« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/05/02

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مساله چهارم در اقسام علم /اقسام علم (واجب و ممکن) / معنای تابعیت علم نسبت به معلوم / دفع شبهه دور

 

موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مساله چهارم در اقسام علم /اقسام علم (واجب و ممکن) / معنای تابعیت علم نسبت به معلوم / دفع شبهه دور

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

موضوع: اقسام علم (واجب و ممکن) / معنای تابعیت علم نسبت به معلوم / دفع شبهه دور

[صفحه ۲۳۰، سطر ۱۸]

« قال: و هو تابع بمعنى أصالة موازيه في التطابق»[1] .

بحث در اقسام علم داشتیم.

علم را تقسیم کردیم به تقسیمی به این اقسام که یا فعلی است یا انفعالی و یا غیرهما.

به تقسیم دوم تقسیم کردیم به این‌که یا ضروری است یا مکتسب.

به تقسیم سوم تقسیم کردیم به این‌که یا واجب است یا ممکن.

[تکمیلی بحث علم واجب و ممکن]

من وعده دادم که درباره واجب و ممکن بیشتر بحث کنم.

علم به دو قسم تقسیم می‌شود: یکی واجب، یکی ممکن.

علمی که واجب است علم خدا، خداوند است و علمی که ممکن است علم ماست.

علم خدا عین ذات اوست و چون ذات او واجب است، پس علمش هم واجب است. علم ما عین ذات ما نیست. بر فرض هم عین ذات ما باشد واجب نیست، چون ما خودمان ممکنیم، ذاتمان ممکن است. اگر علم هم عین ذات ما باشد آن هم می‌شود ممکن. ولی در هر صورت علم ما عین ذات ما نیست و علمی است که حادث می‌شود و هر حادثی علت می‌خواهد و چیزی که علت داشته باشد واجب نیست؛ پس علم ما واجب نیست. بنابراین علم ما چه عین ذاتمان باشد که نیست و چه علم عین ذاتمان نباشد، در هر دو حال ممکن است.

خب، اما توضیح این‌که علم خدا عین ذاتش است و علم ما عین ذاتمان نیست، توضیحش خیلی مشکل نیست. علم ما صورت علمیه‌ای است که دارد. صورت علمیه عین ذات ما نیست؛ چون ذات ما عبارت است از نفس و صورت علمیه نفس نیست، صورت علمیه کیفیتی است که به نفس عطا می‌شود. پس علم ما عین ذاتمان نیست.

اما علم خدا عین ذات اوست؛ زیرا که علم او عبارت از صورت علمیه نیست. او که ظرف صورت علمیه قرار نمی‌گیرد، ذاتش نور است، ذاتش کشف است و همین ذاتی که کشف است همه چیز تویش روشن است.

توجه کنید مثالی بزنیم مطلب روشن‌تر می‌شود.

روشنی دیوار به‌توسط نوری است که روی دیوار افتاده، نه این‌که عین دیوار باشد. اما روشنی نور عین خود نور است. نور را به‌توسط یک نور روشن نمی‌کنند. نور خودش روشن است. اما دیوار را که ذاتاً تاریک است به‌توسط نور روشن می‌کنند. پس نوری که برای دیوار است عین ذات دیوار نیست. روشنی‌ای که برای دیوار است عین ذات دیوار نیست. ولی روشنی‌ای که برای نور است عین ذات نور است.

علم یک نوع روشنی است. این روشنی برای نفس ما حاصل است نه این‌که عین نفس ما باشد. اما این روشنی عین ذات خداست. یعنی خدا ذاتش روشن است، ذاتش نور است، نور علمیه و لذا همه چیز تویش معلوم است. پس علم خدا عین ذات اوست یعنی اصلاً ذاتش طوری است که علم است. اما علم ما زائد بر ذات ماست، چون علم ما صورت است و ذات ما صورت نیست. پس علم ما زائد یعنی مغایر با ذات ماست. ولی علم خدا مغایر نیست.

بنابراین، اگر علم خدا عین ذات اوست، چون ذات او واجب است پس علم او هم واجب است. اما علم ما، بیان کردیم که چه عین ذات ما باشد، چه مغایر ذات ما باشد، در هر حال ممکن است. اگر عین ذات ما باشد ممکن است از این جهت که ذات ما ممکن است او هم ممکن است و از این جهت ممکن است که فاعل می‌خواهد و چیزی که فاعل بخواهد ممکن است. از دو جهت ممکن است، اگر عین ذات ما باشد، از دو جهت ممکن است: یکی از جهت این‌که ذات ما ممکن است، یکی از جهت این‌که این علم که عین ذات ماست فاعل می‌خواهد. اما اگر غیر ذات ما باشد، علم غیر ذات ما باشد، از یک جهت ممکن است و آن این است که فاعل می‌خواهد و چیزی که فاعل بخواهد واجب نیست بلکه ممکن است.

این یک توضیحی بود مربوط به بحث گذشته که من گفته بودم اگر لازم باشد بیان می‌کنم، الان توضیح دادم.

*

[معنای تابعیت علم نسبت به معلوم]

حالا وارد مطلب بعدی می‌شویم که اول بحث این جلسه است. علم را تابع معلوم قرار می‌دهیم. منظور از تابع چیست؟ تابع دو معنای رایج دارد که هیچ‌کدام از آن دو معنا در این‌جا اراده نمی‌شود، بلکه معنای سومی را ما اراده می‌کنیم. این معنای سوم باید مورد توجه قرار بگیرد، چون به کمک همین معنای سوم هست که دور، دوری که بعضی‌ها فکر می‌کنند حاصل می‌شود، جواب داده می‌شود؛ به کمک همین معنای سوم.

آن دو معنای رایج را بیان می‌کنم که هیچ‌کدام از آن دو معنا در این‌جا اراده نشدند:

۱. تابع یعنی «ما هو المتأخر عن المتبوع»: خب واضح است که چنین تابعی نمی‌تواند مقدم بشود و الا ذاتش که تابعیت است از بین می‌رود. ذات این تابع را داریم این‌طور تعریف می‌کنیم که «یتأخر عن المتبوع». حالا اگر این تابع بتواند مقدم بر متبوع شود ذاتش را از دست می‌دهد. پس چنین تابعی بر متبوع مقدم نمی‌شود.

۲. تابع یعنی «ما یفیده المتبوع»: تابع چیزی است که متبوع او را می‌سازد. مثلاً علت می‌شود متبوع، معلول می‌شود تابع. این تابع را علت می‌سازد. پس تابع یا متأخر از متبوع است یا ساخته‌شده متبوع است. چنین تابعی نمی‌تواند بر متبوع مقدم بشود. ساخته‌شده باشد که معنی ندارد مقدم بشود چون معلول بر علتش مقدم نمی‌شود. اگر ذاتش هم متأخر از متبوع قرار داده شده، این هم معنی ندارد مقدم بر متبوع بشود و الا ذاتش از بین می‌رود.

علم به هیچ‌کدام از این دو معنا تابع نیست. چون یک قسم علم داریم که در جلسه قبل هم گفتیم و آن علم فعلی است. علم فعلی مقدم بر معلوم است، چون سازنده معلوم است، مقدم بر معلوم است. و هم‌چنین سازنده معلوم است، هم مقدم بر معلوم است هم سازنده است.

پس تابع به معنای مؤخر نیست. تابع به معنای این‌که متبوع او را می‌سازد نیست. چون متبوع آن معلوم است. علم فعلی را که معلوم نمی‌سازد. برعکس است، معلوم را علم فعلی می‌سازد. پس علم تابع به معنای «ما یفیده المتبوع» نیست، چون در علم فعلی نمی‌توانیم این حکم را بکنیم که تابعی است که متبوع را افاده کرده. علم تابع به معنای متأخر از متبوع هم نیست، چون در علم فعلی علم تابعی است ولی متأخر از معلوم نیست بلکه مقدم بر معلوم است.

پس معلوم می‌شود تابع به معنای متأخر نیست. خب نتیجه بگیریم در این قولمان که می‌گوییم «العلم تابع للمعلوم»، تابعٌ به معنای مؤخرٌ نیست، به معنای مستفادٌ هم نیست. زیرا در علم فعلی نه مؤخرٌ صادق است، نه مستفادٌ صادق است. وقتی در علم فعلی نتوانستیم مؤخرٌ را یا مستفادٌ را صادق کنیم، به‌طور کلی می‌گوییم نمی‌توانیم بگوییم علم مؤخر است از معلوم یا مستفاد است از معلوم. پس معنای اول و دوم تابع را در مورد علم نمی‌توانیم اراده کنیم. با این‌که می‌گوییم علم تابع است ولی معنای اول و دوم اراده نمی‌کنیم.

می‌ماند معنای سوم که الان بیان می‌کنم.

معنای سوم این است که علم و معلوم را وقتی بسنجید می‌بینید با هم تطابق دارند. دقت کنید این سنجش در ذهن انجام می‌گیرد نه در خارج. پس در ذهن اگر ملاحظه کنید علم می‌شود مطابق با معلوم، معلوم هم می‌شود مطابق با علم. یک هیئت تطابقی بین این علم و معلوم حاصل می‌شود و این هیئت بر علم و معلوم عارض می‌شود و هر دو موصوف می‌شوند به مطابقت با دیگری. این موصوف می‌شوند یعنی صفت تطابق را می‌گیرند. صفت تطابق هیئت است. صفت، عرض، هیئت همه یکی است. شما برای علم و معلوم صفت تطابق درست می‌کنید، می‌گویید این مطابق آن، آن هم مطابق این است. این صفت تطابق می‌شود هیئت تطابق. این هیئت تطابق بین علم و معلوم حاصل می‌شود.

در این هیئت، در این هیئتی که هیئت تطابق است، کدام‌یک از این دو را اصل حساب می‌کنیم کدام را فرع حساب می‌کنیم؟ علم اصل است و معلوم فرع است یا برعکس، معلوم اصل است و علم فرع است؟ شکی نیست که معلوم اصل است و علم فرع است. چون معلوم فرس است، ما صورت فرس را در ذهن پیدا کردیم.

مثال به عکس بزنم راحت‌تر فهمیده می‌شود. علم به‌منزله عکس است، که از آن ذی‌العکس گرفته می‌شود. علم هم از آن معلوم گرفته می‌شود. حالا گرفته می‌شود یا آن نشان می‌دهد، عبارت را عوض کنیم بهتر است. عکس حاکی از ذی‌العکس است، علم هم حاکی از معلوم است. نگوییم گرفته می‌شود چون علم فعلی گرفته نمی‌شود از معلوم. علم انفعالی از معلوم گرفته می‌شود. ما اگر بگوییم علم از معلوم گرفته می‌شود عبارت را ناقص آوردیم.

پس خوب است این‌طور بگوییم: علم حاکی از معلوم است، نگوییم گرفته می‌شود. علم حاکی از معلوم است. عکس هم حاکی از ذی‌العکس است.

خب حالا اگر در عکس موی کسی، موی آن ذی‌العکس سیاه افتاده، می‌گوییم این مو سیاه است چون ذی‌العکس مویش سیاه است. برعکسش را نمی‌گوییم. نمی‌گوییم ذی‌العکس مویش سیاه شد چون عکس مویش سیاه شد. پس در این هیئت تطابق می‌بینید آن معلوم را که ذی‌العکس است اصل می‌گیرد و عکس را فرع می‌گیرد. ذی‌العکس می‌شود اصل، عکس می‌شود فرع. می‌گوییم چون این شخص مثلاً لباسش سفید است، عکس لباسش هم سفید افتاده. نمی‌گوییم چون عکس لباسش سفید افتاده پس لباس او هم سفید است.

تطابق هست بین عکس و ذی‌العکس، اما در این هیئت تطابق، عکس فرع است و ذی‌العکس اصل است. در علم هم همین را می‌گوییم. تطابق هست بین علم و معلوم، اما در این هیئت تطابق معلوم اصل است و علم فرع است. آن‌چه معلوم دارد، علم هم آن چیز را دارد. نه آن‌چه علم دارد معلوم آن چیز را دارد. پس ما علم را فرع گرفتیم و معلوم را اصل گرفتیم.

حالا از فرع تعبیر می‌کنیم به تابع، از اصل هم تعبیر می‌کنیم به متبوع. تابع به معنای مؤخر نیست. تابع به معنای مستفاد نیست. تابع به معنای فرع بودن است. پس علم را تابع معلوم می‌دانیم، معنای تابع هم مؤخر بودن، مستفاد بودن نیست بلکه... بلکه فرع بودن است. این حرفی است که خواجه این‌جا می‌زند. بعد به کمک همین حرف دوری را که ادعا می‌شود رد می‌کنیم. دور حالا بحث بعدی ماست.

[تطبیق با متن]

عبارت توجه کنید صفحه ۲۳۰ سطر ۱۸:

«و هو تابعٌ» یعنی علم تابع است «بمعنی اصالةِ موازِیهِ فی التطابق». تابع است به این معنا که موازِی علم یعنی معلوم در تطابق یعنی در هیئت تطابق اصالت دارد یعنی اصل است. معلوم اصل است و آن علم فرع است. در این هیئت تطابقی که بین معلوم و علم حاصل است و برقرار است، در این هیئت موازِی علم که معلوم است اصل است و خود علم فرع است. تابع یعنی فرع، متبوع یعنی اصل. علم را می‌گوییم فرع چون تابع است، معلوم را می‌گوییم اصل چون متبوع است.

«اعلم ان التابع یطلق علی ما یکون متأخراً عن المتبوع».

تابع را بر متأخر از متبوع اطلاق می‌کنیم که در این صورت تابع می‌شود به معنای متأخر.

«و کذلک یطلق علی ما یکون مستفاداً منه» یعنی از متبوع.

بر آن‌چه مستفاد از متبوع است اطلاق تابع می‌کنیم و تابع در این‌جا به معنای مستفاد است.

«و هما»، این دو معنا هیچ‌کدامشان مراد نیستند در قول ما که می‌گوییم «العلم تابع للمعلوم». نه معنای تابعٌ در این قول ما مؤخرٌ است و نه معنای تابعٌ در این قول ما مستفادٌ است. به چه دلیل؟

به دلیل علم فعلی که در علم فعلی علم مؤخر از معلوم نیست، علم مستفاد از معلوم هم نیست. در حالی که علم همه جا تابع معلوم است، ولی ما در علم فعلی می‌بینیم مؤخر نیست، مستفاد نیست، پس تابع بودن به معنای مؤخر بودن و مستفاد بودن نمی‌تواند باشد.

«و هما غیر مرادین» یعنی تابع به معنای مؤخر و تابع به معنای مستفاد هیچ‌کدام مراد نیستند در قول ما که می‌گوییم العلم تابع للمعلوم. زیرا «اذ العلم قد یتقدم»، «قد یتقدم المعلومه زماناً». گاهی مقدم بر معلوم می‌شود. کی مقدم می‌شود بر معلوم؟ آن وقتی که فعلی باشد. آن وقتی که علم فعلی باشد. علم گاهی مقدم بر معلوم می‌شود زماناً. پس تابع به معنای مؤخر نمی‌تواند باشد.

«و گاهی افاده می‌کند این علم وجوده» یعنی وجود معلوم را. باز هم مثل علم فعلی که افاده می‌کند وجود معلوم را. خب چنین علمی نمی‌تواند مستفاد باشد. تابع به معنای مستفاد نیست.

پس مراد از علم چیست؟ مراد از تابعیت در این قول ما که می‌گوییم علم تابع است چیست؟

«و انما المراد هاهنا» یعنی در باب علم، یا هاهنا یعنی در این قول ما که می‌گوییم العلم تابعٌ.

مراد این است که علم و معلوم متطابقند با هم، به‌طوری که اگر این دو را عقل تصور کند حکم می‌کند به این‌که در هیئت تطابق «معلوم اصل است»، اصالت دارد یعنی اصل است، «و ان العلم تابعٌ له». علم تابع این معلوم است یعنی فرع است «و حکایةٌ عنه». حکایت از معلوم است. منظور از تابع بودن یعنی فرع بودن و حاکی بودن.

و منظور این است که «انّ ما علیه العلم فرعٌ علی ما علیه المعلوم»[2] . آن‌چه علم دارد فرع آن چیزی است که معلوم دارد. عبارت را این‌طوری بگویید روشن‌تر می‌شود، با مثال توضیحش بدهید.

آن‌چه عکس دارد فرع آنی است که ذی‌العکس دارد. هرچه ذی‌العکس دارد در عکس ظاهر شده و علت ظهورش در عکس این است که ذی‌العکس داشته. چون ذی‌العکس این چیزها را داشته عکس هم صاحب این چیزها شده. پس آن‌چه که «علی‌العلم»، آن‌چه که بر آن چیز است علم، «فرعٌ»، فرع است بر آن‌چه که بر آن چیز است معلوم. یعنی دارایی‌های علم فرع دارایی‌های معلوم است. همان‌طور که دارایی‌های عکس فرع دارایی‌های ذی‌العکس است.

«و علی هذا التقدیر» یعنی بنا بر این فرض که تابع به معنای فرع باشد نه به معنای مؤخر یا به معنای مستفاد، بنا بر این فرض «تأخر معلوم الذی هو الاصل» جایز است، تأخر معلوم که اصل است «از تابع ش که فرع است» جایز است که معلوم از علم مؤخر شود، که در علم فعلی این‌طور اتفاق می‌افتد، معلوم مؤخر از علم است.

خب توجه می‌کنید که در صورتی که علم، علم فعلی باشد می‌توانیم بگوییم علم فرع معلوم است اما نمی‌توانیم بگوییم مؤخر از معلوم است و نمی‌توانیم بگوییم مستفاد از معلوم است در علم فعلی. در علم فعلی نمی‌توانیم بگوییم مؤخر از معلوم است و نمی‌توانیم بگوییم مستفاد از معلوم است، ولی می‌توانیم بگوییم تابع معلوم است. تابع معلوم یعنی چه؟ یعنی حاکی از معلوم است. حاکی معلوم است، فرع معلوم است.

* [سؤال شاگرد]: حاکی که نیست علم فعلی سازنده معلوم است.

* [پاسخ استاد]: بله، سازنده معلوم هست ولی در عین حال حکایت هم می‌کند.

* [شاگرد]: معلوم حاکی، معلوم حکایت می‌کند از علم.

* [استاد]: نه، معلوم اصلاً شأنش حکایت کردن نیست. معلوم شأنش حکایت کردن نیست، معلوم دلیل می‌شود برای این‌که علمی وجود داشته اما حکایت نمی‌کند، علم کارش حکایت کردن است.

* [شاگرد]: نه وقتی از معلوم یعنی معلوم را می‌بینیم از معلوم می‌فهمیم یعنی فعلی این‌جوری بود.

* [استاد]: بله می‌فهمیم، از معلوم می‌فهمیم که علمی، علمی که شخص داشت این‌طور بود.

* [شاگرد]: یعنی خلاصه این یعنی فرعیت برای معلوم نیست فرعیت برای معلوم...

* [استاد]: نه فرعیت که برای معلوم نیست. فرع به معنای حکایت و فرع به معنای مستفاد فرع است. معلوم فرع علم است به معنای مستفاد از علم در علم فعلی. در علم فعلی معلوم فرع است یعنی مستفاد است. اما معلوم فرع است یعنی حاکی است درست نیست، معلوم حاکی نیست. معلوم را ممکن است بگویید دال است بر وجود علم اما حاکی نیست. علم شأنش حکایت کردن است، معلوم که شأنش حکایت کردن نیست. بله معلوم دلالت می‌کند بر این‌که سازنده‌اش عالم بوده. این درست است.

* [شاگرد]: در علم فعلی چه‌جوری ما تصور می‌کنیم یعنی اصلاً معلومی نبوده که علم خدا...

* [استاد]: بله معلوم نبوده

* {شاگرد}: ولی بالاخره «ما علی‌المعلوم فرعٌ علی ما علیه العلم»...

* {استاد}: فرع یعنی حاکی‌ها. فرع یعنی حاکی. علم فعلی حاکی از معلوم است، معلوم هم هنوز در خارج درنیامده. ولی آیا علم فعلی حاکی از معلوم هست؟ بله حاکی است. منتها ما آن معلوم را تو خارج نداریم. در عین حال علم دارد حکایت می‌کند. فرع به معنای حاکی نه فرع به معنای مؤخر. شما فرع را دارید به معنای مؤخر می‌گیرید، ما که گفتیم تابع در این‌جا به معنای مؤخر نیست. حالا اگر شما فرع را به معنای مؤخر بگیرید مثل این است که تابع را به معنای مؤخر گرفتید. بگویید تابع به معنای فرع است، فرع هم به معنای مؤخر است. خب تابع را به معنای مؤخر گرفتید و ما این را رد کردیم گفتیم این کار را نکنید. پس تابع را به معنای مؤخر نگیرید. تابع را به معنای فرعی که آن فرع هم به معنای مؤخر است نگیرید. تابع را عبارت از فرع بگیرید، فرعی که به معنای حاکی است.

خلاصه بگوییم تابع یعنی حاکی است و عیبی ندارد که حاکی مقدم بر محکی بشود. همین علم فعلی حاکی است مقدم بر محکی‌ هم هست. بالاخره دارد حکایت می‌کند محکی را ولو محکی وجود ندارد. در ذهن مهندس دارد حکایت می‌کند، در ذهن ما که اصلاً علمی نیست که بخواهد حکایت کند. در ذهن مهندس علم هست دارد حکایت هم می‌کند. معلوم خارجی حکایت از علم نمی‌کند، دلالت بر این می‌کند که علمی وجود داشت و آن علم باعث پیدایش این معلوم شد. دلالت می‌کند ولی حکایت نمی‌کند.

« و على هذا التقدير يجوز تأخر المعلوم الذي هو الأصل عن تابعه» جایز است که معلومی که اصل است از تابعی که فرع است مؤخر شود، زیرا « فإن العقل يجوز تقدم الحكاية على المحكي» تجویز می‌کند تقدم حکایت را بر محکی. می‌گوید حاکی می‌تواند بر محکی مقدم بشود. فرع به معنای مؤخر نمی‌تواند بر اصل مقدم بشود، ولی فرع به معنای حاکی می‌تواند بر اصل به معنای محکی مقدم بشود، اشکالی ندارد.

* [شاگرد]: پس همون‌جوری که گفتیم که تابع دو معنا دارد فرع هم...

* [استاد]: بله تابع هم چند تا معنا دارد فرع هم بله فرع هم معنا دارد. حالا شما کلمه فرع را به‌کار نبرید چون مشترک بین دو معناست، کلمه حاکی را به‌کار ببرید. عیبی ندارد فرع هم به‌کار ببرید بگویید مرادم حاکی است اشکالی ندارد. ولی برای این‌که دیگر این مشکل را پیدا نکنید که دوباره تابع را بخواهید ترجمه کنید، تابع را بخواهد تفسیر کنید برای این‌که مشکل برای این‌که مشکل تفسیر فرع لازم نیاید که دو مرتبه شما لازم باشد فرع را تفسیر کنید، از اول بگویید تابع به معنای حاکی است، نه بگویید به معنای فرع است چون اگر گفتید به معنای فرع است بعد ناچارید که فرع هم معنا کنید، کارتان اضافه می‌شود. از اول بگویید تابع به معنای حاکی است و دیگر تفسیر مجدد لازم نباشد.

*

[شبهه دور و پاسخ آن]

قال: فزال الدور..

حالا که تابع به این معناست نه به معنای مؤخر و نه به معنای مستفاد پس دور لازم نمی‌آید. ما باید تصویر کنیم دور را که آن کسانی که گفتند دور لازم می‌آید چگونه دور را تصویر کردند، بعداً جوابشان را بدهیم.

پس در توضیح این عبارت خواجه دو تا کار باید انجام داده بشود: یکی این‌که اصلاً دور را مطرح کنیم ببینیم کسانی که گفتند دور لازم می‌آید چه در نظر داشتند؟ حرفشان را بیان کنیم. بعداً با توجه به این عبارتی که خواجه گفت و ما الان توضیح دادیم دور را جواب بدهیم و رد کنیم.

چون خواجه می‌گوید چون تابع به این معناست «فزال الدور». فای «فزال» فای تفریعه است، یعنی چون این تابع را به معنای حاکی گرفتیم دور لازم نمی‌آید. پس معلوم می‌شود این که تابع به معنای حاکی باشد جواب دور است. ما باید هم دور را ذکر کنیم هم جوابش را بگوییم.

مرحوم علامه می‌فرماید که این عبارت را دو جور می‌شود معنا کرد، چون دور را دو جور می‌توانیم دور را تبیین کنیم بعد هم دور را جواب بدهیم. تبیین دور به دو جور است، جواب یکسان است. چه به نحو اول شما دور را تبیین کنید، چه به نحو دوم تبیین کنید جوابش یکی است. لذا مرحوم علامه اول دور را به تبیین اول بیان می‌کند، جواب را هم ذکر می‌کند، بعد وارد می‌شود دور را به تبیین دوم بیان می‌کند دیگر جواب ذکر نمی‌کند. می‌گوید جواب همان جواب است.

جواب تبیین دوم دور هم همان جوابی است که از بیان اول دور دادیم.

[بیان اول دور]

اما بیان اول: کسی به ما می‌گوید شما علم را به دو قسم تقسیم کردید، یکی علم فعلی یکی علم انفعالی. علم فعلی را علت گرفتید برای معلوم. علت مقدم است بر معلول. پس علم فعلی مقدم است بر آن موجود خارجی یعنی بر معلوم. علم فعلی چون علت است و معلومش معلول است، پس باید به علم فعلی شأن علیت بدهیم به معلومش شأن معلولیت بدهیم. هر علتی متبوع است و مقدم، هر معلولی تابع است و مؤخر. پس باید علم فعلی را چون علت است مقدم حساب کنیم، معلومش را چون معلول است مؤخر حساب کنیم. پس معلوم می‌شود تابع یعنی مؤخر، علم می‌شود متبوع یعنی مقدم. این در علم فعلی هست.

شما الان دارید برعکس می‌گویید. شما می‌گویید که علم تابع است یعنی مؤخر است و معلوم متبوع است یعنی مقدم است. در علم فعلی، در علم فعلی علم مقدم است و متبوع. شما مطلق علم را تابع می‌دانید و مؤخر. آن علمی را که در قسم فعلی مقدم است وقتی مطلق ملاحظه می‌کنید می‌گویید مؤخر است، دور لازم می‌آید. درست است همه جا دور لازم نمی‌آید ولی در علم فعلی دور لازم می‌آید.

در علم انفعالی علم مؤخر است شما هم حکم می‌کنید که تابع است یعنی مؤخر است. خب درست است، علم واقعاً مؤخر است شما هم حکم می‌کنید که مؤخر است. ولی در علم فعلی علم واقعاً مقدم است چون علت است. حالا اگر شما علم را تابع گرفتید مؤخرش کردید یعنی «ما هو المتقدم» را مؤخر کردید و معلومی را که مؤخر است مقدم کردید و این دور است. این اشکال دوری است که بعضی گفتند.

«قال فزال الدور. اقول الذی یفهم من هذا الکلام امران». دو جور می‌شود این کلام را تفسیر کرد. یکی این‌که گفته شود «قد قسمتم العلم الی اقسام». تقسیم کردید علم را به اقسامی. از جمله آن اقسام علم فعلی بود «الذی» علمی که علت است در وجود معلوم. یعنی وجود معلوم از این علم گرفته می‌شود. خب، در قبل این کار را کردید که علم فعلی را علت گرفتید برای معلوم و در نتیجه مقدمش کردید بر معلوم زیرا هر علتی مقدم است بر معلوم.

«اما هاهنا» در این‌جا که حکم می‌کنید علم تابع است «قرار می‌دهید جنس علم را تابع». در گذشته نوعی از علم را مقدم قرار دادید در الان تمام اقسام علم را و به‌طور کلی جنس علم را تابع قرار می‌دهید. پس در گذشته نوعی از علم را مقدم کردید الان جنس علم را مؤخر می‌کنید. خب در آن نوعی که مقدمش کردید مبتلا به دور می‌شوید. در آن قسم که علم فعلی است چون حکم به تقدمش کردید الان دارید حکم به تأخرش می‌کنید مبتلا به دور می‌شوید یعنی «ما هو المتقدم» را مؤخر قرار می‌دهید و این دور است.

« و هاهنا جعلتم جنس العلم تابعا فلزمكم الدور». دور برای شما لازم آمد. خب به چه جهت دور لازم آمد؟ در یک طرف جنس علم را تابع می‌کنیم، در یک طرف هم نوعی از علم را متبوع می‌کنیم. این که دور نیست. اگر جنس علم را هم تابع می‌کردیم هم متبوع دور بود. اگر نوعی از علم را هم تابع می‌کردیم و همان نوع را متبوع می‌کردیم دور بود. ولی ما جنس علم را تابع کردیم و نوعی از علم را متبوع کردیم. ایشون می‌فرماید باز هم دور است. باز هم دور است.

زیرا که «اذ تبعیة الجنس تستلزم تبعیة انواعه». اگر جنس علم تابع شد همه انواع علم هم تابع می‌شود که یکی از آن انواع علم فعلی است، علم فعلی هم تابع می‌شود. در حالی که شما علم فعلی را قبلاً متبوعش کردید. پس به بیان قبل علم فعلی شد متبوع، به بیان فعلی همه علوم که از جمله علم فعلی است می‌شود تابع. پس علم فعلی هم متبوع شد هم تابع شد و می‌شود دور.

« تقرير الجواب ». خلاصه دور را بیان می‌کنم جوابش را بعد از ذکر خلاصه توضیح می‌دهم.

ما حکم کردیم به این‌که جنس علم تابع است یعنی هر نوع علمی باشد تابع است. تابع یعنی مؤخر. اما از بین علوم نوع فعلی علم که سازنده معلوم است نمی‌تواند تابع باشد، آن متبوع است. یعنی قبل از معلوم حاصل است پس مقدم است. گفتیم جنس علم مؤخر است یعنی همه انواعش. حالا می‌گوییم یک نوعش که فعلی است مقدم است. این نوع فعلی از باب این‌که نوع است نوع فعلی است مقدم است، از باب این‌که داخل در جنس علم است مؤخر است.

«فیلزم» که یک نوع علم هم مقدم باشد هم مؤخر باشد و این ماهیت دور است.

«ما هو المتقدم» باید مؤخر شود و «ما هو المتقدم» مؤخر متأخر باید مقدم شود. این می‌شود دور. این بیان دوم بود اما جواب.

[پاسخ به بیان اول دور]

جواب این است که ما می‌گوییم علم تابع است ولی مرادمان این نیست که مؤخر است. تابع است یعنی وقتی که عقل ما بین آن معلوم و بین علم تطابق برقرار می‌کند و این دو را مطابق هم می‌بیند، در آن هیئت تطابقی که به این دو می‌دهد علم تابع است و معلوم متبوع است یعنی نه علم مؤخر است بلکه علم آن‌چه دارد به خاطر این است که معلوم دارد. چون معلوم این‌چنین است علم این‌چنین شد. معنای تابع این است نه مؤخر بودن.

حالا علم چه فعلی باشد چه غیر فعلی باشد حکایت می‌کند از معلوم. چون معلوم این‌چنین است علم از او حکایت می‌کند. حالا دیگر مقدم باشد یا مؤخر باشد ما اصلاً نمی‌خواهیم بگوییم علم مؤخر است یا مقدم است. ما می‌خواهیم بگوییم علم حاکی از آن معلوم است و هر چیزی که این علم دارد به‌خاطر این است که معلوم آن چیز را دارد.

مثل این‌که مثال زدیم که این عکسی که رو دیوار است عکس اسب است. چرا این یال دارد؟ چون اسب خارجی یال دارد. چرا این چهار تا دست و پا دارد؟ چون اسب خارجی چهار تا دست و پا دارد. نه چون این چهار تا دست و پا دارد پس اسب خارجی هم چهار تا دست و پا دارد. این تابع آن خارجی است، نه خارجی تابع این است. نمی‌گوییم این عکس چون یال دارد پس اسب خارجی هم یال دارد. بلکه برعکس می‌گوییم چون اسب خارجی یال دارد این عکسی هم که ما کشیدیم با یال کشیدیم. یا مثلاً چون اسب خارجی که این عکسش هست فلان رنگی است این عکس هم فلان رنگ است. نه چون این فلان رنگ شده اسب خارجی هم فلان رنگ شده.

پس همان‌طور که بین عکس و ذی‌العکس می‌گوییم ذی‌العکس اصل است و عکس فرع است، یعنی عکس تابع است به این معنا که هرچه عکس دارد به‌خاطر این است که آن ذی‌العکس داشته. در مورد علم هم همین را می‌گوییم. می‌گوییم علم تابع است یعنی هرچه علم دارد به‌خاطر این است که معلوم آن چیز را داشته و علم دارد حکایت از آن دارایی‌های معلوم می‌کند.

به‌قول ایشان «ما علیه العلم فرعٌ علی ما علیه المعلوم». چون معلوم بر این چیزهاست و دارای این چیزهاست علم هم بر این چیزهاست و دارای این چیزهاست. پس معنای تابع این است که علم تابع معلوم است یعنی حاکی معلوم است. هرچیزی که علم دارد به برکت معلوم است. این را داریم می‌گوییم. مؤخر بودن و مقدم بودن مطرح نیست.

بنابراین چه علم علم فعلی باشد که مقدم است، چه علم غیر فعلی باشد که مؤخر است، در هر دو صورت تابع است. تابع است یعنی آن‌چه معلوم دارد علم هم دارد. به‌خاطر این‌که معلوم این‌چنین است علم هم این‌چنین است. به همین جهت هم هست که علم می‌تواند حکایت کند چون طبق معلوم است.

خب پس نمی‌توانید بگویید در علم فعلی هم لازم آمد تقدم هم لازم آمد تأخر. نه، علم فعلی مقدم است و ما اگر گفتیم تابع منظورمان این نیست که مؤخر. بنابراین علم فعلی واقعاً مقدم است ما هم حکم می‌کنیم به مقدم بودنش اگرچه حکم کردیم به تابع بودنش ولی تابع بودن به معنای مؤخر بودن نیست. بنابراین علم فعلی مقدم است ما هم حکم می‌کنیم به مقدم بودنش. اگر تابع قرارش می‌دهیم معنای تابع چیز دیگری است. پس چه علم فعلی باشد چه انفعالی باشد یعنی کل جنس علم به همه انواعش تابع است، تابع است به این معنا که حاکی از آن معلوم است. و در این صورت دیگر دور نیست. یعنی «ما هو المتقدم» متأخر نشده، «ما هو المتقدم» هم متأخر نشده.

«و تقریر الجواب عن هذا» یعنی از این وجه دوری که بیان کردیم که وجه اول دور بود، وجه دوم ان‌شاءالله بعداً می‌آید. وجه اول دور، تقریر جواب از این وجه اول این است که بگوییم «نعنی بتبعیة العلم ما قررناه». مراد ما از تبعیت علم و تابع بودن علم آنی است که گفتیم، نه مؤخر بودنش.

آنی که گفتیم چه بود؟ گفتیم علم و معلوم متطابقند. متطابقند یعنی چه؟ یعنی به‌طوری هستند «علی وجه، اذا تصور هما العقل» وقتی عقل این دو تا را تصور می‌کند یعنی وقتی عقل این‌ها را تصور می‌کند حکم می‌کند به این‌که این تابع و آن متبوع است. به خارج کار نداریم. در خارج ممکن است علم فعلی داشته باشیم مقدم باشد، علم انفعالی داشته باشیم مؤخر باشد. ما به خارج اصلاً کار نداریم. ما در این مرتبه‌ای که عقل این تابع و متبوع را یا این علم و معلوم را ملاحظه می‌کند آن‌وقت می‌گوید این علم در دیده عقل تابع است و آن معلوم در دیده عقل متبوع است. یعنی عقل حکم می‌کند به این‌که علم آن‌چه دارد از معلوم دارد. چون معلوم این‌چنین است علم این‌چنین است. این حکم عقل است.

«ما قررناه» عبارت از این بود که علم و معلوم متطابقند به‌طوری که اگر عقل این دو را تصور کند حکم می‌کند به این‌که اصل در این هیئت تطابق، بیان کردم وقتی عقل این علم را با معلوم را کنار هم قرار می‌دهد و این‌ها را ملاحظه می‌کند می‌بیند مطابقند، یک هیئت تطابقی را بر این‌ها عارض می‌کند و در آن هیئت تطابق یعنی در آن فرضی که این‌ها با هم تطابق دارند می‌گوید این اصل آن فرع است. این دو تا مطابق‌ها درست است که از نظر دارایی‌ها مساوی‌اند، این هم هرچه دارد آن دارد و آن هرچه دارد این دارد. اما آن یکی اصل است این یکی فرع است. به این معنا که علم این دارایی‌ها را دارد چون معلوم این دارایی‌ها را داشت. نه معلوم این دارایی‌ها را دارد چون علم دارد، چون علم این دارایی‌ها را دارد. که اصل با معلوم است و این علم تابع است. تابع یعنی فرع است، یعنی دارایی‌هایش به‌خاطر دارایی‌هایی است که معلوم داشته.

حکم می‌کند عقل به این‌که «اصل در هیئت تطابق هو ما علیه المعلوم است». اصل همان چیزهایی است که معلوم دارد. «ما علیه المعلوم» یعنی آن‌چه که معلوم بر آن چیز است یعنی آن‌چه که معلوم دارد. اصل آن دارایی‌های معلوم است «و ان ما علیه العلم فرعٌ علیه». آن‌چه که بر آن چیز هست علم یعنی دارایی‌های علم فرع است علیه یعنی فرع است بر ما علیه المعلوم.

« و أن ما عليه العلم فرع عليه». چون فرع است پس علم تابع است. تابع به این معنا، به معنای فرع بودن، نه تابع به معنای مؤخر بودن.

خب این جواب گفته شد، مطلب روشن شد ولی مرحوم علامه می‌خواهد کاملاً مطلب را توضیح بدهد لذا می‌گوید « و وجه الخلاص من الدور بهذا التحقيق». با این تحقیقی که ما در معنای تابع گفتیم راه خلاصی از دور این است که این‌طوری می‌گوییم.

دقت کنید دور را مستشکل در کجا وارد کرد. در همه اقسام علم دور را وارد نکرد، در علم فعلی وارد کرد. در علم فعلی گفت علم فعلی مقدم است بر معلوم در حالی که شما می‌گویید همه علم‌ها مؤخرند یعنی تابعند. شما می‌گویید همه علم‌ها تابعند، تابعند به معنای مؤخر. خب از جمله علوم علم فعلی است. وقتی شما می‌گویید همه علم‌ها تابعند یعنی همه علم‌ها مؤخرند پس علم فعلی هم مؤخر می‌شود. علم فعلی که مقدم است اگر قائل به تابعیت باشید مؤخر می‌شود، وقت «ما هو المتقدم» می‌شود مؤخر، «ما هو المتأخر» می‌شود مقدم لازم می‌آید دور.

اشکالی که مستشکل وارد کرده بود در علم فعلی بود، در باقی علم‌ها که اشکال نداشت. در باقی علم‌ها علم انفعالی بودند، علم انفعالی هم مؤخر است. حالا اگر بگوییم تابع است تابع هم به معنای مؤخر است اشکالی پیش نمی‌آید. علم انفعالی مؤخر است و ما اگر بگوییم تابع است حکم کردیم به مؤخر بودنش. آن‌وقت چیزی که مؤخر است حکم می‌کنیم به مؤخر بودنش. این که دور نیست. در علم فعلی مشکل داریم که علم فعلی مقدم است. اگر ما حکم کنیم به تابع بودنش یعنی حکم کردیم به مؤخر بودنش، «ما هو المتقدم» را مؤخر دانستیم می‌شود دور.

پس اشکالی که مستشکل کرده بود در علم فعلی بود. حالا جوابی هم که ما می‌دهیم باید در علم فعلی باشد چون آن مستشکل در علم انفعالی اصلاً اشکالی نداشت. بنابراین ما در جوابمان به علم انفعالی توجه نمی‌کنیم، فقط به علم فعلی توجه می‌کنیم و این‌چنین می‌گوییم.

علم فعلی یک‌بار سازندگی‌اش ملاحظه می‌شود یک‌بار حکایت کردنش ملاحظه می‌شود یا به تعبیری تطابقش ملاحظه می‌شود. وقتی ما ملاحظه کنیم سازندگی‌اش را می‌بینیم که سازنده معلوم است و چون سازنده معلوم است باید مقدم باشد چون حالت علیت دارد نسبت به معلوم. یعنی چه‌اندازه معلوم را دارد می‌سازد و علت مقدم است پس علم فعلی هم مقدم است. اگر به سازندگی‌اش نگاه کنیم می‌بینیم که علم فعلی مقدم است. اگر به آن تطابقش ملاحظه توجه کنیم می‌بینیم که علم فعلی تابع است. تابع یعنی چه؟ نه یعنی سازنده است. یعنی در آن هیئت تطابق فرع است و آن معلوم اصل است.

پس دو جور می‌توانیم لحاظ کنیم علم فعلی را. یکی به لحاظ این‌که سازنده معلوم است خب در این صورت مقدم است. یکی به لحاظ این‌که حاکی از معلوم است به این لحاظ تابع است. تابع نه به معنای مؤخر، تابع به همان معنایی که گفتیم یعنی حاکی. خب الان دور به کجا لازم آمد؟ دو تا لحاظ کردیم. علم فعلی را دو تا لحاظ کردیم. به یک لحاظ شد مقدم به یک لحاظ شد تابع. و دوری لازم نیامد. «ما هو المتقدم» علم فعلی سازنده بود، «ما هو التابع» علم فعلی حاکی بود. دو چیز است، یکی مقدم یکی تابع است. این که دور نمی‌شود. دور این است که یک چیز را هم بگویی مقدم است هم بگویی مؤخر. این می‌شود دور. ما که یک چیز را نگفتیم هم مقدم و هم مؤخر.

این بیان مطلب است ولی بیان مرحوم علامه یک جور دیگر است. همین است منتها به عبارت دیگر است. من اول این بیان را به این صورت گفتم که مطلب روشن بشود حالا عبارت علامه را می‌گویم. مرحوم علامه می‌گوید که علم فعلی محصل معلوم است در خارج. اما هیئت تطابق که ما در آن هیئت حکم می‌کنیم به تابع بودن علم مربوط به خارج نیست، همان‌طور که بیان کردم مربوط به عقل است. عقل است که این علم را با این معلوم را می‌سنجد. حالا چه علم فعلی باشد چه علم انفعالی. علم را با معلوم می‌سنجد و این دو تا را مطابق می‌بیند. در این فرض تطابق می‌گوید آن اصل این فرع است. پس تطابق مربوط به خارج نیست، مربوط به سنجش عقل است. فعلی بودن علم و سازنده معلوم بودن مربوط به خارج است. این علم علم فعلی است یعنی در خارج معلوم می‌سازد. این علم تابع است یعنی وقتی دادیمش دست عقل، عقل این علم را با معلوم مقایسه کرد می‌گوید این علم تابع است. پس آن محصل بودن، محصل بودن علم فعلی و مقدم بودن علم فعلی مربوط به خارج است. تابع بودن علم فعلی یا هر علم دیگر مربوط به تطابقی است که عقل درست می‌کند بین علم و معلوم. پس آن مقدم بودن علم فعلی و سازنده بودن علم فعلی مربوط به خارج است. این تطابق که در این تطابق معلوم می‌شود اصل و علم می‌شود فرع یا معلوم می‌شود متبوع، علم می‌شود تابع، این مربوط به عقل است، مربوط به دیده عقل است.

«و ما» اگر می‌گوییم علم فعلی محصل معلوم است یعنی در خارج محصل معلوم است نه در عقل. اگر در عقل محصل معلوم بود آن‌وقت نمی‌توانستیم در عقل هم او را مؤخر ببینیم. چون محصل معلوم است و در عقل مقدم است، آن‌وقت لازم می‌آید در عقل تابع باشد تابع به معنای مؤخر آن‌وقت دور لازم می‌آید. اما ما اولاً گفتیم تابع را به معنای مؤخر نمی‌گیریم ثانیاً همان‌طور که الان داریم اشاره می‌کنیم علم فعلی در مرتبه عقل سازنده نیست در خارج سازنده است. پس تقدمش برای خارج است، تقدمش برای عقل نیست. بر فرض ما با تقدم علم فعلی مخالفت کنیم چون در مرتبه عقل داریم مخالفت می‌کنیم اشکال ندارد چون تقدم برای خارج است. اگر ما در عقل تقدم را قائل نباشیم اشکالی ندارد. ما در عقل تابعیت علم را قائلیم. روشن شد مطلب ان‌شاءالله.

« و وجه الخلاص من الدور بهذا التحقيق». با این تحقیقی که کردیم یعنی با این‌که گفتیم علم فعلی محصل است و تابع نه به معنای مؤخر بلکه به معنای حاکی و فرع است، با این تحقیق وجه خلاص این است که بگوییم علم فعلی محصل معلوم است فی‌الخارج نه مطلقاً. نه محصل معلوم باشد هم فی‌الخارج هم فی‌العقل. وقت تا بگویید در عقل هم مقدم است. اصلاً در عقل مقدم نیست در عقل فقط حاکی است، فقط تابع است. فکر می‌کنم دیگر مطلب روشن است تکرار لازم ندارد.

[بیان دوم دور]

«الثانی». الثانی یعنی بیان دور به بیان دیگر. چون گفتیم عبارت خواجه را دو جور می‌توانیم بیان کنیم یعنی دو جور می‌توانیم دور را بیان کنیم. بیان دوم این است. مرحوم علامه در این سه چهار خطی که ذکر می‌کند فقط دور را بیان می‌کند به بیان دوم. جواب را نمی‌گوید. می‌گوید جواب همان جوابی است که از بیان اول گفتیم. دیگر جواب جدیدی نمی‌دهد. پس تمام این سه چهار خطی که الان هست بیان دور است. دور را توجه کنید چطور بیان می‌کند. می‌فرماید که متبوع بر تابع مقدم است و واجب‌ است مقدم باشد همه جا، چه در باب علم چه در باب‌های دیگر. متبوع مقدم است بر تابع. اما چه نحو تقدم؟ تقدم را ما در قبل خواندیم. در مقصد اول فصل اول مسئله ۳۳. در آن‌جا تقدم را مطرح کردیم و اقسامش را گفتیم.

شش قسم تقدم آن‌جا گفتیم. تقدم بالعلیه که تقدم علت تامه بود بر معلولش. تقدم بالطبع که تقدم علت ناقصه بود بر معلولش. تقدم بالزمان که روشن بود شیئی در زمان مقدم است بر شیء دیگر. چهارم تقدم بالرتبه که گفتیم بالرتبة الحسیه یا بالرتبة العقلیه. رتبه حسی را مثال زدیم به امام جماعت که مقدم است، مأموم مؤخر است، هرکی نزدیک‌تر باشد به امام جماعت می‌گوییم مقدم است بر آن که دورتر باشد. صف اول مقدم است بر صف دوم. در رتبه عقلی هم گفتیم جنس مقدم است بر نوع. اگر مبدأ را از اعم شروع کنیم، هر کدام عام‌تر باشد می‌گوییم جلوتر است آن‌وقت جنس می‌شود مقدم نوع می‌شود مؤخر. اگر مبدأ را از اخص شروع کنیم نوع می‌شود مقدم جنس می‌شود مؤخر. حالا دیگر بالاخره این مربوط به رتبه بود. قسم پنجم تقدم به شرف بود، عالم بر جاهل مقدم است به شرف. قسم ششم تقدم به ذات بود که یادتان باشد گفتیم در اجزای زمان که نتوانستند هیچ نوع تقدم دیگری قائل بشوند ناچار شدند تقدم را به ذات گرفتند. نمی‌شود گفت اجزای زمان یعنی شنبه بر یکشنبه تقدم به زمان دارد. زمان اگر تقدم به زمان داشته باشد لازم می‌آید که برای زمان زمان باشد و تسلسل لازم می‌آید، به بیانی که قبلاً گفتیم. پس تقدم شنبه بر یکشنبه تقدم به ذات است. یک قسم هم تقدم به ذات بود که توضیح دادیم.

این شش قسم را گفتیم. الان مرحوم علامه در این‌جا می‌گوید پنج قسم. ظاهراً بالطبع را داخل کرده در علیه. چون بالاخره هر دو مربوط به علت هستند. بالعلیة التامه باشد یا بالعلیة الناقصه. یکی می‌شود علت تامه یکی می‌شود علت ناقصه، علت ناقصه را می‌گوییم تقدم بالطبع. وقت ایشون بالطبع را داخل کرده در علیه. لذا پنج قسم حسابش کرده. آن‌وقت اقسام تقدم می‌شوند بالعلیه، بالذات، بالزمان، بالشرف، بالرتبه که بالرتبه را این‌جا گفته بالوضع. بالوضع یعنی شما قرار می‌دهید که امام جماعت مبدأ بشود، هرکی نزدیک‌تر به امام جماعت است می‌گویید مقدم است آنی که دورتر است می‌گویید مؤخر است. این تقدم بالوضع یا تقدم بالرتبه است. این پنج قسم تقدم ما داریم.

خب حالا متبوع بر تابع باید به یکی از این پنج قسم تقدم تقدم داشته باشد. در مطلق تابع و متبوع بالاخره باید یکی از این پنج قسم تقدم را داشته باشد. اما در باب علم که بحث ما در باب علم است. معلوم را متبوع گرفتیم علم را تابع گرفتیم. اگر معلوم متبوع است باید مقدم باشد، اگر علم تابع است باید مؤخر باشد. چه نوع تقدمی در این‌جا هست؟ از بین پنج قسم تقدم کدام تقدم است؟ می‌گویند تقدم به شرف که معنی ندارد در این‌جا. معلوم با علم سنجیده نمی‌شود از لحاظ شرف. شرف اصلاً بین علم و جهل است. نگاه می‌کنیم به عالم و جاهل کدامشان اشرفند. اما معلوم و عالم کدام اشرفند این مطرح نیست یعنی اصلاً معقول نیست. معلوم محکی است، عالم حاکی است. کدام اشرفند نمی‌شود گفت بیان کرد. تقدم بالوضع هم در این‌جا معقول نیست که یکی را ما مثلاً مبدأ قرار بدهیم و بسنجیم، یک چیزی را مبدأ قرار بدهیم این عالم و علم را یک بار با آن بسنجیم معلوم را یک بار با آن بسنجیم. پس تقدم بالوضع و تقدم به شرف این‌جا جا ندارد. می‌ماند آن سه قسم دیگر: تقدم به ذات، تقدم بالعلیه و تقدم به زمان.

در تقدم به ذات توجه کنید. ذاتی مقدم است بر ذاتی. شنبه یک ذات است، یک روز است. یکشنبه هم یک ذات است آن هم یک روز دیگر است. ذات شنبه بر ذات یکشنبه مقدم است. شنبه را متبوع می‌گوییم یکشنبه را تابع. شنبه که متبوع مقدم است، یکشنبه که تابع مؤخر است. حالا آیا می‌توانیم در چنین حالتی متبوع را مؤخر زمانی حساب کنیم، مؤخر زمانی؟ نه، نمی‌توانیم حساب کنیم. معاً نمی‌توانیم حساب کنیم تا چه رسد به مؤخر. متبوع را مع‌التابع نمی‌شود حساب کرد تا چه رسد به مؤخر از تابع. حالا مع بودنش را کار نداریم، مؤخر بودنش مورد نظر ماست. آیا می‌توانیم متبوع را که به ذات مقدم است بر تابع آیا می‌توانیم آن متبوع را مؤخر قرار بدهیم؟ مسلماً که نمی‌توانیم.

در تقدم بالعلیه چطور؟ اگر متبوع علت باشد و تابع معلول باشد و متبوع از باب علت بودن مقدم بشود، تابع از باب معلول بودن مؤخر بشود. آیا می‌توانیم متبوع را مؤخر کنیم؟ متبوع را می‌توانیم مع‌التابع قرار بدهیم، در باب علیت این کار را می‌توانیم بکنیم. متبوع را با تابع قرار بدهیم یعنی علت و معلول را با هم قرار بدهیم از نظر زمان. از نظر رتبه که علت مقدم است. اما از نظر زمان می‌توانیم علت و معلول را با هم قرار بدهیم ولی نمی‌توانیم علت را مؤخر قرار بدهیم. متبوع را با تابع را به لحاظ زمان می‌توانیم با هم قرار بدهیم ولی متبوع را نمی‌توانیم مؤخر قرار بدهیم. پس در بالذات نتوانستیم متبوع را مقدم قرار بدهیم، مؤخر قرار بدهیم. در بالعلیه هم نتوانستیم متبوع را مؤخر قرار بدهیم.

اما در بالزمان. در بالزمان یک تابع داشته باشیم یک متبوعی، مثلاً زید پدر است عمرو پسر است. پدر تقدم زمانی دارد و متبوع است، پسر تأخر زمانی دارد و تابع است. آیا می‌توانیم در چنین تقدم و تأخری متبوع را مؤخر قرار بدهیم؟ این‌جا هم نمی‌توانیم. این‌جا هم نمی‌توانیم زیدی که پدر است که نمی‌تواند مؤخر قرار بگیرد از پسر. پس در این سه قسم تقدم یکی تقدم به ذات، یکی تقدم بالعلیه، یکی تقدم به زمان، متبوع را نمی‌توانیم مؤخر قرار بدهیم. حالا مع قرار بدهیم یا ندهیم آنش مهم نیست، مؤخر نمی‌توانیم قرار بدهیم. این یک قانون کلی است.

حالا بیاییم در باب علم. دو نوع علم داریم که این دو نوع سابق بر معلومشان هستند. یکی علم خداوند، یکی هم علوم سابقه‌ای که ما داریم. البته هر دوشان از صنف علم فعلی‌اند، از این جهت باید گفت یک نوع علم داریم. ولی خب ما حالا داریم تفکیک درست می‌کنیم در مورد خدا و در مورد خودمان. خداوند علمش ازلی است و معلوم‌ها ازلی نیستند. بر فرض هم معلوم ازلی باشند بعد از علم خدایند. پس در علم خدا معلوم مؤخر است. در علم خدا معلوم مؤخر است. معلوم به قول شما متبوع است، پس متبوع مؤخر است. مؤخر زمانی هم هست. علم خدا در ازل است، معلوم در لایزال بعداً می‌آید، زماناً بینشان فاصله است. خب پس معلومی که معلوم علم خداست مؤخر از علم خداست و شما می‌گویید معلوم متبوع است و علم تابع است، یعنی معلوم باید مقدم باشد در حالی که زماناً مؤخر است.

در علوم ما هم همین‌طور. در علوم فعلی ما که سابق بر معلوماتمان هستند، آن هم همین وجه است. آن هم معلوم زماناً مؤخر است. زماناً مؤخر است با این‌که شما می‌گویید معلوم متبوع است و علم تابع است، یعنی معلوم باید مقدم باشد در حالی که زماناً مؤخر است. حالا آن قانون را پیاده می‌کنیم. چه تقدم علم در این دو موردی که گفتیم بر معلوم تقدم بالعلیه باشد، چه تقدم به ذات باشد، چه تقدم به زمان باشد، اگر تقدم علم به هر کدام از این‌ها باشد، متبوع یعنی معلوم مؤخر است. واضح است که در علم خداوند و در علم فعلی ما معلوم مؤخر است، مؤخر زماناً. حالا اگر شما این معلوم مؤخر را متبوع قرار بدهید چنان‌چه دارید قرار می‌دهید، لازم می‌آید که متبوع را مؤخر زمانی قرار بدهید. در حالی که گفتیم متبوع مؤخر زمانی نمی‌شود، چه تقدم متبوع به ذات باشد چه بالعلیه باشد چه به زمان باشد. قانون این را می‌گفت، می‌گفت در این سه نوع تقدم آن مقدم نمی‌تواند زماناً مؤخر باشد. شما الان مؤخر را که معلوم است دارید متبوع قرار می‌دهید یعنی مقدمش می‌کنید در حالی که مؤخر باید مؤخر باشد نمی‌تواند مقدم باشد. پس دور لازم آمد، «ما هو المتقدم» را مؤخر گرفتید «ما هو المتأخر» را مقدم گرفتید می‌شود دور.

این یک بیان دیگری است برای لزوم دور. البته من همه عبارت را توضیح ندادم، وقتی عبارت را می‌خوانم آن بخشی که توضیح ندادم توضیح می‌دهم ولی اصل مطلب و لب مطلب همین بود که عرض شد. این هم یک بیان دیگری است برای لزوم دور. باز هم در این بیان توجه کنید مستشکل دارد تابع را به معنای مؤخر می‌گیرد، متبوع را به معنای مقدم می‌گیرد و جواب هم همان جوابی است که ما گفتیم. یعنی تابع در این‌جا به معنای مؤخر نیست. بنابراین این‌طور نیست که ما چیزی را که مقدم بوده مؤخر قرار بدهیم. اصلاً بحث تقدم و تأخر نیست. بحث حکایت و محکی است، بحث اصل و فرع است، بحث تطابقی است که در این هیئت تطابق یکی حاکی است یکی محکی، یکی اصل است یکی فرع. اصلاً به تقدم و تأخر ما کار نداریم که شما با این تقدم و تأخر دور درست کنید.

«الثانی ان یقال المتبوع یجب ان یتقدم التابع» متبوع باید مقدم بر تابع باشد «باحد انواع الخمسه التقدم». به یکی از انواع پنج‌گانه تقدم. خمسه قید انواعه، صفت است برای انواعه. یعنی یکی از انواع پنج‌گانه تقدم باید حاصل باشد که متبوع به آن نوع تقدم بر تابع تقدم داشته باشد.

«و هاهنا» یعنی در باب علم «لا تقدم بالشرف و لا بالوضع لانهما غیر معقولین». در باب علم این دو تا معقول نیستند پس این دو قسم تقدم می‌رود کنار. «فبقی ان التقدم هنا» در باب علم «اما بالذات او بالعلیه او بالزمان».

حالا در مورد این سه تا تقدم یک قانون داریم.

«و علی هذه التقادیر الثلاثه یمتنع» حکم می‌کنیم به این‌که « يمتنع الحكم بتأخر المتبوع عن التابع في الزمان». ممتنع است بگوییم متبوع مؤخر است زماناً. در هیچ‌کدام از این سه قسم نمی‌توانیم متبوع را مؤخر زمانی بگیریم. این‌ها را یکی یکی توضیح دادم.

خب چه‌جوری دور درست شد؟ دور همین‌جا درست می‌شود.

«بالاعتبار الذی کان به متأخراً عنه». این مطلبی است که بیان کردم از خارج نگفتم وقتی به تطبیق عبارت رسیدم می‌گویم. اگر چیزی مؤخر باشد به تأخر علی، یعنی معلول باشد، همین را بخواهیم مقدم کنیم به تقدم علی می‌شود دور. اما اگر این مؤخر به تأخر علی را به حیث دیگری مقدم کنیم دور ممکن است لازم نیاید. البته همان‌طور که گفتیم به حیث زمان نمی‌توانیم مقدم کنیم چون معلول به حیث زمان مقدم نمی‌شود بر علت. ممکن است زماناً با علت باشد و همین‌طور هست زماناً با علت است اما مقدم بر علت نیست زماناً. پس معلوم را به همان حیثی که مؤخر است که حیث علیت و معلولیت است نمی‌توانیم مقدمش کنیم به همان حیث. ممکن است از جهت دیگر مقدمش کنیم. مثلاً معلومی را وضع کنیم مقدم که تقدم وضعی پیدا کند. این شدنی است اشکال ندارد با اعتبار دیگر. اصلاً فرض کنید علتی داریم معلولی داریم آن معلول را جلوتر قرار می‌دهیم که جلوتر حس می‌شود. این علت را عقب‌تر قرار می‌دهیم که عقب‌تر حس بشود. البته گفتند آتشی نمی‌تواند علت آتش دیگر شود. حالا فرض کنید می‌شود. مثلاً این هیزم را روشن کردیم به‌وسیله این هیزم دیگر آتش را روشن می‌کنیم. می‌گوییم که این هیزم الف علت شد آن هیزم ب معلول شد یعنی آتش در این علت شد آتش در آن معلول شد. البته بیان کردم می‌گویند علت و معلولیت این‌جا نیست ولی حالا فرض کنیم که باشد. چون می‌گویند این شخصی نمی‌تواند شخصی را ایجاد کند. حالا البته این مربوط به جای خودش است. منظورم این است که اگر هیزمی را با هیزم دیگر روشن کردیم، هیزم الف می‌شود علت هیزم ب می‌شود معلول. حالا ما رفتیم سر راه هیزم ب را اول گذاشتیم هیزم الف را بعداً گذاشتیم. شخصی که آمد حس کرد حسش اول تعلق گرفت به معلول بعداً تعلق گرفت به علت. خب معلوم مقدم شد در علت. اما تقدم تقدم بالوضع شد این تقدم بالعلیه نشد. معلوم به حیث علیت مؤخر شد به حیث وضع مقدم شد، این اشکال ندارد دور لازم نمی‌آید.

اما به همان اعتباری که مؤخر بوده به همان اعتبار مقدم بشود دور است. یعنی به اعتبار علیت و معلولیت مؤخر بوده حالا به همین اعتبار هم مقدم بشود می‌شود دور. حالا عبارت را توجه کنید. آن مؤخر زمانی نمی‌تواند مقدم باشد به هیچ نوع از انواع تقدم، آن مؤخر نمی‌تواند مقدم باشد به اعتباری که به آن اعتبار مؤخر بود از آن غیر. به همان اعتباری که «کان به» آن اعتبار «متأخراً عن الغیر» نمی‌تواند مقدم باشد در اخری. والا دور لازم می‌آید. و شما در باب علم این‌چنین عمل کردید. معلومی که مقدم است به حیث علیت یا به حیث بالذات بودن یا به حیث زمان، همین معلومی را که مقدم است مؤخر قرار دادید. یا علمی را که مقدم است، علم فعلی دیگر، علم ازلی خداوند و علم فعلی ماست، علمی که مقدم است چه تقدمش به زمان باشد چه بالعلیه باشد چه بالذات باشد همین را شما دارید تابع قرار می‌دهید یعنی مؤخر قرار می‌دهید. به همان حیثی که مقدم است به همان حیث دارید مؤخرش می‌کنید. به حیث علیت مقدم است شما به همان حیث دارید مؤخرش می‌کنید که دیگر کاملاً دور می‌شود دیگر. پس شما در این‌جا وقتی حکم کردید به این‌که علم تابع است مرتکب دور شدید. چون علم فعلی یا علم ازلی خداوند متبوع است او مقدم است. حالا یا تقدم بالعلیه دارد یا بالذات یا به زمان بالاخره مقدم است. شما حکم کردید به این‌که تابع است، تا گفتید تابع است یعنی مؤخر است. همانی را که مقدم بود مؤخر قرار دادید. این می‌شود دور.

[پاسخ به بیان دوم دور]

ایشون می‌فرماید «و الجواب عنه ما تقدم ایضاً». جواب از این همانی است که گذشت یعنی «ما تقدم» همان «ایضاً» یعنی همان‌طور که این «ما تقدم» جواب از بیان اول بود هم‌چنین «ما تقدم» بیان از جواب دوم است.

خلاصه جواب هم همین بود که منظور ما از تابع در این‌جا مؤخر نیست. علم مقدم است و ما حکم کردیم به این‌که تابع است، معنایش این نیست که حکم کردیم به این‌که مؤخر است. ما علم مقدم را تابع قرار دادیم، تابع یعنی نه یعنی مؤخر که شما بگویید مقدم را چه‌طوری مؤخر قرار دادی. ما علم مقدم را حاکی قرار دادیم. نگفتیم تابع است یعنی مؤخر. بلکه گفتیم تابع یعنی حاکی است. پس علمی که مقدم است چون فعلی است یا ازلی است این علم را ما تابع به معنای حاکی قرار دادیم نه تابع به معنای مؤخر. اگر علم مقدم را تابع به معنای مؤخر قرار می‌دادیم می‌گفتید «ما هو المتقدم» مؤخر شد و دور لازم آمد و ما این کار را نکردیم پس مرتکب دور نشدیم.

دو بیان برای دور شد، هر دو بیان را هم با عبارت سابق جواب دادیم. چون چون این جواب ما از آن عبارت سابق گرفته شده خواجه گفت «فزال الدور» با فای تفریعه. یعنی حالا که «هو تابعٌ بمعنی اصاله موازِیهِ فی التطابق»، چون تابع به این معناست «فزال الدور». دوری که ادعا شده چه به بیان اول چه به بیان دوم زائل شد. یعنی با توجه به این‌که ما تابع را به این معنا گرفتیم دور زائل شد. یعنی دوری که خصم ما ادعا می‌کرد باطل شد. فای تفریع به این جهت آمد که زوال دور به‌خاطر آن معنایی است که ما برای تابع گفتیم. حالا که این معنا برای تابع درست شد پس دور زائل شد. خب حکم کردیم که علم تابع است و از تابع بودنش هم دفاع کردیم یعنی نگذاشتیم اشکال مستشکل وارد بشود.

مسئله بعدی ان‌شاءالله برای روز بعد.

 


logo