90/05/27
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض /کیف/ مقولات /راههای اثبات حرکت در کمّ و تبیین تخلخل و تکاثف مشهوری
موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض /کیف/ مقولات /راههای اثبات حرکت در کمّ و تبیین تخلخل و تکاثف مشهوری
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مقدمه: اثبات حرکت در مقوله کمّ
صفحه ۲۶۶ سطر هفتم.
قال: « ففي الكم باعتبارين لدخول الماء القارورة المكبوبة عليه، و تصدع الآنية عند الغليان»[1] .
بحث در حرکت داشتیم. گفتیم که حرکت در چهار مقوله جاری میشود و در شش مقوله جاری نمیشود. حرکت را در کمّ و کیف و وضع و اَین گفتیم جاری میشود، در سایر مقولات گفتیم جاری نمیشود. بیان کردیم که چطور در سایر مقولات جاری نمیشود. الان میخواهیم وارد بحث در حرکتِ فیالکمّ بشویم و بیان کنیم که حرکتِ در کمّ داریم. حرکتِ در کمّ را در دو جا ما ثابت میکنیم و معلوم میشود که حرکتِ در کمّ هست و وجود دارد. یکی در صورتی که تخلخل و تکاثف تحقق پیدا کند، یکی در جایی که نموّ و ذبول محقق بشود. در این دو جا ما حرکتِ در کمّ داریم و این دو جا را بیان میکنیم.
در این متنی که الان خوانده شد، حرکتِ در کمّ در فرض تخلخل و تکاثف مطرح شده است. در متن بعدی که بعداً میرسیم (تقریباً حدود نصفِ صفحه بعد به آن میپردازیم)، در آنجا نموّ و ذبول مطرح شده است. هر دو فرض و هر دو وجهِ حرکتِ در کمّ را خواجه بیان میکند؛ یکی را در این متن، یکی را در متن بعدی.
راههای اثبات حرکت در کمّ و تبیین تخلخل و تکاثف مشهوری
حالا ما در این متن میخواهیم مطلب را بیان کنیم. تخلخل و تکاثف، چنانکه قبلاً هم اشاره شد، دو قسم دارند؛ یکی تخلخل و تکاثف حقیقی و دیگری تخلخل و تکاثف مشهوری. در تخلخل و تکاثف مشهوری، چیزی اضافه میشود به جسم، جسم متخلخل میشود یعنی اضافه حجم پیدا میکند. چیزی را از جسم کم میکنیم، جسم تکاثف پیدا میکند یعنی نقص حجم پیدا میکند.
مثلاً فرض کنید پنبهای را در آن هوا داخل میکنید؛ پنبهزن این پنبه را میزند، بعد هوا داخل پنبه میشود، یعنی جسمِ دیگر وارد این جسم میشود، این جسم باد میکند و بزرگ میشود؛ این را اصطلاحاً میگویند تخلخل پیدا کرده، یعنی خلل و فرج پیدا کرده است. اما به توسط جسمِ دیگر تخلخل پیدا کرد، نه اینکه بدون جسمِ دیگر. گاهی تکاثف پیدا میکند؛ همین پنبه را که زدیم و باد کرده، فشار میدهیم فشرده میشود، هوا از درون آن بیرون میآید؛ تکاثف پیدا میکند، یعنی فشرده میشود و نقص حجم پیدا میکند، کم میشود حجمش.
این تخلخل و تکاثف مشهوری است که در تخلخل، جسمِ دیگری را در جسم وارد میکنیم، در تکاثف، جسمی را از جسم خارج میکنیم. این را کثیراً داریم. وقتی هم تخلخل و تکاثف در مشهور گفته میشود این اراده میشود؛ به این جهت به آن میگویند تخلخل و تکاثف مشهوری.
تبیین تخلخل و تکاثف حقیقی و مثال قاروره (شیشه)
اما یک تخلخل و تکاثف حقیقی هم داریم که بدون اینکه جسمی در این جسم وارد شود این جسم بزرگ شود، یا بدون اینکه جسمی از این جسم خارج شود این جسم کوچک شود. حالا این شدنی است یا شدنی نیست، اختلافی است. بعضیها معتقدند که شدنی است، ما تخلخل و تکاثف حقیقی را داریم. ابنسینا و مشّاء معتقدند که داریم، شیخ اشراق میگوید نداریم.
حالا در اینجا خواجه با فرض اینکه داریم، دارد بحث میکند، تخلخل و تکاثف حقیقی را دارد مطرح میکند. مثال میزند به شیشهای که الان مورد بحث قرار میدهیم، و در آن شیشه یک بار تخلخل اتفاق میافتد، بار دیگر تکاثف. اینطور توضیح میدهد، میگوید شیشهای را مک میزنیم که یک مقدار هوایش بیرون بیاید. بعد این را میاندازیم روی آب. وقتی مک زدیم هوا بیرون آمد، محال است که قسمتی از شیشه خالی بماند. آن هوای درون شیشه که باقی مانده است، پخش میشود و شیشه را پر میکند.
در واقع این هوا تخلخل پیدا کرده، یعنی اضافه حجم پیدا کرده بدون اینکه چیزی در این هوا داخل بشود؛ جسمِ دیگری داخل نشده است. ما شیشه را از یک مقدار مک میزنیم، از هوا خالی میکنیم، زود هم درِ آن را میبندیم. هوای خارجی وارد نمیشود. درِ آن را سفت میبندیم، هوای خارجی وارد نمیشود، هیچ جسمی وارد نشده است؛ ولی در عین حال آن هوای باقیمانده اضافه حجم پیدا کرده، چون پخش شده، چون تنک شده است.
بعد درِ شیشه را باز میکنیم، این شیشه را وارونه میاندازیم در آب. وقتی وارونه انداختیم در آب، آب یک مقدار میآید بالا. اگر مک نزنیم هیچ آبی بالا نمیآید، ولی وقتی مک میزنیم آب بالا میآید. آب چرا بالا میآید؟ هوا را فشار میدهد به سمت عقب و هوا فشرده میشود. اول هوا پخش شده بود تمام شیشه را پر کرده بود، حالا قسمتی از شیشه را آب پر کرده، یعنی این آب جانشینِ آن هوای مکزده شده است؛ هوای اولی برگشته به جای اولش، تکاثف پیدا کرد. اول تخلخل پیدا کرد، بعد تکاثف. هیچ جسمی هم در حین تخلخل در این هوا وارد نشد و در حین تکاثف از این هوا خارج نشد.
هیچ جسمی داخل و خارج نشد، در عین حال این هوای باقیمانده در شیشه یک بار متخلخل شد، یک بار متکاثف شد. تخلخل یعنی اضافه حجم پیدا کردن، تکاثف یعنی نقص حجم پیدا کردن، یعنی حرکتِ در کمّ، یعنی یا حرکت به سمت زیاده یا حرکت به سمت نقیصه؛ هر دو میشود حرکتِ در کمّ. پس ما حرکتِ در کمّ را داریم. این یک مثال.
توجه کردید با تخلخل و تکاثف حقیقی، توانستیم ثابت کنیم که حرکتِ در کمّ را داریم، حالا چه حرکت به سمت زیاده، چه حرکت به سمت نقیصه. مثال دیگری هم برای تخلخل و تکاثف داریم، آن را وقتی رسیدم دوباره بیان میکنم. این تمام بشود.
تطبیق عبارت ماتن (خواجه نصیرالدین طوسی)
متن مصنف را من خواندم، در جلسه گذشته خواندم، اما توضیح ندادم. الان هم نمیشود توضیح داد چون همه متن را من بیان نکردم. باز به شرح میپردازیم. البته قسمتی از متن را میتوانم بخوانم.
صفحه ۲۶۶ هستیم، سطر هفتم.
قال: «ففي الكمّ باعتبارين». حرکتِ در کمّ به دو اعتبار حاصل میشود؛ یکی به اعتبار تخلخل و تکاثف که نوعی حرکت در کمّ است، دیگری به اعتبار ذبول و نموّ، یعنی رشد کردن و کم شدن و لاغر شدن، که این هم به نحو دیگری حرکت در کمّ است.
به دو اعتبار ما حرکت در کمّ داریم؛ یکی به اعتبار تخلخل و تکاثفی که در جسم اتفاق میافتد، یکی به اعتبار نموّ و ذبولی که در جسم اتفاق میافتد. نموّ به معنی رشد کردن، ذبول در مقابل رشد کردن است، یعنی کاسته شدن از بدن.
«لدخول الماء القارورة المكبوبة عليه». اشاره دارد به همان نمونه اولی که بیان کردم. نمونه دوم را هنوز نگفتم. نمونه اول این بود که وقتی شیشه را مک میزنیم هوا از آن خارج میشود و گفتیم هوا منبسط میشود، هوای باقیمانده در شیشه منبسط میشود و فضای شیشه را پر میکند. بعد وقتی این شیشه را شما میاندازید در آب، دمر میاندازید در آب، آب در آن وارد میشود و هوایی که پخش شده بود و تمام فضای شیشه را گرفته بود به عقب رانده میشود و متکاثف و فشرده میشود؛ یعنی حجمش کم میشود.
«لدخول الماء»، به خاطر اینکه میبینیم آب داخل قاروره (قاروره یعنی شیشه)، شیشهای که ببه رو افتاده است بر آب.
«المكبوبة» یعنی به رو افتاده، «علیه» یعنی بر آب. که وارونه آن را انداختید روی آب، یعنی به دهانهاش آن را انداختید روی آب که توضیح دادم. در فارسی ما شیشه را بر دو چیز اطلاق میکنیم؛ یکی شیشههایی که به در و پنجره میاندازند، یکی آن شیشهای که در آن مثلاً آبی، سرکهای، چیزی جمع میکنند. مراد از قاروره این دومی است. آن اولی را در عربی قاروره نمیگویند، آن را زجاجه میگویند.
عبارت خواجه با این توضیحاتی که دادم روشن شد. حالا آن عبارت بعدی است که «و تصدع الآنية عند الغلیان»، این نمونه دوم است برای تخلخل و تکاثف، که این نمونه دوم است برای تخلخل، تکاثف نه. آن نمونه اول هم نمونه تخلخل بود هم نمونه تکاثف، این نمونه دوم نمونه تخلخل است، که انشاءالله بعد که رسیدم توضیحش میدهم. حالا باید وارد شرح بشویم.
اقول را من در جلسه قبل خواندم، این سه خط را خوانده بودم.
تطبیق عبارت شارح در تبیین تخلخل و تکاثف حقیقی و نقد دیدگاه شیخ اشراق
میپردازم به «اما الاول». اما الاول یعنی اما بیانِ حرکتِ در کمّ با توجه به تخلخل و تکاثف.
اما الثانی را در متن بعدی میخوانیم. متن بعدی خواجه میگوید «و حرکت اجزاء المقتضی»، مرحوم علامه میفرماید «اقول هذا هو الاعتبار الثانی» که اعتبار ثانی یعنی نموّ و ذبول، که حرکتِ در کمّ به توسط نموّ و ذبول بیان بشود آن را بعداً در متن بعدی میخوانیم. فعلاً اما الاول را بیان میکنیم، یعنی حرکتِ در کمّ که از ناحیه تخلخل و تکاثف باشد.
«فالمراد به» (یعنی مراد به تخلخل و تکاثف) زيادة مقدار الجسم است در تخلخل، نقصان مقدار الجسم است در تکاثف، «من غیر ورود اجزاء جسمانیة فیه علیه» (بدون اینکه اجزای جسمانیهای بر آن جسم در تخلخل [وارد شود])، یا «من غیر انفصال اجزاء جسمانیة منه» (از آن جسم در تکاثف). یعنی در تخلخل هیچ جزء جسمانی را وارد جسم نمیکنیم، و در تکاثف هیچ جزء جسمانی را از این جسم خارج نمیکنیم. با وجود این میبینیم در تخلخل اضافه حجم درست شد، در تکاثف نقص حجم درست شد. البته بیان کردم در تخلخل و تکاثف مشهوری ما اجزای جسمانی را داخل میکنیم در تخلخل، اجزای جسمانی را خارج میکنیم در تکاثف؛ این بیان تخلخل و تکاثف مشهوری است که الان مورد بحث ما نیست.
تخلخل و تکاثفی که الان مورد بحث ماست تخلخل و تکاثف حقیقی است، که اضافه حجم پیدا میشود بدون اینکه جسمی اضافه کنیم، یا کمی حجم حاصل میشود بدون اینکه جسمی کم کنیم. همانطور که توجه میکنید جسم کم و زیاد نمیشود، ماده را کم و زیاد نمیکنیم، خودِ کمیت کم و زیاد میشود؛ پس حرکتِ در کمّ اتفاق میافتد. در تخلخل و تکاثف مشهوری حرکت در کمّ نیست، چیزی اضافه میکنید چیزی کم میکنید. یعنی جسمی را، مادهاش را اضافه میکنید یا مادهاش را کم میکنید. این حرکت در کمّ نیست، این ضمیمه کردنِ جسمی است یا بریدنِ جسمِ دیگر. این حرکت در کمّ نیست. حرکت در کمّ فقط در تکاثف و تخلخل حقیقی اتفاق میافتد، که بدون اینکه چیزی را کم و زیاد کنید جسم بزرگ و کوچک بشود یعنی در کمیتش حرکت کند.
اما الاول. فالمراد به زیادة مقدار الجسم... «نقصانِ هی» را برمیدارم، حذفش میکنم که عبارت معلوم بشود چه دارد میگوید.
فالمراد به (یعنی مراد به تخلخل [و تکاثف]، البته «به» ضمیرش به هر دو برمیگردد، به هر یکی از تخلخل و تکاثف برمیگردد، منتها چون من میخواهم عبارت را جدا کنم اینطوری میخوانم). فالمراد به تخلخل این است که مقدارِ جسم اضافه بشود «من غیر ورود اجزاء جسمانیه فیه».
دوباره برمیگردیم: فالمراد به (یعنی مراد به تکاثف) نقصانه (یعنی نقصان مقدار جسم است) «من غیر انفصال اجزاء منه» (بدون اینکه اجزایی از او منفصل بشود). دقت کنید دو تا مطلب گفتیم؛ یکی مربوط به تکاثف یکی مربوط به تخلخل، ولی هر دو مطلب را مرحوم علامه لابهلای هم کرده و یک عبارت آورده که هم تخلخل را افاده کند هم تکاثف را افاده کند، که توجه میکنید.
«بناءً علی ان المقدار امرٌ زائد علی الجسم». توجه کنید در چه صورتی ما میتوانیم بگوییم حرکت در کمّ اتفاق افتاد؟ در صورتی که مبنای شیخ اشراق را قبول نکنیم. شیخ اشراق میگوید جسم همان مقدار است، چیزی غیر از مقدار نیست. وقتی مقدار اضافه میشود معنایش این است که جسم اضافه شده است. اما بنا بر نظر ما، جسم چیزی است مقدار چیزی دیگر. جسم همان مرکب من الهیولا و الصورة است، مقدار چیزی است که عارض بر این مرکب میشود. آنوقت حرکت در مقدار انجام میشود نه در جسم انجام بشود. بنا بر نظر شیخ اشراق که میگوید مقدار همان جسم است، وقتی حرکت در مقدار انجام میشود یعنی که حرکت در جسم انجام شده، و حرکت در جسم حرکت در کمّ نیست، از بحث ما بیرون است.
ولی اگر مقدار زائد بر جسم باشد، عارض بر جسم باشد، جسم ثابت میماند مقدارش حرکت میکند؛ یعنی جسم واجدِ نوعی از مقدار است، بعد واجد نوع دیگری از مقدار میشود (حالا نوع دیگری کمتر یا نوع دیگری بیشتر). آنوقت گفته میشود که در نوعِ مقدار (یعنی در کمّ) حرکت کرده است. پس توجه کنید شرط اینکه تخلخل و تکاثف حرکت در کمّ باشد این است که مقدار را زائد بر جسم ببینیم، نه مقدار را عینِ جسم قرار بدهیم چنانکه شیخ اشراق قرار میدهد.
«بناءً علی ان المقدار امرٌ زائد علی الجسم»، بنا بر اینکه مقدار امر زائد بر جسم باشد عینِ جسم نباشد، و اَنَّ (یعنی بنا بر اینکه) جسم قابل انتقال باشد «من نوعٍ منه» (ضمیر منه به مقدار برمیگردد)، قابل انتقال باشد از نوعی از مقدار به نوع دیگری از مقدار؛ انتقالش هم انتقال تدریجی باشد نه انتقال دفعی، چون اگر انتقال دفعی باشد حرکت نیست. انتقال تدریجی حرکت است، حرکت باید به صورت تدریج واقع بشود. پس اگر جسمی از نوع مقداری به نوع مقدار دیگر علیالتدریج منتقل شد، گفته میشود حرکت در کمّ انجام شده است.
این توضیح حرکت در کمّ بود بنا بر اینکه تخلخل یا تکاثف اتفاق بیفتد.
• اولاً تخلخل و تکاثف باید حقیقی باشد چنانکه بیان کردم،
• ثانیاً باید مقدار را امر زائد بگیریم،
• ثالثاً باید انتقالِ جسم از این مقدار به آن مقدار علیالتدریج باشد. در چنین حالتی گفته میشود که حرکتِ در کمّ اتفاق افتاده است.
این بیانِ حرکتِ در کمّ بود، حالا مصنف مدعی است که این حرکتِ در کمّ انجام میشود، باید استدلال کند بر این ادعایش.
«واستدل على وقوع الحركة بهذا الاعتبار» (هذا الاعتبار یعنی به اعتبار تخلخل و تکاثف) استدلال کرده بر اینکه حرکت به هذا اعتبار (یعنی به اعتبار تخلخل و تکاثف) حاصل میشود، استدلال کرده به دو وجه (یعنی دو مثال زده). یک مثال همان شیشهای است که توضیح داده شد، یک مثال هم که نخواندم بعداً انشاءالله وقتی رسیدم بیان میکنم. اما مثال اول که خوانده شد دیگر احتیاج به خارج گفتن ندارد، توضیحش میدهم، تطبیقش میکنم.
بررسی تفصیلی مثال اول (قاروره) و ردّ شبهه خلأ
«الاول ان القاروره» (وجه اول یعنی مثال اول این است که قاروره یعنی شیشه) «اذا کبت علی الماء» (اگر وارونه روی آب بیفتد)، «فان کان بعد المص» (اگر این شیشه را مک زده باشیم)، «دخلها الماء» (آب در آن داخل میشود). اگر مک نزده باشیم آب داخل نمیشود. وقتی مک میزنیم هوایی از آن خارج میشود، آن هوای باقیمانده منبسط میشود، فضای شیشه را پر میکند، آنوقت آب میتواند داخل بشود که هوای پخش شده را به عقب براند و متکاثف کند. اما اگر ما مک نزده باشیم شیشه را، هوا از اول متکاثف است، هوا از اول پخش نیست، آب را اجازه نمیدهد وارد بشود. اما در صورتی که مک زده باشیم مقداری از هوا بیرون آمده باشد، این آب میرود که جای آن هوای بیرون آمده را پر کند، بدلِ آن هوای بیرون آمده بشود. در صورتی که ما این شیشه را مک نزده باشیم چیزی خارج نشده که آب بخواهد جانشین آن بشود.
«فان كان بعد المص دخلها الماء»؛ آب داخل شیشه میشود، «والا فلا» (یعنی اگر بعد از مص نباشد). مص یعنی مک زدن. اگر بعد از مک زدن نباشد ما شیشه را مک نزنیم و بیندازیم روی آب، فلا، یعنی آب داخل در قاروره نمیشود.
آیا این مربوط به بحث خلأ و ملأ است؟ یعنی چون شیشه در وقتی مک نزدن پر است آب داخلش نمیشود، و در وقتی مک زدن مثلاً خالی شده آب داخل میشود؟ آیا به این جهت است؟
میفرمایند نه. چون چه مک بزنید چه مک نزنید خلأئی نیست. مک نزنید، هوای غلیظ هست. مک بزنید، هوای رقیق هست. در هر دو صورت شیشه کاملاً پرِ هواست. منتها در وقتی مک زدن هوا رقیق است، در وقتی مک نزدن هوا غلیظ است. پس معلوم میشود خلأئی وجود نگرفته که آب در شیشه برود. اینطور نیست که با مک زدن خلأ حاصل میشود و این خلأ را آب پر میکند. و با مک نزدن خلأئی حاصل نیست ملأ است و آب نمیتواند در مَلأ وارد بشود. این نیست. چون چه مک بزنید چه مک نزنید ملأ است خلأ نیست. شیشه پر است، در هر دو صورت شیشه پر است.
پس فرقِ بین مک زدن و مک نزدن در خلأ حاصل شدن نیست، بلکه فرق در این است که در یک حالت هوا متکاثف است دیگر اجازه نمیدهد آب وارد بشود، در یک حالت هوا متخلخل شده اجازه میدهد که آب وارد بشود، هوای متخلخل را به عقب براند و متکاثف کند. خب، پس معلوم میشود که این آب که وارد میشود هوای متخلخل و بزرگ شده را متکاثف و کوچک میکند. بزرگ شدن این جسم که هواست یعنی حرکت در کم کردن، کوچک کردن این جسم هم که هواست یعنی حرکت در کم کردن. منتها یکی حرکت در زیاده است یکی حرکت در نقیصه، هر دو میشود حرکت در کمّ. پس ما حرکت در کمّ را داریم.
پس علتِ ورودِ آب این نیست که خلأئی اتفاق افتاده چون مسلماً خلأ نیست، علت این است که آن هوای درون شیشه متخلخل شده بوده که آب میتواند داخل بشود. اگر آن هوا متخلخل نشده بود آب داخل نمیشد. پس علتِ ورودِ آب خلأ نیست چون خلأ اتفاق نیفتاده، بلکه علت تخلخل است، معلوم میشود تخلخل حاصل شده است. اگر تخلخل حاصل شده پس حرکت در کمّ حاصل است.
«مع ان الخلاء او الملاء فی البابین واحد»؛ بابین یعنی مک و عدم مک. چه مک زده بشود چه مک زده نشود خلأ و ملأ حکمشان یکسان است. اگر خلأ است در هر دو حال خلأ است، اگر ملأ است در هر دو حال ملأ است. و حق این است که در هر دو حال ملأ است در هیچ حالی خلأ نیست.
«فليس ذلک»؛ یعنی اینکه آب داخل شیشه میشود بعد از مک زدن و داخل نمیشود بعد از مک نزدن، این ليس الا... این ذلک را به دو جا برگرداندم:
۱. داخل شدن آب بعد از مک زدن،
۲. داخل نشدن آب بدون مک زدن.
ذلک اشاره به هر دو دارد. اینکه میبینید آب بعد از مک زدن داخل میشود ولی قبل از مک زدن داخل نمیشود «ليس الا لان الهواء المحتقن»؛ یعنی هوایی که حبس شده داخل قاروره، هوایی که داخل شیشه است حبس شده در داخل شیشه «له مقدارٌ طبیعی». یک مقدار طبیعی دارد نه متخلخل است نه متکاثف.
« بسبب المص يخرج شىء من الهواء». یک مقداری از آن هوا به سبب مک زدن بیرون میآید. وقتی بیرون آمد باقی به خاطر اینکه خلأ اتفاق نیفتد سطح شیشه را پر میکند. این باقیمانده دیگر از حالت طبیعی بیرون میآید، دیگر هوای طبیعی نیست بلکه هوای متخلخل شده است، هوای اضافه حجم پیدا کرده است.
« بسبب المص» خارج میشود مقداری از هوا از این شیشه، آنوقت «فيكتسب الباقى»؛ باقیمانده هوا در شیشه به خاطر اینکه خلأ پیش نیاید کسب میکند مقداری را که اکثر است. و این مقدار غیرطبیعی است. چون مقدار اولی مقدار طبیعی بود، حالا این مقدار که پخش میشود میشود غیرطبیعی، چون یک خرده رقیق شده، حالت طبیعی دیگر ندارد.
«لضرورة الخلاء» یعنی لامِتناعِ الخلاء، چون خلأ واجب است که نباشد. چون واجب است که خلأ نباشد آن هوای باقیمانده در شیشه يکتسب مقداراً اکثر را، یعنی مقدارش بیشتر میشود. مقدارش بیشتر میشود یعنی حرکت در کمّ میکند. اما این مقدارِ بیشتر غیرطبیعی است. خب تا اینجا هوا تخلخل پیدا کرد. حالا میخواهیم عمل را ادامه بدهیم که هوا تکاثف پیدا کند.
[سؤال شاگرد:] به دلیلِ این صورتِ هوا رقیق هم میشود؟
استاد: رقیق میشود تنک میشود به تعبیر ما تنک میشود، تنک میشود یعنی متخلخل میشود.
«فاذا كبت»؛ حالا عمل را ادامه میدهیم، اگر به رو انداخته شود وارونه انداخته شود «قاروره على الماء»؛ یعنی به دهانهاش بیندازیم شیشه را در آب، «داخلها الماء»؛ ماء داخل این شیشه میشود. آنوقت هوا هم پس زده میشود یعنی به عقب رانده میشود، «فعاد الهواء الى مقداره الطبيعى». هوا برمیگردد به مقدار طبیعی که قبلاً داشت.
چون یک مقدار شیشه به توسط آب پر میشود، آن مقدار هوایی که ما مک زده بودیم خارج کردیم حالا آب جانشینش شد. این آب که جانشین میشود هوا برمیگردد به سرِ جای اولش. آن هوایی که پخش شده بود در شیشه و فضای شیشه را پر کرده بود حالا برمیگردد در ته شیشه قرار میگیرد.
چرا برمیگردد در ته شیشه قرار میگیرد؟ «لوجود المستخلف عن الهواء»؛ چون خلیفه هوا یعنی جانشین هوا پیدا شده، جانشین آن هوایی که خارج شد بالمس، الخارج بالمس. هوایی که به توسط مک زدن خارج شد حالا جانشین پیدا کرد؛ یعنی آب آمد جای او را پر کرد. اگر جانشین پیدا کرد دیگر لازم نیست هوا وسیع بشود و این فضای شیشه را پر کند. فضای خالی شیشه به توسط آب دارد پر میشود. پس هوا برمیگردد به حالت طبیعی و در واقع متکاثف میشود.
یا متکاثف میشود یا برمیگردد به حالت طبیعی، البته به حالت طبیعی برمیگردد تکاثف منحالا پیدا نمیکند، اگرچه نسبت به تخلخلی که پیدا کرده بود تکاثف پیدا میکند. نسبت به آن وضع اولی تکاثف پیدا نمیکند چون برمیگردد دوباره به وضع اولش که وضع طبیعی بود. اما نسبت به این وضع دومی که تخلخل بود تکاثف پیدا میکند. این دیگر تخلخل را از دست میدهد فشردهتر میشود.
این مثال اول بود که در مثال اول توجه کردید تخلخل و تکاثف اتفاق افتاد و تخلخل و تکاثف عبارت شد از ازدیاد در حجم یا انتقاص در حجم؛ که ازدیاد در حجم و انتقاص در حجم هر دو حرکت در کمیت بودند، یکی حرکت در زیادت یکی حرکت در نقیصه؛ هر دو حرکت در کمّ بود. پس ما حرکت در کمّ را داریم.
بررسی تفصیلی مثال دوم (تصدع آنیه عند الغلیان)
مثال بعدی میزنیم. مثال بعدی این است که شیشهای را یا ظرفی را، البته ایشان دیگر در این مثال دوم نمیگوید شیشه میگوید آنیه، یعنی هر ظرفی شد. منتها ظرفی باید باشد که بتواند بشکند. مثلاً مثل همان شیشه. شیشه را پرِ پر از آب میکنیم به طوری که هیچ سرش خالی نباشد. لببهلب بشود بعد درِ آن را سفت میبندیم. خب آب الان در فضای شیشه موجود است هیچی هم اضافه ندارد. بعد این آب را میگذاریم در آتشی یا در آبِ گرمی. آن آبِ درون شیشه گرم میشود، گرم که شد شیشه منفجر میشود. چرا منفجر شده؟ چون آن آبِ درون منبسط شده است.
و شیشه در اثر اینکه آب پر بوده جا نداشته که این انبساط را قبول کند. یعنی شیشه به وسیله آب اول کاملاً پر شده بود، هیچ جایی خالی نداشته است. حالا که این آب را حرارت میدهیم منبسط میشود یعنی متخلخل میشود یعنی اضافه حجم پیدا میکند. چون فضایی در شیشه نیست که این اضافه حجم در آن فضا وارد بشود، این اضافه حجم فشار به شیشه میآورد فشار میآورد و شیشه را میشکند.
معلوم میشود تخلخل پیدا کرده است. تخلخل پیدا کرده که شیشه را شکانده است. اگر آب کم میشد یا به همان حالت طبیعی میبود شیشه دست نمیخورد. این آب وسیع شده، جای بیشتری را میخواسته، جای بیشتری هم وجود نداشته شیشه را شکانده است. خب پس توجه کردید که پس در این مثال هم تکاثف اتفاق افتاد، بدون اینکه جسمی ضمیمه بشود به این آبِ موجود در شیشه خودِ آب بزرگتر شد، یعنی حرکت در کم کرد حرکت در مقدار کرد. این هم یک نمونه دیگر برای بیان حرکت در کمّ. منتها نمونهای که از تخلخل و تکاثف استفاده میکند، نه از نموّ و ذبول که بحث بعدی ماست.
«الثانى»؛ یعنی وجه دوم این است که آنيه یعنی ظرف هر ظرفی که بتواند منفجر بشود، «اذا ملئت ماءً» وقتی از آب پر بشود و «سدّ رأسها سدّاً محکماً»، سرِ شیشه هم ببندیم محکم ببندیم، نه اینکه شل ببندیم. آنوقت «و غُليت بالنار»؛ جوشانده بشود این آبِ درون شیشه به توسط آتش. یعنی آبِ درون شیشه را جوش بیاوریم. میبینیم که «فإنها تنشق»؛ یعنی آن آنیه میشکافد. تنشق یعنی میشکافد، میشکند.
«وليس ذلك»؛ خب شما نگویید که اجزای آتش داخل شدند و آبِ موجود در شیشه اضافه حجم پیدا کرد بر اثر ضمیمه شدنِ اجزای آتش. آخر ممکن است کسی بگوید اجزای آتش داخل شیشه شدند آنوقت اجزای آتش جا میخواستند آب همان جای قبلیاش را داشت، اضافه حجم پیدا نکرده بود ولی اجزای آتش وارد شدند جا میخواستند جا نبود شیشه شکست.
ممکن است کسی اینطور بگوید، ایشان میگویند نه شیشه کاملاً منافذش بسته است آتش از کجا میخواهد وارد بشود؟ آتش وارد نمیشود، آن آبِ درون شیشه بر اثر آتش غلیان پیدا میکند جوشش پیدا میکند و انبساطِ حجم پیدا میکند، نه ضمیمه شده باشد آتشی به آبی تا جسمی به جسمی ضمیمه بشود و بگویید حرکت در کمّ نیست. بلکه بدون اینکه جسمی ضمیمه بشود این آب اضافه حجم پیدا کرده، یعنی در مقدارش حرکت کرده یعنی در کمّش حرکت کرده است.
توجه میکنید؟ میخواهد ثابت کند که اضافه حجم به خاطر ضمیمه شدن جسمی به جسمی نیست. یعنی اینطور نیست که جسمِ آتش رفته باشد در شیشه و با آب ضمیمه شده باشد تا آب اضافه حجم پیدا کرده باشد، بلکه اینطور است که آب بدون اینکه جسمی به آن ضمیمه بشود اضافه حجم پیدا کرده و این در واقع حرکت کردن در مقدار است. و مقدار هم کمّ است پس حرکت در کمّ اتفاق افتاده است.
«ولیس ذلک» یعنی این اضافه، این شکافته شدنِ شیشه یعنی در واقع اضافه حجم پیدا کردنِ آب به خاطر این نیست که داخل شده اجزاء نار در شیشه، به خاطر این نیست. چون واضح است که اجزای نار نمیتوانند در شیشه بروند.
«لعدم ثقبٍ فی الانیه»؛ چون شکافی در شیشه نیست شکافی در آن ظرف نیست که اجزای آتش از آن شکاف بخواهند خودشان را وارد کنند و ضمیمه بشوند به آب.
«لعدم ثقبٍ فی الانیه»؛ چون شکافی سوراخی در آنیه نیست.
«فبقى»؛ پس باقی ماند این مطلب که ذلک یعنی اضافه شدنِ حجمِ آب، یعنی بزرگ شدنِ حجمِ آب و شکستنِ شیشه، به خاطر زیاده مقدار آن چیزی است که در این قاروره بوده؛ یعنی آبی که در این قاروره بوده است. به خاطر اینکه آن آبی که در این قاروره بوده زیاده پیدا کرده یعنی زیاده در حجم پیدا کرده یعنی حرکت در کمّ کرده است. پس معلوم میشود حرکت در کمّ وجود دارد.
توجه کردید این دو تا مثال بود، هر دو مثال هم از تخلخل و تکاثف استفاده کرده بود و بیان کرده بود که چون تخلخل و تکاثف حقیقی است پس جسم در مقدارش حرکت کرده نه اینکه مادهای به آن اضافه شده باشد یا مادهای از آن کم بشود، فقط در مقدار حرکت کرده رو به زیاده یا در مقدار حرکت کرده رو به نقیصه و مقدار هم کمّ است پس حرکت در کمّ اتفاق افتاده است.
مرحوم علامه میفرماید «و عندی فی هذین الوجهین نظر»؛ من در هر دو دلیل نظر دارم، ولو این دلیلها ظنی افاده میکنند به اینکه حرکت در کمّ اتفاق افتاده ولی نمیتوانند افاده یقین کنند چون احتمالِ خلافش هم داریم. احتمالِ خلاف چیست؟ شیخ اشراق در حکمتالاشراق در مقاله سوم از مقالاتِ منطق همین بحث را مطرح کرده و اشکال کرده است. شاید اشکالِ مرحوم علامه همان اشکالاتِ شیخ اشراق باشد، شاید هم چیزی دیگر باشد. علیایحال مسئله پیشِ همه ثابت نیست، بعضیها در آن اشکال دارند، از جمله شیخ اشراق که مراجعه میکنید تصریح به اشکال دارد، همین مطالب را میگوید و میگوید اینها درست نیست.
قال: «و حركة اجزاء المقتضى في جميع الاقطار على التناسب»[2] .
این وجه دوم از دو وجهی است که حرکتِ در کمّ را افاده میکند. منتها قبل از اینکه من وجه دوم را بخوانیم آن متن قبلی یک قسمتش باقی ماند آن را هم اشاره کنم. داشتیم «و تصدع الانیه عند الغليان»؛ تصدع یعنی شکافتن. عطف بر دخول است.
لدخول الماء القاروره و لتصدع الانیه عند الغلیان. یعنی آنیه و آن ظرفی که پر از آب کردیم عند الغلیان یعنی وقتی جوش میآید میشکافد، میشکند. این شکستن دلیل بر این است که این آبِ درون این شیشه اضافه حجم پیدا کرده، اضافه حجم یعنی حرکت در کمّ کرده است.
اثبات حرکت در کمّ از طریق نموّ و ذبول و تفاوت آنها با سمن و هزال
خب هر دو مثال در عبارتِ خواجه تبیین شد در عبارتِ علامه هم تبیین شد. هر دو مثال اثبات کردند حرکتِ در کمّ را، منتها با توجه به تخلخل و تکاثف. حالا میخواهیم حرکتِ در کمّ را ثابت کنیم با توجه به نموّ و ذبول.
در نموّ جسم رشد میکند. رشد کردن یعنی اضافه حجم پیدا کردن. اضافه حجم پیدا کردن یعنی حرکتِ در کمّ کردن به سمتِ زیاده. گاهی هم ذبول اتفاق میافتد. ذبول مقابل رشد است، و جسم کاسته میشود؛ یعنی حجمش کم میشود. و این هم حرکت در کمّ است منتها حرکت به سمتِ نقیصه.
نموّ را خواجه توضیح میدهد، علامه هم توضیح میدهد و بعد فرقِ بین نموّ و سمن را بیان میکند. سمن یعنی چاقی. رشد غیر از چاقی است. وقتی بدن رشد میکند غیر از این است که چاق میشود. همچنین ذبول غیر از هزال است. هزال یعنی لاغری. ذبول مقابل رشد است. باید فرقِ بین نموّ و سمن را از یک طرف، فرقِ بین ذبول و هزال را از طرفِ دیگر بیان کنیم. منتها فرقِ بین ذبول و هزال را دیگر بیان نمیکنیم، همان فرقِ بین نموّ و سمن را که بیان میکنیم فرقِ بین ذبول و هزال هم روشن میشود.
اما اصلِ نموّ را تعریف کنیم بعد به فرقش با سمن بپردازیم. میفرماید که وقتی که حیوانی غذا میخورد، یا نباتی و درختی غذایی جذب میکند، آن غذا جسمی است مغایر با این بدن، غیر از بدن است. وارد بدن میشود و بدن را به رشد میآورد. یعنی بدن اضافه میشود، حجمش اضافه میشود. درست است جسمی به جسمی ضمیمه شد، ولی بالاخره الان حجمِ جسم اضافه شد و اضافه شدنِ حجم یعنی حرکتِ در کمّ. پس حرکتِ در کمّ داریم.
توجه کنید هر نوع ضمیمه شدنِ جسمی به جسمی رشد نیست. اینطور نیست که غذا به جسم بچسبد و رشد برای جسم حاصل بشود. بلکه باید غذا در اجزای بدن وارد بشود، در جزءجزءِ بدن باید وارد بشود. اولاً باید شبیه به بدن بشود؛ یعنی غذا باید تبدیل بشود به گوشت، برود در اجزای گوشت. تبدیل بشود به پوست، برود در اجزای پوست. تبدیل بشود به استخوان، برود در اجزای استخوان. اولاً باید غذا شبیه مغتذی بشود، یعنی شبیه آن قسمتی که میخواهد غذا بگیرد. بعد که شبیه شد باید نفوذ کند در آن اصل، در آن قسمتِ اصلی بدن باید نفوذ کند. صرف اینکه بچسبد به یک طرفش کافی نیست؛ باید نفوذ کند، این میشود نموّ.
این یک توضیح مختصری بود برای نموّ. ولی مفصلاً باید توضیح داده بشود و ضمناً فرقش با سمن معلوم بشود. غذا میآید کنار این جسمِ مغتذی (یعنی غذاگیر، جسمی که غذا میخواهد بگیرد)، در حالی که شبیه این جسم مقتذی شده است. میآید در جسمِ مغتذی منافذی را ایجاد میکند (مغتذی با ذال استها، یعنی غذاگیر، نه مقتضی با ضاد. یعنی غذاخور، آن جسمی که میخواهد غذا را بخورد و بزرگ بشود و رشد کند).
این غذا در حالی که تبدیل شده به گوشت مثلاً، میآید در جسمی که از سنخ گوشت است منافذ ایجاد میکند، بعد خودش را در این منافذ داخل میکند. وقتی در منافذ داخل کرد این قسمتِ اصلیِ گوشت که از اول در بدن بود داخلش پر میشود. وقتی داخل پر شد این ناچار است که پس بزند، یعنی این قسمتِ اصلی باید در عرض وسیع بشود، در طول وسیع بشود، در عمق وسیع بشود. چون این غذای جدید که میخواهد وارد بشود از طول و عرض و عمق وارد این قسمتِ اصلی بدن میشود. از هر سه بُعد وارد میشود، پس جسم را از هر سه بُعد وسیع میکند و این میشود نموّ.
پس نموّ عبارت است از اینکه جسم در اقطارِ ثلاثهاش یعنی در طول و عرض و عمق به تناسب بزرگ بشود. به تناسب بزرگ بشود، تناسب هم مهم است. ممکن است یک جایی جسم ورم کند. این ورم کردن به معنای رشد کردن نیست. چون ورم کردن یعنی از یک طرف این جسم اضافه میشود، از سه طرف اضافه نمیشود. از یک طرف باد میکند، مثلاً از طرف طولی یا طرف عرض یا طرف عمق.
نموّ این است که از هر سه طرف، آن هم با تناسب اضافه بشود. پس توجه میکنید در نموّ شرط میشود اضافه شدن از هر سه طرف، آن هم اینکه اضافه شدن علیتناسب باشد، نه اینکه طول شخص خیلی زیاد بشود عرضش کم بشود. این که رشد نمیشود، یک نوع مریضی است، این را رشد نمیگویند. یا مثلاً عرضش خیلی زیاد بشود طولش کم زیاد بشود یا عمقش. بیتناسب بیقواره رشد بکنی رشد نیست، یک نوع مریضی است. رشد این است که جسم در اقطار ثلاثه با تناسب زیاد میشود. زیاد شدن در اقطار ثلاثه یعنی حرکت کردن در کمّ. پس حرکت در کمّ داریم.
ضمناً فرقِ نموّ با چاقی معلوم شد. چاقی این است که گوشت کنار گوشت بچسبد. لازم نیست این گوشت را دارای منافذ کند و خودش وارد آن منافذ بشود و این گوشتِ مورد فیه را از هر سه طرف اضافه کند. این لازم نیست.
مثلاً پیرمرد میبینید چاق میشود. پیرمرد گوشتش سفت شده، غذا نمیتواند در این گوشتِ سفت شده منافذ ایجاد کند تا در این گوشت سفت شده وارد بشود. چهکار میکند؟ غذا میآید کنار این گوشتِ سفت شده میچسبد و جسم را چاق میکند. نفوذ نمیکند، این جسم اصلی را که بدنه است از هر سه طرف بالا نمیبرد، بلکه از یک طرف اضافهاش میکند، شاید هم از دو طرف اضافهاش کند؛ تازه اضافه کردنش هم علیسبیل تناسب نیست. ممکن است به تناسب اضافه نکند، به هفتبند هم همینطور است، به تناسب اضافه نمیکند، این میشود چاقی.
پس چاقی در سن پیری اتفاق میافتد، آن سنی که دیگر نموّ تمام شده، نموّ نیست، سن سنِ رشد نیست؛ انسان دیگر رشد نمیکند ولی چاق میشود. پس معلوم میشود رشد با چاقی فرق دارد که این انسان رشد نمیکند ولی چاق میشود. اگر رشد با چاقی یکی بود که نمیشد گفت رشد نیست چاقی هست، یا هر دو بودند یا هر دو نبودند. یکی هست یکی نیست دلیل بر این است که این دو تا فرق میکنند. الان سنِ نموّ نیست، نموّ حاصل نمیشود ولی چاقی حاصل میشود.
یا در یک سنی میبینید نموّ حاصل میشود چاقی حاصل نمیشود، در آن وقتی که سن رشد است گاهی نموّ حاصل میشود چاقی حاصل نمیشود. در سن پیری نموّ حاصل نمیشود چاقی حاصل میشود، در سن رشد نموّ حاصل میشود چاقی حاصل نمیشود. بالاخره یکی حاصل میشود یکی حاصل نمیشود؛ این نشان میدهد که این دو تا با هم فرق دارند. پس چاقی با نموّ فرق دارد.
سوال: چاقی مخصوص پیری...
پاسخ: نه، چاقی مخصوص پیری نیست. اگر در حین رشد چاقی هم باشد ما نمیتوانیم بیان کنیم که این رشد با چاقی فرق دارد. چون هر دو حاصل شدند؛ هر دو حاصل شدند چاقی حاصل شده است. میرویم جایی که رشد نیست چاقی هست، یعنی آن زمانِ پیری. و الا در زمانِ جوانی هم چاقی ممکن است بیاید. ما در آن چاقی را نمیتوانیم استدلال کنیم، چون هم نموّ حاصل شده هم چاقی حاصل شده است؛ ممکن است یک نفر بگوید چاقی با نموّ یکی است، هر دو با هم حاصل شدند دیگر ممکن است بگوید این دو تا با هم یکی است. ما میرویم جایی که نموّ نباشد چاقی باشد، یعنی زمانِ پیری. بحث را آنجا میبریم. نه چاقی منحصراً مخصوص زمان پیری است، آن چاقی زمان پیری به دردِ استدلالِ ما میخورد. لذا ما میرویم سراغِ آن زمان، میگوییم نموّ تمام شده دیگر سن سن رشد نیست، جسم رشد نمیکند (یک سنی در یک سنی رشد متوقف میشود). میگوییم سن سن رشد نیست، رشد توقف کرده، ولی در عین حال این آدمی که رشدش توقف کرده چاق شده است. معلوم میشود چاقی هست نموّ نیست. اینجایی که چاقی هست نموّ نیست به دردِ ما میخورد، روشن میکند که چاقی با نموّ فرق میکند. یا آن جای دیگر که نموّ هست چاقی نیست، آن هم روشن میکند که چاقی با نموّ فرق میکند. ما داریم جایی را مثال میزنیم که به دردمان بخورد، والا چاقی هم در زمان جوانی اتفاق میافتد هم در زمان پیری اتفاق میافتد، منتها آن چاقی که در زمان رشد اتفاق میافتد به دردِ ما نمیخورد، نمیتواند مقصودِ ما را اثبات کند، چون نمیتوانیم فرق بگذاریم بین چاقی و رشد در آن سن. اما در سن پیری چرا، میتوانیم فرق بگذاریم بین رشد و چاقی؛ بگوییم این پیرمرد رشد نکرد ولی چاق شد.
همین بیان را برای فرقِ بین ذبول و هزال هم میگوییم اگرچه مرحوم علامه اشاره نکرده است. در ذبول که مقابل رشد است، باید چیزی از این جسم بیرون کشیده بشود در اقطار ثلاثه، آن هم به تناسب. اما در هزال نه؛ در هزال جسمی از این جسم اصلی بیرون میکشیم بدون تناسب، بدون اینکه در اقطار ثلاثه باشد یا بدون اینکه تناسب داشته باشد. پس توجه کردید؛ هم نموّ معنا شد، هم ذبول معنا شد، هم فرقِ نموّ با سمن و فرقِ ذبول با هزال معلوم شد، هم معلوم شد که در رشد یا در ذبول حرکتِ در کمّ، حالا یا به سمت زیاده یا به سمت نقیصه اتفاق میافتد و از اینجا نتیجه گرفته شد که حرکتِ در کمّ را داریم. این هم بیانِ دومِ خواجه بود برای اثباتِ حرکتِ در کمّ با استفاده از نموّ و ذبول.
تطبیق عبارت ماتن و شارح در تبیین نموّ و ذبول
قال: «و حرکة الاجزاء المغتذى»؛ «المغتذى» عطف بر «دخول» است. عبارتِ قبلی خواجه این بود: «ففى الکم باعتبارين؛
۱. لدخول الماء،
۲. لحركة الاجزاء».
لام را حذف کرده، «حركة» را بر «دخول» عطف گرفته است.
لحركة اجزاء المغتذى؛ مغتذی یعنی جسم غذاخور، جسم غذاگیر. اجزای مختذی حرکت میکند بر اثر فشارِ غذا. غذا وارد میشود در این اجزای مغتذی، اجزای مغتذی باید جا بدهند به غذا، لذا جابهجا میشوند؛ یعنی در طول وسیع میشوند، در عرض وسیع میشوند، در عمق وسیع میشوند. حرکت میکند اجزای مغتذی در تمام اقطار ثلاثه، اما حرکتِ «على التناسب»؛ یعنی متناسب زیاد میشود، نه اینکه در طرف طول خیلی زیاد بشود در طرف عرض یا عمق کم بشود، که این یک انسانی بیقواره درست میکند.
«اقول هذا هو الاعتبار الثانى»؛ آن که در متنِ قبل گفته شد اعتبار اول بود که حرکتِ در کمّ را با استفاده از تخلخل و تکاثف اثبات میکرد. این اعتبار ثانی است که حرکتِ در کمّ را با استفاده از نموّ و ذبول اثبات میکند.
«و هو الحركت فى الکم باعتبار النموّ». اعتبار ثانی حرکتِ در کمّ است به اعتبار نموّ، نه حرکتِ در کمّ به اعتبارِ تخلخل [و تکاثف]. فقط نموّ را مطرح کرده دیگر ذبول را نه.
«واعلم». این «واعلم» میخواهد بیان کند نموّ را، که نموّ چیست، و در ضمن فرقِ بین نموّ و سمن را هم میخواهد بگوید. واعلم که نامی، جسمی که رشد میکند یا انسانی که رشد میکند، «يزداد جسمه»؛ جسمش اضافه میشود، بدنش اضافه میشود. به چه سبب اضافه میشود؟ «بسبب اتصال جسمٍ آخر»؛ چون جسمِ دیگری به آن جسمِ اولی اضافه میشود. جسمِ دیگر همان غذاست. جسمِ دیگر غذاست که تبدیل به گوشت و پوست و استخوان و امثال ذلک شده، آن جسمِ دیگر ضمیمه میشود به جسمِ اصلی که بدنِ انسان بود یا بدن حیوان بود یا تنه درخت بود.
«وتلك الزيادة ليست مطلقا»؛ این زیاده زیاده مطلق نیست چون زیاده مطلق در چاقی هم انجام میشود. ما زیادهای میخواهیم که رشد درست کند نه چاقی درست کند، نه ورم درست کند. این باید فقط رشد درست کند. پس تلك الزيادة ليست مطلقا؛ این زیاده هر جور شد نیست، هر جور شد نیست؛ بلکه زمانی است که داخل شود در اجزای مزیدٌعلیه.
«داخلت اجزاء مزيدٌعليه» را، یعنی داخلِ اجزای مزیدٌعلیه بشود. مزیدٌعلیه همان جسمِ اصلی است، یعنی همان بدن است. غذا باید داخلِ در آن اجزا بشود، داخلِ در اجزای مزیدٌعلیه بشود «و تشبهت به»؛ شباهت به آن اجزای مزیدٌعلیه هم داشته باشد. اگر جزء مزیدٌعلیه گوشت است این غذا باید تبدیل به گوشت شده باشد، اگر جزء مزیدٌعلیه پوست است این غذا باید تبدیل به پوست شده باشد و هکذا.
خب، «فضدُّ هذه الحاله الذبول»؛ ضدِ این حالتی که ما اسمش را نموّ گذاشتیم، ضدش میشود ذبول. مقابلش میشود ذبول. پس ما اگر در نموّ حرکتِ به سمتِ حرکتِ در کمّ به سمتِ زیاده را درست کردیم، در ذبول حرکتِ در کمّ به سمتِ نقیصه درست میشود. از هر دو میتوانند حرکتِ در کمّ را برای ما اثبات کنند.
خب. «اذ قد يشتبه هذا بالسمن»؛ میخواهد شروع کند به بیانِ فرقِ بین نموّ و سمن. گاهی اشتباه میشود هذا یعنی نموّ که تعریفش کردیم به سمن یعنی چاقی.
«والفرق بينهما». حالا بینشان فرق هست. فرق این است که «الواقفه فى النمو»؛ یعنی انسان که رشدش متوقف شده، واقفه در نموّ است یعنی در نموّش توقف کرده، دیگر نموّ نمیکند، دیگر رشد نمیکند، سنِ رشدش تمام شده است؛ «قد یسمن»؛ چاق میشود. نموّ ندارد اما چاقی دارد. پس معلوم میشود چاقی با نموّ فرق میکند؛ چون نموّ را نفی کردیم چاقی را اثبات کردیم. معلوم میشود این دو تا با هم فرق دارند.
کما اینکه «متزايد فى النمو»؛ یعنی انسانی که دارد اضافه رشد پیدا میکند، در رشدش دارد اضافه میشود، «قد يهزل»؛ گاهی لاغر میشود. رشدش دارد اضافه میشود ولی لاغر میشود. مثلاً بچهای را متوجه میشوید که این در سن رشد است، دارد رشد میکند اما گاهی همین بچه میشود لاغر. پس معلوم میشود که هزال با ذبول فرق دارد. هزال با نموّ فرق دارد. سمن هم با نموّ فرق دارد، خلاصه این چهار تا به هم فرق دارند.
«وذلک»؛ وذلک چرا نموّ با چاقی فرق دارد؟ یا چرا شخصی که در نموّ توقف کرده چاق میشود؟ به عبارتِ بهتر همان که اول بیان کردم، چه فرقی بین نموّ و چاقی؟ ایشان همان که بیان کردم میگوید. میگوید در نموّ منافذی در آن قسمتِ اصلی که جزءِ بدن بوده ایجاد میشود و غذا داخلِ آن منافذ میشود. وقتی داخلِ منافذ شد آن قسمتِ اصلی باید جا باز کند، جا باز کند یعنی هم از طرفِ عرض وسیع بشود، هم از طرفِ طول وسیع بشود، هم از طرفِ عمق وسیع بشود. از هر سه طرف هم باید به تناسب وسیع بشود. این میشود رشد. اما چاقی این نیست. چاقی این است که جسمی به جسمی بچسبد. به هر نحوی شد. دیگر نفوذ لازم نیست به دلیل اینکه شخصی که پیر شده اعضایش سفت شده و دیگر نمیشود در آن منفذ ایجاد کرد، نمیشود این غذا نفوذ کند در آن جسمِ سفت شده، بلکه کنار این جسمِ سفت شده میچسبد و جسم را چاق میکند.
«وذلک لأن الزيادة»؛ زیاده اگر احداث کند منافذ را در اصل؛ اصل یعنی همان جسمِ اصلی که غذا میخواهد واردش بشود، یعنی آن قسمتِ اصلیِ بدن. اگر زیاده احداث کرد منافذ را در آن اصل «و دخلت فيها»؛ و داخل شد در آن منافذ، «و تشبهت بطبيعة الاصل»؛ بعد که داخل شد شبیه به طبیعتِ اصلش شد، یعنی اصل اگر گوشت بود این غذا هم شد گوشت، اگر پوست بود این غذا هم شد پوست.
«و اندفعت اجزاء الاصل»؛ اجزای اصل هم مندفع شدند، مندفع شدن یعنی پس رفتن، یعنی جا باز کردن، یعنی عریضتر شدن، طویلتر شدن، عمیقتر شدن.
«واندفعت اجزاء الاصل الی جمیع الاقطار، اندفعت على نسبةٍ واحدة»؛ این متعلق به اندفعت است. اندفعت على نسبةٍ واحدة. در تمام اقطارِ ثلاثه آن اجزای اصلی به نسبتِ واحده مندفع شدند و اضافه شدند.
«على نسبةٍ واحدة فى نوعه»؛ در نوعِ این اصل على نسبتِ واحده وارد شدند و این اصل هم اجزایش مندفع شدند. «فذاک هو النمو». این وضعی که اتفاق میافتد اسمش نموّ است.
«و الشيخ الهرم»؛ پیرمردِ خیلی پیرمرد.
«قد يسمن»؛ گاهی چاق میشود، زیرا اجزای اصلیهاش «قد جفت»؛ یعنی خشک شده، «صلبت»، سفت شده، «فلا يقبل مغتذى»؛ آن غذاگیر نمیتواند این عضو را متفرق کند. البته در اینجا مراد از مقتذی همان جسمی است که میخواهد غذا به حساب بیاید. نمیتواند آن اجزای اصلی را متفرق کند و در آن اجزای اصلی نفوذ کند، چون اجزای اصلی سفت شدهاند.
«فلا تتحرک اجزاء اصلیه» این پیرمرد، «لا تتحرك الی الزيادة»؛ به سمتِ زیاده حرکت نمیکند اجزای اصلی، چون سفت شده است. «فلا یكون نامياً»؛ نامی دیگر نیست، این پیرمرد را نمیگویند رشد کرد. بلکه فقط میگویند چاق شد.
«و ان تحرک لحمه الی الزياده»؛ بله، گوشتش به سمتِ زیاده رفته، ولی اینطور نیست که این زیاده نفوذ کرده باشد در گوشت، بلکه ضمیمه شده به یک کنارِ گوشت، به یکی از کنارهای گوشت. «فيكون ذلک فى الحقيقه نموّاً فى اللحم، لا نموّاً فى البدن»؛ ذلک یعنی چاقی. چاقی در حقیقت نموّ است در لحم است نه نموّ است در بدن. بدن اگر بخواهد نموّ کند باید رشدش آنطوری باشد که گفتیم.
«لکن مسمى باسم النمو»، حركت اجزاء اصلیه است؛ اعضای اصلیهای که بدن را تشکیل میدهند با آمدنِ غذا حرکت میکنند، این میشود نموّ. این مسمی به اسمِ نموّ است این وضع. و این نموّ یعنی حرکتِ در کمّ، حرکتِ در مقدار است. پس ما نموّ را داریم یعنی حرکتِ در مقدار را داریم.
خب، این مطلب را توضیح دادیم. روشن شد که حرکتِ در کمّ هم با توجه به نموّ داریم. مطلب توضیح داده شد روشن شد. دو تا مطلب را من در اینجا بیان کنم.
دو نکته تکمیلی: تناسب در انواع ابدان و مراتب هضم غذا
یکی «على نسبةٍ واحدة فى نوعه» را بیان کنم، گفتم توضیحِ کامل ندادم. ضمیرِ نوعه برمیگردد به آن اصل.
على نسبةٍ واحدة فى نوعه، یعنی فی نوعِ آن بدن. یک بدن بدنِ انسان است، نوعِ نوعِ انسانی دارد؛ این یک نوع اضافه حجم دارد. یک بدن بدنِ درختِ کاج است، این یک نوع دیگر اضافه حجم دارد. درختِ کاج در اقطارِ ثلاثه اگر بخواهد به تناسب اضافه بشود باید به طولش بیشتر اضافه بشود تا به عرضش، برخلافِ درختِ چنار؛ درختِ چنار به عرضش بیش از طولش اضافه میشود (گاهی البته). بدنِ انسان مثلاً گاهی باید به طولش بیشتر اضافه بشود تا به عرضش، نباید به هر سه مساوی اضافه بشود. بالاخره تناسب مربوط به آن نوعی است که این بدن دارد. این نوعِ بدن اضافه حجمش باید متناسب باشد به تناسبی که با همین نوع سازگار است. آن نوعِ دیگر باید اضافه حجمش متناسب باشد به تناسبی که با همان نوعِ دیگر سازگار است. توجه میکنید انواعِ ابدان فرق میکنند؛ لذا این اضافهای که على سبيل التناسب حاصل میشود در همه جا یکسان نیست. این نسبتِ واحده در همه جا یکسان نیست، نسبتِ واحده بستگی دارد به نوعِ بدنی که دارد اضافه میشود. پس على نسبةٍ واحدة فى نوعه؛ نوعه ضمیرش به آن اصل برمیگردد. در نوعی که آن اصل دارد باید اضافه به اقطارِ ثلاثه حاصل شود على نسبتِ واحده، على نسبتِ واحدهای که مربوط به این نوع است. و على نسبتِ واحدهای که مربوط به نوعِ دیگر است. هر نوعی نسبتِ مناسبِ خودش را میطلبد. انشاءالله روشن شده دیگر توضیحِ بیش از این شاید لازم نباشد. این یک مطلب.
یک مطلبِ دیگر اینکه عبارتِ مرحوم علامه را توجه کنید: «لأن الزيادة اذا احدثت المنافذ فی الاصل و دخلت فیها و تشبهت بطبیعة الاصل». ترتیب را نگاه کنید؛ اول این غذا منافذ میسازد در اصل، بعداً داخلِ در این منافذ میشود، آخرسر شبیه به اصل میشود. بیانی که من داشتم دقیق نبود، که روشن کند کی تشبه حاصل میشود. گفتم تشبه باید باشد، اما حالا بعداً تشبه حاصل میشود بعد از نفوذ یا قبل از نفوذ تشبه حاصل میشود، خیلی این را من باز نکردم مطلب را. ولی توجه کنید همانطور که مرحوم علامه میگوید تشبه بعداً حاصل میشود.
دقت کنید نحوه غذا چهجوری است. غذا به توسطِ قوه جاذبه از معده به سمتِ عضوِ غذاگیر جذب میشود. عضوِ غذاگیر حالا دست باشد، پا باشد، هر جا باشد، غذا را از درونِ معده جذب میکند به وسیله قوه جاذبهای که در تمامِ اعضای بدن موجود است. بعد به وسیله قوه ماسکه این غذا چسبانده میشود به عضوِ غذاگیر و به قول ایشان نافذ میشود در عضوِ غذاگیر. بعد به توسطِ قوه هاضمه این غذا تبدیل میشود و شبیه میشود به عضوِ غذاگیر؛ اینجا شبیه میشود به عضوِ غذاگیر بعد از نفوذ، بعد از جذب و بعد از نفوذ شبیه میشود. بعد هم به وسیله قوه دافعه اضافههای غذا دفع میشود از بدن. چهار تا کارِ برای وقتی غذا گرفتن انجام میشود؛ یکی جذب است، یکی امساک است، یکی هضم است، یکی دفع است. جذب میکند غذا را عضوِ غذاگیر از معده به سمتِ خودش. بعد امساک میکند، الصاق میکند یعنی به قولِ ایشان در آن منافذ وارد میکند غذا را که نگه میدارد غذا را در آن منافذ. بعد قوه هاضمه غذای وارد شده در این منافذ را تبدیل میکند به و شبیه عضوِ غذاگیر قرار میدهد. بعد اضافه غذا دفع میشود.
توجه میکنید که شبیه شدنِ غذا به عضوِ غذاگیر بعد از ورودِ در منافذ است، همانطور که از کلامِ مرحوم علامه درمیآید: «لأن الزيادة اذا احدثت المنافذ»، اول منافذ ایجاد میکند، بعد «دخلت فيها»، آخرسر «تشبهت بطبيعة الاصل». بعد از اینکه داخل در منافذ شد شبیه میشود. قانونی که در تغذیه هست اینطور میگوید که شباهت بعد از دخولِ در منافذ است.
من این را توضیح نداده بودم و خواستم عبارت تمام بشود برگردم توضیح بدهم. هم فی نوعه توضیح داده شد، هم اینکه تشبهت بعد از دخلت ذکر شده توضیح داده شد. مطلب تمام شد، جزئیاتش هم تا حدی که لازم بود گفته شد. پس نتیجه گرفتیم که حرکتِ در کمّ داریم. یکی با توجه به تخلخل و تکاثفی که در جسم اتفاق میافتد، یکی با توجه به نموّ و ذبولی که در جسم اتفاق میافتد. هر دو شاهدند بر اینکه حرکتِ در کمّ وجود دارد.
این حرکتِ در کمّ بود که بحث شد، از متنِ بعدی حرکتِ در کیف است که انشاءالله در جلسه آینده شروع خواهد شد.