90/05/21
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/ جواهر و اعراض/مساله پنجم در اعراض/ کیف/ مساله بیست و سوم در احکام قدرت /طرح دلیل دوم بر ذهنی بودن اضافه
موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/مساله پنجم در اعراض/ کیف/ مساله بیست و سوم در احکام قدرت /طرح دلیل دوم بر ذهنی بودن اضافه
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مقدمه: طرح دلیل دوم بر ذهنی بودن اضافه
صفحه ۲۵۹، سطر شانزدهم.
قال: «ولتقدّم وجودها عليه». أقول: «هذا وجه ثانٍ دالٌّ على أنّ الإضافة ليست ثابتة في الأعيان»[1] .
در این مسئله سوم بحث داشتیم در اینکه اضافه در خارج موجود است یا امر ذهنی است. ما مدعی شدیم که امر ذهنی است و خواستیم برایش دلیل اقامه کنیم. چهار دلیل آوردیم؛ دلیل اول را خواندیم. اما دلیل دوم؛ میخواهیم ثابت کنیم که اضافه در خارج موجود نیست. به دلیل خلف ثابت میکنیم که در خارج موجود نیست؛ اینچنین میگوییم: اگر در خارج موجود باشد (یعنی خلاف مدعایمان را مقدم قیاس قرار میدهیم؛ مدعای ما این است که در خارج موجود نیست، حالا در قیاس میگوییم اگر در خارج موجود باشد) لازم میآید که وجودش بر وجودش مقدم باشد، یا وجودش بر محلش مقدم باشد (تالی را به یکی از این دو صورت بیان میکنیم). لکن تالی باطل است، که وجود اضافه بر وجود اضافه مقدم باشد یا وجود اضافه بر محل مقدم باشد. نتیجه میگیریم پس مقدم هم باطل است. مقدم این بود که اضافه در خارج موجود باشد. این باطل است، یعنی اضافه در خارج موجود نیست. این دلیل دوم ماست که از طریق قیاس خلف به نتیجه مطلوب میرسیم.
توضیح دلیل دوم: لزوم تقدم وجود اضافه بر وجود اضافه
توضیح بحث این است که اگر اضافه در خارج موجود باشد، به لحاظ وجود داشتن با سایر موجودات فرق نمیکند. سایر موجودات هم وجود دارند، این هم وجود دارد. پس از این جهت با سایر موجودات فرق نمیکند. از جهتی باید با بقیه موجودات فرق کند؛ یعنی باید در وجود این اضافه خصوصیتی باشد که در وجودهای دیگر این خصوصیت نیست یا خصوصیات دیگر هست، که ما بهتوسط آن خصوصیت میان وجود اضافه و وجود چیزی دیگر فرق بگذاریم. و الا اگر این خصوصیت نباشد، وجود اضافه با بقیه وجودات فرقی نمیکند؛ در حالی که باید فرق کند.
حالا آن خصوصیت هر چه هست، مثلاً فرض کنید که در مثال ابوت که چندین بار تکرارش کردیم، این ابوت اضافه است و شما میگویید در خارج موجود است. این هم وجود دارد، فرض کنید آب هم در خارج وجود دارد. خب چه فرقی میان این آب و این اضافه است؟ هر دو وجود دارند، از نظر وجود فرقی میانشان نیست. فرق به خصوصیتهایی است که یکی در وجود ماء (آب) هست و یکی در وجود اضافه است. خصوصیتی که در وجود آب است، آب بودنش است و خصوصیتی که در وجود اضافه است، ابوت بودنش است. یعنی خصوصیت ذاتی او این است که آب است، خصوصیت ذاتی این، این است که اضافه است یا ابوت است. یعنی این ذاتش ابوت است، آن ذاتش آب است؛ ولو وجودها مشابهاند، وجودها مشترکاند ولی این خصوصیتها متفاوتاند. پس همانطور که وجود آب متصف میشود به آب، وجود ابوت هم متصف میشود به ابوت.
خب، اتصاف خودش چه مقولهای است؟ اتصاف از مقوله اضافه است که رابطه نسبت میان دو چیز را بیان میکند؛ نسبت میان موصوف و صفت را بیان میکند. صفت به موصوف نسبت دارد، موصوف هم به صفت نسبت دارد (نسبت طرفینی). و قرار شد که نسبت طرفینی اضافه باشد، پس اتصاف که بیانکننده نسبت طرفینی است، اضافه است. خود اتصاف اضافه است. ابوت اضافه بود، اتصافِ وجودِ ابوت به خود ابوت هم اضافه است. هم اتصاف اضافه است، هم وجودِ ابوت وجودِ اضافه است. هم وجودِ اتصاف وجودِ اضافه است، هم وجودِ ابوت وجودِ اضافه است. تا اینجا معلوم است.
اتصاف اگر اضافه باشد، اضافه مستلزم طرفین است (دقت کنید چه تعبیری میکنم، تعبیرات را دقت کنید). اضافه مستلزم طرفین است؛ لازم دارد طرفین را. آن که لازم دارد، سابق است. آن که لازم است، لاحق است. اضافه لازم دارد طرفین را، پس اضافه میشود سابق بر طرفین. رتبهاش میشود سابق، ولو زماناً سابق نیست (چون متقدم به دو طرف است نمیتواند زماناً سابق باشد؛ رتبهاش سابق است چون لازم دارد). از طرفی باز، از طرفی هم آن طرفین سبقت دارند بر اضافه، چون محل اضافهاند و اضافه به آنها تقوم دارد، پس آنها مقدماند بر اضافه. ولی این دومی را که تقدمِ دو طرف (یعنی محل) بر اضافه است، این را الآن مطرح نمیکنیم، این را در احتمال بعدی مطرح میکنیم. در این احتمال اولی که داریم مطرح میکنیم، میگوییم اضافه مستلزم طرفین است، لازم دارد طرفین را. حالا به عبارت دیگر اقتضا میکند طرفین را؛ پس اضافه که اقتضا میکند مقدم است، طرفینی که مقتضا هستند مؤخرند. بنابراین وجود اتصاف (که وجود اضافه است) مقدم است بر وجود ابوت (که یکی از طرفین است و آن هم اضافه است). آنوقت لازم آمد وجود اضافه مقدم باشد بر وجود اضافه. و توجه میکنید عیبی ندارد یک اضافهای مقدم باشد بر یک اضافه دیگر؛ ولی در اینجا هر دو اضافه با هم یکی هستند. یعنی فقط ما یک ابوت داریم، منتها این ابوت وجودی دارد که اسم وجودش «وجود الإضافة» است. آنوقت اتصافِ این وجود به ابوت دوباره اضافه است؛ وجود این اتصاف میشود وجود اضافه. آنوقت وجود اتصاف میشود مقدم بر وجود ابوت. وجود اتصاف اضافه، وجود ابوت اضافه؛ لازم میآید وجود اضافه بر وجود اضافه مقدم باشد. این یک بیان برای عبارت خواجه است. بیان دوم را وقتی رسیدم بیان میکنم.
تطبیق با متن خواجه و علامه (احتمال اول)
صفحه ۲۵۹، سطر شانزدهم.
قال: «ولتقدّم وجودها عليه». عبارت متن را توجه کنید،
عبارت قبلی متن: «وثبوته ذهنيّ»؛ این مدعا بود. اول مسئله ثالثه داشتیم «وثبوته ذهنيّ»؛ این مدعا بود. «وإلّا تسلسل» دلیل اول بود. «وإلّا» یعنی اگر ثبوت ذهنی نداشته باشد بلکه ثبوت خارجی داشته باشد، تسلسل لازم میآید که توضیح داده شد. حالا «ولتقدّم» عطف بر تسلسل است؛ آنوقت «وإلّا» سرش درمیآید. عبارت اینطور میشود: «وإلّا» یعنی اگر اضافه ثبوت ذهنی نداشته باشد بلکه موجود فی الخارج باشد، «لتقدّم وجود الإضافة عليه» یعنی على وجود الإضافة. ضمیر «عليه» برمیگردد به وجود اضافه. مقدم میشود وجود اضافه بر وجود اضافه.
خب، این احتمال اول است. در احتمال دوم ضمیر «عليه» را به جای دیگر برمیگردانیم. الآن در این احتمال ضمیر «عليه» برگشت به وجود. احتمال دوم در پیش است که ضمیر «عليه» را به محل برمیگردانیم که آن را انشاءالله وقتی رسیدم بیان میکنم، هنوز توضیحش را نگفتم. توضیح دادم؛ در صورتی که... توضیحی که بنا بر آن توضیح ضمیر «عليه» به وجود برمیگردد: «وإلّا» یعنی اگر وجود اضافه خارجی باشد نه ذهنی، «لتقدّم وجود الإضافة على وجود الإضافة».
أقول: «هذا وجه ثانٍ» که دلالت میکند بر اینکه اضافه ثابته در اعیان یعنی موجود در خارج نیست. و تقریر این وجه این است که «لو كانت هذه الإضافة ثبوتيّة» یعنی ثابت در خارج باشد، «لشاركت الموجودات في الوجود»؛ با بقیه موجودات در وجود مشارکت خواهد داشت. و خب باید امتیاز هم داشته باشد از بقیه موجودات؛ به چه امتیاز پیدا میکند؟ «وامتازت عنها - یعنی از موجودات - بخصوصيّةٍ ما»؛ به یک خصوصیتی، که مثلاً گفتیم در مثال ابوت خصوصیت همان ابوت است. که وجود ابوت با ابوت (چون وجود ابوت است) امتیاز پیدا میکند از وجودِ مثلاً آب (چون وجود آب است). خصوصیت ابوت این وجود را از خصوصیت آب جدا میکند. پس این وجود اضافه متصف است به ابوت.
«فاتّصاف وجودها - یعنی اتصاف وجود اضافه - بتلك الخصوصيّة» خود این اتصاف هم اضافه است.
«إضافة سابقة على وجود الإضافة»؛ اضافهای است سابق بر وجود اضافه. توجه کنید عبارت را؛ نمیگوید «إضافة سابقة على وجودها»، میگوید «إضافة سابقة على وجود الإضافة» (ضمیر برنمیگرداند، اسم ظاهر میآورد). خود مرحوم علامه متوجه است که اضافه اتصاف سابق شده بر اضافه ابوت، نه اضافه اتصاف سابق شده باشد بر خودش یا اضافه ابوت سابق شده باشد بر خودش. تقدم وجود اضافه اتصاف بر وجود اضافه اتصاف لازم نیامد؛ تقدم وجود اضافهای که اتصاف است بر وجود اضافهای که ابوت است لازم آمد. اگر میگفت «إضافة سابقة على وجودها» یعنی وجود خودش، در حالی که اضافه سابق بر وجود خودش نشد؛ اضافه سابق بر وجود اضافه شد، نه بر وجود خودش. لذا مرحوم علامه که متوجه این مسئله است اسم ظاهر میآورد، ضمیر نمیآورد. «فيلزم تقدّم وجود الإضافة على وجودها»؛ اینجا ضمیر میآورد. اینجا ضمیر میآورد و کار مشکل میشود.
چطوری باید توضیح بدهیم؟ توضیحی که من بیان کردم توضیح کاملی بود، ولی همانطور که توجه کردید نتیجهاش آن بود که گفته شد.
حالا توضیح دیگری میخواهیم بدهیم. وصفی که برای وجود میآوریم وصف ابوت است. یعنی خود آن امرِ امری است که ما اسمش را اضافه میگذاریم. این وصف مقدم میشود بر وجود خودش. چرا؟ چون اتصاف همانطور که گفتیم میشود اضافه. آنوقت وصف میشود ابوت و موصوف میشود وجود. اتصاف هم میان اینها واسطه میشود یعنی اضافه میشود. اضافه ابوت به وجود. این ابوت خودش نه که ماهیت سابق بر وجود است، آنوقت لازم میآید این اضافه که همان خصوصیت ابوت است مقدم باشد بر اضافهای که اتصاف است (برعکس دارم میگویم). اضافه ابوت مقدم میشود بر اضافه اتصاف. چون ابوت میشود صفت ذاتی برای این وجود و ماهیت میشود؛ ماهیت مقدم بر وجود است. خود همین اضافه که ابوت است مقدم میشود بر وجود. آنوقت لازم میآید این اضافه مقدم بشود بر وجود که وجود اضافه است. این توجیه خیلی سنگین بود، دلچسب هم نیست.
آن توضیح اولی که دادم کاملتر بود، ولی دیگر آن نکتهای که اسم ظاهر ذکر کرده یا ضمیر ذکر کرده، آن نکته را دیگر نباید میگفتیم، آن را میگفتیم گیر میکردیم. خب من همه توضیحات را بیان کردم و توجه داشته باشید که شوارق در اینجا جوری دیگر این مسئله را توضیح داده است؛ کأنه حرف مرحوم علامه را ایشان هم نخواسته بپذیرد. جوری دیگر اصلاً متن را توضیح داده است، که من مقداری از توضیح شوارق استفاده کردم ولی تمام توضیح ایشان را نگفتم. آن آقا جوری توضیح داده است که مشکلاتی نیست، مشکلی در کار نیست. مرحوم علامه بعد توضیح دوم را ذکر میکند؛ توضیح دوم خوب است. ضمیر «عليه» را به محل برمیگرداند، نه به وجود. «لتقدّم وجود الإضافة على محلّها».
احتمال دوم: لزوم تقدم وجود اضافه بر محل
آنوقت باید توضیح بدهیم بنا بر اینکه ضمیر «عليه» به محل برمیگردد، دلیل چیست و چگونه بیان میشود. معنا این میشود: اگر اضافه موجود باشد (این مقدم؛ به همان «وإلّا»یی که در متن قبل آمده بود دوباره تکرارش میکنیم، «وإلّا» یعنی اگر وجود اضافه را در خارج داشته باشیم)، اگر اضافه در خارج موجود باشد، قبلاً گفتیم تسلسل، حالا میگوییم «لتقدّم وجود الإضافة على محلّها». لازم میآید که اضافه بر محل مقدم باشد. اضافه محل میخواهد دیگر؛ چون بالاخره عرض است، هر عرضی محل میخواهد.
اتصافِ محل به اضافه یا اتصاف محل به وجود اضافه خودش اضافه است. اتصاف محل به وجود اضافه خودش اضافه است. محل مقدم است بر وجود اضافه. اتصافِ محل به وجودِ اضافه هم مقدم است بر وجود اضافه. خود اتصاف اضافه است، پس لازم میآید این اضافه مقدم باشد بر اضافه. دوباره تکرار کنم: وجود اضافه محل میخواهد چون عرض است و عرض محل میخواهد. و محل مقدم است بر حال؛ محل مقدم است بر اضافه. و محل به این وجود اضافه متصف شده است. خود اتصاف هم اضافه است. پس محل (که سابق بر اضافه است) متصف شده به اضافه، متصف شده به وجود اضافه. همین اتصاف هم خودش اضافه است؛ یعنی محل، اضافه پیدا کرده به وجود اضافه (اینطور میشود دیگر، وقتی محل متصف شده به وجود اضافه و اتصاف هم خودش اضافه است، به جای اتصاف اضافه را میگذاریم؛ میگوییم محل اضافه پیدا کرده به وجود اضافه). محل اضافه پیدا کرده به وجود اضافه، یعنی پیش از وجود اضافه، اضافه هست؛ چون محل پیش از اضافه است. لازم میآید که تقدم وجود اضافه بر محل و نتیجهاش این میشود که وجود اضافه بر وجود اضافه مقدم شود. این معنایی که بار دوم مرحوم علامه برای این عبارت ذکر میکند به نظر میرسد بهتر از معنای اول است. منتها معنای دوم فقط یک اشکال دارد و آن اشکال این است که مرجع ضمیر ذکر نشده است؛ اگر ضمیر «عليه» را برگردانیم به وجود، مرجع ضمیر ذکر شده است، اما اگر ضمیر «عليه» را برگردانیم به محل مرجع ضمیر ذکر نشده است. ایشان میفرماید این هم عیبی ندارد؛ چون گاهی از اوقات مرجع را ذکر نمیکنند چون ظاهر است. از خود صدر و ذیل عبارت مرجع به دست میآید، لذا مرجع لازم نیست ذکر کنند. در اینجا معلوم است که ضمیر به محل برمیگردد چون مرجع ظاهر است، دیگر لازم نبود ذکر بشود. پس این توجیه دوم را میشود قبول کرد و از این ضعفی که دارد صرفنظر کرد.
خب، در عبارت داشتیم: «فيلزم تقدّم وجود الإضافة على وجودها» و «وهو محال» یعنی تالی باطل است (تقدم وجود اضافه بر وجود اضافه باطل است؛ وقتی تالی باطل شد مقدم هم باطل است). حالا پس از اینکه دلیل تمام میشود مرحوم علامه میفرماید: «فالضمير في كلمة عليه يعود إلى وجودها يعني إلى وجود الإضافة».
بعد احتمال دوم را شروع میکند: «ويحتمل عود الضمير إلى المحلّ، وحينئذٍ يكون معنى الكلام - یعنی معنی کلام مصنف - اینچنین میشود که إنّ الإضافة لو كانت موجودة - یعنی موجودة في الخارج - لزم تقدّم الإضافة على محلّها». لازم میآید که اضافه بر محل مقدم باشد در حالی که محل باید بر اضافه مقدم باشد. لازم میآید که اضافه بر محل مقدم باشد.
«لأنّ وجود محلّها حقيقة له» (وجود محل حقیقتی است برای محل)، یا «لأنّ وجود محلّها حقيقةً له» (این وجود محل در حقیقت برای خود محل است).
سوال: صفت له؟
پاسخ: بله، صفت له. «صفة له» هم خوب است. «لأنّ وجود محلّها صفة له»؛ اصلاً بهتر هم هست. شما چه دارید؟ «صفة له» دارید؟ حقيقة دارید؟ صفة بهتر است. البته حقيقةً بخوانی هم باز معنا میشود: «لأنّ وجود محلّ إضافة حقيقةً این وجود برای خود محل است»؛ وجود برای محل است یعنی صفتی است برای محل. در حقیقت له یعنی برای محل است، پس محل به این وجود متصف است. این بنا بر نسخه ما که «حقيقةً» داریم؛ بنا بر نسخه شما که «لأنّ وجود محلّها صفة له»، معنایش این است که وجود محل صفتی است برای محل. بعد هم میگوید «اتصاف محل به این وجود». خیلی عبارت خوب میشود؛ عبارت شما که «صفة» دارد بهتر است، ولی عبارت ما هم که «حقيقة» دارد اگر «حقيقةً» بخوانی همان مفاد عبارت شما را میرساند منتها با یکخرده پیچیدگی و سختی؛ عبارت شما بهتر است. «فاتّصافه به - یعنی اتصاف محل به این وجود - نوع إضافة»؛ که این اضافه سابق است بر وجود اضافه. باز هم اضافه سابق شد بر وجود اضافه، ولو ضمیر «عليه» را به وجود برنگردانید بلکه به محل برگردانید. هر دو در هر دو توجیه روشن شد که اگر اضافه در خارج موجود باشد، لازم میآید که وجود اضافه بر وجود اضافه سبقت بگیرد؛ و این باطل است، پس وجود اضافه در خارج باطل است.
بنا بر توجیه دوم که ضمیر «عليه» به محل برگردد اشکالی پیش میآید و آن اینکه ضمیر برگشته به چیزی که به مرجعی که در عبارت ذکر نشده است؛ مرحوم علامه میفرماید ایرادی ندارد. «وأعاد الضمير - یعنی عود داد مصنف ضمیر عليه را - إليه - یعنی به محل - من غير ذكر لفظيّ للمحلّ» (یعنی بدون اینکه ذکر لفظی برای محل حاصل شود، یعنی بدون اینکه تلفظ به محل کند، بدون اینکه محل را ذکر بکند)؛ چرا عود داد ضمیر را به محل؟ «لظهوره»؛ چون محل ظاهر بود در اینجا و چون ظاهر بود میتوانست ذکرش نکند و به همان ظهورش اکتفا کند، ضمیر را به محلی که ظاهر است ولی مذکور نیست عود بدهد.
دلیل سوم: لزوم عدم تناهی در مراتب اعداد
دلیل دوم بر اینکه اضافه در ذهن است نه در خارج تمام شد. دلیل سوم را توجه کنید. دلیل سوم این است که اگر اضافه در خارج موجود باشد، لازم میآید که در هر مرتبهای از مراتب عدد بینهایت اعتبار جمع شود، که همه اعتبارها هم اضافهاند؛ پس لازم میآید بینهایت اضافه جمع شود.
توجه کنید چه بیان کردم: اگر اضافه موجود فی الخارج باشد، لازم میآید که در هر مرتبهای از مراتب اعداد بینهایت اعتبار جمع شود که اعتبارها خودشان اضافهاند، پس لازم میآید بینهایت اضافه جمع شود. و جمع شدن بینهایت اضافه در یکجا بنا بر قول متکلمین باطل است (یعنی تالی باطل است، پس وجود اضافه در خارج باطل است). گذشته از اینکه وجود نامتناهی لازم میآید، تسلسل هم لازم میآید که انشاءالله توضیح میدهیم.
اما پیش از اینکه بیان کنیم استدلال را، یا به تعبیر دیگر ملازمه شرطیه را بیان کنیم، پیش از بیان استدلال باید بگوییم مراتب عدد چیست. گفتیم در هر مرتبهای از مراتب اعداد؛ معتقدند که هر مرتبهای از مراتب اعداد نوعی از عدد است. مثلاً دو یک مرتبه از مراتب اعداد است (اعداد از دو شروع میشود تا بینهایت میرود، هر دانهاش یک مرتبهای است؛ کلش را حساب کنید میگویند مراتب اعداد). آنوقت خود همین دوِ تنها میشود یک مرتبه از مراتب اعداد. چون معتقدند که هر کدام از این اعداد مستقل از دیگریاند؛ اینطور نیست که سه را از دو بهعلاوه یک به دست آورده باشیم، سه خودش یک عدد مستقل است، دو یک عدد مستقل است. هر کدام از این مراتب عدد مستقلیاند برای خودشان؛ پس هر عددی مرتبهای است از مراتب اعداد. آنوقت هر مرتبه از مراتب اعداد (یعنی هر عددی) اعتباراتی دارد، بینهایت اعتبار دارد. مثلاً دو را ملاحظه کنید؛ دو نسبت به چهار نصف است (اعتبار نسبیت میکنیم برایش)، نسبت به شش ثلث است (اعتبار ثلثیت میکنیم برایش)، نسبت به هشت ربع است (اعتبار ربعیت میکنیم برایش)، نسبت به ده خمس است و هکذا. به تمام اعداد بینهایت میسنجید، بینهایت نسبت پیدا میکند. بینهایت اعتبار (اعتبار نصفیت، اعتبار ثلثیت، اعتبار ربعیت، اعتبار خمسیت و هکذا)، بینهایت اعتبار که هر کدام از این اعتبارها هم اضافهاند؛ نصفیت اضافه است، ثلثیت اضافه است، ربعیت اضافه است، خمسیت اضافه است؛ همه اینها اضافهاند. پس بینهایت اضافه در یک عدد جمع میشود؛ بینهایت اعتبار، بینهایت اضافه در یک عدد جمع میشود.
متکلمین وجود بینهایت را محال میدانند؛ چه مستلزم تسلسل باشد چه نباشد. همین اندازهای که بینهایت بخواهد یکجا جمع بشود میگویند باطل است. خب در اینجا از وجود خارجی داشتن اضافه لازم آمد بینهایت در یکجا جمع شود، در یک مرتبه از مراتب اعداد جمع شود. در هر کدام از مراتب بینهایت جمع میشود (حالا ما یک مرتبه را بهعنوان مثال ذکر کردیم). وجود خارجی اضافه مستلزم این است که بینهایت اعتبار، بینهایت اضافه، بینهایت نسبت در یکجا جمع شود. و جمع شدن و وجود گرفتن بینهایت باطل است؛ حالا چه بینهایت اعتبار باشد، چه بینهایت نسبت باشد، چه بینهایت اضافه باشد، چه بینهایت چیز دیگر، اصلاً بینهایت یکجا نمیتواند جمع بشود. نظر متکلمین این است؛ پس نتیجه میگیریم که خارجی بودن اضافه باطل است، چون از خارجی بودن اضافه به این محذور افتادیم. وقتی این محذور باطل شد، خارجی بودن اضافه هم باطل است. این یک بیان که در این بیان ما اسمی از تسلسل نبردیم.
بیان بعدیمان تسلسلی است که انشاءالله وقتی رسیدم بیان میکنم.
قال: «ولزم عدم التناهي في كلّ مرتبة من مراتب الأعداد»[2] .
این «لزم» هم تالی است؛ آن «وإلّا» که در متن اسبق گفته شد (استثنا نبود، «إن لا» بود، یعنی شرطیه با قسمتی از مقدم). معنای کلام این بود: «وإلّا» یعنی اگر اضافه ثبوتی و موجود فی الخارج باشد، ابتدائاً گفتیم تسلسل، بعد گفتیم لازم میآید تقدم وجودش بر وجودش، حالا میگوییم «ولزم» یعنی اگر اضافه امر خارجی باشد لازم میآید عدم تناهی در هر مرتبهای از مراتب اعداد. و عدم تناهی باطل است (یعنی تالی باطل است، پس مقدم هم که اضافه وجود خارجی داشته باشد باطل است). أقول: «هذا وجه ثالث»؛ و تقریر و تبیینش این است که اضافات اگر ثابت در اعیان باشند، لازم میآید که از هر مرتبهای از مراتب اعداد تجتمع در آن مرتبه «إضافات وجوديّة لا تتناهى» (اضافاتی که همه موجودند، سلبی نیستند که بگوییم حالا چون عدمیاند و سلبیاند اشکال ندارد؛ اضافات وجودی لازم میآید آن هم بینهایت اضافه). زیرا اثنین (مثلاً) «له اعتبارٌ بالنسبة إلى الأربعة»، اعتبارش میکنیم نسبت به اربعه، «وتعرض له - یعنی للاثنين - بذلك الاعتبار إضافة نسبيّة»؛ اضافه نسبیه پیدا میکند. دوباره اعتبارش میکنیم «إلى الستّة»، «تعرض له - یعنی للاثنين - بحسبه - یعنی بحسب این اعتبار و لحاظی که او را نسبت به ستّه سنجیدیم - إضافة ثلثيّة».
«وهكذا إلى ما لا يتناهى». پس بینهایت اضافه، بینهایت نسبت، بینهایت اعتبار در یک عدد دو جمع میشود؛ در عدد سه هم همینطور، در عدد چهار هم همینطور، در بقیه اعداد هم همینطور. «وهو محالٌ» (محال است که بینهایت یکجا جمع بشود). اما اولاً محال است «فلمّا بيّنّا»؛ که «ما بيّنّا» عبارت از این بود که ممتنع است ما لا یتناهی موجود شود مطلقاً. «مطلقاً» یعنی چه میان این ما لا یتناهی ترتب باشد که تسلسل لازم آید یا ترتب نباشد و تسلسل لازم نیاید. اصلاً متکلمین وجود ما لا یتناهی را باطل میدانند؛ میخواهد وجود ما لا تناهیای باشد که مستلزم تسلسل است یا وجود ما لا تناهیای باشد که مستلزم تسلسل نیست. اگر میان این موجودات بینهایت ترتب باشد تسلسل هم هست، اگر ترتب نباشد تسلسل نیست. ایشان میگوید فرق نمیکند چه ترتب باشد و تسلسل باشد، چه ترتب نباشد و تسلسل نباشد، بالاخره وجود بینهایت پیش متکلمین محال است. این اشکال اول بود. اشکال دوم تسلسل است.
اینچنین میگویند که این اضافات (این اضافاتی که بینهایتاند؛ اضافه نصفیت، ثلثیت، ربعیت تا آخر که بینهایتاند) این اضافات مترتباند. چون توجه کنید اول شما دو را با چهار میسنجید، بعداً با شش میسنجید، پس از این دو تا با هشت میسنجید، به ترتیب جلو میروید. چون اضافات با ترتیب حاصل میشوند، پس میانشان ترتب است؛ یعنی سابق و لاحق دارند. و هر جا حلقات موجودی بینهایت باشد و میان حلقات ترتب باشد (یعنی یکی سابق باشد یکی لاحق) تسلسل است. یعنی لازم میآید تمام این بینهایت دفعتاً و مترتبةً واقع شوند. در علت و معلول توجه کنید مطلب برایتان روشن میشود: اگر علل بینهایت داشته باشیم و معالیل بینهایت، خب هر معلولی بر علت قبل خود متوقف است؛ این علت هم بر علت قبل خود متوقف است، ترتب میانشان هست. آنوقت اگر بینهایت علت داشته باشیم، وقتی رسیدیم به این معلول آخری، همه آن بینهایت علت باید موجود باشند؛ همه باید موجود باشند چون یک دانه از این وسط از علت را حذف کنید معلول اینها همه از بین میرود، مابعدش هر چه هست از بین میرود. یک علت را بردارید مابعدش هر چه هست از بین میرود چون تلازم میان علت و معلول است، اگر علت را برداشتید معلول از بین میرود. خب معلولهای قبلی از بین نمیروند، ولی هر چه پس از این علت است از بین خواهد رفت اگر شما یک علت را بردارید. چون معلول به معلول آخر رسیدیم، معلوم میشود علتهای وسطی را برنداشتیم. بنابراین در معلول آخر همه علل سابق جمع میشوند. و چون علل بینهایتاند، لازم میآید در یک معلول بینهایت علت جمع شده باشد. این میشود تسلسل؛ نه تنها بینهایت، تسلسل است و محال.
و اما ثانیاً (اما ثانیاً این مطلب باطل است)، زیرا که «تلك الإضافات» که گفتیم اضافات نصفیت و ثلثیت و امثال ذلک، اینها موجودند هم دفعتاً هم مترتبةً في الوجود. چرا مترتبةً در وجودند؟ به اعتبار اینکه «بعض المضاف إليها - یعنی آن عددها - على بعضٍ آخر مقدّم است». مضافالیهها یعنی نصفیتها؛ یا عددها، بهتر این است که بگویید عددها. اضافه اضافه نصفیت است میان دو و چهار، میان دو و شش، میان دو و هشت و هکذا. یک طرف اضافه همهاش دو است، طرف دیگر اضافه یکبار چهار است یکبار شش است یکبار هشت است، همینطور بروید بالا. این مضافالیهها مقدم و مؤخر دارند؛ یعنی این عدد چهار و شش و هشت و اینها مقدم مؤخر دارند. نسبتی که یا نسبی که برای دو پیدا میشود به کمک این مضافالیهها پیدا میشود. چون مضافالیهها ترتب دارند، نسبتها هم ترتب پیدا میکنند. و در نتیجه این اضافههای ثلثیت و نصفیت و اینها با هم ترتب پیدا میکنند. آنوقت لازم میآید بینهایت موجود مترتب در یکجا جمع بشود. تا حالا میگفتیم بینهایت موجود یکجا جمع بشود، قید ترتب را نمیگفتیم. حالا میگوییم بینهایت موجود مترتب در یکجا جمع میشوند و این تسلسل است و باطل. این را دیگر همه قبول دارند؛ فلاسفه هم باطل میدانند. حالا اجتماع بینهایت را متکلمین باطل میدانستند فلاسفه باطل نمیدانستند، ولی اجتماع بینهایت مترتب را همه باطل میدانند؛ و در اینجا اجتماع بینهایت مترتب لازم میآید، یعنی بینهایت موجود که مترتب بر هماند مجتمع میشوند.
«وأمّا ثانياً، فلأنّ تلك الإضافات موجودةٌ دفعةً ومترتّبةً في الوجود باعتبار أنّ بعض المضاف إليها - یعنی آن عددها - على بعضٍ مقدّمٌ». آنوقت لازم میآید هم نسبتهای بینهایت (که مرحوم علامه نفرموده است، نسبتهای بینهایت مترتب) هم لازم میآید اجتماع اعدادی بینهایت که این اعداد بینهایت اجتماع کنند دفعةً مترتّبةً.
«وهو محالٌ اتّفاقاً» (آن قبلی محال بود عند المتكلّمين، این محال است اتفاقاً یعنی عند المتكلّمين والفلاسفة، عند الكلّ).
و اما ثالثاً. اما اشکال سوم این است که هر کدام از این اضافاتی که برای اثنین حاصل میشوند مضافالیه دارند. مضافالیه یکیشان چهار است، مضافالیه یکیشان شش است، مضافالیه یکیشان هشت است و هکذا. خب اگر بینهایت اضافه داشته باشیم، بینهایت مضافالیه هم خواهیم داشت؛ و مضافالیهها عددند. پس لازم میآید در عدد دوِ تنها بینهایت عدد جمع بشود؛ چون بینهایت نسبت جمع میشود، بینهایت اضافه جمع میشود، این اضافهها هر کدام مضافالیه دارند، وقتی بینهایت اضافه جمع شد بینهایت مضافالیه جمع میشود. مضافالیه هم عبارتاند از اعداد، پس بینهایت اعداد جمع میشود؛ در یک عدد بینهایت اعداد جمع میشود. و این هم باطل است. آنوقت بینهایت عدد مترتب هم جمع میشود؛ چون چهار و شش و هشت اینها مترتباند دیگر.
و اما ثالثاً: «فلأنّ وجود الإضافات يستلزم وجود المضاف إليه». هر کدام از این اضافهها اضافه به یک عددی هستند. دو را اضافه میدهیم به عدد چهار، دوباره اضافه میدهیم به عدد شش، بار سوم اضافه میدهیم به عدد هشت. همینطور؛ هر کدام از این اضافهها مضافالیهی دارد که آن اعداد دو، اعداد چهار و شش و هشت و امثال ذلک است.
«وأمّا ثالثاً فلأنّ وجود الإضافات مستلزمٌ لوجود المضاف إليها»، آنوقت اگر اضافات بینهایت باشند، مضافالیهها هم بینهایت میشوند؛ یعنی لازم میآید «وجود ما لا يتناهى من الأعداد» (لازم میآید که بینهایت اعداد داشته باشیم)، «دفعةً» هم داشته باشیم، کتاب ما دارد «من ترتّبها»، کتاب شما دارد «مع ترتّبها». کتاب شما بهتر است؛ «مع ترتّبها» بهتر است. یعنی لازم میآید بینهایت اعداد دفعتاً جمع بشوند در حالی که مترتب هستند. «مع ترتّبها» یعنی در حالی که مترتب هستند. اما «من ترتّبها» را هم معنی میکنیم که نسخه ماست: متعلقش میگیریم به «يلزم»؛ «يلزم من ترتّب هذه الإضافات وجود أعداد نامتناهي دفعةً ومترتّبةً». و «مترتّبةً» را باید اضافه کنیم. اگر «مع ترتّبها» بخوانید دیگر اضافه هم لازم ندارید. اگر «مع ترتّبها» نخوانید «من ترتّبها» بخوانید، «من ترتّبها» متعلق به «يلزم» میشود، آنوقت «در حالی که مترتباند» را باید تقدیر بگیرید؛ و تقدیر خوب نیست، خلاف اصل است، پس نسخه شما بهتر است.
چه فرقی میان ثالثاً و ثانیاً است؟ میان اولاً با این دو تای دیگر فرق است؛ چون در اولاً ترتب لحاظ نشد، فقط اجتماع بینهایت مطرح شد. اما در ثانیاً و ثالثاً در هر دو ترتب مطرح شد. در هر دو هم عدد را ایشان بینهایت گرفت. من خودم، توجه داشتید، در دوم نسبتها را بینهایت و مترتب کردم؛ آنوقت در سوم عددها که منسوبالیهاند، مضافالیهاند بینهایت میشوند مترتب؛ بینهایت و مترتب میشوند. خب فرق میان دومی و سومی روشن است: در دومی نسبتهای مترتب بینهایت میشوند، در سومی اعداد مترتب بینهایت میشوند نه نسبتها. آنطور که من بیان کردم مشکلی ندارد، ولی آنطور که مرحوم علامه بیان کرد؛ مرحوم علامه هم در ثانیاً گفت عدد نامتناهی و مترتب بشود، هم در ثالثاً گفت. فرقش چیست؟ فرقش این است که در دومی از نسبت که نامتناهی شد دفعتاً، ما نتیجه گرفتیم که عدد هم نامتناهی است دفعتاً. یعنی چون نسبتهای بینهایت داشتیم، نسبتهای بینهایت مترتب داشتیم، عددهای بینهایت نامتناهی نامترتب هم پیدا کردیم. اما در ثالثاً گفتیم هر اضافه مضافالیه دارد، آنوقت وقتی اضافهها بینهایت شدند، مضافالیهها هم که عددند بینهایت میشدند. پس در هر دو مرحوم علامه عدم تناهی اعداد را مطرح کرده است؛ منتها عدم تناهی اعداد در ثانیاً از جایی پیش آمده است، در ثالثاً از جایی دیگر پیش آمده است. از همین جهت میان ثانیاً و ثالثاً فرق شده است.
بعد ایشان میفرماید: «وكلّ ذلك ممّا برهن على استحالته». هم آنی که در اولاً گفتیم، هم آنی که در ثانیاً گفتیم، هم آنی که در ثالثاً گفتیم، همه محالاند. پس نتیجه میگیریم که اگر اضافه در خارج موجود باشد، یکی از این سه محال یا هر سه محال لازم میآید. و چون اینها محالاند (یعنی تالی باطل است) پس باید مقدم هم باطل باشد. ایشان میفرماید همه این اولاً و ثانیاً و ثالثاً با برهان اثبات شده است؛ یعنی استحالتشان با برهان اثبات شده است.
دلیل چهارم: لزوم تکثر صفات باریتعالی
قال: «وتكثّر صفاته». عطف بر «لزم» است که در متن قبل داشتیم. اگر اضافه در خارج موجود باشد، «لزم تكثّر صفاته تعالى». لازم میآید خدا از بساطت بیفتد و صفات کثیره داشته باشد. این دلیل چهارم. بیانش این است که اگر اضافات در خارج موجود باشند، خدا بینهایت صفت اضافی دارد. خالقِ زید است (یک)، خالقِ عمر است (دو)، خالقِ خالد است، خالقِ بکر است؛ بینهایت انسان. خدا را میگویید خالق هر یک تکتک است. خالقیت میشود امر اضافی، بینهایت خالقیت درست میشود. خدا قادر بر زید است، قادر بر عمر است، قادر بر بکر است، قادر بر خالد است؛ بینهایت هم قدرت درست میشود. خدا عالم به زید است، عالم به عمر است، عالم به بکر است، عالم به خالد است؛ بینهایت اضافه در علم درست میشود. پس بینهایت اضافه برای خدا به وجود میآید. اگر بخواهید این اضافهها را همه را در خارج موجود بگیرید، لازم میآید بینهایت صفت موجود در خارج برای خدا حاصل باشد، که خب خدا از بساطت میافتد؛ بینهایت صفات، از بساطت میافتد.
قال: «ولزم تكثّر صفاته تعالى». أقول: «هذا وجه رابع» و تقریرش این است که اضافه اگر وجودی باشد (یعنی در خارج وجود داشته باشد)، «لزم وجود صفات الله تعالى متكثّرةً»؛ لازم میآید که صفات خداوند وجود داشته باشد در حالی که متکثر است، آن هم «لا تتناهى» (یعنی متکثر غیر متناهی هم هست). چرا لازم میآید که خداوند دارای صفات نامتناهی باشد، صفات متکثر نامتناهی داشته باشد؟ «لأنّ له تعالى إضافات لا تتناهى» (اضافات لا تتناهی هست)، و اضافات اگر بخواهند موجود باشند لازم میآید صفات لا تتناهی برای خدا موجود باشد.
«وذلك محالٌ» (چون باعث میشود که خدا از بساطت بیفتد، مرکب بشود). پس تالی باطل است، اگر تالی باطل شد مقدم هم که وجودی بودن اضافه و موجود بودن در خارجِ موجودِ فی الخارج بودنِ اضافه است باطل میشود.
خب مسئله سوم هم تمام شد و ثابت شد به نظر ما که اضافه در خارج موجود نیست بلکه امر ذهنی است؛ با چهار دلیلی که مدعا را اثبات کرد.
انشاءالله برای جلسه آینده.