ «عين» یعنی چشمه ـــ از تمامِ چشمه‌هایِ ولایت دستش را پر کرده باشد... ما وقتی می‌خواهیم از چشمه آب برداریم، بی‌تکلف‌تر این است که با دست آب برداریم، نه با ظرف. حالا چشمه‌های ولایت در مقابلِ ما هستند، ما با کفِ دستمان که کنایه از وجودمان است، از چشمه ولایت آب برمی‌داریم و به اندازه ظرفیتمان سیراب می‌شویم. این کارِ امروزِ ماست که فردا نتیجه می‌دهد. نتیجه‌اش این است که موفق به جنّتین خواهیم بود.

«أُولَئِكَ الَّذِينَ»؛ این‌ها کسانی هستند که اگر کسی امروز زندگی کند در حالی که «مِلْءَ الْكَفِّ» است، به موالات این‌ها،کَفَش را پر کرده «مِنْ كُلِّ عَيْنٍ» از همه چشمه‌هایِ ولایت، کسی که امروز چنین زندگی کند «سَادَ»، به سیادت می‌رسد. «وَ عَادَ غَدًا»، «غَدًا» قیدِ هر دو است. البته می‌تواند «سَادَ» هم مربوط به دنیا باشد، ولی سیادتِ دنیایی آن ارزشِ کامل را ندارد؛ آن ارزش برای سیادتِ اخروی است. لذا اگر «غَدًا» را قیدِ «سَادَ» بگیرید بهتر است، هم قیدِ «عَادَ» هم قیدِ «سَادَ»؛ یعنی در فردا که قیامت است، هم سیادت پیدا می‌کند و هم «عاد» در حالی که «وَ إِنَّ لَهُ جَنَّتَيْنِ»؛ واو، واوِ حالیه است. «عَادَ» یعنی به معاد وارد می‌شود و عود می‌کند به معاد، در حالی که «لَهُ جَنَّتَيْنِ»؛ که عرض کردم جنتِ حسی و جنتِ روحی. جنتِ روحانی را اصطلاحاً «جنت اللقاء» می‌نامیم که انسان در آن جنت به لقایِ الهی می‌رود و جمالِ محض را ملاحظه می‌کند. همان‌طور که در دنیا وقتی که در حال فنا رسید، جنت اللقاء یا نمونه آن جنت اللقاء برایش اینجا حاصل می‌شود.

فلسفه نام‌گذاری معاد و حرکت در قوس صعود

چرا می‌گوید «عاد»؟ اصلاً چرا معاد را معاد می‌گویند؟ خدا ما را از عالمِ ملکوت تنزل داد و به این عالمِ ناسوت وارد کرد. به ما دستور می‌دهد خودتان با اختیارِ خودتان عود کنید به عالمِ ملکوت با موتِ اختیاری. اگر عود نکنید، بعداً خودم عودتان می‌دهم. همه ما را دوباره به عالمِ ملکوت عود می‌دهد؛ به همین جهت به آن عالم گفته می‌شود عالمِ معاد، یعنی عالمِ عود.

البته ما قبلاً اشاره کردیم، بعداً هم مبحثش می‌آید که ما قوسِ نزول داریم و قوسِ صعود. در قوسِ صعود عود می‌کنیم، عود می‌کنیم به درجه عقلی که قبلاً داشتیم، اگر موفق بشویم. پس انسان همیشه عود می‌کند از دنیا به وطنِ اصلیِ خودش؛ منتها این عود در صورتی ارزشِ کامل دارد که اختیاری انجام بشود. اگر اختیاری انجام نشد، اضطراری انجام می‌شود. اضطراری‌اش هم ارزش دارد، ولی آن ارزشِ کامل را ندارد. ارزش آنجاست که انسان اختیاراً عود کند، یعنی به عالمِ ملکوت برود، یعنی وابستگیِ ماده و پایبندی به ماده را کنار بگذارد. همان‌طور که عرض کردم، قدّیس بشود یا مقدس از ماده باشد؛ در عمل، مقدس از ماده بشود. چون می‌دانید ماده، انسان را به سمتِ شهوات و غضب‌های حیوانی سوق می‌دهد و از حکمِ عقل و دستورِ عقل فاصله می‌اندازد و جدایش می‌کند. اگر انسان ماده را کنار بگذارد، همیشه به حکمِ عقل عمل می‌کند و حکمِ عقل هم همیشه صائب است و انسان را موفق به شهودهایِ غیبی می‌کند. خب، «عاد» روشن شد.

جنتین و مراتب اخروی مؤمنین و غیر شیعیان

اما «جَنَّتَيْنِ» یعنی چه؟ ایشان می‌فرماید که اگر کسی به ولایتِ این‌ها معتقد و معترف بشود، دارای دو جنت می‌شود. مفهومش این است که کسی که دارای ولایتِ این‌ها نباشد، دو جنت ندارد. حالا دو جنت ندارد، یعنی یک جنت دارد یا هیچ جنت ندارد؟ این اختلافی است. آیا اهلِ سنت دارای یک جنت‌اند یا هیچ جنتی ندارند؟ دو جنت به آن‌ها داده نمی‌شود.

بعضی‌ها مثل شارحِ نهج‌البلاغه، مرحوم سید حبیب‌الله خویی صاحبِ منهاج البراعة معتقد است که به اهلِ سنت، آن‌هایی که مجرم نباشند، یک جنت داده می‌شود. ما شیعیان هم همین‌طوریم، آن‌هایی که مجرم نباشیم به ما بهشت داده می‌شود و إلّا در ابتدا به جهنم وارد می‌شویم و بعداً از جهنم خارج می‌شویم. آن‌ها هم همین‌طورند، اگر مجرم باشند، ابتدا واردِ بهشت نمی‌شوند؛ اگر مجرم نبودند و لیاقتِ بهشت را داشتند، واردِ بهشت می‌شوند در طبقه اول. طبقاتِ بعدی که هشت طبقه است، برای شیعه است. طبقه اول که کفِ بهشت است برای این‌ها است. ظاهراً آن‌طوری که مرحوم سید حبیب‌الله خویی می‌گوید، در طبقه اول شیعیان نیستند، شیعیان از طبقه دو به بالا را پر می‌کنند. اهلِ سنت در طبقه اول هستند.[2]

بنابر قولِ سید نعمت‌الله جزایری در نور البراهین که شرح بر توحیدِ صدوق است، آمده که هیچ‌کدام از دو جنت برای این‌ها نیست، بلکه این‌ها واردِ جهنم می‌شوند. مرحوم سید به این هم اکتفا نمی‌کند و می‌گوید مخلّد هم هستند. ورود به جهنم را کافی نمی‌داند، می‌گوید مخلّد در جهنم هستند. اختلاف است، حالا از روایات هم نظرات مختلف برمی‌آید، یعنی واقعاً روایات مختلف‌اند. این‌طور نیست که حالا آن تعصب دارد و این تعصب ندارد، برداشتشان از روایات، مختلف است.

شاگرد: صراحتاً روایتی دال بر این مطلب هست؟

استاد: هر دو جور صراحت را ما داریم؛ جمعشان بکنیم، بعضی‌ طرفدارِ این نظریه می‌شوند، بعضی‌ طرفدارِ آن نظریه می‌شوند. علی ای حال جنّتین برای آن‌ها نیست، این دیگر موردِ اجماع است که جنّتین برای شیعیان است، برای آن‌ها نیست. حالا برای آن‌ها یا یک جنت است یا هیچ چیزی نیست.

شاگرد: می‌توانیم حمل بر معاند بکنیم؟

استاد: بله، شاید حمل بر معاند بکنند. البته ما هر دو جور روایت را داریم، تا چطور حمل بشود، نمی‌دانیم. هر کس یک‌جور حمل کرده است. ممکن است حمل‌هایی هم که ما می‌کنیم من‌درآوردی باشد. آخرِ سر هم خودِ خدا می‌داند، بندگانِ خودش هستند، می‌داند چه کار کند، به ما چه ربطی دارد! آخرش همین است، اولش و آخرش.

ولی حالا ما گاهی از اوقات می‌خواهیم یک مطلبی روشن بشود، واردِ بحث می‌شویم، از بابِ اینکه می‌خواهیم علماً برایمان مطلبی روشن بشود واردِ بحث می‌شویم؛ و إلّا چه ربطی به ما دارد؟!

شاگرد: اگر انسان خطرِ چیزی را بداند، حداقل برایش رکون حاصل نشود.

استاد: بله، اگر خطرش را بداند، پرهیز می‌کند.

مثلاً گاهی گفته می‌شود و در فقه مطرح می‌شود که اگر امامِ زمان ظهور کردند، با اهلِ ذمه چه رفتاری می‌کنند؟ یک جواب این است که به ما چه ربطی دارد؟! وقتی آمدند، هر رفتاری که قرار است بکنند، می‌کنند دیگر! به ما چه ربطی دارد؟! و ظاهراً این جواب از همه جواب‌ها بهتر است. در موردِ اهلِ سنت هم همین‌طور است. جواب این است: بندگانِ خدا هستند، خدا هم هر جور دلش بخواهد با بندگانش عمل می‌کند، آن‌جوری که خودش صلاح می‌داند و قانون گذاشته است. حالا ممکن است بعضی‌ از این روایات تقیه باشد، ولی احتمال دارد که این اختلافِ روایات دارد یک‌جوری هشدار به ما می‌دهد که شما هم دخالت نکنید! گاهی این‌طور می‌گوید، گاهی آن‌طور می‌گوید، یعنی دخالت نکنید. بگذریم؛ بحثِ ما این نبود.

مفهوم‌شناسی «صِفر الکَفّ» و مراتب ولایت

«وَ مَنْ كَانَ صِفْرَ الْكَفِّ عَنْهَا خَابَ وَ آبَ بِخُفَيْ حُنَيْنٍ». «صِفْر» به معنای خالی است. این عطف بر آن «مَنْ عَاشَ الْيَوْمَ» است. کسی که کَفَش خالی باشد «عنها» از ولایت، «خالی الکف» باشد. آن « مِلْءَ الْكَفِّ» بود، این «خالی الکف» است. معنایش این است که ولایت هم مراتب دارد؛ گاهی از اوقات طوری است که کف دستِ آدم را فقط یک رطوبتی می‌گیرد؛ گاهی پُرَش می‌کند؛ گاهی هم کاملاً خالی است. آن کسی که ولایت دارد، مراتبِ ولایتش مختلف است؛ گاهی پر است، گاهی کم است.

اگر کسی کَفَش به طورِ کامل خالی بود از ولایت و هیچ چیزی در آن نبود، «مَنْ كَانَ صِفْرَ الْكَفِّ» کسی که خالی‌کف باشد «عنها» یعنی از ولایت، «خَابَ» یعنی خَسِرَ، زیان‌کار است. «و آبَ» یعنی رجوع می‌کند. آنجا گفت «عاد»، اینجا می‌گوید «آب»؛ این اختلاف در تعبیر است. رجوع می‌کند، یعنی به قیامت عود می‌کند، به عالمِ ملکوت برمی‌گردد؛ منتها «بِخُفَيْ حُنَيْنٍ».

داستان خُفّی حنین و تطبیقِ آن بر خسران آخرت

داستانِ «خُفَّی حُنَین» را من قبلاً در منطق ذکر کرده‌ام. مسافری در حینِ مسافرت بود، از یک جا رد می‌شود، کفشی را می‌بیند خوشش می‌آید. می‌رود که این کفش را بخرد، سرِ قیمت توافق نمی‌کند. خیلی با هم بگومگو می‌کنند و آن فروشنده کفش ناراحت می‌شود. «حنین» اسمِ کفش‌فروش بود، اسمِ این مسافر نبود. این مسافر یک عربی بود، داشت عبور می‌کرد، واردِ کفاشیِ حنین می‌شود. بعد کفشی را می‌پسندد، سرِ قیمت با هم گفتگو می‌کنند و به نتیجه نمی‌رسند. حنین عصبانی می‌شود، کفش را هم دیگر به او نمی‌فروشد؛ او هم نمی‌خرد و می‌رود. تصمیم می‌گیرد که از او انتقام بگیرد. می‌داند که این عرب از کدام مسیر رد می‌شود. این یک جفت کفش را برمی‌دارد؛ یک لنگه‌اش را می‌اندازد سرِ راه ،نزدیک، یک‌خرده بیرونِ شهر. یک لنگه دیگر را می‌برد تقریباً مثلاً دو کیلومتر، سه کیلومتر دورتر، آن را هم آنجا رها می‌کند. این عرب می‌آید و رد می‌شود، سوارِ شتر بوده، نگاه می‌کند و کفش را می‌بیند و می‌گوید: «چقدر شبیه کفشِ حنین است!» می‌آید پایین و برمی‌دارد.می‌گوید: «حیف که یک لنگه است؛ اگر هر دو لنگه‌اش بود بر می‌داشتم، ولی حالا چون یک لنگه است، نمی‌خواهم.» می‌اندازد پایین و می‌رود.

می‌رود تا به آن لنگه دیگر می‌رسد. می‌آید پایین و آن لنگه را برمی‌دارد و می‌گوید: «حالا جا دارد که من برگردم آن لنگه اول را هم بردارم.» زانویِ شترش را می‌بندد، عقالش می‌کند و پیاده می‌رود. خیلی فاصله نبوده، یک کیلومتر مثلاً فاصله بوده، دیگر ارزش ندارد سوارِ شتر بشود. پیاده می‌رود که آن لنگه دیگر را ضمیمه کند. آن لنگه را برمی‌دارد، آن لنگه دیگر را هم می‌رود که ضمیمه کند. حنین که آن پشت مخفی شده بوده، می‌آید و عقال شتر را باز می‌کند، سوار می‌شود و می‌رود. تمامِ بارهایی که از مسافرت آورده بوده، سوغاتی‌هایی که برای اقوامش می‌خواسته ببرد، همه را با شتر می‌برد. این می‌آید و هر دو لنگه کفش به دستش است و خوشحال است. می‌آید که شترش را پیدا کند، می‌بیند خبری نیست! هر چه می‌گردد شتر را پیدا نمی‌کند. می‌رود به شهرِ خودش. بعد به او می‌گویند: «چه آوردی؟» می‌گوید: «آمده‌ام بخفّی حنین؛ همه چیز را از دست دادم، ولی این دو لنگه کفش را آوردم.»

حالا کسی که ولایتِ ائمه را ندارد، وقتی واردِ قیامت می‌شود به او می‌گویند: «چه آوردی؟» می‌گوید: «خفّی حنین!همه چیز را از دست دادم! با همین دو لنگه کفشِ بی‌ارزش آمده‌ام.»

«وَ مَنْ كَانَ صِفْرَ الْكَفِّ عَنْهَا خَابَ وَ آبَ بِخُفَيْ حُنَيْنٍ»؛ «خُفّ» یعنی کفش، گاهی بر چکمه هم اطلاق می‌شود.

صلوات بر اصحابِ فائز در دو نشئه

«و عَلَى أَصْحَابِهِ»؛ خب حالا صلوات بر خودِ پیغمبر فرستاده شد، صلوات بر آل فرستاده شد، حالا اصحاب مانده‌اند. «وَ عَلَى أَصْحَابِهِ وَ أَتْبَاعِهِ». کدامشان؟! بر همه اصحاب و همه اتباع صلوات می‌فرستید؟! نه. «الْفَائِزِينَ بِهِ فِي النَّشَأَتَيْنِ»؛ آن‌هایی که توسطِ پیغمبر رستگار شدند؛ نه فقط رستگاریِ دنیا -که همه اصحاب رستگارِ دنیا بودند- بلکه «فِي النَّشَأَتَيْنِ»، هم نشئه دنیا و هم نشئه آخرت. بسیاری از اصحاب یا بعضی از اصحاب اگرچه در نشئه دنیا فائز و رستگار بودند، اما در نشئه آخرت رستگار نبودند. ولی من بر اصحاب و اتباعی صلوات می‌فرستم که در هر دو نشئه، از طریقِ پیغمبر رستگار شدند، یعنی آن اصحابی که قابلیتِ صلوات دارند.

تفاوت اتباع با اصحاب

اتباع با اصحاب فرق می‌کنند. به آن گروهی که پیروِ پیغمبر بودند و خودِ پیغمبر را دیده بودند و با ایشان مصاحب بودند، «اصحاب» گفته می‌شود؛ اما آن کسانی که اصحابِ پیغمبر را دیده‌اند و خودِ پیغمبر را ندیده‌اند، به آن‌ها «تابعین» گفته می‌شود. حالا ایشان به جایِ تابعین گفته است «اتباع». پس هم بر اصحاب و هم بر اتباع درود می‌فرستیم؛ اما اصحاب و اتباعی که به وسیله پیغمبر در هر دو نشئه فائز و رستگار بودند.

«وَ بَعْدُ فَأَقُولُ هَذَا زَمَانُ مَحْلِ الْحِكْمَةِ»؛ «مَحْل» به معنای خشکسالی است و گرسنگی اگرچه در قحط‌سالی نباشد. به معنای بی بارانی و شدت و قحطی است. الان زمانِ قحطیِ حکمت است؛ نه اینکه قحطی حکمت است، بلکه افرادی که باید به سمتِ حکمت بروند کم است. یعنی در حکیم قحطی شده است و إلّا حکمت که هست. همین کلِ حقایقِ جهان حکمت است. حکیم کم شده است؛ زمان قحطی حکمت است یعنی قحطی کسی است که دنبالِ حکمت برود و حکمت را به درستی یاد بگیرد.

استعاره باران یقین از سحاب رحمت

«هَذَا زَمَانُ مَحْلِ الْحِكْمَةِ وَ قِلَّةِ نُزُولِ أَمْطَارِ الْيَقِينِ». این عبارات توضیحاتی لازم ندارد؛ فقط یک مقدار تشبیه و استعاره‌ در آن است که روشن هم هست. من فقط ترجمه می‌کنم، بعضی‌ها را اشاره می‌کنم و توضیحِ زیادی نمی‌خواهد.

«وَ قِلَّةِ نُزُولِ أَمْطَارِ الْيَقِينِ»؛ الان بارانِ یقین کم می‌بارد؛ بیشتر افراد به همان گمان و خطابه اکتفا می‌کنند، دنبال یقین نیستند. باران یقین کم می‌بارد، چون طالبش کم است. و إلّا از جانب خدا فیض قطع نمی‌شود، اگر کسی طالب باشد،خدا بارانِ یقین را می‌فرستد؛ اگر فرستاده نمی‌شود، نه به خاطرِ بخلِ خداست، بلکه به خاطرِ عدمِ قابلیتِ افراد است.

«وَ قِلَّةِ نُزُولِ أَمْطَارِ الْيَقِينِ مِنْ سَحَابِ الرَّحْمَةِ»؛ امطار یقین یعنی باران‌های یقین از ابرِ رحمت نمی‌بارد؛ یعنی خداوند رحمتِ محض است، رحمتِ بی‌نهایت است و این ابر همیشه باید ببارد و می‌بارد، اما اگر کم باریده است به خاطرِ این است که قابلیت نبوده است. و خداوند این‌چنین نیست که بر موجودِ غیرقابل، گوهر بباراند. خدا گوهر را در مزبله نمی‌اندازند. حکیم است دیگر. حکیم هیچ‌وقت گوهر را در جایگاهِ خلاف قرار نمی‌دهد. یقین یک گوهری است که به هر کسی نمی‌شود داد؛ خداوند این یقین را به هر کسی نمی‌دهد، بارانِ یقین بر هر کسی نمی‌بارد، به خاطرِ حکمتش.

ریشه‌یابی اخلاقی گناهان اهل غفلت و جهل

«لِكَثْرَةِ ذُنُوبِ أَهْلِ الْغَفْلَةِ وَ الْجَهْل»؛ چون اهلِ غفلت و جهل گناهانِ زیادی کرده‌اند و باعث شده‌اند که باران نبارد، بارانِ یقین نبارد. اگر به کتبِ اخلاقی مراجعه کنید، می‌بینید تعبیرِ به «أَهْلِ الْغَفْلَةِ» هم روی حساب آمده است. چون در کتبِ اخلاقی از جمله جامع السعادات، تصریح به این مطلب است که دو صفت است که انسان را تقریباً نابود کرده است و تمامِ اوصافِ رذیله در همین دو صفت هست: یکی غرور، یکی غفلت.[3] و اگر ملاحظه کنید می‌بینید که درست است؛ همه صفاتِ رذیله از این دو تا ناشی می‌شوند. اگر کسی غافل نباشد و غرور نداشته باشد، به هیچ‌کدام از این صفاتِ رذیله مبتلا نیست. ایشان هم اهلِ غفلت و جهل را مطرح کرده است.

شاگرد: غفلت از چیست؟ غفلت از حقایق؟

استاد: غفلت از همه چیز دیگر! غفلت از آخرت، غفلت از خدا بودنِ خدا. الان شما اگر بعضی مجرمین را ملاحظه کنید، می‌بینید در وقتی که هوسش به گناهی جلب می‌شود، به سمتِ آن گناه می‌رود؛ بعد آن گناه را انجام می‌دهد، آن هوس فروکش می‌کند. وقتی غفلتش برطرف می‌شود چه می‌گوید؟! می‌گوید «چطور شد که من این خدا را معصیت کردم؟!» اصلاً باور نمی‌کند که معصیت کرده است.

ما اگر به عظمتِ خدا توجه کنیم، یک ذره گناه نمی‌کنیم! اگر یک بچه کوچک در اتاق باشد، کاملاً هم لایشعر باشد و خواب هم باشد، جلویِ او که هیچ چیزی حالیش نمی‌شود گناه نمی‌کنیم؛ آن‌وقت در مقابلِ خدا گناه می‌کنیم! جز غفلت، چیزی گناهِ ما را توجیه نمی‌کند. اگر غفلت کنار برود، هرگز هیچ‌کسی نمی‌تواند گناه کند. پس تمامِ گناهان ناشی از غفلت است. غفلت یعنی غفلت از خدا، که دیگر غفلت از همه چیز در آن هست. همین که ما غافل از خدا می‌شویم، گناهان می‌آید؛ غیر از غفلت، ما عاملی برای گناه نداریم.

حتی بعضی روایات دارد آن وقتی که ما گناه می‌کنیم، ایمان را از ما می‌گیرند، بعد که گناه تمام می‌شود، ایمان را به ما می‌دهند[4] ؛ یعنی ایمان با گناه جمع نمی‌شود، غفلت است که با گناه جمع می‌شود. عرض می‌کنم غفلت یعنی فقط غفلت از خدا؛ بقیه همه غفلت‌ها زیرمجموعه همین است. اگر غفلت از خدا حاصل نشود، هیچ غفلتی حاصل نمی‌شود. لذا می‌بینید معصومین هیچ‌وقت گناه نمی‌کردند، چون غفلت از خدا نداشتند؛ یا عرفا به جایی می‌رسند که دیگر گناه نمی‌کنند، چون غفلت از خدا برایشان نیست.

تقسیم‌بندی درهای بهشت و جهنم بر اساس قوای نفس

«فَانْسَدَّ عَلَيْهِمْ أَبْوَابُ سَمَاءِ الْعَقْلِ»؛ توجه کنید که همه‌اش استعاره و تشبیه است؛ این‌ها فقط باید ترجمه بشود. توضیحش را خودتان می‌دانید و در ادبیات خوانده اید. بر آن‌ها درهایِ آسمانِ عقل بسته شد. معلوم می‌شود آسمانِ عقل درها دارد؛ از آسمانِ عقل با سحابِ رحمت، یقین می‌بارد. ولی درها را بر اثرِ غفلت و جهل بسته‌ایم.

درهایِ عقل را اگر به صدرا بگوییم، صدرا برایِ بهشت، هشت در قائل است و هفت در برای جهنم.[5] هشت تا درِ بهشت را این‌طور می‌گوید: پنج تا حواسِ ظاهره ــ چشم، گوش، زبان، شامه، لامسه ــ دو تا هم بگویید خیال و وهم، یا شهوت و غضب؛ این شد هفت تا. هشتمی عقل است. درهایِ بهشت همین هشت تاست.

درِ جهنم هفت تاست، همان حواسِ ظاهره به علاوه تخیل و توهم، یا به علاوه شهوت و غضب؛ همان هفت تایی که آنجا هست، اینجا هم هست. ولی درِ هشتم که عقل است، برای جهنم نیست، آن مخصوصِ بهشت است. اگر کسی عقلش را به کار بیندازد، هیچ‌وقت سراغِ امورِ جهنمی نمی‌رود، همیشه سراغِ امورِ بهشتی می‌رود. ولی آن هفت تایِ دیگر گاهی به سمتِ امورِ بد باز می‌شوند، می‌شوند درِ جهنم؛ گاهی به سمتِ امورِ خوب باز می‌شوند، می‌شوند درِ بهشت. پس هشت در داریم برای بهشت که هفت تایش همان‌طوری که می‌تواند درِ بهشت باشد، درِ جهنم هم هست.

تمثیل درِ کنج دیوار و تقابل ابواب بهشت و جهنم

بعد تعبیرِ جالبی دارد؛ می‌گوید فکر نکن هر دو در را می‌توانی باز کنی. درِ بهشت را باز کنی، درِ جهنم بسته می‌شود؛ در، این‌جوری است. درِ جهنم را باز کنی، درِ بهشت بسته می‌شود. می‌گوید این‌چنین است. شما همین کنجِ اتاق را تصور کنید؛ یعنی یکی از این چهار گوشه اتاق را توجه کنید. یک شکاف این طرف بدهید که ورودی باشد، یک شکاف این طرف بدهید که ورودی باشد، که این دو تا شکاف مثلِ لولایِ در به هم وصل باشند؛ یعنی درست این دو تا شکاف بیفتند در کنج. بعد یک در بگذارید روی کنج؛ این در را ببندید، این شکاف بسته می‌شود، آن شکاف باز می‌شود. یک لنگه در هم بیشتر نباشد. از آن طرف ببندید، این شکاف باز می‌شود، آن بسته می‌شود. یک در است که هم می‌تواند این را ببندد و آن را باز کند، و هم می‌تواند آن را ببندد و این را باز کند.

تشبیه جالبی می‌کند؛ تصور کردید که چه دارم عرض می‌کنم؟ یک لنگه در را به کنجِ این دیوار آویزان کنید که اگر بسته بشود به این سمت، به سمتِ دستِ راست بسته بشود، در برای این حفره می‌شود و راه این طرف بسته می‌شود؛ به آن طرف، به طرفِ روبرو بسته بشود، آن حفره روبرو را می‌بندد، حفره بغلی باز می‌شود. این هفت در این‌چنین‌اند که اگر رو به بهشت باز بشوند، درِ جهنم بسته می‌شود؛ رو به جهنم باز بشوند، درِ بهشت بسته می‌شود.

شاگرد: در اصل بهشت یک در دارد، جهنم هفت در دارد؟

استاد: نه، بهشت هم هفت در دارد، منتها یک درِ اختصاصی دارد. هفت در مشترک است، یک در اختصاصی است. با عقل نمی‌شود معصیت کرد؛ معصیت با قوایِ حیوانی یعنی شهوت و غضب و این‌ها انجام می‌شود. عقل اجازه معصیت نمی‌دهد؛ مگر عقلی باشد که تحتِ تسلطِ شهوت و غضب رفته باشد. به قولِ صمدیه که می‌گوید: «انارة العقل مكسوف بطوع هوى»[6] ؛ یعنی با اطاعت از هویٰ و هوس و با اطاعتِ از شهوت و غضب، «إنارة» عقل، نورِ عقل خاموش شده است. اگر آن‌طوری بشود، آن عقل هم می‌شود درِ جهنم؛ ولی آن دیگر عقل نیست، آن شهوت و غضب است. و إلّا عقل اگر عقل باشد درِ بهشت است، درِ جهنم نمی‌تواند باشد. البته این به مناسبت بحث شد و ربطی به کتاب نداشت.

تبیین «حدیث سجلّات»

شاگرد: ورودِ شخصی که با بعضی از حواس، مطیع است و با بعضی از حواس، مخالف است، چگونه است؟

استاد: آن در کلام مطرح شده است، دیگر بحثش را اینجا نیاوریم. بحثِ موازنه هست، بحثِ احباط هست. آیا خدا موازنه می‌کند بینِ این درها که چند بار در را رو به جهنم را باز کردید، چند بار رو به بهشت باز کردید؟ کدام بیشتر بود، کدام کمتر بود؟ آیا احباط هست؟ اینجا حدیثی [آمده است]، اسمِ حدیث یادم نیست، حالا من اسمش را حدیثِ طومارمی‌گذارم. «حدیثِ طومار» اینجا می‌آید و خیلی حدیثِ مهمی است. در بحارالانوار هم نقل شده است. حالا اشاره می‌کنم. کتاب را می‌خواستم تندتر بخوانم، یک‌خرده تبدیل به منبر شد، باز خلافِ مقصود دارد حاصل می‌شود!

این حدیث «حدیثِ سجلّات» است؛ مراجعه کنید، در بحار هست[7] . با همین تعبیرِ «حدیثِ سجلّات» بروید در کامپیوتر، این حدیث را برایتان می‌آورد. حدیث این است که انسانی را می‌آورند در قیامت، طومارهایی جلویش باز است پر از گناه؛ حالا ننوشته که با خطِ ریز نوشته یا با خطِ درشت؛ با خطِ ریز بنویسد که گناه‌ها بیشتر است، با خطِ درشت بنویسد یک‌خرده کمتر است. تا چشم کار می‌کند نه یک طومار، بلکه طومارها است. این‌ طومارها را جمع می‌کنند، می‌گذارند در کفه ترازو؛ خب این ترازو می‌آید پایین دیگر. آن کفه دیگرش خالی است و می‌رود بالای بالا، می‌چسبد به سقف. این مأیوس می‌شود که من این همه گناه را چطور جبران کنم! بعد نگاه می‌کند یک کاغذ که مُسَخّرِ باد است، گاهی این‌ور می‌رود، گاهی آن‌ور می‌رود، دارد تلوتلوخوران می‌آید پایین. و این کاغذ می‌آید می‌افتد در کفه خالی. یک‌دفعه کار برعکس می‌شود، این کفه می‌آید پایین، آن همه سجلّات می‌رود بالا و آن‌ها کم‌وزن می‌شوند. تعجب می‌کند که این کاغذ چیست! کاغذ را نگاه می‌کند، در آن نوشته است: «لا إِلهَ إِلّا الله» فقط. هیچ چیز دیگر نیست. می‌فهمد که توحید است که بر همه گناهان غلبه کرده و همه گناهان را محو کرده است. این حدیثِ سجلّات هم داریم. اگر حدیثِ سجلّات را بیاورید، دیگر خیلی از گناهان حل می‌شود دیگر.

اما نباید این‌ها ما را مغرور کنند؛ چون حداکثر این است که این «لا إله إلا الله» گناهان را پاک می‌کند، ولی امتیازاتی که یک انسان می‌تواند به آن‌ها نائل بشود، دیگر در اختیارِ ما قرار نمی‌دهد. این «لا إله إلا الله» فقط می‌آید آن‌ها را پاک می‌کند، ولی دیگر امتیازها را به ما نمی‌دهد. آنجا جایِ امتیاز است، جای این است که ما امتیازات را ببینیم، و الا حسرت می‌بریم؛ حسرتِ خالص. گاهی از اوقات حسرتِ دنیایی کشنده است، با اینکه خالص نیست. ببینید در وقتی ما داریم حسرت می‌خوریم، چه اشتغالاتِ دیگری هم در ذهنمان هست. در قیامت اشتغالِ دیگری نداریم، فقط همین حسرت است. اگر مرگی قرار بود باشد، این حسرت چند بار ما را می‌کشت، ولی قرار است که انسان در قیامت نمیرد. این حسرت چه می‌شود؟ خودِ حکما گفته‌اند این همان ناری است که ﴿تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ[8] ، که سوزان‌تر از نارِ حسی است.

این‌ها را ملاحظه کنید؛ ما نباید مغرور بشویم به اینکه حالا «لا إله إلا الله» گفتیم، پس گناهمان بخشیده شده است؛ خیلی امتیازات را با گناهمان از دست می‌دهیم که فردا حسرتش را می‌خوریم، آن هم حسرتِ خالصش را. این‌ها یک‌خرده بحثِ منبری شد؛ از کتاب فاصله گرفتیم. عیبی هم ندارد، حالا گاهی‌گاهی از این حرف‌ها هم زده بشود مشکلی نیست. چون فقط ذهن را از براهین پر کردن، و لطافتِ قلب را با برهان خشک ،کدر ساختن خوب نیست. ما باید هر دو را با هم جمع کنیم. هم عقلمان را برهانی کنیم، هم روحِ لطیفمان را متوجهِ خدا کنیم و آن استفاده را از دست ندهیم؛ هر دو باید با هم باشد.

عشق به غسق و محرومیت از سپیده‌دم معرفت

«حُرِّمُوا عَنْ مَعْرِفَةِ رَبِّ الْفَلَقِ بِالْوُغُولِ فِي الْعِشْقِ بِالْغَسَق»؛ محروم شدند این اهلِ ذنوب، این اهلِ غفلت از شناختِ پروردگارِ صبح. چون علم، نور است، این‌ها محروم از نور شده‌اند، محروم از صبح شده‌اند. می‌گوید از پروردگارِ صبح و از آن نوری که باید به دست بیاورند محروم شده‌اند. به چه چیز؟ «بِالْوُغُولِ فِي الْعِشْقِ بِالْغَسَق». «وغول» به معنای داخل شدن، در حد پنهان شدن است؛ یعنی غرق شدن. یعنی داخل شدند، ولی آن‌قدر فرو رفتند که پنهان شدند. «بِالْوُغُولِ فِي الْعِشْقِ بِالْغَسَق»؛ «بِالْغَسَق » متعلق به «عشق» است. غسق یعنی تاریکیِ اولِ شب. چون عشق به غسق داشتند، فرو رفته‌اند در این عشق، و با فرو رفتن در این عشق، از معرفتِ ربّ‌الفلق محروم شدند و آن نور دیگر نصیبشان نشد. ایشان می‌فرماید که فرو رفتند در عشق به غسق که تاریکیِ اولِ شب است. تاریکیِ اولِ شب خیلی تاریک نیست، خیلی ظلمانی نیست. این‌ها این‌چنین وضعی پیدا کرده‌اند. امید هست که برگردند؛ چون ذره‌ای روشنی هنوز در آن تاریکی هست. اگر بخواهند بیشتر فرو بروند، آن ظلمت می‌افتد در ظلمت‌هایِ وسط شب، دیگر بیرون آمدن از آن امکانش نیست. به صورتی که اگر هفتاد بار هم پیغمبر ــ نه ما ــ برایشان استغفار کند فایده ندارد.اگر ﴿سَبْعِينَ مَرَّةً[9] هم برایشان استغفار کنی فایده ندارد. آیه قرآن است دیگر. این‌ها به جایی رسیده‌اند که اگر توی پیغمبر که حرفت مستجاب می‌شود، نه یک بار بلکه هفتاد بار استغفار کنی کافی نیست و این‌ها برنمی گردند. انسان به آن حد هم می‌رسد که دیگر نه در ظلمتِ اولِ شب، بلکه در ظلمتِ آخرِ شب وارد می‌شود.

 


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo