90/05/03
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/ جواهر و اعراض /فصل پنجم در اعراض/ کیف /مساله پانزدهم / توقف علم بر استعداد
موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض /فصل پنجم در اعراض/ کیف /مساله پانزدهم / توقف علم بر استعداد
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
[صفحه ۲۳۱، سطر شانزدهم]
المسألة الخامسة عشرة: فی توقف العلم علی الاستعداد[1]
در این مسئله پانزدهم اثبات میکنیم که اگر کسی میخواهد عالم بشود، باید استعداد آن علم را قبلاً داشته باشد و بعد آن استعداد به فعلیت برسد و این شخص عالم بشود. پس هر علمی متوقف بر استعدادی است.
علم دو قسم است: علم بدیهی و علم کسبی. چنانکه قبلاً گفتیم، هم علم بدیهی استعداد لازم دارد و هم علم کسبی استعداد لازم دارد؛ یعنی قبلاً ما باید استعداد این علم را داشته باشیم تا بعداً بتوانیم این علم را بالفعل پیدا کنیم.
توضیح مطلب این است که ما در ابتدا خالی از علم هستیم. اصلاً خداوند انسان را ساخته در حالی که فاقد علم است؛ خودش هم فرموده است: ﴿«أَخْرَجَكُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَيْئًا»﴾[2] . بعداً ما علم پیدا میکنیم، پس علم برای ما حادث است؛ یعنی مسبوق به عدم است و بعد از عدم، وجود پیدا میکند.
قانون داشتیم که هر حادثی مسبوق به استعداد است. اگر چیزی قبلاً نبوده و بعداً موجود میشود، معلوم میشود استعداد وجود داشته است قبلاً و حالا موجود میشود. آن استعداد تبدیل میشود به فعلیت؛ یعنی این شخص از قوه به فعلیت خارج میشود.
هر حادثی اینچنین است که در وقتی که معدوم است، قوه وجود را دارد و بعداً از این قوه خارج میشود به سمت فعلیت و وجود پیدا میکند. علم هم همینطور است. علم هم در ابتدایی که حاصل نیست، قوه و استعدادش حاصل است، بعداً این قوه تقویت میشود تا به فعلیت برسد و علم بالفعل محقق بشود. هر حادثی مسبوق است به عدم و در آن زمانی که معدوم است، استعدادش موجود است؛ پس هر حادثی مسبوق است به استعداد.
این دیگر روشن است و قبلاً هم این مطالب گفته شده است. مثلاً انسان که حادث است، مسبوق به عدم است و در آن هنگامی که معدوم است، نطفهای یا مادهای استعداد او را حمل میکند و بعد این استعداد به سرحد فعلیت میرسد، انسان بالفعل موجود میشود و آن استعداد قوه هم باطل میشود. اصطلاحاً گفته میشود که این انسان از قوه به فعلیت خارج شد؛ یعنی قبلاً وجود بالقوه داشت، حالا وجود بالفعل پیدا کرده است. علم هم چون حادث است همین وضع را دارد؛ یعنی قبلاً معدوم بوده، بعداً موجود میشود و آن وقتی هم که معدوم بوده استعدادش و قوهاش حاصل بوده است. بعداً این استعداد به درجه فعلیت میرسد و این علم بالفعل موجود میشود و آن استعداد هم باطل میشود. اصطلاحاً گفته میشود این انسان از قوه عالم بودن به فعلیت عالم بودن خارج شد.
تا اینجا مطلب روشن است. این یک قانون کلی است در هر حادثی که ما این قانون کلی را در علم پیاده کردیم.
حالا، قبلاً گفته بودیم که علم دو قسم است: بدیهی و کسبی. الان میخواهیم هم استعداد علم بدیهی را ذکر کنیم که چیست و چگونه انسان از این استعداد به فعلیت وارد میشود، هم میخواهیم استعداد علم کسبی را بیان کنیم که چیست و چگونه انسان با داشتن این استعداد به علم میرسد، به علم کسبی میرسد.
نفس ما قابل بهدست آوردن علم است؛ هم علم بدیهی را قبول میکند، هم علم کسبی را قبول میکند. الان بحث ما در علم کسبی نیست، علم کسبی را مؤخر میکنیم و بعداً دربارهاش بحث میکنیم. بحث ما در علم بدیهی است. به چه وسیله ما علم بدیهی را بهدست میآوریم؟
اولاً استعدادش را داریم، ثانیاً فاعل به ما افاضه میکند. اینکه میگوییم فاعل افاضه میکند روشن است، چون ما قابل علم هستیم و علم مقبول ماست. هیچ قابلی از قوه به فعلیت خارج نمیشود و صاحب مقبول نمیشود مگر اینکه کسی او را از قوه به فعلیت خارج کند. خودش مستقیماً خارج نمیشود؛ چون اگر این قابل میخواست خودش به فعلیت برسد، هیچوقت فاقد آن فعلیت نبود. چون ذاتش موجود بود، ذاتش هم که او را میتوانست به فعلیت برساند، هر وقت این ذات موجود بود به آن فعلیت میرسید. چون خود ذات کافی بود در رسیدن به فعلیت، هر وقت ذات موجود باشد آن فعلیت حاصل میشود. در حالی که ما میبینیم نسبت به علم یا نسبت به هر چیز دیگری که قابل هستیم، مدتی فاقد آن چیز هستیم، بعداً واجد میشویم. این نشان میدهد که ما خودمان نتوانستیم خودمان را از قوه به فعلیت خارج کنیم؛ مخرجی ما را از قوه به فعلیت خارج کرد.
علم هم همینطور است، ما قابل علم هستیم، علم را نداریم، بعداً واجد میشویم؛ یعنی علم بالقوه برای ما موجود است، بعداً بالفعل موجود میشود. ما از قوه به فعلیت خارج میشویم، خودمان نمیتوانیم خودمان را از قوه به فعلیت خارج کنیم وگرنه هیچوقت بیعلم نبودیم. از همان اولی که خدا این ذات را به ما میداد، زود خودمان را از قوه به فعلیت خارج میکردیم و صاحب علم میشدیم. در حالی که ما میبینیم مدتها بیعلم هستیم، بعداً علم پیدا میکنیم. این نشان میدهد که ما خودمان نتوانستیم خودمان را از قوه خارج کنیم به فعلیت؛ یک معلمی ما را باید خارج کند.
این معلم هم همینطوری به ما علم نمیدهد. باید آن قوهای که داریم - چه قوهای است؟ دور - این را مدام تقویت کنیم تا نزدیک بشویم به مرز علم، آنوقت معلم علم را به ما بدهد. پس آن قوه هم که در ما موجود است مراتبی دارد که این مراتب باید طی شود و با طی این مراتب آن استعداد قویتر شود، قویتر شود، تا بالاخره ما به مرحله علم وارد بشویم. چه چیزی این استعداد ما را تقویت میکند و ما را به آن علم بدیهی میرساند؟ میفرمایند احساس.
ما احساس میکنیم آتش را، این آتش را میبینیم داغ است. احساس میکنیم آتش دوم را، آن هم میبینیم داغ است. سومی، چهارمی، دهمی، همه را میبینیم داغ است. این ادراک اولیه ما برای ما استعداد میآورد که حکم کنیم «کل نارٍ حارّة». الان یک نار را دیدیم حارّه است، هنوز حکم نکردیم به کل نار حارّه، ولی استعداد پیدا کردیم که این حکم را بکنیم. بار دوم که احساس کردیم، این استعداد قویتر میشود و ما آمادهتر میشویم برای اینکه حکم کنیم که کل نار حارّه. چندین بار که احساس تکرار شد و آن تجربهای که ما کردیم مکرر شد، آخر سر برای ما این فکر پیش میآید که کل نار حارّه.
خب توجه کنید، علم یعنی چنانکه بعداً خواهیم گفت، علم یعنی ادراک کلی. ادراک جزئی را ما علم نمیگوییم، احساس میگوییم، ادراک میگوییم، علم نمیگوییم. علم یعنی ادراک کلی. خب، وقتی من گفتم «کل نارٍ حارّة» این میشود ادراک کلی، علم پیدا میکنم، این قضیه میشود ادراک کلی و اسمش را میگذاریم علم. کی من میتوانم این قضیه را بفهمم که کل نار حارّه؟ وقتی چند بار آن جزئیات نار را احساس کنم و ببینم که حارّهاند. آنوقت حکم میکنم که کل نار حارّه. این احساسها استعداد میآورند و تکرارشان استعداد را تقویت میکند. مراتب استعداد برای من با تکرار این احساسها حاصل میشود و بالاخره من حکم کلی را صادر میکنم، عالم میشوم و صادر میکنم. وقتی عالم به این حکم کلی شدم علمم میشود بالفعل، قبلش علم من بالقوه است. پس آنچه که مرا مستعد میکند احساس است. آنچه که این استعداد را تقویت میکند تکرار احساس است. این در علم بدیهی است. در علوم بدیهیه آنچه که باعث پیدایش استعداد میشود احساس است و آنچه که باعث تقویت این استعداد میشود تکرار احساس است.
پس توجه کنید تا حالا بحث را جمع کنیم ببینیم چه گفتیم.
گفتیم که ما اول فاقد علم هستیم، بعداً واجد علم میشویم؛ در علم بدیهی بیان میکنم و علم کسبی هنوز مطرح نشده است. ما فاقد علم هستیم بعد واجد علم میشویم، پس علمی که ما بهدست میآوریم حادث است. هر حادثی مسبوق به عدم است یا به تعبیر دیگری مسبوق به استعداد است. در آن دورانی که دوران عدم این حادث هست، استعداد حادث وجود دارد. حالا علم هم همینطور است، علم هم حادث است، مسبوق است به عدم یا بفرمایید مسبوق است به استعداد. بعد این استعداد تقویت میشود و آخر سر علم بالفعل موجود میشود.
گفتیم استعدادی که برای علم داریم از طریق احساس حاصل میشود، از طریق احساس تقویت میشود و آخر سر ما به علم بالفعل دسترسی پیدا میکنیم که مثالش را هم زدیم. و این را هم توضیح دادیم که این علم بدیهی معلم لازم دارد، معلمش هم خداست و آن کسانی که خود خدا بهعنوان معلم قرار داده است. اینها ما را از قوه علم به فعلیت علم خارج میکنند. ما که استعداد علم را داریم، آنها ما را عالم میکنند. حالا مستعد علمی، در وقتی که مقدمات و شرایط را فراهم کردیم میشویم عالم. اول مستعد علمی، بعداً عالم. کسی ما را از استعداد علم به سمت عالم بودن خارج میکند، خودمان نمیتوانیم خودمان را خارج کنیم وگرنه لازم میآمد همیشه عالم باشیم، هیچوقت فاقد علم نباشیم.
این درباره علم بدیهی بود که توجه کردید ما استعدادش را داریم، بعداً خودبهخود پیدا میکنیم. استعدادش هم عبارت بود از احساس. استعداد عبارت نبود از احساس، استعداد از طریق احساس درست میشد؛ یعنی این استعداد برای ما با احساس پدید میآمد. وقتی احساس میکردیم استعداد پیدا میکردیم برای اینکه آن علم کلی را بهدست بیاوریم و بعد این استعداد را تقویت کردیم و بالاخره به آن علم کلی رسیدیم.
اما در علوم کسبیه چه؟ در آنها هم استعداد لازم است. چه چیزی عامل استعداد است در علوم کسبی است؟ در علوم بدیهی عامل استعداد احساس بود. در علوم کسبی عامل استعداد چیست؟ میفرمایند همان علوم بدیهی است. علوم بدیهی سرمایههای ما هستند که بهتوسط آنها ما میتوانیم به علوم نظری و کسبی دسترسی پیدا کنیم. اگر ما علوم بدیهیه را داشتیم، استعداد علوم نظری را هم خواهیم داشت. وقت این علوم بدیهی را کنار هم میچینیم و به کمک این علوم بدیهی به آن علم نظری و کسبی میرسیم. اگر آن علم نظری، علم تصوری باشد، با تعریفی که ترتیب میدهیم به آن تصور نظری میرسیم و آن تعریف مرکب است از معلومات بدیهی. معلومات بدیهی را کنار هم میچینیم، تعریفی درست میشود، این تعریف ما را به آن تصور نظری هدایت میکند. و اگر آن علم کسبی ما از صنف تصدیق باشد، معلوماتی را که بدیهیاند بهعنوان مقدمات قیاس، چه مقدمه صغری چه مقدمه کبری، با هم تلفیق میکنیم و از طریق این علوم بدیهی به آن علم کسبی تصدیقی میرسیم.
همانطور که توجه میکنید ما چه در تصور کسبی، چه در تصدیق کسبی، از علوم بدیهی استفاده میکنیم. علوم بدیهی را در یک تعریفی تصور میکنیم، بعد به علم کسبی که متناسب با آن علوم بدیهی هستند میرسیم. همچنین در تصدیق، ما علوم بدیهی را مقدمه قرار میدهیم و از طریق آن علوم بدیهی به تصدیق کسبی واصل میشویم. پس توجه میکنید که سرمایههای ما برای بهدست آوردن علوم کسبی، علوم بدیهی هستند و همینها هستند که استعداد بهدست آوردن علوم کسبی را برای ما فراهم میکنند.
مطلب تمام شد. نتیجه این شد که چه در علوم بدیهی، چه در علوم کسبی، ما باید استعداد داشته باشیم تا بتوانیم این علوم را بهدست بیاوریم. استعدادی که برای علوم بدیهیه لازم است از طریق احساس تأمین میشود، از طریق تکرار احساس تقویت میشود و بالاخره ما را به آن علم بدیهی میرساند، به آن معلومات بدیهی میرساند. اما اگر علم، علم کسبی باشد، استعداد از طریق آن علوم بدیهی فراهم میشود و بعد که ما آن علوم بدیهی را کنار هم گذاشتیم، علم کسبی از آنها متولد میشود. آن علوم بدیهی میشوند صغری یا کبری، آن علم کسبی میشود نتیجه و ما از طریق آن علوم بدیهی این علم کسبی را نتیجه میگیریم.
این خلاصه بحث در مسئله پانزدهم بود.
[تطبیق با متن]
صفحه ۲۳۱ سطر شانزدهم.
مسئله پانزدهم در این است که علم توقف بر استعداد دارد. ما اگر بخواهیم عالم بشویم، باید استعداد علم را داشته باشیم.
قال: و لا بد فیه (ای فی العلم) من الاستعداد.
در کسب علم احتیاج به استعداد داریم، در بهدست آوردن علم احتیاج به استعداد داریم. یعنی استعداد علم را باید داشته باشیم تا بعداً صاحب خود علم بشویم.
اما الضروری فبالحواس (یعنی استعداد علم ضروری به سبب احساسی که ما از طریق حواس داریم حاصل میشود).
استعداد در علم ضروری با احساس حاصل میشود، با احساس هم تقویت میشود و بالاخره ما را به آن علم ضروری میرساند، این استعداد ما را به علم ضروری میرساند.
اما الکسبی فبالأول (یعنی اما استعدادی که ما برای علم کسبی باید داشته باشیم، این استعداد فبالأول، فبالأول یعنی به علم ضروری حاصل میشود).
اول یعنی همانی که اول ذکرش کردیم، مراد علم ضروری است. یعنی برای علم کسبی هم باید استعداد داشته باشیم، استعداد از طریق آن علوم ضروریه و بدیهیه تأمین میشود. فبالأول یعنی در علم کسبی استعداد بهتوسط اول یعنی به علم ضروری حاصل میشود.
أقول: قد بینا که علم یا ضروری است یا کسبی. و این را الان میگوییم و کلاهما حصل بعد عدمه (هر یک از این دو قسم هم بعد از عدم موجود میشوند، پس حادثاند).
چرا بعد از عدم حاصل میشود؟ چرا از اول ما علم نداریم، بعداً عالم میشویم؟ یعنی به چه دلیل علم نداریم بعداً عالم میشویم؟ دلیلش این است که ما خودمان میدانیم، خدا هم در قرآن فرموده که در ابتدای خلقتتان علم نداشتید، بعداً ما به شما علم آموختیم، ﴿«أَخْرَجَكُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَيْئًا»﴾[3] . ما خودمان هم این را به تجربه مییابیم. خداوند فرموده، خودمان هم به تجربه مییابیم که در ابتدای فطرت و خلقتمان خالی از علم هستیم، بعداً علم پیدا میکنیم. و از اینجا میفهمیم که علم حادث است، علم برای ما حادث است.
*(سؤال شاگرد: علوم حضوری هم همینطور است؟)*
پاسخ: نه، الان حضوری و حصولی مورد بحث ما نیست، ما داریم مطلق علم را میگوییم، تقسیمش نمیکنیم به حضوری و حصولی.
قد بینا که علم یا ضروری است یا کسبی و کلاهما حصل بعد عدمه (هر یک از این دو بعد از عدمشان حاصل شدند، یعنی حادثاند).
چرا بعد از عدم حاصل شدند یا به تعبیر دیگر چطور این علوم معدوم بودند که بعداً موجود بشوند؟ دلیلش این است: اذ الفطرة البشریة خلقت أولاً عاریة عن العلوم[4] (فطرت و خلقت بشری را خدا از اول عاری از علم آفرید).
ثم یحصل لها العلم بقسمیه (بعد حاصل میشود برای این فطرت بشری علم حاصل میشود به هر دو قسمش، به هر دو قسمش یعنی چه بدیهی و چه کسبی).
فلا بد (فلا بد تفریع بر آن مطلب قبل است، تفریع بر «کلاهما حصل بعد عدمه» یا تفریع بگیرید بر «خلقت أولاً عاریة ثم یحصل لها العلم». تفریع بر آن بشود به هر صورت فرقی نمیکند، تفریع بر هر کدام بگیرید مفادش این است که علم حادث است). اگر علم حادث شد، فلا بد من استعداد سابق (باید استعدادی قبلاً داشته باشیم، استعداد علم را داشته باشیم تا بعداً صاحب علم بشویم). استعداد سابق مغایر للنفس (که این استعداد غیر از نفس باشد، خود نفس استعداد نیست، خود نفس مستعد است).
و فاعل (این «و فاعل» عطف بر استعداد است. اینطور میشود عبارت: فلا بد من استعداد و فاعل). اگر این علم حادث است، هم استعداد سابق میخواهد، هم فاعلی میخواهد که این را ایجاد کند چون حادث احتیاج به موجد دارد. بیان کردم «و فاعل» عطف بر استعداد است، فلا بد من استعداد و فاعل للعلم (فاعل علم را هم باید داشته باشد).
خب، حالا که این مطلب را بهصورت کلی گفتیم، گفتیم که انسان در ابتدا خالی از علم بوده، بعداً واجد علم میشود، و از این مطلب استفاده کردیم که علم حادث است، پس مسبوق به استعداد است. بعد از اینکه این حرف را زدیم حالا میخواهیم شروع کنیم به بحث با تفصیل که یک بار درباره علوم ضروریه بحث کنیم و یک بار هم درباره علوم کسبیه بحث کنیم. لذا اول وارد علم ضروری میشویم و اینطور میگوییم:
فالضروری فاعله هو الله تعالی (فاعلش الله است، چون خداوند معلم همه عالمهاست. خودش معلم ندارد، ولی معلم هست برای همه عالمها).
فالضروری فاعله هو الله (فاعل علم ضروری خداست).
خب، چرا فاعل خود نفس نباشد؟ میفرمایند نفس قابل علم است و علم را بالقوه دارد. هیچوقت قابل مقبول را خودش بهدست نمیآورد یا به تعبیر دیگر از قوه مقبول به فعلیت مقبول نمیرسد، بلکه مخرجی لازم است که او را از این قوه به فعلیت خارج کند.
اذ القابل لا یخرج المقبول من القوة إلی الفعل بذاته[5]
(قابل نمیتواند مقبول را از قوه به فعلیت خارج کند بذاته، یعنی خودش. یعنی خود قابل نمیتواند خارج کند. میتواند خارج شود، ولی نمیتواند خارج کند).
و إلا (یعنی اگر خودش میتوانست خودش را از قوه به فعلیت خارج کند) لم ینفک عنه (آن مقبول از این قابل منفک نمیشد، یعنی همیشه این قابل آن مقبول را داشت و نمیشد گفت این مقبول را قبلاً نداشت بعداً واجد شد. در حالی که ما در مورد علم اینطور میگوییم، میگوییم مقبول را نداشت یعنی علم را نداشت بعداً عالم شد. از اینجا باید بفهمیم که خودش نتوانسته خودش را از قوه به فعلیت خارج کند، احتیاج به مخرج داشته).
بیان کردیم «و إلا لم ینفک عنه» و إلا قیاس استثنائی است.
و إلا یعنی اگر قابل میتوانست خودش را از قوه به فعلیت خارج کند، هیچوقت منفک نمیشد عنه یعنی از آن مقبول. در حالی که ما میبینیم مدتها از مقبول منفک است، بعداً مقبول را بهدست میآورد.
خب، پس معلوم شد که ما باید استعداد داشته باشیم و فاعلی ما را از این استعداد یا به تعبیر دیگر قوه خارج کند و به فعلیت برساند. این معلوم شد. این استعداد هم درجات قرب و بعد دارد. یعنی یک وقتی آدم استعداد دور دارد، بعد یکخورده نزدیکتر میشود تا بالاخره به زمانی میرسد که استعداد خیلی نزدیک است، آنوقت وارد فعلیت میشویم، استعداد باطل میشود. پس باید این استعدادی که برای علم داریم قرب و بعد هم پیدا کند چون استعداد در همه جا همینطور است، از مرحله دور راه میافتد میآید نزدیک میشود، بعد هم مستعدله حاصل میشود. وقتی مستعدله حاصل شد استعداد باطل میشود. در اینجا هم همینطور است.
للقبول درجات مختلفة (قبول درجات مختلف دارد، یعنی ما که قابل علم هستیم و میخواهیم این علم را قبول کنیم، قبولمان درجات مختلف دارد). مختلف در چه؟ در قرب و بعد به فعلیت. آن اول استعداد ضعیفی است، خیلی بعید است از فعلیت. بعد یواشیواش استعداد قوی میشود تا نزدیک به فعلیت میرسد. وقتی نزدیک به فعلیت شد جای خودش را به فعلیت میدهد (یعنی فعلیت درست میشود و آن استعداد باطل میشود).
خب، للقبول درجات مختلفة در قرب و بعد.
و إنما تستعد النفس للقبول علی التدریج (نفس تدریجاً مستعد قبول میشود، یعنی اول استعداد ضعیف، بعد استعدادی یکخورده قویتر، همینطور قویتر قویتر تا بالاخره به درجه فعلیت برسد).
فتنتقل من أقصی مراتب البعد (از آن دور دورها، که از مراتب دور دور شروع میکند به انتقال، یعنی شروع میکند به اینکه به سمت علم بیاید).
إلی أدناها (یعنی إلی أدنی مراتب، إلی أدنی مراتب البعد. یعنی از آن دور شروع میکند میآید نزدیک تا به درجه فعلیت نائل باشد). این انتقالش قلیلاً قلیلاً است. انتقال پیدا میکند از آن دور به این نزدیک، قلیلاً قلیلاً انتقال پیدا میکند. چرا انتقالش به تدریج حاصل میشود؟ چون معداتی را کسب میکند، دوباره معدات بعدی، بعداً معدات بعدی، همینطور با کسب معدات استعدادش تقویت میشود تا اینکه به درجه فعلیت برسد.
لأجل المعدات. معدات کیستند؟ التی هی الإحساس بالحواس علی اختلافها. معداتی که انسان را مستعد میکنند و بعد استعدادش را برای علم بدیهی تقویت میکنند، این معدات احساساند که التی هی الإحساس بالحواس (یعنی با حواس احساس کردن، اینها معد میشوند). علی اختلاف این معدات، علی اختلاف هذه المعدات (که معدات مختلفاند دیگر. یکی استعداد را خیلی ضعیف تقویت میکند، یکی استعداد را خیلی زیاد تقویت میکند).
و التمرن علیها. این عطف بر معدات است.
لأجل المعدات و لأجل التمرن علیها.
معدات را بهدست میآوریم تا استعداد پیدا کنیم، تمرین میکنیم بر این معدات و تکرار میکنیم این معدات را مرة بعد أخری تا آن استعداد بهدست آمده تقویت بشود. فیتم الاستعداد (بعد استعداد تمام میشود با آمدن این معدات پیدرپی و مهیا کردن نفس آخر سر استعداد تمام میشود و نفس صاحب علم میشود). بعد از اینکه استعداد کامل شد، نفس صاحب علم میشود و علم برایش بالفعل حاصل میشود.
فیتم الاستعداد لإفاضة العلوم البدیهیة الکلیة.
استعداد برای افاضه کردن علوم بدیهی کلی فراهم میشود، تمام میشود. عرض کردم علوم جزئیه را، ادراکات جزئیه را ما علم نمیگوییم. ادراکات کلیه را میگوییم. لذا ایشان میگوید تمام، کامل میشود استعداد برای افاضه علوم بدیهی کلیه. چون باید کلی باشد وگرنه علم حساب نمیشود، ادراک و احساس گفته میشود.
آن علوم کلی بدیهی، من التصورات و التصدیقات (چه تصور باشند چه تصدیق حکمشان همین بود که گفته شد).
فهی (ضمیرش به علوم بدیهی برمیگردد).
فهی کلیات تلک المحسوسات.
آن علوم بدیهی کلیه، کلیات همین محسوساتی هستند که ما با احساس تکرارشان کردیم. مثال هم زدم، محسوسات عبارت است از اینکه این نار حارّه و آن نار دیگر هم حارّه، آن نار سوم هم حارّه، اینها محسوسات ما هستند و محسوسات جزئی. البته محسوسات همهشان جزئیاند. آنوقت علوم بدیهی کلیات این محسوساتاند، یعنی کلیاتی هستند که از این محسوسات بهدست میآیند. ما میگوییم هذه النار حارّة، هذه النار حارّة، هذه النار حارّة اینها محسوسات ما. بعد از روی این محسوسات کلی را بهدست میآوریم میگوییم کل نار حارّة.
و أما النظریة (یعنی اما علوم نظریه، اینها هم استعداد لازم دارند).
فإنها مستفادة من النفس و من الله تعالی علی اختلاف الآراء (اینها هم فاعل میخواهند، فاعلشان یا نفس است یا الله تعالی است که در این مسئله اختلاف است). لکن اگر هم الله تعالی فاعل باشد، فاعل این علم باشد، به این صورت است که ما باید استعداد علم را داشته باشیم تا خدا این علم را فاعل بشود و به ما عطا کند.
لکن بواسطة الاستعداد بالعلوم البدیهیة (یعنی استعدادی که حاصل میشوند به علوم بدیهیه. یعنی ما با علوم بدیهیهای که بهدست میآوریم استعداد پیدا میکنیم که علم نظری و کسبی را کسب کنیم).
أما فی التصورات (چون علم بدیهی هم خب تصور دارد، تصدیق دارد. لذا به تفصیل بحث میکند). أما فی التصورات (یعنی اما در علوم تصوریه) استعداد ما برای درک آن تصورات فبالحد و الرسم است (با حد و رسم در تصورات ما دارای علم میشویم). احساس میکنیم، بله، در تصورات کسبی با حد و رسم دارای علم میشویم. یعنی تصور کسبی را از طریق حد و رسم بهدست میآوریم. حد و رسم چیست؟ حد یا رسم ترکیبی است از علوم بدیهیه که معلومات بدیهی را کنار هم میگذاریم، حدی تشکیل میشود، رسمی تشکیل میشود، بعد به آن معلوم نظری میرسیم. مثلاً فرض کنید حیوان یکی از معلومات بدیهی ماست، ناطق هم یکی از معلومات بدیهی ماست، این دو تا را کنار هم میگذاریم و به انسانی که معلوم نظری است پی میبریم.
اما در تصدیقات.
در تصدیقات استعداد ما بهوسیله علوم بدیهیه است. آنوقت چگونه از این علوم بدیهیه استفاده میکنیم تا به تصدیقات نظری برسیم؟ میفرمایند فبالقیاسات (از طریق قیاسات به علوم نظری میرسیم). قیاسات هم مستندند به مقدمات بدیهی. پس بالاخره از بدیهیات ما استفاده کردیم، قیاس ساختیم، از قیاس هم به آن تصدیق نظری رسیدیم. بنابراین در تصدیقات قیاسات منشأ پیدایش احساسات ما میشوند (قیاساتی که از مقدمات بدیهی استفاده کردند). در تصورات هم حد و رسم باعث میشوند که ما به آن تصور نظری برسیم. آنوقت قیاس از بدیهیات تشکیل شده، آن تعریفی هم که ما را میخواهد به تصورات برساند آن هم از بدیهی تشکیل شده. پس مطلق علوم نظری باید از بدیهی گرفته بشوند، مطلق علوم یعنی چه تصوریاش چه تصدیقیاش باید از بدیهیات گرفته بشود. این است که خواجه گفت استعداد علم کسبی فبالأول یعنی بهتوسط علم ضروری و بدیهی است.
*
المسألة السادسة عشرة: فی مناسبة العلم و الإدراک
مسئله شانزدهم. بین علم و ادراک چه نسبتی است؟ بین علم و ادراک چه نسبتی است؟
توجه کنید علم همانطور که گفته شد یعنی ادراک کلیات، ولی ادراک دو اصطلاح دارد. علم همین یک اصطلاح را دارد، علم یعنی ادراک کلیات. اما خود ادراک دو اصطلاح دارد. در یک اصطلاح، علم عبارت است از ادراک کلی و جزئی هر دو. در یک اصطلاح هم ادراک عبارت است از احساس یعنی ادراک جزئی تنها. ولی علم عبارت است از ادراک کلیات. علم عبارت است از ادراک کلیات اما ادراک یا ادراک مطلق است یعنی چه جزئی چه کلی، یا ادراک جزئی است. این روشن است.
حالا علم را اگر با آن ادراکی که هم شامل ادراک جزئیات است هم شامل ادراک کلیات است بسنجید، ادراک میشود جنس چون شامل دو قسم میشود؛ ادراک کلیات، ادراک جزئیات. علم میشود نوع چون فقط یکی از این دو قسم جنس را تأمین میکند. علم میشود نوع. جنس دارای دو نوع است، جنس یعنی ادراک دارای دو نوع است؛ یکی ادراک جزئی، یکی ادراک کلی. ادراک کلی علم است. پس ادراک مطلق شامل علم است و شامل ادراک جزئی هم هست. بنابراین میتوان گفت ادراک در این اصطلاح اعم است از علم و با علم فرق دارد زیرا که علم نوع است، ادراک جنس است. این در یک اصطلاح.
در یک اصطلاح دیگر، ادراک به معنای احساس جزئیات و ادراک جزئیات است. بنابراین علم به معنای ادراک کلیات است، ادراک هم به معنای ادراک جزئیات است. آنوقت علم میشود نوعی، ادراک میشود نوعی دیگر. آنوقت یک ادراک به اصطلاح دیگر داریم که عام است، آن میشود جنس. ادراک عام میشود جنس، علم میشود یک نوع، ادراک جزئی هم که اسمش احساس است میشود نوعی دیگر.
پس توجه کنید، بنا بر یک اصطلاحی که در ادراک داریم، ادراک میشود جنس و علم میشود نوع. بنا بر اصطلاح دیگری که در ادراک داریم، علم میشود نوع، ادراک هم میشود نوع، آنوقت این دو نوع تحت مطلق ادراک که جنسمان بود مندرج میشوند.
مسئله شانزدهم در مناسبت بین علم و ادراک است. بین علم و ادراک چه مناسبتی است؟ آیا عام و خاصاند که یکی جنس بشود یکی نوع بشود، یا هر دو نوعاند برای یک جنس؟ این را توضیح میدهند.
قال: و باصطلاحٍ (در یک اصطلاح که در آن اصطلاح ادراک شامل ادراک جزئی و کلی هر دو میشود) در یک اصطلاح مفارقت میکند آن علم ادراک را. یعنی علم میشود چیزی، ادراک میشود چیزی دیگر. مانند مفارقت کردن جنس و نوع را که جنس با نوع فرق دارد، ادراک هم با علم فرق دارد. منتها ادراک میشود جنس، علم میشود نوع به تفسیری که بیان کردم. چون علم ادراک کلیات است، ولی ادراک در این اصطلاح شامل ادراک کلیات و جزئیات هر دو میشود. پس علم میشود خاص، ادراک میشود عام، یا به تعبیر دیگر ادراک میشود جنس، علم میشود نوع. این در یک اصطلاح.
اما و باصطلاحٍ آخر (در اصطلاح دیگر، یفارق را من میآورم در عبارت نیست، یفارق علم ادراک را مانند مفارقت دو نوع که تحت جنس واحد داخلاند). یعنی علم و ادراک هر دو میشوند نوع، اما مرادمان از ادراک توجه کردید یعنی ادراک جزئیات. در این اصطلاح دوم، ادراک یعنی ادراک جزئیات. در اصطلاح اول ادراک مطلق بود.
خب، در این اصطلاح دوم، علم با ادراکی که ادراک جزئیات است با هم اختلاف پیدا میکنند منتها مانند اختلاف دو نوع. به این معنا که ادراک جزئی میشود یک نوع از مطلق ادراک، علم که ادراک کلی است میشود نوعی دیگر از مطلق ادراک. پس مطلق ادراک دو نوع پیدا میکند؛ یکی ادراک جزئی، یکی هم ادراک کلی که علم است. آنوقت این دو نوع با هم فرق نوعی دارند. اینطور نیست که مثل فرض اول باشد که فرقشان این است که یکی جنس است یکی نوع. اینها فرقشان این است که یکی نوع است یکی نوعی دیگر.
أقول: اعلم که علم اطلاق میشود بر ادراک للأمور الکلیة. علم فقط ادراک امور کلیه است، ادراک امور جزئیه را بیان کردم علم نمیگویند. امور کلیه مثل لون و طعم مطلقاً (یعنی لون و طعمی که مطلق باشند نه لون و طعم خاص، لون و طعم خاص کلی دیگر نیستند جزئیاند، ادراک آنها علم حساب نمیآید).
پس علم یطلق علی ادراک، اما ادراک یطلق بر چه؟ بله، علم یطلق علی ادراک کلی. ادراک یعنی چه؟ ادراک یطلق علی الحضور عند المدرک مطلقاً. ادراک عبارت از این است که چیزی پیش مدرک حاضر شود. همین حضور چیزی پیش مدرک باعث میشود که مدرک ادراک کند. پس ادراک همان حضور است، همان حضور میشود ادراک.
اما مطلقاً (یعنی چه شیء کلی حاضر شود عند المدرک و چه شیء جزئی حاضر شود عند المدرک). آنوقت ادراک شامل هر دو میشود. فیکون (یعنی فیکون این ادراک) شاملاً للعلم و للإدراک الجزئی. ادراک جزئی یعنی المدرک بالحس.
فیکون (یعنی فیکون این ادراک) شاملاً به دو چیز؛ یکی علم که عبارت از ادراک کلیات بود، یکی هم ادراک جزئی که ادراک جزئی همان احساس است. لذا پشتش گفت اعنی المدرک بالحس. مثل هذا اللون (هذا اللون جزئی است دیگر) و هذا الطعم. ادراک هم این ادراک جزئی را شامل میشود هم آن ادراک کلی را، ولی علم فقط ادراک کلی است. پس علم میشود نوعی برای ادراک. فرق علم و ادراک فرق نوع با جنس میشود. ادراک میشود جنس و علم میشود نوع.
علم بر ادراک جزئی اطلاق نمیشود، لذا حیوانات را که دارای ادراک جزئی هستند عالم نمینامند. چون علم در اصطلاح اطلاق بر ادراک جزئی نمیشود. اما ادراک هم بر ادراک جزئی حمل میشود هم بر ادراک کلی. پس ادراک دو فرد دارد که یک فردش علم است. بنابراین ادراک میشود جنس، علم میشود نوع.
و لا یطلق العلم علی هذا النوع من الإدراک (یعنی ادراک جزئی).
و لذلک (یعنی چون علم به ادراک جزئی گفته نمیشود) لا یصفون الحیوانات الأعجم بالعلم (نمیتوانند حیوانات گنگ را، یعنی حیواناتی که ناطق نیستند، به علم متصف کنند، چون علم یعنی ادراک کلیات و حیوان ادراک کلیات ندارد. حیوان اعجم یعنی حیوان غیر ناطق، ادراک کلیات ندارد، پس متصف به علم نمیشود).
و إن وصفوها (یعنی حیوانات اعجم را توصیف کردند)
بالإدراک (یعنی گفتند که حیوانات اعجم مدرکاند.
خلاصه این است که به حیوانات غیر انسان عالم گفته نمیشود ولی مدرک گفته میشود. علم گفته نمیشود ولی ادراک گفته میشود). پس ادراک میشود اعم از علم چون در اینجور مواردی که حیوانات غیر ناطق ادراک میکنند، ادراک صدق میکند علم صدق نمیکند. پس ادراک میشود اوسع و میشود جنس.
فیکون الفرق بین علم و ادراک ( مراد از ادراک ادراک مطلق است، لذا پشتش مطلقاً را میآورد). فرق بین علم و ادراک بهطور مطلق بنا بر این اصطلاحی که در ادراک داریم (این اصطلاحی که در ادراک داریم گفتیم ادراک هم بر جزئیات تعلق میگیرد هم به کلیات تعلق میگیرد). بنا بر این اصطلاحی که در ادراک داریم (یعنی ادراک مطلق فرض میکنیم)، بنا بر این اصطلاح ادراک میشود جنس و آن علم میشود نوع.
فیکون الفرق بین علم و ادراک مطلق بنا بر این اصطلاحی که الان توضیح دادیم، یکون فرق بین این دو تا مانند فرق مابین نوع و جنس. خب کدامیک از این دو تا (از این علم و ادراک) کدام نوعاند کدام جنساند؟ میگوید که النوع هو العلم و الجنس هو الإدراک. نوع علم است و جنس ادراک است. ادراک میشود جنس که یک نوعش علم است.
این در یک اصطلاح بود. اصطلاحی که توجه کنید در آن اصطلاح ادراک عام است، هم شامل ادراک کلی میشود هم شامل ادراک جزئی میشود. در این اصطلاح ادراک شد عام، علم شد خاص، چون علم یعنی علم به کلیات، علم به جزئیات دیگر شامل نمیشود. اما ادراک هم شامل جزئیات میشود هم شامل کلیات میشود. از این جهت ادراک میشود عام، پس ادراک را میشود جنس حساب کرد و علم را نوع.
اما یک اصطلاح دیگری هم برای ادراک داریم که اشاره کردم. در آن اصطلاح ادراک به معنای احساس است، به معنای ادراک جزئیات است. این دیگر با علم عام و خاص نمیشود چون علم ادراک کلیات است، این ادراک هم که در این اصطلاح داریم بیانش میکنیم ادراک جزئیات است. پس علم میشود ادراک کلیات، این ادراک میشود ادراک جزئیات، فرق بینشان فرق بین دو نوع است. هر دو ادراکها نوعاند برای مطلق ادراک که جنس است. هم ادراک جزئیات نوعی است برای مطلق ادراک، هم علم نوعی است برای مطلق ادراک. علم ادراک کلی است و احساس هم ادراک جزئی است یا ادراک ادراک جزئی است. وقت این دو تا که یکی کلی است یکی جزئی هر دو تحت آن ادراک مطلقاند. آن ادراک مطلق میشود جنس، این دو تا میشوند نوع.
و قد يطلق الإدراك باصطلاح آخر على الإحساس اطلاق میشود بر احساس لا غیر (دیگر به غیر احساس یعنی به ادراک کلیات این ادراک اطلاق نمیکند).
و قد يطلق الإدراك باصطلاح آخر على الإحساس اطلاق میشود بر احساس لا غیر.
فیکون الفرق بین ادراکی که احساس است و بین علم، یکون الفرق هو الفرق مابین النوعین (فرق مابین دو نوع است که دو نوع داخل در تحت جنساند). و الجنس در اینجا و هو هنا (هنا را آخر سر معنا نمیکنم، همینجا معنا میکنم).
و هو یعنی این جنس در اینجا یعنی در این اصطلاحی که ما ارائه دادیم، این جنس ادراک مطلق است. ادراک مطلق یعنی ادراکی که شامل ادراک جزئی و ادراک کلی هر دو میشود.
مسئله شانزدهم هم تمام شد، انشاءالله مسئله هفدهم جلسه ی بعد.