« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/05/20

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مساله بیست و سوم/ احکام قدرت /طرح بحث تقدم قدرت بر فعل

 

موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مساله بیست و سوم/ احکام قدرت /طرح بحث تقدم قدرت بر فعل

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

مقدمه: طرح بحث تقدم قدرت بر فعل

صفحه ۲۴۸، سطر هجدهم.

قال: «وتتقدّم الفعل لتكليف الكافر، وللتنافي، وللزوم أحد محالين لولاه»[1] .

در علم کلام یک بحثی میان اشاعره و غیر اشاعره وجود دارد که آیا قدرت پیش از فعل است یا همراه فعل؟ کسی قدرت را پس از فعل نگفته است، چون قدرت برای انجام فعل است؛ پس از تمام شدن فعل معنا ندارد که قدرت بر فعل داشته باشیم. اما گروهی گفتند که باید قدرت مع‌الفعل باشد، گروهی دیگر گفتند باید پیش از فعل باشد.

اشاعره معتقدند که قدرت نباید پیش از فعل باشد، بلکه همراه فعل است. معتزله قائل‌اند که قدرت پیش از فعل است؛ یعنی انسان پیش از این‌که فعل را انجام دهد، باید قادر بر آن فعل باشد تا اقدام به آن فعل کند و آن فعل را شروع کند. اما اشعری گفته است پیش از فعل، قدرت لازم نیست و اصلاً قدرت وجود ندارد، همراه فعل قدرت می‌آید.

دلیل اشعری را ذکر می‌کنیم که مبتنی بر یک قانونی است که آن‌ها قبول کرده‌اند، و پس از آن هم سه دلیل از معتزله می‌آوریم که سه دلیل را خواجه در این‌جا ذکر کرده است. چون خواجه در این مسئله به قول معتزله معتقد است، نه به قول اشاعره.

دلیل اشاعره بر تقارن قدرت با فعل

اشاعره معتقدند که قدرت، عرض است (این را خب بقیه هم قبول دارند، چون قدرت کیف نفسانی است و کیف، عرض است، پس قدرت هم عرض است). اما معتقدند که عرض باقی نمی‌ماند؛ حالا این بعداً باید بحث بشود که عرض باقی می‌ماند یا نمی‌ماند، اما آن‌ها معتقدند به این‌که عرض باقی نمی‌ماند. بنابراین قدرت هم چون عرض است، باقی نمی‌ماند.

پس اگر پیش از فعل ما قدرت داشته باشیم، این قدرت از بین می‌رود و وقتی ما می‌خواهیم وارد فعل بشویم، بی‌قدرت باید وارد فعل بشویم؛ چون قدرت پیش از فعل که باقی نمی‌ماند، از بین می‌رود چون عرض است. آن‌وقت اگر عندالفعل قدرتی پیدا بشود، خب همان است که ما گفتیم که همراه فعل قدرت هست.

اگر عندالفعل قدرت حاصل نشود، آن قدرت قبلی هم که از بین رفته بود، ما لازم می‌آید که فعل را بی‌قدرت شروع کنیم؛ و این ممکن نیست. پس ناچار باید بگوییم که قدرت باید عندالفعل باشد که فعل با قدرت شروع بشود. این حرف اشعری است. معتزله هم سه دلیل دارد که دلایلش را وقتی رسیدیم ان‌شاءالله بیان می‌کنم. متن خواجه را من فعلاً معنا نمی‌کنم، چون سه تا دلیل در آن هست بسیار مختصر، بعد که دلایل توضیح داده شد، آن‌وقت می‌پردازیم به متن خواجه.

بدیهی بودن بطلان قول اشاعره در کلام علامه

صفحه ۲۴۸ هستیم، سطر هجدهم.

«قال» را که قرار شد نخوانیم، «أقول» را می‌خوانیم.

أقول: «هذا...» اول این متن را می‌شود خواند: «وتتقدّم الفعل»؛ یعنی قدرت مقدم بر فعل می‌شود، نه همراه فعل باشد، بلکه مقدم بر فعل است. اما دلیل؛ دلیل سه تا دلیل است که در این‌جا ذکر شده است که ما فعلاً هنوز هیچ‌کدام را توضیح نداده‌ایم، ان‌شاءالله وقتی توضیح دادیم متن را می‌خوانیم.

أقول: «هذا مذهب الحكماء والمعتزلة»؛ هم حکما این مطلب را قبول دارند که قدرت پیش از فعل است، هم معتزله.

«وقالت الأشاعرة: إنّها - یعنی قدرت - مقارنة للفعل».

مرحوم علامه می‌فرماید: «والبداهة حاكمة ببطلان هذا القول»؛ یعنی به‌طور بدیهی ما می‌دانیم این قول باطل است. وقتی ما نشسته‌ایم می‌خواهیم بلند بشویم، پیش از این‌که بلند بشویم قدرت قیام داریم و با همان قدرتی که داریم می‌ایستیم. این‌طور نیست که تا نشسته‌ایم قدرت قیام نداشته باشیم، بعد که شروع کردیم به ایستادن، آن‌وقت قدرت قیام بیاید. این واضح است، هر کسی این مطلب را متوجه می‌شود بدون استدلال، یعنی مطلبی است بدیهی.

«فإنّ القاعد يمكنه القيام قطعاً»؛ شخصی که نشسته است، قطعاً امکان قیام برایش در همان حال نشستن هست، نه هنگام برخاستن.

«والأشاعرة بنوا مقالتهم - یعنی این گفتارشان را و این مذهبشان را - بنا گذاشتند على قانون لهم»؛ قانونی که آن‌ها خودشان دارند که «سيأتي بطلان ذلك القانون»، و آن قانون این است که «العرض لا يبقى»؛ پس قدرت هم که عرض است «لا يبقى». بنابراین اگر پیش از فعل قدرت داشته باشیم، این قدرت زائل می‌شود و وقتی می‌خواهیم به فعل شروع کنیم، قدرت نداریم. لازمه تقدم قدرت، شروع کردن فعل بدون قدرت است؛ این حرف این‌هاست. خب این را بعداً باطل خواهیم کرد.

دلیل اول معتزله: تکلیف کافر به ایمان

اما معتزله؛ معتزله سه دلیل دارند. دلیل اولشان این است که کافر مکلف به ایمان است. اگر پیش از فعل قدرت نداشته باشد، تکلیف هم ندارد؛ چون بدون قدرت اگر تکلیف داشته باشد، می‌شود تکلیف مالایطاق. و تکلیف مالایطاق یعنی تکلیف به چیزی که در طاقتش نیست، مقدورش نیست؛ تکلیف مالایطاق یعنی تکلیف چیزی که مورد طاقت نیست و شخص نسبت به او قدرت ندارد. تکلیف مالایطاق باطل است.

پس اگر شخص کافر پیش از این‌که ایمان بیاورد مکلف باشد به ایمان، چون به قول شما قدرت بر ایمان ندارد، تکلیفش می‌شود تکلیف مالایطاق. شما می‌گویید عندالایمان قدرت پیدا می‌کند، خب این هیچ‌وقتی ایمان نمی‌آورد که قدرت پیدا کند. شما می‌گویید با شروع به ایمان قدرت پیدا می‌کند؛ خب پیش از شروع به ایمان قدرت ندارد و خدا تکلیفش می‌کند به این‌که ایمان بیاور، در حالی که او نمی‌تواند ایمان بیاورد، چون قدرتی بر ایمان ندارد. تکلیفش می‌شود تکلیف مالایطاق و در نتیجه تکلیف مالایطاق هم باطل برداشته می‌شود، پس کافر هرگز تکلیف به ایمان پیدا نمی‌کند. چون آن وقتی که می‌خواهد تکلیف پیدا کند قدرت ندارد، آن وقتی هم که دارد ایمان می‌آورد، اگر ایمان بیاورد که خب دارد تکلیف را امتثال می‌کند، و چون هیچ‌وقتی ایمان نمی‌آورد، پس هیچ‌وقتی تکلیف ندارد. پس لازم می‌آید که اگر قدرت پیش از فعل نباشد، لازم می‌آید که کافر تکلیف نداشته باشد، در حالی که تکلیف دارد.

پس معلوم می‌شود قدرت دارد؛ پیش از این‌که ایمان بیاورد قدرت دارد، مکلفش می‌کنند به ایمان و او اگر به قدرتش عمل کرد و ایمان آورد، معاقب نیست و اگر ایمان نیاورد، معاقب هست، چون قدرت دارد و در نتیجه تکلیف دارد. مکلف بودن (دلیل را دو مرتبه به‌طور خلاصه می‌خواهم تکرار کنم) مکلف بودن کافر به ایمان، دلیل است بر قدرت داشتن کافر؛ و قدرت هم باید پیش از ایمان باشد، چون کافر پیش از ایمان مکلف است. هنگام ایمان که مکلف نمی‌شود، از همان اول که کافر است مکلف به ایمان است. پس تکلیف پیش از شروع در فعل حاصل است، اگر تکلیف پیش از شروع در فعل حاصل است، پس قدرت هم پیش از شروع در فعل حاصل است. این دلیل اول ایشان است.

«ثمّ المعتزلة استدلّوا»[2] بر گفتارشان به وجوه ثلاثه. وجه اول این است که قدرت اگر تقدم بر فعل نداشته باشد، قبیح است تکلیف کافر. این قیاس به‌صورت قیاس استثنائی است: اگر قدرت تقدم بر فعل نداشت (این مقدم)، قبح تکلیف کافر (این تالی)؛ و تالی یعنی قبح تکلیف کافر باطل است بالإجماع، همه می‌دانیم که کافر قبیح نیست مکلف به ایمان بشود، بلکه جایز است و حتی حسن است، نتیجه می‌گیریم «فالمقدّم مثله». مقدم هم که قدرت پیش از فعل نباشد، مثل همین تالی باطل است، قدرت پیش از فعل نبودن باطل است، پس قدرت پیش از فعل هست.

این دلیل هم که توجه می‌کنید یک قیاس استثنائی است که بطلان تالی‌اش روشن است، چرا؟ چون مورد اجماع است. ملازمه‌اش باید اثبات بشود. بیان کردیم بارها که این‌جور قیاس‌ها دو چیزش باید اثبات بشود؛ یکی بطلان تالی، یکی ملازمه میان مقدم و تالی. اما در این قیاس بطلان تالی با اجماع ثابت است، بنابراین احتیاج به استدلال نداریم، ملازمه باید بیان بشود. به چه دلیل اگر قدرت مقدم بر فعل نبود، تکلیف کافر قبیح می‌شود؟ بیان ملازمه این است که تکلیف مالایطاق قبیح است. پس اگر کافر متمکن از ایمان نباشد در حال کفرش، یعنی پیش از ایمانش، اگر متمکن نباشد لازم می‌آید که نسبت به او تکلیف مالایطاقی انجام بگیرد که قبیح است؛ و چون تکلیف مالایطاق قبیح است و انجام نمی‌گیرد، پس تکلیفی که نسبت به او انجام گرفته است، تکلیف مالایطاق نیست. اگر تکلیفش مالایطاق نیست، معلوم می‌شود قدرت داشته است، در همان ظرفی که کافر است مکلف شده است و در همان ظرف هم تکلیف و در همان ظرف هم قدرت داشته است. و در حین کفرش پیش از ایمان است، پس پیش از فعل قدرت داشته است.

سوال: اشعری تکلیف مالایطاق را قبیح می‌داند؟

پاسخ: اشعری تکلیف مالایطاق را باید قبیح بداند.

سوال: نمی‌داند؟

پاسخ: نمی‌تواند نداند مگر این‌که ادعا کند.

سوال: جبریه نیست؟

پاسخ: بله

سوال: جبریه نیست اشعری...

پاسخ: اشعری جبری است و نمی‌تواند تکلیف مالایطاق را جایز بداند. حالا بر فرض هم ادعا کند، ادعایش پذیرفتنی نیست. بالاخره تکلیف مالایطاق قبیح است؛ حالا او قبول ندارد قبیح را، ما در جای خودش ثابت می‌کنیم که قبیح است. وقتی قبیح شد، پس تکلیف مالایطاق نسبت به کافر انجام نمی‌شود، چون قبیح است انجام بشود. آن تکلیفی که نسبت به کافر انجام شده است، حتماً تکلیف مالایطاق نیست. اگر تکلیف مالایطاق نیست، پس کافر قدرت دارد؛ در حین کفرش قدرت دارد، حین کفرش هم پیش از ایمان است، پس پیش از ایمانش قدرت دارد، یعنی پیش از فعل قدرت دارد. مطلوب ثابت است.

خب این عبارت خواجه را دیگر قسمت اولش را فهمیدیم: قدرت تقدم بر فعل دارد چون کافر تکلیف شده است، مکلف شده است؛ نه تکلیف مالایطاق شده باشد چون تکلیف مالایطاق قبیح است، بلکه تکلیف معمولی شده است، اگر تکلیف معمولی شده است پس معلوم می‌شود قدرت داشته است پیش از ایمان، یعنی پیش از فعل قدرت داشته است. این دلیل اول.

دلیل دوم معتزله: لزوم تنافی

دلیل دوم را خواجه می‌گوید «وللتنافي». تنافی را باید توضیح بدهیم.

به‌صورت یک قیاس استثنائی توضیح می‌دهیم، ولی اول من بدون این‌که در قالب قیاس استثنائی بریزم مطلب را توضیح می‌دهم. آیا در حین فعل، یعنی در حینی که ما داریم فعل را از عدم به وجود خارج می‌کنیم، قدرت لازم است؟ لحظه‌به‌لحظه ما داریم فعل را از عدم به سمت وجود می‌بریم. خب الآن شروع کردیم مثلاً به راه رفتن، قدم اول را برداشتیم، این شروع به فعل؛ خب در همین حین قدرت، خب من که قدم را برداشتم و قدم برداشته شد، دیگر قدرت برای چه می‌خواهم؟ برای قدم بعدی قدرت می‌خواهم؛ شما که می‌گویید پیش از فعل قدرت نیست، پس الآن من قدرت برای قدم بعدی ندارم. اول قدرت برای قدم اول نداشتم به قول شما، قدم را برداشتم خب تمام شد، قدم برداشته شد، قدرت برای چه لازم است؟ کار انجام شده است. برای قدم بعدی؛ شما می‌گویید قدرت ندارم، من قدم بعدی را می‌گذارم، شما می‌گویید قدرت آمد؛ خب برای چه آمد؟ من که احتیاج ندارم، من قدم را برداشتم تمام شد.

پس پیش از قدرت، پیش از عمل شما می‌گویید قدرت لازم نیست؛ حین عمل هم که واضح است من دارم عمل را انجام می‌دهم، مستغنی‌ام از قدرت. پس لازم می‌آید فعل بدون قدرت حاصل شود. این یک مطلب. از آن طرف ما می‌دانیم فعل مقدور است و فاعل قادر است و فعل را با قدرت انجام می‌دهد؛ پس فعل با قدرت دارد انجام می‌شود. از طرفی فعل احتیاج به قدرت ندارد، چرا؟ چون پیش از آن که قدرت نیست، حین آن هم قدرت لازم نیست. از طرفی فعل چون فعل مقدور است، باید با قدرت صادر بشود؛ این تنافی می‌شود، یعنی از طرفی قدرت لازم است، از طرفی لازم نیست. این تنافی است، که ما هم بگوییم قدرت مورد حاجت است، هم بگوییم قدرت مورد استغناء است؛ هم بی‌نیاز از قدرتیم، هم حاجتمند به قدرتیم. این تنافی‌گویی است، دو تا حرف متنافی زدن است.

تنافی که خواجه می‌گوید این است: اگر ما قدرت را پیش از فعل لازم ندانیم، خب فعل با قدرت صادر نمی‌شود، اما بی‌نیاز از قدرت نیستیم، بلکه نیازمند به قدرتیم. اما اگر ما قدرت را حین‌الفعل قرار بدهیم، خب وقتی داریم فعل را انجام می‌دهیم که دیگر احتیاج به قدرت نداریم، پیش از آن هم که شما می‌گویید قدرت نداریم، پس لازم می‌آید که فعل بی‌قدرت صادر شده باشد، در حالی که این فعل باید با قدرت صادر بشود؛ پس فعل هم مقدور است هم غیر مقدور، هم قدرت لازم است هم غیر لازم؛ این می‌شود تنافی. بنا بر قول ما قدرت لازم است، بنا بر قول شما هم لازم است هم غیر لازم؛ این می‌شود تنافی.

حالا که مطلب روشن شد، به‌صورت قیاس استثنائی بیانش می‌کنیم. قیاس استثنائی این‌طور است که: اگر قدرت مقدم بر فعل نباشد (این مقدم)، لازم می‌آید که فاعل در حین انجام فعل مستغنی از قدرت باشد (این هم تالی)؛ لکن تالی یعنی مستغنی بودن فاعل از قدرت باطل است، زیرا می‌دانیم این فعل مقدور است و با قدرت صادر می‌شود، پس مقدم هم باطل است که گفتیم قدرت مقدم بر فعل نباشد. این مقدم بود، این باطل است، نتیجه می‌گیریم پس قدرت باید مقدم بر فعل باشد. این قیاس هم همان‌طور که توجه می‌کنید بطلان تالی‌اش روشن است، ملازمه‌اش لازم است اثبات بشود که ملازمه‌اش را هم عرض کردم. ملازمه‌اش همان بیانی بود که گفتم؛ یعنی اگر قدرت پیش از فعل لازم نیست، حین‌الفعل هم مورد حاجت نیست، پس لازم می‌آید که قدرت هیچ‌وقتی لازم نباشد، یعنی فعل بلاقدرت صادر شود. با توجه به این‌که فعل مقدور است، آن‌وقت لازم می‌آید تنافی، یعنی لازم می‌آید قدرت هم مورد حاجت باشد هم مورد حاجت نباشد.

«الثاني: لو لم تكن القدرة متقدّمة على الفعل - این مقدم - لزم استغناء الفعل عن القدرة - این تالی - مع فرض الحاجة إليها»؛ یعنی تالی باطل است، در حالی که فرض کردیم که حاجت إلیها یعنی حاجت به قدرت داریم، چون فعل، فعل مقدور است، باید از قدرت صادر بشود.

«وهو» یعنی این‌که فرض کنیم حاجت داریم و در عین حال به این نتیجه برسیم که مستغنی هستیم، «تنافٍ» ظاهر؛ حاجت با استغناء منافات دارد، با هم سازگار نیست. و بیان ملازمه این است که، بیان کردم تالی باطل بودنش روشن است، بیان ملازمه‌اش لازم است؛ بیان ملازمه این است که «حاجة إلى القدرة إنّما هي» این‌که ما احتیاج به قدرت داریم برای این است که فعل را از عدم به وجود خارج کنیم و در حالی که داریم خارج می‌کنیم فعل را از عدم به وجود، استغناء از قدرت حاصل است؛ در آن وقت ما داریم کار را انجام می‌دهیم، دیگر قدرت برای چه می‌خواهیم؟ برای کاری که دارد انجام می‌شود، برای کاری که دارد انجام می‌شود قدرت لازم نیست، چون کار دارد انجام می‌شود؛ «وقبله» پیش از انجام کار هم که شما می‌گویید «لا قدرة»، بنابراین «فلا حاجة إليها»، لازم می‌آید که ما حاجتی به قدرت نداشته باشیم برای انجام فعل، در حالی که فعل «إنّما يخرج بالقدرة»، فعل با قدرت حاصل می‌شود.

این‌که بیان می‌کنم در حین فعل احتیاج به قدرت نداریم، این روشن است، توضیح دادم. وقتی من می‌خواهم قدم اول را بردارم، الآن لبه قدم برداشتنم، شما می‌گویید قدرت لازم نیست، چون هنوز شروع به فعل نکرده‌ام. وقتی قدم را برداشتم می‌گویید قدرت می‌آید؛ ما می‌پرسیم قدرت برای چه می‌آید؟ من که قدم را برداشتم. دوباره می‌خواهم قدم دوم را بردارم، شما می‌گویید قدرت ندارید، چون پیش از قدم برداشتن است دیگر، می‌گویی قدرت ندارید. پایم را بلند می‌کنم قدم دوم را برمی‌دارم، می‌گویید قدرت پیدا شد؛ برای چه پیدا شد؟ ما می‌گوییم برای چه پیدا شد؟ من که قدم دومم را برداشتم. در قدم سوم و چهارم هم همین‌طور. شما پیش از قدم برداشتن می‌گویید قدرت نیست، وقتی من قدم را شروع کردم برداشتن، می‌گویید قدرت می‌آید؛ ما می‌گوییم آن وقتی که من قدم را برداشتم که دیگر کار انجام دارد می‌شود، قدرت برای چه می‌خواهم؟ پیش از این هم که پا روی زمین بگذارم، شما می‌گویید قدرت ندارید زمین بگذارید؛ وقتی هم که زمین گذاشتم می‌گویید قدرت می‌آید؛ خب این که دیگر احتیاج نیست. توجه می‌کنید، این وقتی من قدم برمی‌دارم دو تا کار می‌کنم؛ پا را بلند می‌کنم دوباره فرود می‌آورم. شما می‌گویید پیش از این‌که پا را بلند کنی قدرت نداری، وقتی پا را بلند کردی قدرت داری؛ خب پا را بلند کردم، قدرت برای چه می‌خواهم؟ پیش از این‌که پایین بیاوری پا را قدرت نداری، پس از این‌که شروع کردی پایین آوردن قدرت دارید؛ خب آن وقتی که من دارم پایین می‌آورم، پایین آوردم دیگر قدرت می‌خواهم چه‌کار کنم؟ پس قدم برداشتن بدون قدرت انجام شد. در حالی که قدم برداشتن یک کار مقدور است، کار مقدور بدون قدرت انجام نمی‌شود؛ پس لازم می‌آید هم به قدرت احتیاج داشته باشیم به‌خاطر این‌که کار مقدور است، هم به قدرت احتیاج نداشته باشیم، بی‌نیاز باشیم به‌خاطر تصویری که شما می‌کنید. باید بگوییم تصویرتان باطل است تا این تنافی لازم نیاید.

«وإلى هذا أشار المصنّف بقوله وللتنافي». خب دیگر این عبارت خواجه را هم معنی نمی‌خواهد بکنیم، مطلبش روشن شد.

دلیل سوم معتزله: لزوم احد محالین

دلیل سوم. تا حالا بحث در قدرت خودمان می‌کردیم، حالا بحث در قدرت خدا هم می‌خواهیم بکنیم. شما وقتی می‌گویید قدرت پیش از فعل لازم نیست، در قدرت خدا هم همین را می‌گویید، می‌گویید قدرت پیش از فعل لازم نیست. شما فعل خدا را قدیم می‌دانید یا حادث؟ مسلماً حادث می‌دانید. می‌گویید قدرت پیش از فعل نیست، پس خدا پیش از فعل قدرت ندارد. حین‌الفعل قدرت پیدا می‌شود؛ خب فعل حادث است، حین‌الفعل قدرت پیدا می‌شود، قدرت هم می‌شود حادث. خب قدرت خدا که از ازل نبوده است، پیش از فعل حاصل نبوده است، حین‌الفعل حاصل می‌شود؛ خب فعل هم که حادث است، قدرت هم حین‌الفعل می‌خواهد حاصل بشود، پس قدرت هم می‌شود حادث.

مگر این‌که شما این‌طور بگویید: بگویید فعل را می‌بریم قدیمش می‌کنیم؛ قدرت برای خدا از ازل بوده است، فعل هم قدیم بوده است و قدرت خدا همراه فعل بوده است. شما یا باید فعل را قدیم بدانید یا قدرت خدا را حادث بدانید. فعلی را که همه‌تان معتقدید به حدوثش، باید قدیم بدانید، یا قدرت خداوندی که همه قائلید به قدمش، باید حادث بدانید. لازم می‌آید «ما هو الحادث» که فعل است قدیم شود، یا لازم می‌آید «ما هو القديم» که قدرت است حادث شود. پس شما یکی از دو محال را باید قبول کنید: یا حادث را که فعل است قدیم بدانید تا قدرت خدا حین‌الفعل حاصل باشد؛ یا قدیم را که قدرت است حادث بدانید تا بتوانید بگویید که این قدرت حین‌الفعل به وجود آمده است. در حالی که هر دو باطل است؛ هم قدیم کردن فعل حادث باطل است، هم حادث کردن قدرت قدیم باطل است. بنابراین باید گفت این‌که قدرت پیش از فعل نباشد بلکه همراه فعل باشد، باطل است. قدرت پیش از فعل بودن... پیش از فعل نبودنش باطل است، پس پیش از فعل بودنش واجب است. این هم دلیل سوم.

عبارت خواجه: «وللزوم أحد محالين لولاه». یعنی لازم می‌آید یکی از دو محال اگر تقدم نباشد. اگر تقدم قدرت نباشد، «لولاه» ضمیرش به تقدم برمی‌گردد. اگر تقدم قدرت نباشد، یکی از دو محال لازم می‌آید؛ یا باید حادث قدیم شود یا باید قدیم حادث شود که هر دو محال‌اند.

«الثالث» کلام علامه، «الثالث» یعنی دلیل سوم معتزله این است که اگر قدرت متقدم بر فعل نباشد، لازم یا حدوث قدرت خدا که بیان کردم، یا قدم فعلی که از خدا صادر می‌شود؛ «والقسمان محالان» هر دو قسم باطل است، پس مقدم هم باطل است. توجه کنید قیاس به این صورت است: اگر قدرت متقدم نباشد این مقدم است، «لزم إمّا حدوث قدرة الله أو قدم فعله» این تالی است که دو تا شق دارد، آن‌وقت «والقسمان محالان» یعنی و تالی به کلا قسمیه باطل، به هر دو قسمش باطل است، نتیجه می‌گیریم فالمقدم هم باطل. مقدم چه بود؟ این بود که قدرت متقدم نباشد. این باطل است، پس ثابت می‌شود که قدرت متقدم هست.

«وإلى هذا أشار المصنّف بقوله وللزوم أحد محالين لولاه»، «لولاه» یعنی لولا التقدّم. مرحوم علامه پس از این‌که این عبارت خواجه را توضیح می‌دهد، می‌فرماید که «هذا ما خطر لنا في تفسير هذا الكلام»؛ این است آن‌چه که به ذهن ما خطور کرد در تفسیر این کلام. یعنی کلام بسیار مبهم است و توضیحش همین بود که ما گفتیم.

بیان دوم در معنای تنافی و ادغام دلیل سوم در دلیل دوم

توجه کردید دلیل را سه تا گرفتیم، و تنافی را به همان صورت که گفتیم معنا کردیم. یعنی لازم می‌آید تناقض‌گویی کرده باشیم؛ هم فعل را محتاج به قدرت قرار داده باشیم هم او را بی‌نیاز از قدرت کرده باشیم، و این تنافی‌گویی و تناقض‌گویی است. این بیانی بود که ما برای تنافی داشتیم، آن‌وقت دلیل سوم هم به دنبالش آوردیم. حالا می‌خواهم تنافی را طور دیگر معنا کنم؛ که اگر تنافی طور دیگر معنا بشود، آن دلیل سوم هم می‌شود تتمه دلیل دوم، دیگر دلایل ما سه تا نمی‌شود، دو تا می‌شود. پس توجه کردید تنافی را به نحوی معنا کردیم، پشت سر آن هم دلیلی آوردیم که آن می‌شود دلیل سوم؛ الآن می‌خواهم تنافی را به نحو دیگر بیان کنیم، آن‌وقت پشت سر آن اگر دلیلی که پشت سر آن آمده است متمم آن دلیل دوم می‌شود، و در نتیجه کأنه خواجه دو تا دلیل در عبارت آورد.

حالا توجه کنید تنافی را چطور معنا می‌کنیم.

قبلاً گفتیم قدرت تعلق می‌گیرد به ضدین. هم می‌تواند به این ضد تعلق بگیرد هم به او؛ در آنِ واحد، در آنِ واحد به هر دو ضد تعلق می‌گیرد. منتها وقتی می‌خواهد اعمال کند این قدرت را و ایجاد کند، یکی از آن دو را ایجاد می‌کند، نه هر دو ضد را. قدرت ایجاد هر دو را دارد؛ هم می‌تواند این دیوار را سفید کند هم می‌تواند سیاه کند، هر دو را می‌تواند. ولی وقتی شروع به کار کرد، یا فقط سفید می‌کند یا فقط سیاه می‌کند. جمع ضدین نمی‌تواند بکند، ولی قدرت به ضدین دارد. این را قبلاً گفتیم که شخص قدرتش به ضدین تعلق می‌گیرد.

اگر قدرت پیش از فعل باشد، پیش از این‌که من سفید کنم دیوار را یا سیاه کنم دیوار را قدرت دارم. ولی حین عمل یکی از دو کار را انجام می‌دهم. شما می‌گویید قدرت پیش از فعل نیست، حین‌الفعل می‌آید؛ خب قدرت وقتی تعلق می‌گیرد معنایش این است که فعل شروع شده است، شما این‌طور می‌گویید دیگر؛ قدرت وقتی حاصل می‌شود معنایش این است که فعل شروع شده است. قدرت به هر دو ضد گفتیم داریم؛ پس معنایش این است که هر دو ضد را الآن شروع کردیم؛ که شما می‌گویید قدرت حین‌الفعل می‌آید. قدرت به ضدین است که داریم، پس این هم باید حین‌الفعل بیاید. پس حینی که ما قدرت داریم، در آن حین هر دو ضد را داریم ایجاد می‌کنیم. آن‌وقت لازم می‌آید دو ضد با هم موجود بشود.

اگر قدرت پیش از فعل باشد، پیش از این‌که من شروع کنم به سفید کردن یا سیاه کردن، هر دو را می‌توانم انجام بدهم، ولی وقت انجام دادن یکی انجام می‌شود. شما می‌گویید نه، قدرت به هر دو ضد داریم و قدرت هم عندالفعل است؛ پس وقتی که من دارم هر دو ضد را انجام می‌دهم، آن‌وقت قدرت دارم. قدرت به هر دو تعلق گرفته است، یعنی هر دو را دارد وجود می‌دهد، هر دو را همین الآن دارد وجود می‌دهد، آن‌وقت لازم می‌آید بنا بر قول شما که ضدین موجود شوند؛ و وجود ضدین تنافی دارد. نه هم قدرت لازم است هم قدرت لازم نیست (آن بیان قبلی‌مان بود). این بیان این است که قدرت لازم است، ولی تعلق می‌گیرد به ضدین و ضدین را در آنِ واحد وجود می‌دهد؛ خب این هم لازمه‌اش این است که دو ضد در آنِ واحد وجود بگیرد در یک موضوع، جمع ضدین بشود، تنافی لازم بیاید.

این معنای دومی است که برای تنافی ذکر کردیم. بنا بر این معنای دوم، آن «وللزوم أحد محالين لولاه» تتمه همین کلام می‌شود. چطور تتمه می‌شود؟

توجه کنید: شما گفتید قدرت باید همراه فعل باشد. و چون قبول داریم که قدرت به ضدین تعلق می‌گیرد، پس باید همراه با انجام و وقوع ضدین باشد. در جایی که قدرت می‌خواهد تعلق بگیرد به ضدین، شما گفتید همه‌جا قدرت همراه فعل است، خب الآن هم باید قدرت همراه فعل باشد، همراه باشد با وقوع ضدین. اگر این‌چنین باشد، لازم می‌آید که دو تا ضد با هم واقع بشوند همراه با قدرت. و این ممکن نیست که دو تا ضد با هم واقع بشوند، این تنافی دارد. حالا شما یا هر دو ضد را با هم صادر می‌کنید، یا می‌گویید یکی صادر شده است. اگر بگویید هر دو ضد صادر شده است، یک محال لازم می‌آید و آن اجتماع ضدین است. اگر بگویید یک ضد صادر شده است، محال دیگر لازم می‌آید، و آن این است که این قدرت صرف شده است برای ایجاد این ضد و همین قدرت می‌خواهد صرف بشود برای ایجاد ضد بعدی؛ اول مقارن شده است با ضد اول و ضد اول را ایجاد کرده است. اما اجتماع ضدین نشده است، هر دو ضد را با هم ایجاد نکرده است؛ یکی را اول ایجاد کرده است، یکی را بعداً ایجاد کرده است، پس اجتماع ضدین نشده است.

اما این قدرت وقتی صرف شد برای احد ضدین، همراه با احد ضدین این احد ضدین را ایجاد کرد (به قول شما همراه)؛ خب همین قدرت می‌خواهد ضد بعدی را ایجاد کند. این قدرت پیش از ضد بعدی الآن حاصل است، چون صرف ضد اول شد. وقتی صرف ضد اول شد، پس پیش از ضد بعدی الآن موجود است. همین قدرتی که الآن موجود است در وقت ایجاد ضد اول، همین می‌خواهد ضد دوم را که مؤخر از ضد اول است ایجاد کند، پس لازم آمد که قدرت پیش از فعل باشد. در آن ضد اولی که ایجاد کرد قدرت مقارن فعل بود، ولی در ضد دومی که می‌خواهد ایجاد کند قدرت پیش از فعل شد. و این خلاف فرض شماست و به قول شما محال است. پس لازم آمد یا اجتماع ضدین که محال است یا خلف فرض شما که آن هم محال است. بنابراین اگر قدرت پیش از فعل نباشد بلکه همراه فعل باشد و به ضدین تعلق بگیرد، لازم می‌آید احد محالین. یا لازم می‌آید وقوع هر دو ضد با هم که می‌شود اجتماع ضدین، یا لازم می‌آید وقوع یک ضد اولاً، وقوع ضد دیگر ثانیاً، که لازم می‌آید قدرت پیش از آن ضد دوم حاصل باشد و این خلف فرض است.

پس اگر شما قدرت را همراه فعل بگیرید، باید در صورتی که قدرت به احد... به ضدین تعلق بگیرد، باید یکی از دو محال را مرتکب بشوید. توجه می‌کنید «وللزوم أحد محالين لولاه» دنباله دلیل دوم قرار داده شد، دلیل سوم و مستقل گرفته نشد.

«فيكون» یعنی بنا بر این معنای دومی که برای تنافی گفتیم، «يكون قول المصنّف وللزوم أحد محالين» این قولش از تتمه «هذا الكلام» می‌شود، یعنی از تتمه دلیل دوم و از تتمه تنافی می‌شود. چرا از تتمه تنافی می‌شود؟

«وهو أنّا نقول...» یعنی توضیح این‌که جمله دوم از تتمه جمله اول است و دلیل مستقل نیست، این است که: «أنّا نقول: لو كانت القدرة مقارنة» اگر قدرت مقارن فعل باشد در صورتی که به دو ضد تعلق بگیرد، «لزم اجتماع الضدّين»، لازم می‌آید اجتماع ضدین؛ زیرا شخص قدرت بر هر دو دارد، اگر در حین عمل قدرت بر هر دو داشته باشد، معنایش این است که هر دو را دارد عمل می‌کند، یعنی هم این ضد را ایجاد می‌کند هم آن ضد را ایجاد می‌کند. خب عمل کردن به هر دو معنایش این است که ضدین را ایجاد کرد، آن‌وقت اجتماع ضدین می‌شود.

«لزم اجتماع الضدّين للقدرة عليهما» چون بر هر دو ضد قدرت دارد.

«وهو تنافٍ»، این تنافی است، تنافی‌گویی است که دو تا ضد را ایجاد کند، دو تا ضد ایجاد کردن تنافی دارد؛ یعنی یکی از دو ضد با ضد دیگر تنافی دارد، آن ضد دیگر هم با این یکی تنافی دارد. پس بالاخره «يلزم أحد محالين».

یا باید اجتماع دو ضد حاصل شود، اجتماع این دو فعل حاصل شود با این‌که تضاد دارند و تنافی دارند؛ یا این‌که باید ایجاب کند این قدرت یکی از دو فعل را، یکی از دو ضد را، که اگر یکی از دو ضد را ایجاد کرد، با همین قدرت هم می‌خواهد ضد بعدی را ایجاد کند، خب نسبت به ضد بعدی می‌افتد... قبل می‌شود؛ قدرت نسبت به ضد بعدی قبل می‌شود. نسبت به ضد اولی به قول شما مقارن بود خب حرفی نداریم، نسبت به ضد بعدی می‌شود قبل؛ چون پیش از این‌که ضد بعدی بیاید، این ضد قبلی با این قدرت حاصل شد، یعنی قدرت موجود بود که ضد قبلی را ایجاد کرد، بعداً می‌خواهد ضد بعدی را ایجاد کند، همین قدرت می‌خواهد ضد بعدی ایجاد کند، در حالی که این قدرت پیش از ضد بعدی حاصل است، و یعنی قدرت پیش از فعل حاصل است.

«أو إيجابه»، «يلزم أحد محالين إمّا اجتماعهما أو إيجاب أحدهما»؛ یعنی واجب کردن و وجود دادن یکی از دو ضد که در این صورت «فيتقدّم»، ضمیر «فيتقدّم» را توجه کنید به کجا برمی‌گردد: «فيتقدّم» قدرتی که مقارن با احد ضدین است و آن احد ضدین را ایجاد کرده است، «يتقدّم» آن قدرت «على الآخر» یعنی بر ضد دیگر و فعل دیگر؛ آن‌وقت مقدم می‌شود بر فعل. در حالی که فرض کردید شما که قدرت مقارن فعل است نه مقدم بر فعل. پس با این اتفاقی که افتاد، خلف فرض لازم آمد. در یک صورت اجتماع ضدین لازم آمد، در یک صورت خلف فرض لازم آمد و هر دو محال است. پس اگر شما قائل بشوید به این‌که قدرت باید همراه فعل باشد و نمی‌تواند جلوتر از فعل باشد، لازم می‌آید احد امرین، «لزم أحد أمرين» یا «وللزوم أحد محالين لولاه» یعنی اگر تقدم نباشد. اگر تقدم نباشد یکی از دو محذور لازم می‌آید، یا اجتماع ضدین یا خلف فرض که گفتیم.

بقیه وجوه را می‌گذاریم برای بعد، ان‌شاءالله.

 


logo