90/05/09
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مساله بیست و دوم در نظر /جایگاه بحث «نظر» در علم کلام و رویکرد خواجه نصیرالدین طوسی
موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مساله بیست و دوم در نظر /جایگاه بحث «نظر» در علم کلام و رویکرد خواجه نصیرالدین طوسی
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
کشف المراد صفحه ۲۳۸، سطر هفتم.
المسئلة الثانیة و العشرون فی النظر و احکامه[1] .
جایگاه بحث «نظر» در علم کلام و رویکرد خواجه نصیرالدین طوسی
یکی از مباحثی که در کلام مطرح است و بعضیها کتاب کلامیشان را با آن مبحث شروع کردهاند، بحث در نظر است. مرحوم خواجه بحث در نظر را تأخیر انداخته و در بحث علم مطرح کرده است. چون نظر یعنی فکر کردن و فکر کردن منتهی به علم میشود. به این مناسبت این بحث نظر در مبحث علم مطرح شده است.
حصول علم کسبی (تصوری و تصدیقی) به واسطه نظر
قبلاً گفتیم که علم به دو قسم تقسیم میشود: یکی علم ضروری، یعنی بدیهی؛ یکی هم علم نظری، یعنی کسبی.
الآن میخواهند بیان کنند که علم کسبی با نظر حاصل میشود. نظر یعنی فکر. با نظر حاصل میشود، معنایش این است که با فکر حاصل میشود. ولی خب وقتی فکر را تشریح کنیم، میگوییم در تصورات، نظر عبارت است از تفکر در دو یا چند امر معلوم برای به دست آمدن امر مجهول. مثلاً انسان پیش ما مجهول است، ما با نظر کردن در حیوان که معلوم است و در ناطق که معلوم است به این مجهولی که انسان است میرسیم.
گاهی از اوقات هم در تصدیقات نظر میکنیم؛ یعنی حدوث عالم برای ما مجهول است، بعد ما دو تصدیق معلوم را کنار هم قرار میدهیم، با هم مرکب میکنیم، از این دو تصدیق معلوم یک تصدیق مجهول به دست میآید. اصطلاحاً گفته میشود با نظر این علم را کسب کردیم. چه علم تصوری باشد که در تعریف انسان گفتیم، چه علم تصدیقی باشد که مثال زدیم به حدوث عالم.
و به عبارت سادهتر اگر ما امور معلومه را ترتیب بدهیم به ترتیب خاصی، میتوانیم به امر مجهول برسیم. مثلاً تصور حیوان و ناطق که معلوم است، اینها را باید ترتیب بدهیم. یعنی خود حیوان را و ناطق را ترتیب بدهیم یعنی یکی را بر دیگری حمل کنیم یا یکی را به دیگری متصف کنیم و سعی کنیم اول آن عام را ذکر کنیم که حیوان است، بعد آن خاص را ذکر کنیم که ناطق است؛ در چنین حالتی میتوانیم به مطلوب برسیم.
یا در تصدیقات باید اول صغری را بیاوریم، کبری را بیاوریم، آن هم با شکل خاص که شکل اول باشد، قیاس اقترانی باشد یا استثنایی باشد، شکل اول باشد، چندم باشد؛ اینها بالاخره یک شکل خاصی باید داشته باشد تا بتوانیم با این ترتیب خاص به آن مجهول برسیم. پس هم باید امور معلومه داشته باشیم، هم باید این امور معلومه را به ترتیب خاصی مرتب کنیم؛ در چنین حالتی است که از طریق این معلومات به مجهول میرسیم. چه از معلومات تصوری به مجهول تصوری برسیم، چه از معلومات تصدیقی به مجهول تصدیقی برسیم.
شرط سلامت ماده و صورت در حصول علم کسبی
اما شرط رسیدن از معلوم به مجهول این است که هر دو جزء نظر سالم باشد. نظر که میخواهیم بکنیم، هم باید مواد را در اختیار داشته باشیم، هم صور را. مثلاً حیوان ناطق ماده است، اینکه حیوان اول بیاید بعداً ناطق بیاید بینشان رابطه توصیفی یا حملی برقرار بشود این صورت است. نحوه ترتیب صورت است.
یا مثلاً فرض کنید که العالم متغیر، حادث؛ اینها مادهاند ولی چگونه باید تنظیم بشوند صورت است. اول باید بگوییم العالم متغیر، بعد بگوییم کل متغیر حادث، تا نتیجه بگیریم فالعالم حادث. ملاحظه میکنید ماده این نظر، ماده این نظر، نظر یعنی قیاس، در اینجا یعنی قیاس؛ ماده این نظر عبارت است از عالم، متغیر، حادث. صورت هم عبارت است از آن شکلی که روی این مادهها تنظیم شده و قیاسی به وجود آورده که قیاس اقترانیِ شکل اول نامیده میشود. بعد ما به نتیجه میرسیم.
اگر این ماده و آن صورت هر دو سالم باشند، ما علم کسبی را با نظر یعنی فکر به دست میآوریم. حالا چه علم کسبی تصوری باشد، چه تصدیقی باشد؛ ولی به شرط سلامت هر دو جزء نظر، این علم به دست میآید. هر دو جزء نظر باید سالم باشد، یعنی هم ماده ماده درستی باشد، هم صورت صورت درستی باشد. اگر ماده ماده مثلاً وهمی بود، این نتیجه نمیدهد. اگر ماده ماده یقینی بود ولی صورت خراب بود، شکل در شکلی که داریم تنظیم میکنیم شرایط انتاج رعایت نمیشود، صورت صورت ناسالمی است، در این حالت نظر منتهی به علم نمیشود، منتهی به کسب نمیشود. ما نمیتوانیم آن علم کسبی را با نظر به دست بیاوریم. چرا؟ چون یا ماده خلل دارد یا صورت خلل دارد. در صورتی ما میتوانیم آن علم را به دست بیاوریم که دو جزء نظر یعنی ماده و صورت هر دو کامل باشند.
(سؤال شاگرد: در تصورات هم صورت داریم؟)
استاد: بله بیان کردم؛ شما باید حالت توصیفی یا حالت حملی درست کنید بین این دو جزء و آن جزء عام را هم مقدم کنید بر جزء خاص. اول بگویید حیوان بعد بگویید ناطق. این صورتی است که باید رعایت بشود در نظری که مربوط است به تصورات. آن هم صورتی است که باید رعایت بشود در نظری که مربوط است به تصدیقات.
تطبیق متن کشف المراد در باب حصول علم کسبی
عبارت خواجه را توجه کنید.
صفحه ۲۳۸ هستیم، سطر هفتم، مسئله بیست و دوم در نظر و احکام نظر است.
قال: «وَ کَسْبِیُّ الْعِلْمِ» یعنی علم کسبی «یَحْصُلُ بِالنَّظَرِ» علم کسبی چه تصوری باشد چه تصدیقی باشد با نظر و فکر حاصل میشود «بِشَرْطِ سَلامَةِ جُزْئَیْهِ» دو جزء نظر باید سالم باشد. دو جزء نظر یعنی ماده و صورت که توضیح دادم، هم در تصور توضیح دادم هم در تصدیق توضیح دادم. «ضَرُورَةً» مربوط به «یَحْصُلُ» است؛ یعنی حصول علم کسبی به وسیله نظر یک امر بدیهی است، دیگر دلیل نمیخواهد. به چه دلیل این نظر ما را منتهی به علم کرد؟ به چه دلیل این فکر ما را منتهی به علم کرد؟ دلیل نمیخواهد امر بدیهی است؛ اگر شما فکرتان مادهاش و صورتش سالم باشد قهراً و به ضروره منتهی به علم خواهید شد، احتیاج ندارد که دلیل بیاورید که من منتهی به علم شدم. همانطور که بعداً خواهیم گفت انشاءالله، این «ضَرُورَةً» دفع یک اشکال میکند. در مسئله اشکالی شده، خواجه با این کلمه «ضَرُورَةً» دفع آن اشکال را میکند. البته با «سَلامَةِ جُزْئَیْهِ» هم دفع اشکال دیگر میکند. دو اشکال در مسئله هست اینها انشاءالله بعداً مطرح میشود.
تبیین علامه حلی از اقسام علم و تعریف نظر
مرحوم علامه اول میفرماید که علم دو قسم است: ضروری و نظری؛ بعد نظر را معنا میکند یا علم نظری را معنا میکند یعنی تفسیر میکند، تعریف میکند؛ بعد این تعریفی را که برای علم نظری آورده تشریح میکند که جنسش چیست، مادهاش چیست، صورتش چیست و اصلاً این تعریف مشتمل بر چه چیزهایی است.
عبارت را توجه کنید؛ «قَدْ بَیَّنّا أَنَّ الْعِلْمَ قِسْمانِ: أَحَدُهُما ضَرُورِیٌّ» یعنی بدیهی که احتیاج به طلب و کسب ندارد. «لا یَفْتَقِرُ إِلى طَلَبٍ وَ کَسْبٍ» تفسیر علم ضروری است، خصوصیت علم ضروری است که علم ضروری احتیاج به طلب و کسب ندارد.
ضرب دوم یا نوع دوم «نَظَرِیٌّ یَفْتَقِرُ إِلَیْهِ» یعنی احتیاج به طلب و کسب دارد. باید طلب کنیم و کسب کنیم یعنی به دست بیاوریم. این را به آن میگویند نظری.
«فَالْثّانی» علم بدیهی در اینجا مورد بحث ما نیست، علم نظری مورد بحث ماست. حالا میخواهیم علم نظری را معنا کنیم بعد هم خود نظر را. میفرماید «َالْثّانی» یعنی علم نظری «هُوَ الْمُکْتَسَبُ بِالنَّظَرِ»؛ این تعریف علم نظری است. علمی که با نظر یعنی با فکر کسب میشود. حالا نظر چیست؟ خود نظر را میخواهیم معنا کنیم. اول علم نظری را معنا کردیم گفتیم «الْمُکْتَسَبُ بِالنَّظَرِ»، حالا میخواهیم خود نظر را معنا کنیم.
میگوییم «وَ هُوَ» یعنی نظر، عبارت را توجه کنید: «تَرْتیبُ أُمُورٍ ذِهْنِیَّةٍ لِلتَّوَصُّلِ إِلى أَمْرٍ مَجْهُولٍ.» امور ذهنیهای را ترتیب میدهیم تا به امر مجهولی برسیم. این امور ذهنیهای که معلوماند مرتبشان میکنیم به ترتیب خاص تا اینکه به امر مجهول واصل بشویم و نائل بشویم، امر مجهول را کسب کنیم. این تعریف نظر است. این تعریف را در ذهن داشته باشید با آن کار داریم.
تحلیل منطقی تعریف نظر (جنس و قیود احترازی)
دو بار این تعریف را مورد بحث قرار میدهند؛ بار اول اینکه میگویند «ترتیب» جنس است. برای چه این ترتیب ذکر شده؟ و «امور ذهنیه» چه چیزی را خارج میکند؟ «للتوصل الی امر مجهول» چه چیزی را خارج میکند؟ اول میفرمایند که «ترتیب» جنس است؛ چه ترتیب امور در ذهن، چه ترتیب امور در خارج، هر دو را شامل میشود. بعد میفرمایند که البته جنس بعید هم هست؛ یعنی یک خرده تغییرش بدهید جنس قریب درست میشود، مقیدش کنید جنس قریب درست میشود، الان جنس بعید است؛ هر نوع ترتیب ذهنی و هر نوع ترتیب خارجی را شامل میشود. بعد میفرمایند که اینکه گفتیم ترتیب امور ذهنیه، خارج میکند ترتیب در خارج را. ترتیب در خارج ربطی به نظر ندارد. نظر ترتیب امور ذهنیه است. چیزهایی در خارج مرتباند، مثلاً فرض کنید وقتی اتاق میسازیم، سقف را بر روی دیوار میگذاریم، دیوار را هم بر روی زمین میگذاریم؛ ترتیب بین سقف و کف، ترتیب بین دیوار و زمین؛ اینها همه ترتیبهایی در خارج واقع است، ترتیبهای خارجی است، این ربطی به نظر ندارد. در نظر امور ذهنیه باید مرتب بشود. یعنی امور ذهنیهای که در ذهن تصور شدهاند و معلوماند، اینها را مرتب میکنیم تا به مطلوب برسیم. پس با قید امور ذهنیه ترتیب بین امور خارجیه خارج شد.
بعد میگوید «للتوصل الی امر مجهول». همه ترتیبها ما را به جایی نمیرسانند، به یک امری نمیرسانند؛ مثل همین در و دیوار که ما ترتیب میدهیم اتاق درست میکنیم، این ما را به یک جای دیگر نائل نمیکند، به یک جای دیگر واصل نمیکند؛ برخلاف صغری و کبری که وقتی کنار هم قرارشان میدهید با ترتیب خاص شما را به یک امر سومی که نتیجه است واصل میکند. پس این ترتیب دو قسم میشود، حتی ترتیب امور ذهنیه. حالا ترتیب امور خارجیه را که خارج کردیم هیچ، ترتیب امور ذهنیه را دو قسمش میکنیم. یک وقت شما امور ذهنیه را مرتب میکنید به هیچجا نمیرساند ما را. مثلاً فرض کنید که در ذهن تصور میکنیم زید را، تصور میکنیم طلوع شمس را، تصور میکنیم مثلاً فرض کنید که عدد کذا را؛ اینها همه تصوراتاند، ما کنار هم ترتیبشان میدهیم؛ ما را به مطلوبی نمیرسانند. اما گاهی ترتیب برای رسیدن به مجهولی است، برای رسیدن به مجهولی است. آن ترتیب در نظر اعتبار دارد. نظر را میگوییم ترتیب امور ذهنیه، با امور ذهنیه امور خارجیه خارج میشود. بعد میگوییم للتوصل الی امر مجهول؛ نه یعنی ترتیب بدهیم و به چیزی نرسیم بلکه ترتیب بدهیم و به چیزی برسیم. با این قید للتوصل الی امر مجهول بعضی ترتیبهای دیگر که ولو در ذهنیات انجام میشوند ولی ما را به جایی نمیرسانند خارج میشوند.
پس در این تعریف سه مطلب آمد: یکی ترتیب، تعریف کردیم نظر را، در این تعریف نظر سه مطلب آمد: یکی ترتیب گفتیم حالت جنس بعید داشت، خیلی چیزها را شامل شد؛ امور ذهنیه را آوردیم خیلی چیزها را خارج کرد (یعنی ترتیب در خارجیات را خارج کرد)؛ بعد للتوصل الی امر مجهول آوردیم و این باعث شد که ترتیبی که بین امور ذهنیه انجام میشود ولی واصل نمیکند ما را به جایی، آن هم خارج بشود، آن هم نظر نیست.
پس نظر این است که این سه شرط را داشته باشد: اولاً ترتیب باشد، ثانیاً ترتیب امور ذهنیه باشد، ثالثاً ترتیب امور ذهنیه برای رسیدن به یک امر مجهول باشد. این کل تعریفی است که ما برای نظر کردیم. این تعریف یک بار مورد بحث قرار گرفت با همین بحثی که الان بیان کردم. بار دوم برمیگردیم دوباره همین را مورد نظر قرار میدهیم و دربارهاش توضیحات دیگری داریم غیر از این توضیحاتی که عرض شد. عرض کردم تعریف را در ذهن داشته باشید با آن کار داریم؛ الان یک بار با آن کار داشتیم و آنچه که میخواستیم دربارهاش بیان کنیم بیان کردیم. بار دوم برمیگردیم جور دیگر از آن برداشت میکنیم و بیان میکنیم.
«وَ هُوَ» یعنی نظر «تَرْتیبُ أُمُورٍ ذِهْنِیَّةٍ لِلتَّوَصُّلِ إِلى أَمْرٍ مَجْهُولٍ. فَالتَّرْتیبُ» که در این تعریف آمده «جنس بعید است زیرا که چنین است زیرا که این ترتیب (لِأَنَّهُ) همانطور که در امور ذهنیه واقع میشود (کَذلِکَ یَقَعُ فِی الْأَشْیاءِ الْخارِجِیَّةِ) در اشیاء خارجیه هم واقع میشود؛ پس جنس بعید است یعنی شامل ترتیب ذهنی که مربوط به نظر هست میشود، شامل چیزهای ترتیبهای خارجیه هم که مربوط به نظر نیست نیز میشود.
فَالتَّقْییدُ بِالْأُمُورِ الذِّهْنِیَّةِ خارج میکند اخیر را عن (یعنی ترتیب در اشیاء خارجیه را خارج میکند عن و از این تفسیر یا از این نظر فرق نمیکند.) ترتیبی که در اشیاء خارجیه واقع میشود به کمک قید بِالْأُمُورِ الذِّهْنِیَّةِ از این تعریف خارج میشود.
بعد مرحوم علامه میخواهد قید لِلتَّوَصُّلِ إِلى أَمْرٍ مَجْهُولٍ را هم توجیه بدهد. میفرماید که بعضی ترتیبها هستند که برای به دست آوردن چیزی واقع نمیشوند ولی بعضی ترتیبها را ما واقع میکنیم تا از طریق این ترتیبها به چیزی برسیم. در نظر ترتیبی داریم که ما را به چیزی میرساند، لذا گفتیم لِلتَّوَصُّلِ إِلى أَمْرٍ مَجْهُولٍ. پس این لِلتَّوَصُّلِ إِلى أَمْرٍ مَجْهُولٍ خارج میکند آن ترتیبی را که ما را واصل به چیزی نمیکند و منحصر میکند ترتیب را در آنچه که ما را واصل کند. آنوقـت میگوید چنین ترتیبی نظر است. ثُمَّ ترتیب خاص و در امور ذهنیه و در امور ذهنیه حاصل میشود؛ (قَدْ یُرادُ لِاسْتِحْصالِ ما لَیْسَ بِحاصِلٍ) گاهی میخواهیم حاصل کنیم چیزی را که حاصل نیست (وَ قَدْ لا یَکُونُ کَذلِکَ) و گاهی هم نه نظر به استحصال نداریم، نظر نداریم که چیزی را حاصل کنیم. (فَالثّانی لَیْسَ بِنَظَرٍ) دومی که برای استحصال ما لیس بحاصل انجام نمیشود نظر نیست. آنی که برای، آنی که لِاسْتِحْصالِ ما لَیْسَ بِحاصِلٍ تنظیم میشود، آن نظر هست. این یک توضیحی بود برای این تعریف که توجه کردید؛ در این تعریف گفتیم ترتیب جنس بعید است و امر عام است، با امور ذهنیه قسمتی از مصادیقش خارج میشود، با لِلتَّوَصُّلِ إِلى أَمْرٍ مَجْهُولٍ هم قسمت دیگری از مصادیق خارج میشود، آنوقـت منحصر میشود به مصادیق نظر. تعریف میشود تعریف نظر، تعریف جامع افراد و مانع اغیار.
تحلیل علّی تعریف نظر (علل اربعه)
این نظری بود که ما به این تعریف داشتیم. حالا نظر دوم میخواهیم به این تعریف بکنیم. این تعریف هم مشتمل بر علت مادی است، هم مشتمل بر علت صوری است، هم مشتمل بر علت غایی است، هم اشاره دارد به علت فاعلی. مشتمل بر علت فاعلی نیست، مشیر به علت فاعلی است. یعنی هر چهار علل در این تعریف آمدهاند. هم ماده آمده، هم صورت آمده، هم غایت، هم فاعل اگرچه نیامده ولی به آن اشاره شده. دوباره نگاه کنید این تعریف را: ترتیب امور ذهنیه. امور ذهنیه مادهاند. ترتیب صورتی است که بر این ماده وارد میشود. للتوصل الی امر مجهول غایت است. پس هم ماده را ذکر کرده که امور ذهنیه است، هم صورت را ذکر کرده که ترتیب است، هم غایت را ذکر کرده که للتوصل الی امر مجهول است. هر سه ذکر شدند، پس تعریف مشتمل بر هر سه هست. اما فاعل ذکر نشده بلکه کلمه ترتیب اشاره به فاعل دارد. ترتیب فعل است دیگر؛ هر فعلی فاعل میخواهد، بیفاعل که نیست. پس ترتیب اشاره به فاعل دارد. بنابراین فاعل به نحو اشاره ذکر شده، آن سه تای دیگر یعنی ماده و صورت و غایت صریحاً ذکر شدند.
«وَ هذَا الْحَدُّ» این تعریفی که ما برای نظر ارائه دادیم «قَدِ اشْتَمَلَ عَلَى الْعِلَلِ الْأَرْبَعَةِ» مشتمل بر هر چهار علت است، یعنی مادی، صوری، غایی، فاعلی.
«قَدِ اشْتَمَلَ عَلَى الْعِلَلِ الْأَرْبَعَةِ لِلنَّظَرِ»، علل اربعه نظر را مشتمل است، نه علل اربعه اینجوری؛ آن علل اربعه چه هستند؟ «الْمادَّةِ» تعریف مشتمل بر ماده است، ماده را بیان کردم امور ذهنیه است. «صُورَةٍ» تعریف مشتمل بر صورت هم هست؛ بیان کردم کلمه ترتیب آن صورت را افاده میکند. مشتمل بر غایت هم هست؛ بیان کردم للتوصل الی امر مجهول غایت است. بعد میفرماید «وَ فیهِ» یعنی در این تعریف اشاره به فاعل هم هست؛ تعریف مشتمل بر فاعل نیست ولی اشاره به فاعل در آن هست همانطور که بیان کردم چون کلمه ترتیب در آن در تعریف آمده و ترتیب فعل است و فعل بیفاعل نمیشود، پس کلمه ترتیب به فاعل هم اشاره دارد. بنابراین هر چهار علت در این تعریف آمدهاند؛ دو تا، سه تایش به اصطلاح، یکیاش هم به اشاره.
اقسام امور ذهنیه در نظر (تصورات و تصدیقات)
خب، این اموری که ترتیب میدهیم، این امور ذهنیه، این امور ذهنیهای که ترتیب میدهیم اینها چه هستند؟ میفرماید این امور ذهنیه ممکن است تصورات باشند که در این صورت ما را به تصور مجهول میرسانند، و ممکن هم هست تصدیقات باشند که در این صورت ما را به تصدیق مجهول میرسانند. پس این امور ذهنیهای که ما باید ترتیبشان بدهیم تا به ما تا ما را به مجهول واصل واصل کنند، این امور ذهنیه تصوراتاند یا تصدیقات. اگر تصورات باشند ما از ترتیب دادن آنها به تصور مجهول واصل میشویم، اگر تصدیقات باشد از ترتیب آنها به تصدیق مجهول واصل میشویم.
«وَ هذِهِ الْأُمُورُ» (هذه الامور یعنی این امور ذهنیه) «قَدْ تَکُونُ تَصَوُّراتٍ وَ قَدْ تَکُونُ تَصْدیقاتٍ.» آنوقـت که تصوراتاند یا حدوداً یا رسوماند که در این صورت تصور مجهولی را برای ما روشن میکنند.
«قَدْ تَکُونُ هذِهِ الْأُمُورُ تَصَوُّراتٍ» (حالا تصوراتی که ترتیب بدهیمشان حد درست میشود یا ترتیبشان بدهیم رسم درست میشود؛ اگر فصل در آنها باشد حد درست میشود، اگر عرض خاص در آنها باشد رسم درست میشود)؛ علیأیحال بالاخره کلشان تصوراتاند؛ یکی حیوان است که باید تصور بشود، یکی ناطق است که باید تصور بشود، آنوقـت تصورات درست میشود، وقتی تصورات درست شد ما را به تصور مجهول میرسانند.
«هذِهِ الْأُمُورُ» (این اموری که ذهنیاند و باید ترتیب داده بشوند) «یا تصور گاهی تصوراتاند و گاهی تصدیقاتاند.» آنوقـت که تصورات باشند یا حدوداً یا رسوماند (یعنی از تشریح و تجمیعشان حد درست میشود یا از تشریح و تجمیعشان رسم درست میشود.)
«یُسْتَفادُ مِنْها» (یعنی از این تصورات چه به صورت حد باشند چه به صورت رسم) «یُسْتَفادُ عِلْمٌ بِمُفْرَدٍ» یعنی علم به امر واحد که علم به امر واحد میشود تصور، علمِ علم به نسبت میشود تصدیق؛ علم به مفرد تصدیق نیست، تصور است.
«وَ قَدْ تَکُونُ تَصْدیقاتٍ» گاهی این امور تصدیقاتاند که کنار هم جمع میشوند و به ترتیب خاص مرتب میشوند، یعنی جملات تصدیقیاند که «یُکْتَسَبُ بِها تَصْدیقٌ» به توسط این امور تصدیقی یک تصدیق دیگری که مجهول است کسب میشود.
تمام شد. دو دفعه به تعریف نظر توجه کردیم؛ بعد هم در ذیل تعریف نظر گفتیم «هذِهِ الْأُمُورُ» یا تصوراتاند یا تصدیقات. پس معلوم شد تعریف نظر هم مربوط میشود به تصورات، هم مربوط میشود به تصدیقات. در هر دو اگر ما نظر کردیم به مجهول خواهیم رسید. نظر کردیم یعنی چه؟ یعنی امور ذهنیهای را چنان ترتیب دادیم که ما را به مطلوب به مجهولمان میرساند.
اجزای مادی و صوری نظر و شرایط انتاج
خب نظر را تعریف کردیم، آخر سر هم عرض کردم این ذیل بحث را هم گفتیم، حالا میخواهیم بگوییم که نظر دو جزء دارد؛ مادی و جزء صوری و باید هر دو سالم باشند تا ما بتوانیم به مطلوبمان برسیم. جزء مادیِ نظر عبارت است از مقدمات. جزء صوری هم ترتیب بین مقدمات است؛ ترتیب بین این مقدمات، مثلاً صغری و کبری بینشان ترتیب باشد یا موضوع و محمول در صغری بینشان ترتیب باشد. آن ترتیب میشود صورت. پس هر مرکبی، هر نظری که مرکب است مشتمل بر جزء مادی است و مشتمل بر جزء صوری؛ هر دو را دارد. خودشان هم مثال میزنند جزء مادی چیست و جزء صوری چیست، دیگر احتیاجی به گفتن من نیست. این مطالبی که بیان میکنم مقدمه است برای دفع اشکالی که حالا تا برسیم به اشکال.
«وَ اعْلَمْ أَنَّ النَّظَرَ لَمّا کانَ مُرَکَّباً» مشتمل است به ضروره و بالبداهه بر جزء مادی و جزء صوری. نظر مرکب است اگر بسیط بود جنس و ماده و صورت نداشت؛ اما چون امر مرکب است، پس هم ماده دارد هم صورت دارد.
«فَالْمادِّیُّ هُوَ الْمُقَدِّماتُ» (مادی همان مقدماتی است که در قیاس یا در حد و رسم به کار گرفته میشود.) «وَ الصُّورِیُّ هُوَ التَّرْتیبُ بَیْنَها» (جزء صوری ترتیبی است که بین این مقدمات باید رعایت بشود؛ چه در تصور و چه در تصدیق.)
«فَإِذا سَلِمَ هذانِ الْجُزْءانِ» (اگر این دو جزء سالم بود، یعنی ماده هم سالم جزء مادی هم سالم بود، جزء صوری هم سالم بود، خللی در آن نبود؛ چطوری خلل در آن نبود؟ بِأَنْ کانَ سالم بودنش را دارد تفسیر میکند، خلل نداشتن را دارد تفسیر میکند.)
«بِأَنْ کانَ الْحَمْلُ وَ الْوَضْعُ وَ الرَّبْطُ وَ الْجِهَةُ عَلى ما یَنْبَغی»؛ اینها به همان صورتی که در منطق بیان شده باید موجود باشد، به همان صورت که سزاوار است موجود باشد موجود باشد. حمل یعنی محمول، وضع یعنی موضوع، ربط هم که همان رابطه است، جهت قضیه هم که میدانید چیست، ضرورت و... بالاخره آن مادهای که ذکر میشود، امکان، ضرورت، امتناع هر چه هست، آن میشود جهت ضرورت، جهت قضیه. حالا اگر این دو جزء سالم بودند، یعنی صغری و کبری مثلاً سالم بودند مادی و صوری، صغری و کبری نه، مادی و صوری؛ اگر این دو جزء مادی و صوری سالم بودند در این صورت علم کسبی حاصل میشود.
«فَإِذا سَلِمَ هذانِ الْجُزْءانِ»؛ سطر پایینش دارد «حَصَلَ الْعِلْمُ بِالْمَطْلُوبِ بِالضَّرُورَةِ.» چطوری سالم بشوند هذان الجزءان؟ این دو جزء سالم باشند یعنی چه؟ «بِأَنْ کانَ الْحَمْلُ وَ الْوَضْعُ وَ الرَّبْطُ وَ الْجِهَةُ عَلى ما یَنْبَغی» (حمل یعنی محمول، وضع موضوع، ربط هم رابطه، جهت هم که معلوم است؛ جهت ماده قضیه است، کیفیت قضیه است. بله. اگر این دو جزء سالم بودند یعنی ماده سالم بود، ماده محمول و موضوع و ربط و جهت است. حمل را معنا کردم حالا محمول معنا میکنم، وضع معنا کردم حالا موضوع معنا میکنم. موضوع و محمول و ربط و جهت اینها موادند. سالم ماندن این مواد به علاوه صور به این است که این مواد «عَلى ما یَنْبَغی» باشند. «عَلى ما یَنْبَغی» صورت است؛ یعنی مواد باید آنطور که منظم بشوند منظم شده باشند.
خب خود مواد که میشوند مواد، و ترتیب و تنظیمی که بینشان هست میشود صورت. اینطوری میگوید «وَ إِنْ کانَ الْحَمْلُ وَ الْوَضْعُ وَ الرَّبْطُ وَ الْجِهَةُ عَلى ما یَنْبَغی» که اینها مادهاند، ماده عَلى ما یَنْبَغی باشد، «وَ کانَ التَّرْتیبُ أَیْضاً عَلى ما یَنْبَغی» (ترتیب عَلى ما یَنْبَغی باشد یعنی صورت هم محفوظ بماند.) در این صورت «حَصَلَ الْعِلْمُ» (این جواب إِذا است.) «فَإِذا سَلِمَ هذانِ الْجُزْءانِ» (بِأَنْ کانَ که تفسیرش بود کنار گذاشته بشود اینطوری میشود که «فَإِذا سَلِمَ هذانِ الْجُزْءانِ حَصَلَ الْعِلْمُ بِالْمَطْلُوبِ»؛ این حَصَلَ الْعِلْمُ بِالْمَطْلُوبِ که پایین «فَإِذا سَلِمَ هذانِ الْجُزْءانِ» نوشته شده جواب إِذا است. پس اگر ماده سالم بود این صور هم که ترتیب است سالم بود، «حَصَلَ الْعِلْمُ بِالْمَطْلُوبِ ضَرُورَةً» (ضَرُورَةً قید حَصَلَ است بالبداهه علم مطلوب حاصل میشود.)
تطبیق شرایط انتاج در تصدیقات و تصورات
«هذا فِی التَّصْدیقاتِ» (اینکه داریم میگوییم حملی باشد وضعی باشد رابطه و جهت باشد آخر سر هم مطلوب که نتیجه است به دست بیاید، این در تصدیقات است.) و همچنین در تصورات هم گاهی اتفاق میافتد. در تصدیقات روشن است؛ با ترتیب خاص بدهید، صغری بیاید کبری بیاید، در صغری باید حد وسط اول باشد یا اصغر اول باشد یا به عکس؛ اینها دیگر چیزهایی است که باید در منطق گفته بشود، در منطق گفته میشود و باید رعایت بشود. این را بیان کردم که در تصدیقات است. در تصدیقات گفتیم باید اینچنین باشد که صغری اول کبری دوم، آن هم باید حد وسط کجا قرار میگیرد، حد اصغر کجا قرار میگیرد، حد اکبر کجا قرار میگیرد، تا اشکال چهارگانهای که معروفاند به وجود بیایند. اینها میشوند صورت. آن چهار تا که حمل و وضع و ربط و جهت بود شدهاند ماده، اینها میشوند صورت. «وَ کانَ التَّرْتیبُ عَلى ما یَنْبَغی» (یعنی وَ کانَ صورتش هم حاصل.) در این صورت «حَصَلَ الْعِلْمُ بِالْمَطْلُوبِ»؛ علم مطلوب حاصل میشود از طریق همان قیاسی که تشکیل دادیم یا هر حجتی که تشکیل دادیم، چون ماده قیاس سالم بود صورتش هم سالم بود، پس حکمی هم که ما در اینجا برای نظر قرار میدهیم حکم درستی است که انشاءالله بعداً خواهیم گفت چون ماده و صورت درست است. حکمی که قرار میدهیم برای چیست؟ حَصَلَ الْعِلْمُ است، حَصَلَ الْعِلْمُ بِالْمَطْلُوبِ.
فَإِذا سَلِمَ هذانِ الْجُزْءانِ به این صورتی که گفتیم، «حَصَلَ الْعِلْمُ بِالْمَطْلُوبِ» آن هم به ضروره.
بیان کردم این در تصدیقات است. و همچنین در تصورات. در تصورات هم ایشان میفرمایند که ماده داریم صورت داریم؛ جنس قریب، فصل اخیر، عرض خاص، اینها همه موادند که در تعریفات میآید. صورت هم که روشن است؛ صورت هم باید یا حالت توصیفی باشد یا حالت خبری باشد و آنوقـت آن عام هم مقدم بشود بر خاص یا بر خاصها.
«وَ کَذا فِی التَّصَوُّراتِ» (در تصورات هم اگر این دو جزء عَلى ما یَنْبَغی بودند تصورات هم ما را موصل میکنند به تصور مجهول.)
«وَ کَذا فِی التَّصَوُّراتِ فَإِنَّهُ إِذا فَإِنَّهُ إِذا کانَ الْحَدُّ مُشْتَمِلًا عَلى جِنْسٍ قَریبٍ وَ فَصْلٍ أَخیرٍ»[2] و جنس هم مقدم بشود بر فصل «حَصَلَ تَصَوُّرُ الْمَحْدُودِ قَطْعاً»؛ معرَّف تصور میشود ولو با معرِّف اقدام نکنیم.
خب «فَإِنَّهُ إِذا کانَ الْحَدُّ مُشْتَمِلًا عَلى جِنْسٍ قَریبٍ وَ فَصْلٍ أَخیرٍ» (یعنی ماده را داشته باشد این دو تا مادهاند. جنس قریب مثلاً در انسان مثل حیوان، فصل اخیر یعنی ناطق که آخرین فصل است چون حساس، متحرک بالاراده، نامی؛ اینها همه فصلاند، ولی فصول اجناس قبلاند، فصل اخیر ناطق است در مثالی که گرفتیم.)
«فَإِنَّهُ» شأن این است «إِذا کانَ الْحَدُّ مُشْتَمِلًا بر جنس قریب و فصل اخیر» (این یک.) «وَ قُدِّمَ الْجِنْسُ عَلَى الْفَصْلِ» (این دو، یعنی صورت هم رعایت بشود، جنس قریب و فصل اخیر بیان کردم مادهاند، ماده حدند، و تقدیم جنس بر فصل هم صورت است.) خب «فَإِذا» «فَإِنَّهُ إِذا کانَ الْحَدُّ مُشْتَمِلًا» اینچنین، اگر حد مشتمل بود بر ماده و صورت، «حَصَلَ تَصَوُّرُ الْمَحْدُودِ قَطْعاً»؛ محدود یعنی معرَّف، قطعاً تصور میشود و ما به تصور مجهول میرسیم از طریق آن تصورهای معلوم.
اشاره به دفع شبهات در کلام خواجه نصیرالدین طوسی
«وَ إِلَیْهِ أَشارَ الْمُصَنِّفُ بِقَوْلِهِ (مَعَ سَلامَةِ جُزْئَیْهِ)» با این به این توضیحی که ما گفتیم که باید در هر در هر تنظیم و ترتیبی ما مواد درست و صورت درست داشته باشیم، سالم مواد سالم و صورت سالم داشته باشیم تا به معرَّف یا به مطلوبی که در تصدیقات داریم واصل بشویم؛ این به این مطلب مصنف اشاره کرد به قولش گفت «مَعَ سَلامَةِ جُزْئَیْهِ»؛ جزئیه یعنی جزء مادی و جزء صوری. ضمیر جزئیه هم به نظر برمیگردد؛ دو جزء نظر، یعنی جزء مادی و جزء صوری.
خب تا اینجا ما مطلب را توضیح دادیم و نظر را بیان کردیم و گفتیم که نظر باید جزء مادی داشته باشد جزء صوری داشته باشد هر دو جزءش هم سالم باشد. بیان کردیم «مَعَ سَلامَةِ جُزْئَیْهِ» دفع میکند اشکالی را، «ضَرُورَةً» هم دفع میکند اشکال را. این دو مطلب را باید بعداً توضیح بدهیم؛ اولاً چه اشکالی در اینجا شده، چه شبههای در اینجا شده، ثانیاً چگونه این دو کلمهای که خواجه آورده آن دو اشکال را رفع میکند انشاءالله در جلسه آینده بیان میشود.