90/05/30
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/ جواهر و اعراض /فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مقولات /بررسی منشأ تضاد در حرکات متضاد
موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض /فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مقولات /بررسی منشأ تضاد در حرکات متضاد
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
بررسی منشأ تضاد در حرکات متضاد
صفحه ۲۶۹، سطر ششم.
« قال: و تضاد الأولين التضاد.
أقول: من الحركات ما هو متضاد و هي الداخلة تحت جنس أخير كالصاعدة و الهابطة»[1] .
بعد از اینکه گفتیم وحدت حرکت به توسط کدامیک از آن شش عامل تأمین میشود و گفتیم اختلاف حرکت از ناحیه کدامیک از آن شش عامل است، حالا میخواهیم رسیدگی کنیم که دو حرکت متضاد، تضادشان از ناحیه کدامیک از آن عوامل ششگانه میآید؟ یعنی اگر آن عوامل ششگانه تضاد داشتند، تضادشان را به حرکت سرایت میدهند یا نه؟
اگر دو فاعل تضاد داشتند، حرکت متضاد میشوند؟ اگر دو متحرک تضاد داشتند چطور؟ اگر دو مقولهای که حرکت در آن انجام میشد تضاد داشتند، میشود گفت که حرکت تضاد دارد؟ اگر دو زمان تضاد داشتند میشود گفت؟ اگر مبدأ و منتهی تضاد داشتند میشود حرکت متضاد باشد؟ در چه وقتی میتوانیم دو حرکت را متضاد ببینیم؟ کدامیک از این شش عامل، تضاد در آنها حاصل میشود که تضادشان را به حرکت سرایت میدهند؟
قاعده منطقی: انحصار تضاد در انواعِ مندرج تحت جنس اخیر
توجه کنید ابتدا توضیح میدهیم که تضاد بین مقولات نیست، بین اجناس عالیه تضاد نیست. یعنی یک شیئی که پایینتر از مقولات است میتواند موضوع دو مقوله قرار بگیرد. مثلاً فرض کنید یک موجودی هم جوهر باشد مثل انسان، هم دارای کمیت باشد، هم دارای کیفیت باشد؛ خب میبینید در این موجود هم جوهر جمع شده، هم کیف جمع شده، هم کم جمع شده، حتماً اضافه هم دارد، بسیاری دیگر از مقولات هم دارد. مقولات در یک جا جمع میشوند، پس اجناس عالیه با هم تضاد ندارند و قابل اجتماعاند.
انواع اجناس عالیه هم قابل اجتماعاند. مثلاً یک نوع جوهر که جسم است، این میتواند نوعی از کم را داشته باشد، یعنی اندازه؛ نوعی از کیف هم داشته باشد، مثلاً فلان رنگ. پس باز هم میبینید در نوعی که مندرج تحت اجناس عالیه است باز هم تضاد تحقق پیدا نمیکند.
بیاییم نوعی که تحت جنس اخیر است. مثلاً کیف یک جنس است، تقسیم میشود به چهار قسم که قبلاً خواندیم. یک قسمش کیف محسوس است، کیف محسوس باز خودش جنس است، تحتش کیف مبصر داخل است، کیف مسموع داخل است، کیف مذوق داخل است؛ اینها هم با هم تضاد ندارند. یک جسمی را شما میبینید هم سفید است یعنی کیف مبصر دارد، هم شیرین است یعنی کیف مذوق دارد. پس دو کیف محسوس در یک جا جمع شدند، تضاد بینشان نیست. کیف محسوس جنس است، اما جنس اخیر نیست.
بیاییم پایینتر: کیف مبصر. کیف مبصر ممکن است ضوء باشد، نور؛ ممکن است لون باشد؛ این دو تا هم جمع میشوند. یک شیء ممکن است ضوء داشته باشد نور هم داشته باشد، پس اینجا هم تضاد نیست. میرسیم به لون. لون جنس اخیر است، تحتش انواع است: سفید، سیاه و امثال اینها؛ اینها تضاد دارند. انواعی که تحت جنس اخیرند تضاد دارند. روشن شد.
تطبیق قاعده تضاد بر مقوله حرکت
خب، حالا میآییم در بحث حرکت. این یک قانون کلی بود که بیان کردم تضاد برای انواعی است که تحت جنس اخیر باشند. میآییم در بحث حرکت. حرکت خودش مثلاً جنس است، حرکت جنس است.
تحت این حرکت دو تا نوع است که این دو تا نوع باز جنساند: یکی حرکت مستقیم است یکی حرکت مستدیر است. اینها دو نوعاند برای حرکت، ولی در عین حال خودشان جنساند برای مادونشان.
حالا حرکت مستقیم را ملاحظه میکنیم. حرکت مستقیم دو تا نوع دارد، حرکت مستقیم آخرین نوع است، آخرین جنس است، جنس اخیر است؛ پس تحتش اگر دو تا نوع باشد با هم تضاد پیدا میکنند، میتوانند با هم تضاد پیدا کنند. تحت حرکت مستقیم دو حرکت هابطه و صاعده را ملاحظه میکنیم: حرکتی از بالا به پایین که به آن میگویند هابطه، حرکتی از پایین به بالا که به آن میگویند صاعده؛ این دو تا با هم تضاد دارند. تحت جنس اخیر هم هستند، یعنی تحت حرکت مستقیم هستند.
بررسی عدم تأثیر تضاد متحرک در تضاد حرکت
خب، تا اینجا روشن است. هابطه و صاعده با هم تضاد دارند. تضادشان چه جوری توجیه میشود؟ آیا به خاطر اینکه متحرک در حرکت هابطه و صاعده با هم تضاد دارند، این هابطه و صاعده تضاد پیدا کردند؟ تضاد هابطه و صاعده از کجا آمده است؟ از تضاد متحرک آمده است؟ میفرمایند نه.
نار و حجر را ملاحظه میکنیم که هر دوشان متحرکاند. البته نار و حجر چون جوهرند تضاد ندارند، تضاد در جواهر نیست؛ ولی کیفیتشان با هم تضاد دارد. آن نار حرارت دارد، حجر برودت دارد؛ حالا ولو برودتش خیلی شدید نیست. یا مثلاً به نار و آب مثال بزنید، به حجر و آب مثال بزنید، حجر یابس است آب رطب است؛ رطوبت و یبوست با هم تضاد دارند. یا حرارت با برودت سنگ، البته سنگ برودتش آنچنان نیست ولی خب حالا اینطوری فرض میکنیم، با هم تضاد دارد؛ رطوبت و یبوست در سنگ و آب، حرارت و برودت در سنگ و نار با هم تضاد دارند.
ما تسامحاً تضاد در این دو کیفیت را یعنی حرارت و برودت را باعث تضاد خود نار و سنگ میبینیم، ولو نار و سنگ چون جوهرند تضاد ندارند ولی به اعتبار تضاد کیفیتشان میگوییم تضاد دارند. حالا آیا تضادشان میتواند سرایت کند و حرکت را متضاد کند؟ یعنی متحرک هست که یکیاش حرکت صاعده درست کرده، یکیاش حرکت هابطه درست کرده و این دو حرکت را متضاد ساخته است؟ آیا متحرک این کار را کرده است؟ نه.
نار که به طبع متحرک به بالاست، سنگ که به طبع متحرک به پایین است ولی میتوانیم با قسر او را به بالا پرتاب کنیم؛ سنگ و نار که گفتیم با هم تضاد دارند، البته خودشان گفتیم تضاد ندارند از ناحیه کیفیتشان تضاد دارند، نار و سنگ که تضاد دارند هر دو را میبینید میتوانند حرکت صعودی کنند: نار به طبعش حرکت صعودی کند، سنگ هم به قسر حرکت صعودی کند. هر دو متضادند ولی یک نوع حرکت را میتوانند انتخاب کنند.
پس معلوم میشود اینطور نیست که سنگ حتماً هبوط کند و نار حتماً صعود کند، این دو حرکت مال این دو متحرک باشد و این دو متحرک نتوانند یک حرکت به تنها انجام بدهند بلکه دو حرکت را بین خودشان تقسیم کنند، یکی صعودی را بردارد یکی هبوطی را بردارد. اگر تضاد این دو تا میخواست به حرکت سرایت کند لازم بود که یکی از این دو متحرک حرکت هبوطی را به خودش اختصاص بدهد، دیگری حرکت صعودی را اختصاص بدهد، در حالی که چنین نیست. هر دو میتوانند حرکت صعودی کنند منتهی نار به طبعش و سنگ با قسر. برعکس هر دو میتوانند حرکت هبوطی کنند، سنگ به طبعش و نار به قسر. پس معلوم میشود این دو تا در حرکت صعودی و هبوطی میتوانند جمع بشوند، پس تضادشان باعث تضاد حرکت نشده است.
اگر سنگ فقط حرکت هبوطی داشت و نار فقط حرکت صعودی داشت میتوانستیم بگوییم این دو متضاد که یکی سنگ است یکی نار است دو حرکت متضاد را انتخاب کرده، یکیاش را برای یکی انتخاب کرده آن حرکت را، دیگری انتخاب کرده این حرکت را و حالا شاید میتوانستیم توهم کنیم که تضاد سنگ و نار باعث شده که این دو حرکت متضاد را برای خودشان انتخاب کنند، آن وقت میگفتیم مثلاً تضاد متحرک که سنگ است و نار به حرکت سرایت کرده یعنی باعث تضاد حرکت شده است؛ ولی دیدید که هر دو جسمی که گفتیم تضاد دارند هر دو میتوانند حرکت صعودی کنند، هر دو میتوانند حرکت هبوطی کنند، تقسیم نکردند حرکتها را بین خودشان که هبوطی نصیب آن یکی بشود صعودی نصیب آن یکی بشود.
پس ولو خودشان تضاد داشتند تضادشان را به حرکت ندادند و با یک حرکت از دو حرکت ساختند. پس تضاد متحرک باعث تضاد حرکتها نمیشود.
بررسی عدم تأثیر تضاد محرک در تضاد حرکت
آیا تضاد محرک باعث تضاد حرکتها میشود؟ محرک قسری با محرک طبعی خب با هم نمیسازند. دو تا میلاند، دو تا میلاند؛ یکی میل قسر که قاسر ایجاد کرده، یکی میل طبیعت که طبیعت ایجاد کرده؛ هر دو منشأ حرکت میشوند.
آیا تضاد این دو میل میتواند حرکت را متضاد کند؟ میفرمایند نه.
یک حرکت صعودی را ممکن است هم فاعل قسری ایجاد کند هم فاعل طبیعی ایجاد کند. فاعل طبیعی با فاعل قسری دو تا فاعلاند با هم ناسازگارند، دو محرک مختلف ناسازگارند با وجود این میبینید یک حرکت را میتوانند انجام بدهند. هر دو مثلاً حرکت صعودی بدهند یا هر دو حرکت نزولی بدهند. پس اینها نتوانستند تضادشان را به حرکت سرایت بدهند و باعث تضاد حرکت بشوند. یعنی باعث تضاد دو حرکت بشوند: هبوط و صعودی، هبوطی و صعودی دو نوع حرکت متضادند که محرکها به وجودشان نیاوردند، یعنی محرکهای متضاد به وجودشان نیاوردند؛ بلکه دو محرک که به ظاهر متضادند میتوانند در یکی از این دو حرکت با هم شریک باشند، هر دو صعودی باشند، هر دو هبوطی باشند.
پس باز تضاد در دو حرکت صعودی و هبوطی از ناحیه محرک نیامد.
بررسی عدم تأثیر مسافت و زمان در تضاد حرکت
از ناحیه مسافت چطور؟ از ناحیه مسافت هم نمیآید. چون جسمی که دارد حرکت میکند به سمت صعود و مسافتش همان مسافت صعودی است، اگر این جسم برگردد در همان مسافت هبوطی برمیگردد؛ یعنی حرکت صعودی و هبوطی را در همان مسافت انجام میدهد. یعنی دو مسافت نداریم، یک مسافت داریم که این هبوطی و صعودی در آن توانسته انجام بگیرد.
پس تضاد مسافت تضاد از ناحیه مسافت نیست، مسافت واحد است در حرکت صعودی و هبوطی مسافت میتواند واحد باشد و حرکت در هر دو هست، هم حرکت صعودی هم حرکت در او هست نه در هر دو، هر دو حرکت در او هستند. یک مسافت است هر دو حرکت در آن انجام میشوند هم حرکت صعودی هم حرکت هبوطی، پس معلوم میشود مسافت هم عامل تضاد نیست.
زمان چطور؟ دو تا زمان داشته باشیم در یکی حرکت صعودی انجام بشود در یکی حرکت هبوطی بگوییم این دو زمان تضاد دارند تضادشان را به دو تا حرکت دادند. میفرماید این هم نمیشود، چرا چون زمانها اصلاً تضاد ندارند. مسافت واحد است، دو تا نیست که بخواهیم بگوییم این مسافت با آن مسافت تضاد دارد، یعنی میتواند واحد باشد. مسافت ممکن است واحد باشد ممکن است متعدد، ولی میتواند واحد باشد؛ پس تضاد در آن نیست چون واحد است تضاد در آن نیست تا تضادش را به حرکت سرایت بدهد، اصلاً تضاد ندارد که بخواهد سرایت بدهد. زمان ممکن است دو تا زمان فرض کنیم، ولی دو تا زمان با هم تضاد ندارند تا تضادشان را بتوانند به حرکت سرایت بدهند.
توجه کردید که محرکها هم تضاد داشتند نتوانستند سرایت بدهند، متحرکها هم تضاد داشتند نتوانستند سرایت بدهند، این چهار تا عامل که تضادشان را یا تضاد نداشتند یا اگر تضاد داشتند سرایت ندادند. علیأیحال عامل تضاد دو حرکت صعودی و هبوطی این چهار عامل نبوده است.
انحصار منشأ تضاد حرکت در تضاد مبدأ و منتهی
میماند دو تا عامل، از شش تا دو تای دیگر باقی مانده است: یکی مبدأ یکی منتهی. میفرمایند که تضاد این دو تا باعث تضاد حرکت میشود. وقتی مبدأ بالاست منتهی پایین حرکت از بالا به پایین است. وقتی مبدأ پایین است منتهی بالا حرکت از پایین به بالاست. جای مبدأ که عوض میشود و همچنین جای منتهی عوض میشود حرکتها تضاد پیدا میکنند. مبدأ را بالا میبریم یک بار، پایین میآوریم بار دیگر، دو تا حرکت درست میشود تضاد دارند. یا منتهی را بالا قرار میدهیم یک بار و پایین قرار میدهیم بار دوم باز میبینیم تضاد در هر دو حرکت حاصل شد.
پس تضاد از ناحیه تضاد مبدأ و منتهی میآید. اگر مبدأ و منتهی تضاد داشتند حرکت متضاد میشود. در حرکت هبوطی و صعودی اینچنین است که مبدأ و منتهی تضاد دارند آن وقت لذا حرکت هم متضاد میشود. پس تضادی که در مبدأ و منتهی است اقتضای تضاد دو حرکت را دارد.
عبارت خواجه را توجه کنید صفحه ۲۶۹ سطر ششم:
«و تضاد الأولین التضاد». تضاد آن دوتای اول یعنی مبدأ و منتهی که در اول ذکر شده بودند. به کتاب ما در صفحه ۲۶۲ ما الان ۲۶۹ هستیم، در ۲۶۲ آخرین متن اینطور است: «یتوقف (یعنی حرکت) علی المتقابلین (یعنی مبدأ و منتهی) و العلتین (یعنی محرک و متحرک) و المنسوب إلیه (یعنی مسافت) و مقداره (یعنی زمان)».
متقابلین را چون اول ذکر کرده میگوید اولین. مرادش از اولین ما إلیه الحرکة یعنی منتهی و ما منه الحرکة یعنی مبدأ، مرادش مبدأ و منتهی است. و تضاد الأولین یعنی تضاد مبدأ و منتهی التضاد یعنی یقتضی التضاد.
عبارت قبل را توجه کنید عبارت قبل خواجه: «و اختلاف المتقابلین و المنسوب إلیه یقتضی الاختلاف»؛ این عبارت یقتضی دارد.
«و اختلاف المتقابلین و المنسوب إلیه یقتضی الاختلاف» بعد میگوید «و تضاد الأولین التضاد» یعنی یقتضی التضاد. به قرینه یقتضی که در متن قبلی آمده این در این متن یقتضی را خواجه حذف کرده اما ما باید تقدیر بگیریم و معلوماً هم تقدیر میگیرند. اینطور میشود و تضاد الأولین یعنی تضاد مبدأ و منتهی یقتضی تضاد یعنی تضاد حرکت را. فقط تضاد حرکت از ناحیه تضاد مبدأ و منتهی میآید همانطور که بیان کردم از ناحیه دیگر نمیآید.
تطبیق عبارت شارح (علامه حلی) در باب تضاد حرکات
«أقول: من الحرکات» مِن آن تبعیضی است، بعضی از حرکات حرکاتی هستند که متضادند «ما» یعنی حرکتی است که «هو متضاد و هی» این حرکت متضاد دو حرکتاند که «داخلة تحت جنس أخیر» باشند. جنس اخیر در باب حرکت بیان کردیم حرکت مستقیم است. تحت این حرکت مستقیم دو تا نوع قرار گرفتند که این دو نوع با هم تضاد دارند، «کالصاعدة و الهابطة» مثل حرکت صاعده و هابطه که دو نوعاند تحت یک جنس اخیر که عبارت از حرکت مستقیم است این دو نوع با هم تضاد دارند.
حالا میخواهیم ببینیم علت تضادشان کدامیک از آن شش تا عامل است؟
میفرماید: «فعلة تضادهما لیست تضاد المتحرک» تضاد متحرک عامل تضاد این دو حرکت نیستند. چرا؟ «لإمکان صعود الحجر و النار معاً» چون دو متحرکی را فرض میکنیم که یکی حجر باشد یکی نار باشد این دو با توجه به کیفیت متضادی که دارند با هم متضاد به حساب میآیند ولی در عین حال میتوانند هر دو حرکت صعودی را انجام بدهند، یک حرکت را هر دو با هم انجام بدهند. پس معلوم میشود که عامل تضاد این دو تا نبودند، اینها نیستند که دو تا حرکت را متضاد میکنند یعنی متحرکها نیستند.
«و لا» یعنی و لیس عامل تضاد و علت تضاد این دو حرکت صعودی و نزولی «لیس علت تضاد تضاد المحرک» تضاد محرک هم باعث تضاد این حرکتها نمیشود، زیرا ممکن است صعود یعنی حرکت صعودی «من طبع» که محرکی است «و من قسر» که محرک ضد اوست صادر شود. دو تا محرکها یکی طبعی یکی قسر با هم تضاد دارند ولی هر دو یک نوع حرکت را ایجاد کردند. پس اینطور نیستش که این دو متضاد دو نوع حرکت متضاد را ایجاد کنند تا بگوییم تضاد اینها باعث تضاد حرکت شده است.
«و لا الزمان» یعنی عامل تضاد دو حرکت هابطه و صاعده زمان هم نیست «لعدم تضاد الزمان» چون زمان خودش تضاد ندارد که بخواهد تضادش را به حرکت هابطه و صاعده سرایت بدهد.
«و لا» یعنی و عامل تضاد «ما فیه» یعنی ما فیه الحرکة که عبارت از مسافت است نیست «لاتحاد المسافة فیهما» چون در این صاعده و هابطه مسافت یکی است.
پس مسافت تضاد ندارد که بخواهد تضادش را به هابطه و صاعده سرایت بدهد. یک مسافت بیشتر ما نداریم، نه دو مسافت؛ دو مسافت داشتیم خب حالا دو تا را با هم میسنجیدیم میگفتیم تضاد دارند یا ندارند. یک دانه مسافت بیشتر نیست، یعنی حرکت صاعده روی همان مسافت است حرکت هابطه هم روی آن مسافت است. خب اگر یک دانه مسافت بیشتر در حرکت هابطه و صاعده وجود ندارد نمیشود گفت عامل تضاد این دو حرکت مسافت است، مسافت خودش یکی بیشتر نیست خودش تضاد درست نکرده چطور میتواند تضادی را که ندارد به حرکت بدهد.
«و لا ما فیه» یعنی علت تضاد و عامل تضاد دو حرکت «ما فیه الحرکة» یعنی مقوله که حرکت در آن واقع میشود نیست «لاتحاد المسافة فیهما» چون مسافت فیهما یعنی در حرکت صاعده و هابطه یکی است، یک دانه مسافت بیشتر نیست تضادش را چطوری درست میکنید؟
با یک شیء که تضاد درست نمیشود، باید دو شیء باشند ناسازگار تا تضاد درست بشود. الان شما فقط یک شیء دارید یعنی مسافت واحده دارید، مسافت واحده که تضاد درست نمیکند تا تضادش را بخواهد به حرکت هابطه و صاعده سرایت بدهد.
«فلم یبق» از این شش تا عاملی که گفتیم، چهار تایش را حساب کردیم دیدیم یا تضاد ندارند که بخواهند سرایت بدهند یا اگر تضاد دارند نمیتوانند سرایت بدهند. باقی ماند از این شش تایی که از شش تا باقی ماند دو تا، چهار تایش که نتوانستند کاری بکنند دو تا باقی ماند: یکی ما منه الحرکة که مبدأ است یکی ما إلیه الحرکة که منتهی است، تضاد از ناحیه اینهاست چنانچه بیان شد.
«فلم یبق إلا ما منه» یعنی ما منه الحرکة که مبتدأ است یا مبدأ است «و ما إلیه» یعنی ما إلیه الحرکة که منتهی است.
«و إلیه» به همین هم مصنف اشاره کرد که گفت: «و تضاد الأولین التضاد» یعنی و تضاد الأولین یقتضی تضاد. بیان کردم یقتضی را مرحوم علامه از کجا درآورده، در متن قبل داشتیم این متن هم که عطف بر متن قبلی است پس باید از آن متن قبل استفاده کند.
و تضاد الأولین التضاد یعنی و تضاد الأولین اقتضی تضاد.
در هابطه و صاعده نقطه مبدأ فرق میکند، نقطه مبتدأ هم فرق میکند، نقطه منتهی هم فرق میکند لذا گفته میشود که حرکت هابطه و صاعده با هم فرق دارند یعنی تضاد دارند.
«و عنی بالأولین» مصنف قصد کرده است از اولینی که در عبارت آمده «ما منه و ما إلیه». این مطلب تمام شد، پس روشن شد که دو تا حرکت اگر تضاد داشتند تضادشان از ناحیه محرکهایشان نیست، تضادشان از ناحیه متحرکها نیست، تضاد از ناحیه زمان نیست، تضاد از ناحیه مسافت نیست بلکه تضاد از ناحیه مبدأ و منتهی بر حرکت وارد میشود.
عدم تضاد میان حرکت مستقیم و مستدیر
خب حالا میتوانیم بین دو حرکت که یکی مستقیم است یکی مستدیر است تضاد قرار بدهیم؟ اینها را گفتیم تحت جنس قریب که نیستند، تحت جنس اخیر که نیستند بنابراین نمیشود به آنها تضاد داد. چون دو متضاد باید تحت جنس اخیر باشند، حرکت مستقیم با حرکت مستدیره که تحت جنس اخیر نیستند خودشان دو تا جنساند. بله آنهایی که تحت حرکت بالاستقامه یا حرکت بالاستداره باشند آنها ممکن است تضاد درست کنند. ولی آیا ممکن است تضاد به وسیله استقامه یا به وسیله استداره؟
«لأنهما غیر متضادین» چون استقامه و استداره متضاد نیستند؛ چرا متضاد نیستند؟ چون جمع میشوند. مثل اینکه مثلاً شما یک توپ را روی زمین قل بدهید، بغلتانید. این توپ هم دارد دور خودش میچرخد هم دارد مسافت مستقیم را طی میکند. دور خودش میچرخد میشود حرکت مستدیر، مسافت مستقیم را طی میکند میشود حرکت مستقیم. پس حرکت مستدیر و مستقیم در یک شیء جمع شدند، در یک توپ هم حرکت مستقیم انجام شد هم حرکت مستدیر انجام شد؛ پس تضادی بین حرکت مستقیم و مستدیر نیست چون با هم جمع شدند.
بررسی عوامل انقسام حرکت
«قال: و لا مدخل للمتقابلین و الفاعل فی الانقسام».
حرکت را میبینیم قسمت میشود، میخواهیم ببینیم عامل قسمت شدنش چیست؟ چون متحرک قسمت میشود حرکت قسمت میشود؟ چون محرک قسمت میشود حرکت قسمت میشود؟ چون زمان قسمت میشود حرکت قسمت میشود؟ چون مسافت قسمت میشود حرکت قسمت میشود؟ یا چون مبدأ و منتهی قسمت میشوند حرکت قسمت میشود؟ حرکت با انقسام کدامیک از این شش تا قسمت میشود؟ میفرماید با انقسام زمان قسمت میشود.
اگر حرکتی در دو ساعت انجام شود و حرکتی در چهار ساعت انجام شود آن اولی نصف دومی است. یعنی چهار را تقسیم کنید، چهار ساعت را تقسیم کنید زمان تقسیم میشود به تبع زمان حرکت هم تقسیم میشود. یعنی در یک مسافت که نصف مسافت دیگری است، در یک زمان که نصف زمان دیگری است، حرکتی که واقع میشود نصف حرکتی است که در آن زمان اول واقع شد. در یک زمان حرکتی واقع میشود، در یک زمانی که نصف زمان حرکت اول است نصف حرکت اول واقع میشود. پس توجه میکنید زمان را نصف کردیم حرکت هم نصف شد. پس میتوانیم بگوییم حرکت به تبع زمان قسمت میشود.
البته بحثی که میکنیم در صورتی است که دو تا حرکتی که با هم میسنجیمشان سرعت و بطءشان یکسان باشد، وگرنه ممکن است حرکت در نیم ساعت بیش از حرکت در یک ساعت باشد، نه کمتر باشد، نه قسمت بشود، تازه بیشتر هم بشود. پس سرعت و بطء را باید یکسان کنید، وگرنه ممکن است آنی که در زمان کمتر انجام شده به خاطر سرعتش بیشتر باشد.
اگر ما سرعت و بطء دو حرکت را مساوی فرض کنیم این دو حرکت یکی در زمانی باشد یکی در نصف زمان، حرکت اولی میشود دو برابر حرکت دومی و حرکت دومی میشود نصف حرکت اولی. پس زمان اگر تقسیم شد حرکتی که در زمان واقع شده به تبع این زمان تقسیم میشود.
متحرک چیست؟ متحرک اگر تقسیم شد حرکت تقسیم میشود؟ میفرماید بله. سنگ بزرگی دارید این را از آن بالا میاندازیم پایین، در ظرف چهار دقیقه مثلاً میرسد پایین؛ به پایین میرسد در ظرف چهار دقیقه. حالا شما این سنگ را تقسیم میکنید نصفش میکنید، میبینید همان مسافت را در نصف زمانی که اول طی کرده بود طی کرد. مثلاً اول چهار ساعت طی کرد حالا دو ساعت، چون مسافت قسمت شده یعنی ما فیه الحرکة قسمت شده. ما فیه الحرکة، من متحرک گفتم، بله متحرک گفتم نباید وارد ما فیه الحرکة میشدم. چون متحرک قسمت شده حرکت قسمت شده. متحرک سنگ بود در چهار ساعت حرکت کرد مسافتی را، اگر این سنگ را نصفش کنید نصف آن مسافت را حرکت میکند به شرطی که حرکتها مساوی باشند سرعتها هم و بطءها. البته این قید را نباید میگفتم چون حتماً مساوی نیستند. پس حرکت شیء با تقسیم شیء تقسیم میشود.
مرحوم علامه میفرماید چون حرکت عرض است و حلول میکند در متحرک و وقتی محل تقسیم شود حال هم تقسیم میشود؛ پس اگر متحرک تقسیم شد حرکت هم تقسیم میشود. این حرف مرحوم علامه است که حرف درستی است. من خواستم مثال هم بزنم که مثال توجه بفرمایید.
سوم: با انقسام ما فیه الحرکة یعنی مسافت حرکت تقسیم میشود. اگر مسافتی را که حرکت در آن انجام میدهد نصف کنید آن حرکتی هم که در این مسافت انجام شده نصف میشود، به شرطی که سرعت و بطءش یکسان باشد. دو تا حرکتاند که یکی در کل مسافت انجام شده دیگری در نصف مسافت؛ خب معلوم است حرکت دوم نصف حرکت اول است.
این سه تا عامل اگر قسمت بشوند حرکت قسمت میشود. اما مبدأ و منتهی چطور؟
مبدأ و منتهی یک لحظهاند، یک جزء لایتجزای از حرکتاند که البته چون متصل به بُعدند ما ایرادی برایشان وارد نمیکنیم، ولی بالاخره جزء لایتجزایند. منتهی چون به اجزاء حرکت متصلاند ما اشکالی برایشان وارد نمیکنیم. پس مبدأ و منتهی چون جزء لایتجزایند اصلاً تقسیم نمیشوند که تقسیمشان باعث تقسیم جسم بشود.
اما فاعل. پنج تا را تا حالا حساب کردیم دیگر؛ سه تایشان تقسیم میشدند و با تقسیمشان حرکت تقسیم میشد، دو تایشان تقسیم نشدند اصلاً که بخواهد حرکت به تبع آنها تقسیم بشود. ماند فاعل از آن شش تا فاعل باقی ماند. آیا فاعل اگر تقسیم شود حرکت تقسیم میشود؟ ده نفر با همدیگر تلاش میکنند سنگی را به اندازه یک متر جابهجا میکنند. حالا ده نفر اگر بشوند پنج نفر، پنج نفرشان برود؛ آیا این پنج نفر سنگ را نصف متر حرکت میدهند؟ آن ده نفر یک متر حرکت دادند، آیا پنج نفر که نصف شدند حرکت را نصف میکنند؟
میفرماید نه ممکن است پنج نفر اصلاً نتوانند یک ذره این سنگ را تکان بدهند، ده نفر قدرتی بیشترند تکان دادند، وقتی این قدرت کم شد با پنج نفر اصلاً سنگ تکان نخورد. یا مثال را بگویید دو نفر و یک نفر، دو نفر سنگ را حرکت میدهند یک نفر کلاً هیچ کاری نمیتواند انجام بدهد. پس محرک تقسیم شد اما حرکت تقسیم نشد. بنابراین حرکت در تقسیمش تابع محرک نیست، همانطور که تابع مبدأ و منتهی نیست. در تقسیمش تابع آن سه تای دیگر است.
تطبیق عبارت شارح در باب انقسام حرکت
خب بعد از اینکه تضاد را در متن قبل گفتیم، تقسیم را در این متن میگوییم.
میگوییم: «و لا مدخل للمتقابلین و الفاعل فی الانقسام». سه چیز دخالت در انقسام حرکت ندارند، یکی متقابلین که گفتیم مراد از متقابلین مبدأ و منتهی است، یکی هم فاعل یعنی محرک.
«أقول: حرکت منقسم میشود به انقسام زمان»، زیرا حرکت در نصف زمان نصف حرکت در جمیع زمان است وقتی زمان را تقسیم کردید حرکت تقسیم میشود، زمان را کوتاه کنید حرکت هم کوتاه میشود.
الحرکة تنقسم بانقسام الزمان زیرا حرکت در نصف زمان نصف حرکت در جمیع زمان است، البته به شرطی که این دو حرکت در سرعت و بطء تساوی داشته باشند.
«و بانقسام» یعنی و تنقسم بانقسام «حرکت قسمت میشود به انقسام متحرک»، متحرکها را ما تقسیم کنیم میبینیم حرکت هم تقسیم میشود. «زیرا متحرک عرضی است که حلول کرده در حرکت»، از حرکت محل است و این متحرک حال است، «و الحال فی المنقسم یکون لا شک منقسماً»؛ آنی که حال است در منقسم بدون شک باید منقسم بشود. حرکت حال است در محل، این حرکتی که حال است باید به تبع محل تقسیم بشود.
«و بانقسام متحرک» بیان کردم یعنی این حرکت تقسیم میشود به انقسام متحرک، «زیرا که حرکت عرضی است حال در متحرک و حال در منقسم یکون لا شک منقسما»؛ آنی که حال در منقسم است بدون شک منقسم میشود؛ اگر متحرک منقسم است حرکت هم منقسم میشود.
خب پس معلوم شد که با انقسام متحرک حرکت قسمت میشود، زیرا که حرکت حلول در منقسم کرده یعنی حلول در محل کرده؛ اگر آن محل که متحرک است تقسیم شود حرکت هم تقسیم میشود، مثل هر حال دیگر که به تبع تقسیم محل تقسیم میشود.
«و بانقسام ما فیه» یعنی باز حرکت قسمت میشود به انقسام ما فیه الحرکة، ما فیه الحرکة چیست مسافت است. مثالش هم خودش میزند: «فإن الحرکة إلی منتصفها نصف الحرکة إلی منتهاها». اگر حرکت کنیم به نصف این مسافت حرکتمان نصف حرکت إلی منتهای این مسافت است. یعنی اول که حرکت به سمت منتهای مسافت بود مثلاً مسافت ۲۰۰ متری، حرکت به سمت کل مسافت بود؛ حالا حرکت به سمت منتصف است یعنی حرکت ۱۰۰ متری را میخواهیم داشته باشیم، نه حرکت ۲۰۰ متری. میفرماید همان انقسامی که مسافت پیدا کرده حرکت هم پیدا کرده است.
حرکت با انقسام مسافت تقسیم میشود. مثلاً حرکت تا انتهای مسافت مقداری دارد، حرکت تا نصف آن مسافت نصف همان مقدار را دارد. مثلاً حرکت میکنیم مسافت ۲۰۰ متری را، بعد مسافت ۱۰۰ متری را؛ خب ۱۰۰ متری نصف ۲۰۰ متری است، حرکت در ۱۰۰ متری هم نصف حرکت در ۲۰۰ متری است.
«و بانقسام» یعنی قسمت میشود حرکت «به انقسام ما فیه» یعنی به انقسام ما فیه الحرکة که ما فیه الحرکة مقوله است یا به تعبیر دیگر مسافت است، یعنی مسافت؛ «زیرا حرکت تا نصف مسافت نصف حرکت تا آخر مسافت است». اگر حرکت تا آخر مسافت انجام شد مقداری دارد، زمانی دارد؛ وقتی تا نصف آن مسافت انجام شد نصف آن مقدار و نصف آن زمان را دارد؛ پس حرکت با انقسام مسافت قسمت میشود.
اما آن سه تای دیگر؛ پس این سه تا با انقسامشان حرکت منقسم میشود: یکی زمان، یکی متحرک، یکی هم مسافت. اما مبدأ و منتهی چطور؟
مبدأ و منتهی یک لحظهاند، یک جزء لایتجزای از حرکتاند که البته چون متصل به بُعدند ما ایرادی برایشان وارد نمیکنیم، ولی بالاخره جزء لایتجزایند منتهی چون به اجزاء حرکت متصلاند ما اشکالی برایشان وارد نمیکنیم؛ پس مبدأ و منتهی جزء لایتجزایند اصلاً تقسیم نمیشوند که تقسیمشان باعث تقسیم جسم بشود. اما فاعل. پنج تایش را تا حالا حساب کردیم دیگر؛ سه تایشان تقسیم میشدند و با تقسیمشان حرکت تقسیم میشد، دو تایشان تقسیم نشدند اصلاً که بخواهد حرکت به تبع آنها تقسیم بشود. ماند فاعل از آن شش تا فاعل باقی ماند. آیا فاعل اگر تقسیم شود حرکت تقسیم میشود؟
ده نفر سنگی را حرکت دادند یک متر؛ این ده نفر میشوند محرک. حالا همین محرک را نصفش کنید یعنی پنج تایش کنید؛ حرکتی که این پنج تا میدهند نصف حرکتی نیست که آن ده تا دادند، زیرا ممکن است این پنج تا اصلاً حرکت نتوانند بدهند؛ ده نفری میتوانند سنگی را حرکت بدهند ولی پنج نفری نمیتوانند. خب پس اینجا نشد که وقتی محرک را که ده تا آدم بودند نصف کردیم شد پنج تا آدم حرکت هم نصف بشود، حرکت اصلاً ممکن است حرکتی انجام نشود، این پنج نفر زورشان نرسد آن سنگ را جابهجا کنند.
«و ذلک کله ظاهر»؛ اینکه آن سه تا اگر منقسم شدند حرکت منقسم میشود و این سه تای دیگر اگر منقسم بشوند انقسامشان مدخلیت در انقسام حرکت ندارد، اینها همه روشن است؛ هم آن سه تایی که با حرکتشان با انقسامشان حرکت منقسم میشود روشن است، هم این سه تایی که با انقسامشان حرکت قسمت نمیشود همه روشن است.
«قال: و تعرض لها کیفیة تشتد فتکون الحرکة سریعة و تضعف فتکون بطیئة و لا تختلف بها الماهیة». انشاءالله برای جلسات آینده.