« فهرست دروس
درس شرح حکمت منظومه - استاد محمدحسین حشمت پور

96/12/07

بسم الله الرحمن الرحیم

حقیقت فنا و بقاء بعد از فنا/چگونگی تحقق ماهیات /حقیقت وجود منبسط

 

موضوع: حقیقت وجود منبسط/چگونگی تحقق ماهیات /حقیقت فنا و بقاء بعد از فنا

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

تبیین حقیقت وجود منبسط و فیض ازلی

شرح منظومه صفحه 2 سطر سوم

«أَنَارَ بِشُرُوقِ وَجْهِهِ كُلَّ شَيْ‌ءٍ فَنَفَذَ نُورُهُ بِحَيْثُ أَفْنَى الْمُسْتَنِيرُ و أَعَارَ لِمُشَاهَدِهِ طَرَفًا مِنْهُ فَبِعَيْنِهِ رَأَاهُ الْمُسْتَعِيرُ»[1]

این چند جمله‌ای که الآن عربی‌اش را خواندم، از نظر لفظی مشکلی ندارد، ولی از نظر معنا خیلی پرمحتواست. اگر بخواهم همین‌طور ترجمه‌اش کنم که حل نمی‌شود. ناچار هستم که یک توضیح مختصری بگویم، آن توضیح را کاملاً توجه داشته باشید. یک وقت خلاف فهمیده نشود که اینجا جای خطرناکی است؛ اگر خلاف فهمیده شود، اعتقاد ممکن است انحراف پیدا کند و مشکل درست کند. شما کاملاً توجه کنید، من توضیح عرض کنم. تا جایی هم که ممکن است با ذهن خودتان مسئله را حل کنید، مگر اینکه دیگر قابل حل نباشد، سؤال کنید.

ارتباط مباحث با علم منطق

مسائلی که من امروز می‌خواهم بگویم، خیلی‌هایش را در قسمت منطق گفته‌ام، ولی چون در این قسمت افراد جدیدی هستند، من نباید به بحث‌های گذشته اکتفا کنم ؛ یک توضیح کوتاهی هم باید عرض کنم. با مثال هم شروع می‌کنم که مطلب بهتر جا بیفتد.

تمثیل طلوع خورشید و افاضه نور

خورشید را ملاحظه کنید؛ وقتی طلوع می‌کند، نورش تا جایی که امکان دارد پخش می‌شود. خورشید یک کُره است؛ دور تا دورش نور پخش می‌شود تا جایی که بُرد دارد. حال اگر این خورشید در ازل طلوع می‌کرد و زمانِ طلوع نداشت و از ازل طلوع می‌کرد و نورش تا بی‌نهایت می‌رفت و همیشه هم بود و غروب نمی‌کرد، چه اتفاقی می‌افتاد؟ خورشید بود و نورِ همیشگی؛ خورشیدِ ثابت و نورِ ثابت.

حق تبارک و تعالی، شمس‌الحقیقه

خداوند را ما «شمس‌الحقیقه» می‌دانیم؛ یعنی حقیقت را او دارد و او افاضه می‌کند. خودش نور است و حقیقت است؛ آنچه هم که افاضه می‌کند، نور است و حقیقت است. از ازل بوده، پس، از ازل هم نورش بوده است. خودش از ازل بوده، نورش هم از ازل بوده است. موجودی است منیر و نمی‌شود که نور نداشته باشد؛ موجودی است فیاض که نمی‌شود فیض نداشته باشد. از ازل که بوده، نور وجود هم از او ساطع می‌شده است. پس او ازلاً موجود بوده و نورش هم ازلاً می‌تابیده است و این نور، بی‌نهایت است. همیشه هم ثابت است. «بی‌نهایت است» یعنی مِنَ الْأَزَلِ إِلَی الْأَبَدِ را پر کرده است؛ نه اینکه تدریجاً حاصل می‌شود، بلکه در همان ازل، از ازل تا ابد را پر کرده است.

پس از ازل یک منیر بود و یک نور. تا اینجا روشن است. یک منیر بود و یک نور. نمی‌شود نور را از او سلب کرد؛ چون فیاض است، چون منیر است. منتها نورش، نور حسی نیست؛ نوری است که ما اسمش را حقیقت می‌گذاریم، اسمش را وجود می‌گذاریم. پس یک منیر بود و یک نور بود، هر دو هم ازلی هستند. منتها منیر، ازلی بالذات است و نور، ازلیِ بالغیر است. منیر، واجب‌الوجود است و نور، ممکن‌الوجود است. منیر، علت است و نور، معلول است.

شرک نیست! دو تا ازلی درست کردیم، شرک نیست؛ چون یکی ازلی بالذات است و یکی ازلی بالغیر است. هر دو را ازلی بالذات کنیم شرک است. فعل او، غیر اوست. آن نور، فعل اوست و غیر اوست. اگرچه فعلش هم ازلی است، منتها ازلیِ بالغیر است؛ به عنوان فعل، ازلی است. آن ذاتش ازلی است و این، فعلی است که از ازل حاصل شده و صادر شده است؛ پس ازلیِ بالغیر و معلول است.

حقیقت وجود منبسط و وحدت فاعل

ما این نور را که ازل تا ابد را پر کرده است، اصطلاحاً به آن می‌گوییم «وجود منبسط». وجودی که پهن شده از ازل تا ابد، به آن می‌گوییم وجود منبسط. وجود منبسط، واحدی است ازلیِ بالغیر. خودِ خدا هم که منیر است، واحدی است ازلی بالذات. خدا را می‌گوییم «واحد به وحدت حقه حقیقیه»؛ نور را می‌گوییم «واحد به وحدت حقه ظلّیه». در او تعبیر به «حقیقیه» داریم و در این تعبیر به «ظلّیه» داریم؛ یعنی این، ظلِّ آن است و نسبت به او ظلّ به حساب می‌آید. پس با وجود منبسط آشنا شدیم.

وجود منبسط، از ازل تا ابد را پر کرده است و یک فعل هم بیشتر نیست. همین‌جا می‌توانید توحید را نتیجه بگیرید؛ اگر فعل، واحد است، پس فاعل هم واحد است؛ چون فعلِ واحد، دو تا فاعل نمی‌تواند داشته باشد. فعلِ واحد، فاعلش هم واحد است. گفته‌اند توارد دو علت بر معلولِ واحد محال است، پس توارد دو فاعل بر یک معلول محال است. اگر فعل، واحد است، فاعلش هم باید واحد باشد. حالا این جمله، معترضه بود؛ خواستم به توحید هم اشاره کرده باشم، و إلّا مورد بحث ما نیست. پس به وجود منبسط توجه کردید.

انطباق آیه شریفه بر وجود منبسط

خداوند شد منیر، وجود منبسط شد نور. آیه ﴿وَمَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ[2] را همه حکما و عرفا حمل می‌کنند بر همین وجود منبسط. ﴿مَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَةٌ؛ از ما یک چیز بیشتر صادر نشد. ﴿كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ؛ یعنی صدورش هم آن‌طور نبود که طول بکشد، از ازل تا ابد را یک‌دفعه پر کرد.

برای اینکه یک‌خُرده بهتر فهمیده شود ـ این مسئله را من قبلاً هم گفته‌ام ـ شما فکر کنید بین ازل تا ابد چقدر فاصله است؟! همه‌مان می‌گوییم بی‌نهایت. ولی اگر زمان را بردارید، بین ازل و ابد چقدر فاصله است؟! هیچ! دو تا به هم چسبیده‌اند؛ ازل و ابد به هم چسبیده‌اند. زمان را بگذارید، می‌بینید بینشان بی‌نهایت فاصله است؛ زمان را بردارید، می‌بینید ازل پیش ابد حاضر است و ابد پیش ازل حاضر است.

حالا خدا هم که محکوم به زمان نیست؛ ازل و ابد و همه را دارد می‌بیند و همه پیش او حاضرند. ما که در زمان غرقیم، از ازل غایبیم و از ابد هم غایبیم و فقط همان محدوده‌ای را که دور خودمان هست می‌بینیم. زمان را بردارید، ما هم همین‌طوریم و ازل و ابد را می‌بینیم.

پس ﴿وَمَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ؛ خدا این ازل تا ابد را با یک لحظه پر کرده است؛ چون زمان هنوز آفریده نشده بود. آن وقتی که وجود منبسط حاصل شد، زمان هنوز آفریده نشده بود، هیچ موجودی آفریده نشده بود، فقط همین نور بود. حالا خدا می‌خواهد موجودات را بیافریند. پس در ازل خودش بود و این وجود منبسط. اصطلاحاً به وجود منبسط می‌گوییم «وجه الله»؛ همان که در آیه قرآن گفته می‌شود ﴿وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ[3] ؛ همه اشیاء فانی می‌شوند، فقط وجه او باقی می‌ماند. در ازل هم همین‌طور بود؛ همه اشیاء فانی بودند و فقط وجه او موجود بود. او موجود بود و وجهش. بعد هم که در صور اسرافیل دمیده می‌شود، همه اشیاء محو می‌شوند و او هست و وجهش.

پس وجود منبسط، وجودی ثابت است و هرگز زایل نمی‌شود حتی در قیامت. اصلاً از بین رفتنی نیست. امروزه هم می‌گویند که وجود را نمی‌شود از بین برد. تعینات وجود را می‌شود عوض و بدل کرد، ولی خود وجود را نمی‌شود گرفت. در قرآن هم نیامده است که زمین و آسمان زایل می‌شوند، بلکه می‌گوید کوبیده می‌شوند، پخش‌وپلا می‌شوند، مثل پبنه زده‌ می‌شوند؛ یعنی تعینشان را عوض می‌کند، اما خود وجودشان را زایل نمی‌کند. پس وجود منبسط، زایل شدنی هم نیست.

آغاز آفرینش و مراتب مستنیرها

حالا خداوند می‌خواهد خلق را شروع کند. خلق یعنی مستنیر. پس یک منیر داریم و یک نور؛ حالا مستنیرها می‌خواهند خلق شوند. مستنیر یعنی آن‌هایی که نور می‌گیرند. این‌هایی که نور می‌گیرند، خودشان نور ندارند و عبارتند از تعینات؛ تعیناتِ عقل و ملک، ارض و سما، انسان و شجر و حیوانات. این‌ها همه تعینات هستند. همه موجوداتی که الآن شما در جهان می‌بینید، همه تعینات هستند؛ که ما در اصطلاح فلسفه به این تعینات می‌گوییم: «ماهیات». این، ماهیتش انسان بودن است؛ آن، ماهیتش فلک بودن است؛ آن، ماهیتش عقل است؛ آن، ماهیتش نفس کلی است. این‌ها همه‌شان ماهیت دارند. خداوند حالا می‌خواهد این تعینات را خلق کند.

وجوب بالغیرِ فیض الهی

شاگرد: چگونه ما فیض را ممکن می‌دانیم در حالی وجودش ضرورت دارد؟

استاد: واجب بالغیر است؛ ضرورت با امکان منافات ندارد. ممکن است؛ «ممکن است» یعنی مخلوق است، ولی واجب بالغیر است. چون فاعل دارد، واجب است؛ اگر آن فاعل نبود، این هم نبود. معنای بالغیر همین است. چون این نور، فاعل دارد و فاعل و علت تامه بالای سرش است، غیرممکن است که معدومش کنید. فاعلش موجود است و فاعلش هم واجب است! پس این هم می‌شود واجب؛ منتها واجب بالغیر. فاعل، واجب بالذات است و این، واجب بالغیر.

بعد خداوند تعینات را می‌آفریند. تعینات چه هستند؟! من این‌ها را امروز اشاره می‌کنم و توضیح می‌دهم، بعداً فقط اشاره می‌کنم. در ذهنتان داشته باشید که بعداً وقتی من اشاره کردم، متوجه بشوید؛ دیگر بعداً من نمی‌توانم این‌ها را توضیح بدهم. توضیح بخواهم بدهم، طول می‌کشد؛ دیگر تکرار نمی‌کنم.

اعیان ثابته؛ صور علمی پیش از خلقت

این تعینات و این ماهیات از کجا آمده‌اند؟! باز گفته می‌شود که خداوند قبل از اینکه این تعینات را بیافریند، به این تعینات عالم بوده است؛ یعنی خدا انسان را می‌شناخته، شجر را می‌دانسته، فلک و این‌ها را که می‌خواسته خلق کند، قبل از خلقشان به همه عالِم بوده است. آن علم و آن وجودهای علمی، با تمام تعینات پیش خدا حاضر بوده‌اند؛ حتی شخصِ یک انسان، حتی شخصِ یک موجودِ خیلی پایین، پیش خدا حاضر بوده است.

چطور حاضر بوده است؟! با تعین حاضر بوده است؛ یعنی این‌طور نبوده که حالا این شخصِ انسان با آن شخصِ انسان مخلوط باشد، بلکه ممتاز بوده است؛ یعنی خدا زید و عمرو را از هم جدا می‌کرده است. این‌طور نبوده که یک انسانی را بداند ولی نفهمد این انسان، زید است یا عمرو است؛ نه! همه را کامل می‌دانسته است. پس امتیازها هم روشن بوده، تعینات هم مشخص بوده، تعینات حاصل بودند، اما تعینات در مرتبه علم بودند. ما به آن تعینات در مرتبه علم، می‌گوییم «اعیان ثابته».

رتبه اعیان ثابته نسبت به وجود منبسط

این اعیان ثابته، علم خدا هستند، صفت خدا هستند. آن وجود منبسط، فعل خداست و فعل، مرتبه‌اش بعد از صفت است. پس قبل از وجود منبسط، تعینات بوده‌اند. حالا «بوده‌اند» را به هر لفظی که می‌خواهید بگویید؛ [می‌توانید] در مقابل کلمه «بوده‌اند» [کلمه دیگری بیاورید]. یعنی وجود علمی داشتند. حالا ان‌شاءالله این‌ها در بحث علم مطرح می‌شود که چگونه خدا عالم بوده است. الآن به طور مبهم من دارم عرض می‌کنم.

پس اعیان ثابته، قبل از وجود منبسط بوده‌اند. کجا بوده‌اند و چطور بوده‌اند، حالا بماند؛ ان‌شاءالله در بحث علم مطرح می‌شود. ولی رتبه‌شان قبل از وجود منبسط است؛ چون وجود منبسط، فعل است و این‌ها صفتند، یعنی علمند؛ و علم که صفت است، رتبه‌اش قبل از فعل است. پس رتبه‌شان قبل بوده است. زمان، آن‌وقت نبود که بگوییم حالا زمانشان قبل بوده یا بعد بوده است؛ زمانی نبوده، رتبه بوده است.

تصویر اول از چگونگی تحقق ماهیات در خارج

حالا خداوند این تعینات را می‌خواهد در خارج بیافریند. شنیده‌اید: «الأعيان الثابتة ما شمت رائحة الوجود»[4] ؛ یعنی وجود خارجی را استشمام نمی‌کنند، هرگز از وجود علمی خارج نمی‌شوند و به وجود خارجی نمی‌آیند. خداوند مثالی از آن‌ها و کپی‌ای از آن‌ها را که همین ماهیت‌ها هستند، در خارج موجود می‌کند. پس خودِ اعیان ثابته که وجود علمی دارند، تا ابد هم وجود علمی دارند و هرگز به وجود خارجی نمی‌آیند. کپی‌ای از آن‌ها و مثالی از آن‌ها به وجود خارجی می‌آید و موجود می‌شود.

این ماهیت‌هایی که ما داریم، چه ماهیت‌های نوعیه ما و چه ماهیت‌های شخصیه ما که عین ثابتش آنجاست، این ماهیت‌های ما، خودِ آن عینِ ثابت نیستند، بلکه مثالِ آن عینِ ثابت هستند.

حالا خداوند می‌خواهد در خارج، این تعینات را موجود کند. با چه موجودشان می‌کند؟ با همان وجود منبسط. عرض کردم من با مثال حرف می‌زنم و إلّا حالا این‌طور نیست که ما داریم می‌گوییم. به یک عبارت این‌طور می‌گوییم: خداوند، آن کپیِ اعیان ثابته را روی وجود منبسط پهن می‌کند. بخشی از این وجود منبسط را عقل می‌گیرد، بخشی را نفس می‌گیرد، بخشی را این موجود مادی می‌گیرد و یک مقدارش را هم من و شما می‌گیریم. هر کدام سهمی از این وجود منبسط را برمی‌داریم و با این وجود منبسط متحد می‌شویم. آن تعین من که کپیِ تعینِ عین ثابت من هست، با سهمی از وجود منبسط متحد می‌شود و من در خارج موجود می‌شوم. خداوند در ازل، تعین عقل را به وجود منبسط می‌دهد؛ نفس را همین‌طور؛ ولی نوبت من که این وسط‌ها می‌رسد، تعینم آنجا به وجود منبسط داده نمی‌شود، چون من در زمان باید وجود بگیرم.

حقیقت وجود دهری انسان

بله، یک وجود دهری دارم که قبل از زمان است، آن هم موجود می‌شود. که الآن وجود دهریِ ما هست، ما در عوالمی بوده‌ایم و هستیم؛ در این عالم بالحدوث آمده‌ایم، ولی آنجا ازلی بوده‌ایم؛ ازلیِ بالغیر. ابدی هم هستیم، تا ابد هم هستیم و هیچ وقت هم از بین نمی‌رویم. این وجود مادیِ ما حادث است؛ این در زمان می‌خواهد واقع بشود. خداوند در نوبتی که قرار است من موجود بشوم، تعین شخصی من را از آن عینِ ثابتِ من می‌گیرد، کپی‌اش را می‌فرستد به وجود منبسطی که می‌خواهد سهم من بشود، آن‌وقت من با آن متحد می‌شوم و موجود می‌شوم و متولد می‌شوم.

بعد هم آن تعینِ من را با وجود برزخی متحد می‌کند؛ در قیامت هم آن تعین را پاک می‌کند. اصلاً تعین کلاً از بین می‌رود. در برزخ، تعین من از بین نمی‌رود؛ با وجودی دیگر همراه می‌شود، با وجود برزخی همراه می‌شود که ادامه همان وجود دنیوی است. اما در وقتی که در صور اسرافیل دمیده می‌شود، تعین‌ها همه پاک می‌شوند و وجود منبسط باقی می‌ماند.

پس خداوند تعینات را روی وجود منبسط می‌اندازد، به همان نحوی که هست. یعنی بعضی تعینات را در همان ابتدا که در ازل است [روی وجود منبسط می‌اندازد] و بعضی تعینات را وقتی نوبتشان شد. زمانی‌ها را به تدریج روی وجود منبسط قرار می‌دهد. غیرزمانی‌ها را در همان ازل، روی وجود منبسط قرار می‌دهد و متحدشان می‌کند و موجود می‌شوند. این یک تصویر است؛ تصویر است و الّا معلوم نیست که خدا چه کار می‌کند.

تصویر دوم از چگونگی تحقق ماهیات در خارج

تصویر بعدی این است که نورِ وجودِ منبسط را می‌تاباند روی این تعینات. این تعینات، همه ظلمتند. نور وقتی به این ظلمت‌ها می‌خورَد، پشتش سایه می‌شود؛ آن سایه‌ها، ما هستیم. ما سایه‌های وجود هستیم که خدا ظلمت را قرار داده و نور وجود را به این‌ها تابانده است، ورای این ظلمت‌ها، سایه‌ای درست شده است که ما هستیم؛ لذا ما را تشبیه به سایه می‌کند. خدا می‌شود منیر؛ وجود می‌شود نور؛ تعیناتِ ما می‌شود ظلمت. حاصلِ اتحادِ تعین با آن نور منبسط، می‌شود سایه. ما حاصل این اتحادیم؛ ما همه می‌شویم سایه.

نور بودن ما مجازی است. آن وجودِ ما نور است، نه خودِ ما. خودِ ما چه هستیم؟! آن وجود که ما نیستیم؛ آن وجود، نوری است که ما را موجود کرده است. ما همین تعینیم، ما همین ظلمتیم؛ وقتی وجود می‌گیریم، تازه می‌شویم سایه. و إلّا تعین یعنی من، شما، این‌ها همه تعینیم و همه‌مان ظلمتیم. تازه بعد از اینکه آن سهم وجود منبسط به ما داده می‌شود و آن نور به ما داده می‌شود و ما با آن متحد می‌شویم، تازه می‌شویم سایه.

فنای تعینات و محشور شدن در نفخ دوم

در وقتِ حشر خداوند این تعینات را پاک می‌کند، فقط وجود منبسط می‌ماند، فقط همان نور باقی می‌ماند و ظلمت‌ها همه می‌روند. بعد دو مرتبه در نشر و نفخِ دوم اسرافیل، تعینات را مجدداً پخش می‌کند؛ آن‌وقت موجودات موجود می‌شوند و محشور می‌شوند و می‌آیند در قیامت؛ انسان باشد یا غیر انسان باشد، همه محشور می‌شوند.

با این توضیحی که من عرض کردم، وجود منبسط روشن شد؛ تعینات و ماهیات هم روشن شد. معلوم شد ماهیات از کجا آمده‌اند؛ ماهیات همه کپیِ آن اعیان ثابته هستند و همه‌شان هم ظلمتند. اگر وجود منبسط را خدا به این‌ها ندهد و موجودشان نکند، این‌ها موجود نیستند و همه معدومند؛ با این نورِ وجود، موجود می‌شوند. بعد هم که موجود می‌شوند، این نور وجود است که موجود است، نه آن‌ها.

اهمیت مباحث در تبیین اصالت وجود

این‌ها را ان‌شاءالله در بحث اصالت الوجود و اصالت الماهیة مطرح می‌کنم. این مطالبی که الآن گفته می‌شود، آنجا فایده دارد که «وجود، اصیل است» یعنی چه؟ «ماهیت، اصیل است» یعنی چه؟ الآن مقدماتش اینجا دارد گفته می‌شود. حتماً این مقدمات باید در ذهنتان باشد تا دومین بحثی که ما وارد می‌شویم در همین کتاب، بحث اصالت وجود و اصالت ماهیت است، آنجا این حرف‌ها به درد می‌خورَد.

سیر از خلق به حق و تمثیل آینه

این‌ها تا اینجا روشن شد. معلوم شد که ما تعینیم به علاوه آن وجود؛ و «ما» یعنی تعین؛ اصلاً منیتِ من یعنی تعینِ من. وقتی می‌گویند منیتت را کنار بگذار، یعنی خودت را نبین. ما به جایی می‌رسیم که مثلاً اول به این موجود توجه می‌کنیم و می‌گوییم این معلولِ خداست، از این موجود به خدا منتقل می‌شویم. دوباره موجود بعدی را می‌بینیم، منتقل می‌شویم به خدا. بعد این انتقال وقتی زیاد صورت می‌گیرد، کم‌کم این وجودها را که می‌بینیم، توجه به خودِ این وجود نمی‌کنیم که بعد منتقل بشویم به خدا، بلکه از همان اول انتقال صورت می‌گیرد.

اوایل که تازه کار هستیم، آیت را می‌بینیم، از این آیت به ذوالآیة که خداست منتقل می‌شویم. این کار که تکرار پیدا کند، دیگر آیت را نمی‌بینیم؛ همین که یک آیتی می‌آید، ما خدا را می‌بینیم. مثل وقتی که شما با آینه سر و کار دارید، بار اول که آینه را می‌بینید و تازه با آینه آشنا می‌شوید، می‌گویید که این آینه این‌چنین بود و من را نشان داد. بار بعدی هم آینه را نگاه می‌کنند، بعد کم‌کم دیگر آینه ها برایتان عادی می‌شود. چهره خودتان را در آینه می‌بینید. اگر از شما بپرسند آینه چه شکلی بود، می‌گویید نفهمیدم؛ یعنی فقط به همان صورتی که در آینه افتاده نگاه می‌کنید. ما تماماً آینه الاه هستیم؛ او را نشان می‌دهیم. آیت هستیم دیگر؛ او را نشان می‌دهیم. حتی آینه بودنمان هم او را نشان می‌دهد. آینه بودنِ آینه، ما را نشان نمی‌دهد؛ ولی آینه بودنِ ما، خدا را نشان می‌دهد؛ یعنی ما سراسر وجودمان، عَرَضمان و جوهرمان، همه‌اش آینه است؛ همه‌اش خدا را نشان می‌دهد.

خب، ابتدا که به این آدم نگاه می‌کنیم، خدا را در این آینه می‌بینیم؛ خودِ آینه را هم می‌بینیم؛ ولی یک روزی می‌شود که دیگر آینه را که نگاه می‌کنی، اصلاً آینه را نمی‌بینی؛ خدا را در این آینه می‌بینی. آن‌وقت است که این تعین پیش چشم ما فانی شده است. دقت کنید که چه عرض می‌کنم! آن‌وقتی که من این تعین را می‌بینم، ولی اصلاً توجه به این تعین ندارم، آینه را می‌بینم، ولی اصلاً توجه به آینه ندارم؛ آن شکلی که در آینه افتاده، آن را دارم می‌بینم؛ آن‌وقت است که من از این آینه فانی شده‌ام.

مراتب و تعریف فنا

معنای فنا این است که من دیگر آینه را نمی‌بینم. بعد یک روزی می‌شود که خودم را هم نمی‌بینم؛ یعنی وقتی خودم را هم می‌خواهم نگاه کنم، خدا را می‌بینم. آن‌وقت از خودم هم فانی می‌شوم. بعد وقتی از خودم فانی شدم، متوجه توجهِ خود هستم، [توجه دارم] که من توجه به خدا دارم. یک روزی می‌رسد که این توجه را هم نمی‌بینم، فقط خدا دیده می‌شود. آن‌وقت است که دیگر به فنا رسیده‌ام.

پس فنا یعنی ندیدنِ تعینِ دیگران و همچنین ندیدنِ تعینِ خویشتن. انسان وقتی به حال فنا می‌رسد، چه می‌بیند؟ فقط وجود منبسط را می‌بیند؛ چون تمام تعینات محو شده‌اند. نه اینکه تعینات نیستند، فنا به معنی نیستی نیست. ما موجودیم به همین وجودی که الآن داریم، ولی این وجود را نمی‌بینیم؛ این می‌شود فنا.

پس وقتی به فنا رسیدیم، نه اینکه تعینات را نداریم، بلکه تعیناتمان را نمی‌بینیم. ما معدوم نشده‌ایم، فقط آن تعینات را نمی‌بینیم و توجه نمی‌کنیم. مثل همان مثال آینه که عرض کردم؛ شما چنان محو دیدنِ آن عکسِ موجود در آینه هستید که اگر از شما [راجع به آینه] بپرسند [راجع به] هیچ ذره‌ای از آینه جواب نمی‌دهید؛ نمی‌گویید شکلش چه بوده، آنجایش سوراخ بوده، آنجایش کدر بوده، آنجایش تمیز بوده است؛ اصلاً هیچ چیز را متوجه نیستید، فقط متمرکزاً آن صورتِ موجود در آینه را می‌بینید. در چنین حالتی، فانی شده‌اید از آینه، فانی شده‌اید از این تعینات.ما به این می‌گوییم «فنا». فنا یعنی ندیدن تعینات، حتی تعین خودمان.

رؤیت خدا از مجرای وجه‌الله

در چنین حالتی چه دیده می‌شود؟ فقط وجود منبسط. و وجود منبسط، وجه خداست. وجهِ شیء، معرِّفِ شیء است؛ ما هر شیء را از وجهش می‌شناسیم. پس اگر وجود منبسط را ببینیم، قهراً خدا را شناخته‌ایم. منتها خودِ خدا قابل رؤیت نیست؛ حتی با چشم دل، مگر اجمالاً، یعنی همین توجهی که به خدا می‌کنیم، آن هست؛ ولی [این طور نیست که] خدا را بیابیم. وجود منبسط را گفته‌اند می‌یابیم. البته ما حالا هم وجود منبسط را نمی‌یابیم، حتی وجود خودمان را نمی‌یابیم؛ ما فقط ماهیت خودمان را می‌یابیم. حتی وجود خودمان را الآن ما نمی‌یابیم، مگر به یک درجه‌ای از علوّ برسیم که به وجود خودمان اشراف پیدا کنیم؛ یعنی در مرتبه عللِ خودمان قرار بگیریم و اشراف بر وجود خودمان پیدا کنیم. در چنین حالی می‌توانیم وجود خودمان را بیابیم. وجود منبسط را که اصلاً نمی‌یابیم! وجود منبسط الآن برای ما هیچ روشن نیست؛ فقط این یک مفهوم است. عرض می‌کنم حتی وجود خودمان را هم نمی‌یابیم، فقط می‌دانیم موجود هستیم. آنچه از خودمان می‌یابیم، تعینمان است؛ همین تعینات را داریم می‌بینیم.

ولی وقتی به مرحله‌ فنا رسیدیم، نه تنها وجود خودم را، بلکه وجود منبسط را می‌بینم. و وجود خودم در وجود منبسط غرق است؛ یعنی دیگر وجودی نیست، چون تعینات را برداشتیم. تمام وجود منبسط با این تعینات، شده‌اند این متعینات. ما تعینات را برداشتیم، فقط وجود دیده می‌شود. وقتی وجود دیده شد و وجود هم که وجه الله است، از این طریق خدا دیده می‌شود. خودِ خدا را نمی‌شود دید، ولی این را می‌شود دید. انسان‌هایی که به درجه فنا می‌رسند، فانی در وجود منبسط می‌شوند که فنای در وجه الله است. آن ذات آن‌قدر کبریا دارد که در حال فنا هم نمی‌شود به آن رسید؛ ما تازه به فعل او می‌رسیم، به آن فعل واحد که وجود منبسط است.

شرح مصراع «أنار بشروق وجهه کل شیء»

در حال فنا چه می‌شود؟! در حال فنا چه از بین رفت؟! مستنیر از بین رفت. منیر که خداست سر جای خودش است، نور هم که وجود منبسط است، هست؛ مستنیر که این تعینات است از بین رفت. نور خداوند نفوذ می‌کند فی کل شیء، به طوری که مستنیر را فانی می‌کند. این عبارتِ ایشان است. با توضیحاتی که عرض کردم مطلب روشن شد.

به عبارت توجه کنید: «أَنَارَ بِشُرُوقِ وَجْهِهِ»[5] ؛ خودِ ذات که اصلاً تابشش به ما نمی‌رسد، اصلاً ذات تابش ندارد! تابشِ ذات همین وجود منبسط است. بعد این وجودِ منبسط، نور است و تلألؤ و تابش دارد. خداوند با شروقِ وجهش که همان وجود منبسط است، روشن می‌کند «كُلَّ شَيْ‌ءٍ» یعنی کلَّ تعینٍ را. همه تعینات، همه ماهیات را همین نورِ وجود روشن می‌کند، همین نور وجود منبسط. عرض کردم که چطور روشن می‌کند. سهمی از این نور نصیب این تعین می‌شود و این تعین هم موجود و منور می‌شود؛ ولی نور برای تعین این نیست، نور برای آن سهمی از وجود منبسطی است که به آن داده‌اند؛ آن تعین، ظلمت دارد و تا آخرش هم ظلمت دارد. این نوری که مجاورش است، روشن است؛ روشنی برای این نور است، برای آن ظلمت نیست. آن ظلمت هم اگر روشن شده، با این نور روشن شده است. مثل دیوار تاریکی که نور روی آن بتابانند، آن دیوار روشن نشده است بلکه آن نورْ روشن است. نه اینکه دیوار روشن است، دیوار روشن نیست بلکه نوری که روی دیوار افتاده روشن است؛ و إلّا دیوار همان تاریکی که بوده، هست. تعیناتِ ما هم این‌چنین است؛ نور وجود روی آن می‌افتد، روشن می‌شود؛ روشنی برای همان نوری است که روی این تعین افتاده است و إلّا تعین تا آخر، تاریک است.

نفوذ نور وجود در اعماق ماهیت

«فَنَفَذَ نُورُهُ»؛ نور وجود این‌طور نیست که فقط در ظاهر این ماهیت بیفتد، و إلّا فقط ظاهرِ ماهیت را روشن می‌کرد، بلکه نفوذ می‌کند در ماهیت و ظاهر و باطن را روشن می‌کند. لذا می‌گویند سَرَیان وجود در ماهیت؛ سریان یعنی نفوذ، نه فقط عروض ظاهری که باطن ماهیت روشن نشود. ماهیت، باطن و ظاهرش با این نور روشن می‌شود. لذا ایشان می‌گوید: «فَنَفَذَ نُورُهُ»؛ نور نفوذ می‌کند. «بِحَيْثُ أَفْنَى الْمُسْتَنِيرُ»؛ به طوری که مستنیر را که تعین است، فانی می‌کند. فانی می‌کند یعنی همان که عرض کردم، یعنی تعین دیده نمی‌شود. این برای وقتِ فناست که انسان‌ها فانی می‌شوند؛ نور نفوذ می‌کند و تعین را که مستنیر است، فانی می‌کند و انسان نه تعین خودش را و نه تعین دیگران را، هیچ کدام را نمی‌بیند.و به درجه فنا می‌رسد.

حقیقت فنا و وحدت مدرک و مستنیر

شاگرد: استاد! مستنیر فانی می‌شود یا مُدرِک فانی می‌شود؟

استاد: مُدرِک کیست؟! مدرک من هستم، تعین من هستم و مستنیر هم من هستم. شما فقط عبارت را عوض کرده‌اید. مدرک با مستنیر یکی است، با تعین هم یکی است. من، تعین، مستنیر، مدرک، همه‌اش یکی است؛ همه فانی می‌شوند، یعنی یکی است که فانی می‌شود، نه همه. «همه» یعنی همه تعبیرات، همه عبارت‌ها فانی می‌شوند.

شاگرد: ...در غیرِ صورتِ فنا چطور است؟

استاد: چطورش را دیگر هیچ نمی‌دانیم؛ صورت فنایش را هم نمی‌دانیم، غیر صورت فنایش را هم نمی‌دانیم. سریان مجهول است، هیچ‌کس سریان وجود را نمی‌داند. نپرسید که چطور است. ولی هست، ما می‌دانیم که وجود دارد. وجود را خدا به ما داده است؛ کدام وجود؟ وجود منبسط، نه وجودِ الله؛ وجودِ الله که برای خودش است. وجود منبسط را به ما داده است؛ آن هم چطور؟ سریان داده در ماهیتِ ما، و این ظلمت و نور با هم متحد شده‌اند و عرض کردم که سایه شده‌اند. ما الآن سایه‌ایم و حاکی هستیم. در حاکی بودن از وجود خدا حقیقت داریم، در داشتن وجود، حقیقت نداریم. آن وجود منبسطمان وجودِ است؛ خودمان که تعینیم، به مجاز وجود داریم. این‌ها را ان‌شاءالله بعداً در بحث اصالت وجود عرض می‌کنم. کسانی که با اصالت وجود آشنا هستند، متوجه می‌شوند من چه دارم عرض می‌کنم.

تفسیر مصراع «و أعار لمشاهده طرفا منه فبعينه رآه المستعير»

«و أَعَارَ لِمُشَاهَدِهِ طَرَفًا مِنْهُ فَبِعَيْنِهِ رَأَاهُ الْمُسْتَعِيرُ»؛ الآن ما با همین چشمی که داریم، می‌بینیم. خیلی زحمت بکشیم با چشمِ باطنمان هم می‌بینیم. بعد که تعین فانی شد، این چشمِ من برای منِ متعین بود، این دیگر نمی‌بیند؛ گوشِ من، گوشِ این متعین بود، دیگر نمی‌شنود. چون فانی شد دیگر. چه چیزی دارد می‌بیند؟! من وقتی به درجه فنا رسیدم و غرق در وجود منبسط شدم، یعنی وجود منبسط شدم و آن تعین را، تعین خودم و تعین بقیه را همه را برداشتم، وجود منبسط باقی می‌ماند بدون آن مرزبندی‌ها. الآن چشم و گوشِ چه کسی را من دارم؟ چشم و گوشِ همان وجود منبسط را من دارم. چشم و گوشِ خودم که با تعینم رفته است! پس من با چشمِ آن وجود می‌بینم، و الّا با چشمِ خودم که نمی‌توانم آن وجود را ببینم. با چشمِ او دارم او را می‌بینم. همان‌طور که الآن با چشمِ خودم دارم خودم را می‌بینم و با چشم خودم دارم این تعین را می‌بینم، آنجا هم با چشمِ او بی‌تعینی را می‌بینم؛ آن مطلق را با چشمِ او می‌بینم. چشمی که به من عاریه داده شده است، تا وقتی من در مرحله فنا هستم، این عاریه برای من هست.

«طَرَفًا» یعنی عضواً؛ او به من عضوی را برای دیدن عاریه می‌دهد و من با آن عضو که عین اوست و چشم اوست، می‌بینم. «الْمُسْتَعِيرُ»، یعنی عاریه‌گیر که من هستم، او را با همان چشمی که به من عاریه داده است می‌بینم، نه با چشم خودم. چشم خودم می‌تواند این تعینات را ببیند. در حالی که من الآن می‌خواهم لا‌تعین را ببینم؛ من می‌خواهم مطلق را ببینم؛ با چشمی که می‌تواند مطلق را ببیند باید نگاه کنم و آن چشم، چشمی است که به من در مرحله فنا، عاریه داده شده است و از مرحله که بگذریم، از من دوباره گرفته می‌شود.

شاگرد: در مرحله فنا، دیگر نه منی هست و نه مستعیری هست.

استاد: بله دیگر، نه منی هست و نه مستعیری؛ ولی بالاخره ما باید این تعبیر را داشته باشیم. «ما» فانی هستیم، یعنی «ما»یی نیست؛ درست است مایی نیست، فانی شده‌ایم، ولی آن چشم را الآن به «من» عاریه داده‌اند. اگر من دوباره برگردم به حالت تعینم، آن مشاهداتی که می‌کردم پیش من هست. می‌گویند با چه چشمی مشاهده می‌کردی؟! تو که الآن برگشتی به حالت بقا، از فنا درآمدی و حالت بقا پیدا کردی، آن‌وقتی که فانی شده بودی با چه چشمی می‌دیدی؟! می‌گوید: با چشم خودم نبود؛ چشمِ عاریه‌ای بود. پس معلوم می‌شود که من دارم می‌بینم، ولی منِ فانی‌شده دارم می‌بینم؛ ولی با کدام چشم؟! با همان چشمی که به من عاریه داده شد. این منی که داریم می‌گوییم، «من» فانی شدم، ولی وقتی برمی‌گردم، می‌گویم «من دیدم»؛ منتها منِ فانی‌شده، منِ مطلق‌شده، منی که تعینش را از دست داده است.

بقای بعد از فنا و نارسایی الفاظ در بیان حقایق

دیگر به غیر از این نمی‌شود بیان کرد. چطور حرف بزنیم؟! این مطلب، مطلبی است که در الفاظ نمی‌آید. به اندازه‌ای که در الفاظ می‌آید، ما آن را در قالب الفاظ می‌ریزیم، بقیه‌اش را ذهن شما باید برود، چون توانایی ذهن از لفظ خیلی بیشتر است. دو کلمه من می‌گویم، شما می‌روید تا انتهای مطلب. قدرت ذهن این‌طور است! به الفاظ متوقف نشوید؛ ذهنتان را ارسال کنید، آزاد کنید و در قیدِ لفظ قرار ندهید؛ و إلّا لفظ نمی‌تواند مطلب را برساند.

«و أَعَارَ»؛ یعنی خداوند عاریه می‌دهد. آنجا «أَنَارَ» بود، اینجا «أَعَارَ» است. «لِمُشَاهَدِهِ»، عاریه می‌دهد به کسی که مشاهد خداست. که عرض کردم مشاهد یعنی مشاهد وجود منبسط. به مشاهدِ خودش عاریه می‌دهد «طَرَفًا مِنْهُ»، عضوی از خودش را. طَرَف به معنای عضو است. و چون می‌خواهد با این عضو ببیند، می‌گوید: «فَبِعَيْنِهِ». اگر می‌خواست بشنود، می‌گفت: «فَبِأُذُنِهِ». چون می‌خواهد ببیند، آن «طَرَف» را معین می‌کند و می‌گوید منظور، چشم است. اگر می‌خواست بشنود، آن طَرَف یعنی آن عضوی که عاریه داده می‌شد، گوش بود. «فَبِعَيْنِهِ رَأَاهُ الْمُسْتَعِيرُ»؛ با چشمِ خودِ او، این عاریه‌گیرنده، خودِ او را می‌بیند. من الآن با چشمِ خودم، خودم را می‌بینم؛ ولی وقتی فانی شدم، دیگر چشمِ خودم هم نیست؛ چون چشمم هم فانی شده است و دیگر با چشمم چیزی نمی‌بینم؛ با چشمِ او را می‌بینم.

تقریب معنای قرب فرائض و قرب نوافل

مطلب روشن است. روشن است یعنی در حدِ گفتار روشن است. اگر بخواهیم روشن بشود، باید عمل کنیم و به آن برسیم؛ آن‌وقت برایمان روشن می‌شود. روشنی در حدِ گفتار و روشنی در حدِ مفاهیم است، همین! ما در بابِ قربِ فرائض و قربِ نوافل که احتمالاً شنیده باشید، همین حرف‌ها را داریم؛ می‌گوییم: با چشمِ خدا می‌بینیم خدا را[6] . توضیحاتش را الان عرض کردم.

قبل از اینکه به صلوات و سلام بر پیغمبر برسیم، جمله دیگری باقی مانده بود که این جمله را از همین دو تا جمله‌ای که من امروز خواندم، استفاده می‌کنم. و الآن اگر وقت داشتیم، توضیحش می‌دادم. چون به هم مرتبطند، خوب بود که در یک ساعت، همه‌شان خوانده می‌شدند؛ ولی چون وقت گذشته است، ناچاریم که رهایش کنیم. حرف‌هایی که من امروز زدم، فردا یادتان باشد که من اگر فردا خواستم دنبال این مطلب را بگویم، خیلی دیگر زحمتی نباشد.

 


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo