90/05/10
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مساله بیست و دوم در اعتقاد و نظر /تبیین دیدگاه خواجه نصیرالدین طوسی در باب حصول علم کسبی از طریق نظر
موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مساله بیست و دوم در اعتقاد و نظر /تبیین دیدگاه خواجه نصیرالدین طوسی در باب حصول علم کسبی از طریق نظر
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
کشف المراد صفحه ۲۳۹، سطر سوم:
«وَ اعْلَمْ أَنَّ النّاسَ اخْتَلَفُوا هاهُنا، فَقالَ مَنْ لا مَزیدَةَ تَحْصیلٍ لَهُ إِنَّ النَّظَرَ لا یُفیدُ الْعِلْمَ.»[1]
تبیین دیدگاه خواجه نصیرالدین طوسی در باب حصول علم کسبی از طریق نظر
در مسئلهی بیستودوم، بحث دربارهی «نظر» را شروع کردیم.
خواجه اینچنین گفت: «علم کسبی بهوسیلهی نظر حاصل میشود.»
نظر یعنی فکر، نظر یعنی تشکیل قیاس برای رسیدن به تصدیق مجهول، تشکیل حد یا رسم برای رسیدن به تصور مجهول؛ این را به آن میگوییم نظر.
گفت علم کسبی را به توسط نظر میشود تحصیل کرد؛ به توسط نظر یعنی به توسط حد و رسم در تصورات، به توسط قیاس در تصدیقات. بعد قید زد: «مَعَ سَلامَةِ جُزْئَیْهِ»؛ بهشرطی که دو جزء نظر که ماده و صورت است، سالم باشد، خلل نداشته باشد.
مثلاً وقتی که ما میخواهیم مجهولی را که تصدیقی است به دست بیاوریم، گفتیم از قیاس به دست میآید. آن مقدمات قیاس میشوند ماده، آن صورتی که روی هر مقدمهای وارد میشود میشود صورت؛ آن نظمی که به مقدمات میدهیم میشود صورت. حالا اگر ماده سالم بود، یعنی قضیهای که ما انتخاب کرده بودیم صادق بود، صورت قیاسمان هم صورت منتج بود، شرایط منطقی را واجد بود، گفته میشود هر دو جزء این نظر، چه جزء مادی، چه جزء صوری، هر دو سالماند؛ در آن صورت ما میتوانیم علم را، میتوانیم علم کسبی را با این نظر تحصیل کنیم.
«ضَرُورَةً» هم میتوانیم تحصیل کنیم؛ یعنی بالوجدان، بالبداهه. این مطلبی بود که خواجه گفته بود و ما در جلسهی قبل خواندیم. در این کلامش دو قید آمده بود: یکی «مَعَ سَلامَةِ جُزْئَیْهِ»، یکی هم «ضَرُورَةً». در جلسهی گذشته اشاره کردم که هر دو اینها دفع میکند اشکالی را؛ با هر کدام از این دو قید، اشکالی دفع میشود.
حالا مرحوم علامه در این کلامی که من ابتدایش را خواندم، اشکالات را بیان میکند، دو اشکال را بیان میکند، بعد از این دو اشکال جواب میدهد و توضیح هم میدهد که این عبارتهای خواجه هر کدامشان کدام اشکال را دفع میکنند.
طرح شبههی منکران افادهی علم توسط نظر
بحثی است در اینکه آیا نظر مفید علم هست یا نیست؟ یعنی وقتی ما قیاس اقامه میکنیم، به آن نتیجه عالم میشویم؟ یا فقط این قیاس و نظر برای ما تولید ظن میکند؟ همچنین وقتی ما حدی یا رسمی اقامه میکنیم، به آن مجهول تصوری عالم میشویم یا فقط گمان پیدا میکنیم؟ این بحثی است که مطرح هست.
گروهی گفتند که ما به نتیجهای که میگیریم از قیاس و همچنین به معرَّفی که تعریفش میکنیم، علم پیدا نمیکنیم. اینها بر مدعایشان دو دلیل اقامه میکنند.
اینها میگویند نظر مفید علم نیست؛ یعنی آن قیاس نمیتواند برای ما علم به نتیجه تولید کند؛ آن حد و رسم نمیتواند برای ما علم به ماهیت معرَّف درست کند. این گروه بیان کردیم دو دلیل دارند.
دلیل اول منکران: لزوم تسلسل یا بداهت در علم به افادهی نظر
دلیل اولشان این است: اگر من با تشکیل قیاس، علم به نتیجه پیدا کنم، پس قیاس مفید علم خواهد بود و من علم به اینکه قیاس مفید علم هست پیدا خواهم کرد. خب وقتی من قیاس اقامه کردم، به نتیجه عالم شدم، میفهمم که نظر، یعنی همان قیاس، مفید علم است. علم پیدا میکنم به اینکه قیاس مفید علم است.
حالا سؤال میشود: این علمی که من پیدا میکنم به اینکه قیاس مفید علم است، علمی است ضروری یا علمی است نظری؟ ما که غیر از این دو علم که نداریم. اگر ثابت شد که نمیتواند ضروری باشد و ثابت شد که نمیتواند این علم نظری باشد، نتیجه میگیریم که اصلاً علم نداریم به اینکه نظر مفید علم است. چون علم اگر داشته باشیم به اینکه نظر مفید علم است، یا باید آن علممان به اینکه نظر مفید علم است، بدیهی باشد یا نظری. اگر نه نظری است، نه بدیهی، پس علم نیست. بنابراین من علم پیدا نمیکنم به اینکه این نظر مفید علم است. وقتی علم پیدا نکردم، معلوم است مفید علم نیست، چون من نظر را دارم اعمال میکنم، بعداً علم ندارم به اینکه مفید علم باشد، یعنی نمییابم که مفید علم باشد، پس معلوم است که مفید علم نیست.
این مستدل ثابت میکند که علم به اینکه من علم به اینکه نظر افاده میکند علم را، این علم نه ضروری است نه نظری؛ پس اصلاً وجود ندارد. وقتی وجود نداشت، من علم ندارم، یعنی نیافتم که نظر مفید علم باشد؛ پس نظر نمیتواند مفید علم باشد چون اگر مفید علم بود من مییافتم.
نفی بداهت علم به افادهی نظر به دلیل وقوع اختلاف
دلیل بر اینکه این علم به اینکه نظر مفید علم است، علم بدیهی نیست، دلیل این است: دلیل این است که اگر این علم به اینکه نظر مفید علم است علم بدیهی بود، همهی افراد باید در این علم شریک میبودند و همه حکم میکردند که نظر مفید علم است، زیرا ما یافتیم که نظر مفید علم است. در حالی که مردم اختلاف دارند؛ همین ماها اختلاف داریم. مثلاً یکی از ما متکلمین این اختلاف را داریم؛ یکی از متکلمین میگوید نظر مفید علم نیست، یکی میگوید مفید علم هست. این اختلاف نشان میدهد که علم بدیهی به اینکه نظر مفید علم است نداریم. چون اگر علم بدیهی بود، همه همانطور که در علم بدیهی مشترکاند، همه میگویند «النّارُ حارَّةٌ»، در علم بدیهی همه مشترکاند، پس اگر علم ما به اینکه نظر مفید علم است بدیهی بود، یعنی ما بالبداهه یافته بودیم و مییافتیم که نظر مفید علم است، همهی انسانها باید مییافتند که نظر مفید علم است و اختلاف هم نمیکردند، همه یکدست میگفتند نظر مفید علم است؛ هیچکس هم خلاف این را نمیگفت، در حالی که میبینیم خلاف گفته میشود؛ پس معلوم میشود علم به اینکه نظر مفید علم است، این بدیهی نیست.
پس ما علم بدیهی نداریم به اینکه نظر مفید علم است.
نفی نظری بودن علم به افادهی نظر به دلیل لزوم تسلسل
اما علم نظری چه؟ میفرماید اگر علم به اینکه نظر مفید علم است، آن علم هم نظری باشد، تسلسل لازم میآید. مثلاً اینکه «عالم حادث است»، با علم نظری ثابت میشود، یعنی با یک قیاس. و این میشود... این را حالا میخواهیم سؤال کنیم مفید علم هست یا نیست. با نظری ثابت میکنیم که این نظر قبلی که نتیجه داد حدوث عالم را، مفید علم است. با نظر ثابت میکنیم، یعنی با یک قیاس ثابت میکنیم. خب قیاسی ثابت کرد که عالم حادث است؛ ما حالا میخواهیم ببینیم که این قیاس برای ما علم به حدوث عالم درست کرده یا نه؛ نمیدانیم. علم به اینکه این نظر مفید علم است، برای ما بدیهی نیست، بلکه نظری است؛ خب استدلال کنیم. باید استدلال کنیم به اینکه این علم، و استدلال کنیم بر اینکه نظر مفید علم است، و استدلال کنیم بر اینکه علم به اینکه نظر مفید علم است حاصل است. استدلال کنیم که این علم حاصل است.
اولاً باید استدلال کنیم تا مجهول تصدیقی را نتیجه بگیریم. بعد میگوییم این استدلال ما مفید علم است. علم داریم به اینکه مفید علم است. این علم داریم به اینکه مفید علم است هم نظری است؛ پس باید برای این هم یک قیاس بیاوریم تا ثابت بشود که این علم را داریم. بعد باز علم پیدا میکنیم به اینکه افاده میکند این علم ما، افاده میکند این دلیلی که ما آوردیم علم را. خب باید باز استدلال کنیم. برای هر کدام از اینها استدلال میکنیم؛ یعنی بالاخره به عبارت دیگر، نظری که ما داریم متکی میشود به یک نظر دیگر؛ نظر اول ثابت میکند که عالم حادث است، نظر دوم ثابت میکند که من علم دارم به اینکه این نتیجه حق است. آنوقت باز باید این نظر دوم به توسط یا معلوم مفید علم بودن این نظر دوم به توسط نظر قبلی یعنی استدلال قبلی تمام بشود، آنوقت لازم میآید استدلالی متکی باشد به استدلال قبل، استدلال قبل به قبلتر و هکذا، فَیُؤَدّی إِلَى التَّسَلْسُلِ.
پس اگر علم ما به اینکه نظر مفید علم است نظری باشد، تسلسل لازم میآید. اما اگر علم ما به اینکه نظر مفید علم است بدیهی باشد، تسلسل لازم نمیآید، اما باید همه این علم را داشته باشند در حالی که همه این علم را ندارند و شاهدش هم این است که دارند اختلاف میکنند.
جمعبندی دلیل اول منکران و تطبیق با متن کشف المراد
این دلیل اول برای افرادی که میگویند نظر مفید علم نیست. دلیلشان را دو مرتبه خلاصتاً تکرار میکنم. دلیلشان این است که اگر نظر مفید علم باشد، ما هم یافته باشیم که نظر مفید علم است، این یافتن ما، یعنی علم به اینکه نظر مفید علم است، یا بدیهی است یا نظری. توجه کردید، بدیهی اگر باشد باید همه در آن مشترک باشند ولی نیستند؛ نظری اگر باشد تسلسل لازم میآید. پس علم ما به اینکه نظر مفید علم است، این نمیتواند علم بدیهی باشد و نمیتواند علم نظری باشد و چون ما خارج از این دو علم نداریم، پس باید گفت اصلاً علمی به اینکه نظر مفید علم است نداریم. چون علم بدیهی که نداشتیم، علم نظری هم که نداشتیم، علم دیگر هم که حاصل نیست، پس بنابراین ما به اینکه نظر مفید علم است اصلاً علم نداریم، نه علم نظری نه علم بدیهی. وقتی علم نداشتیم به اینکه نظر مفید علم است، یعنی نیافته بودیم که نظر مفید علم است، حکم میکنیم به اینکه نظر مفید علم نیست، چون نیافتیم که مفید علم باشد. این استدلال اولشان بود.
استدلال دوم هم بعداً بیان خواهم کرد.
صفحه ۲۳۹، سطر سوم: «وَ اعْلَمْ أَنَّ النّاسَ» یعنی گروه متکلمین، اختلاف کردند هاهُنا یعنی در باب نظر.
«فَقالَ مَنْ لا مَزیدَةَ تَحْصیلٍ لَهُ»، کسی که تحصیل زیادی برایش نیست، یعنی علم زیادی ندارد و جزو محصلین و عالمین به حساب نمیآید، اینچنین گفته: «إِنَّ النَّظَرَ لا یُفیدُ الْعِلْمَ»، نظر مفید علم نیست، یعنی مثلاً قیاس مفید علم نیست.
«إِذِ الْعِلْمُ بِإِفادَةِ النَّظَرِ الْعِلْمَ»؛ زیرا علم به اینکه نظر مفید علم است، اگر ضروری باشد، همهی عقلا باید در این علم مشترک باشند و همه حکم کنند که ما یافتیم و دانستیم که نظر مفید علم است؛ در حالی که میبینیم اختلاف هست، بعضی میگویند یافتیم که مفید علم است، بعضی میگویند نیافتیم. «وَ إِنْ کانَ نَظَرِیّاً»، ولی اگر این علم به اینکه نظر مفید علم است، این علم خودش نظری باشد، یعنی با استدلال به دست بیاید، «افْتَقَرَ إِلى نَظَرٍ آخَرَ وَ هکَذا فَیَتَسَلْسَلُ»، آنوقت سؤال میشود که این استدلال دومی که شما کردید برای اینکه ثابت کنید این علم حاصل است، این استدلال شما نظر است، اگر این نظر مفید علم است و شما هم عالمید به اینکه مفید علم است، دو مرتبه علم شما میشود نظری و اگر نظری شد باید مسبوق بشود به یک قیاس، همینطور پیش میرویم، قیاسی پشت قیاسی، یا قیاسی قبل از قیاسی تشکیل میدهیم و بالاخره تسلسل میشود. این دلیل اولشان بود.
دلیل دوم منکران: لزوم اتفاق آرا در صورت افادهی علم توسط نظر
اما دلیل دومشان. اگر نظر مفید علم باشد (دلیل دوم آسان است، دلیل اول یک مقداری پیچ داشت)، دلیل دوم آسان است و بیانش این است: اگر نظر مستلزم علم بود، یعنی قیاس ما را به نتیجهی معلوم میرساند، حد ما را به ماهیت معلومه واصل میکرد؛ اگر اینچنین بود، هیچکس نباید در هیچیک از معلومات اختلاف داشته باشد. چرا؟
چون دلایل اولاً از بدیهیات ترکیب میشوند و نتیجه میدهند. بعد آنوقت امور بعدی را کمکم از این نتیجهها به دست میآوریم؛ یعنی نتیجهها را باز با هم ضمیمه میکنیم، یک قیاس درست میشود، نتیجهی جدید میگیریم. دو قضیهی بدیهیه را کنار هم میچینیم، نتیجه میگیریم. این دو بدیهیاند ولی آن نتیجه از طریق نظر به دست آمده، از آن نتیجهی نظریه. بعد این نتیجهی نظری را دوباره با یک نتیجهی نظری دیگر ممکن است جفت کنیم، یک قیاس تشکیل بدهیم، به یک نتیجهی دیگری هم واصل بشویم که آن هم باز نظری است؛ نتیجههایی هستند که با نظر به دست میآیند. ولی قضایای اولیهی ما که در قیاس به کارشان میبریم، همهشان بدیهیاتاند؛ این یک مطلب.
مطلب بعدی، در بدیهیات همهی انسانها مشترکاند، همه این قضایای بدیهی را دارند. خب نتیجه میشود که اگر من این قضایای بدیهیه را چیدم به یک نتیجهای رسیدم، شما هم این قضایای بدیهیه را که کنار هم بچینید به همان نتیجه میرسید؛ آن شخص دوم و سوم هم همینطور، شخص هزارم هم همینطور، همه هر کدامشان این قضایای بدیهیه را کنار هم بچینند باید نتیجه بگیرند، و قهراً در نتیجه اختلاف نکنند. چون قضایای بدیهیه را همه داشتند، همه هم این قضایای بدیهیه را به صورت قیاس درآوردند، بعد از طریق قیاس نتیجه گرفتند؛ خب نتیجه را همه قبول میکنند دیگر. بعد آنوقت آن نتایج هم دو مرتبه چون قبول دارند، میتوانند کنار هم بچینند، یک قیاسی و یک نظری تشکیل بدهند، دو مرتبه به علم دیگر برسند؛ در این علمی هم که به آن میرسند باید همگان توافق داشته باشند. در حالی که اینطور نیست، توافق ما نمیبینیم.
اگر قیاس یا نظر مفید علم باشد، باید همه به همهی مسائل علم داشته باشند، از بدیهیات شروع کنیم برویم جلو؛ همه این بدیهیات را در ذهنشان دارند، همه هم تشکیل قیاس میدهند، همه هم به نتیجهی واحد میرسند، آنوقت دو مرتبه همین نتیجه را برمیدارند در قیاسهای دیگر به کار میبرند؛ خب اگر همه عالم شدند به اولین نتیجه و بعد عالم شدند به نتیجهای که از این نتیجه و نتیجهی دیگری گرفته میشود، خب قهراً در تمام علوم باید همه موافق باشند، هیچکس نباید اختلاف داشته باشد، چون همه به یک نتیجه میرسند. اگر نظر مفید علم باشد، خب نظر را همه دارند، پس باید همه به علم دسترسی پیدا کنند. این مطلب دوم.
آنوقت این قائل میگوید ولی در حالی که همه به علم دسترسی پیدا نمیکنند، همه نتایج واحد نمیگیرند، پس معلوم میشود که معلوم میشود که قیاس مفید علم نیست، نظر مفید علم نیست.
این هم دلیل دوم؛ تا به جوابشان برسیم.
«وَ لِأَنَّ النَّظَرَ»، اگر مستلزم علم باشد، نباید مردم در آراءشان اختلاف داشته باشند، زیرا همهشان مشترکاند در علوم ضروریه؛ یعنی علوم بدیهیه برای همهشان هست. آن علوم ضروریه که مبادی علوم نظریه است؛ اگر علوم ضروریه را همهمان داریم، خب این علوم ضروریه را کنار هم میچینیم، یک نظر تشکیل میشود، این نظر هم که شما میگویید مفید علم است، پس ما باید به علوم نظریه هم از طریق همین نظرهایی که از بدیهیات ترکیب میشوند برسیم. و چون بدیهیات مشترکاند، باید آن نتیجهای هم که میگیریم مشترک باشد؛ لذا باید همهی ماها اتفاق آرا داشته باشیم در مسائل، در هیچ مسئلهای با هم اختلاف نداشته باشیم. در حالی که اینطور نیست، ما در مسائل با هم اختلاف داریم؛ پس معلوم میشود که آن قیاسهایی که ما تشکیل دادیم همهشان مفید علم نبودند. «وَ هُوَ الْمَطْلُوبُ».
دیدگاه محققان: بداهت افادهی علم توسط نظر
«وَ ذَهَبَ الْمُحَقِّقُونَ» به اینکه «إِنَّهُ» یعنی نظر «یُفیدُ الْعِلْمَ بِالضَّرُورَةِ». بِالضَّرُورَةِ یعنی بالبداهه مفید علم است. دلیلش هم این است: ما یک قیاسی تشکیل میدهیم از مقدماتی که پیش خودمان روشن است یا مثلاً بدیهی است؛ میبینیم به نتیجه رسیدیم و نتیجه را هم عالم شدیم.
مثلاً توجه کنید: «الْعالَمُ مُتَغَیِّرٌ»؛ این یک قضیه است؛ قضیهای است که تجربه کردیم، هر روز داریم تغیر عالم را میبینیم در اشیاء مختلف. بعد میگوییم: «وَ کُلُّ مُتَغَیِّرٍ حادِثٌ»؛ این هم یک قانون کلی است که میدانیم، ثابت شده، بدیهی است، مثلاً احتیاج به اثبات هم ندارد. خب وقتی این دو تا را کنار هم میگذاریم، «الْعالَمُ مُتَغَیِّرٌ وَ کُلُّ مُتَغَیِّرٍ حادِثٌ»، یقین پیدا میکنیم که «الْعالَمُ حادِثٌ»؛ به نتیجه میرسیم، نتیجه را مورد یقین قرار میدهیم، شکی در این نمیکنیم. پس همانطور که توجه میکنید بالوجدان نظر ما را به نتیجه رساند؛ بالبداهه نظر ما را به نتیجه رساند.
این قول محققان است که میگویند نظر مفید علم است.
«وَ ذَهَبَ الْمُحَقِّقُونَ إِلى أَنَّ النَّظَرَ یُفیدُ الْعِلْمَ بِالضَّرُورَةِ»، یعنی بالبداهه مفید علم است، احتیاج به استدلال هم ندارد؛ خود ما مییابیم وقتی قضایا را کنار هم میچینیم نتیجه میگیریم، به نتیجه یقین پیدا میکنیم؛ چطور مفید علم نیست در حالی که ما علم پیدا میکنیم؟ «وَ ذَهَبَ الْمُحَقِّقُونَ إِلى أَنَّ هٰذَا النَّظَرَ یُفیدُ الْعِلْمَ بِالضَّرُورَةِ وَ بِالْبَداهَةِ»؛ دلیلشان هم این است: «فَإِنّا مَتى اعْتَقَدْنا» که عالم ممکن است و بعد کبرا را ضمیمه میکنیم که «أَنَّ کُلَّ مُمْکِنٍ مُحْتاجٌ»، حاصل میشود برای ما علم، به نحو ضروری علم حاصل میشود به اینکه عالم محتاج است.
پاسخ خواجه نصیرالدین به شبههی اول (توجیه اختلاف در بدیهیات)
خب، خواجه قید «ضَرُورَةً» در عبارت آورد، اشاره دارد به دفع همین اشکال. چون دقت هم بکنید، تقریباً ما علم از طریق نظر را بدیهی دیدیم؛ یعنی گفتیم که اگر نظری داشتیم، یقیناً مفید علم هست. این را بدیهی قرار دادیم؛ حالا خواجه میفرماید که با همین قید بدیهی، اشکال اول آن آقایان را دفع میکنیم. اشکال اول این خصم ما این بود که علم به اینکه نظر مفید علم است، بدیهی است یا نظری؛ اگر نظری باشد تسلسل لازم میآید، اگر بدیهی باشد باید همه در آن مشترک باشند.
خواجه میگوید ما انتخاب میکنیم که این علم بدیهی است؛ نظری نیست، نظری باشد همانطور که گفتیم تسلسل لازم میآید. انتخاب میکنیم که بدیهی است. خب میگویید شما گفتید اگر بدیهی است همهی انسانها باید در آن مشترک باشند، کسی اختلاف نکند؛ جواب میدهیم در امور بدیهی اختلاف اتفاق میافتد؛ بعضیها درست مقدمات این امر بدیهی را تصور نکردند، به امر بدیهی نمیرسند، اختلاف پیدا میکنند. اگر کسی تمام مقدمات علم بدیهی را درست تصور کرد، شبههای در ذهنش نبود، او به این نتیجه میرسد؛ و اگر مقدماتی را که باید تصور کند درست تصور نکرد، به نتیجه نمیرسد یا علم پیدا نمیکند. پس اینطور نیست که اگر یک امری بدیهی بود همه درکش بکنند؛ بالاخره ممکن است این بدیهی در یک قالبی ریخته شده، در یک الفاظی ریخته شده که تصور آن الفاظ یک خرده سخت است، معانی آن الفاظ را به سختی تصور میکنیم؛ قهراً تصدیقی که باید از این الفاظ عاید ما بشود عاید نمیشود، در حالی که مطلب بدیهی است؛ ولی در عین حال چون مقدماتش درست طی نشده به آن نرسیدیم.
مثلاً فرض کنید که یک قضیه داریم که «کُلُّ مُمْکِنٍ مُحْتاجٌ إِلَى الْعِلَّةِ التّامَّةِ»؛ خب این یک قضیهی بدیهی است هر کسی میفهمد که ممکن چون وجود از خودش نیست احتیاج به علت تامه دارد. اما در همین قضیه بعضیها مخالفت کردند، با اینکه قضیه بدیهی است مخالفت هم میشود؛ چرا؟ چون نتوانستند تشخیص بدهند ممکن یعنی چه، چون نتوانستند بفهمند محتاج یعنی چه، چون نتوانستند بفهمند علت تامه چیست. چون مفردات را درست تصور نکردند، به تصدیق نرسیدند. پس درست است که این تصدیق، تصدیق بدیهی است، ولی بالاخره مفرداتش برای همه روشن نیست؛ اگر مفردات برای همه روشن باشد همه یکسان تصدیق میکنند. پس اینکه شما گفتید اگر علم به اینکه تصور مفید علم است بدیهی است، باید هیچکس در آن اختلاف نکند، اشتباه کردید؛ در بدیهیات هم اختلاف حاصل میشود. بله، اگر مقدمات و تصورات همه تصور بشود و مقدمات در اختیار باشد، در علم بدیهی اختلافی پیش نمیآید، همه آن علم بدیهی را پیدا میکنند. ولی خب پیداست که گاهی از اوقات در علوم بدیهیه ما آنچه که باید تصور کنیم تصور نمیکنیم، و قهراً برای ما انکار گاهی پیش میآید، گاهی نافهمی پیش میآید، آنوقت اختلافات از همینجا شروع میشود؛ او میگوید حکم این است چون علم بدیهی به آن پیدا کرده، ما میگوییم نیست چون آن علم بدیهی نصیب ما نشده، شرایط فراهم نشده، علم بدیهی نصیب ما نشده.
«فَخَرَجَ الْجَوابُ» یعنی استخراج شد جواب از شبههی اولی به قوله «ضَرُورَةً»؛ با کلمهی ضَرُورَةً شبههی اولی را جواب داد. آخر در شبههی اولی گفته شد این علمی که پیدا میکنید که تصور مفید علم است، میگویید علم دارم به اینکه تصور مفید علم است، این علمتان که میگویید واجدش هستید، علم تصوری است یا تصدیقی؟ علم ضروری است یا نظری؟ او از ما اینطور سؤال کرد دیگر؛ گفت اگر نظری باشد اشکال دارد، اگر بدیهی باشد اشکال دارد؛ ما گفتیم نظری نیست بدیهی است؛ اشکالش هم جواب دادیم.
«فَخَرَجَ الْجَوابُ» از شبههی اولی به قول مصنف که گفت «ضَرُورَةً»؛ یعنی ایشان انتخاب کرد که این علم ضروری است، علم نظری نیست. خب میگوییم اگر ضروری است چرا همه در آن یکسان نیستند، چرا اختلاف میکنند؟ میفرماید در ضروریات گاهی اختلاف واقع میشود.
«وَ لا یَجِبُ اشْتِراکُ الْعُقَلاءِ فِی الضَّرُورِیّاتِ»؛ زیرا بسیاری از ضروریات شک میشود، شک میکند در این بسیاری از ضروریات بعضی مردم، یا بهخاطر اینکه خفا در تصور است، یعنی اطراف این تصدیق ضروری را تصور نکرده؛ قضیه قضیهی ضروریه بوده، ولی موضوع و محمولش را نتوانسته درست تصور کند؛ چون نتوانسته تصور کند، با حکمی که در این قضیه آمده مخالفت کرده، یا لااقل شک کرده؛ یا بهخاطر خفای در تصور، «أَوْ لِغَیْرِ ذلِکَ»، یا بهخاطر جهت دیگر بالاخره شک در ضروریات کرده؛ بنابراین در ضروریات اختلاف واقع میشود، اینطور نیست که اختلاف واقع نشود. شما گفتید اگر علم به اینکه نظر مفید علم است بدیهی باشد هیچکس نباید در آن اختلاف کند؛ میگوییم نه، در بدیهیات هم اختلاف واقع میشود.
پاسخ خواجه نصیرالدین به شبههی دوم (لزوم سلامت ماده و صورت در نظر)
«وَ خَرَجَ الْجَوابُ عَنِ الشُّبْهَةِ الثّانِیَةِ بِقَوْلِهِ»؛
شبههی ثانیه این بود که اگر نظر مستلزم علم و مفید علم باشد، در همهی علوم باید همهی مردم مشترک باشند، چون همه این نظر را دارند. اگر مفید علم باشد، باید این آدم هم به علم برسد چون نظر کرده، آن یکی هم که نظر کرده باید به علم برسد، سومی هم که نظر کرده باید به علم برسد و هکذا؛ آنوقت همه باید به علم برسند؛ علم بدیهی بعداً به توسط علم بدیهی به نظری، یعنی بدیهیات پیش همه روشن باشد، نظریات هم پیش همه روشن باشد. حالا بدیهیات شاید روشن باشد ولی نظریات روشن نیست؛ از اینجا کشف میکنیم که نظر مفید علم نیست، وگرنه باید چون همه این نظر را دارند همه باید عالم باشند؛ در حالی که نیستند، بعضیها بعضی مسائل را قبول دارند، بعضیها پیدا میشوند همان مسائل را انکار میکنند. این دلیل دوم آقایان بود که نظر مفید علم نیست، زیرا اگر مفید علم باشد باید همه علم داشته باشند در حالی که همه علم ندارند.
جوابی که ما میدهیم، همانی است که خواجه گفته: «مَعَ سَلامَةِ جُزْئَیْهِ»؛ با «مَعَ سَلامَةِ جُزْئَیْهِ» جواب استخراج میشود. میگوییم آن کسانی که علم پیدا نکردند، شک کردند یا حتی انکار کردند یا گرفتار جهل شدند، آنها نظری را که اعمال کردند نظر سالمی نبوده؛ یا مادهاش خلل داشته یا صورتش خلل داشته. اگر همانها نظرشان سالم بود، یعنی هر دو جزءش سالم بود به این صورت که مادهاش درست بود، صورتش هم درست بود، همانها هم به این علم دست پیدا میکردند و نتیجه را میگرفتند. چون شرایط را رعایت نکردند، یعنی ماده را سالم انتخاب نکردند یا صورتی را که در منطق گفته برای قیاس یا حد باید به کار بگیرند به کار نگرفتند، لذا به نتیجه به درستی نرسیدند. پس اگر کسی نظرش، یعنی قیاسی که تنظیم کرده، حدی که درست کرده از هر دو جهت سالم باشد، یعنی هم از جهت ماده هم از جهت صورت سالم باشد، این به علم میرسد. اگر میبینید بعضیها نرسیدند و اختلاف پیدا کردند، اختلاف آرا پیدا کردند، بهخاطر این است که ماده را سالم، مادهی نظرشان را سالم انتخاب نکردند یا صورتشان را سالم انتخاب نکردند.
مثلاً فرض کنید که ما میگوییم: «کُلُّ إِنْسانٍ کاتِبٌ»؛ این صادق است. «وَ کُلُّ کاتِبٍ ناطِقٌ»؛ این هم صادق است. نتیجه میگیریم «کُلُّ إِنْسانٍ ناطِقٌ»؛ که نتیجهمان هم صادق است. اینجا توجه کنید ماده همان قضیهی صادق است، صورت قیاس هم که شکل اول است در اینجا حاصل شده؛ «کُلُّ إِنْسانٍ کاتِبٌ وَ کُلُّ کاتِبٍ ناطِقٌ»، شرایط شکل اول را دارد، نتیجه میدهد، نتیجهاش هم درست است. حالا اگر ما ماده را کاذب انتخاب کردیم: «کُلُّ إِنْسانٍ جَمادٌ»، و «کُلُّ جَمادٍ» مثلاً فرض کنید که «کُلُّ جَمادٍ غَیْرُ حَیٍّ»، نتیجه میگیریم پس «الْإِنْسانُ غَیْرُ حَیٍّ»؛ نتیجه فاسد است؛ چرا فاسد است؟
چون ماده خراب بود. «کُلُّ إِنْسانٍ جَمادٌ» درست نیست؛ «کُلُّ جَمادٍ غَیْرُ حَیٍّ» درست است، ولی «کُلُّ إِنْسانٍ جَمادٌ» درست نیست؛ ماده یعنی قضیه درست نیست. گاهی ماده درست است شکل شرایط را ندارد، یعنی صورت درست نیست. میگوییم: «کُلُّ إِنْسانٍ ناطِقٌ»، و «بَعْضُ النّاطِقِ» مثلاً میگوییم که «لا شَیْءَ مِنَ الْإِنْسانِ بِحَجَرٍ»، قضیه صادق است؛ و «کُلُّ حَجَرٍ جِسْمٌ»، این هم صادق است؛ نتیجه میگیریم «لا شَیْءَ مِنَ الْإِنْسانِ بِجِسْمٍ»؛ این کاذب است.
چرا کاذب شد؟ ماده که صادق بود، «لا شَیْءَ مِنَ الْإِنْسانِ بِحَجَرٍ» ماده بود صادق بود، «کُلُّ حَجَرٍ جِسْمٌ» هم صادق بود؛ چرا نتیجه کاذب درآمد؟ چون صورتی که باید در این نظر یعنی در این قیاس رعایت بشود رعایت نشد؛ این شکلی که الان قیاس را تنظیم کردیم شکل اول بود، در شکل اول باید صغری موجبه باشد؛ این صغرایی که ما تشکیل دادیم سالبه بود؛ شرط انتاج شکل اول رعایت نشده، یعنی صورت منطقی که باید در نظر اعمال بشود اعمال نشده؛ ماده صادق اما صورت خراب است؛ نتیجه نمیدهد. پس گاهی ماده خراب است، گاهی صورت خراب است، نتیجه عاید نمیشود. اینکه میبینید مردم در آراءشان مساوی نیستند، چون بعضیشان از نظرهای فاسد استفاده میکنند، بعضیشان از نظرهای صحیح استفاده میکنند. اگر همه از نظر صحیح استفاده میکردند، همه رعایت میکردند صدق ماده را، همه رعایت میکردند صدق صورت را، یعنی صورت را درست تنظیم میکردند، ماده را درست تنظیم میکردند، هیچوقت اختلاف آرا پیش نمیآمد. پس علت اختلاف آرا این نیست که نظر مفید علم نشده، بلکه علت این است که نظری که مردم تنظیم میکنند مختلف است؛ بعضیاش صحیح است بعضیاش فاسد است.
«وَ خَرَجَ الْجَوابُ عَنِ الشُّبْهَةِ الثّانِیَةِ بِقَوْلِ الْمُصَنِّفِ مَعَ سَلامَةِ جُزْئَیْهِ»؛ «سَلامَةِ جُزْئَیْهِ» جواب از شبههی ثانیه داد. شبههی ثانیه این بود که چرا مردم اختلاف آرا دارند؟ چرا مردم اتحاد آرا ندارند؟ اگر نظر مفید علم است همه باید آراءشان یکسان باشد، همه باید به حق برسند؛ چرا نمیرسند؟
جواب این است که دو جزء نظری که مردم به کار میبرند همیشه سالم نیست؛ بعضی اوقات سالم است بعضی اوقات سالم نیست. علت اختلاف اینجاست؛ اگر همیشه اجزاء سالم بودند، اتفاق در آرا بود.
«وَ ذلِکَ»، بیان اینکه شبههی ثانیه با قول مصنف «سَلامَةِ جُزْئَیْهِ» برطرف شد این است که: «لِأَنَّ اخْتِلافَ النّاسِ فِی الِاعْتِقادِ»، اختلاف ناس نه بهخاطر این است که نظر مفید علم نیست، بلکه بهخاطر این است که این مردم ترک کردند ترتیب صحیح را در قیاس، و غفلت کردند از شرایط امر، یا «غَیْرِ ذلِکَ مِنْ أَسْبابِ الْغَلَطِ»، راه غلط را طی کردند لذا به رأی صحیح نرسیدند و اختلاف درست شده. حالا اسباب غلط یا در جزء مادی خلل راه پیدا کرده، یا در صوری غلط پیدا شده، که برای هر دو مثال زدم. «فَإِذا سَلِما»؛ اگر جزء مادی و صوری هر دو سالم بمانند از خطا و غلط، «حَصَلَ الْمَطْلُوبُ لِکُلِّ مَنْ حَصَلَ لَهُ سَلامَةُ الْجُزْئَیْهِ»؛ مطلوب در اختیار هر کس که از نظر صحیح استفاده کرده، در دسترس آن شخص قرار میگیرد، مطلوب به دست میآید برای همه و اختلاف آرا هم پیش نمیآید.
خب، توجه کردید که معلوم شد نظر مفید علم هست؛ و کسانی که گفتند نظر مفید علم نیست، دو دلیل اقامه کردند، هر دو دلیلشان را ذکر کردیم و رد کردیم.
بقیهی مباحث نظر بماند برای جلسهی بعد.