« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/05/13

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مساله بیست و دوم در نظر و احکام آن /رابطه نظر صحیح و حصول علم

 

موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مساله بیست و دوم در نظر و احکام آن /رابطه نظر صحیح و حصول علم

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

مقدمه و یادآوری مباحث پیشین: رابطه نظر صحیح و حصول علم

«قالَ: وَ حُصولُ العِلمِ عَنِ الصَّحیحِ واجِبٌ»[1] .

در متن سابق، نظر فاسد را مطرح کردیم. در متن اسبق که اولِ مسئله شروع کردیم، نظر صادق و نظر صحیح را مطرح کردیم و گفتیم نظر صحیح، محصِّل علم کسبی است.

عبارت ما این‌طور بود: «كَسبیُّ العِلمِ یَحصُلُ بِنَظَرٍ مَعَ سَلامَةِ جُزأَیْهِ»؛ یعنی در صورتی که نظر صحیح باشد، از جهت هر دو جزءاش سالم باشد، ماده‌اش صحیح باشد، صورتاً صحیح باشد، از این نظر «یَحصُلُ عِلمٌ كَسبیٌّ». پس عبارت اسبق ما این‌طور می‌گوید که نظر صحیح مستلزم علم است. متن سابق گفت نظر فاسد مستلزم جهل مرکب نیست همه‌جا؛ گاهی مستلزم است، نظر فاسد گاهی محصِّل جهل است، گاهی محصِّل جهل نیست).

اما در متن اسبق گفتیم نظر صحیح محصِّل علم هست. این مطلب روشن است دیگر؛ نظر صحیح محصِّل علم هست؛ یعنی بعد از نظر صحیح، علم به دست می‌آید.

طرح مسئله: آیا حصول علم پس از نظر صحیح واجب است؟

حال در این متنی که الان خواندیم، این بحث را مطرح می‌کنیم که قبول کردیم نظر صحیح محصِّل علم است و بعد از نظر صحیح، علم حاصل می‌شود، ولی حصول علم واجب است یا واجب نیست؟ حصول علم را بعد از نظر صحیح داریم، ولی واجب است یا واجب نیست؟

اگر گفتیم که نظر سبب علم است، وقتی سبب حاصل شد، وجود مسبَّب واجب است. پس باید بگوییم حصول علم بعد از نظر واجب است؛ چون علم می‌شود مسبَّب (چون علم می‌شود مسبَّب) و نظر می‌شود سبب، و هر مسبَّبی بعد از حصول سبب واجب است. پس حصول علم هم بعد از نظر واجب می‌شود، اگر گفتیم علم سبب است (اگر گفتیم نظر سبب است).

اما اگر نظر را سبب ندیدیم، چنان‌چه اشاعره سبب نمی‌بینند؛ می‌گویند وقتی شما نظر کردی، نظر تو باعث علم نمی‌شود. خداوند عادتش جاری شده که بعد از نظری که شما انجام می‌دهید، علم را به شما افاضه کند. نظر سبب علم نیست، عطای خدا سبب علم است. این‌ها را اشاعره می‌گویند. در این حالت، حصول علم بعد از نظر واجب نیست؛ چون علم مسبَّب نشد، نظر سبب نشد که شما بگویید حصول مسبَّب بعد از سبب واجب است. پس نمی‌توانیم بگوییم حصول علم بعد از نظر واجب است بنا بر این مبنا.

خب توجه کردید، دو مبنا پیدا شد: در یک مبنا حصول علم بعد از نظر واجب شد، چون علم شد مسبَّب، نظر شد سبب. در مبنای دیگر حصول علم بعد از نظر واجب نشد، زیرا نظر سبب و علم مسبَّب قرار داده نشد. تا این‌جا روشن.

اقوال سه‌گانه در باب سببیت نظر برای علم (معتزله، حکما، اشاعره)

بعد مطلب دیگری مطرح است که آن مطلب این‌جا توضیح کامل داده نشده: آیا نظر صحیح سبب اِعدادی است برای علم، یا نه، سبب واقعی است برای علم؟ این‌جا هم اختلاف است. حکما می‌گویند سبب اِعدادی است، معتزله می‌گویند سبب واقعی است.

پس در مسئله سه تا قول درست شد: یکی این‌که نظر سبب واقعی است برای علم؛ این قول معتزله است. یکی این‌که نظر سبب اِعدادی است برای علم؛ این قول حکماست. یکی این‌که نظر اصلاً سبب علم نیست، بلکه عادت خدا جاری شده که بعد از نظر، علم را به ما عطا کند. سبب علم عطای خداست؛ این قول اشاعره است.

ظاهر عبارت خواجه این است که قول حکما را انتخاب کرده است. مرحوم لاهیجی (مرحوم علامه به قول حکما اشاره صریحی ندارد) قول اشاعره را ذکر می‌کند، قول معتزله را هم ذکر می‌کند، به قول حکما در این‌جا کاری ندارد. ولی مرحوم لاهیجی قول حکما را هم مطرح کرده است همان‌طوری که بیان کردم؛ مرحوم لاهیجی آن‌طوری که من بیان کردم بیان کرده است.

مرحوم علامه قول معتزله و قول اشاعره را گفته است. قول معتزله این است که نظر سبب است برای علم، قول اشاعره این است که سبب نیست. اول کلام اشاعره را نقد می‌کند، بعداً کلام معتزله را نقد می‌کند و بعد از این‌که کلام معتزله نقد شد، دلیلی برای اشاعره می‌آورد و آن دلیل را نمی‌پذیرد. حالا توجه کنید، وارد بحث می‌شود.

تبیین دیدگاه اشاعره: نفی سببیت و قول به «عادت‌الله»

اشاعره اصلاً قائل به سببیت در جهان خلقت نیستند؛ یعنی چیزی را سبب چیز دیگر قرار نمی‌دهند. خدا را سبب همه‌ی اشیاء می‌دانند. مثلاً وقتی که آتشی روشن می‌شود و ما گرم می‌شویم، ما می‌گوییم سبب گرما آتش است. اشعری می‌گوید نه، سبب گرما آتش نیست. شما وقتی آتش را روشن کردید، عادت خدا جاری است که به دنبال این آتش حرارت را ایجاد کند، نه آتش حرارت می‌دهد. خداوند حرارت را بعد از وجود گرفتن آتش به وجود می‌آورد، ما گمان می‌کنیم که آتش حرارت را به وجود آورد، در حالی که خدا مستقیماً حرارت را خلق کرد منتها بعد از آتش.

این حرف اشاعره است. در مسئله علم هم همین را می‌گویند. می‌گویند وقتی شما قیاس صحیح را تنظیم کردید، این قیاس باعث پیدایش علم شما نمی‌شود. عادت خدا جاری شده که بعد از تنظیم قیاس، علم را مستقیماً به ما افاضه کند، نه از طریق قیاس. پس نظر، یعنی آن قیاس، سبب علم نیست، سبب علم عطای الهی است. بنابراین توجه کردید اشعری قائل شد به این‌که نظر سبب علم نیست.

دلیلش را توجه کنید. دلیلش این است که علم یکی از ممکنات است و خداوند بر تمام ممکنات قادر است و هیچ‌کس غیر از او قدرتی ندارد که چیزی را ایجاد کند. پس علم را این قیاس ایجاد نکرده است؛ چون علم ممکن است و خداوند بر هر ممکنی قادر است، پس خداست که این علم را ایجاد کرده است، چیز دیگر علم را ایجاد نکرده است. یعنی نظر سبب علم نیست.

در نتیجه اگر نظر حاصل باشد، واجب نیست که علم حاصل بشود. این‌ها قائل به عدم وجوب علم در بعد از نظر هستند. می‌گویند عادت خدا جاری شده است، اگر یک وقت هم نخواست، علم را افاضه نمی‌کند. پس حصول علم بعد از نظر واجب نیست. این بستگی دارد به خواست خدا. خدا خواست علم را ایجاد می‌کند، نخواست هم ایجاد نمی‌کند. این حرف اشاعره است.

مبنای اشاعره در باب «خلق‌الاعمال» و مسئله جبر

در باب افعال عباد یا به تعبیر دیگر در باب افعال حیوانات، اشاعره باز همین قول را دارند که شما کاری انجام می‌دهید، پشت سر آن کار نتیجه‌ای می‌بینید و گمان می‌کنید که کار شما آن نتیجه را داده است، در حالی که خداوند بعد از کار شما آن نتیجه را خلق کرده است و این نتیجه در واقع نتیجه‌ی کار شما نیست. نتیجه نیست اصلاً، بلکه خلقی است که خدا به دنبال کار شما دارد.

مثلاً ما شروع می‌کنیم به دست گرفتن قلم و فرض کنید کاغذ گذاشتن زیر قلم و تماس دادن قلم به کاغذ. بعد خیال می‌کنیم داریم می‌نویسیم. در حالی که خدا دارد می‌نویسد. عادت خدا جاری شده بعد از این‌که شما شرایط نوشتن را فراهم می‌کنید، کارها را انجام می‌دهید، او می‌نویسد برای شما.

پس خداوند سبب است در همه‌جا. این مطلب را گفتند که در همه‌ی امور خدا سبب است. سببی غیر از خدا ما نداریم. بنابراین همان‌طور که بیان کردم آتش سبب حرارت نیست، کار ما هم (یعنی نظر ما هم) سبب علم نیست. پس اشاعره سبب بودن نظر برای علم را منکرند. این درباره اشاعره.

البته این‌ها در مورد افعال عباد هم همین را می‌گویند، اصلاً یک مبنای کلی دارند، مبنایشان مبنای جبر است. یک مبنای کلی دارند که انسان اعمال خودش را خودش خلق نمی‌کند، اصلاً اعمال، اعمال انسان نیست. همه اعمال خداست منتها به دنبال یک اقدامی که انسان می‌کند، خدا عملی را ایجاد می‌کند و ما فکر می‌کنیم که آن عمل، عمل ماست و ما سبب آن عملیم. در حالی که این‌طور نیست، ما ربطی نداریم. ما کاری را انجام دادیم، اقدامی کردیم، عادت خدا جاری شده که بعد از این اقدام این کار انجام بشود، نه من انجام بدهم. پس اشاعره در مورد همه‌ی افعال عباد این نظر را دارند.

بنابراین اگر قیاسی یا نظری واقع شد، لازم نیست پشت سرش علم بیاید. باید منتظر بشویم ببینیم خدا علم را خلق می‌کند یا نمی‌کند. اگر علم را خلق کرد علم آمد، اگر هم خلق نکرد نیامد.

همه را به گردن خدا می‌اندازند. اشاعره فرقی نمی‌گذارند، معصیت و این‌ها را هم به گردن خدا می‌اندازند. این‌ها حالا بحثش باید در همان جای خودش بیاید. اشکالات زیادی شده بر اشاعره، همه را هم این‌ها به خیال خودشان جواب دادند. در مسئله جبر، در باب جبر اشکال وارد هست که چطور خدا این کار را انجام داده، به گردن عبد گذاشته، بعد هم عبد را عذاب بکند؟ عبد که بی‌کاره بود که کاری نکرده. این‌ها اشکالات جدی است که بر اشاعره وارد است و اشاعره به نحوی جواب می‌دهند، حالا بگذارید در جای خودش بخوانیم، جوابشان مسلماً درست نیست.

الان ما بحث نداریم که حرف اشاعره درست است یا نه، ما داریم گزارش می‌دهیم که اشاعره در باب نظر و علم چه می‌گویند. نظر را سبب برای علم نمی‌دانند. لذا علم را واجب‌الحصول بعد از نظر قرار نمی‌دهند. این قول اشاعره است. قول معتزله را هم وقتی رسیدیم بحث می‌کنیم.

تطبیق با متن کشف‌المراد و بررسی استدلال اشاعره

«قالَ: وَ حُصولُ العِلمِ عَنِ الصَّحیحِ واجِبٌ». حصول علم «عَنِ الصَّحیحِ» یعنی «عَنِ النَّظَرِ الصَّحیحِ» واجب است.

« أقول: اختلف الناس هنا فالمعتزلة على أن النظر مولد للعلم و سبب له ». و اگر نظر سبب باشد، «فَواجِبٌ بَعدَ النَّظَرِ عِلمٌ حاصِلٌ»؛ چون مسبَّب حصولش بعد از سبب واجب است.

« و الأشاعرة قالوا إن الله تعالى أجرى عادته بخلق العلم عقيب النظر»، خداوند عادتش را جاری کرده به خلق علم به دنبال نظر، در حالی که « و ليس النظر موجبا و لا سببا للعلم». سبب علم نیست.

این دو تا نظر. نظر معتزله را گفتیم، نظر اشاعره را هم گفتیم. نظر فلاسفه گفته نشد در این‌جا.

بیان کردم لاهیجی نظر فلاسفه را هم گفته و ادعا کرده که خواجه نظر فلاسفه را تأیید کرده است. اما مرحوم محقق (این دیگر بیان نکرده)، مرحوم علامه دو تا مذهب را ذکر کرده است: یکی مذهب معتزله را که قائل به سببیت‌اند، یکی هم مذهب اشاعره را که قائل به عادت‌اند. می‌گویند عادت‌الله جاری است، عادت خدا جاری شده که این کار انجام بشود و نظر سبب نیست.

«وَ استَدَلّوا عَلی ذلِك»؛ اشاعره استدلال کردند بر این‌که خداوند به دنبال نظر، علم را خلق می‌کند و چنین نیست که نظر خودش منشأ و سبب علم بشود. بر این مدعایشان استدلال کردند به این‌که علمی که حادث است، امری است ممکن (یک مقدمه)، «وَ اللهُ تَعالی قادِرٌ عَلی كُلِّ المُمکِناتِ فاعِلٌ لَها»، این هم دو مقدمه.

این را از کجا می‌گویید؟ این‌که علم، علمِ حادث امری است ممکن، روشن است؛ چون اگر ممکن نبود که حادث نمی‌شد. اما این‌که خداوند قادر است بر همه‌ی ممکنات، فاعل همه‌ی ممکنات است، این «عَلی ما یَأتی فی خَلقِ الاَعمال» در بحث خلق اعمال می‌آید که اعمال انسان را چه کسی خلق می‌کند؟ خودش خلق می‌کند یا خدا خلق می‌کند؟ در آن‌جا بحثش می‌آید.

این مقدمه دوم را گفت: «وَ اللهُ تَعالی قادِرٌ عَلی كُلِّ المُمکِناتِ فاعِلٌ لَها». «قادِرٌ عَلی كُلِّ المُمکِنات» را ما هم قبول داریم. خداوند قادر بر کل ممکنات هست، بعد می‌گوید «فاعِلٌ لَها»، این را ما قبول نداریم. قائلین به جبر این را قبول دارند، ما قبول نداریم.

خب، «فَیَكونُ» نتیجه‌ی این دو مقدمه این می‌شود. مقدمه اولمان بود که علم امری است ممکن. مقدمه دوم خداوند بر تمام ممکنات قادر است و آن تمام ممکنات را می‌سازد، نتیجه این است که «فَیَكونُ العِلمُ مِن فِعلِهِ تَعالی»، علم را هم خدا می‌سازد؛ چون همه‌چیز را خدا می‌سازد، علم هم یکی از چیزهاست دیگر، یکی از ممکنات است، آن را هم خدا می‌سازد.

این قول اشاعره بود و استدلالشان. البته استدلال این‌ها حالا باطل است یا باطل نیست، این مربوط به این است که مبنای دلیلشان چه‌جوری است. مبنای دلیلشان عبارت بود از آن جبری که در باب خلق (خلق‌الاعمال) می‌گویند. و ما در جای خودش آن جبر را باطل می‌کنیم. پس مبنای دلیلشان باطل می‌شود، وقتی مبنای دلیلی باطل شد، دلیل باطل می‌شود.

تبیین دیدگاه معتزله و نقد استدلال اشاعره

اما معتزله چه گفتند؟ معتزله در بحث جبر، اسناد افعال حیوانات از جمله انسان را به خداوند باطل می‌دانند. معتزله معتقدند که این افعال به خود حیوانی که دارد این کار را انجام می‌دهد استناد دارد، مستند به خدا نیست. اشاعره می‌گفتند مستند به خداست، معتزله می‌گویند این افعال مستند به خدا نیست، خود بشر با قدرتی که خدا به او داده دارد انجام می‌دهد این کار را.

آن‌ها در بحث جبر، یعنی معتزله در بحث جبر، قول اشاعره را که می‌گویند افعال حیوانی را به خدا نسبت داده، دارد، باطل می‌کند. پس خدا را فاعل این افعال نمی‌بینند. ولی می‌بینند که پشت سر اقدام انسان این فعل انجام شد. می‌گویند پس فعل، فعل خود انسان است.

در ما نحن فیه هم پشت سر نظر می‌بینند علم حاصل شد. و نگاه می‌کنند می‌بینند که این علم که پشت سر نظر حاصل شد، به حسب نظر هم هست. یعنی نظر کردیم در امری، علم به همان امر هم حاصل شد نه علمِ دیگر. از این‌جا می‌فهمند که این علمی که حاصل شد، مسبَّب از نظر ماست. نظر را سبب می‌گیرند.

و می‌بینند اگر نظر نباشد، علم نیست. اگر نظر می‌آید، پشت سرش علم می‌آید. آن هم تازه به حسب خود نظر. هر جور که نظر بوده، علم هم مناسب همان می‌آید. اگر نظر ما در عالَم بوده، علم هم به عالَم پیدا می‌شود. اگر نظرمان در مثلاً فرض کنید که زمین بوده، علم به زمین پیدا می‌کنیم و هکذا. به حسب همان نظری که دارید، به حسب همان نظر علم پیدا می‌کنید.

پس معتزله نگاه کردند که علم پشت سر آن نظر واقع می‌شود و خدا را هم که فاعل این علم نگرفتند، در این حالت می‌گویند که فاعل این علم همان نظر ماست. یعنی سبب علم نظر ماست. حکم می‌کنند به سببیت نظر برای علم.

اشاعره حکم می‌کردند که سببیت نداریم، معتزله به این بیان حکم کردند که سببیت داریم.

«وَ استَدَلّوا عَلی ذلِك»؛ یعنی اشاعره استدلال کردند بر این مدعایشان به این‌که علم حادث امری است ممکن (یک مقدمه) و الله تعالی قادر علی کل الممکنات فاعل لها، یعنی فاعل لکل ممکنات، این هم مقدمه دوم. مقدمه دوم که مبهم است می‌گوید «عَلی ما یَأتی فِی خَلقِ الاَعمال» در خلق اعمال بحث می‌شود و ثابت می‌شود، البته پیش اشاعره ثابت می‌شود که خدا فاعل است.

«فَیَكونُ العِلمُ» بیان کردم نتیجه است، «فَیَكونُ العِلمُ مِن فِعلِهِ تَعالی».

اما معتزله چه می‌گویند؟ «وَ المُعتَزِلَةُ لَمّا اَبطَلوا القَولَ بِاِستِنادِ الاَفعالِ الحَیَوانیَّةِ اِلَی اللهِ تَعالی»، وقتی افعال حیوانی را به خدا نسبت ندادند و گفتند که افعال حیوان مربوط به خود حیوان و اراده‌ی حیوان است، چون بله، بعد از این‌که افعال حیوانی را به خدا نسبت ندادند، این استدلالی را که اشاعره ارائه دادند باطل دانستند. چون در این استدلال که اشاعره گفتند، خدا سبب قرار داده نشده، در حالی که در نزد معتزله نظر سبب قرار داده شده است. حالا نمی‌دانم مطابق گفتم یا نگفتم.

« و المعتزلة لما أبطلوا القول باستناد الأفعال الحيوانية إلى الله تعالى بطل عندهم هذا الاستدلال»؛ یعنی استدلال اشاعره پیششان باطل شد، چون مبنایشان با مبنای اشاعره مختلف است. اشاعره افعال را (افعال حیوان را) به خدا نسبت می‌دهند، معتزله افعال حیوان را به خدا نسبت نمی‌دهند، مبنا باطل است، پس استدلالی که روی این مبنا از طرف اشاعره ارائه داده شد، پیش معتزله می‌شود باطل.

«وَ لَمّا رَأَوا»، پس استدلال اشاعره را باطل می‌دانند. اما خودشان چه نظر می‌دهند؟

«لَمّا رَأَوا العِلمَ یَحصُلُ عَقیبَ النَّظَرِ وَ بِحَسَبِهِ». می‌بینند که علم به دنبال نظر حاصل می‌شود و به حسب نظر هم حاصل می‌شود، یعنی مطابق با نظر. اگر ما در عالَم نظر کردیم، علمِ مربوط به عالَم پیش ما حاصل می‌شود، اگر در آسمان نظر کردیم، علمِ مربوط به آسمان برای ما حاصل می‌شود و هکذا.

دیدند که علم به دنبال نظر حاصل می‌شود و طبق نظر هم حاصل می‌شود و همین علم منتفی می‌شود عند انتفاء نظر. خب گفتند پس نظر می‌شود سبب و علم می‌شود مسبَّب. زیرا سبب این حکم را دارد که اگر حاصل شد، مسبَّب را حاصل می‌کند و اگر حاصل نشد، مسبَّب حاصل نمی‌کند. یا از طرف مسبَّب اگر حساب کنیم، اگر مسبَّب حاصل شد، معلوم می‌شود که سبب او را حاصل کرده است، اگر هم مسبَّب حاصل نشد، معلوم می‌شود سببی برایش نبوده که حاصل بشود.

«حَكَموا عَلَیهِ بِاَنَّهُ سَبَبٌ لَهُ». گفتند که نظر سبب علم است «كَما فی سائِرِ الاَسبابِ».

خب، این قول اشاعره بود و معتزله. که این معتزله توجه کردید استدلال اشاعره را باطل کردند، چون مبنای استدلال را قبول نداشتند. مبنای استدلال اشاعره این بود که خداوند سبب همه‌ی اشیاست، ما هیچ‌کاره‌ایم. معتزله این را قبول ندارند. او می‌گفت ما فاعل افعال خودمان هستیم. بنابراین با مبنایی که داشت، مبنای اشاعره را باطل کرد و وقتی مبنای اشاعره باطل شد، قول اشاعره باطل (استدلالشان باطل) شد.

قول حق در مسئله: وجوب حصول علم پس از نظر صحیح

خودش بعداً دوباره استدلالی کرد که استدلالش را توجه کردید. حالا ما چه می‌گوییم؟

«وَ الحَقُّ اَنَّ النَّظَرَ الصَّحیحَ یَجِبُ عِندَهُ حُصولُ العِلمِ». نظر اگر صحیح باشد، یعنی هم جزء مادی‌اش کامل باشد هم جزء صوری‌اش، این نظر صحیح «یَجِبُ عِندَهُ»، یعنی در وقتی که این نظر به کار گرفته می‌شود، واجب است که علم حاصل شود. نظر، نظرِ صحیحی است و علم را تولید می‌کند.

«وَ لا یُمكِنُ تَخَلُّفُهُ عَنهُ»، ممکن نیست که تخلف کند این علم «عَنهُ» از آن نظر. چون نظر سبب است و علم مسبَّب است، هیچ‌وقت مسبَّب از سبب تخلف نمی‌کند. پس هیچ‌وقت علم از نظر تخلف نمی‌کند.

«وَ لا یُمكِنُ تَخَلُّفُهُ» یعنی تخلف العلم عنه عن النظر. یعنی نمی‌شود ما نظر صحیح داشته باشیم، پشت سر آن علم حاصل نشود. این نمی‌شود.

«فَاِنّا نَعلَمُ قَطعاً» که هر وقت برای ما حاصل شد اعتقاد مقدمتین، واجب است حصول نتیجه. ما اگر به دو مقدمه اعتقاد پیدا کردیم به این‌که «العالَمُ مُتَغَیِّرٌ» و این‌که «كُلُّ مُتَغَیِّرٍ حادِثٌ»، به این دو تا ما اعتقاد پیدا کردیم، قهراً اعتقاد به نتیجه هم پیدا خواهیم کرد. یعنی علم پیدا می‌کنیم، اعتقاد پیدا می‌کنیم به این‌که «العالَمُ حادِثٌ».

پس اگر ما قطعاً می‌دانیم که هرگاه برای ما اعتقاد به دو مقدمه‌ی قیاس حاصل شد، واجب است که نتیجه هم حاصل بشود. پس ما حکم به وجوب کردیم. یعنی نظر صحیح را مفید علم گرفتیم و به این اکتفا نکردیم، گفتیم واجب است که افاده‌ی علم کند، واجب است که علم تولید کند.

استدلال دوم اشاعره: قیاس نظر به تذکر و نقد آن

اشاعره یک استدلال دیگری هم دارند که آن استدلال را الان می‌خواهم نقل کنیم. اشاعره معتقدند که تذکر مفید علم نیست. یعنی اگر انسان چیزی را می‌دانسته، بعد آن چیز فعلاً از ذهنش محو شده، دوباره سعی می‌کند و متذکر می‌شود. گفتند این تذکر مفید علم نیست، بلکه خداست که علمِ رفته را به ذهن من القا می‌کند. این حکم را در مورد تذکر گفتند، بعد هم قیاس کردند «فَكَذا النَّظَرُ»، نظر هم هم‌چنین است.

«قالَتِ الاَشاعِرَةُ: التَّذَكُّرُ لا یُوَلِّدُ العِلمَ»، تذکر مولِّد علم نیست و به دنبال تذکر علم نمی‌آید، بعد گفته «فَكَذا النَّظَرُ» (بالقیاس)، بله، «فَكَذا النَّظَرُ». نظر هم همین‌طور است. نظر هم پشت سرش علم نمی‌آید. این نظر را به تذکر قیاس (قیاس کرده) «بِالقِیاسِ عَلَیهِ».

«بِالقِیاسِ اِلی تَذَكُّر»، بله، «بِالقِیاسِ عَلَیهِ» یعنی «بِالقِیاسِ بِالتَّذَكُّر». نظر را قیاس کرده به تذکر و گفته همان‌طور که تذکر سبب علم نیست، نظر هم سبب علم نیست.

مرحوم علامه می‌فرماید: «وَ الجَوابُ اَنَّ الفَرقَ بَینَهُما ظاهِرٌ». فرق بین تذکر و نظر ظاهر است. اگر تذکر مفید علم نشد، نمی‌شود بگویید نظر هم مفید علم نیست؛ چون نظر با تذکر که یکی نیست که حکمشان یکی باشد. «وَ الجَوابُ اَنَّ الفَرقَ بَینَهُما ظاهِرٌ». تذکر را اگر مفید علم نگرفتید، نمی‌توانید بگویید نظر هم مفید علم نیست، چون این‌ها با هم فرق می‌کند.

حالا تذکر مفید علم هست یا نیست، خودش یک بحثی است. آن علم مسلماً بعد از تذکر گاهی حاصل می‌شود، گاهی حاصل می‌شود. انسان متذکر می‌شود، بعد هم یاد می‌آید، به ذهنش می‌آید. البته اگر تذکر را به معنای اقدام به به دست آوردن (کسب این اقدام به به دست آوردن) علم بگیریم، ممکن است مولِّد علم نشود. اما اگر تذکر به معنای یاد افتادن باشد، خب وقتی ما یادمان می‌افتد، علم برمی‌گردد. پس تذکر مولِّد علم در این صورت هست.

حالا در این صورت تذکر را گفتند مولِّد علم نیست، بعد هم قیاس کردند گفتند نظر هم مولِّد علم نیست، که مرحوم لاهیجی با ادعای فرق بین نظر و تذکر، استدلال اشاعره را باطل می‌کند.

بقیه بحث ان‌شاءالله برای جلسه بعد.

 


logo