90/05/25
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف /امتناع اتحاد محرک و متحرک (علت فاعلی و قابلی)
موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف /امتناع اتحاد محرک و متحرک (علت فاعلی و قابلی)
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مقدمه: امتناع اتحاد محرک و متحرک (علت فاعلی و قابلی)
صفحه ۲۶۴، سطر سوم.
قال: «ولو اتحدت العلتان انتفی المعلول»[1] .
گفتیم که در هر حرکتی به شش چیز احتیاج داریم. آن شش چیز را هم ذکر کردیم. دو تا از آن شش تا عبارت بودند از مبدأ حرکت؛ مبدأ فاعلیِ حرکت که «محرک» است و مبدأ قابلیِ حرکت که «متحرک» است. این دو تا مبدأ را «علتان» نامیدیم. گفتیم در هر حرکتی دو تا علت موجود است؛ یکی علت فاعلی یعنی محرک، یکی علت قابلی یعنی متحرک.
حالا این سؤال مطرح است که آیا این دو تا علت میتوانند یک چیز باشند؟ یعنی محرک و متحرک یک چیز باشد؟ به عبارت دیگر یک شیء خودش را حرکت بدهد؟ آیا این شدنی است یا نه؟
مصنف میفرماید نمیشود. دلیلش هم این است که اگر یک شیء بخواهد خودش را حرکت بدهد، حرکت منتفی میشود. یعنی اگر چیزی بخواهد حرکت را برای خودش ایجاد کند، لازمهاش این است که حرکت را ایجاد نکند، اصلاً حرکتی نباشد، وجود نداشته باشد.
دلیل اول بر امتناع اتحاد محرک و متحرک: لزوم انتفای حرکت
بیان مطلب این است: چرا اگر محرک و متحرک یک چیز باشند (یعنی شیء خودش را حرکت بدهد) چرا حرکت منتفی میشود؟ توجه کنید دلیلش خیلی مشکل نیست.
قانون داریم که اگر علت باقی است، معلول هم باید باقی باشد. چون بین علت و معلول تلازم است. بنابراین اگر یکی از این دو باقی بود، آن دیگری هم باقی است؛ معلول باقی باشد معلوم میشود علت باقی است، علت باقی باشد معلوم میشود معلول باقی است. ما الان به بقای علت کار داریم. اگر علت باقی است، پس معلول هم باقی است. این قانون ماست. عکسش هم قانون است، منتها ما به عکسش کار نداریم. اگر علت باقی است، معلول هم باید باقی باشد. خب.
اگر جسم علت باشد برای حرکت خودش، علتِ اجزای حرکت هم خواهد بود. حرکت را شما تجزیه کنید به اجزایی. اگر جسم علت حرکت خودش باشد، علتِ اجزای این حرکت هم هست. حالا آن قانونی که گفتیم اجرایش کنید. قانون میگوید اگر علت باقی است، معلول هم باقی است. خب اگر جسم باقی است، چون علت است برای اولین جزء از اجزای حرکت، آن اولین جزء از اجزای حرکت هم باقی است. و تا وقتی اولین جزء از اجزای حرکت باقی باشد، نوبت به جزء دوم نمیرسد. یعنی جزء دوم اصلاً نمیآید. وقتی جزء دوم نیاید حرکت حاصل نمیشود. چون حرکت اجزای پیدرپی است. اگر جزء اولش بیاید و ثابت بماند، دیگر اجزای بعدی نیاید، حرکت تحقق پیدا نمیکند. پس توجه کردید چه شد؟ دلیل اینکه شیء نمیتواند محرک خودش باشد، این است که اگر بخواهد محرک خودش باشد، لازم میآید حرکت اصلاً حاصل نشود.
قیاس را توجه کنید؛ این دلیل را به صورت قیاس در بیاوریم. قیاس، قیاس استثنائی است. اگر شیء محرک خودش باشد (به عبارت دیگر محرک و متحرک یکی باشد، این مقدم)، لازم میآید حرکت منتفی شود (این تالی). و انتفای حرکت محال است. پس اینکه یک شیء علت خودش باشد محال است.
ملازمه این دلیل را باید بیان کنیم. به چه دلیل اگر شیء محرک خودش باشد، لازم میآید که حرکت نفی شود؟ این ملازمهای را که میخواهیم بیان کنیم، احتیاج به توضیحی دارد که توضیحش را بیان کردم. و آن توضیح این بود که قانون داریم که اگر علت باقی است، معلول هم باقی است. این یک مطلب. مطلب دوم اینکه اگر شیء علت حرکت خودش است، علتِ اجزای حرکتش هم هست. این دو تا قانون را کنار هم بگذاریم، نتیجه این میشود که اگر شیء علت حرکتش است، اگر جسم علت حرکت خودش است، چون جسم باقی است، پس اولین جزء از اجزای حرکت هم که معلولِ این جسم است باید باقی باشد.
و اگر جزء اول حرکت باقی باشد، «ثبات» حاصل میشود، نه حرکت. چون جزء بعدی نمیآید. تا جزء قبلی نرود جزء بعدی نمیآید. وقتی جزء بعدی نیامد، همان جزء قبلی استمرار پیدا میکند و این حالت، حالت سکون و ثبات است نه حالت حرکت. پس لازم میآید که جسم نتواند حرکت کند، چون علت شده برای اولین جزئش و چون خودش باقی است، اولین جزئش را هم باقی نگه داشته؛ و تا وقتی که اولین جزء باقی مانده باشد، دومین جزء نیاید، سومین جزء نیاید، همینجور اجزا پشتسر هم نیایند، حرکت حاصل نمیشود.
پس اگر شیء بخواهد محرک خودش باشد، لازمهاش این میشود که حرکتی حاصل نشود. و حاصل نشدن حرکت باطل است، پس اینکه شیء علت حرکت خودش باشد باطل است. بنابراین یک شیء نمیتواند هم محرک باشد هم متحرک. البته میتواند محرک باشد چیز دیگری را، و متحرک باشد به حرکتِ دیگری. یعنی چیزی او را حرکت بدهد، این بشود متحرک؛ این متحرک هم در حال متحرک بودن چیز دیگری را حرکت بدهد، بشود محرک. هم بشود محرک هم بشود متحرک، این عیبی ندارد. ولی حرکتِ خودش را بخواهد ایجاد کند، نمیشود. و الا یک شیء هم محرک باشد هم متحرک، متحرک باشد به حرکتی که دیگری بر او وارد میکند، محرک باشد به حرکتی که او بر شیء دیگر وارد میکند، این اشکالی ندارد. اما یک شیء بخواهد هم محرکِ خودش باشد، این نمیشود.
تطبیق عبارت ماتن و شارح در دلیل اول
صفحه ۲۶۴، سطر سوم.
قال: «ولو اتحدت العلتان انتفی المعلول». اگر آن دو علت متحد بشوند (دو علت یعنی علت فاعلی که محرک است و علت قابلی که متحرک است، متحد بشوند یعنی یکی بشوند)، محرک و متحرک یکی بشود، به عبارت دیگر شیء خودش محرک خودش بشود، «انتفی المعلول». معلول که حرکت است منتفی میشود. یعنی لازم میآید که حرکت نداشته باشیم.
أقول: قد بینا که مصنف اراده میکند به علتان «هنا» (در این بحث حرکت) اراده میکند به علتان دو علت فاعلی و قابلی را. الفاعلیة والقابلیة. فاعلیه یعنی چه؟ یعنی محرک. علت قابلیه یعنی چه؟ یعنی متحرک. اراده میکند به علتین محرک و متحرک را. بعد در این متنی که الان خواندیم که «ولو اتحدت العلتان انتفی المعلول» است، در این متن ادعا میکند تغایرِ این دو تا را؛ یعنی ادعا میکند که محرک و متحرک باید متغایر باشند، متحد نباشند، یکی نباشند.
علی معنی مدعایش تغایرِ این دو علت (یعنی تغایر محرک و متحرک) است به این معنی که جایز نیست شیء محرک خودش باشد؛ بل انما یتحرک الشیء بقوة موجودة یا در خودش موجود است (مثل طبیعت که در خود سنگ مثلاً موجود است) یا خارج از خودِ متحرک موجود است (مثل نفس که خارج از متحرک است و میتواند بدن را که متحرک است حرکت بدهد). این مدعا بود. مدعای مصنف این است که محرک باید با متحرک فرق کند، و به عبارت دیگر مدعا این بود که یک شیء نمیتواند محرک خودش باشد.
دلیلش چیست؟ حالا دلیلش را مرحوم علامه میخواهد ذکر کند.
«لأنه لو تحرک لذاته»؛ اگر این جسم حرکت کند لذاته (یعنی خودش حرکت کند، کسی او را حرکت ندهد، این مقدم)، «لانتفت الحرکة» (حرکت منتفی میشود، این تالی). و تالی باطل است، پس مقدم هم باطل است. تالی باطل است پس مقدم باطل است نگفتند؛ رفتند سراغ بیان ملازمه.
چرا اگر شیء لذاته حرکت کند (یعنی خودش محرک خودش باشد) چرا حرکت منتفی میشود؟ چه ملازمهای است بین حرکت کردنِ لذاته و منتفی شدن حرکت؟
میفرماید: «إذ بقاء العلة یستلزم بقاء المعلول». (اشاره میکند به همان قانون؛ که اگر علتی باقی ماند، باقی بود، باید معلولش هم باقی بماند). چون تلازم بین علت و معلول هست. اگر یکی باقی ماند دیگری هم باید باقی باشد. پس اگر علت باقی ماند، معلول باید باقی باشد.
بنابراین، «إذا فرضنا الجسم» که لذاته علت باشد «للحرکة» (یعنی خودش علت حرکت خودش باشد نه چیزی عامل حرکت او بشود)، اگر جسم را فرض کردیم که لذاته علت حرکت است، این جسم علتِ «لأجزاء الحرکة» هم خواهد بود.
اگر علت خود حرکت است، علت اجزای حرکت هم هست. مثلاً ما که علتِ تکلم هستیم، علت اجزای تکلم هم هستیم. یعنی اصلاً اجزا را پیدرپی ایجاد میکنیم تا تکلم ایجاد میشود. پس هر شیئی که علت حرکت است، علت اجزای حرکت هم هست. اگر جسم علت حرکت خودش باشد، علت اجزای حرکتش هم خواهد بود.
«فیکون کل جزء منها باقیاً ببقاء الجسم». آنوقت لازم میآید که هر جزئی از حرکت به بقای جسم باقی بماند. چون جسم علت است و آن جزء معلول است. هر معلولی به بقای علت باقی میماند، پس هر جزء از حرکت هم باید به بقای جسم باقی بماند. خب جسم باقی است، این جزء حرکت هم باید باقی بماند. آنوقت اگر این جزء حرکت باقی ماند، دیگر نوبت به جزء بعدی نمیرسد. و در نتیجه حرکتی تحقق پیدا نمیکند.
«لکن بقاء جزء اول منها» (یعنی از حرکت) اقتضا میکند که جزء ثانی ایجاد نشود، وجود نگیرد. زیرا ممتنع است که اجزای حرکت در وجود جمع بشوند. حرکت یک امر تدریجی است، اجزایش نمیتوانند در وجود جمع بشوند. بنابراین اگر جزء اول هست، دیگر نمیتواند جزء دوم بیاید و الا لازم میآید جزء اول و جزء دوم با هم جمع بشوند که این باطل است. پس مادامی که جزء اول هست، دیگر نوبت به جزء دوم نمیرسد. وقتی نوبت به جزء دوم نرسید، «فلا توجد الحرکة». حرکت موجود نمیشود، چون حرکت دوامش به اجزایش است. اگر اجزا نیایند، فقط جزء اول بیاید، که این حرکت نیست.
پس لازم میآید که حرکت موجود نشود در حالی که «قد فرضناها موجودة». فرض کردیم حرکت را که موجود باشد.
«هذا خُلف». پس به خلف فرض افتادیم. هذا خلف یعنی اینکه حرکت موجود نباشد، خلف است. یعنی تالی باطل است. همان تالی که قبلاً گفتیم. گفتیم «لأنه لو تحرک لذاته لانتفت الحرکة»، این لانتفت الحرکة خلف است، یعنی تالی باطل است؛ چرا؟ چون تالی مستلزم خلف است. وقتی تالی باطل شد، مقدم هم باطل است. مقدم این بود که شیء «تحرک لذاته»؛ خودش حرکت کند، چیزی محرک او نباشد جز خودش.
مرحوم علامه میفرماید: «و إلی نفی الحرکة أشار المصنف بقوله انتفی المعلول». مراد مصنف از «انتفی المعلول» که در متن آمد، انتفت الحرکة است. به جای اینکه بگوید حرکت منتفی میشود، گفته معلول منتفی میشود؛ چون حرکت معلول میشود دیگر، حرکت معلولِ محرک است. و به نفی حرکت اشاره کرد به قولش که فرمود انتفی المعلول.
دلیل دوم بر امتناع اتحاد محرک و متحرک: لزوم عمومیت حرکت در تمام اجسام
قال: «و أما». این دلیل دوم است برای اینکه شیء نمیتواند محرک خودش باشد. یعنی جسم محرک نیست، محرک خودش نیست. این صورت جسمیه موجود در این جسم، محرکِ خود جسم نیست. به چه دلیل؟ به دلیل اینکه اگر جسم محرکِ خودش باشد، هر جسمی در «جسمیت» با این جسم شریک است، پس همه اجسام باید محرکِ خودشان باشند و در نتیجه همه اجسام باید حرکت کنند و ما جسم ساکن نداشته باشیم. در حالی که ما جسم ساکن هم داریم. اینجور نیست که همه اجسام حرکت کنند و در همه زمانها هم حرکت کنند. جسمی هم که حرکت میکند گاهی حرکت میکند گاهی نمیکند؛ گاهی اوقات ساکن است.
در حالی که اگر جسمیت اقتضای حرکت میکرد، هیچ جسمی ساکن نبود، همه اجسام حرکت میکردند، در همه زمانها هم حرکت میکردند. پس توجه کنید دلیل را؛ اگر جسم حرکت را اقتضا میکرد، حرکت خودش را اقتضا میکرد، به خاطر جسمیت داشت اگر حرکت را اقتضا میکرد، خب این جسمیت در همه اجسام بود، پس باید همه اجسام حرکت ایجاد میکردند. در حالی که همه اجسام حرکت نمیکنند، از اینجا کشف میکنیم که جسم محرک نیست.
[سؤال شاگرد:] حرکت جوهری را...
[پاسخ استاد:] بله، حرکت جوهری هم هست.
[سؤال شاگرد:] در حرکت جوهری یعنی هر شیئی که ساکن هم هست متحرک است؟
[پاسخ استاد:] حرکت جوهری هم این نیست که خودِ جوهر، خودش را حرکت میدهد. حرکت جوهری یعنی جوهر حرکت میکند، اما محرکش خودش است؟ نه. محرکش چیز دیگری است. الان بحث ما ربطی به آن چیزی که شما میفرمایید ندارد. بحث ما این است که شیء نمیتواند محرک خودش باشد. جوهر هم نمیتواند محرک خودش باشد، عرض هم نمیتواند محرک خودش باشد. حالا حرکت جوهری داریم یا نداریم یک بحث دیگری است. چه داشته باشیم حرکت جوهری را و چه داشته باشیم حرکت عرض را، هیچکدام از این حرکتها اینچنین نیست که از خودِ جوهر یا از خودِ عرض برخیزد. حرکت جوهر را باید یک محرکی ایجاد کند، حرکت عرض را باید با یک محرکی ایجاد کند. توجه میکنید؟ بحث ما در این است که شیء نمیتواند خودش را حرکت بدهد. پس جوهر نمیتواند خودش را حرکت بدهد، عرض هم نمیتواند خودش را حرکت بدهد. حالا حرکت جوهری داریم، حرکت در عرض داریم یا نداریم یک بحث دیگری است.
تطبیق عبارت شارح در دلیل دوم (دو تقریر برای دلیل دوم)
قال: «و أما». این «اما» را دو جور معنا میکنند؛ یکی همین معنایی که الان بیان کردم.
أقول: «هذه حجة ثانیة». دلیل دوم است بر اینکه فاعلِ حرکت «لیس هو القابل»؛ آن که فاعل حرکت است، قابلِ حرکت نیست. یعنی خودِ جسمیت نمیتواند فاعل حرکت باشد. چون جسمیت متحرک است. اگر بخواهد فاعل حرکت باشد لازم میآید که همین جسمیتی که متحرک است، محرک هم باشد. چرا نمیتواند جسمیتی که متحرک است محرک باشد؟ زیرا اگر جسمیت محرک باشد، این جسمیت در همه اجسام حاصل است، پس همه اجسام باید محرک باشند، محرک خودشان باشند و در نتیجه همه اجسام باید حرکت کنند. هیچ جسم ساکنی نباید داشته باشیم. و در هیچ زمانی نباید جسم ساکن داشته باشیم در حالی که این باطل است. جسمیت یعنی صورت جسمیه، که تحقق جسم هم به همان است، اساس جسم هم همین صورت جسمیهاش است.
«و تقریره»؛ یعنی تقریرِ این دلیلی که مصنف با کلمه «اما» به آن اشاره کرده این است که بگوییم اجسام در ماهیتِ جسمیت با هم متساویاند. بنابراین اگر جسمیتی یا اجسام لذاتها حرکت را اقتضا کند، «لزم عموم الحرکة لکل جسم»؛ لازم میآید که همه اجسام حرکت کنند. آنوقت «فکان کل جسم متحرکاً»؛ لازمهاش این است که هر جسمی متحرک باشد، در همه زمانها متحرک باشد. در حالی که اینطور نیست که هر جسمی متحرک باشد، بعضی اجسام ساکناند. آن جسمهایی هم که متحرکاند بعضیهایشان میتوانند ساکن بشوند. حالا فلک همیشه حرکت میکند ولی همه اجسام که اینچنین نیستند که همیشه حرکت کنند.
«هذا خلف»؛ یعنی اینکه همه اجسام متحرک باشند، هر جسمی متحرک باشد خلف است، چون ما جسم را تقسیم میکنیم به متحرک و ساکن. این بیان اول بود برای تفسیر «اما». «اما» دلیل دوم بود، بیان کردیم این دلیل دوم با دو بیان بیان میشود. بیان اولش را گفتیم. حالا بیان دوم.
بیان دوم؛ جسم اقتضا میکند حرکت به جهت معین را یا حرکت به جهت نامعین را؟ اگر اقتضای حرکت میکند، چه نوع حرکتی را اقتضا میکند؟ حرکت به سمت معین یا حرکت به سمت نامعین؟ حرکت به سمت نامعین که حرکت نیست. پس اگر جسمی اقتضا کند حرکت به سمت نامعین را، در واقع حرکت منتفی میشود. چون حرکت باید به سمت معین باشد، نه به سمت نامعین. آن که به سمت نامعین است، آن اصلاً حرکت نامیده نمیشود. بنابراین اگر جسمی بخواهد حرکت به سمت نامعین کند، حرکت نمیکند، حرکتش منتفی میشود. این فرض باطل بود.
میماند این فرض که حرکت کند به سمت معین. اگر جسم حرکت کند به سمت معین و خودش اقتضا کند حرکت به سمت معین را، همه جسمها باید حرکت کنند آنها هم به همان سمتِ معین باید حرکت کنند. در حالی که این هم خلف است. اجسام را میبینیم که به سمت معینی حرکت نمیکنند. بعضیهایشان به سمتِ معین حرکت میکنند بعضی به سمتِ دیگر حرکت میکنند. همه به یک سمت حرکت نمیکنند. در حالی که اگر جسم اقتضا میکرد حرکت به سمتِ معین را، همه باید به همان سمتِ معین حرکت میکردند. باز این هم به صورت قیاس استثنائی در میآید. اگر جسم اقتضا میکرد حرکت را (حرکت به سمت معین را)، همه اجسام اقتضا میکردند حرکت به سمت معین را و در نتیجه همه اجسام حرکت میکردند به سمتِ معینی. ولی تالی باطل است، پس مقدم هم باطل است.
«ثم إن اقتضت الجسمیة» إن اقتضت الحرکة إلی جهة معینة، لازم میآید که حرکت کنند همه اجسام به آن جهت معینه. در حالی که «هو باطلٌ بالضرورة». بالضروره و به وجدان داریم مشاهده میکنیم که اجسام همهشان به یک سمت حرکت نمیکنند. خودِ ماها گاهی یکیمان اینطرف میرود یکی آنطرف میرود، همه به یک سمت نمیروند. «و إن کان» این حرکت (یا اقتضای حرکت) به جهتِ غیر معین، «انتفت الحرکة»؛ چون حرکتِ به جهتِ غیر معین ما نداریم. اگر اقتضا کند حرکت به سمت نامعین را، لازم میآید که حرکتی وجود نگیرد.
[سؤال شاگرد:] مراد از غیرمعین یعنی چه؟
[پاسخ استاد:] معین روشن است دیگر؛ به سمت راست، به سمت چپ، به بالا، پایین. اینها سمت معیناند دیگر. حرکت کند به سمت معین یعنی این حرکت کند به سمت بالا، خب همه اجسام باید بروند بالا. اگر این حرکت کند به سمت پایین، همه اجسام باید حرکت کنند به سمت پایین. چون همه در جسمیت با این شریکاند. عمومیت دارد، لازم میآید حرکتِ به سمت معین عام بشود؛ یعنی برای همه اجسام باشد، در حالی که اینها خلافِ وجدان است.
«و أشار إلی هذا الدلیل بقوله و أما»؛ به این دلیل دوم اشاره کرد با «و اما» که «و اما» دو تفسیر دارد، دو وجه دارد، که هر دو وجهش را مرحوم علامه فرمود. یعنی «و أما ما فرضناه معلولاً و هو الحرکة». آن که ما معلول فرضش کردیم یعنی حرکت، لازم میآید که عام باشد، عام باشد یعنی در همه اجسام باشد. یا اصل حرکت در همه اجسام باشد (که تقریر اولمان بود) یا حرکت به جهت معینه در تمام اجسام باشد (که تقریر دوممان بود). یعنی لازم میآید همه اجسام حرکت کنند، این تقریر اول. یا لازم میآید همه اجسام به سمت معینی حرکت کنند، این تقریر دوم.
«أی و أما ما فرضناه معلولاً»، آن که ما معلول فرض کردیم عام میشود، آن که معلول فرض کردیم حرکت است، پس لازم میآید که حرکت عام باشد. عام باشد یعنی همه حرکت کنند. «إما مطلقاً» (یعنی یا اصل حرکت را همه داشته باشند، مطلقاً یعنی با قطع نظر از جهت معینه) «أو إلی جهة معینة»؛ یا همه حرکتِ به سمت معین را اقتضا کنند. یا همه حرکت را مطلقاً اقتضا کنند (یعنی اصل حرکت را اقتضا کنند) یا اینکه نه، همه اقتضا کنند حرکت به سمت معین را.
«علی ما قررنا الوجهین فیه»؛ به همان تقریرِ دو وجهی که ما در این قول مصنف که فرمود «و اما» داشتیم. ما این «و اما» را دو جور معنا کردیم. خواجه با این «و اما» اشاره کرده به دلیل دوم، که دلیل دوم به دو نحو بیان شد.
اشکال نقضی بر ادله مصنف (نقض به طبیعت)
خب تمام شد. مطلب بعدی این است که بر مصنف (یا بر هر دو دلیلی که مصنف ذکر کرده) اعتراض شده. و گفته شده که شما گفتید جسم نمیتواند محرک باشد، محرک خودش باشد، زیرا اگر جسم محرک خودش باشد، لازم میآید همه حرکت کنند (همه اجسام) و لازم میآید همه اجسام هم حرکت کنند به سمت معین. ما بر شما نقض میکنیم. میگوییم که طبیعتی که در جسم است، او که میتواند حرکت بدهد. اگر این طبیعت توانست حرکت بدهد جسم را و اصل حرکت را برای جسم درست کند، چون همه اجسام طبیعت دارند، لازم میآید که همه طبایعِ اجسام هم اصل حرکت را برای جسمشان درست کند و دیگر ما جسم ساکن نداشته باشیم.
دیدید ما حرف را در مورد جسم گفتیم، این در مورد طبیعت گفت. همان نتیجهای که ما گرفتیم، گرفته شد. ما نتیجه گرفتیم که اگر جسم محرک باشد لازمهاش این است که همه جسمها محرک باشند و همه جسمها حرکت کنند. این آقا گفت اگر طبیعت محرک باشد (شما که قبول دارید که طبیعت محرک است؟) این آقا به ما میگوید شما که قبول دارید طبیعت محرک است، ما میگوییم اگر طبیعت محرک باشد، چون طبیعت این جسم با طبیعت اجسام دیگر یکسان است، پس لازم میآید که همه اجسام طبیعتشان محرک باشد و نتیجتاً همه اجسام حرکت کنند، در حالی که ما همه اجسام را نمیبینیم که حرکت کنند.
به بیانی دیگر؛ اگر طبیعت اقتضای حرکت به سمت معین کند، چون این طبیعت در همه اجسام هست، پس باید همه اجسام اقتضای حرکت به سمت معین کنند. در حالی که این را هم ما میبینیم درست نیست. دو بیان در «اما» داشتیم و گفتیم اگر جسم حرکت کند لازم میآید که همه اجسام حرکت کنند یا اگر جسم حرکت به سمت معین کند لازم میآید که همه اجسام حرکت به سمت معین کنند. همین دو بیان را در طبیعت اجرا میکنیم. میگوییم طبیعت که محرک است به قول شما. اگر محرکِ بدنِ خودش هست، لازم میآید که همه طبایع محرک باشند؛ و اگر محرک به سمت معین است، لازم میآید که همه اجسام محرک به سمت معین باشند. در حالی که هیچکدام از این دو لازمات درست نیست.
این اعتراض را بر دلیل وارد کردند؛ یعنی موردِ نقض پیدا کردند. یک موردی را پیدا کردند که دلیل در آن اجرا شد، ولی نتیجهاش را ما قبول نکردیم. نتیجهاش این است که همه طبایع باید محرک باشند و متحرک باشند. بیانِ دوم این بود که اگر محرک باشد به سمت معینی، لازم میآید که همه اجسام به خاطر داشتن همین طبیعت محرک باشند به سمت معین، یا حرکت کنند به سمت معین، در حالی که هر دو تالی باطل است. پس اینکه طبیعت محرک باشد باطل است. در حالی که شما قبول دارید طبیعت محرک است. این اشکال هم که توجه میکنید، اشکالِ نقضی بود. تا جوابش چه باشد.
[سؤال شاگرد:] نقض برای چیست؟
[پاسخ استاد:] نقض بر همان جسم. جسم را ما گفتیم محرک نیست به این دلیل. این شخص نقض میکند میگوید پس طبیعت هم باید محرک نباشد به همان دلیل. ما جسم را گفتیم اگر محرک باشد، لازمهاش این است که همه اجسام اینطور باشند. این میگوید طبیعت هم اگر محرک باشد، لازم میآید که همه طبایع اینجوری باشند (محرک باشند). در حالی که همه طبایع محرک نیستند. همانطور که ما گفتیم در حالی که همه اجسام محرک نیستند و متحرک نیستند، این هم میگوید همه طبایع محرک و متحرک نیستند.
یعنی یک مورد پیدا کرد که دلیل در آن اجرا شد، ولی نتیجهاش را ما قبول نکردیم. نتیجهاش این است که همه طبایع باید محرک باشند و متحرک باشند. ما نتیجه گرفتیم که اگر جسمیت اقتضای حرکت کند، همه جسمیتها اقتضای حرکت بکنند. حالا این میگوید اگر طبیعت اقتضای حرکت کند، همه طبیعتها اقتضای حرکت میکنند. درست دارد نقض میکند دیگر برای ما. یعنی حکمی که ما در جسمیت اجرا کردیم در طبیعت اجرا میکند. نتیجهای که ما در جسمیت گرفتیم این در طبیعت میگیرد. منتها ما نتیجهای که در طبیعت گرفته شده قبول نمیکنیم.
پس اگر نتیجهای که در طبیعت گرفته شده قبول نشد، نتیجهای که در جسمیت هم گرفته شده باید قبول نشود. یعنی اشکال در جسمیت هم وارد نشود. اگر در طبیعت این اشکال اشکال نیست، در جسمیت هم اشکال نیست. پس باید اینچنین گفت که جسم مقتضی حرکت است، همانطور که طبیعت مقتضی حرکت است و هیچ اشکالی هم پیش نمیآید. اشکالِ عمومیت هم لازم نمیآید. این مستشکل اینجوری میگوید. خواجه جواب میدهد.
تطبیق عبارت شارح در بیان اشکال نقضی
جوابش را من هنوز چون نگفتم عبارت خواجه را نمیخوانم. بعداً که جواب را بیان کردم عبارت خواجه توضیح داده میشود.
«أقول هذا جوابٌ عن إشکالٍ یورد علی هذین الدلیلین». و تقریر اشکال این است که طبیعت هم گاهی اقتضای حرکت میکند و «لا یلزم دوام الحرکة بدوام الطبیعة و لا عموم الحرکة بعموم الطبیعة». من اشکال را فقط در یکی اجرا کردم؛ در آن «اما» اجرا کردم. در آن بالایی هم اشکال اجرا میشود.
گفتیم اگر جسمیت مقتضی حرکت باشد حرکت منتفی میشود. این شخص میگوید اگر طبیعت هم مقتضی حرکت باشد باید حرکت منتفی شود. به همان بیانی که گفتید. که طبیعت علت است؛ اگر علتِ حرکت است، علتِ اجزای حرکت هم هست. و علت وقتی باقی باشد معلول هم باید باقی باشد. طبیعت باقی است، پس باید اولین جزء از اجزای حرکت هم باقی باشد. اگر اولین جزء از اجزای حرکت باقی است، نوبت به جزء بعدی نمیرسد و قهراً حرکتی اتفاق نمیافتد و پدید نمیآید. پس لازم میآید که حرکت منتفی بشود. اگر طبیعت را شما مقتضیِ حرکت دیدید، لازم میآید که حرکت منتفی بشود. همانطور که اگر جسمیت را مقتضی حرکت دیدید حرکت منتفی میشود، باید اگر طبیعت را هم مقتضی حرکت دیدید حرکت منتفی بشود به همان بیان که گفته شد.
در حالی که حرکت منتفی نمیشود، پس باید بگویید طبیعت عاملِ حرکت نیست، در حالی که میدانیم طبیعت عاملِ حرکت هست.
«و تقریره»؛ تقریر اشکال این است که بگوییم طبیعت گاهی مقتضی حرکت است و لازم نمیآید دوامِ حرکت به دوامِ طبیعت (یعنی اشکالِ اول لازم نمیآید) «و لا عمومها بعمومها»؛ و عموم حرکت هم به عموم طبیعت لازم نمیآید (یعنی اشکال دوم هم لازم نمیآید). پس از هر دو اشکال یا از هر دو دلیل جواب دادیم. به عبارت دیگر بر هر دو دلیل اشکالِ نقضی وارد کردیم.
پاسخ به اشکال نقضی (تفاوت طبیعت با جسمیت)
جواب میدهند. میفرمایند که گفتید طبیعت اگر اقتضای حرکت به جهتِ معین کند لازم میآید که بقیه طبایع هم اقتضای حرکت به همان جهت معین کنند و نتیجهاش این میشود که همه اجسام به یک جهت حرکت کنند؛ در حالی که ما میبینیم اجسام به یک جهت حرکت نمیکنند، پس معلوم میشود که همه طبایع اقتضای حرکت به سمت معین ندارند و در نتیجه این طبیعت هم اقتضای حرکت به سمت معین ندارد؛ شما این را گفتید، شما اینجور نتیجه گرفتید.
جوابی که ما میدهیم این است که این طبیعت اقتضا میکند حرکت به جهت معین را، در اجسام دیگر طبایعِ دیگر هستند. طبایع یعنی طبیعت یعنی صورتِ نوعیه. صورتِ نوعیه این جسم با صورتِ نوعیه آن جسم فرق میکند. سنگ با هوا دو تا صورتِ نوعیه دارد. صورتِ نوعیه سنگ اقتضا میکند حرکت به جهت معین را که پایین است، صورتِ نوعیه هوا اقتضا میکند حرکت به جهتِ دیگر را که بالاست. چرا؟ چون صورتهای نوعیه فرق دارند با هم، طبیعتها با هم فرق دارند. صورتِ جسمیه در همه یکسان بود؛ اگر در این جسم صورتِ جسمیه اقتضا میکرد حرکت به سمتی را، در جسمهای دیگر هم صورتِ جسمیه اقتضا میکرد به همان سمت را. اما صورتهای نوعیه که از آنها تعبیر به طبیعت میکنیم اختلاف دارند. بنابراین اگر یک صورتِ نوعیه یا به عبارت دیگر یک طبیعت اقتضا کرد حرکت به سمت معینی را، نباید نتیجه بگیرید که بقیه طبایع هم باید حرکت به همان سمت را اقتضا کنند. بلکه ممکن است بقیه طبایع چون اختلاف دارند حرکت به سمت دیگری را اقتضا کنند.
پس اشکالی که در صورتِ جسمیه لازم آمد در طبیعت لازم نیامد، نقضی که شما وارد کردید وارد نشد. و تقریرِ جواب دو تاست: یکی این است که الان از خارج بیان کردم الان میخواهم تطبیقش کنم. تقریر جواب و تبیین جواب این است که بگوییم طبایع مختلفاند، پس جایز است که اقتضا کند بعضی از این طبایع حرکت به جهت معین را، به خلافِ غیر آن طبیعت (یعنی طبیعتهای دیگر) که طبیعتهای دیگر اقتضا کنند حرکت به جهت دیگری را. لازم نیست همه طبیعتها اقتضا کنند حرکت به یک سمت را، چون طبیعتها با هم مختلفاند. اگر با هم اختلاف دارند پس اقتضاهایشان هم با هم اختلاف دارد. ممکن است این اقتضا کند حرکت به این سمت و آن اقتضا کند حرکت به سمت دیگر را.
«و إلی هذا أشار بقوله المختلفة»[2] . خواجه گفت «بخلاف الطبیعة التی هی مختلفة»؛ این صفتِ مختلفه است. با این قید «المختلفة»، با این صفتِ «المختلفة»، اشاره کرد به جواب اشکال و گفت طبیعت مختلفه چون مختلفه مقتضایش هم میتواند مختلف باشد. این طبیعت اقتضا میکند حرکت به آن سمت و طبیعتِ دیگر اقتضا میکند حرکت به سمتِ دیگر را.
جواب دوم. شما گفتید که طبیعت اگر اقتضا کند حرکت را، لازم میآید که همیشه حرکت را اقتضا کند، لازم میآید که همیشه حرکت را اقتضا کند و در نتیجه ما جسم ساکن نداشته باشیم. جواب این است که طبیعت همیشه اقتضای حرکت نمیکند. در صورتی که جسم از مکانِ طبیعیِ خودش خارج شود طبیعتش اقتضای حرکت میکند. اگر سنگ روی زمین قرار گرفته که اقتضای حرکت ندارد؛ اگر از زمین بردیاش بالا و رهایش کردی آنوقت طبیعتش اقتضای حرکت میکند. پس طبیعت همیشه اقتضای حرکت نمیکند.
طبیعت اقتضای حرکت میکند مشروط به این است که آن جسمی که این طبیعت را دارد از محلِ طبیعی خارج شده باشد، آنوقت طبیعت اقتضای حرکت میکند. پس نمیتوانید بگویید طبیعت مطلقاً اقتضای حرکت میکند در این جسم تا نتیجه بگیرید پس در همه اجسام هم اقتضای حرکت میکند. اصلاً در خودِ همین جسم هم اقتضای حرکت به طور دائم ندارد؛ اگر این جسم را از محلِ طبیعی خارج کردید آنوقت اقتضای حرکت میکند. پس اینطور نیست که در همین طبیعتِ خاص بتوانید بگویید این طبیعت اقتضای حرکتِ دائم دارد یا به عبارت بهتر این جسم دائماً اقتضای حرکت دارد تا نتیجه بگیرید بقیه اجسام هم دائماً اقتضای حرکت دارند. نه، خودِ همین جسم هم دائماً اقتضای حرکت ندارد.
در جواب اولی که دادیم طبیعتها را متفاوت گرفتیم و در نتیجه مقتضاها و اقتضاها متفاوت شد. در جواب دوم کاری به اختلافِ طبیعت نداریم، میگوییم همین جسمی که الان در طبیعتش را دارید لحاظ میکنید و میگویید این طبیعت اگر اقتضای حرکت دارد باید دائماً اقتضای حرکت بکند و بعد نتیجه میگیری پس طبایعِ دیگر هم اینچنیناند، میخواهیم بگوییم همین طبیعتی که شما الان دارید به آن توجه میکنید همین هم دائماً اقتضای حرکت نمیکند، بلکه وقتی جسم از حالتِ طبیعی خارج میشود اقتضای حرکت میکند.
«و أیضاً الطبیعة لم نقل عنها إنها مطلقاً علة للحرکة»؛ ما نمیگوییم که طبیعت همیشه علتِ حرکت است، «و إلا لزم المحال»؛ محال لازم میآید، یعنی لازم میآید که این علت باشد و این جسم حرکت نکند. در بعضی زمانها اتفاق میافتد دیگر جسم حرکت نمیکند. پس چه میگویید در موردِ طبیعت؟ «بل إنما تقتضیها» (یعنی طبیعت اقتضای حرکت میکند) «فی حالٍ ما» (در یک حالتِ خاصی) که آن حالتِ خاص، حالتِ خروجِ جسم است از مکانِ طبیعیاش.
اگر جسم از مکانِ طبیعی خارج شد اقتضای حرکت میکند. اما حال بقاء الجسم در مکانِ طبیعیِ خودش «فلا تقتضی الحرکة»؛ اقتضای حرکت نمیکند تا شما بگویید بقیه طبایع هم اینچنین. اصلاً همین یک طبیعتِ واحد اقتضای حرکت نمیکند مطلقاً، مقتضای حرکت نیست، مطلقاً اقتضای حرکت نمیکند وقتی جسم در محلِ طبیعیاش است. وقتی این طبیعتِ واحد نتوانست اقتضای حرکتِ مطلقاً اقتضای حرکت کند، نمیتوانید بگویید بقیه طبایع هم مطلقاً اقتضای حرکت میکند.
«و إلیه أشار بقوله المستلزمة فی حال ما». مصنف به همین جوابِ دوم اشاره کرد با «المستلزمة فی حال ما». گفت طبیعت مختلفه است (با این صفتِ مختلفه اشاره کرد به جواب اول)، بعد گفت طبیعت مستلزمه است (یعنی مستلزم حرکت است) فی حال ما (یعنی در یک حالتِ خاصی) که خروجِ جسم از مکانِ طبیعی باشد. با این کلمه «المستلزمة فی حال ما»، اشاره کرد به این جوابِ دومی که الان توضیح دادیم.
پس خواجه اشکالِ مقدر را با دو جوابی که ما گفتیم جواب داد. حالا عبارتِ خواجه را توجه کنید: اگر جسمیت علت باشد، لازم میآید دو محذوری که گفتیم، به خلافِ آنجایی که طبیعت علت باشد برای حرکت. اگر جسمیت علتِ حرکت باشد، این دو محذوری که گفتیم لازم میآید، به خلافِ اینکه طبیعت علتِ حرکت باشد، که در وقتی طبیعت علتِ حرکت باشد هیچکدام از دو اشکالاتِ قبل لازم نمیآید.
یک اشکال لازم نمیآید به خاطر اینکه این طبیعت مختلفه است، پس اگر یکی از این طبیعتها حرکتِ به سمتی را اقتضا کرد، لازم نیست که بقیه هم حرکتِ به همان سمت را اقتضا کنند، چون بقیه ممکن است طبیعتِ مختلف با این داشته باشند.
«المستلزمة فی حال ما»؛ یعنی این طبیعت مستلزم حرکت است در یک حالتِ خاصی، نه اینکه دائماً مستلزم حرکت باشد. پس خودِ طبیعت هم آن یکیاش که دارد لحاظ میشود، اقتضا نمیکند مطلقاً حرکت را تا شما بتوانید نتیجه بگیرید که بقیه طبایع هم اقتضا میکنند مطلقاً حرکت را؛ همین یکی اقتضا نمیکند، چطور میخواهد نتیجه بگیرد که بقیه هم اقتضا میکنند.
خب. این توضیحِ جوابِ وهمِ مقدر بود که گفته شد. نتیجهای که ما گرفتیم این بود که محرک با متحرک نمیتواند متحد باشد، یعنی یک شیء نمیتواند محرکِ خودش باشد.
انشاءالله برای جلسه آینده.