90/05/04
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض / کیف /استلزام علم به علت برای علم به معلول / مراتب علم
موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض / کیف /استلزام علم به علت برای علم به معلول / مراتب علم
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
موضوع: استلزام علم به علت برای علم به معلول / مراتب علم
[صفحه ۲۳۲، سطر ۱۹]
المسألة السابعة عشرة في أن العلم بالعلة يستلزم العلم بالمعلول[1] .
بحث در علم داشتیم، بعضی از احکام علم را ذکر کردیم. الان میخواهیم حکم دیگری را بیان کنیم. اگر ما علم به علت داشته باشیم، از طریق علم به علت، علم به معلول هم پیدا میکنیم. اما به شرطی که علم ما به علت تام باشد، در آن صورت علم ما به معلول هم تام خواهد بود.
میفرمایند که سه جور ما ممکن است به علت عالم بشویم. در دو علم، علم تام به معلول پیدا نمیکنیم. در یکی از این سه نوع علم، علم تام به معلول پیدا میکنیم.
به عبارت دیگر، یک بار به علت نحوهای علم پیدا میکنیم که باعث علم به معلول نمیشود؛ نه علم ناقص به معلول پیدا میکنیم، نه علم تام.
یک وقت به نوع دیگری علت را عالم میشویم، در این صورت از طریق آن علم، علم ناقص به معلول پیدا میکنیم.
یک بار هم به نحوی به علت عالم میشویم که از طریق علم به علت، علم تام به معلول پیدا میکنیم.
پس سه جور ما میتوانیم به علت عالم بشویم:
۱. در یک جور، از علم به علت علم به معلول اصلاً پیدا نمیکنیم، نه ناقص نه تام.
۲. در یک نحو علم، علم به علت پیدا میکنیم و علم ناقص هم به معلول.
۳. در یک نحو دیگر علم به علت پیدا میکنیم و به معلول هم علم تام پیدا میکنیم.
حالا این سه نحو علم به علت را توضیح میدهیم.
[حالت اول: علم به ذات علت بدون علم به علیت]
اگر علت را به عنوان اینکه ذاتی است، عالم بشویم و به بیش از ذاتی، به بیش از ذاتش عالم نشویم، حتی ندانیم که او صفت علیت دارد، ولی ما فقط ذاتش را بدانیم، یعنی بفهمیم که این چه چیزی است.
فرض کنید که انسانی علت حرکتی شده. ما آن شخص انسان را بشناسیم، ولی حتی علیتش را برای این حرکت یا اصل حرکت ندانیم. خب پیداست که به معلول پی نمیبریم. از طریق علت عالم به معلول نمیشویم. اصلاً معلول را علم پیدا نمیکنیم، نه به نحو ناقص یعنی علم ناقص، نه به نحو علم تام.
علم ناقص به معلول یعنی اینکه بدانیم که معلولی هست. علم تام به معلول یعنی بدانیم که معلول هست و ماهیتش چیست. یک بار فقط میدانیم به دنبال این علت معلولی میآید، این میشود علم ناقص به معلول. یک بار میدانیم که آن معلولی که به دنبال علت میآید چه هست، میشود علم تام به معلول.
پس ما اگر علم به ذات علت داشته باشیم، ولی حتی علیتش را ندانیم، فقط ذات را بشناسیم، نمیفهمیم که به دنبال این ذات معلول میآید و نمیفهمیم که به دنبال این ذات معلول میآید و ماهیتش چیست. نه میدانیم که پشت سر این علت معلول میآید، نه میدانیم که معلول میآید و ماهیتش چیست، پس نه علم ناقص داریم نه علم تام. به معلول هیچ علمی نداریم.
عرض کردم علم ناقص یعنی اینکه علم داشته باشیم به وجودش، علم نداشته باشیم به ماهیتش. علم تام این است که علم داشته باشیم به وجودش و به ماهیتش. حالا اگر ما به علت علم داشتیم به این صورت که فقط ذاتش را دانستیم، به معلول نه علم ناقص پیدا میکنیم نه علم تام.
* [سؤال شاگرد]: ولو موجودی که بسیط باشد در همه جا؟
* [پاسخ استاد]: بله،
شاگرد: ولو موجودی که بسیط باشد مثل خدا.
استاد: بله، آنجا هم یعنی اگر ذاتش را بدانید علیتش را ندانید نمیتوانید علم به معلول پیدا کنید. ولو موجود بسیط باشد. مگر با این بساطت شما همه چیزش را بخوانید، سر و تهاش را. یعنی تا عالم به ذاتش شدید بقیه لوازمش را هم عالم بشوید. اگر عالم شدید حرف دیگری است ولی الان فرض ما این است که فقط به ذات این علت عالم باشید، هیچچیز غیر از ذات را نشناسید. در این صورت نمیتوانید به معلول پی ببرید.
مثل شما ذات انسان را میشناسید، حتی اینکه انسان قادر بر کتابت است این را نمیدانید. خب علم به کتابت پیدا نمیکنید، نه علم به وجود کتابت پیدا میکنید، نه به ماهیتش.
یا فرض کنید اگر چیزی منشأ آتش شد، منشأ وجود آتش شد، ولی شما آن چیز را شناختید و منشأیتش لِلنّار را نشناختید. خب معلوم است علم پیدا نمیکنید به نار، نه به وجود نار نه به ماهیت نار. چون علتش را نیافتید، ذات علتش را یافتید. ذات علت با قطع نظر از علیت که حکایت از معلول نمیکند. ذات علت با توجه به علیت حکایت از معلول میکند. وقت ما اگر ذاتی را با علیتش بشناسیم میدانیم که معلولی دارد. یا میدانیم که معلولش حتی چیست، ممکن است حالا. ولی در وقتی که ما این ذات را بشناسیم حتی علیتش را هم نفهمیم، نمیتوانیم تشخیص بدهیم که پشتسرش معلولی هست، تا چه برسد به اینکه تشخیص بدهیم که آن معلول چیست.
این یک نحو علم به علت بود که توجه کردید به دنبالش علم به معلول حاصل نمیشود نه ناقصاً نه تاماً.
[حالت دوم: علم به ذات علت و علم به علیت]
نحوهی دوم، علم به ذات داریم یعنی ذات علت و علم به علیتش هم داریم. یعنی میدانیم که این مستلزم یک معلولی است. فقط به همین اندازه این علت را میشناسیم. میدانیم ذاتی دارد و میدانیم که این ذات مستلزم معلولی است. خب میگوییم این ذات الان حاصل شده پس معلول به دنبالش حاصل شده، اما معلول چیست نمیدانیم. فقط به وجود معلول عالم میشویم، به ماهیتش عالم نمیشویم.
در چنین حالتی گفته میشود علم به علت مستلزم علم ناقص به معلول است. در حالت اول گفتیم علم به علت نه مستلزم علم ناقص به معلول است نه مستلزم علم تام به معلول.
در نحوهی دوم میگوییم علم به علت مستلزم علم ناقص است به معلول.
[حالت سوم: علم تام به علت]
اما نحوهی سوم. علم داشته باشیم به علت، به وجودش، به ماهیتش، به لوازمش، به ملزوماتش، به عوارضش به معروضاتش، به تمام اوصاف و احکامش. اینچنین علم داشته باشیم به علت که علم ما به علت علم تام باشد.
در چنین حالتی علم به معلول پیدا خواهیم کرد هم علم به وجودش هم علم به ماهیتش یعنی علم تام به معلول پیدا میکنیم. علم تام به علت مستلزم علم تام به معلول است.
ولی اگر علم ما به علت تام نبود در یک حالت اصلاً مستلزم علم معلول نیست نه بهطور ناقص نه بهطور تام. در یک حالت مستلزم علم به معلول هست ولی بهطور ناقص نه بهطور تام. یعنی در یک حالت نه وجود معلول را افاده میکند نه ماهیتش را، در یک حالت وجودش را افاده میکند ماهیت را افاده نمیکند. فقط در صورتی ما علم به وجود معلول و ماهیت معلول پیدا میکنیم که علم ما به علت تام باشد. یعنی هم ذات علت را بشناسیم هم علیتش را بشناسیم هم لوازم و ماهیات و ملزومات و معروضات و عوارض و همه را بشناسیم. اگر علت را به تمام خصوصیات شناختیم معلولش را هم میشناسیم به علم تام. یعنی هم به وجودش عالم میشویم هم به ماهیتش.
این تمام مطلب بود.
خواجه میگوید، عبارت خواجه را از خارج توضیح بدهم که از رو وقتی خواستم تطبیق کنم مشکل نداشته باشم. میگوید اگر آن علمی که به علت تعلق گرفته تام باشد مستلزم این است که علم بهطور تام به معلول تعلق بگیرد. فقط یک فردش را توضیح میدهد از سه فردی که مرحوم علامه گفت، یعنی فرد سوم را. یعنی اگر علم تام به علت داشتیم علم تام به معلول خواهیم داشت، این را فقط میگوید. اما در دو فرض دیگر که علم به علت داریم ولی علممان تام نیست بیان نمیکند که در آن دو فرض ما علم تام به معلول نداریم. در یک فرض که اصلاً علم نداریم، در یک فرض علم ناقص داریم.
این دو تا فرض را خواجه اصلاً اشاره نمیکند. خواجه به آن فرض سوم اشاره میکند که علم تام به علت مستلزم علم تام به معلول است، منتها به این تعبیر میگوید. میگوید اگر علمی که به علت تعلق گرفته تام باشد مستلزم تعلق علم است به معلول آن هم به نحو تام.
[تطبیق با متن]
صفحه ۲۳۲ هستیم سطر ۱۹.
مسئله هجدهم در این است که علم به علت مستلزم علم به معلول است، ولی کدام نحو علم به علت، بیان کردیم سه نحو علم به علت داریم، همهاش که مستلزم علم به معلول نیست، بلکه یکیاش مستلزم علم و معلول نیست، یکیاش مستلزم علم ناقص به معلول است، یکیاش مستلزم علم تام به معلول است که هر سه را از خارج بیان کردیم.
خواجه ببینید چه میفرمایند: قال و تعلّقه یعنی تعلّق العلمِ علی التمام یعنی به نحو تمام بالعلّة، بالعلة متعلق به تعلقه. اگر علمی علیالتمام یعنی به نحو تام تعلق گرفت به علت، این تعلق به علت مستلزم تعلق علم است کذلک یعنی تامّاً بالمعلول. مستلزم این است که علم تام تعلق بگیرد به معلول. پس علم تام به علت مستلزم علم تام به معلول است.
أقول: العلم بالعلة يقع باعتبارات ثلاثة: یعنی سه جور ما علم به علت پیدا میکنیم.
یک، الأول العلم بماهية العلة من حيث هي ذاتٌ و حقیقةٌ. علم به ماهیت علت پیدا میکنیم به عنوان اینکه یک ذاتی است یک حقیقتی است، آن ذات و حقیقت را میشناسیم. فقط ذاتش را میشناسیم یعنی ذاتیاتش را جنس و فصلش را میشناسیم. عوارض و لوازم و هیچی را نمیشناسیم حتی نمیدانیم علتی میشود یا نمیشود.
لا باعتبار آخر[2] . هیچ لحاظ دیگری نداریم، اعتبار دیگری درباره علت نداریم، فقط ذاتش را در این لحاظ میکنیم، حقیقتش را لحاظ میکنیم یا به ذاتیاتش عالم میشویم.
و هذا لا يستلزم العلم بالمعلول. هذا، اینچنین علمی و هذا یعنی اینچنین علمی لا یستلزم العلم بالمعلول مستلزم علم به معلول نیست. اگر من به علت چنین علمی پیدا کردم مستلزم این نیست که علم به معلول هم پیدا کنم، لا علی التمام و لا علی النقصان. علم به معلول پیدا نمیکنم نه بهطور تام که هم معلول را وجودش را بشناسم هم ماهیت را، و نه بر سبیل نقصان که فقط وجودش را بشناسم ماهیت را نشناسم. هیچکدام از این دو علم حاصل نمیشود، نه علم به وجود حاصل میشود، نه علم به وجود و ماهیت حاصل میشود.
مثلاً فرض کنید گوگرد سبب باشد و علت باشد برای آتش. البته سبب نیست حالا فرضاً سبب است. من گوگرد را بشناسم یعنی در شیمی فرمول گوگرد را و تمام ذاتیاتش را بشناسم، این نمیتواند من را راهنمایی کند به شناخت آتش، چون آتش حاصل از گوگرد است، من حاصلش که نشناختم من خود گوگرد را شناختم. در این صورت وقتی گوگردی حاصل است نه من علم پیدا میکنم به وجود آتش و نه علم پیدا میکنم به ماهیت آتش. پس به معلول که آتش است نه علم ناقص دارم که علم به وجود باشد، نه علم تام دارم که علم به وجود و ماهیت باشد.
چرا؟ چون علم به علتی که پیدا کردم علم به ذات علت است، فقط ذات و ذاتیات علت من میشناسم دیگر خصوصیات علت را نمیشناسم که یکی از خصوصیاتش هم در پیدایش معلول و در پیدایش آتش است. آنها را دیگر نمیشناسم، وقتی نشناختم پس پی به معلول نبردم، نه ناقصاً نه تاماً.
الثاني العلم بها من حيث هي مستلزمة لذات أخرى.
به علت به عنوان اینکه یک ذاتی است، بلکه به عنوان اینکه ذاتی است مستلزم ذات دیگر. ذاتی است که لازم دارد ذات دیگر را، ذاتی است که در پی دارد ذات دیگر را. اگر اینطوری بشناسم علت را، و هو علم ناقص بالعلة فيستلزم علما ناقصا بالمعلول. علم، علم ناقص است به علت، فقط میدانم علتی موجود است و علیت دارد، اما ذات آن علت و خصوصیات آن علت را نمیدانم. خب در این صورت علم، مستلزم علم ناقص هم هست به معلول، یعنی فقط میدانم معلولی وجود دارد اما آن معلول چیست نمیدانم.
من حيث إنه لازم للعلة لا من حيث ماهيته.
یعنی علم به معلول که دارم از این حیثیت است که معلول لازم علت است پس بعد از علت باید موجود باشد، نه اینکه از این جهت که ماهیت معلول چیست، لا من حیث ماهیتُه. من فقط به اینکه این معلول لازم علت است و در نتیجه بهدنبال علت موجود است عالمم. پس به وجود معلول عالمم نه اینکه من حیث ماهیتُه به معلول من حیث ماهیتُه عالم باشم. معلول ماهیتی دارد من ماهیتش را نمیشناسم ولی وجودی دارد علم دارم که وجودش حاصل است. این میشود علم ناقص به معلول که از علم ناقص به علت درست میشود.
سومی علم به ذات علت است و ماهیت علت، لوازم علت یعنی معالیل علت، ملزومات علت یعنی اسباب علت، عوارض مفارقه علت و معروضاتی که برای این علت است. همه اینها شناخته میشوند. ذات که معلوم است، ماهیت هم همان ذات است، منتها ذات به اعتبار اینکه ماهیتی است موجود است، ذات و حقیقت به آن گفته میشود. اما وقتی ماهیت گفته شد عام است، هم شامل ماهیت موجود میشود هم شامل ماهیت معدوم میشود. ذات که میگوییم اشاره داریم به ماهیت موجود. حقیقت هم که میگوییم همینطور. علم به ذاتها و ماهیتها. شاید منظور از علم به ذات علم به ذات باشد، منظور از علم به ماهیت علم به ذاتیات باشد. این هم میشود و درست هم هست. آن هم که از خارج بیان کردم میشود که مراد از ذات همان ماهیت باشد منتها با توجه به وجود، و مراد از ماهیت هم ماهیت باشد اعم از اینکه توجه به وجود شود یا نشود، این هم معنای درستی است. آن معنایی که گفتم که ذات اشاره به ذات باشد ماهیت اشاره به ذاتیات باشد آن هم درست است.
علم به ذات علت، ماهیت علت، لوازم علت یعنی معالیل علت، ملزومات علت یعنی اسباب علت، عوارض مفارقه علت و معروضاتی که برای این علت است همه اینها باید معلوم بشوند تا ما از طریق علم به علت به علم به معلول برسیم. و ما لها فی ذاتها آنچه که یعنی علم داشته باشیم به معلول و معروضات معلول. بله و ما لها فی ذاتها و آنچه که برای این ذات معلول است فی ذاتها، آنچه که برای علت است. بله آنچه که برای علت است فی ذاتها و آنچه که برای علت است به قیاس الی غیره. یعنی آنچه خودش دارد برای خودش و آنچه خودش دارد برای غیرش. اینها همه معلوم بشود یعنی اوصاف مربوط به خودش، اوصاف مربوط به غیرش اینها همه معلوم بشود آنوقت در این صورت هذا هو العلم التام بالعلّة و این علم تام به علت مستلزم علم تام به معلول است. خواجه هم همین را گفته بود.
چرا ما از علت پی به معلول میبریم، آن هم پی بردن تام؟
زیرا ماهیت معلول و حقیقت معلول لازم ماهیت علت است و فرض شده که علم به علت تعلق گرفته من حیث ذاتها و لوازمها پس علم به معلول هم تعلق خواهد گرفت. چون علت ذاتش و لوازمش و خصوصیاتش معلوم شده معلول هم کاملاً معلوم میشود، معلول هم کاملاً معلوم میشود. وقت در این صورت گفته میشود علم به علت مستلزم علم به معلول است و دقیقتر گفته میشود علم تام به علت مستلزم علم تام به معلول است.
*
[مسئله هجدهم: مراتب علم]
این مسئله آسان بود، خیلی معطلش نشدیم. مسئله بعدی که مسئله هجدهمی است در مراتب علم است. ابنسینا برای علم سه مرتبه ذکر کرده.
یکی اینکه گفته شیئی که شأنش این است که عالم باشد علم نداشته باشد، هنوز علمی پیدا نکرده، شأنش عالم شدن است، انسان است بالاخره قابلیت را برای عالم شدن دارد ولی هنوز علمی پیدا نکرده کودک است، علم بدیهی هم پیدا نکرده. البته احساس پیدا کرده، احساس پیدا کرده ولی علم پیدا نکرده. مثلاً فهمیده این آتش داغ است، اما اینکه کلّ نارٍ حارٌّ را نفهمیده، کلی، علم یعنی علم کلی، علم کلی پیدا نکرده است.
این شخصی که شأنش این است که عالم باشد ولی علم ندارد اصطلاحاً گفته میشود عالم بالقوه است یا علم بالقوه در آن موجود است. علم بالقوه یعنی میتواند بداند، علم بالفعل ندارد یعنی فعلاً چیزی را عالم نیست. البته این فعلاً هم بیان کردم ابتدای سن افراد عالمند منتها عالم به معنای خاص. اما عالم به معنای اینکه کلی را تعقل کنند کلی را درکش بکنند نیستند. اما قبلاً گفتیم علم در کلام به معنای همان تعقل کلی است، به احساس و اینها علم نمیگوییم به آنها میگوییم احساس. حالا اگر هم یک وقتی علم گفتیم از قرائن معلوم میشود مرادمان چیست.
پس علم در لسان کلام عبارت است از علم به کلی یعنی غیر از احساس است. این علم به کلی اگر برای کسانی حاصل نباشد که بیان کردم برای کودکان حاصل نیست، در این صورت آن کودک را میگوییم عالم بالقوه و علمش را میگوییم علم بالقوه یعنی میتواند عالم باشد نه عالم هست. این یک قسم که عبارت است از علم بالقوه.
قسم دوم علم بالفعل تفصیلی است، علم بالفعل تفصیلی یا به تعبیر دیگر علم بالفعل تام که هم بالفعل باشد هم تفصیلی باشد. مثل شخصی که مسئلهای را استنباط کرده یا مسائلی را و الان در ذهنش مسائل هستند، ازشان غافل نشده فراموششان نکرده، این علم بالفعل دارد تفصیلاً هم عالم است یعنی همه مسائل را آن ۱۰، ۲۰ تا مسئله را همه را بلد است.
سوم علم بالفعل ولی اجمالی، مثل اینکه مسئلهای را ما قبلاً استنباط کردیم عالم شدیم بعد هم برای دیگران تعریف کردیم ولی خیلی زیاد باهاش سروکار نداشتیم فراموشش کردیم. حالا طرف میآید همان مسئله را از ما میپرسد، هیچ مسئله در ذهن ما نبود تقریباً مثل اینکه محو شده بود. اما وقتی سؤال میکند این مسئله را من یک چیزی در ذهنم میآید، لااقلش این است که میدانم این مسئله را میدانستم و چهبسا که الان هم شروع کنم به بیانش منتها نتوانم خیلی کامل بیان کنم بالاخره یک ذره از اولش یک ذره از وسطش یک ذره از آخرش حذف کنم ولی بالاخره بگویم، اینجا اصطلاحاً میگویند علم اجمالی داریم. علم اجمالی داریم یعنی علم داریم به اینکه این مسئله را میدانیم ولی اگر بخواهیم کاملاً و تفصیلاً بدانیم باید مراجعه کنیم.
پس علم گاهی بالقوه است، گاهی بالفعل است و تام، گاهی بالفعل است و ناقص. یا بفرمایید گاهی بالفعل است و تفصیلی، گاهی بالفعل است و اجمالی. این سه مرتبه از علم را ما داریم.
[تطبیق با متن]
مسئله هجدهم در مراتب علم است مصنف گفت و مراتبه ثلاث یعنی برای علم سه مرتبه است، اقول ذکر الشیخ ابوعلی که تعقل سه مرتبه دارد. البته همانطور که بیان کردم منظور از علم در اینجا تعقل است، منظور احساس نیست، یعنی ادراک کلیات نه ادراک جزئیات. به ادراک جزئیات از همان اول حاصل است برای بچهای، نمیشود گفت بالقوه است، علم یعنی آن ادراک کلیات برای بچه بالقوه است.
الاولی این است که آن علم بالقوه محض باشد و هو عدم التعقل، این در صورتی است که تعقل حاصل نشود برای چیزی که من شأنه ذلک، برای چیزی که برای چیزی که شأنش تعقل است مثل انسان شأنش تعقل کردن است، اگر برایش تعقل حاصل نشد چون شأن و قوه تعقل را دارد به آن میگوییم عالم بالقوه یعنی دارای علم بالقوه، دارای تعقل بالقوه. علمش بالقوه به کلی تعلق گرفته یعنی میتواند کلی را ادراک کند.
الثانیة، مرتبه دوم این است که آن علم بالفعل باشد یک، تام باشد دو. بالفعل باشد یعنی حاصل باشد، تام باشد یعنی با تفصیل معلوم باشد کما اذا علم الشیء علماً تفصیلیّا.
خب، الثالثة علم به شیء است اجمالاً مثل کسی که مسئلهای را میدانسته ثم غفل عنها بعد فراموش کرده غافل شده، ثم سُئل عنها بعد در مورد آن مسئله از آن سؤال شده خب این مسئله را الان در ذهنش دارد، جواب میدهد اما اجمالاً در ذهنش هست.
ثم سئل عنها فانّه یعنی این شخص مسئول یحضر الجواب عنها فی ذهنه، جواب از آن مسئله را در ذهنش حاضر میکند و این غیر از آن بالقوه است. بالقوه اصلاً جواب ندارد ولی این جواب را دارد فعلاً فراموش کرده یا غافل شده. لذا ایشان میگوید و لیس ذلک بالقوة المحضة. اینچنین علمی بالقوه محض نیست، بله علم بالقوه است نسبت به تفصیل، چون اجمال برایش حاصل شده و میتواند تفصیل دهد علم بالقوه است نسبت به تفصیلش، یعنی بالقوه تفصیل حاصل است، اما نسبت به اصل علم بالقوه نیست اصل علم برای این شخص حاصل است.
و لیس ذلک بالقوة المحضة. اینچنین علمی بالقوه محض نیست زیرا لانه فی الوقت یعنی همین شخصی که دارای این علم است دارای علم اجمالی است فیالوقت در همان وقتی که از آن سؤال میشود عالمٌ باقتداره علی الجواب، عالم است به قدرت بر جواب دادن دارد، به خودش مراجعه میکند میفهمد که میتواند جواب بدهد. در حالی که آن وقتی که بالقوه عالم بود به خودش مراجعه میکرد چیزی نمییافت. اصلاً فکر نمیکرد که بتواند جواب بدهد.
لانه فی الوقت عالم باقتداره علی الجواب و هو یعنی علم به اقتدار علیالجواب متضمن علم به خود جواب است. وقتی من علم دارم که قدرت بر جواب دارم دارم قدرت بر جواب را تصور میکنم پس جواب هم در ذهنم دارد تصور میشود پس من عالم به جواب هم هستم.
و لیس علماً بها علی جهة التفصیل. بله و این علم به نحو اجمال اگرچه علم است به اقتدار این شخص بر جواب و متضمن علم این شخص به ذلک الجواب هم هست اما و لیس علماً به این جواب علیجهةالتفصیل، علم به جواب نیست علیجهةالتفصیل.
چرا؟ چون که فرض کردیم مسئله را فراموش کرده بوده کاملاً الان یادش نیست ولی یک چیزکی تو ذهنش هست همان چیزکی که در ذهنش هست این شخص را از عالم بالقوه بودن بیرون میآورد والا این شخص هم میشد عالم بالقوه.
پس توجه کردید که سه تا مرتبه برای علم هست، در یک مرتبه عالم بالقوه است و علم بالقوه، در مرتبه متوسط علم بالفعل است منتها علی سبیل الاجمال، در یک مرتبه هم علم حاصل است علی سبیل التفصیل. پس این سه تا مرتبه را ما برای علم داریم. قهراً سه مرتبه هم برای عالم داریم.
سوال: این مراتب را میفرمایید به چه اعتبار است؟
پاسخ: روشن است. سه تا مرتبه است که پشتسر هم قرار گرفته از ضعیف به سمت قوی. مرتبه بالقوه خیلی ضعیف است، مرتبه بالفعل تفصیلی قوی است، مرتبه بالفعل اجمالی هم بین اینهاست. سه تا مرتبه است ردیف هم قرار گرفتند. به این اعتبار به آن میگوییم مراتب علم.
* [سؤال شاگرد]: علم خدای اجمالی؟
* [پاسخ استاد]: نه آن اجمالی با این اجمالی فرق میکند. آن اجمالی که میگوییم که علم خدا اجمالی یعنی علم بسیط است، مثل ملکه اجتهاد که بسیط است، پخشش کنی میشود تفاصیلی.
* [شاگرد]: بعد از علم تفصیلی؟
* [استاد]: آن مهمتر از علم تفصیلی است. آن علم اجمالی که در مورد واجبتعالی گفته میشود که علمش اجمالی است یعنی بسیط است، آن قویتر از علم تفصیلی است. چون علم اجمالی است که تمام تکثرات درش هست بدون اینکه وحدتش و بساطتش به هم بخورد. اما در علم تفصیلی کثرت هست وحدت نیست. پس در آن مسئله علمی داریم که اجمالی است یعنی بسیط است و علمی داریم تفصیلی است یعنی بسیط نیست. اما در اینجا علم اجمالی به معنای همانی است که گفتیم. علمی داشته از ذهنش یک مقداری محو شده اما نه کاملاً. این میشود اجمال، علم اجمالی. البته به بیانی که من بیان کردم، بیان مرحوم علامه هم بود که خواندیم.
انشاءالله برای جلسه آینده.