« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/05/28

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مقولات /اثبات حرکت در مقولات کیف، أین و وضع

 

موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مقولات /اثبات حرکت در مقولات کیف، أین و وضع

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

موضوع درس: اثبات حرکت در مقولات کیف، أین و وضع / ابطال اقوال معارض (کمون و ورود)

صفحه ۲۶۷، سطر یازدهم.

قال: «و فی الکیف للاستحالة المحسوسة، مع الجزم ببطلان الکمون و الورود لتکذیب الحس لهما.»[1]

بحث بر این داشتیم که حرکت در چهار مقوله از مقولات ده‌گانه جاری می‌شود و در شش مقوله دیگر جاری نمی‌شود. آن شش مقوله‌ای که حرکت در آن‌ها جاری نمی‌شد را توضیح دادیم و بیان کردیم که چرا حرکت در این شش مقوله جاری نیست. بعد رسیدیم به این مقولاتی که حرکت در آن‌ها جاری می‌شود؛ یکی «کم» بود که در جلسه گذشته توضیح دادیم که در کم حرکت واقع می‌شود و استدلال هم کردیم و تمام شد.

### اثبات حرکت در مقوله کیف (استحاله)

حالا ادعا می‌کنیم که «و فی الکیف»؛ یعنی حرکت در کیف هم واقع می‌شود. می‌خواهیم برای آن دلیل اقامه کنیم؛ دلیل اقامه می‌کنیم بر این‌که حرکت در کیف واقع می‌شود. دلیل ما عبارت از «استحاله» است. یعنی می‌بینیم جسمی در کیفیتی که دارد متحول می‌شود. تحول در کیفیت یعنی حرکت در کیفیت. مثلاً می‌بینیم که آب خنک است، بعد که حرارت را بر آن مسلط می‌کنیم، آرام‌آرام می‌بینیم رو به گرمی رفت تا این‌که داغ شد. آب دارد حرکت می‌کند در کیفیتش، یعنی در حرارتش. اول برودت را از دست می‌دهد، حرارت را می‌گیرد. بعد به این قناعت نمی‌کند، دومرتبه حرارت ضعیف را می‌دهد، حرارت قوی می‌گیرد. همین تبدل که حاصل می‌شود، اسمش استحاله است؛ یعنی تحول در کیف، و اسمش حرکت در کیف است. پس حرکت در کیف واقع می‌شود، دلیلش هم وجود استحاله است. استحاله یعنی تحول یک جسم در کیفیتش.

### لزوم ابطال اقوال معارض (کمون و ورود)

در این‌گونه موارد که به نظر می‌رسد استحاله انجام شده است، دو قول دیگر وجود دارد. آن دو قول را ما باید رد کنیم، وإلا حرکت در کیف با آن دو قول منتفی می‌شود. ما که مدعی هستیم حرکت در کیف و تحول در کیف انجام می‌شود، این دو قول را که استحاله، یعنی تحول در کیف و حرکت در کیف را قبول ندارند، باید رد کنیم. پس استدلال به استحاله تنها کافی نیست، رد این دو قول هم لازم است. اگر ما استحاله را ثابت کردیم و این دو قول را رد کردیم، حرکت در کیف ثابت می‌شود، و خواجه این کار را می‌کند. می‌گوید: «للاستحالة مع الجزم بالبطلان»؛ یعنی استحاله به‌علاوه جزم به بطلان این دو قول. مجموع می‌شود دلیل بر حرکت کیف. حرکت کیف دلیلش فقط استحاله نیست، بلکه مجموع استحاله و بطلان این دو قول است.

اما به دو قول توجه کنید: یکی از دو قول «کمون» است، قول به کمون؛ یکی هم قول به «ورود» است. این دو قول هر کدامشان ثابت بشوند، حرکت در کیف را نفی می‌کنند.

توضیح قول به کمون:

اما توضیح قول به کمون: «کل شیءٍ کامنٌ فی کل شیءٍ»؛ این تفسیر کمون است. یعنی شما آبی را این‌جا بگذارید، این ظاهرش آب است. در این آب، هوا کامن است، آتش کامن است؛ کامن یعنی مخفی. انسان کامن است، سنگ کامن است، همه اشیاء در همین آبِ تنها کامن‌اند.

«کل شیءٍ فی کل شیءٍ کامن»؛ در آتش هم همه اشیاء کامن‌اند، در سنگ هم همه اشیاء کامن‌اند، در درخت هم همه اشیاء کامن‌اند و هکذا. خب، اگر شرایطی فراهم بشود، این آب آن آتشی را که در آن کامن است ظاهر می‌کند. شرایط دیگر فراهم بشود، هوایی را که در آن کامن است ظاهر می‌کند. شرایط سوم فراهم بشود، سنگی که در آن کامن است ظاهر می‌کند و هکذا. پس هیچ چیزی به هیچ چیزی متحول نمی‌شود. آب تبدیل به هوا نمی‌شود، آب تبدیل به آتش نمی‌شود؛ در آب آتش هست، آتش مخفی ظاهر می‌شود. در آب هوا هست، هوای مخفی ظاهر می‌شود و هکذا.

این قول که قول به کمون و بروز (ظهور) است، می‌گوید همه چیز در همه چیز کامن است و با شرایط خاص هر چیزی ظاهر می‌شود و بارز می‌شود؛ این قول اصلاً تحول را، یعنی استحاله جسم را قبول ندارد. قبول ندارد که جسمی از حالتی به حالت دیگر متحول بشود. می‌گوید جسم آن حالت دیگر را خودش دارد، آن را ظاهر می‌کند، نه این‌که متحول بشود، نه این‌که متبدل بشود. این‌طور نیست که از برودت به حرارت برسد، حرارت در خودش هست؛ شرایط تا حالا فراهم بوده برای ظهور برودت، حالا از این به بعد شرایط فراهم می‌شود برای ظهور حرارت. خب توجه می‌کنید که این قول صریح در نفی حرکت کیفی است. این را باید باطل کرد.

توضیح قول به ورود:

قول دوم قول به ورود است: می‌گوید وقتی شما آتش را زیر این آب روشن می‌کنید، فکر نکنید که برودت آب تبدیل می‌شود به حرارت؛ اجزایی از این آتش جدا می‌شوند، می‌آیند داخل آب، وارد آب می‌شوند و آب گرم می‌شود. گرم شدن آب به ورود اجزاء ناریه است در آب، نه به این‌که کیفیت برودتش تبدیل شود به کیفیت حرارت تا حرکتی در کیفیت صورت گرفته باشد. پس قول به ورود یعنی اجزایی از این مؤثر در آن متأثر وارد می‌شود، بدون این‌که متأثر تحولی پیدا کند و بدون این‌که حرکتی پیدا کند.

بنابراین توجه می‌کنید که قول به ورود هم حرکت کیفی را نفی می‌کند. هم قول به کمون حرکت کیفی را نفی می‌کند، هم قول به ورود. پس ما باید این دو قول را باطل کنیم. این دو قول را خواجه باطل می‌کند به این‌که هر دو خلاف محسوس‌اند. یعنی حس ما شهادت می‌دهد به کذب هر دو قول. چطور شهادت می‌دهد؟ در قول علامه معلوم می‌شود ان‌شاءالله.

پس توجه کردید حرکت در کیف مدعای ما بود، به‌توسط استحاله ثابتش کردیم. ولی گفتیم باید دو قول دیگر را هم نفی کنیم تا این استحاله بتواند دلیل بشود، وإلا اگر آن دو قول دیگر اثبات بشوند، استحاله نفی می‌شود؛ وقتی استحاله نفی شد، حرکت در کیف نفی می‌شود. پس ما دو قول دیگر را باید نفی کنیم و این را... و دو قول دیگر را طرح کردیم و نفی‌اش کردیم، گفتیم خلاف حس‌اند. اما چطور خلاف حس‌اند، این را بیان نکردیم، وقتی کلام علامه طرح شد ان‌شاءالله آن را هم بیان می‌کنیم.

### تطبیق متن خواجه نصیرالدین طوسی

صفحه ۲۶۷ هستیم، سطر یازدهم.

قال: «و فی الکیف»؛ یعنی حرکت در کیف انجام می‌شود؛ این مدعاست.

«للاستحالة» دلیل آن است: «للاستحالة المحسوسة»؛ چون در این جسم استحاله تحقق پیدا می‌کند. به چه دلیل استحاله تحقق پیدا می‌کند؟ «المحسوسة»؛ دلیل نمی‌خواهد، محسوس است. شما اول دست می‌زنید در این آب می‌بینید خنک است، بعد از این‌که آتش زیرش روشن می‌کنید می‌بینید گرم شد. حس شما نشان می‌دهد که کیفیت برودت رفت، کیفیت حرارت آمد و این استحاله است، یعنی تحول در کیف. این تحول در کیف برای جسم حاصل می‌شود، احتیاجی به دلیل هم ندارد، دلیلش حس ماست. قید «محسوسة»، قید صفت است ولی مشعر به علیت است؛ یعنی دارد علت را ذکر می‌کند، دارد دلیل را ذکر می‌کند. در کیف چرا حرکت حاصل می‌شود؟ چون استحاله حاصل می‌شود و استحاله حرکت است. استحاله چرا حاصل می‌شود؟ «المحسوسة»؛ استحاله با حس حاصل می‌شود، می‌گوید دلیل نمی‌خواهد.

استحاله محسوسه را داریم، از آن طرف جزم به بطلان کمون و ورود هم داریم. یعنی این دو قول هم که مقابل استحاله و مقابل حرکت کیفی‌اند، هر دو را باطل می‌دانیم. چرا باطل می‌دانیم؟ «لتکذیب الحس لهما»؛ حس هر دو را تکذیب می‌کند. چطور تکذیب می‌کند؟ بیان کردم بیان نکردیم، در کلام علامه ان‌شاءالله بیان می‌کنیم.

### تطبیق کلام علامه حلی (اقول)

اقول: چون مصنف فارغ شد از بحث از حرکت در کم، شروع کرد در حرکت فی الکیف. که حرکت در کیف اصطلاحاً استحاله نامیده می‌شود. شروع کرد در بحث در حرکت در کیف، یعنی شروع کرد در بحث استحاله. و استدلال کرد به وجود استحاله بالحس؛ یعنی حس را دلیل وجود استحاله قرار داد. گفت استحاله موجود است در جسم، تحول در جسم اتفاق می‌افتد، دلیلش هم حس ماست. حس ما هم شهادت می‌دهد که این آب مثلاً از برودت به حرارت متحول شد، و برودت و حرارت کیف‌اند، پس از کیفی به کیف دیگر متحول شد.

«فانه» یعنی فان الحس «یقضی بصیرورة الماء البارد حاراً علی التدریج»؛ حکم می‌کند حس، حکم می‌کند به این‌که آب بارد حار می‌شود علی‌التدریج، یعنی حرکت می‌کند به سمت حرارت. «و بالعکس»؛ یعنی آب گرم شده هم به سمت برودت به‌طور تدریج حرکت می‌کند. هم آب سرد با آتش به سمت حرارت حرکت می‌کند، هم آب گرم بعد از این‌که در فضای آزاد گذاشتیمش کم‌کم خنک می‌شود؛ و این هر دو استحاله‌اند، یعنی حرکت در کیف‌اند. تحول از حالت و کیفیتی به حالت و کیفیت دیگر است. پس حرکت در کیف را داریم به‌خاطر این‌که استحاله را داریم. استحاله را هم داریم به‌خاطر این‌که حسمان دارد حکم می‌کند.

«و کذا فی الألوان و غیرها»؛ حرکت در کیف اختصاص به حرکت در برودت و حرارت ندارد؛ حرکت در لون هم همین‌طور است. این سیب وقتی سبز است، دوباره بعداً می‌شود زرد، بعداً می‌شود سرخ؛ این حرکت در الوان است که الوان هم کیف‌اند. پس این سیب دارد در کیف حرکت می‌کند. «و کذا فی الألوان و غیر الألوان من الکیفیات المحسوسة»؛ در کیفیات محسوسه می‌بینید جسم حرکت می‌کند. مثلاً یک جسمی شل است، دارد می‌رود به سمت سفت شدن. خب شل بودن یک کیفیت است، سفت بودن یک کیفیت دیگر است؛ این جسم دارد از این حالت به آن حالت، یعنی از این کیفیت به آن کیفیت متحول می‌شود و این تحول یعنی حرکت. پس حرکت در کیف را ما داریم، واضح است، آشکار است. علتش هم وجود استحاله است، علت وجود استحاله هم حس ماست؛ یعنی شاهد بر وجود استحاله هم حس ماست.

### بررسی و ابطال تفصیلی اقوال منکرین استحاله

«و اعلم»؛ از این‌جا می‌خواهد قول به کمون را و بعد هم قول به ورود را باطل کند. قول به کمون و ورود را عرض کردم؛ کمون و بروز یعنی همه اشیاء در هر شیئی کامن‌اند و با حصول شرط، آنی که شرطش حاصل شده بارز می‌شود. بارز می‌شود یعنی ظاهر می‌شود. این را می‌خواهیم باطلش کنیم.

«و اعلم ان الآراء لم تتفق علی هذا»؛ همه آراء توافق ندارند بر حرکت در کیف. همه آراء توافق ندارند بر وجود استحاله؛ بعضی‌ها این حرکت در کیف یعنی استحاله را باطل می‌کنند. حالا یا به‌خاطر قول به کمون، یا به‌خاطر قول به ورود.

«فان جماعة من القدماء انکروا الاستحالة»؛ همه‌شان منکر استحاله شدند منتها دو فرقه شدند. منکرین استحاله دو فرقه شدند: یک فرقه از راه این‌که قائل به کمون شده، استحاله را باطل اعلام کرده، دیگری از راه این‌که قائل به ورود شده استحاله را محال دانسته است.

انکروا الاستحالة ولی «افترقوا» این جماعت، مفترق شدند در عذر آوردن از حرارت محسوس در آب، مفترق شدند به دو قسم یعنی به دو گروه. این جماعت دو گروه شدند در عذر آوردن از حرارتی که در آب حس می‌شود. یعنی خواستند بیان می‌کنیم برایشان که استحاله حاصل شد، یعنی حرارت در آب تحقق پیدا کرد در حالی که نبود؛ عذر شما که این تحول در کیف و استحاله را قبول ندارید، چگونه عذر می‌آورید و چگونه توجیه می‌کنید وجود حرارت در این آب را در حالی که قبلاً وجود نداشت؟ اگر شما تحول کیفی را قبول ندارید، حرکت در کیف را، حرکت از برودت به حرارت را قبول ندارید، وجود حرارت در آبی که قبلاً خنک بود را چطور توجیه می‌کنید؟ چطور عذر می‌آورید برای وجودش؟ یعنی چطور توجیه‌اش می‌کنید؟ افترقوا در توجیه حرارتی که در آب حس می‌شود، در عذر آوردن؛ یعنی تحول را قبول ندارند، آن‌وقت ما به آن‌ها می‌گوییم این عذر می‌آورند، می‌گویند نه این تحول نیست. چگونه عذر می‌آورند؟ دو گروه شدند. یک گروه به کمون عذر آوردند و حرارت را با کمون توجیه کرده، دیگری با ورود توجیه کرده است.

«افترقوا الی قسمین»؛ یعنی به دو گروه تقسیم شدند.

«احدهما» یکی از این دو گروه رفته به این‌که در آب اجزاء ناریه‌ای است که این اجزاء کامن‌اند و مخفی‌اند «فیه» یعنی در آب. نه‌تنها در آب، در همه چیز؛ حالا آب به‌عنوان نمونه دارد گفته می‌شود، در همه چیز همه چیز کامن است. منتها آب را دارند به این صورت می‌بینند. گفتند که در آب اجزاء ناریه‌ای است که کامن است این اجزاء ناریه در آب و مخفی است دیده نمی‌شود.

«فاذا ورد علیه نار من خارج»؛ وقتی بر این آب ناری از خارج وارد می‌شود، و زیر این آب را آتشی روشن می‌کنیم یا در پهلویش آتشی می‌گذاریم یا از بالا به آن آتشی مسلط می‌کنیم، «برزت تلک الاجزاء»؛ آن اجزاء ناریه‌ای که در ماء مخفی بودند برزت، بارز و آشکار می‌شوند و «ظهرت للحس»؛ برای حس ظاهر می‌شوند. خب، بنابر این قول دیگر تحول کیفی در هیچ جسمی اتفاق نمی‌افتد.

قول دوم؛ «و الثانی» یعنی گروه دوم «ذهب الی ان اجزاء ناریة ترد علیه»؛ یعنی وارد می‌شود بر آب از خارج. نه این‌که در آب اجزاء ناریه موجود بوده و بعد آشکار می‌شود؛ موجود نبوده. این آتش را که روشن کردیم اجزایی از این آتش جدا شده رفته داخل آب و آب گرم شده به‌توسط آن اجزاء. تحولی به‌وجود نیامده، این اجزاء ناریه است که الان در آب هست. اجزاء ناریه را بکشیم بیرون دوباره همان آب سردی که بود هست. چرا این آب گرم شد؟ نه این‌که آن سرما تبدیل شد به گرما؛ نه آن برودت آب تبدیل شد به حرارت؛ بلکه آتش آمد در این آب رفت، الان حرارتی که شما حس می‌کنید به‌خاطر وجود آتش است. برودت آب محفوظ است، اما حرارت آتش چون غلبه کرده، الان دست شما حرارت را حس می‌کند برودت را حس نمی‌کند. آن اجزاء را بیرون بکشید دوباره می‌بینید آب همان آب باردی که بوده هست.

«و الثانی ذهب» گروه دوم رفته به این‌که اجزاء ناریه «ترد»، وارد می‌شود «علیه» بر آب از خارج «و تداخله» و داخل آب می‌شود و «فیحس منه بالحرارة»؛ پس از آب ما حرارت را حس می‌کنیم. در حالی که حرارت برای آب نیست. حرارت برای آن اجزاء ناریه است که از خارج وارد آب شدند. پس توجه می‌کنید آب متحول نشد از برودت به حرارت؛ چه بنا بر قول به کمون و بروز و چه بنا بر قول به ورود و غلبه؛ که جسمی وارد می‌شود در آب و غلبه می‌کند بر آب و کیفیت این جسم غالب بر حس ظاهر می‌شود نه کیفیت خود آب. خود آب کیفیتش برودت بود، اجزاء صغار ناریه وارد آب می‌شود و این اجزاء صغار ناریه غلبه می‌کنند بر آب به‌طوری که کیفیت خودشان را اظهار می‌کنند و کیفیت آب دیگر مخفی می‌شود.

این دو قول گفته شده و این دو قول هر دو نفی می‌کنند حرکت کیفی یا استحاله کیفی را. پس ما باید این دو قول را باطل کنیم؛ ما که مدعی حرکت در کیف هستیم باید این دو قول را باطل کنیم.

### ابطال قول به کمون با استناد به حس

اما قول اول را چطور باطل می‌کند؟ قول اول قول کمون است. می‌گوییم قبل از این‌که شرط ظهور آتش را در این آب فراهم کنیم دستمان را در آب می‌کنیم هیچ چیزی از اجزاء آتش حس نمی‌کنیم. اگر اجزاء آتش در این‌جا کامن است، چطور ما حسش نمی‌کنیم؟ کامن یعنی به چشم نمی‌آید، نه این‌که اثر ندارد، اثرش که باید باشد. بالاخره اگر آتش در آب کامن است باید اثر آتش در آب باشد، حالا ما حس نکنیم یا نبینیم یک چیز دیگر است؛ کامن است، معدوم که نیست به قول شما؛ اگر معدوم بود اثر نداشت. حالا که موجود در آب است ولی کامن است، باید اثر داشته باشد و ما وقتی دستمان را در آن قرار می‌دهیم حس کنیم وجود حرارت را، در حالی که ما وجود حرارت را حس نمی‌کنیم. شما می‌گویید باید شرایطی فراهم بشود تا حرارت بارز بشود، پس خودتان قبول دارید که حرارت موجود است ولی بارز نیست. اگر موجود است باید حس بشود؛ معنا ندارد یک جا حرارت باشد و حس نشود. این‌که ما قبل از فراهم شدنِ به قول شما شرایط نمی‌توانیم حرارت را حس کنیم، نشان می‌دهد که حرارتی نیست، اگر بود حس می‌شد. پس کمون را قبول نداریم، چون خلاف حس است، و به‌عبارت دیگر حس تکذیبش می‌کند.

«و القولان باطلان فان الحس یکذبهما»؛ قولان یعنی هم قول به کمون هم قول به ورود؛ هر دو باطل‌اند، زیرا حس هر دو را تکذیب می‌کند. اما اولی را تکذیب می‌کند به این جهت که اجزایی که کامن‌اند واجب است احساس به آن‌ها پیدا کنیم «عند مداخلة الید لجمیع اجزاء الماء». وقتی ید وارد جمیع اجزاء آب می‌شود، باید ما به این حرارت احساس کنیم، به این حرارتی که کامن است احساس کنیم؛ بیان کردم چون کامن هست معدوم که نیست.

«و تفرقها»؛ تفرقها عطف بر مداخله است، ضمیرش هم برمی‌گردد به اجزاء ماء. واجب است احساس کنیم به این حرارت موجود در این آب عند مداخلة الید لجمیع اجزاء ماء و عند تفرق این اجزاء. وقتی دستت را در آب می‌کنی و همه آب را به هم می‌زنید، همه آب را به هم می‌زنید متفرق می‌کنید، خب باید یک ذره حرارت حس کنی. حالا ممکن است فرض کنید من دستم را تا یک قسمتی از آب بکنم، شما بگویید این‌جا حرارت کامن نیست لذا شما حس نکردید. ولی وقتی من تمام آب را هم زدم، دستم در تمام آب به تمام آب رسید و آب متفرق شده همه دست من را بالاخره به نوبت این قسمتش آن قسمتش آن قسمتش گرفت و من حرارتی حس نکردم، می‌فهمم که در هیچ جزئی از این اجزاء آب حرارت وجود نداشته است.

«قبل ورود الحرارة علیه»؛ ظرف است برای یجب الاحساس. واجب است احساس کنیم حرارت را قبل از این‌که حرارتی بر این آب وارد شود. شما می‌گویید حرارت در این آب هست، از بیرون نمی‌آید؛ پس ما قبل از این‌که حرارت را به قول خودمان از بیرون وارد آب کنیم، باید در درون آب به قول شما حرارت باشد و ما وقتی دستمان را در آب کردیم حس کنیم، و نمی‌کنیم. پس معلوم می‌شود حرارت قبل از ورود حرارت در آب وجود ندارد. «و لما لم یکن کذلک»؛ چون چنین نیست که قبل از ورود حرارت ما بتوانیم در اجزاء آب حرارت را احساس کنیم، «دلّ علی بطلان الکمون»؛ چون چنین است این دلالت می‌کند، این احساس نکردن دلالت می‌کند بر این‌که کمون باطل است، یعنی حرارتی در این آب کامن نیست. این بطلان قول به کمون، که خیلی هم سخت نیست به‌خاطر این‌که حسمان دلالت می‌کند. حس دلالت می‌کند بر بطلانش خیلی بطلانش سخت نیست.

### ابطال قول به ورود با استناد به حس

اما قول به ورود هم همین‌طور، آن را هم حس باطلش می‌کند. شما می‌گویید وقتی این آب را ما گرم می‌کنیم اجزاء ناریه از این آتش که زیر آب روشن است کنده می‌شود و وارد آب می‌شود؛ و وقتی ما دستمان را در آب می‌کنیم احساس حرارت می‌کنیم، این در واقع آن اجزاء ناریه‌اند که دارند به دست ما حرارت می‌دهند، که جدا شدند از نار. تحولی در کیفیت آب پدید نیامده، بلکه کیفیت آب هنوز هم برودت است، اما اجزاء ناریه غلبه دارند، وقتی ما دستمان را می‌کنیم در این آب، آن اجزاء ناریه که غالب‌اند در دست ما اثر می‌گذارند، آن برودتی که مغلوب است نمی‌تواند اثر بگذارد ولی معدوم نشده، حرارت متحول نشده به برودت متحول نشده به حرارت، هنوز برودت محفوظ است؛ شما این را می‌گویید. و حرفتان این است که اجزاء ناریه غلبه می‌کنند، وارد می‌شوند و غلبه می‌کنند. خب این حرف شماست.

ما یک کوهی از کبریت را فرض می‌کنیم؛ کبریت یک موادی است که سریعاً مشتعل می‌شود. همین که سر چوب می‌زنند با آن کبریت را روشن می‌کنند دیگر، آن خودش مواد آتش‌گیر است. یک کوهی از کبریت فرض کنید، یعنی این ماده به‌صورت یک کوه باشد. شما می‌گویید که ناری در این کبریت نیست، نار از بیرون وارد می‌شود، اجزاء ناریه وارد می‌شود و غلبه می‌کند. خب یک دانه کبریت خیلی ریز را، یک چوب بسیار نازک را، این را آتش می‌زنیم؛ یک چوب بسیار نازک را آتش می‌زنیم چقدر آتش در این چوب نازک هست؟ این‌قدر کم است که یک ذره دیر بجنبیم این آتش خاموش می‌شود. قبل از این‌که خاموش بشود نزدیکش می‌کنیم به این کوه، یک‌دفعه می‌بینید کوه شعله‌ور شد. کبریت است دیگر، کبریت زود آتش می‌گیرد، مشتعل شد. چقدر اجزاء از این آتش ریز وارد این کوه شد که این کوه را به این حد مشتعل ساخت؟ شما می‌گویید اجزایی وارد می‌شود غلبه هم می‌کند؛ مگر چقدر اجزاء در این چوب نازک بود که وارد این کوه بشود و غلبه هم بکند؟ پس در این کوه اجزایی وارد نشد که غلبه کند، خود کوه آمادگی داشت، یعنی خودش کیفیتش این بود؛ منتها کیفیت بالقوه‌اش بود حالا ظاهر شد. نه این‌که از طریق اجزایی که از خارج وارد می‌شوند و غلبه می‌کنند چنین وضعی اتفاق افتاده، خود این جسم چنین بوده است. پس ورود را ما قبول نداریم. ورود اگر می‌خواست قبول بشود این‌جا باید قبول می‌شد.

البته ممکن است شما فکر کنید که یک کاسه خیلی بزرگ، یک قدح آب بزرگ را ما می‌توانیم با یک شمع گرم کنیم، با یک شمع گرم کنیم. این‌جا ممکن است اشکال بر همین اصحاب ورود وارد کند با توجه به این مسئله؛ بگویید که این شمع چقدر شعله‌اش قوی است، چقدر شعله دارد، چقدر آتش دارد که این آتش این همه جدا شود برود قدح به این بزرگی را پر کند و غلبه هم بکند، غلبه کند بر آب موجود در قدح. ممکن است این اشکال را بکنید، ولی این اشکال وارد نیست؛ چون شمع به‌تدریج دارد می‌سوزد؛ فقط همین یک تکه شعله که نیست؛ این هی این شعله را ایجاد می‌کند این شعله ریزریز می‌شود می‌رود در آب، دوباره شعله بعدی می‌آید آن هم ریزریز می‌شود می‌رود در آب؛ تا آخر سر می‌بینید چقدر اجزاء رفته در آب؛ این‌جا اشکالی ندارد که بگوید غلبه شده است. لذا ما به این مثال مثال نزدیم، ما آن کوه کبریت مثال زدیم؛ که یک‌دفعه این چوب نازکی که شعله‌ور است یک‌دفعه آن کوه را مشتعل می‌کند، نه به‌تدریج؛ بعد هم خودش ممکن است خاموش بشود این چوب نازک؛ خودش خاموش می‌شود، اما چقدر اجزاء وارد این کوه کرد که بر اجزاء کوه غلبه پیدا کند؟ این مثالی که مرحوم علامه می‌زند مثال بسیار خوبی است، آن مثالی که الان بیان کردم مثال کافی نیست، یعنی اصحاب ورود را رد نمی‌کند. اما مثال علامه اصحاب ورود را رد می‌کند.

«و اما الثانی»[2] ؛ اما این‌که دومی را حس تکذیب می‌کند، به این جهت است که «فلأنا نشاهد جبلاً من کبریت»؛ کوهی از ماده کبریت را مشاهده می‌کنیم، «تقرب منه نار صغیرة»؛ نزدیک می‌شود به این کوه ناری کمی، آتش کمی، «فیحترق»؛ این کوه با این عظمت محترق می‌شود. در حالی که می‌دانیم که شأن این است «لم یکن فی تلک النار الصغیرة»؛ نبود در این نار صغیره «من الأجزاء الناریة ما یلاقی الجبل»؛ توجه کنید «من الأجزاء الناریة» بیان است برای «ما»یی که بعداً می‌آید. بنابراین می‌توانیم «ما» را از همین الان به معنای اجزاء ناریه بگیرییم و این کلمه اجزاء ناریه را حذف کنیم. عبارت را این‌طور معنا کنیم؛ «نعلم انه» شأن این است «لم یکن» در این نار صغیره اجزاء ناریه‌ای که ملاقات کنند با جبل و غلبه کنند بر جبل «فی صدمة». یعنی این اندازه اجزاء ناریه در این نار صغیره نبود که بخواهد وارد این جبل شود و بر اجزاء جبل غلبه کند. حالا ممکن است وارد اجزاء جبل بشود، اما غلبه کردن بر اجزاء جبل خیلی مشکل است. مگر چقدر جزء ناری ما داریم که بخواهد غلبه کند به این جبل. پس نمی‌توان گفت این جبل از طریق ورود نار مشتعل شد یا از طریق ورود نار حرارت پیدا کرد. باید بگوییم خودش قابلیت داشت، کیفیت خودش کیفیت حرارت بود یا کیفیت خودش کیفیت اشتعال بود منتها کیفیت بالقوه‌اش.

بنابراین قول به ورود باطل شد، قول به کمون هم باطل شد. یعنی این دو قولی که مزاحم استحاله بودند هر دو باطل شدند، بنابراین استحاله ثابت است. استحاله را حس می‌کنیم، این دو مانع را هم رد می‌کنیم، نتیجه می‌گیرییم که حرکت کیفی که همان تحول در کیف است وجود دارد. پس حرکت کیفی داریم.

### اثبات حرکت در مقوله‌های أین و وضع

قال: «و فی الأین و الوضع ظاهر»؛ یعنی حرکت در دو مقوله دیگر هم حاصل می‌شود، یکی در مقوله أین، یکی در مقوله وضع، حرکت در این دو ظاهر است، دیگر احتیاج به استدلال ندارد. حرکت در أین که خب واضح است دیگر، خودمان هر روز داریم انجام می‌دهیم، وقتی راه می‌رویم حرکت در أین می‌کنیم. حرکت در وضع هم همین‌طور، آن هم همین‌طور، ما وقتی که مثلاً رو به پنجره ایستادیم، پنجره مقابل ماست، بعد پشتمان را می‌کنیم به پنجره، پنجره پشت سر ما می‌شود؛ وضع ما عوض می‌شود. وضع ما و نسبت ما با پنجره عوض می‌شود، یا نسبت پنجره با ما عوض می‌شود، پنجره روبه‌روی ما بود حالا شد پشت سر ما؛ این عوض شدن وضع یعنی حرکت در وضع. آن عوض شدن مکان یعنی حرکت در أین. پس ما حرکت در وضع و حرکت در أین را همیشه داریم تجربه می‌کنیم، پس به آن اعتراف می‌کنیم، قبول داریم این حرکت در وضع و حرکت در أین را.

مرحوم علامه می‌فرماید ابن‌سینا ادعا کرده که کاشف حرکت در وضع است، و قبل از او کسی حرکت در وضع را نگفته است. بعد مرحوم علامه می‌فرماید قبل از ابن‌سینا فارابی گفته است؛ بنابراین ادعای شیخ را ما قبول نداریم.

قال: «و فی الأین و الوضع ظاهر»؛ یعنی حرکت در أین و وضع ظاهر است.

اقول: وقوع حرکت در این دو مقوله یعنی أین و وضع ظاهر است، لکن شیخ ادعا کرده که با این‌که ظاهر بوده، حرکت در وضع ظاهر بوده، همه کشفش نکردند، من کشفش کردم؛ یعنی از ذهن‌ها مخفی مانده با وجود این‌که ظاهر بوده است. لکن شیخ ادعا کرده که «انه الذی استخرج وقوع الحرکة فی الوضع»؛ یعنی وقوع حرکت در وضع با این‌که امری ظاهری بوده، پیش همه روشن نشده، «انه» یعنی شیخ است که استخراج کرده وقوع حرکت در وضع را و کسی قبل از ایشان نگفته است.

بعد مرحوم علامه می‌فرماید «و قد وجد فی کلام ابی نصر الفارابی وقوعها» یعنی وقوع حرکت «فیه» یعنی در وضع. وقوع حرکت در وضع در کلام فارابی هم قبل از شیخ حاصل شده بود، بنابراین ادعای شیخ را قبول نمی‌کنیم. اما نمی‌گوییم شیخ دروغ گفته، می‌گوییم بر شیخ آن قسمت از کلام فارابی مخفی مانده، نمی‌گوییم خوانده و یادش رفته، چون یاد رفتن در مورد شیخ درست نیست، حافظه‌اش فوق‌العاده بوده است؛ و نمی‌گوییم دروغ گفته، فقط می‌گوییم نه، آن قسمت از نوشته فارابی به دستش نرسیده است. آن زمان که کتاب‌ها چاپ نمی‌شد که هر کس در هر جا هر کتابی را داشته باشد، ممکن بود به دست ایشان هم نرسیده باشد، حالا در کتابخانه دسترسی به خیلی از کتب پیدا کرد، اتفاقاً ممکن بود در این کتابخانه این کتاب فارابی نبوده و در نتیجه ایشان مطلع بر این کتاب نشدند و عبارت فارابی را نخواندند و لذا فکر کردند خودش استخراج کرده و واقعاً هم خودش استخراج کرده چون از جای دیگر ندیده است.

### تلازم و تغایر حرکت در وضع و حرکت در أین

خب، حرکت در وضع توجه کنید همیشه مقارن است با حرکت در أین، البته نه در افلاک، در همین موجودات عنصری. ما خودمان را ملاحظه می‌کنیم روبه‌روی در هستیم، و در مقابل ماست، بعد جابه‌جا می‌شویم در می‌رود پشت سر ما. حرکت در وضع انجام شد، حرکت در أین هم انجام شد. من در حینی که روبه‌روی در بودم خب ساکن ایستاده بودم، بعد که می‌خواهم در را پشت سر خودم قرار بدهم باید دور بزنم، باید حرکت کنم. حرکت که می‌کنم در مکان دارم حرکت می‌کنم، اجزاء بدن من در مکان دارند حرکت می‌کنند یعنی جای این عضو عوض می‌شود، دست من به این قسمت از زمین اشاره داشت، حالا که پشتم را کردم به پنجره دستم درست به این قسمت دیگر از زمین دارد اشاره می‌کند. پای راستم روی آن قسمت بود حالا پای چپم رفته روی آن قسمت؛ خب بالاخره اجزاء جایشان عوض شده است.

بنابراین همان‌طور که حرکت در وضع انجام می‌گیرد، حرکت در أین هم دارد انجام می‌گیرد. پس حرکت در وضع مستلزم حرکت در أین هم هست؛ یعنی وقتی یک شیئی در وضعش حرکت می‌کند، اجزاء آن شیء در أینشان حرکت می‌کنند. همان‌طور که توجه کردید بدن من در وضع حرکت کرد، اجزاء بدنم در أینشان و در مکانشان حرکت کردند. ولی در عین حال، با این‌که آن حرکت مستلزم این حرکت است، ما هر دو حرکت را یکی حساب نمی‌کنیم، دو تا حساب می‌کنیم. می‌گوییم آن حرکت به اعتباری است این حرکت به اعتبار دیگر. به اعتبار این‌که رابطه‌ام را با پنجره عوض می‌کنم می‌شود حرکت در وضع، به اعتبار این‌که اجزایم جایشان را عوض می‌کنند می‌شود حرکت در أین؛ پس دو تا حرکت است که با اعتبار فرق می‌کند؛ اعتباری که حرکت در وضع را نشان می‌دهد با اعتباری که حرکت در أین را نشان می‌دهد مغایرت دارد.

«و اعلم» که حرکت در وضع ولو مستلزم حرکت اجزاء در أین هست؛ وقتی جسمی در وضع خودش حرکت می‌کند اجزاء آن جسم هم در أین خودشان حرکت می‌کنند، این حرف درست است، ولی در عین حال حرکت در وضع با حرکت در أین یکی نیست.

«لکن ذلک»؛ یعنی حرکت اجزاء در أین به اعتبار دیگر است، که آن اعتبار دیگر مغایر است با اعتبار حرکت جمیع جسم در وضع؛ جمیع جسم دارد در وضع حرکت می‌کند، اجزاء هم دارند در أین حرکت می‌کنند. درست است این دو تا هم‌دیگر را لازم دارند، یکی ملزوم یکی لازم است و از هم منفک نمی‌شوند ولی عین هم نیستند؛ دو تا هستند، این یکی به اعتباری حاصل است آن یکی به اعتبار دیگر. یعنی همین کاری که من الان انجام می‌دهم به یک اعتبار حرکت بدن من است در وضع، به یک اعتبار حرکت اجزاء من است در أین.

### جمع‌بندی و مقدمه بحث آینده (وحدت و تعدد حرکت)

خب تا این‌جا بحث در این‌که حرکت در چه مقوله‌ای حاصل است و در چه مقوله‌ای حاصل نیست تمام شد. معلوم شد در شش مقوله حاصل نیست به دلایلی که گفته شد و در چهار مقوله حاصل است باز هم به ترتیباتی که بیان شد.

بحث بعدی ما این است که حرکت می‌تواند واحد باشد می‌تواند متعدد باشد؛ عامل وحدت در حرکت چیست؟ چه چیزی باید واحد باشد تا حرکت واحد باشد؟

می‌فرمایند سه چیز:

     یکی موضوع یعنی متحرک،

     یکی زمان حرکت،

     یکی متعلق‌فیه یعنی مقوله‌ای که ما در آن حرکت می‌کنیم. اگر این سه چیز متحد بودند حرکت می‌شود حرکت واحد وإلا حرکت متعدد است.

این بحث ان‌شاءالله در جلسه آینده توضیح داده می‌شود.

 


logo