90/05/05
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/ جواهر و اعراض /مساله پنجم در اعراض/ کیف /کیفیت علم به ذات سبب
موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض /مساله پنجم در اعراض/ کیف /کیفیت علم به ذات سبب
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
موضوع: کیفیت علم به ذات سبب
[صفحه ۲۳۳، سطر ۱۶]
المسألة التاسعة عشرة في كيفية العلم بذي السبب
قال: و ذو السبب إنما يعلم به كليا.[1]
بعضی موجودات دارای سبباند. اگر بخواهیم به آنها علم پیدا کنیم، اولاً از چه طریقی باید علم پیدا کنیم؟ ثانیاً کیفیت علم چیست؟ یعنی علمی که پیدا میکنیم چگونه است؟
اینکه بیان کردم بعضی از موجودات دارای سبباند، یعنی کل موجودات امکانی. فقط یک موجود هست که دارای سبب نیست؛ لذا نگفتیم همه دارای سبباند، گفتیم بعضی دارای سبباند. همه موجودات امکانی دارای سبباند.
حالا ما مطلب را در حوادث مطرح میکنیم. میگوییم که حوادثی که دارای سبباند چگونه شناخته میشوند؟ از چه طریقی شناخته میشوند؟ دو تا بحث است: یکی اینکه از چه طریق شناخته میشوند، یکی اینکه چگونه شناخته میشوند.
[۱. طریق شناخت ذوات الاسباب]
اما اینکه از چه طریق شناخته میشوند، گفته شده فقط از طریق سبب. هیچ راه دیگری برای شناختشان نیست مگر اینکه از طریق سبب بشناسیمشان. گاهی ممکن است ما از طریق سبب آنها را نشناسیم؛ در چنین حالتی کامل نشناختیمشان.
مثلاً عالم را میخواهیم بشناسیم. باید فاعل عالم شناخته بشود، غایت عالم شناخته بشود، ماده عالم و صورت عالم شناخته بشود. سبب یعنی علت. علت را باید بشناسیم تا معلوم بشود که معلول چیست.
اینکه میبینید ما در تعریف یک شیء جنسش را میآوریم فصلش را میآوریم، جنس همانطور که قبلاً اشاره شد ماده است، منتها اگر لابهشرط ملاحظه شود. اگر ماده را لابهشرط ملاحظه کنیم جنس درست میشود. و فصل همان صورت است، اگر صورت را لابهشرط ملاحظه کنیم. پس جنس و فصل از اجزاء علتاند، که ماده و صورتاند. ماده و صورت هم علت است. بنابراین ما شیء را از طریق علت باید بشناسیم. از طریق دیگر اگر شناختیم کامل نشناختیم.
مثلاً با مثل بشناسیم، یعنی شیء را از طریق مثلش بشناسیم. این شناخت کاملی نیست. آنی که دارای سبب است باید از طریق سبب شناخته بشود.
مثلاً نفس خودمان را، اگر بخواهیم بشناسیم و بدانیم چیست، باید از طریق سبب بشناسیم. یعنی آنقدر قوت پیدا کنیم، شرافت پیدا کنیم تا در حد موجودات عقلی که علل ما هستند، مبادی ما هستند واقف بشویم و وقتی مرتبه عقل را پیدا کردیم اشراف بر نفس خودمان بهدست میآوریم و با این اشراف نفس را میشناسیم.
اینکه نفس را تعریف کنیم، شناخت کاملی از نفس نخواهیم داشت. لذا خیلیها نفس را تعریف کردند، از آنها بپرسید نفس عرض است یا جوهر نمیدانند. نفس مجرد است یا مادی نمیدانند. علتش این است که نفس را کامل نشناختند.
اما اگر در مرتبه عقل قرار بگیرند و از آن درجه وجودی بالا که درجه وجودی عقل است به نفس نظر کنند، نفس را کاملاً میشناسند چون مشرف بر نفس میشوند. اگر ازشان بپرسید نفس جوهر است یا عرض، میتوانند جواب بدهند. اگر بپرسید نفس مادی است یا مجرد میتوانند جواب بدهند. پس اگر شیئی را از طریق سبب بشناسیم کامل شناختیم. اگر از طریق سبب نشناسیم از طریق دیگر بشناسیم ناقص شناختیم.
پس قاعدهای در منطق دارند که با این بیان روشن میشود: «ذوات الاسباب لا تعرف الا باسبابها». حصر هم هست. ذوات الاسباب را نمیشود شناخت مگر به اسبابش. پس طریق شناخت موجودهایی که سبب دارند شناخت سبب است.
این جواب یک سؤال. دو تا سؤال کردیم: یکی اینکه ذوات الاسباب را از چه طریق میشناسیم؟ یکی اینکه چگونه میشناسیم؟ الان جواب سؤال اول داده شد. ذوات الاسباب را از طریق اسبابشان میشناسیم.
[ کیفیت شناخت ذوات الاسباب]
بحث دوم این است که چگونه میشناسیم؟ آیا به نحو کلی یا به نحو جزئی؟ به نحو ثابت یا به نحو متغیر؟ از طریق سبب پی میبریم به مسبب. آیا شخص مسبب شناخته میشود؟ یا یک امر کلی شناخته میشود که مسبب فردی از آن کلی است؟ آیا علمی که ما از طریق سبب به مسبب پیدا میکنیم علم ثابت است یا علم زائلشدنی است؟
این هم بحث دیگری است.
گفته شده علمی که از طریق سبب باشد، اولاً علمی است کلی، ثانیاً علمی است ثابت. زائل نمیشود، شخص هم نیست.
مثلاً کسوف را ملاحظه کنید، خورشیدگرفتگی. یک وقت ما سر را بلند میکنیم به خورشید نگاه میکنیم میبینیم که بهوسیله ماه منکسف شده. کسوف پیدا شده. این علم از طریق سبب نیست. با مشاهده ما فهمیدیم که خورشید منکسف شده. این علم کلی نیست، علم شخصی است. علم به شخص همین کسوف پیدا میکنیم نه علم به هر کسوفی مثل این. فقط علم به خود این پیدا میکنیم چون داریم میبینیمش. و علممان هم زوال پیدا میکند. علم با احساس، چشممان را ببندیم آن علم تمام میشود. علم خیالی و علم عقلی باقی میماند اما علمی که با احساس و مشاهده پیدا شده با بستن چشم از بین میرود. تخیلش در ذهنمان میماند، صورتش میماند. آن علم خیالی یا صورت عقلیهاش که علم عقلی است میماند، ولی علم احساسی دیگر رفته. علم احساسی جزئی است و قابل زوال.
اما اگر ما از طریق اسباب رسیدیم به انکساف، یعنی محاسبه کردیم. از قوانین استفاده کردیم. مثل منجم که از قوانین استفاده میکند و حکم میکند که فلان روز در فلان ساعت و فلان دقیقه خورشید منکسف میشود. درست هم میگوید. همان ساعت همان دقیقه میبینید خورشید منکسف شد. این از طریق اسباب و قواعد و محاسباتی که او را به این کسوف منتهی میکند این کسوف را شناخته.
این شناخت شناخت کلی است. درست است که منتهی شد به این کسوف، ولی هر کسوفی که شبیه این کسوف باشد داخل در علم این آدم هست. یعنی علم پیدا میکند به این کسوف و هرچه شبیه این کسوف است. منتها شبیه این کسوف در آن زمان اتفاق نمیافتد. یک فرد بیشتر اتفاق نمیافتد لذا آن علم کلی میآید و در همین فرد حاصل میشود والا اینطور نیست که علم کلی همین یک فرد را داشته باشد. بیش از این یک فرد را قابل است که داشته باشد ولی چون بیش از این یک فرد در خارج وجود نگرفته این علم همین یک فرد را نشان میدهد.
پس این علم میتواند این کسوف را و هر کسوفی که سنخ این است نشان بدهد. یعنی کسوف ساعت مثلاً دو و بیست دقیقه را در همین امروزی که مثلاً فرض کنید شنبه است. در شنبه ساعت دو و بیست دقیقه این کسوف اتفاق افتاده، ولی کسوفهای دیگر بدل این کسوف میتوانست اتفاق بیفتد با تمام همین خصوصیات. منتها اتفاق نیفتاده. همین یکی اتفاق افتاده. پس آن علم من که کلی است این جزئی را دارد نشان میدهد نه بهخاطر اینکه قابلیت نشان دادن جزئیات دیگر را ندارد، بلکه بهخاطر اینکه مصداق دیگری برای این کلی وجود نگرفته جز این مصداقی که امروز تحقق پیدا کرده است.
همانطور که توجه میکنید علم کلی است ولی جمع شده در یک شخص و به همان شخص نشان میدهد.
و این علم لایتغیر هم هست. قبل از اینکه کسوف اتفاق بیفتد این علم هست. وقتی که کسوف اتفاق میافتد باز این علم هست. بعد که کسوف زائل میشود باز این علم هست. آن منجم میگوید این قواعد مرا راهنمایی کرد که در روز شنبه ساعت دو و بیست دقیقه کسوفی اتفاق میافتد و این کسوف اتفاق افتاد. الان هم من میگویم آن قواعدی که من محاسبه کردم و استفاده کردم میگوید کسوفی در شنبه دو و بیست دقیقه اتفاق خواهد افتاد و اتفاق افتاد. علم زائل نمیشود. یعنی هر وقت شما از این منجم بپرسید آن حکم را صادر میکند.
مثل همان وضعی که بیان کردم با چشمتان کسوف را میبینید، بعد وقتی کسوف تمام میشود یا چشمتان را میبندید علمتان تمام میشود، ولی آن خیال، صورت خیالیه حفظ میشود، صورت عقلیه حفظ میشود. آن صورت خیالی عقلی از بین نمیرود. صورتی هم که منجم در ذهنش هست از بین نمیرود.
پس علم از طریق سبب اولاً علمی است کلی، ثانیاً علمی است ثابت. جواب سؤال دوم هم داده شد.
جواب سؤال اول این بود که علم به ذوات الاسباب از کدام طریق حاصل میشود؟ جواب دادیم از طریق علم به سبب.
جواب سؤال دوم این بود که به چه نحو حاصل میشود؟ گفتیم به نحو کلی و ثابت.
در این مسئله که ما میخواهیم شروع کنیم سؤال دوم مطرح است و جواب داده میشود. سؤال اول بهطور صریح مطرح نیست، اگرچه از بعضی عبارات میتوانید استخراجش کنید. پس بهتر است هم سؤال اول در ذهنمان باشد هم سؤال دوم و جواب هر دو. وقت بعد مسئله را بخوانیم.
[علم خداوند به جزئیات]
من هنوز وارد بیان عبارات مرحوم علامه نشدم. دارم مطالبی را بیان میکنم که ذهنها آماده بشود برای بیان مرحوم علامه.
در فلسفه یک بحثی مطرح است که بحث بسیار مهمی است و آن بحث این است که خداوند به جزئیات چگونه عالم است؟ جزئیات تغییر میکنند. آیا خدا با مشاهده جزئیات به جزئیات عالم است؟ یا نه؟ مسلماً چنین نیست. خدا قبل از اینکه جزئیات را بیافریند به آنها عالم است. اگر آفریده شوند مشاهده میشوند، قبل از آفریده شدن که مشاهده نمیشوند. در این حال خدا به آنها عالم است. پس با مشاهده و احساس خدا به موجودات جزئی عالم نمیشود. علم خدا اگر از طریق احساس باشد تغییر میکند. وقتی جزئی تغییر کرد علم هم تغییر میکند. اگر علم خدا که عین ذاتش است تغییر کند ذاتش تغییر میکند و تغییر در خدا جایز نیست پس تغییر در علمش جایز نیست. بنابراین علم به جزئیات را نباید طوری توجیه کنیم که تغییر کند.
ابنسینا گفته خداوند از طریق اسباب به خلایق علم دارد. سبب هر پدیدهای را خدا میداند. سبب آن سبب را هم میداند. همینطور سببِ سببِ سبب را میداند تا منتهی به خودش بشود. خودش مسببالاسباب است، سبب همه اشیاست. وقتی خودش را میشناسد همه اشیای مادون را هم که مسببات او هستند میشناسد. گفتیم علم به سبب مستلزم علم به مسبب است. در دو مسئله قبل این را خواندیم. در جلسه قبل ظاهراً خواندیمش.
خداوند سبب کل عالم است. وقتی علم به خودش دارد، این علم مستلزم علم به مسببات یعنی علم به کل عالم است. پس شناخت خداوند از طریق شناخت سبب است. شناخت خلایق را خدا از طریق علم به سبب دارد. علم به سبب یعنی علم به خودش که خودش سبب همهست.
منتها ما گفتیم علم به سبب کلی است. خب، خداوند پس فرض کنید از طریق خودش علم دارد به همه اشیا. حالا بیاییم پایینتر. به این کسوف چطوری علم دارد؟ آن هم از همان طریق اسباب این کسوف. همانطور که منجم علم داشت، منتها منجم علمش یک کمی ناقص، علم خدا کامل. پس خدا از طریق سبب علم به این کسوف امروز دارد.
بنابراین قبل از اینکه کسوف امروز اتفاق بیفتد خدا عالم است، وقتی هم اتفاق میافتد عالم است، بعد هم که زائل میشود عالم است. در علم خدا تغییری پیدا نمیشود. و خدا میداند که این کسوف کی اتفاق میافتد کی زائل میشود. این دانستن خودش زائل نمیشود، تغییر نمیکند. آن امر خارجی تغییر میکند خدا تغییرات او را هم میداند.
خب توجه کردید که خداوند از طریق اسباب به کل موجودات از جمله به جزئیات عالم است. این علم علم کلی است و علم ثابت است.
آیا در مورد خدا میشود گفت علم کلی؟ علم به کلی؟ خداوند اگر میخواهد زید را بشناسد و علم به کلی زید یعنی انسانیت زید داشته باشد، این که علم به زید نیست. این علم به کلی زید یعنی به ماهیت زید است. علم به کلی طبیعی است، نه علم به شخصی از اشخاص کلی طبیعی. در حالی که خدا میخواهد علم به شخص پیدا کند. اگر بخواهد علم به شخص پیدا کند یکدفعه علم به کلی شخص پیدا کند، علم به خود شخص پیدا نکند که نمیشود.
ابنسینا معتقد است که علم خدا به اشیا از طریق سبب است و این علم علمی است کلی. علم کلی است نه معلومش کلی باشد. معلومش همان شخص است. علم کلی است یعنی علم ثابت و لایتغیر است. پس علم از طریق سبب ما را به مسببی که شخص است میرساند اما به نحو کلی میرساند. به نحو کلی یعنی نه آن شخص را کلی میبینیم، بلکه آن علم کلی است یعنی ثابت است. کلی یعنی لایتغیر است. علم کلی است نه معلوم کلی است، معلوم که شخص و زید است.
پس علم به مسبب از طریق علم به سبب میشود علم کلی. خود علم میشود کلی. معلوم نمیشود کلی. معلوم بستگی دارد، اگر معلوم کلی است از سبب میخواهید به این معلوم کلی برسید معلومتان میشود کلی. معلوم جزئی است از سبب به این معلوم رسیدید معلومتان میشود جزئی. اما در هر دو حال علم کلی است و لایتغیر. کلی یعنی لایتغیر.
خب این مطلب تمام شد.
در مورد خداوند توضیح دادم که علم کلی است یعنی نه معلومش کلی است بلکه خود علم کلی است و نتیجتاً علم کلی است ثابت است و لایتغیر.
ابنسینا معتقد است که خداوند از طریق اسباب علم به مسببات دارد و علمش هم کلی است. یعنی خود علم کلی است.
غزالی فکر کرده که ابنسینا میگوید معلوم کلی است. بعد اعتراض کرده و گفته پس خدا اگر بخواهد به جزئیات عالم بشود کلی آن جزئیات را میفهمد. اگر بخواهد زید را بشناسد کلی زید را که انسانیت است میشناسد. نه جزئی زید را. پس لازم میآید که بنابر مبنای ابنسینا خیلی از معلومات را خدا نداشته باشد. یعنی علم به جزئیات اصلاً نداشته باشد. او میگوید که ابنسینا منکر علم خداوند به جزئیات است. نه ابنسینا بلکه کل مشاء. و بعد هم حکم میکند که مشاء تماماً کافرند. در ۲۰ تا مسئله با مشاء مخالفت میکند. در دو مسئله حکم به کفر مشاء میکند، یکی در همین مسئله است. یکی هم در مسئله حدوث و قدم عالم است. در آن دو تا میگوید مشاء کافرند. در این بحث علم میگوید چون مشاء خداوند را نسبت به کلیات عالم میدانند نسبت به جزئیات جاهل میدانند، پس کافر میشوند.
در حالی که همانطور که بیان کردم ابنسینا نمیگوید خدا به کلی عالم است، میگوید خدا علمش علمی است کلی. نه معلوم این علم کلی است. غزالی درست نفهمیده مطلب را. ابنسینا میگوید این علم کلی است ولو تعلق گرفته به جزئی و جزئی را نشان میدهد. کلی است یعنی لایتغیر است. غزالی فکر کرده که این علم کلی است یعنی معلومش کلی است و کلی را نشان میدهد جزئی را نشان نمیدهد. اینطوری احتمال داده اشکال کرده و اشکالش بیجا نیست.
خب حالا در غیر خدا چطور علم به سبب کلی است؟
علم از طریق سبب چگونه کلی است؟
این سبب میتواند منتهی شود به این جزئی، میتواند منتهی شود به جزئی دیگر. پس اگر من علم به این سبب دارم، علم دارم به چیزی که میتواند منتهی شود به این شخص یا به آن شخص یا به آن شخص. پس این علم میشود کلی. کلی یعنی قابلیت است که نشان دهد افراد متعددی را. کار علم نشان دادن است. میتواند نشان دهد افراد متعددی را.
حالا این فرد را مقید میکنیم. این فردی را که با علم به سبب داریم کشفش میکنیم مقید میکنیم. فرد نمیگوییم میگوییم این معلوم. اسم فرد نمیبریم. میگوییم این معلوم صادر شده از این قواعد و محاسبات. خب صدور از قواعد هم یک امر کلی است. کلی را به کلی ضمیمه میکنید شخص درست نمیشود. مثلاً بگویید «رجلٌ عالمٌ». رجل مصادیق زیادی دارد یا انسانِ عالم. عالم هم کلی است. ضمیمه میکنید به انسان. انسان عالم هم باز شخص نمیشود کلی است مصادیق فراوان دارد.
پس علم از طریق سبب علمی است کلی و معلومی را که میتواند این باشد و میتواند چیزی دیگر باشد نشان میدهد.
بنابراین علم به سبب و از طریق سبب علم به مسبب میشود علم کلی. این بیانِ این مسئله است.
البته در مورد واجبتعالی ما استثنا کردیم. من در مورد واجبتعالی مطلب را کامل توضیح ندادم. چون مورد بحثمان نبود. بحث مفصل این مطلب در کلمات ابنسینا آمده در شفا الهیات شفا در مقاله هشتم. و من آنجا کاملاً توضیح دادم.
کلام غزالی را آوردم کلام مشاء را آوردم. حرفهایی که از کلام خواجه محتمل است بهدست بیاید ولی خواجه آنها را اراده نکرده. علم از طریق سبب در ما علم از طریق سبب در خدا همه را آنجا دستهبندی کردم. الان چون مورد بحث ما نیست لزومی ندارد آنها تکرار بشود. بالاخره به مقداری که در اینجا لازم بود بحث بشود بحث شد.
[تطبیق با متن]
مرحوم علامه اینطوری وارد بحث میشود. خب من تا حالا بحث را توضیح دادم ولی به کیفیتی که مرحوم علامه وارد بحث شده وارد بحث نشدم. ایشان به این نحو وارد بحث میشود که ذوالسبب یعنی چیزی که دارای سبب است امری است ممکن. اگر واجب بود که سبب نداشت. ذو سبب امری است ممکن. با وجود سببش میشود واجب. هر ممکنی همینطور است. هر ممکنی با وجود سبب واجب میشود.
خب اگر سبب ملاحظه شود وجوب برای این مسبب حاصل میشود. اگر سبب را نظر نکنیم به ذات مسبب توجه کنیم ذات مسبب ممکن است نه واجب. پس ما اگر به ذات مسبب نظر کنیم نمیتوانیم حکم کنیم به وقوعش یا لاوقوعش.
چرا؟ چون ذات مسبب بهخاطر ممکن بودن هم محتمل است که واقع باشد هم محتمل است که معدوم باشد. لذا ما نمیتوانیم حکم کنیم به وقوعش یا به عدم وقوعش.
اما وقتی سبب را ملاحظه کنیم سبب یا سبب وقوع است یا سبب عدم وقوع است. اگر سبب وقوع را ملاحظه کردم حکم میکنم به وقوع مسبب، سبب لاوقوع را ملاحظه کردم حکم میکنم به عدم وقوع مسبب. پس از طریق سبب میتوانیم حکم کنیم به وقوع یا لاوقوع مسبب. اما از طریق لحاظ خود مسبب بدون توجه به سبب نمیتوانیم حکم کنیم به وجود و وقوع یا عدم وجود مسبب.
این مطلب را ایشان ابتدا میگوید. خب مطلب روشنی هم هست.
بعد از اینکه این را میگوید وارد بحث میشود و میفرماید که سبب به صورت کلی دانسته میشود. اگر قیدی هم به این سبب اضافه کنید، چون آن قید هم کلی است ضمیمه میشود کلی به کلی و این ضمیمه شدن کلی به کلی ما را به شخص عالم نمیکند باز هم علم کلی است.
بعد وارد بحث میشود و میگوید این علم کلی ثابت هم هست. میگوید یک شیء را به صورت کلی میشناسیم. خب آن شیء شخص شناخته نشده کلی شناخته شده. بعد اوصافش هم یکی یکی میآوریم. آنها را هم میشناسیم ضمیمه میکنیم. خب اوصاف هم کلیاند. خود این ذات به صورت کلی مطرح میشود اوصاف هم به صورت کلی مطرح میشود. این اوصاف را با این ذات مرتبط میکنیم مجموعهای از کلیات درست میشود. این مجموعهای از کلیات ما را به شخص هدایت نمیکند.
ولی این نکته مهم است ولی چون مجموع این اوصاف در یک شخص جمع شدند، این اوصاف کلی آن یک شخص را نشان میدهند. نه از باب اینکه این اوصاف شخصاً و شخص را نشان میدهند. بلکه از باب اینکه این اوصاف جمع شدند در این شخص و در شخص دیگر جمع نشدند. پس ما اگر ذاتی را شناختیم به صورت کلی وصفی را هم به آن اضافه کردیم دوباره وصف دیگر اضافه کردیم بالاخره هرچقدر وصف اضافه کنیم کلی از کلی بودن بیرون نمیآید. ولی چون مجموعهی این اوصاف که همهشان میتوانند افراد متعدد داشته باشند و در نتیجه کلی باشند، چون مجموعهی این اوصاف در خارج در یک شخص جمع شده و منطبق بر یک شخص میشود ما از طریق این کلیات به آن شخص میرسیم.
ولی علم ما علم کلی است. اگر این نکته نبود که این مجموع اوصاف در یک شخص جمع شدند ما علم را کلی میدیدیم. ولی چون این تمام اوصاف ما را هدایت میکنند به یک شخص، میگوییم علمی است کلی اما به جزئی.
این درباره ماست در مورد خدا نباید بگوییم. در مورد خدا علم مستقیماً به جزئی تعلق میگیرد. نه به کلی تعلق میگیرد از طریق کلی ما آن جزئی را بشناسیم. خداوند مستقیماً خود جزئی را میشناسد. بعد هم مثالی به کسوف میزند، بعد هم بیان میکند که علم کلی که از طریق عقل باشد تغییر نمیکند.
من مطلب را میخوانم. پراکنده بحث کردم ولی تمام مطالب مرحوم علامه با همین بحث پراکنده روشن شد. نخواستم به صورت کلام مرحوم علامه وارد بحث بشوم ولو بحث منضبطتری کرده ایشان من خواستم پراکنده بحث کنم.
چون فکر میکنم با این پراکندگی حرف مرحوم علامه بهتر جا میافتد.
صفحه ۲۳۳ هستیم سطر ۱۶.
مسئله نوزدهم در کیفیت علم به ذو سبب. نمیگوید از چه طریقی به ذو سبب علم پیدا کنیم که آن سؤال اول ما بود.
میگوید چگونه به ذو سبب علم پیدا میکنیم؟ یعنی علممان کلی است یا غیر کلی.
قال «و ذو السبب انما یعلم به کلیا».
ذو سبب همانا به این سبب دانسته میشود منتها به نحو کلی دانسته میشود.
أقول: اعلم أن الشيء إذا كان ذا سبب فإنه إنما يعلم بسببه
انما با حصر آورده فانه انما یعنی این شیء یعلم بسببه. فقط از طریق سبب شناخته میشود. از راه دیگر شناخته نمیشود.
لانه بدون سبب ممکن است. چون این شیء بدون سبب ممکن است.
و انما یجب بسببه. اگر بخواهد واجب بشود از طریق سبب واجب میشود. خودش تنها را ملاحظه کنید میبینید امری است ممکن. با سبب ملاحظهاش کنید میبینید امری است واجب بالغیر.
فاذا نظر الیه اگر به این شیء ذو سبب نظر شود
من حيث هو هو از این جهت که هو هو یعنی از جهت ذاتش بدون توجه به سبب ملاحظه شود لم یحکم العقل بوقوعه و لا بعدمه. عقل حکم نمیکند که این شیء واقع میشود یا واقع شده و حکم به عدم وقوع هم نمیکند. یعنی هیچکدام از دو طرف را انتخاب نمیکند اگر به خود این ذات ممکن توجه کنیم چون ذات ممکن نه وجودش واجب است نه عدمش واجب است. پس عقل نه حکم به وجودش میکند و نه حکم به عدمش میکند اگر به خود همین مسبب نظر کنیم.
و انما یحکم عقل باحدهما[2] یعنی به وجود یا لاوجود ، اذا عقل وجود السبب او عدمه. وقتی وجود سبب یا عدم سبب را تعقل کند. یعنی از طریق سبب بخواهیم به سمت این مسبب بیاییم. فذو السبب إنما يحكم بوجوده أو عدمه بالنظر إلى سببه.
اگر توجه به سبب کردید میتوانید حکم کنید که این ذو سبب موجود است یا نه.
اگر توجه کردید که سبب وجود را دارد باید حکم کنی که این ذو سبب موجود است. اگر ببینید که سبب عدم را دارد باید حکم کنید به اینکه معدوم است. پس حکم به وجود و عدم ذو سبب از طریق سببش واقع میشود. فذو السبب انما یحکم بوجوده او بعدمه بالنظر الی سببه.
این مقدمه بحث بود.
مطلبی که اصلی است میخواهم واردش بشوم این است که اذا ثبت هذا وقتی این مقدمه روشن شد فان ذالسبب یعنی چیزی که دارای سبب باشد انما یعلم کلیا. به صورت کلی دانسته میشود چون از طریق اسباب میخواهد معلوم بشود.
خب میگوییم که ضمیمه میکنیم اوصاف را به این ذو سبب تا جزئی شناخته بشود میفرماید ضمیمه کردن صفتی که کلی است به امر کلی جزئی درست نمیکند باز هم آن شیء همان جزئی است.
چرا ذو سبب یعلم کلیا؟ ذو سبب یعنی مسبب. چرا مسبب یعلم کلیا؟
لان کونه صادراً عن الشیء این وصف کونه صادراً عن الشیء تقییدی است برای ذو سبب منتها تقییدی است به امر کلی ایضاً. تقیید میکنیم آن کلی را به کلی دیگر. ضم کلی به کلی و تقیید کلی به کلی شخصآور نیست.
فان ذالسبب انما یعلم کلیا.
ذو سبب به صورت کلی مسبب را میداند. بعد هم که اوصاف را با مسبب اضافه میکند باز هم هنوز کلیت باقی میماند.
بله. فذو السبب انما یحکم بوجوده او عدمه بالنظر الی سببه.
سبب وجود داشت موجود میشود سبب عدم داشت معدوم میماند.
حالا اذا ثبت هذا فان ذالسبب ذو سبب یعنی مسبب را کلی میدانیم زیرا کونه صادراً عن الشیء تقیید این ذو سبب است به امر کلی ایضاً. یعنی همانطور که خود ذو سبب امر کلی شد این قید هم امر کلی است چون صادره از شیء بودن که اختصاص به این ندارد، در همهچیز هست. و سبب داشتن هم اختصاص به چیزی ندارد آن هم در همهچیز هست. پس اوصافی که در اینجا برای مسبب ذکر کردیم هیچکدام مسبب را خاص نمیکند. مسبب همانطور که کلی بوده کلی هست. لان کونه صادراً عن الشیء این کونه صادراً عن الشیء یک کلمه است.
کونه عن صادراً عن الشیء تقییدٌ له یعنی مسبب را تقیید میکند ولی تقیید کلی به کلی اقتضای جزئیت نمیکند. کلی را به کلی که ضمیمه میکنید کلی شخصی نمیشود.
پس توجه کردید که ذو سبب را به نحو کلی میشناسیم اگر اوصاف و قیود هم اضافه کنیم چون آن اوصاف و قیود کلیاند باز آن شناخته شده از کلیت بیرون نمیآید. زیرا که کلیها را وقتی به کلی ضمیمه میکنید باز هم کلی هستند شخص نمیشوند و تقیید کلی به کلی لایقتضی الجزئیه.
بعد میگوید و تحقیق هذا.
تحقیق هذا همان بیان مطلب است از طریق مثال که مثالی به کسوف میزند.
البته این هم توجه کنید من یک بار گفتم کسوف بعد اشتباهی گفتم انخساف یعنی خسوف. این بعد اصلاحش کردم ولی احتیاجی به اصلاح نبود. در قدیم کسوف و خسوف بر هم اطلاق میشد. خسوف یعنی ماهگرفتگی کسوف یعنی شمسگرفتگی. گاهی یکی را به جای دیگری بهکار میبردند اما گاهی هم سعی داشتند که خسوف را از کسوف جدا کنند. خسوف به معنی قمرگرفتگی است و کسوف به معنی شمسگرفتگی.
قمرگرفتگی همیشه در شب چهاردهم اتفاق میافتد یعنی شبی که ماه بدر است. اما شمسگرفتگی در روز بیست و نهم ماه اتفاق میافتد یعنی آن وقتی که قمر دیده نمیشود یک طرفش که تاریک است به سمت زمین است.
خب خواستم بیان کنم که کسوف و خسوف را به جای هم بهکار میبردند سابقاً. حالا کسوف را میگویند خورشیدگرفتگی است تنها خسوف را میگویند ماهگرفتگی است تنها. من گاهی انکساف میگفتم گاهی انخساف میگفتم با مبنای قدیمیها هم درست است چون بر خورشیدگرفتگی گاهی انکساف اطلاق میشود گاهی انخساف. ولی با مبنای جدیدی انکساف فقط در خورشید اطلاق میشود انخساف دیگر اینجا اطلاق نمیشود.
و تحقيق هذا أنك إذا عقلت كسوفا شخصيا
یعنی خورشیدگرفتگی شخصی را یک خورشیدگرفتگی خاصی را من جهت سببه، اگر عقلت آن کسوف را من جهت سببه، یعنی از طریق سبب شناختیش و از طریق صفات کلیهاش که التی یکون کل واحد منها نوعاً مجموعاً فی شخصه.
تحقیق هذا این است که در اگر تعقل کردی کسوف شخصی را از طریق سببش و از طریق صفات کلیهاش، آن صفاتی که هر یک از آن صفات نوع هستند منتها جمع شدند در یک شخص. یعنی نوع اوصاف آن شخصاند. اینهایی که صفات کلی هستند اوصاف آن کسوف هستند ولی همه کلیاند اما کل واحد منها نوعی است که جمع شده در شخصش. نوعی است که جمع شده در شخصش یعنی نوعی است که شخص را نشان میدهد. نوعی است که غیر از این شخص مصداقی در خارج ندارد. میتوانست مصداق داشته باشد ولی ندارد.
خب اذا عقلت جوابش آمد کان العلم به کلیا. یعنی علم به این کسوف میشود علم کلی. علم کلی یعنی علم ثابت و لایتغیر.
بله و الکسوف و ان کان شخصیاً فانه عند ذلک یصیر کلیا. با اینکه شخصی است بالاخره یک کسوفی که امروز اتفاق افتاده ولی عند ذلک یعنی در وقتی که از طریق اسباب میخواهی بشناسیش یصیر کلیا، علم میشود علم کلی. چون از طریق اسباب آمده.
و یکون نوعاً مجموعاً فی شخصٍ یعنی این علم که کلی است یک نوع است که در یک شخص جمع شده. میخواهد علم را کلی کند اگرچه مشارونالیه علم جزئی و شخص باشد.
بعد میفرماید و النوع المجموع فی شخصٍ نوعی که در یک شخصی جمع بشود و یعنی نوع منحصر در فرد باشد له معقولٌ کلیٌ لایتغیر. اینچنین نوعی که در یک شخصی میخواهد ظاهر بشود و بیش از یک شخص برایش نیست له معقولٌ کلیٌ، معقولش میشود کلی، وقتی کلی شد تغییر نمیکند چون هیچ کلی تغییر نمیکند.
و النوع المجموع فی شخصٍ له معقولٌ کلیٌ لایتغیر.
نوعی که جمعش میکنی در شخصی یعنی نوعی که منتهی میشود به نشان دادن یک شخص، له معقولٌ کلیٌ، یک صفت تعقلی و عقلی دارد که آن صفت کلی است که لایتغیر.
و ما یستند الیه من صفاته و احواله یکون مدرکاً بالعقل.
آنچه که به این شخص نسبت داده میشود که عبارت از صفات و احوال این شخص است، آن هم یکون مدرکاً بالعقل. البته من ضمیرها را به شخص برگرداندم به کلی هم برگردانده میشود.
* [سؤال شاگرد]: به کلی برگردانیم بهتر نیست؟
* [پاسخ استاد]: بله؟
شاگرد: برگردانیم به کلی بهتر نیست؟
استاد: نه، به شخص برگردانیم بهتر است.
و ما یستند الیه یعنی ما یستندو به این شخصی که از طریق کلی میخواهد شناخته بشود من صفاته و احواله آن هم یکون مدرکاً بالعقل. مدرک به عقل است. و مدرک به عقل تغییر نمیکند پس این اوصاف هم تغییر نمیکنند. بنابراین کلی است که لایتغیر. همانطور که از خارج بیان کردم.
حالا چطوری این کلی لایتغیر است؟
چون اینطور حکم میکنیم که این علل هرگاه حاصل شوند واجب است که این کسوف واقع شود. همین کسوف واقع شود. علل دیگر اگر واقع شوند یک کسوفی دیگر. ولی این عللی که ما ملاحظهشان کردیم و ما را به شخص کسوف رساندند، این علل اگر حاصل شوند شخصی که همین است یعنی همین مسبب است حاصل میشود. این یک کلی است این تغییر نمیکند همانطور که ملاحظه میکنید. هرگاه این علل حاصل شود این شخص حاصل میشود.
میبینید امری است کلی و امری است ثابت که تغییر هم نمیکند.
فانه کلما حصلت علل الشخصی و اسبابه
اگر علل شخصی و اسباب آن شخصی موجود شود
وجب حصول ذلک الجزئی.
واجب است که آن شخصی و جزئی هم حاصل بشود.
فیقال ان هذا الشخصی اسبابه کذا.
فیقال یعنی برای اینکه ثابت کنیم که تغییری در کار نیست علم تغییر نمیکند اینطور میگوییم. ان هذا الشخصی مثل زید اسبابه کذا، یا مثل این کسوف خاص اسبابه کذا، این اسباب را دارد.
بعد اضافه میکنیم و کلما حصلت هذه الاسباب کان هذا الشخصی او مثله.
هرگاه که این اسباب حاصل شود این شخصی یا مثل این شخصی حاصل خواهد شد.
فیکون کلیاً بعلله. پس این شخصی میشود کلی بهخاطر عللش. یعنی چون عللش میتوانند شخصی مثل او را هم ایجاد کنند او میشود کلی منتها با توجه به عللش. بنابراین اگر از طریق علل پیش آمدیم علم ما میشود علم کلی و اگر شد علم کلی میشود علم لایتغیر. هم کلی است هم لایتغیر. منتها کلی است که بیان کردم مجموعٌ فی شخصه یعنی این کلی در یک شخص جمع میشود و آن شخص را نشان میدهد. نه اینکه اشخاص دیگر را که مثل این شخصند نشان بدهد. میتواند آنها را هم نشان بدهد ولی آنها موجود نیستند. فقط همین یکی موجود است لذا این کلی هم همین یکی را نشان میدهد. بنابراین علم علم کلی است ولی معلوم یک شخص است.
مسئله نوزدهم هم تمام شد انشاءالله مسئله بیستم در جلسه آینده.