« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/05/29

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/مقولات /عوامل وحدت و تعدد حرکت

 

موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/مقولات /عوامل وحدت و تعدد حرکت

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

مقدمه: عوامل وحدت و تعدد حرکت

صفحه ۲۶۸ سطر هشتم.

قال: «وتعرض لها وحدةٌ باعتبار وحدة المقدار والمحل والقابل»[1] .

بحث در حرکت داشتیم. گفتیم که حرکت در چهار مقوله از مقولاتِ ده‌گانه جاری می‌شود و در شش مقوله‌ دیگر جاری نمی‌شود. این بحثی بود که گذشت. حالا می‌خواهیم بحث دیگری را مطرح کنیم و آن بحث این است که در چه حالت می‌توانیم حرکتی را واحد قرار بدهیم و در چه حالت باید آن حرکت را متعدد قرار بدهیم؟ چه باعث می‌شود که حرکتی واحد شود؟ و چه باعث می‌شود که حرکتی متعدد شود و مختلف؟

می‌فرماید که ما شش تا امر را در حرکت لازم دیدیم؛ یکی مبدأ، یکی منتهی، یکی مسافت، یکی محرک، یکی متحرک و یکی هم زمان. این شش تا را ما در هر حرکتی لازم دیدیم. از این شش تا، سه تایش اگر واحد بشوند، حرکت می‌شود حرکتِ واحد. یکی موضوع یعنی متحرک، دوم مقدار یعنی زمان، سوم قابل یعنی مسافت، مقوله‌ای که حرکت در او انجام می‌شود یعنی مسافت. این سه تا اگر واحد شدند حرکت می‌شود واحد.

وحدت محرک لازم نیست. زیرا که ممکن است محرک متعدد باشد و در عین حال حرکت واحد بشود. در حرکتِ واحد وحدتِ محرک لازم نیست. البته وحدتِ مبدأ و منتهی حاصل می‌شود؛ یعنی اگر آن سه تایی که گفتیم واحد باشند، مبدأ و منتهی هم واحد خواهند بود. اما باید سعی کنیم که هم مبدأ واحد بشود هم منتهی، یکی واحد بشود کافی نیست (که این را ان‌شاءالله بعداً توضیح می‌دهم).

پس الان آنچه که می‌خواهیم بیان کنیم این است که در هر حرکتی اگر سه تا از این عوامل شش‌گانه واحد باشند، آن حرکت هم واحد خواهد بود؛ یکی متحرک، یکی زمان، یکی هم مسافتی که متحرک در آن حرکت می‌کند. مثلاً فرض کنید انسانی در زمانِ واحدی در مسافتِ واحدی دارد حرکت می‌کند. این حرکت حتماً حرکتِ واحد است. چون انسان واحد است. اگر دو تا انسان بود، خب آن یک حرکت می‌کرد آن یک حرکت. اگر دو تا مسافت بود، این انسانِ واحد در این مسافتی حرکت می‌کرد در آن مسافت حرکتی دیگر. اگر دو تا زمان بود، یک حرکت در این زمان انجام می‌گرفت و قطع می‌شد، دوباره حرکتِ بعدی در زمانِ بعدی انجام می‌گرفت.

یعنی دو تا متحرک، دو تا حرکت درست می‌کند. دو تا مسافت، دو تا حرکت درست می‌کند. دو تا زمان، دو تا حرکت درست می‌کند. ولی اگر زمان واحد شد، متحرک واحد شد، و متحرکٌ‌فیه که همان مسافت و مقوله است واحد شد، حرکت حتماً حرکتِ واحد خواهد بود. یک متحرک در یک زمان یک مسافتی را طی می‌کند؛ این حرکت حتماً می‌شود حرکتِ واحد. پس عاملِ واحد شدنِ حرکت، واحد شدنِ این سه تاست. هرگاه این سه تا واحد بودند حرکت واحد است.

لزوم وحدت متحرک، زمان و مسافت در حرکت واحد

مرحوم علامه به این مقدار بیان اکتفا نمی‌کند. می‌گوید در حرکتِ واحد «لازم است» متحرک واحد باشد (لازم است را می‌آورد). لازم است مقدار یعنی زمان واحد باشد. لازم است قابل یعنی مسافت واحد باشد. سه تا را لازم می‌کند وحدتشان را. اگر حرکت حرکتِ واحد است این سه تا باید واحد باشند. نه تنها این سه تا اگر واحد بودند حرکت واحد می‌شود، بلکه اگر حرکت واحد بود این سه تا باید واحد باشند، نباید متعدد باشند.

خب یکی‌یکی این سه تا را باید بیان کنیم که حتماً باید واحد باشند. فرض کنید که حرکتِ واحدی به توسط متحرکی دارد انجام می‌شود. این متحرک اگر دو تا بشود، حرکتِ واحد به دو تا متحرک قائم می‌شود؛ یعنی یک عرض به دو محل وارد می‌شود، و این واضح البطلان است. برای اینکه این امر اتفاق نیفتد در فرضِ واحد بودنِ حرکت، حتماً باید متحرک واحد باشد. یعنی در فرضی که این عرض واحد است، معروض هم که متحرک است باید واحد باشد. والا لازم می‌آید یک عرض بر دو معروض وارد بشود که غلط است. این بیانِ اینکه اگر حرکت واحد بود، لازم است که متحرک هم واحد باشد.

اما بیانِ اینکه اگر حرکت واحد بود زمان هم باید واحد باشد (این را توجه کنید، این احتیاج به یک توجهِ بیشتری دارد).

زمان را اگر متعدد کردیم و جسم را در زمانِ اول به حرکت انداختیم، در زمانِ دوم هم به حرکت انداختیم؛ این دو تا حرکت‌ها که در دو زمان واقع شدند اگر دو تا باشند، گفته می‌شود که در زمانِ اول حرکتی انجام شد و تمام شد، در زمانِ دوم حرکتِ جدیدی شروع شد آن هم تمام شد، هیچ مشکلی پیش نمی‌آید. وقتی زمان دوتاست اگر حرکت را دوتا گرفتید هیچ مشکلی پیش نمی‌آید.

اما اگر حرکت یکی است، حتماً باید زمان یکی باشد. زیرا اگر زمان دو تا باشد توجه کنید چه مشکلی پیش می‌آید؛ حرکتِ واحدی در این زمانِ اول شروع می‌شود و با تمام شدنِ زمان تمام می‌شود. بعد که زمانِ دوم حاصل می‌شود، همان حرکتِ قبلی دوباره شروع می‌شود (چون می‌خواهد حرکت واحد باشد، دو تا نباشد؛ اگر حرکتِ دیگری بخواهد شروع بشود حرکت می‌شود دو تا). ما الان داریم فرض می‌کنیم که حرکت یکی است و زمان دو تا. پس وحدتِ حرکت باید حفظ بشود. بنابراین در زمانِ اول همین حرکت انجام شد، وقتی زمان تمام شد این حرکت تمام شد. بعد در زمانِ دوم همان حرکت دوباره حاصل شد (یعنی همان است دوباره حاصل می‌شود). خب معنایش این است که حرکتی که معدوم شد، همان معدوم شده دوباره دارد موجود می‌شود. این «اعاده‌ معدوم» است، و اعاده‌ معدوم باطل است.

اگر حرکتِ دوم شروع بشود، این «احداثِ مِثل» است، یعنی مثلِ آن حرکتِ قبلی دارد احداث می‌شود، این اشکالی ندارد. ولی اگر همان حرکتِ قبلی بخواهد در زمانِ دوم بیاید، با توجه به اینکه در زمانِ اول تمام شده بود آن حرکت، لازمه‌اش این است که همان حرکتی که در زمانِ اول بوده معدوم شده باشد، بعد همان دوباره در زمانِ دوم اعاده پیدا کند؛ و این می‌شود اعاده‌ معدوم و باطل است. پس در صورتی که حرکت واحد است حتماً باید زمان واحد باشد و الا اعاده‌ معدوم لازم می‌آید (به بیانی که توضیح داده شد).

مطلبِ سوم اینکه اگر حرکت واحد است، قابل یعنی متحرکٌ‌فیه هم باید واحد باشد. والا وحدتِ حرکت به هم می‌خورد. یعنی ممکن است متحرک واحد باشد، زمان هم واحد باشد، اما اگر مسافت دوتاست حرکت دوتاست. یعنی مثلاً سیبِ واحد (سیبِ واحد یعنی یک متحرک) در یک زمان (مثلاً فرض کن در دو دقیقه) بر اثر باد دارد حرکت می‌کند. حرکتش حرکتِ أینی است. همین سیب هم در همان لحظه‌ای که دارد حرکتِ أینی می‌کند در کیفش دارد حرکت می‌کند؛ رنگش هم دارد یک تبدلِ ضعیفی پیدا می‌کند ولو که آن تبدل این‌قدر کم است که ما نمی‌فهمیم ولی بالاخره هست.

الان زمان واحد است، متحرک واحد است، ولی حرکت واحد نیست. چرا؟ چون مسافت فرق کرده است. این حرکت هم حرکتِ در أین است (که جابه‌جایی در مکان است) هم حرکتِ در کیف است (که تبدلِ رنگ است). چون مسافت دو تا شد حرکت دو تا شد، نتوانست حرکت یکی بماند. پس اگر بخواهد حرکت یکی بماند باید مسافت هم یکی باشد. مقوله‌ای که حرکت در او انجام می‌شد باید یکی باشد.

پس ابتدا گفتیم عاملِ وحدتِ حرکت سه چیز است: یکی وحدتِ متحرک، یکی وحدتِ زمان، یکی وحدتِ مسافت. بعد گفتیم اگر حرکت واحد است، این سه تا «باید» واحد باشند؛ هم متحرک باید واحد باشد، هم زمان باید واحد باشد، هم مسافت باید واحد باشد. زیرا اگر متحرک واحد نباشد قیامِ عرض به دو موضوع لازم می‌آید. اگر زمان واحد نباشد اعاده‌ معدوم لازم می‌آید. اگر مسافت واحد نباشد تعددِ حرکت لازم می‌آید (تعددِ حرکت لازم می‌آید، در حالی که ما فرض کردیم حرکت متعدد نیست بلکه واحد است، خُلفِ فرض می‌شود). برای اینکه این محاذیر لازم نیاید، ما ناچاریم بگوییم در صورتی که حرکت واحد است، لازم است که این سه تا هم واحد باشند؛ یعنی متحرک و زمان و مسافت. این یک قسمت از مطلب بود که بیان کردم. هنوز بحث ادامه دارد که وقتی رسیدم توضیح می‌دهم ان‌شاءالله.

تطبیق عبارت ماتن و شارح در وحدت حرکت

صفحه ۲۶۸ هستیم، سطر هشتم.

قال: «وتعرض لها وحدةٌ» (یعنی بر حرکت وحدت عارض می‌شود و گفته می‌شود که این حرکت حرکتِ واحد است). کی این حرکت واحد می‌شود؟ «باعتبار وحدة» سه چیز: یکی مقدار که زمان است، یکی محل که متحرک است، یکی قابل که مسافت است.

أقول: «الحرکة منها واحدةٌ بالعدد ومنها کثیرةٌ». حرکت دو قسم است: بعضی‌هایش واحد بالعدد است (یعنی عددی است واحد، واحد به شخص است، واحد بالعدد یعنی واحد به شخص) و منها کثیرة؛ بعضی‌ها هم کثیرند، چند تا حرکت‌اند نه یک حرکت. ما به حرکتِ کثیر فعلاً کار نداریم. در متنِ بعدی به حرکتِ کثیر می‌پردازیم. در متنِ بعدی اختلافِ حرکت را بیان می‌کنیم. در این متن می‌خواهیم وحدتِ حرکت را بیان کنیم. الان بحثِ ما در حرکتِ واحد است.

«وأما الواحدة» (این بعد اما الکثیره را دیگر بیان نمی‌کند چون اما الکثیره در متنِ بعدی می‌آید). اما الواحدة «فهی الحرکة» (حرکتِ متصل باشد از مبدأ مسافت به نهایتِ مسافت؛ این را به آن می‌گوییم حرکتِ واحد). حرکتِ واحد را دارد تعریف می‌کند. اما چگونه حرکت واحد می‌شود؟ الان می‌خواهد بیان کند. می‌فرماید اگر آن سه عاملش واحد بود این هم می‌شود واحد. حالا اول اشاره می‌کند که ما گفتیم شش تا عامل برای حرکت است (یعنی حرکت متوقف بر شش چیز است). بعد می‌فرماید از بین این شش چیز، سه تایش اگر واحد باشد حرکت واحد خواهد بود.

«فقد بینا» که حرکت تعلق دارد و توقف دارد به امور شش‌گانه. و آنچه که مقتضی و عاملِ وحدتِ حرکت است، «هو ثلاثةٌ منها»؛ سه تا از این شش تاست لاغیر. اگر آن سه تا از این شش تا واحد شد حرکت هم می‌شود واحد. آن شش تا چیستند؟ آن سه تا چیستند؟

«الأول وحدة الموضوع»؛ موضوعِ حرکت که خواجه از آن تعبیر کرده به محل. موضوعِ حرکت یعنی آن که حرکت برایش عارض می‌شود، یعنی متحرک. این باید واحد باشد. الأول وحدة الموضوع. بعد بالاتر می‌رود، می‌گوید «و هو أمرٌ ضروری»؛ یعنی در حرکتِ واحد وحدتِ موضوع ضروری و لازم است (این همانی است که از خارج توضیح دادم). برای اینکه حرکت واحد باشد باید موضوعِ حرکت هم واحد باشد. و هو أمرٌ ضروری؛ یعنی وحدتِ موضوع امری است لازم در وحدتِ هر عرضی (حالا می‌خواهد حرکت باشد می‌خواهد چیزِ دیگر باشد؛ هر وقت که عرضی واحد شد، حتماً وحدتِ موضوع را لازم دارد. حرکت هم وحدتِ متحرک را لازم دارد). زیرا اگر وحدتِ متحرک نباشد لازم می‌آید که این عرضِ واحد که اسمش حرکت است به دو معروض قائم باشد که این باطل است (در جای خودش باطل شده).

«لاستحالة قیام العرض بمحلین»؛ زیرا محال است که یک عرض (عَرَضٌ یعنی یک عرض) به دو محل قائم باشد. پس یک حرکت نمی‌تواند به دو متحرک قائم باشد. اگر حرکت واحد است حتماً باید متحرکش هم واحد باشد.

«و إلیه» (یعنی به این وحدتِ موضوع یا به خودِ موضوعی که باید واحد باشد) اشاره کرد مصنف به قولش که گفت «والمحل». گفت محل باید واحد باشد. گفت عارض می‌شود وحدت بر حرکت به اعتبار وحدتِ محلش، یعنی به اعتبار وحدتِ موضوعش.

«الثانی» (دومین چیزی که باید واحد باشد تا حرکت واحد شود و اگر حرکت واحد بود این هم باید واحد باشد) زمان است.

«و هو کذلک»؛ یعنی و باید هم واحد باشد. و هو کذلک یعنی این هم مثلِ موضوع است؛ همان‌طور که وحدتِ موضوع ضروری بود در وحدتِ حرکت، وحدتِ زمان هم ضروری است در وحدتِ حرکت. چرا لازم است که زمان واحد باشد؟ زیرا اگر زمان واحد نباشد و حرکت واحد باشد، اعاده‌ معدوم لازم می‌آید و «استحالة إعادة المعدوم بعینه» (و اعاده‌ معدوم معین محال است). این کبرا را فقط ذکر کرده. صغرایش همانی است که بیان کردم. یعنی اگر حرکت واحد باشد و زمان متعدد باشد، لازم می‌آید که حرکت که معدوم شده در زمانِ اول، همان بعینه در زمانِ دوم اعاده داده بشود. اگر بگویید یک حرکتِ دیگر در زمانِ دوم اتفاق می‌افتد مشکلی نیست. ولی شما می‌خواهید بگویید همان حرکتی که در زمانِ اول بوده، در زمانِ دوم هم هست؛ این مشکل لازم می‌آید. به خاطر اینکه لازم می‌آید که حرکت در زمانِ اول معدوم شده باشد، بعد همان دوباره در زمانِ دوم اجرا بشود. همان؛ این می‌شود اعاده‌ معدوم. آن‌وقت اعاده‌ معدوم هم محال است، پس اینکه حرکت واحد باشد ولی زمانش متعدد باشد محال است. اگر حرکت واحد است زمان هم باید واحد باشد.

«و إلیه أشار»؛ یعنی به این زمان یا به وحدتِ زمان اشاره کرد به قولش گفت «والمقدار». گفت به اعتبار وحدتِ مقدار، و مرادش از مقدار زمان است.

«الثالث وحدة المقولة التی فیها الحرکة». یکی از عواملِ وحدتِ حرکت، وحدتِ مقوله‌ای است که در او حرکت انجام می‌شود. اگر بخواهد حرکت واحد باشد باید این مقوله هم واحد باشد، یعنی مسافت باید واحد باشد. چرا لازم است مسافت واحد باشد؟ زیرا اگر مسافت دو تا بشود حرکت می‌شود دو تا. ممکن است متحرک یکی باشد، زمان هم یکی باشد، اما اگر مسافت دو تا شد حرکت می‌شود دو تا. زیرا جسمِ واحد (یعنی متحرکِ واحد) «قد یتحرک فی الزمان الواحد» در زمانِ واحد حرکت می‌کند، منتها دو حرکت؛ یکی حرکتِ کیفی یکی حرکتِ أینی. پس اگر مسافت واحد نباشد حرکت متعدد می‌شود.

«و إلیه» یعنی به مسافت یا به عبارتِ دیگر مقوله اشاره کرد به قولش گفت «والقابل». گفت در قابل باید وحدت باشد، یعنی در مقوله باید وحدت باشد. متحرکٌ‌فیه باید واحد باشد.

ما محل را عبارت گرفتیم از متحرک، مقدار را عبارت گرفتیم از زمان، قابل را عبارت گرفتیم از مسافت، یا به تعبیرِ دیگر مقوله‌ای که حرکت در آن واقع می‌شود.

حالا مرحوم علامه می‌فرماید «یحتمل أن یکون القابل هو الموضوع». قابل همان محل باشد، قابل را موضوع قرار بدهیم محل را چیزِ دیگر قرار بدهیم، و محل خودِ مقوله باشد. مقدار در هر صورت زمان است. هم در احتمالِ اول هم در احتمالِ دوم. جای اولی و سومی را عوض می‌کنیم. محل را که قبلاً موضوع گرفته بودیم الان مقوله می‌گیریم، قابل را که قبلاً مقوله گرفته بودیم الان محل می‌گیریم (موضوع می‌گیریم). خب این تمام شد.

عدم لزوم وحدت محرک در حرکت واحد

مطلبِ بعدی؛ آیا وحدتِ محرک در وحدتِ حرکت دخیل است؟ یعنی حتماً اگر حرکت بخواهد واحد باشد باید محرک هم واحد باشد؟ می‌فرمایند نه. ممکن است یک جسمی را محرکی حرکت بدهد تا یک جایی، بدونِ وقفه آن نفرِ دوم این جسم را حرکت بدهد. مثلاً یک گاری‌ای که با چرخ حرکت می‌کند، یک نفر این را حرکتش می‌دهد، بعد بدون اینکه حرکت متوقف بشود دستش را برمی‌دارد نفر دوم شروع می‌کند. این یک حرکتِ متصل است، گاری متوقف نشد، دو تا حرکت نشد. همان سرعت را همان وضعی را که آن محرکِ اولی داشت، این دومی هم همان حرکت را همان سرعت را ایجاد می‌کند. این حرکت بدونِ وقفه پیش می‌رود، می‌شود حرکتِ واحد، با اینکه محرکش متعدد شد. پس در وحدتِ حرکت، وحدتِ محرک لازم نیست. می‌تواند محرک متعدد باشد در حالی که حرکت واحد است.

«و وحدة المحرک لیست شرطاً». زیرا متحرکی که حرکت می‌کند به قوه‌ی معینی مسافتی را، اگر همین متحرک حرکت کند به «أخری» یعنی به قوه‌ی دیگر، قبل از انقطاعِ فعلِ «أولی» (یعنی قبل از اینکه فعلِ آن قوه‌ی اول قطع بشود، این دومی فعل را شروع کند)، در این صورت «اتحدت الحرکة»؛ حرکت یکی خواهد بود در حالی که محرک‌ها دو تا شدند. پس در وحدتِ حرکت، وحدتِ محرک لازم نیست؛ می‌تواند محرک متعدد باشد در عینی که حرکت واحد است.

نقش مبدأ و منتهی در وحدت حرکت

اما مبدأ و منتهی چه؟ خب سه تا را گفتیم دخالت دارند در وحدتِ حرکت. یکی را که الان عبارت از محرک بود گفتیم دخالت ندارد. آن دو تا دیگر باقی ماندند مبدأ و منتهی؛ این‌ها دخالت دارند یا نه؟ می‌فرمایند که وقتی آن سه تایی که گفتیم باید واحد باشند واحد شدند، قهراً مبدأ و منتهی هم واحد خواهد شد. چون حرکت می‌شود حرکتِ واحد. وقتی حرکت، حرکتِ واحد است، مبدأ و منتهیِ ما واحد است. ممکن است محرک واحد نشود، ولی مبدأ و منتهی واحد می‌شود. هر دو با هم باید واحد بشوند. این را دقت کنید. اگر هر دو با هم واحد نشوند یکی واحد بشود، حرکت ممکن است متعدد بشود.

مثلاً فرض کنید از مبدأ واحد به سمتِ دو منتهی. خب این دو تا حرکت است. یا از دو جا به سمتِ یک منتهی؛ این هم دو تا حرکت است. اگر از یک مبدأ به یک منتهی بود، می‌شود حرکتِ واحد. پس قهراً در وحدتِ حرکت این دو تا هم یاری می‌کنند (یعنی وحدتِ مبدأ و وحدتِ منتهی). ولی این‌ها دیگر عامل نیستند، این‌ها نتیجه‌ی وحدتِ حرکت‌اند (یعنی حرکت اگر واحد شد، این‌ها واحد خواهند بود). هر دویشان هم واحد خواهند بود. والا اگر یکی‌شان واحد بشود یکی دیگر متعدد بشود، حرکت را متعدد می‌کند. حالا چه مبدأ متعدد بشود و نهایت واحد باشد، چه برعکس؛ فرقی نمی‌کند حرکت متعدد است.

[سؤال شاگرد:] حرکت در متعدد بودنش یا محال است حرکت...

[پاسخ استاد:] چه؟

سوال: که اصلاً محال است حرکت... یعنی از دو مبدأ باشد و یک منتهی؟

پاسخ: حرکت واحد نمی‌شود، متعدد می‌شود. محال است که واحد باشد.

[سؤال شاگرد:] اعاده معدوم لازم می‌آید؟

[پاسخ استاد:] بله. اگر یک حرکت باشد دو تا مبدأ باشد، یک منتهی؛ نمی‌تواند. بله، اگر دو تا مبدأ باشد دو تا حرکت است. منتها منتهایش یکی است. دو تا منتهی باشد باز هم دو تا حرکت است. شخصی مثلاً حرکت می‌کند از مبدأ واحد، یک بار به سمتِ آن منتهی یک بار به سمتِ این منتهی، می‌شود دو تا. یا از دو مبدأ این شخص حرکت می‌کند به یک منتهی متوافق منتهی می‌شود، باز هم می‌شود دو تا.

«و إذا اتحدت الأشیاء الثلاثة»؛ اگر آن سه تا که گفتیم یعنی موضوعِ حرکت، زمانِ حرکت، مقوله‌ای که حرکت در آن انجام می‌شود، این سه تا متحد شدند، «اتحد ما منه و ما إلیه»؛ «ما منه» یعنی مبدأ و «ما إلیه» یعنی منتهی هم متحد می‌شوند، «ما منه» یعنی ما منه الحرکة، «ما إلیه» یعنی ما إلیه الحرکة. اگر آن سه تا واحد شدند این دو تا هم واحد خواهند بود.

«لکن کل واحد منهما غیر کافٍ»؛ یعنی در وحدتِ حرکت، وحدتِ هر یک از مبدأ و منتهی کافی نیست، وحدتِ هر دو لازم است (به توضیحی که بیان کردم). زیرا متحرکِ از مبدأ واحد گاهی منتهی می‌شود به دو منتهی؛ حرکت دیگر واحد نمی‌شود. یا منتهیِ به یک منتهی گاهی حرکت می‌کند از دو مبدأ؛ باز هم حرکت واحد نمی‌شود. اگر مبدأ دو تا شد ولو منتهی یکی است، یا اگر منتهی دو تا شد ولو مبدأ یکی است، حرکت قهراً دو تا خواهد بود، حرکت یکی نخواهد بود.

تا اینجا وحدتِ حرکت را گفتیم که به چه عواملی بستگی دارد و کدام یک از آن شش تا در وحدتِ حرکت دخالت دارند. گفتیم وحدتِ سه تایشان در وحدتِ حرکت دخالت دارد، وحدتِ بقیه دخالت ندارد.

عوامل اختلاف و تعدد حرکت

حالا می‌خواهیم ببینیم کدام یک از این عوامل اگر اختلاف پیدا کرد حرکت اختلاف پیدا می‌کند و متعدد می‌شود؟ می‌فرماید مبدأ و منتهی و مسافت. این سه تا اگر هر کدامشان مختلف بشوند حرکت مختلف و متعدد می‌شود. مثلاً اگر مبدأ دو تا بشود، مبدأ دو تا بشود خب واضح است که حرکت دوتاست. منتهی دو تا بشود باز هم واضح است حرکت دوتاست (این‌ها را توضیح دادیم). مسافت دو تا بشود (یکی در کیف حرکت کند یکی در أین حرکت کند) باز هم حرکت می‌شود دو تا. پس عاملِ دو تا شدن یا اختلاف و تعددِ حرکت، عاملش اختلاف و تعددِ این سه امر است؛ یکی مبدأ، یکی منتهی، یکی مسافت.

ولی بقیه امور را در اختلاف دخالت نمی‌دهیم. زمان در اختلاف دخالت نمی‌کند چون زمان اختلاف برنمی‌دارد. زمان به اعتبار اختلاف برنمی‌دارد، واقعاً زمان اختلاف ندارد از اول تا آخرش یکی است. پس اختلافِ زمان نمی‌تواند حرکت را مختلف کند چون زمان اصلاً اختلاف پیدا نمی‌کند. نه اینکه اختلاف پیدا می‌کند و نمی‌تواند اختلاف ایجاد کند؛ آن اصلاً اختلاف پیدا نمی‌کند.

اختلافِ موضوع اختلاف حرکت درست نمی‌کند. چون ممکن است دو موضوع حرکتِ واحد انجام بدهند. مثلاً سنگ هم حرکت می‌کند، نار هم حرکت می‌کند، دو موضوع مختلف‌اند (یعنی دو متحرکِ مختلف‌اند) با این وجود حرکتشان واحد است. منتها واحدِ به نوع، نه واحدِ به شخص (این را توجه کنید). واحدِ به نوع است. هر دو می‌روند به سمتِ بالا. آتش به طور طبیعی می‌رود بالا، سنگ با قسر بالا می‌رود. هر دو دارند حرکت می‌کنند. حالا حرکتِ در مکان من مثال زدم. حرکتِ در کیف هم ممکن است بگویید. آتش حرکت در کیف می‌کند، هی برافروخته‌تر و سرخ‌تر می‌شود. سنگ هم همین‌طور حرکت در کیف می‌کند، مثلاً رنگش یک مقدار متغیر می‌شود. این‌ها هر دو حرکت‌اند، منتها حرکتِ واحدِ به نوع. دو تا متحرک‌اند، دو تا متحرک‌اند، دو تا موضوعِ حرکت‌اند، ولی حرکت را مختلف نکردند. حرکت واحدِ به نوع شد. پس معلوم می‌شود اختلافِ این‌ها منشأ اختلاف حرکت نمی‌شود.

یعنی اختلافِ موضوعِ حرکت (که همان متحرک است) باعث اختلافِ حرکت نمی‌شود. فاعل هم همین‌طور است. اختلافِ فاعل باعث اختلافِ حرکت نمی‌شود. همان‌طور که گفتیم ممکن است دو تا فاعل یک حرکت را اداره کنند. عرض کردم گاری را یکی حرکت می‌دهد، قبل از اینکه این گاری متوقف بشود یا سرعتش کم بشود یکی دیگر حرکت را ادامه می‌دهد. دو تا محرک‌اند، در حالی که حرکت واحد است. پس تعددِ محرک باعث تعددِ حرکت نمی‌شود.

بنابراین توجه کردید؛ تعددِ موضوع (یعنی متحرک) باعثِ تعددِ حرکت نمی‌شود، بلکه با وحدتِ حرکت می‌سازد. همچنین تعددِ فاعل، تعددِ فاعل باعثِ تعددِ حرکت نمی‌شود، بلکه ممکن است حرکت واحد باشد با اینکه محرکش متعدد است. همچنین تعددِ زمان باعثِ تعددِ حرکت نمی‌شود زیرا که زمان متعدد نمی‌شود، نه تعدد پیدا می‌کند ولی تعددش را به حرکت نمی‌دهد، بلکه اصلاً متعدد نمی‌شود. پس هیچ کدام از این سه تا باعث تعدد حرکت نمی‌شوند.

آن‌هایی که باعثِ تعددِ حرکت می‌شوند عرض کردیم یکی تعددِ مبدأ است، یکی تعددِ منتهی است، یکی هم تعددِ مسافت یعنی مقوله‌ای که حرکت در او واقع می‌شود.

قال: «و اختلاف المتقابلین»؛ متقابلین را قبلاً معنا کردیم که مبدأ و منتهی است. یعنی «ما منه الحرکة» و «ما إلیه الحرکة» است. و منسوبٌ إلیه هم معنا کردیم یعنی مسافتِ حرکت یا مقوله‌ای که حرکت در آن واقع می‌شود. اختلافِ این سه تا «یقتضی الاختلاف»؛ یعنی یقتضی اختلاف حرکت را. اگر این سه تا مختلف و متعدد شدند حرکت هم مختلف و متعدد خواهد بود.

أقول: «إذا اختلف أحد الأمور الثلاثة»؛ یعنی «ما منه» که ما منه الحرکة است یعنی مبدأ، «ما إلیه» که ما إلیه الحرکة است یعنی منتهی، «ما فیه» یعنی ما فیه الحرکة که عبارت است از مسافت و مقوله. اگر این احدِ این امور (لازم نیست هر سه واحد متعدد بشوند)، در وحدت گفتیم لازم است هر سه واحد بشوند تا حرکت واحد بشود (آن هر سه که گفتیم). در اختلاف می‌گوییم اگر یکی از این سه تا مختلف شد حرکت مختلف و متعدد می‌شود.

إذا اختلف أحد الأمور الثلاثة که توضیح دادیم چه هستند، «اختلفت الحرکة» منتها اختلاف به نوع پیدا خواهد کرد. یعنی دو نوع حرکت درست می‌شود. مثلاً حرکت در مسافت اگر اختلاف پیدا کند؛ یکی می‌شود حرکت در کیف یکی می‌شود حرکت در أین، دو تا حرکت‌اند، اختلاف در نوع هم دارند (این یک نوع حرکت است آن یک نوع حرکت است). پس توجه می‌کنید که اگر در مسافت اختلاف درست شد، حرکت هم اختلاف به نوع پیدا می‌کند؛ دیگر یک حرکتِ به نوع نداریم، بلکه دو تا حرکت داریم.

یکی حرکتِ در کیف که نوعی است، یکی حرکتِ در أین که نوعِ دیگر است. این در صورتی است که مسافت (یعنی متحرکٌ‌فیه) مختلف بشود که حرکت مختلف می‌شد. زیرا حرکت در کیف مغایر است با حرکت در أین «و هذا ظاهرٌ»[2] . هذا یعنی این تغایر ظاهر است. پس با اختلافِ مسافت، حرکت اختلاف پیدا کرد.

«و أیضاً الصاعد ضد الهابط». توجه کنید حرکت صاعد مبدأش زمین است منتهایش بالاست. حرکتِ هابط برعکس است؛ مبدأش بالاست منتهایش زمین است. پس توجه می‌کنید که در حرکتِ هابطه و حرکتِ صاعده منتهی‌ها فرق می‌کند، مبتداها هم فرق می‌کند. هم مبدأ متفاوت است در حرکتِ صاعده و هابطه، هم منتهی متعدد است. لذا حرکت می‌شود دو تا؛ یکی می‌شود حرکتِ صاعده یکی می‌شود حرکتِ هابطه. چون مبدأ و منتهی متعدد شدند حرکت هم متعدد شد.

«و أیضاً صاعده ضد هابط است». پس دو تا حرکت است. چون مبدأ و منتهی دو تا شده، حرکت‌ها هم دو تا شدند. یکی شد صاعده یکی شد هابطه.

«و أراد مصنف»... اینکه مطلب را توضیح داد حالا می‌خواهد مفردات متن را معنا کند. و أراد مصنف به متقابلین، «ما منه» و «ما إلیه» را. یعنی «ما منه الحرکة» و «ما إلیه الحرکة» را.

«ما منه الحرکة» می‌شود مبدأ «ما إلیه الحرکة» می‌شود منتهی. «و بالمنسوب» یعنی و أراد بالمنسوب إلیه «ما فیه» را. یعنی «ما فیه الحرکة» را که مسافت است یا مقوله‌ای است که حرکت در آن انجام می‌شود. خب تمام شد.

عدم لزوم اختلاف در موضوع، فاعل و زمان برای تعدد حرکت

در تعددِ حرکت شرط شد تعددِ یکی از این سه؛ نه تعددِ هر سه، تعددِ یکی از این سه. آیا شرط می‌شود تعددِ بقیه‌ی اموری که در حرکت لازم است؟ یعنی شرط می‌شود اختلاف در متحرک که حرکتی متعدد است که متحرکش متعدد باشد؟ آیا این را می‌شود گفت؟ یا شرط می‌شود اختلاف در فاعل؟ (یعنی شرط می‌شود انکاری بود). یعنی شرط نمی‌شود. در اختلافِ حرکت، لازم نیست که فاعل مختلف باشد. بلکه فاعل ممکن است مختلف باشد در این حال حرکت واحد باشد (که توضیح دادیم؛ دو تا فاعل‌اند مختلف‌اند ولی حرکت این گاری واحد است).

«و لا یشترط اختلاف الموضوع»؛ یعنی متحرک. لا یشترط یعنی در اختلافِ حرکت شرط نمی‌شود اختلافِ موضوع. یعنی این‌طور نیست که اختلافِ موضوع اختلافِ حرکت بیاورد. ممکن است موضوع اختلاف داشته باشد ولی اختلافِ حرکت درست نشود، حرکت از حرکتِ واحد باشد. زیرا «حجر» که یک موضوع است و «نار» که موضوعِ دیگر است و با هم اختلاف دارند، اختلاف در موضوع پیدا می‌شود اما اختلاف در حرکت پیدا نمی‌شود؛ «قد یتحرکان حرکةً واحدةً». هر دو با هم حرکتِ واحد می‌کنند، با اینکه دو موضوع‌اند، ولی حرکت واحد می‌کنند؛ شرطش این است که واحد به نوع باشند. یعنی هر دو حرکت می‌کنند، حرکتشان هم واحد است، منتها واحدِ به نوع (یعنی نوعش یکی است).

اگر مثلاً حرکتِ مستقیم می‌کند، آن نار هم حرکتِ مستقیم می‌کند. هر دو نوعشان هم یکی است، هر دو مستقیم است. پس حرکت واحد است، در عینی که متحرک متعدد و مختلف است. همچنین «و لا الفاعل»؛ یعنی لا یشترط در اختلافِ حرکت اختلافِ فاعل. به این معنا که اگر فاعل دو تا شد، لازم نیست حرکت دو تا بشود. زیرا طبیعیه (یعنی حرکتِ طبیعی) که فاعلش طبع است یا طبیعت، و قسریه (یعنی حرکتِ قسریه) که فاعلش قاصر است، این دو تا دو تا فاعلِ مغایرِ هم‌اند، یکی طبیعت است یکی قسریه (قاصر). فاعل‌ها متعددند، ولی در عین حال از هر دو یک حرکت می‌تواند صادر شود. «قد تصدر» (قد یعنی گاهی، یعنی می‌تواند؛ همیشه این‌طور نیست) گاهی صادر می‌شود «عنهما» (یعنی از طبیعت و قاصر) صادر می‌شود یک حرکت، «حرکةً واحدةً»؛ منتها در اینجا هم توجه داشته باشید این واحدِ به نوع است، واحدِ بالعدد یا واحدِ به شخص نیست.

یعنی مثلاً هر دو حرکت به سمتِ بالاست، یکی طبیعت است یکی قسریه. پس نوعِ حرکتی که دارد انجام می‌گیرد واحد است در حالی که فاعلش متعدد است. معلوم می‌شود که محرکِ متعدد برای تعددِ حرکت لازم نیست. محرکِ واحد هم برای تعددِ حرکت کافی است. و فاعل هم لازم نیست اختلاف پیدا کند تا حرکت مختلف شود. زیرا طبیعیه و قسریه که مختلف‌اند گاهی از آن‌ها صادر می‌شود یک حرکتِ یعنی حرکتِ واحدِ به نوع. حرکت واحد است در حالی که فاعل متعددند. معلوم می‌شود که تعددِ فاعل نمی‌تواند حرکت را متعدد کند. چون حرکت واحد بود با فاعلِ متعدد.

«و لا الزمان»؛ یعنی اختلافِ زمان هم نمی‌تواند اختلافِ حرکت درست کند؛ «لعدم اختلافه». زیرا زمان اصلاً اختلاف ندارد که بخواهد اختلافش را سرایت بدهد. این تمامِ مبحث بود در این قسمت. مرحوم علامه می‌فرمایند که «و فی هذه المباحث نظر»؛ که ذکرنا این نظر را در کتابِ اسرار. کتابِ اسرار، کتابِ کلامیِ مرحوم علامه است. کتابِ بسیار طولانی است و می‌گویند در سنِ ۳۶ سالگی آن کتاب را نوشته. بیشترِ اشکالاتی که بر فلسفه داشته آنجا مطرح کرده. لذا در اینجا گاهی توضیحی را گاهی اشکالی را ارجاع می‌دهد به آنجا. چون کتابِ مهمی بوده ارجاع می‌دهد به آنجا.

انشاءالله ما بقی مطالب برای جلسه آینده.

 


logo