« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/05/17

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مساله بیست و دوم در نظر و احکام آن /قیاس استثنائی و اقسام آن (متصل و منفصل)

 

موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مساله بیست و دوم در نظر و احکام آن /قیاس استثنائی و اقسام آن (متصل و منفصل)

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

صفحه ۲۴۶، سطر ۱۸.

قیاس استثنائی و اقسام آن (متصل و منفصل)

« قال: و الثاني متصل فناتجه أمران و كذا غير الحقيقي من المنفصل، و منه ضعفه..» [1]

گفتیم قیاس به دو قسم تقسیم می‌شود؛ یکی اقترانی و دیگری استثنائی بود. بعد گفتیم «فالأوّل» (یعنی قیاس اقترانی)، حالا می‌گوییم «والثاني» (یعنی قیاس استثنائی). وقتی گفتیم «فالأوّل» وارد بحث در قیاس اقترانی شدیم که توضیحش گذشت. حالا می‌گوییم «والثاني» می‌خواهیم قیاس استثنائی را مطرح کنیم.

قیاس استثنائی یک قضیه دارد قبل از استثنا، یعنی قبل از «لکن». آن قضیه اگر متصله باشد، قیاس استثنائی است که متصله [است]. اگر منفصله باشد قیاس می‌شود منفصله. پس قیاس استثنائیِ متصل داریم، قیاس استثنائیِ منفصل. متصل بودن، منفصل بودن به آن اولین قضیه‌ای که قیاس با او شروع می‌شود (یعنی قبل از لکن) با او معلوم می‌شود؛ با آن قضیه معلوم می‌شود که قیاس استثنائی متصل است یا استثنائی منفصل. اگر آن قضیه متصل بود قیاس می‌شود استثنائی متصل، اگر آن قضیه منفصل بود قیاس می‌شود استثنائی منفصل.

هر کدام از قیاس‌های استثنائی چهار صورت فرض می‌شوند، یعنی استثنائیِ متصل چهار صورت، منفصل هم چهار صورت. همچنین اگر منفصل هم تقسیم می‌شود به مانعةالجمع، مانعةالخلو، حقیقیه. مانعةالجمع و مانعةالخلو و حقیقیه هر کدامشان به چهار قسم تقسیم می‌شوند. پس چهار قسم متصله داریم، چهار قسم منفصله مانعةالخلو، چهار قسم منفصله مانعةالجمع، چهار قسم هم منفصله حقیقیه. در هر یک از این اقسام (یعنی در هر یک از این متصله و منفصله مانعةالخلو و منفصله مانعةالجمع و منفصله حقیقیه) ما یک بیان داریم، بیان مشترک داریم. یعنی آن‌چه که در متصله گفتیم در آن‌ها دیگر هم می‌گوییم. و همچنین آن‌چه که در منفصله می‌گوییم در آن‌های دیگر می‌گوییم. خلاصه این‌که در هر یک از این چهار قسم (یعنی متصله، منفصله مانعةالخلو، منفصله مانعةالجمع و منفصله حقیقیه) گاهی وضعِ مقدم می‌کنیم، گاهی وضعِ تالی می‌کنیم، گاهی رفعِ مقدم می‌کنیم، گاهی رفعِ تالی می‌کنیم؛ می‌شود چهار تا. هر کدام از این چهار قسم چهار تا فرض درشان هست.

از این چهار فرض که در متصل است، دو تایش منتج است، نه بیشتر. از چهار فرض که در منفصله مانعةالجمع است دو تایش منتج است نه بیشتر. از چهار فرض که در منفصله مانعةالخلو است دو تایش منتج است باز هم نه بیشتر. از چهار فرض که در منفصله حقیقی است هر چهار تایش منتج است. پس از متصله دو تا منتج داریم، از منفصله غیرحقیقی هم مثل متصله است دو تا منتج داریم، ولی از منفصله حقیقیه دو برابر داریم؛ دو برابرِ دو تا یعنی چهار تا داریم.

تطبیق عبارت خواجه نصیرالدین طوسی در قیاس استثنائی

عبارت خواجه را ببینید؛ صفحه ۲۴۶ سطر اول:

«والثاني» یعنی قیاس استثنائی.

«متصل» یعنی یا متصل یا منفصل، منفصلش را بعداً می‌گوید.

«متصل» اگر متصل باشد «فناتجه امران»، نتیجه‌دهنده‌اش دو تاست؛ دو تا نتیجه‌دهنده دارد.

«وکذا غیر الحقیقی من المنفصل»، یعنی قیاس استثنائی که قیاس منفصل باشد منتها غیرحقیقی باشد. غیرحقیقی از منفصل یعنی مانعةالجمع و مانعةالخلو؛ کذا، این هم دو تا ناتج دارد.

«و منه» یعنی «و من الحقیقی» یعنی منفصله حقیقیه «ضعفه»، ضعفِ این دو تا نتیجه دارد یعنی چهار تا.

بررسی ضروب منتج در قیاس استثنائی متصل

این عبارت خلاصه بود، معنایش هم این بود که بیان کردم.

حالا یکی‌یکی وارد بحث می‌شویم. در متصله، وضعِ مقدم نتیجه می‌دهد وضعِ تالی را. این‌طور می‌گوییم: «کلما کانت الشمس طالعة فالنهار موجود»، این یک قضیه متصل است. بعدش می‌گوییم «لکن»؛ بیان کردم قضیه قبل از لکن را ما لحاظ می‌کنیم، این قضیه چون متصل است قیاس را می‌گوییم استثنائیِ متصل.

شاگرد: (شرطیه متصله؟

استاد: بله،

شاگرد: در متصل و منفصل شرطیه لازم است.

استاد: شرطیه متصله بله.

شاگرد: دیگر غیر از شرطیه؟

استاد: نه دیگر، اگر شرطیه نباشد که قضیه می‌شود اقترانی).

یا باید آن قضیه اصلی‌مان (قضیه اصلی که می‌گویم این قضیه‌ای که قبل از لکن است) یا باید شرطیه متصله باشد یا شرطیه منفصله باشد، غیر از این نمی‌شود.

خب، اگر استثنائی بود بیان کردم دو تا ناتج، دو تا قسمش منتج است. اگر وضعِ مقدم کردیم، وضعِ تالی نتیجه می‌گیریم.

بیان کردم: «کلما کانت الشمس طالعة فالنهار موجود»، می‌گوییم «لکن شمس طالعه است»، وضعِ مقدم می‌کنیم (یعنی مقدم را اثبات می‌کنیم می‌گوییم هست)، نتیجه می‌گیریم تالی هم هست؛ یعنی وضعِ تالی نتیجه می‌گیریم، «فالنهار موجود». لکن شمس طالعه، نتیجه می‌گیریم فالنهار موجود. دوم رفعِ تالی، رفعِ مقدم نتیجه می‌دهد. مثل همین مثالی که الان گفتیم: «کلما کانت الشمس طالعة فالنهار موجود»، «لکن النهار لیس بموجود»، نتیجه می‌گیریم «فالشمس لیست بطالعة». تالی را رفع می‌کنیم مقدم رفع می‌شود. آن دو تای دیگر منتج نیست؛ رفعِ مقدم نتیجه نمی‌دهد رفعِ تالی را، وضعِ تالی نتیجه نمی‌دهد وضعِ مقدم را، چون در بعضی جاها کاذب می‌شود. پس از این چهار فرضی که در قضیه در قیاس استثنائی متصل فرض می‌شود، دو تایش منتج است دو تایش عقیم. این‌ها روشن است در منطق هم خوانده‌اید، خیلی بیش از این لازم نیست بحث کنیم. این درباره متصل بود. درباره منفصل غیرحقیقی و حقیقی ان‌شاءالله وقتی رسیدیم توضیح می‌دهم.

تطبیق عبارت علامه حلی در قیاس استثنائی متصل

«أقول: الثاني هو الاستثنائي و هو ضربان»، یعنی دو تا قسم است؛ یکی متصل یکی منفصل.

«الأوّل أن تكون مقدّمته الشرطيّة متّصلة». فرض اول این است که مقدمه شرطیه این قیاس، که همان مقدمه قبل از لکن است و من اسمش را گذاشتم قضیه اصل، متصله باشد؛ قضیه شرطیه که قبل از لکن آمده متصل باشد. در این صورت قیاس را می‌گوییم قیاس استثنائی متصل. آن‌وقت «وينتج منه قسمان»، دو قسمش منتج است، دو قسم دیگرش عقیم است. یکی از آن دو قسم استثنای عینِ مقدم است برای نتیجه دادنِ عینِ تالی. مقدم را نقیض نمی‌کنیم؛ می‌گوییم «لکن الشمس طالعة»، نمی‌گوییم «لیست بطالعة». همانی که در مقدمه آمده همان را می‌آوریم پشتِ لکن. پشتِ لکن همان را می‌آوریم که در مقدم آمده، نتیجه می‌گیریم همانی که در تالی آمده.

پس عینِ مقدم را استثنا می‌کنیم (یعنی بعد از لکن می‌آوریم) برای نتیجه گرفتنِ عینِ تالی. وضعِ مقدم می‌کنیم تا وضعِ تالی نتیجه گرفته بشود؛ عینِ مقدم را پشتِ سرِ لکن می‌آوریم (یعنی استثنا می‌کنیم) تا عینِ تالی نتیجه گرفته بشود. این قسم اول. قسم دوم این است که استثنا می‌کنیم نقیضِ تالی را (یعنی پشتِ سرِ لکن نقیضِ تالی را می‌آوریم، تالی را رفع می‌کنیم) برای نقیضِ مقدم، تا نتیجه بگیریم نقیضِ مقدم را؛ یعنی رفعِ تالی نتیجه می‌دهد رفعِ مقدم را. مثالش را هم بیان کردم.

بررسی ضروب منتج در قیاس استثنائی منفصل (مانعةالجمع)

«والثاني أن تكون» آن مقدمه شرطیه «منفصلة»، قسم دوم این است که قیاس ما قیاس استثنائی منفصل باشد، زیرا که آن مقدمه شرطیه‌اش منفصل است.

«والثاني أن تكون» آن مقدمه شرطیه «منفصلة و هو قسمان أيضاً»، این‌چنین قیاسی که مقدمه اصلی‌اش شرطیه منفصل است دو قسم است؛ یا منفصله غیرحقیقی است یا منفصله حقیقی، که غیرحقیقی هم می‌شود مانعةالجمع یا مانعةالخلو.

«أحدهما أن تكون غير حقيقيّة و الثاني أن تكون حقيقيّة». این‌ها روشن است دیگر توضیح نمی‌خواهد.

«فغير الحقيقيّة ضربان»، یکی مانعةالجمع یکی مانعةالخلو. حالا مانعةالجمع توجه کنید دو تا نتیجه دارد. مانعةالجمع اول مثال بزنم: «هذا الشيء إمّا شجر و إما حجر». یک طرف شجر یک طرف حجر، مقدم شجر، تالی حجر. البته در منفصله فرق نمی‌کند دومی را تالی بگیرید اولی را تالی بگیرید، اما چون بالقیاس به متصله، ما آن اولی را می‌گوییم مقدم دومی را می‌گوییم تالی، حالا ما به همین صورت بیان می‌کنیم؛ یعنی اولی را می‌گوییم مقدم دومی را می‌گوییم تالی.

«هذا الشیء اما شجر و اما حجر». مقدم شجر، تالی حجر. البته در قضیه شرطیه مقدم و تالی هر کدامشان باید قضیه باشند، مفرد نمی‌تواند مقدم یا تالی باشد؛ اما در این‌جا به نظر می‌آید که مفرد است «هذا الشیء اما شجر و اما حجر». مفرد است دیگر، حجر مفرد است شجر هم مفرد است. ولی توجه کنید این‌جور قضایا حقیقتشان این است: «امّا ان یکون هذا الشیء حجراً و امّا ان یکون هذا الشیء شجراً». دو تا قضیه است.

ما خلاصه می‌کنیم می‌گوییم «هذا الشیء اما حجر و اما شجر»؛ «یکون» را برمی‌داریم «هذا الشیء» را هم یک‌بار می‌آوریم تکرار نمی‌کنیم. در حالی که اول این‌طور بود: «هذا الشیء امّا ان یکون شجر و امّا ان یکون هذا الشیء حجر». این بود صورت دو تا قضیه‌مان. ما خلاصه‌اش کردیم گفتیم «هذا الشیء اما شجر و اما حجر». پس مقدم و تالی‌مان هر دوشان قضیه‌اند، ما خلاصه‌شان کردیم مفرد شده‌اند. حالا توجه کنید این مقدم و تالی با هم جمع نمی‌شوند، حجر و شجر با هم جمع نمی‌شوند. چیزی هم حجر باشد هم شجر غلط است. ولی رفع می‌شوند؛ چیزی پیدا کنیم که نه حجر باشد نه شجر، بله خب حیوان است، حجر نیست شجر هم نیست. پس این قضیه منفصله‌ای که عرض کردیم مانعةالجمع هست ولی مانعةالخلو نیست. می‌شود منفصله غیرحقیقی. این را توجه کنید می‌خواهیم ببینیم چند تا منتج دارد.

این را می‌فرماید دو تا منتج دارد: وضعِ مقدم یک، وضعِ تالی دو. هر دو وضع؛ رفع را منتج نمی‌بینیم. یا وضعِ مقدم می‌کنیم که رفعِ تالی نتیجه گرفته می‌شود، یا وضعِ تالی می‌کنیم که رفعِ مقدم نتیجه گرفته می‌شود. توجه کنید وضع می‌کنیم، رفع نتیجه می‌دهد. حالا یا وضعِ مقدم می‌کنیم یا وضعِ تالی؛ وقتی وضعِ مقدم کردیم رفعِ تالی نتیجه می‌گیریم، وقتی وضعِ تالی کردیم رفعِ مقدم نتیجه می‌گیریم. وضع‌ها منتج‌اند اما رفع‌ها دیگر منتج نیستند؛ رفع‌ها نتیجه‌اند نه منتج.

مثال را توجه کنید: گفتیم «هذا الشیء اما شجر و اما حجر». «لکنه حجر»، وضعِ مقدم کردم (یعنی مقدم را اثبات کردم گفتم هست)، نتیجه می‌گیریم رفعِ تالی را: «فلیس بشجر». «لکنه شجر»، وضعِ تالی کردیم، نتیجه می‌گیریم «لکن لیس بحجر». وضعِ هر یک رفعِ دیگری را نتیجه می‌دهد، اما رفعِ هر یک وضعِ دیگری را نتیجه نمی‌دهد. اگر گفتیم «لکن شجر نیست»، نتیجه نمی‌گیریم که حجر هست؛ شاید هیچ‌کدام از این‌ها نباشد، حیوان باشد. یا اگر گفتیم «حجر نیست»، نمی‌توانیم نتیجه بگیریم شجر هست؛ شاید هیچ‌کدام از این‌ها نباشد. پس رفعِ یکی نتیجه نمی‌دهد وضعِ دیگری را، ولی وضعِ یکی نتیجه می‌دهد رفعِ دیگری را. این در مانعةالجمع است.

«مانعة الجمع و ينتج قسمان منها»، یعنی دو قسم از این مانعةالجمع نتیجه می‌دهد. در مانعةالجمع چهار تا چیز فرض کردیم که بیان کردم، دو قسمش منتج است دو قسم دیگرش منتج نیست؛ وضعِ هر یک منتج است، رفعِ هر یک منتج نیست. آن دو تایی که منتج‌اند چیست؟ استثنای عینِ مقدم برای نتیجه گرفتنِ نقیضِ تالی، یعنی مقدم را وضع می‌کنیم تا تالی رفع شود؛ به عبارت ایشان به بیان ایشان عینِ مقدم را پشتِ سرِ لکن می‌آوریم تا رفعِ تالی را نتیجه بگیریم. این قسم اول. قسم دوم استثنا می‌کنیم عینِ تالی را برای نتیجه گرفتنِ نقیضِ مقدم. این‌ها روشن است، مثال هم زدم.

بررسی ضروب منتج در قیاس استثنائی منفصل (مانعةالخلو)

و مانعةالخلو، یعنی قسم دوم از غیرحقیقی مانعةالخلو است. مانعةالجمع را توضیح دادیم حالا مانعةالخلو را می‌خواهیم بگوییم. در مانعةالخلو هم دو تا نتیجه داریم. اما در مانعةالجمع می‌توانستیم هر کدام را وضع کنیم رفعِ دیگری نتیجه گرفته می‌شد، در مانعةالخلو هر کدام را رفع می‌کنیم وضعِ دیگری نتیجه گرفته می‌شود. در مانعةالجمع رفع‌ها نتیجه نمی‌دادند، در مانعةالخلو وضع‌ها نتیجه نمی‌دهند. یعنی اگر وضع کردید یکی را، رفعِ دیگری نتیجه گرفته نمی‌شود. اما اگر رفع کردید یکی را وضعِ دیگری نتیجه گرفته می‌شود. علتش هم روشن است؛ چون قضیه مانعةالخلو است، نمی‌شود هر دو را رفع کنید. اگر یکی را رفع کردید باید یکی دیگر وضع بشود. آن اولی مانعةالجمع بود، اگر یکی را وضع می‌کردید چون جمعشان ممکن نبود دیگری باید رفع می‌شد. اما اگر یکی را رفع می‌کردید، ممکن بود دیگری هم رفع بشود؛ رفعِ هر دو مشکل نداشت، وضعِ هر دو مشکل داشت، جمعِ هر دو مشکل داشت، لذا نمی‌توانستیم جمع کنیم. اگر یکی را وضع می‌کردیم دیگری را باید رفع می‌کردیم، اما رفعِ هر دو مشکل نداشت؛ اگر یکی را رفع می‌کردیم دیگری هم ممکن بود رفع بشود، نتیجه نمی‌داد وضعِ دیگری را.

در مانعةالخلو رفع کردن ممنوع است، رفع کردنِ هر دو ممنوع است. بنابراین اگر یکی را رفع کردیم دیگری باید وضع بشود. اما جمع کردنِ هر دو ممنوع نیست، بنابراین اگر یکی را وضع کردید دیگری لازم نیست رفع بشود؛ می‌تواند دیگری رفع بشود می‌تواند باشد، چون جمعش مشکل ندارد. خب حالا مثال بزنیم برای مانعةالخلو مثال بزنیم بعد ببریم در قیاس.

«زیدٌ اما فی البحر او لا یغرق». یا در دریاست یا غرق نمی‌شود. این دو تا را نگاه کنید، در دریا بودن و غرق نشدن را ملاحظه کنید؛ جمعشان ممکن است: هم در دریا باشد هم غرق نشود، شنا بلد باشد غرق نمی‌شود. رفعشان ممکن نیست؛ که در دریا نباشد و غرق بشود. روی زمین غرق بشود؟ این ممکن نیست. پس جمعشان محال است رفعشان جایز است، بله رفعشان محال است وضعشان جایز است. قضیه مانعةالخلو این است که خلو ممنوع است، رفع ممنوع است، جمع ممنوع نیست.

خب این قضیه مانعةالخلو را شناختیم ببریم در قیاس. رفعِ هر یک وضعِ دیگری را نتیجه می‌دهد. می‌گوییم که «زیدٌ کلما کان زیدٌ»، نه «کلما» دیگر نمی‌گوییم چون قضیه متصله نیست، منفصله است. «اما ان یکون زیدٌ فی البحر او لا یغرق». می‌گوییم «لکن لا یکون فی البحر»، که رفع می‌کنیم فی البحر بودن را، نتیجه می‌گیریم وضعِ تالی را: «فهو لا یغرق».

«لا یکون فی البحر»، نتیجه می‌گیریم «فهو لا یغرق»، اگر در دریا نیست غرق می‌شود. حالا تالی را رفع می‌کنیم: «لکنه یغرق»، نتیجه می‌گیریم وضعِ مقدم را: «فهو فی البحر». درست شد دیگر، هر یک را رفع کردیم آن یکی دیگر را وضع کردیم. این را نقیضش را پشتِ لکن آوردیم، آن یکی دیگر خودش را نتیجه گرفتیم. این هم روشن است.

«و مانعة الخلو» هم یک قسم مانعةالجمع که توضیح دادیم یک قسم هم مانعةالخلو «و ينتج قسمان منها أيضاً»، منها یعنی از مانعةالخلو. از اقسام مانعةالخلو دو قسمش نتیجه می‌دهد، «ایضاً» یعنی همان‌طور که مانعةالجمع آن دو قسمش نتیجه داد. یکی «استثنای نقیضِ مقدم»، یعنی پشتِ لکن نقیضِ مقدم را ذکر می‌کنیم تا نتیجه بگیریم «عینِ تالی» را. یعنی اگر رفع کردیم مقدم را، نتیجه می‌گیریم وضعِ تالی را. قسم دوم «و استثنای نقیضِ تالی لعینِ مقدم»، استثنا می‌کنیم نقیضِ تالی را یعنی پشتِ لکن نقیضِ تالی را می‌آوریم، تالی را رفع می‌کنیم «لعینِ مقدم»، برای این‌که عینِ مقدم را نتیجه بگیریم، یعنی وضعِ مقدم نتیجه گرفته بشود. که مثال زدم دیگر توضیح بیش از این نمی‌خواهد. این در متصله بود و منفصله غیرحقیقی.

بررسی ضروب منتج در قیاس استثنائی منفصل (حقیقیه)

اما در منفصله حقیقیه، که مقدمه قیاس‌مان منفصله حقیقیه باشد: «هذا العدد اما زوج و اما فرد». این نه جمعشان ممکن است نه رفعشان؛ بنابراین اگر وضعِ یکی کردیم رفعِ دیگری نتیجه گرفته می‌شود، اگر رفعِ یکی کردیم وضعِ دیگری نتیجه گرفته می‌شود. مثلاً این را گفتیم: «هذا العدد اما زوج و اما فرد»، پشت‌سرش گفتیم «لکنه زوج»، یعنی وضعِ مقدم کردیم، نتیجه می‌گیریم «فلیس بفرد»، رفعِ تالی نتیجه می‌گیریم. برعکسش کنید وضعِ تالی کنید، یعنی «لکن فرد است»، نتیجه می‌گیریم وضعِ مقدم را.

سوال: (وضع تالی کردیم رفع مقدم).

پاسخ: بله، وضع کردیم وضعِ تالی می‌کنیم رفعِ مقدم نتیجه گرفته بشود. این دو تا. در این دو تا وضعِ مقدم کردیم رفعِ تالی نتیجه شد و وضعِ تالی کردیم رفعِ مقدم نتیجه شد. گفتیم «لکن زوج»، نتیجه گرفتیم «فلیس بفرد». گفتیم «لکن فرد»، نتیجه گرفتیم «لیس بزوج». حالا اگر رفعِ مقدم کردیم وضعِ تالی نتیجه گرفته می‌شود و اگر رفعِ تالی کردیم وضعِ مقدم نتیجه گرفته می‌شود؛ که این هم روشن است. می‌گوییم «لکن لیس بفرد»، نتیجه می‌گیریم «فهو زوج»؛ «لکن لیس بزوج»، نتیجه می‌گیریم «فهو فرد». که این هم روشن است، همان‌طور که گفتم دیگر بیش از این لازم نیست مطرح کنیم.

«وأما الحقيقية» یعنی اگر منفصله حقیقیه در صدرِ قیاس ذکر بشود، «فإنّها» این‌چنین قیاسی که از منفصله حقیقی تشکیل شده، «تنتج أربعة نتائج»، چهار نتیجه می‌دهد. از استثنای عینِ مقدم نتیجه گرفته می‌شود نقیضِ تالی، یعنی اگر عینِ مقدم را آوردی نقیضِ تالی نتیجه گرفته می‌شود؛ یعنی اگر وضعِ مقدم کردی رفعِ تالی نتیجه گرفته می‌شود و بالعکس، یعنی اگر رفعِ تالی کردی عینِ مقدم نتیجه گرفته می‌شود؛ به عبارت خودشان بالعکس یعنی اگر نقیضِ تالی را استثنا کردی عینِ مقدم نتیجه گرفته می‌شود. این دو تا.

سوم و چهارم: «و من استثنا عین تالی نقیض مقدم»، استثنا می‌کنیم عینِ تالی را تا نقیضِ مقدم نتیجه گرفته بشود و بالعکس یعنی استثنا می‌کنیم، بله استثنا می‌کنیم نقیضِ مقدم را تا عینِ تالی نتیجه گرفته بشود. تمام شد این‌ها مباحثی بود مربوط به قیاس استثنائی.

تمثیل و استقراء و افاده ظن

بعد اولی که وارد بحث شدیم گفتیم دلیل سه قسم است؛ یکی قیاس، دو تا هم قسیمِ قیاس که قسیمِ قیاس را یکی‌اش را گفتیم تمثیل یکی‌اش را گفتیم استقراء. تا حالا قیاس را توضیح دادیم، دو قسمش کردیم اقسامش را هم بیان کردیم. حالا می‌خواهیم برویم سراغ تمثیل و استقراء؛ این دو تا را هم بیان کنیم. می‌فرماید تمثیل و استقراء مفید ظن‌اند، مفید یقین نیستند، آنی که مفید یقین است قیاس است.

«و الأخیران یفیدان الظن»، اخیران یعنی دو دلیل اخیر که یکی تمثیل یکی استقراء. دلیل اول قیاس بود دو دلیل دیگر هم داشتیم که یکی تمثیل بود یکی استقراء؛ این اخیران یفیدان الظن، مفید ظن‌اند، دلیل قطعی نیستند مفید یقین نیستند.

خب این تمام شد مطلب.

مرحوم خواجه می‌فرماید که ما یک‌خرده در این مباحث بحث کردیم ولی تفصیل این مباحث در علم دیگری یعنی در منطق هست، ربطی به این‌جا ندارد؛ ما این‌جا به مناسبت یک مقدار حرف زدیم. «و تفاصيل هذه الأشياء مذکور في غیر هذا الفنّ»، این فن کلام است، غیر این فن منظور منطق است.

« أقول: يريد» اراده می‌کند اراده کرده مصنف «بالأخيرين» که گفته «الأخيرین مفید ظنند»، اراده کرده استقراء و تمثیل را؛ این دو تا مفید ظن‌اند نه مفید علم، که توضیح داده شد.

«و اعلم أنّ تفاصيل هذه الأشياء» و بیانِ شرایط این‌ها «مذکور فی علم المنطق»، این‌جا چرا بحث کردید؟ «و انّما ساق الکلام الی هاهنا»، کلام به این منجر شد، کشیده شد (انساق یعنی کشیده شد)، کلام انساق الیه، کشیده شد به این بحث «هنا» یعنی در علم کلام. کلام در علم کلام به این بحث کشیده شد و الا جای این بحث در منطق است.

تلازم تعقل و تجرد (برهان بر تجرد عاقل)

«قال: والتعقّل والتجرّد متلازمان». تعقل و تجرد متلازمان‌اند، یعنی اگر یکی را موضوع قرار بدهید دیگری را نمی‌توانید بر آن حمل کنید. «کل عاقل»، این می‌شود موضوع، «فهو مجرد»، می‌شود محمول؛ یا «کل مجرد فهو عاقل». این دو تا متلازمان‌اند یعنی اگر در یک‌جا تعقل بود و شخص به خاطر تعقل عاقل شد آن‌جا تجرد هم هست، یعنی شخص مجرد است. مجرد عاقل است، عاقل مجرد است. پس عاقل بودن با تجرد ملازمه [دارد]، مجرد بودن هم با عاقل بودن. اگر کسی عاقل باشد حتماً مجرد است، اگر کسی مجرد باشد حتماً عاقل است. این مدعا.

اما دلیل؛ دلیل این است که ما دو تا مدعا داشتیم با دو دلیل اقامه می‌کنیم. مدعای اولمان بود که «کل عاقل مجرد»، دلیلش در همین متنی است که می‌خواهم بخوانم.

مدعای دوم این است که «کل مجرد عاقل»، دلیلش در متنِ بعدی است که «و لاستلزام التجرّد صحّة المعقوليّة المستلزمة للإمكان المصاحبة» دلیلش آن‌جاست. الان در این متنی که می‌خواهیم شروع کنیم مدعایمان «کل عاقل مجرد» است، دلیلی بر این مدعا می‌خواهیم اقامه کنیم: «کل عاقل مجرد». می‌فرماید که اگر عاقل مجرد نباشد مادی باشد، صورت عقلیه در او حلول می‌کند، با تعقل صورت عقلیه در آن حلول می‌کند. عاقل است یعنی صورت عقلیه پیدا کرده، اما مجرد نیست. صورت عقلیه در آن حلول می‌کند. حالا ببینیم چه می‌شود، چه وضعی پیش می‌آید.

بعد سؤال می‌کنیم این محلِ صورت عقلیه قسمت می‌شود یا قسمت نمی‌شود؟ اگر بگویید قسمت نمی‌شود، که خب معلوم می‌شود مجرد است؛ «کل عاقل مجرد» درست می‌شود. می‌گوییم این موجود عاقل است (یعنی صورت عقلیه پیدا کرده)، صورت عقلیه در آن حلول کرده. حالا می‌پرسیم که این موجودی که صورت عقلیه در آن حلول کرده قسمت می‌شود یا نمی‌شود؟

اگر گفتید قسمت نمی‌شود، خب معلوم می‌شود مجرد است. مطلوب ما ثابت است؛ ما گفتیم «کل عاقل مجرد» حالا معلوم شد که مجرد است. تعقل کرده صورت عقلیه پیدا کرده و شده عاقل، مجرد هم هست پس «کل عاقل مجرد» درست می‌شود. این در صورتی که این محلِ صورت عقلیه، که همین شخص عاقل است، قسمت نشود.

اما اگر محلِ این صورت عقلیه قسمت شد، صورت عقلیه کجا باقی می‌ماند؟ در هر دو جزئش باقی می‌ماند؟ مثلاً قسمت شد این عاقله به دو جزء (می‌شود به اجزای مختلف قسمت بشود علی‌الحساب قسم به دو جزء)، قسمت شد به دو جزء. این صورت عقلیه در کدام جزء باقی می‌ماند؟

سه تا حالت دارد: یا در هر دو جزء پخش می‌شود (بخشی‌اش می‌رود در این جزء بخشی‌اش می‌رود در آن جزء)، یا فقط در یک جزء وارد می‌شود در جزء دیگر اصلاً وارد نمی‌شود؛ این دو فرض. فرض سوم این است که در هیچ جزء وارد نشود برود جای سوم. درست است دیگر؛ اگر صورت حلول کرده و ما محل را قسمت می‌کنیم به دو قسم، صورت یکی از سه حال را پیدا می‌کند: یا در هر دو قسم پخش می‌شود یا در یک قسم می‌آید در قسم دوم نمی‌آید یا در هیچ قسم نیاید می‌رود یک جای دیگر. این سه صورت را می‌خواهیم بررسی کنیم.

اگر در هر دو بیاید، صورت بیاید در هر دو جزء، لازمه‌اش این است که صورت عقلیه قسمت بشود، یک بخشی‌اش برود در این جزء یک بخشی‌اش برود در آن جزء؛ در حالی که صورت عقلیه مجرد است و قسمت نمی‌شود، هم‌صدرِ محل، محل را داریم قسمت می‌کنیم صورت عقلیه که مسلماً قسمت نمی‌شود، چون مجرد است.

خب اگر شما صورت عقلیه را بگذارید در این دو جزئی که برای محل درست است، لازمه‌اش این است که صورت عقلیه که اصلاً قسمت نمی‌شود قسمت بشود؛ چون می‌آید در دو تا دو تا جزء پخش می‌شود بخشی‌اش می‌رود در آن جزء بخشی‌اش می‌رود در آن جزء، قهراً قسمت می‌شود. اگر بگویید نه این، و البته که گفتم قسمت می‌شود در صورتی است که این صورت پخش بشود بین این دو جزء.

اما اگر این صورت برود در یک جزء و همین صورت نظیرش برود در جزء دیگر، آن دیگر تقسیم نمی‌شود ولی صورت واحده متعدد می‌شود؛ مشکل دیگر پیدا می‌کند. لازم می‌آید این صورت که واحد بود متعدد بشود. وقتی وارد عاقله شد یک صورت بود، حالا عاقله را تقسیم می‌کنیم، گفتیم خودِ صورت تقسیم نمی‌شود بلکه یک صورت می‌آید در این جزءِ عاقله، یکی‌اش می‌آید در آن جزءِ عاقله، صورت می‌شود دو تا، در حالی که فرض کردیم یک صورت است. پس اگر پخشش کنید می‌شود منقسم، اگر هم مستقل بفرستید در آن قسم مستقل هم بفرستید در این قسم می‌شود متعدد؛ صورت واحد می‌شود متعدد. پس نمی‌توانیم به هر دو جزء بفرستیمش. حالا در یک جزء بفرستیم چه می‌شود؟

می‌گوییم مطلوب ما همین است دیگر. ما می‌گوییم صورت عقلیه در امرِ بسیط وارد می‌شود، در امرِ مجرد وارد می‌شود. الان شما گفتید در نه این عاقله را به دو قسم تقسیم کردیم، دو قسم بسیط؛ صورت را فرستادیم در یک قسم. خب پس صورت رفت در قسمِ بسیط، رفت در قسمِ مجرد، ما هم همین را می‌خواستیم؛ گفتیم کل عاقل مجرد.

اما اگر فرض سوم باشد، بگویید صورت در هیچ‌کدام از این دو جزء نمی‌رود، می‌رود در امرِ سوم؛ این خارج از بحث است، خلف فرض است؛ چون فرض کردیم صورت در عاقله وارد شد. حالا اگر در عاقله وارد شد باید در خودِ عاقله باشد، این‌که برود جای دیگر ممکن نیست.

تطبیق عبارت در برهان تجرد عاقل

«قال: والتعقّل والتجرّد متلازمان». تعقل و تجرد متلازم‌اند، یعنی هر عاقلی مجرد است و هر مجردی عاقل. چرا متلازمان‌اند؟

بیان کردم این استلزام دلیل است برای این است که «كل عاقل مجرد». حالا استدلال برعکسش در متن بعدی می‌آید. این‌جا می‌گوییم «كل عاقل مجرد». دلیلمان این است؛ می‌فرماید که تعقل یعنی صورت معقوله حالّ است در ذات عاقل. ذات عاقل می‌شود محل، صورت معقوله می‌شود حالّ. فذلک المحل، این محلی که صورت معقوله در آن حلول کرده، یا قسمت می‌شود یا قسمت نمی‌شود. والثاني (یعنی آن وقتی که قسمت نشد) هو المراد، مقصود ما هم همین است که ثابت کنیم که صورت معقوله که قسمت نمی‌شود، از عاقلش هم باید قسمت نشود. اگر عاقل هم قسمت نشد می‌شود مجرد، پس کل عاقل مجرد درست شد.

والثانی هو المراد، والاول باطل. اولی هم باطل است؛ چرا؟

زیرا انقسام محل که عاقل است استلزام می‌کند انقسام حالّ را که صورت معقوله است. زیرا حالّ که همین صورت معقوله است، یا حلول می‌کند به تمامه در دو جزءِ محل، به تمامش در دو جزءِ محل حلول می‌کند؛ به طوری که جزئی از این حالّ برود در محل (در این جزءِ محل)، جزئی از جزئیِ دیگر حالّ برود در جزءِ دیگر محل، که حال تقسیم بشود وارد این دو جزء بشود، که با تقسیم با تقسیمِ محل حال هم تقسیم بشود. یکی این است.

اما ان یحلّ، این حال که صورت عقلیه است یا حلول می‌کند به تمامه در دو جزءِ محل؛ دو جزءِ محل یعنی وقتی محل را به دو قسم تقسیم کنید دو جزءِ محل پیدا می‌شود، حداقلِ قسمت را می‌گوید که حداقلِ قسمت دو تاست، ولی می‌توانید به اقسام متعدد هم تقسیم کنید.

بله، اما ان یحل این حال به تمامِ خودش در دو جزءِ محل که اگر با تمامش در دو جزءِ محل وارد شد به تبع محل تقسیم می‌شود و دو جزء پیدا می‌کند. و این اشکال دارد؛ بیان کردم دو جزء پیدا می‌کند اگر تقسیم بشود، اما اگر تقسیم نشود در هر جزئی به طور کامل برود متعدد می‌شود تعدد پیدا می‌کند. «و الأول یلزم منه الانقسام»، اگر حال در احد الجزئین غیر از حال در جزءِ آخر باشد، یعنی صورت معقوله را جوری تقسیم کردید که دو جزء مغایر پیدا کرده، آن‌وقت آنی که رفته در یک جزءِ محل مغایر است با آنی که رفته در جزءِ دیگر محل. همان‌طور که محل‌ها دو تا شدند، حال‌ها هم دو تا می‌شود؛ یعنی همان‌طور که محل قسمت شد به دو قسم حال هم قسمت می‌شود به دو قسم. این یک فرض، که در این فرض حال حلول کرد در دو جزء.

حالا اگر حال حلول کرد در یک جزء، و در جزئی دیگر هم دوباره حلول کرد، لازمه‌اش این است که شیءِ واحد بشود دو تا.

«و الأول یلزم منه انقسام حال»، که مسلماً مجرد است، حال یعنی آن صورت عقلیه.

«إن كان الحال في أحد الجزأين غير الحال في الآخر»، اگر آن جزئی که حلول می‌کند، آن حالّی که حلول می‌کند در یکی از دو جزءِ این عاقل، غیر از حالّی باشد که در جزءِ دیگرش حلول می‌کند، یعنی اگر حال‌ها متغایر شدند، می‌شود گفت حال تقسیم شده.

«أو تعدد الواحد»، یا حالِ واحد متعدد می‌شود «إن اتحدا»، یعنی اگر آنی که در احد الجزئین حلول کرده (یعنی صورتی که در احد الجزئین حلول کرده) با آن صورتی که در جزءِ دیگر حلول کرده اتحاد پیدا کنند، یعنی این‌ها بشوند یکی. وقتی شدند یکی، آن‌وقت این صورت در این جزء حلول کرده همین صورت هم در جزءِ دیگر حلول کرده؛ یک صورت حلول کرده بود حالا شد دو صورت. این هم محال است.

«والثاني»، یعنی این‌که صورت عقلیه از اول در یک جزء از دو جزءِ این جوهرِ عاقل برود، پخش نشود؛ و این‌طور هم نباشد که کامل برود در این جزء دوباره کامل برود در آن جزء، بلکه فقط در یک جزء رفته یک جزءِ دیگر خالی است.

می‌فرماید «الثاني يفيد المطلوب»، مطلوب ما را نتیجه می‌دهد.

و ثالث، ثالث یعنی این‌که این صورت عقلیه که فرض کردیم حلول در جوهرِ عاقل کرده، در هیچ یک از دو جزءِ جوهرِ عاقل وارد نشود بلکه برود جای دیگر. می‌فرماید این خلفِ فرض است. چرا؟ چون فرض این بود که صورت در عاقل حلول کرده، حالا جایی دیگر برود خلفِ فرض می‌شود.

«فإذا ثبت ذلک »، آن تا آخر تقریباً اولِ مطلب را بگذاریم برای جلسه بعد.

 


logo