« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/05/19

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مساله بیست و سوم/ قدرت /جایگاه بحث قدرت در کیفیات نفسانی

 

موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مساله بیست و سوم/ قدرت /جایگاه بحث قدرت در کیفیات نفسانی

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

موضوع: مسئله بیست‌وسوم: در احکام قدرت

صفحه ۲۴۷، سطر پانزدهم.

«المسألة الثالثة والعشرون: في أحكام القدرة»[1] .

[مقدمه: جایگاه بحث قدرت در کیفیات نفسانی]

بحث ما در «کیف» بود؛ یعنی بحث در اعراض داشتیم، بحث در «کم» را تمام کردیم و رسیدیم به بحث در «کیف». گفتیم کیف چهار قسم دارد، یک قسمش کیف نفسانی بود. وارد بحث در کیف نفسانی شدیم؛ یکی از اقسام کیف نفسانی «علم» بود که تا حالا بحث کردیم، دومین کیفی که می‌خواهیم بحث کنیم «قدرت» است؛ دومین کیف نفسانی قدرت است.

الان می‌خواهیم قدرت را با «طبیعت» و «مزاج» مقایسه کنیم، ببینیم آیا یکی از این دو است یا با این دو فرق دارد. در ضمن، تقریباً قدرت هم تعریف می‌شود، اگرچه ما به تعریف قدرت نمی‌خواهیم بپردازیم اما در ضمن بحثی که داریم، قدرت هم تعریف می‌شود.

[تمایز قدرت با طبیعت و مزاج]

خواجه می‌فرمایند که قدرت چیزی است غیر از طبیعت و چیزی است غیر از مزاج؛ نه طبیعت است و نه مزاج است.

طبیعت نیست، زیرا طبیعت مربوط است به موجودی که فاقد شعور است و قدرت مربوط است به موجودی که واجد شعور است. قدرت برای حیوان است و انسان و مافوق این دو، که همه موجودات شاعر یعنی با شعورند. ولی طبیعت خودش یک امر بی‌شعور است و همچنین مال یک موجود بی‌شعور هم می‌تواند باشد. قدرت مقارن با شعور است، اما طبیعت لازم نیست مقارن با شعور باشد. پس قدرت با طبیعت فرق دارد.

با مزاج هم فرق دارد. زیرا مزاج کیفیتی است متوسط بین حرارت و برودت؛ بنابراین از سنخ حرارت و برودت است و اثرش هم اثر حرارت یا برودت است. تابع حرارت و برودت است و تابعش هم که اثرش است، حرارت و برودت است. در حالی که قدرت این‌چنین نیست. قدرت عام است و آثار مخصوص خود را دارد.

پس قدرت با مزاج فرق دارد، همان‌طور که با طبیعت فرق دارد. قدرت نه از سنخ مزاج است، نه از سنخ طبیعت است. این بیان خواجه است.

[بررسی متن کتاب: تمایز قدرت از طبیعت و مزاج]

این قسمت را من می‌خوانم، بعد توضیح علامه را هم ذکر می‌کنم. صفحه ۲۴۷، سطر پانزدهم.

مسئله بیست‌وسوم در احکام قدرت است.

«قال: ومنها القدرة»؛ «منها» یعنی از کیفیات نفسانیه. بعضی از کیفیات نفسانیه قدرت است؛ و این قدرت هم مفارق است طبیعت را یعنی فرق دارد با طبیعت، هم فرق دارد با مزاج. یعنی نه طبیعت است و نه مزاج است، چیزی غیر از این دو است.

چرا طبیعت نیست؟

«بمقارنة الشعور»؛ چون قدرت مقارن شعور است و طبیعت لازم نیست مقارن شعور باشد.

چرا با مزاج فرق دارد؟

«وبالمغایرة في التابع»؛ چون در تابع مغایرت دارد. مزاج تابع حرارت است و تابعش هم حرارت است. یا مزاج تابع برودت است تابعش هم برودت است. اما قدرت این‌چنین نیست، تابع حرارت و برودت نیست، تابعش هم حرارت و برودت نیست. پس این قدرت هم با مزاج فرق دارد، هم با طبیعت فرق دارد؛ یعنی هیچ‌کدام از این دو تا نیست.

«أقول»: چون فارغ شد از بحث از علم، شروع کرد از بحث در قدرت؛ و «أشار بقوله ومنها»؛ و به قدرت اشاره کرد به قولش که گفت «ومنها»، یا اشاره کرد به قولش «ومنها» به اینکه قدرت از کیفیات نفسانیه است. در هر صورت مفعول «اشاره» را مرحوم علامه نیاورده است.

«أشار بقوله ومنها» اشاره کرد به اینکه قدرت از کیفیات نفسانیه است.

«ومنها» یعنی «ومن الكيفيات النفسانية».

چرا قدرت از کیفیات نفسانیه است؟ «لأنّ» این قدرت صفتی است قائم به موجوداتی که صاحب نفس‌اند. چون قائم به آن‌هاست، کیفیت نفسانیه شمرده می‌شود. مربوط به ذوات‌النفوس است، مربوط به ذوی‌النفوس است. چون مربوط به ذوی‌النفوس است و به خاطر وجود نفس حاصل می‌شود، به آن گفتند کیفیات نفسانیه؛ یعنی کیفیاتی که عارض می‌شوند بر نفس. قدرت عارض بر نفس می‌شود و نفس است که قدرت دارد. آن وقت بدن را هم همین نفس است که قدرت می‌دهد. مثلاً وقتی بدن می‌خواهد راه برود، آن راه رفتن به وسیله قوه نفس است، که قوه تحریک است. بدن هم اگر حرکت می‌کند، به خاطر این قوه‌ای است که نفس به او داده است. علی‌أی‌حال قدرت از صفات نفس است، لذا کیفیت نفسانیه به حساب می‌آید.

[اقسام چهارگانه مؤثر]

مرحوم علامه در شرح این عبارت خواجه وارد بحث می‌شود و این‌چنین می‌فرماید: جسم «بما هو جسم» اثر نمی‌کند؛ و الا همه جسم‌ها باید مؤثر باشند چون همه جسم‌ها «بما هو جسم» را دارند، «جسم بما هو جسم» هستند. پس اگر جسم بما هو جسم اثر کند، همه جسم‌ها باید اثر کنند در حالی که بعضی جسم‌ها اثر می‌پذیرند و بعضی‌ها هم اثر می‌کنند؛ البته اثر می‌کنند به جهت خود جسم نیست، همان‌طور که الان بیان کردیم، جسم بما هو جسم اثر نمی‌کند. یک چیزی در جسم هست که آن اثر می‌کند. یک صفتی در جسم هست که آن اثر می‌کند و جسم هم به خاطر داشتن آن صفت اثر می‌کند؛ و الا جسم بما هو جسم هیچ‌جا اثرکننده نیست.

خب، حالا اثرش چگونه است؟ چهار جور یا چهار قسم اثر باید درست کند. یکی اینکه اثر مقارن شعور باشد، دوم اینکه مقارن شعور نباشد. یعنی آن که دارد تأثیر می‌کند شعور داشته باشد یا آنی که دارد تأثیر می‌کند شعور نداشته باشد؛ این دو قسم.

در هر کدام از دو قسم، آن مؤثر یا اثر متشابه صادر می‌کند یا اثر مختلف؛ یعنی یا اثر یکنواخت صادر می‌کند یا اثر گوناگون. مثلاً آتش همیشه اثر متشابه صادر می‌کند که حرارت است، اثر دیگر ندارد. اما حیوان را نگاه می‌کنید اثرهای مختلف ظاهر می‌کند؛ یک اثرش ادراک است، یک اثرش حرکت است.

پس این‌طور شد، مؤثر یا با شعور تأثیر می‌کند یا بدون شعور؛ و در هر یکی از دو حال، یا اثرش متشابه و یکنواخت است یا اثرش مختلف و گوناگون است. مجموعاً می‌شود چهار قسم. چهار قسم مؤثر داریم، باید ببینیم این مؤثرات چیستند. جسم بما هو جسم هیچ‌کدام از این چهار تا مؤثر نیست. یک چیزی همراه جسم است که آن دارد اثر می‌کند، آن را باید ببینیم چیست.

۱. اما اگر مؤثر واجد شعور باشد و کارش یکنواخت باشد، این یک قسم از چهار قسم است، که مؤثر واجد شعور است و کارش هم یکنواخت است. این مثل «نفس فلکی» است. نفس فلکی موجودی است شاعر یعنی موجودی است با شعور و کارش یکنواخت است، فقط حرکت دورانی است؛ کارهای گوناگون صادر نمی‌کند، یک کار یکنواخت صادر می‌کند.

۲. قسم دوم، مؤثر همراه شعور است، مثل همین قسم اول؛ ولی کارهای مختلف انجام می‌دهد نه کارهای متشابه. مانند «نفس حیوانی». نفس حیوانی مؤثر است، شاعر هم هست یعنی با شعور است و کارهای مختلف هم انجام می‌دهد. هم حرکت می‌کند، هم ادراک می‌کند؛ ادراکش هم نحوه‌های مختلف دارد، گاهی می‌بیند، می‌شنود، می‌چشد و امثال ذلک. این دو قسم که هر دو قسم، در هر دو قسم مؤثر واجد شعور بود، منتها در یک قسم کارش متشابه بود، در قسم دیگر کارش مختلف بود. برای متشابه مثال زدیم به نفس فلک و برای مختلف مثال زدیم به نفس حیوان.

۳. دو قسم دیگر باقی مانده که این دو قسم مؤثرهای فاقد شعورند. یکی فعلش متشابه و یکنواخت است، یکی فعلش گوناگون و مختلف است. اما آن مؤثری که فاقد شعور باشد و کارش یکنواخت باشد «طبیعت» است. مثلاً طبیعت سنگ بدون شعور پایین می‌آید و سنگ را پایین می‌آورد ولی کارش یکنواخت است، کار متعدد ندارد، فقط همین حرکت مستقیم را دارد به سمت جایگاه طبیعی‌اش. این هم قسم سوم بود.

۴. قسم چهارم، مؤثری است که فاقد شعور است و کارهای مختلف انجام می‌دهد، مثل «نفس نباتی»؛ که فاقد شعور است ولی چندین کار انجام می‌دهد، تنمیه یعنی باعث نمو بدن می‌شود، بدنه (بدنه) اش می‌شود و تغذیه می‌کند بدن را و تولید مثل می‌کند، سه تا کار مختلف انجام می‌دهد و در هر سه کار فاقد شعور است.

خب این چهار تا مؤثر داشتیم که بعضی‌ها فاقد شعور بودند، بعضی‌ها واجد شعور بودند؛ بعضی کارهای هماهنگ و یکنواخت می‌کردند، بعضی کارهای مختلف و گوناگون داشتند، هر چهار قسم را توضیح دادیم.

بعد از اینکه این مطلب گفته شد، ایشان می‌پردازد به اینکه قدرت هم با طبیعت مختلف است، هم با مزاج. این بحث‌ها بحث‌های مقدماتی بودند. نه اینکه خواجه گفت قدرت همراه شعور است؛ یعنی مؤثری است که صفتی است که با شعور تأثیر می‌کند. لذا مرحوم علامه خواست مطلب را توضیح بدهد به طور کامل تمام شقوق را مطرح کند که فاعل با شعور، فاعل بی‌شعور، فاعل متشابه الفعل، فاعل مختلف الفعل، همه معلوم بشود، آن وقت در بین این‌ها ببیند قدرت چه وضعی دارد.

قدرت را با طبیعت بسنجد، که یکی واجد شعور یکی فاقد شعور؛ نتیجه بگیرد که این دو تا یکی نیستند. بعد بیاید به مزاج و قدرت بپردازد و بیان کند که این دو تا با هم فرق دارند. بالاخره چون بحث از تأثیر بود و بحث از مقارنت شعور بود، مرحوم علامه خواست تمام اقسام تأثیر را ذکر بکند، یا تمام اقسام مؤثرها را ذکر بکند؛ به این مناسبت این مقدمه را گفت. بعدش دیگر وارد بحث می‌شود و کلام خواجه را توضیح می‌دهد، که کلام خواجه را من از خارج توضیح داده بودم، دیگر احتیاجی به توضیح مجدد نیست.

[تطبیق اقسام مؤثر با متن شرح]

«واعلم» که جسم «من حيث هو»، یعنی من حیث هو جسم، «غير مؤثّر»؛ نگویید «من حیث هو غیر مؤثر»، پشت سر هم نخوانید، بگویید «من حیث هو» بحث را تمامش کنید. جسم از این جهت که هو است یعنی جسم است، غیر مؤثر؛ مؤثر نیست. پس غیر مؤثر خبر «أنّ» شد یا خبر «أنّ» شد، خبر «هو» نشد.

«وإلّا» یعنی اگر جسم بما هو جسم مؤثر باشد، «لتساوت الأجسام في ذلك» یعنی در تأثیر. اگر جسم بما هو جسم مؤثر باشد اولاً همه اجسام تأثیر می‌کنند، ثانیاً تأثیرشان هم یکنواخت است چون در جسمیت مشترک‌اند، پس در تأثیر هم مشترک‌اند، در نحوه تأثیر هم مشترک‌اند. پس جسم بما هو جسم تأثیر نمی‌کند. این «وإلّا لتساوت الأجسام في ذلك» یک قیاس استثنائی است؛ یعنی و اگر جسم مؤثر بود من حیث هو، این مقدم؛ لتساوت الأجسام في ذلك، در تأثیر و نحوه تأثیر متساوی بودند، این تالی؛ می‌گوییم لکن تالی باطل است، پس مقدم که تأثیر گذاشتن جسم بما هو جسم باشد نیز باطل است.

وقتی ثابت شد که جسم تأثیر نمی‌کند، سؤال می‌کنیم که پس چه چیزی مؤثر است؟

می‌فرماید: «وإنّما يؤثّر باعتبار صفة قائمة به». جسم بما هو جسم اثر نمی‌کند، بما اینکه دارای صفت خاصی است تأثیر می‌کند، که در واقع آن صفت خاص منشأ تأثیر جسم می‌شود.

«وإنّما يؤثّر» آن جسم به اعتبار صفتی که قائم به آن جسم است؛ و آن صفت مؤثر است یا تأثیر می‌کند با شعور یا تأثیر می‌کند بدون شعور. این شد دو تا فرض.

«وعلى كلا التقديرين»، بنا بر هر کدام از دو فرض، «إمّا أن يتشابه تأثيرها»[2] یا یختلف، «فالأقسام أربعة»؛ این‌ها روشن است دیگر، توضیح بیشتر از این نمی‌خواهد.

یکی از آن اقسام این است که آن صفت مؤثر، صفتی باشد مقترن به شعور اولاً و متفق در تأثیر یعنی یکسان باشد تأثیرش، یکنواخت باشد تأثیرش ثانیاً؛ «وهي القوّة الفلكية»، که هم با شعور عمل می‌کند، هم کارش یکنواخت است.

«الثاني، المقترنة» یعنی صفتی است که تأثیر می‌کند و مقترن با شعور است یعنی با شعور عمل می‌کند، «المختلفة في التأثير» یعنی چند گونه اثر دارد، «وهي القوّة الحيوانية»؛ این قوه حیوانیه است. قوه حیوانیه یعنی قدرت «التي يأتي البحث عن أحكامها»، همانی که ما الان درباره‌اش داریم بحث می‌کنیم و احکامش را می‌خواهیم توضیح بدهیم.

«الثالث»، صفت مؤثره اما «غير المقترنة بشعور، المتشابهة في التأثير»؛ صفتی است که اثر می‌کند اما در وقت اثر کردن مقترن به شعور نیست اصلاً مقترن به شعور نیست، حالا نه در وقت اثر کردن نه در وقت دیگر؛ مقترن به شعور نیست اولاً، متشابه در تأثیر است ثانیاً یعنی یکنواخت تأثیر می‌کند؛ «وهي القوّة الطبيعية»، که هم بدون شعور کار می‌کند، هم کارش یکنواخت است، اختلاف در کار ندارد.

«الرابع»، چهارمین صفتی که صفت مؤثر است، صفتی است غیر مقترن به شعور، این یک؛ «المختلفة في التأثير»، این دو؛ که هم بی‌شعور کار می‌کند، هم تأثیر‌های مختلف دارد، «وتسمّى نفساً نباتية»؛ که هم کار، کارهای متعددی انجام می‌دهد، هم بدون شعور این کارها را می‌کند.

این مقدمه‌ای بود که این لازم بود، چون بحث از مؤثر داشتیم، بحث از قدرت داشتیم، قدرت هم مؤثر بود، ناچار بودیم مباحث در اقسام مؤثرها را ذکر کنیم تا یک قسمش که قدرت است معلوم بشود، قسم دیگرش که مثلاً طبیعت است معلوم بشود، بعداً بتوانیم راحت بین قدرت و طبیعت فرق بگذاریم.

«إذا عرفت هذا فنقول». قوه نفس از فلکی هست، یعنی قوه نفس ازآنجا گفت قوه حیوانی و اینجا نفس نباتی. نه، قوه حیوانی که می‌گوید همان نفس حیوانی است، آن قوه حیوانی که گفت نفس حیوانی است، نفس نباتی هم که می‌گوید نفس نباتی است. هر دو را می‌تواند نفس بگوید، هر دو را می‌تواند قوه بگوید، هر دو را می‌تواند کمال بگوید، هر دو را می‌تواند صورت بگوید؛ یعنی نفس هم به قوه تعریف می‌شود، هم به کمال، هم به صورت، اگرچه گفتند تعریفش به کمال بهتر است، لذا هم می‌بینید که از حیث کمال تعریفش کرده، «النفس کمال الأول».

[توضیح مغایرت قدرت با طبیعت و مزاج]

«إذا عرفت هذا فنقول: القدرة مغايرة للطبيعة»، قدرت غیر از طبیعت است؛ «ومزاج» یعنی و مغایرة للمزاج، یعنی غیر مزاج است. پس با دو چیز مغایرت دارد.

«أمّا الأوّل» یعنی اما مغایرتش با طبیعت، بعد می‌گوید «أمّا الثاني» یعنی اما مغایرتش با مزاج.

«أمّا الأوّل» یعنی مغایرتش با طبیعت به این جهت است: «فلوجوب اقتران القدرة بشعور بخلاف الطبيعة». واجب است که قدرت با شعور باشد ولی طبیعت لازم نیست با شعور همراه باشد. پس معلوم می‌شود که با هم فرق دارند و دو چیزند، یعنی طبیعت با قدرت فرق دارد.

«أمّا الثاني» یعنی مغایرت قدرت با مزاج، به این جهت است که مزاج کیفیتی است متوسط بین حرارت و برودت، یعنی وقتی حرارت و برودت شدید حالت توسط پیدا می‌کند، حالت توسط پیدا می‌کند به آن می‌گوییم مزاج. پس مزاج کیفیتی است متوسط بین حرارت و برودت؛ «فيكون من جنسهما»، چون متوسط بینهماست، از جنس این دو تا هم هست. یعنی این دو تا را با هم ممزوج کردیم، یک حالت متوسط پیدا شده، شده مزاج؛ پس مزاج را از حرارت و برودت گرفتیم، به این مناسبت از سنخ حرارت و برودت هم هست؛ «فتكون تابعة»، یعنی خود مزاج تابع حرارت و برودت است؛ تابع حرارت و برودت یعنی چه؟ یعنی تأثیرش از جنس تأثیر آن‌هاست. هم خودش تابع آن‌هاست، هم اثرش از سنخ آن‌هاست. یعنی تابع خودش هم از سنخ آن‌هاست و خودش هم تابع آن‌هاست.

«وأمّا القدرة فإنّ تأثيرها مضادّ لتأثيرهما»، یعنی با تأثیر حرارت و برودت. قدرت که در حیوان هست، نه حرارت ایجاد می‌کند، نه برودت ایجاد می‌کند. آن نفس نباتی است که حرارت و برودت ایجاد می‌کند در حیوان؛ ولی خود نفس حیوانی این کار را نمی‌کند. نفس حیوانی کارش ایجاد حرارت و برودت نیست، بلکه کارش ادراک و تحریک است. پس مزاج همیشه ایجاد حرارت و برودت می‌کند و همچنین خودش از سنخ حرارت و برودت و تابع حرارت و برودت است؛ اما قدرت هیچ‌وقت ایجاد حرارت و برودت نمی‌کند. قدرتی که در حیوان است، بیان کردم، احوال تحریک دارد، حرارت و برودت ایجاد نمی‌کند. البته حرارت را با واسطه می‌تواند ایجاد کند؛ یعنی بدن را به حرکت شدید وامی‌دارد، وقتی بدن حرکت می‌کند شدیداً یعنی می‌دود، عرق می‌کند، داغ می‌شود، گرم می‌شود، حرارت تولید می‌شود؛ پس می‌تواند این قوه حیوانی ایجاد حرارت کند منتها نه مستقیماً بلکه با واسطه مثلاً دویدن و حرکت کردن. اول حرکت را بر این بدن وارد می‌کند، بعداً به وسیله این حرکت بدن را داغ می‌کند. صدق می‌کند که قدرت، صدق می‌کند که نیروی حیوانی منشأ حرارت شد، ولی منشأ بلاواسطه نیست بلکه منشأ مع‌الواسطه است.

«وأمّا القدرة فإنّ تأثيرها مضادّ لتأثيرهما».

«وإلى هذا» به این نکته که باعث فرق بین مزاج و قدرت است، اشاره کرد مصنف به قولش که گفت «والمغايرة في التابع». «والمغايرة» بر «بمقارنة الشعور» دلیل است برای فرق کردن قدرت با طبیعت، «وبالمغايرة في التابع» مربوط است به فرق بین قدرت و مزاج. مغایرت و در تابع را هم توضیح دادم.

[قدرت مصحح فعل است بالنسبة]

«قال: مصحّحة للفعل بالنسبة». قدرت مصحح فعل است، اما به نسبت. اینکه قدرت مصحح فعل است باید توضیح داده بشود، بعداً «بالنسبة» باید بیان بشود. قدرت صفتی است که فعل را صحیح و ممکن می‌سازد، واجب نمی‌کند فعل را. اگر قدرت پشت سرش اراده بیاید فعل واجب می‌شود، اما قدرتِ تنها فعل را واجب نمی‌کند. ما الان قدرت داریم مثلاً جسمی را از جایی به جایی منتقل کنیم، ولی اینجا نشستیم منتقل نمی‌کنیم؛ فقط امکان انتقال برایمان هست، وجوب انتقال نیست. وقتی مشغول می‌شویم آن جسم را منتقل می‌کنیم، می‌شود انتقال واجب؛ اما الان که نشستیم و کاری انجام نمی‌دهیم می‌شود امکان انتقال. قدرت داریم ولی وجوب انتقال نیست، بلکه امکان انتقال است. بنابراین قدرت صفتی است که امکان فعل را فراهم می‌کند نه ایجاد فعل را، نه اینکه فعل را واجب کند.

بعد ایشان می‌فرمایند که قدرت را وقتی تعریف می‌کنیم می‌گوییم صفتی است که «يصحّ منه الفعل والترك معاً». صفتی است که به خاطر آن صفت هم می‌شود انجام داد هم می‌شود ترک کرد. یعنی قدرت صفتی است که نسبتش به فعل و ترک مساوی است. این معنای قدرت است، صحت فعل و ترک. حالا اگر بگوییم قدرت ایجاب می‌کند یعنی چیزی را واجب می‌کند، آن وقت لازم می‌آید جمع بین صحت و وجوب، یعنی جمع بین امکان و وجوب؛ خود قدرت «يصحّ» هست. حالا اگر «يجب» بشود، لازم می‌آید در ضمنی که «يصحّ» را دارد، «يجب» را هم داشته باشد، پس هم متصف می‌شود به وجوب، هم متصف می‌شود به امکان، و این اتصاف به دو امر مختلف است در یک آن، که جایز نیست.

پس قدرت صفتی است که اقتضا می‌کند صحت و امکان فعل را؛ چون اقتضا می‌کند صحت و امکان فعل را، دیگر نمی‌تواند اقتضا کند وجوب و لزوم فعل را؛ چون اگر بخواهد آن را هم اقتضا کند، لازمش این است که در قدرت هم وجوب هم امکان جمع بشود. قدرت هم واجب می‌کند، هم ممکن می‌سازد، لازمش جمع دو تا مخالف است که جایز نیست.

اما «بالنسبة» یعنی چه؟ عبارت مرحوم علامه را اول بخوانم.

«أقول: القدرة صفة»، که اقتضا می‌کند صحت فعل از فاعل را. صحت یعنی امکان؛ اقتضا می‌کند که فعل از فاعل صحیح باشد و ممکن باشد.

«لا إيجابه»؛ لا ایجابه، ولی اقتضا نمی‌کند ایجاب فعل را؛ یعنی قدرت فعل را واجب نمی‌کند، فقط فعل را ممکن می‌کند. بله اگر اراده هم به قدرت ضمیمه بشود، فعل می‌شود واجب با آمدن اراده.

«القدرة صفة تقتضي صحّة الفعل من الفاعل»، یعنی امکان صدور فعل از فاعل را؛ «لا إيجابه»، اقتضای ایجاب فعل نمی‌کند. زیرا قادر کسی است که «يصحّ منه الفعل والترك معاً». هم بتواند فاعل باشد هم بتواند تارک باشد، با هم، یعنی در یک آن هر دو را داشته باشد؛ منتها گاهی مشغول ترک می‌شود، گاهی مشغول فعل می‌شود، ولی هر دو را دارد، هر دو قدرت را دارد. البته هر دو قدرت را که دارد یعنی قدرت بر هر دو دارد، این منظور است. قادر کسی است که «يصحّ منه الفعل والترك معاً».

«فلو اقتضت» این قدرت ایجاب را، «لزم المحال»، لازم می‌آید محال؛ یعنی لازم می‌آید که قدرت در اینکه یصح باشد، یجب هم باشد؛ هم امکان صدور داشته باشد، هم وجوب صدور. خب امکان صدور با وجوب صدور مخالف‌اند با هم جمع نمی‌شوند، پس نمی‌توانید برای یک قدرت هم امکان صدور قائل بشوید، هم وجوب صدور. و چون امکان صدور هست، پس وجوب صدور نیست؛ امکان صدور می‌دانیم حتماً هست، وجوب صدور نیست. بنابراین قدرت صفتی است که یصح منه الفعل، نه یجب منه الفعل.

حالا مصنف گفت «بالنسبة». «بالنسبة» یعنی چه؟ ما فعل را دو جور می‌توانیم لحاظ کنیم: یکی اینکه خود ذاتش را نگاه کنیم، کاری به فاعلش نداشته باشیم؛ دوم اینکه ذاتش را با قید اینکه از فاعل صادر می‌شود ملاحظه کنیم. آن وقتی که ذات را ملاحظه می‌کنیم، به صدور از فاعل توجه نداریم، می‌بینیم که ذاتاً ممکن است؛ ذاتاً ممکن است. اما آن وقتی که ما فاعل لحاظش می‌کنیم، می‌بینیم که به فاعل امکان فعل می‌دهد. پس قدرت در امکان صدور فعل از فاعل دخالت می‌کند، در امکان فعل دخالتی ندارد؛ اما در امکان صدور فعل از فاعل دخالت می‌کند. یعنی اگر قدرت نباشد امکان صدور فعل از فاعل نیست. پس خود فعل ذاتاً ممکن است و با قدرت نسبت به فاعل ممکن می‌شود. همینی که ذاتاً ممکن‌الوجود است، نسبت به فاعل هم می‌شود ممکن.

خب معلوم است وقتی قدرت نباشد فعل از فاعل صادر نمی‌شود و اصلاً ممکن هم نیست از فاعل صادر بشود؛ بعد از اینکه قدرت می‌آید، فعل از فاعل صحیح است که صادر شود. پس قدرت مصحح فعل است، ولی بالنسبة؛ یعنی فعلِ منسوب به فاعل، آن را ممکن می‌کند برای فاعل؛ و الا خود فعل را ملاحظه کنید امر ممکن است هیچ احتیاجی به ضمیمه شدن قدرت ندارد.

روشن شد مطلب دیگر، پس کلمه «بالنسبة» یعنی فعل نسبت به فاعل به کمک قدرت ممکن می‌شود؛ ولی فعل خودش را ملاحظه کنی، به فاعل کاری نداشته باشی، می‌بینی ذاتاً ممکن است. پس فعل بالنسبة به فاعل می‌شود ممکن به وسیله قدرت، ولی به لحاظ خودش ممکن است بدون احتیاج به قدرت.

«قال: مصحّحة للفعل بالنسبة». این قدرت مصحح صدور فعل است، یعنی ممکن می‌کند صدور فعل را، تصحیح می‌کند صدور فعل را، بالنسبة یعنی بالنسبه به فاعل.

«أقول: القدرة صفة...» این را خواندم. بله، «القدرة صفة» را خواندم. متن خواجه را الان خواندم که خب قبلاً نخوانده بودم.

حالا «ومعنى قوله بالنسبة»، معنی قول خواجه که گفت «بالنسبة» یعنی به اعتبار نسبت فعل به فاعل. خب چرا این قید را آورد؟

«وذلك»، اینکه می‌گوییم قدرت مصحح فعل است بالنسبة به فاعل، منظورمان «وذلك لأنّ الفعل صحيح في نفسه»؛ فعل فی نفسه صحیح هست و ممکن.

«لا يجوز أن يكون للقدرة مدخل في صحّته الذاتية»؛ جایز نیست که قدرت مدخلیتی در صحت ذاتیه فعل داشته باشد. صحت ذاتی یعنی صحتی که برای خودش است، بدون اینکه نسبت‌سنجی بکنیم. صحتی که برای خود فعل است، هیچ احتیاجی به قدرت ندارد، خود فعل ذاتاً صحیح است یعنی ممکن است.

«لأنّ الإمكان للممكن واجب»؛ هر ممکنی را که ملاحظه کنید صفت امکان برایش واجب است، حتماً باید داشته باشد. خب این فعل هم همین‌طور است، فعل هم یک امر ممکن است پس صفت امکان را باید داشته باشد؛ این‌چنین نیست که صفت امکان را از کسی بگیرد. پس صحت ذاتیه یعنی امکان ذاتی دارد. و قدرت هم در اینکه این فعل صحت پیدا کند ذاتاً و امکان پیدا کند ذاتاً هیچ دخالتی ندارد.

«وأمّا نسبة الفعل إلى الفاعل» جایز است که معلل باشد، یعنی معلل به قدرت باشد؛ که قدرت سبب این نسبت فعل به فاعل شده باشد.

«فهذا الذي فهمناه من قوله بالنسبة»؛ این مطلبی است که ما از قولش بالنسبة فهمیدیم. بیان کردم جاهایی که مرحوم علامه شک دارد که خواجه چه اراده کرده، این‌طوری حرف می‌زند.

[تعلق قدرت به طرفین (فعل و ترک)]

«وتعلّقها بالطرفين»؛ این یک بحث است که آیا قدرت می‌تواند به ضدین تعلق بگیرد یا فقط به یک طرف تعلق می‌گیرد؟ مراد از ضدین هم مثل سفیدی و سیاهی نیست، فعل و ترک را می‌گوییم ضدین. آیا قدرت به هر دو تعلق می‌گیرد، هم به فعل هم به ترک در آنِ واحد یا نمی‌تواند تعلق بگیرد؟ ایشان می‌فرماید قدرت به طرفین تعلق می‌گیرد؛ یعنی هم به فعل هم به ترک. و الا اگر فقط به فعل تعلق بگیرد که قدرت نیست، یا اگر فقط به ترک تعلق بگیرد قدرت نیست، این در واقع ایجاب است؛ اگر تعلق بگیرد به فعل، یعنی دارد فعل را واجب می‌کند، اگر تعلق بگیرد به ترک، یعنی ترک را دارد واجب می‌کند.

خب حالا تعلقش قرار شد که به فعل تنها نباشد، چون اگر به فعل تنها تعلق بگیرد فعل واجب می‌شود، نه ممکن؛ بلکه باید تعلق بگیرد به فعل و ترک هر دو، که هم فعل را بتواند انجام دهد هم ترک را، و قدرت می‌شود ممکن نسبت به فعل و ترک. شخص هم که صاحب این قدرت است می‌شود قادر، نمی‌شود موجب و مضطر. اما اگر قدرت منشأ فعل تنها بشود، شخصی که متصل به قدرت است فقط می‌تواند فاعل باشد، آن وقت قدرت دیگر در این صورت شخص را قادر نمی‌کند، شخص را موجب می‌کند؛ مضطرش می‌کند که فعل انجام بدهد. اگر کسی قدرت داشت و قدرتم تعلق به یک طرف می‌گرفت، همان یک طرف برای فاعل لازم می‌شد. حالا می‌بینیم نه، به یک طرف تعلق نمی‌گیرد، بلکه به هر دو طرف یعنی فعل و ترک تعلق می‌گیرد، می‌فهمیم که قدرت هیچ‌کدام از فعل یا ترک را بر شخص واجب نمی‌کند؛ فقط به او نیرو می‌دهد که هم از فعل استفاده کند هم از ترک.

«قال: وتعلّقها بالطرفين». تعلقها مبتداست، بالطرفین خبرش است. تعلق قدرت به هر دو طرف است، این‌طور نیست که به یک طرف باشد.

«هذا هو المشهور من مذهب الحكماء والمعتزلة». «وهو» یعنی این مذهب مشهور حکما و معتزله این است که قدرت تعلق می‌گیرد به ضدین. اما اشاعره گفتند: «إنّما تتعلّق» بالطرف الواحد؛ گفتند قدرت به یک طرف تعلق می‌گیرد، یا فعل یا ترک.

مرحوم علامه می‌فرماید «وهو خطأ»؛ یعنی قول اشاعره خطاست. چون بنا بر قول اشاعره که قدرت به یک طرف تعلق می‌گیرد، همان یک طرف می‌شود واجب؛ آن وقت قادر می‌شود موجب، یعنی مضطر است که همان یک طرف را انجام بدهد، طرف دیگر که توانایی ندارد ترک کند. آن وقت لازم می‌آید که فاعل قادر بشود موجب، در حالی که بین قادر و موجب فرق است.

«وهو خطأ لوقوع الفرق بين القادر والموجب». قادر و موجب با هم فرق دارند، پس قدرت نباید به یک طرف تعلق بگیرد و الا قادر را موجبِ به همان یک طرف می‌کند. در حالی که قرار شد قدرت ایجاب‌آور نباشد، و اگر صفت شخصی قرار می‌گیرد آن شخص موجب نباشد. موجب یعنی موجودی که کار را حتماً انجام می‌دهد، نباید ترک کند و نمی‌کند؛ منتها یک بار با شعور است، یک بار بدون شعور است؛ فاعل مثلاً اگر نار باشد، این موجب است که این اثر را صادر کند.

آن وقت می‌شود موجب، صاحب قدرت می‌شود موجب، در حالی که باید قادر باشد نه موجب. چون فرق بین قادر و موجب هست و لازم است که باشد، می‌فهمیم که قدرت اگر صفت شخصی بود آن شخص را متمکن از فعل و ترک می‌کند. اما اگر فقط او را متمکن از فعل کرد، لازم می‌آید که فعل بر این شخص واجب باشد و این شخص نسبت به آن فعل موجب باشد؛ یعنی مضطر به انجام باشد.

«قال: وتعلّقها بالطرفين». تعلق قدرت به دو طرف است.

«أقول: هذا هو المشهور من مذهب الحكماء والمعتزلة». و آن مذهب مشهور این است که قدرت متعلق به ضدین است، بیان کردم ضدین در اینجا شامل فعل و ترک هم می‌شود.

«وقالت الأشاعرة: إنّما تتعلّق» این قدرت به طرف واحد.

«وهو خطأ»؛ مرحوم علامه می‌فرماید قول اشاعره خطاست، «لوقوع الفرق بين القادر (والموجب)»؛ بین قادر و موجب، بین قادر و موجب باید فرق باشد؛ و در صورتی که قدرت به یک طرف تعلق بگیرد فرقی نیست. یعنی قدرت اگر به یک طرف تعلق بگیرد با ایجاب فرقی نمی‌کند. بنابراین که قدرت را ما متعلق به یک طرف بگیریم که اشاعره می‌گویند، و الا اگر قدرت را به دو طرف بگیریم این محذور لازم نمی‌آید.

خب بحث بعدی را می‌گذاریم برای بعد، ان‌شاءالله.

 


logo