90/04/29
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف /مبحث علم و تعلق آن به حال و استقبال
موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف /مبحث علم و تعلق آن به حال و استقبال
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
[مبحث علم و تعلق آن به حال و استقبال]
صفحه ۲۲۸، سطر اول.
« قال: كالحال و الاستقبال.
أقول: هذا إشارة إلى إبطال مذهب جماعة من المعتزلة »[1] .
مقدمه: طرح مسئله اختلاف علم با اختلاف معلوم
بحثی که مطرح کرده بودیم در آخر جلسه گذشته این بود که اگر معقول مختلف باشد، تعقل و علم هم مختلف میشود. اگر دو معلوم مختلف داشته باشیم، دو علم مختلف خواهیم داشت. البته توضیح دادیم اگر ما علم را به معنی صورت بگیریم، وقتی دو معلوم مختلف باشند صورتهایشان هم مختلف است. پس یک صورت نمیتواند هر دو معلوم را نشان بدهد، بلکه هر صورتی معلومی را نشان میدهد. اگر دو معلوم مختلف داریم باید دو صورت مختلف داشته باشیم. پس علم واحد یعنی صورت علمیه واحده نمیتواند دو معلوم مختلف را نشان بدهد. این بحثی بود که گذشت.
حالا میخواهیم مثال بزنیم برای دو معلوم مختلف که با یک علم معلوم نمیشوند. مثال میزنند به حال و استقبال. امری که الان میخواهد معدوم باشد، در آینده میخواهد موجود بشود. الان اطلاق میشود «سیوجد» (به زودی یافت میشود)، در آینده اطلاق میشود «موجودٌ». «سیوجد» که برای حال است با «موجودٌ» که برای استقبال است تفاوت دارد.
پس ما نمیتوانیم با یک علم هم عالم بشویم به «سیوجد» که برای حال است، هم عالم بشویم به «موجودٌ» که مال استقبال است. دو امر مختلف که در دو زمان مختلف میخواهند انجام بشوند و واقع بشوند با یک علم یعنی با یک صورت علمیه معلوم نمیشوند. چون «سیوجد» با «موجودٌ» مختلف است. «سیوجد» یعنی نیست، موجود میشود. «موجودٌ» یعنی هست. «نیست» با «هست» منافات دارد. پس «سیوجد» با «موجودٌ» منافات دارد، بنابراین دو معلوم مختلفاند. دو معلوم مختلف نمیتواند با یک صورت علمیه واحد حکایت بشود. پس علم واحد نمیتواند به این دو معلوم مختلف تعلق بگیرد، نتیجتاً باید گفت که دو علم داریم و دو معلوم.
این مطلب به این مقداری که بیان شد روشن است. با این عبارت، مرحوم خواجه علاوه بر اینکه اصل مدعای خودش را دارد تفهیم میکند، معتزله را هم دارد رد میکند. معتزله در این بحث مخالف ما هستند. آنها به خاطر گرفتاری در یک اشکالی ناچار شدند ملتزم بشوند که علم به «سیوجد» با علم به «موجودٌ»، یا به تعبیری دیگر علم به حال و علم به استقبال یکی است. خواستند از اشکالی فرار کنند به این مطلب باطل ملتزم شدند.
ما آن اشکال را مطرح میکنیم، نظر معتزله را در رفع آن اشکال بیان میکنیم، بعد بر نظر آنها اشکال میکنیم و خودمان اشکال را حل میکنیم. توجه کنید چهار تا مطلب است: اصل اشکال، راه حلی که معتزله گفت، اشکال ما بر راه حل آنها، و راه حلی که خودمان میگوییم. این چهار تا مطلب الان در پیش است که باید گفته بشود.
طرح اشکال: علم خداوند به متغیرات
اما مطلب اول؛ سه تا مطلب باید پشت سر هم گفته بشود. راه حل خودمان را میتوانیم بعداً بگوییم ولی سه تا مطلب را من از خارج بیان میکنم بعد از رو تکرار میکنم.
مطلب اول اینکه اشکالی در مطلب شده و آن اشکال این است: ما میدانیم که خدا به همه چیز عالم است، هیچ چیزی پیش او مجهول نیست. خب، اگر زید الان موجود نباشد، در آینده موجود شود، یعنی الان متولد نشده، در آینده متولد میشود.
الان اطلاق میشود بر زید که «سیوجد». در آینده که متولد میشود اطلاق میشود که «موجودٌ». خب، الان خدا عالم است، الان خدا عالم است به اینکه زید معدوم است و در آینده موجود میشود. علم دارد به «سیوجد».
«سیوجد» معنایش این است: الان معدوم، آینده موجود. یعنی خود «سیوجد» که یک مطلب است منحل میشود به دو چیز: یکی به معدوم بودن الان، یکی هم موجود بودن در آینده. این «سیوجد» معنایش این است. تحلیلش کنید از درون آن دو تا مطلب، دو تا جمله در میآید. ظاهرش یکی است ولی باطناً دوتاست. «سیوجد» یعنی معدومٌ الآن و موجودٌ در آینده.
خب خدا این را میداند. الان که زید هنوز موجود نشده، خدا عالم است به «سیوجد». زمان میگذرد زید متولد میشود، علم به «سیوجد» که خدا داشته زائل میشود یا باقی میماند؟ چه وضعی پیش میآید؟ آیا خداوند علم به «سیوجد» را از دست میدهد، علم به «موجودٌ» پیدا میکند؟ یا نه، آن علم به «سیوجد» هنوز هم باقی میماند؟
اگر بگویید که آن علم به «سیوجد» باطل میشود، علم جدیدی که عبارت است از «موجودٌ» (یعنی حکایت میکند از موجودٌ) آن حادث میشود، لازم میآید که خدا محل حوادث باشد. در گذشته علم به «سیوجد» برایش حادث شد، حالا آن علم رفت، علم به «موجودٌ» برایش پیدا شد. دوباره فردا ممکن است این علم برود یک علم دیگر درست بشود. علمهای حادث برای خدا حاصل میشود، خدا متصف میشود به حوادث یا به تعبیری دیگر محل میشود برای حوادث. متصف شدن خدا به حوادث یا به تعبیری دیگر محل شدنش برای حوادث محال است.
پس اینکه خداوند علم سابق را که علم به «سیوجد» بود از دست بدهد و علم لاحق را به جای آن علم سابق بنشاند این درست نیست. چه چیزی باید گفت؟ نمیتوانیم بگوییم خدا در گذشته علم به «سیوجد» نداشته، علم به «موجودٌ» داشته و این علم هم برایش باقی میماند تا آخر. اگر این را بگوییم که لازم میآید خدا جاهل باشد. آن وقتی که زید موجود نبود خدا علم داشت به «انه موجودٌ». این علم درستی نبود. حالا که موجود شده خدا علم دارد به «انه موجودٌ». الانش درست است ولی قبلش خراب است. لازم میآید که خداوند جاهل باشد به اینکه زید معدوم است، فکر کند که زید موجود است. بعد هم که زید موجود شد خب علمش ادامه پیدا میکند.
اگر بخواهیم علمی را در خدا ثابت نگه داریم به طوری که خدا محل حوادث نشود، کذب لازم میآید. اگر بخواهیم بگوییم با عوض شدن «سیوجد» و آمدن «موجودٌ» علم خدا عوض میشود لازم میآید که خدا محل حوادث باشد. چه کنیم؟ مشکل اینجا هست. در مورد علم خداوند چی بگوییم که مشکلی پیش نیاید؟ هر طرف برویم مشکل است. بگوییم از اول خدا علم به «سیوجد» نداشته، این باطل است. بگوییم علم به «سیوجد»اش از بین برود، این باطل است. باید چه کرد؟
راه حل معتزله: وحدت علم به حال و استقبال
معتزله راه حل دارند. این اشکال بود که توجه کردید. معتزله راه حل دارند، راه حلشان این است که نگوییم خدا الان علم به «سیوجد» ندارد بلکه علم به «موجودٌ» دارد. چون اگر اینطور بگوییم لازم میآید خدا علمش غلط باشد، مطابق واقع نباشد و این در واقع جهل است. هنوز زید موجود نشده خدا همین الان علم داشته باشد به «انه موجودٌ»، علم به «سیوجد» نداشته باشد. این را نمیتوانیم بگوییم. باید بگوییم علم به «سیوجد» دارد. علم به «انه موجودٌ» الان نیست.
بعد، و نمیتوانیم بگوییم علم به «سیوجد»اش بعد از اینکه زید متولد شد باطل میشود و علم به «انه موجودٌ» جایش میآید، چون لازمهاش این است که خدا محل حوادث بشود. این دو تا را نمیتوانیم بگوییم. ولی اینچنین میگوییم: همین الان که زید موجود نیست و وقت «سیوجد» گفتن است، خدا علم به «سیوجد» دارد. همین الان هم علم به «انه موجودٌ» به شرط حضور الاستقبال دارد. «انه موجودٌ» علم به «انه موجودٌ» هم دارد. هم علم به «سیوجد» دارد که مربوط به حال است (یعنی در حال گفته میشود سیوجد)، هم علم به «انه موجودٌ» دارد که مربوط به استقبال است (یعنی در استقبال گفته میشود انه موجودٌ). در حال گفته میشود سیوجد، در مستقبل گفته میشود موجودٌ. هم علم به سیوجد دارد که در حال صادق است، هم علم به انه موجودٌ دارد که در استقبال صادق است.
اینطوری باید بگوییم. یک علم دارد، خب خدا چند علم که ندارد، یک علم دارد. و این یک علمش هم علم است به سیوجد، هم علم است به انه موجودٌ. اینطوری جواب دادند. وقت لازمه این حرف این شده که علم واحد هم تعلق بگیرد به حال هم تعلق بگیرد به استقبال، یا به عبارت دیگر هم تعلق بگیرد به سیوجدی که در حال صادق است هم به انه موجودٌیی که در استقبال صادق است. راه حلی که ارائه دادند این است که یک علم به دو معلوم مختلف تعلق بگیرد.
نقد راه حل معتزله
تمام شد، این هم دومین مطلب بود. مطلب سوم رد این راه حل است. ما این راه حل را قبول نداریم. چرا؟ چون «سیوجد» را معنا میکنیم، میبینیم معدومٌ الآن و موجودٌ بعداً. معنای سیوجد این است دیگر: معلومٌ، معدومٌ الآن و موجودٌ بعداً. این معنای سیوجد است. موجودٌ معنایش چیست؟ موجودٌ این نیست که معدومٌ الآن. موجودٌ یعنی موجودٌ. موجودٌ به معنای معدومٌ الآن و موجودٌ بعداً نیست. موجودٌ یعنی موجودٌ.
خب حالا این دو تا را ملاحظه کنید. یکیاش معدومٌ الآن، بعد موجودٌ بعداً (موجودٌ بعداًش را حالا فعلاً نادیده بگیرید)، معدومٌ الآن. یکی دیگرش موجودٌ الآن و غیر معدومٌ الآن. خب این دو تا با هم نمیسازند. موجودٌ نفی میکند معدومٌ بودن را. نمیتوانید بگویید با یک علم هم عالم است به سیوجد، هم عالم است به موجودٌ. سیوجد با موجودٌ سازگار نیست. موجودٌ دفع میکند سیوجد را، چون سیوجد در آن معدومٌ حاصل است و موجودٌ آن معدومٌیی که در سیوجد هست دفع میکند. پس نمیتواند جمع بشود با سیوجد.
در سیوجد هم معدومٌ هست هم موجودٌ هست. منتها معدومٌ الآن موجودٌ بعداً. موجودٌ با آن موجودٌی که در سیوجد هست سازگار این دارد، منافات ندارد. اما با آن معدومٌی که در سیوجد هست منافات دارد. و سیوجد هم مرکب از این دوتاست. نمیتوانیم معدوماش را برداریم. سیوجد معدومٌ در آن است، موجودٌ هم با این معدوماش مخالفت دارد. پس موجودٌ با سیوجد نمیسازد. علت نساختن هم همین است که در سیوجد معدومٌ هست و موجودٌ با او نمیسازد.
پس در چنین جایی نمیتوانیم بگوییم این دو معلوم با یک علم موجودند. یعنی دو معلوم را باید متحد کنیم، بعداً یک صورت علمیه برایشان درست کنیم. یا این دوتا را در یک صورت علمیه جمع کنیم، این هم خودش متحد کردن است. یا باید متحدشان کنیم و یک صورت علمیه را به آنها تعلق بدهیم یا اصلاً بیاوریمشان در یک صورت علمیه و با آوردن در صورت علمیه متحدشان کنیم. متحد کردن دو چیزی که با هم ناسازگارند ممکن نیست. پس یک صورت علمیه نمیتوانی برای هر دو درست کنی. درست کردن یک صورت علمیه برای هر دو به معنای متحد کردن این دو مخالف است، به معنای متحد کردن این دو منافی است و این ممکن نیست.
پس جواب شما مستلزم این است که دو امر منافی متحد بشوند و اتحاد دو امر منافی باطل است، پس راه حل شما باطل است. این هم مطلب سوم.
پاسخ به سؤالات و تدقیق در نظر معتزله
سوال: استاد، این به زودی منافات ندارد؟ معدومی که در سیوجد داریم این ناظر به زمان حال است، آن موجودٌ ناظر به زمان استقبال است. اگر یک زمان باشد یعنی منافات دارد بله منافات دارد یعنی الان... ببینید این دو تا زمان دارد، الان...
پاسخ: معتزله اینطور میگوید: معتزله میگوید همین الان خداوند عالم است به سیوجد و موجودٌ. همین الان عالم است. نه اینکه علم دارد به اینکه سیوجد فی المستقبل و موجودٌ فی المستقبل. اینطور نیستش که بگوید سیوجد فی المستقبل یعنی هو موجودٌ فی المستقبل. اگر این باشد که فقط سیوجد است. شما موجودٌ هم میخواهید الان داشته باشید.
معتزله اینطور جواب داده: همین الان سیوجد با موجودٌ هر دو حاصل است. سیوجد با موجودٌ همین الان حاصل است برای خداوند. یعنی خداوند هم علم به سیوجد دارد هم علم به موجودٌ دارد وقتی که زمان میگذرد زید موجود میشود، خدا علم به موجود دارد، علم به سیوجدش هم باطل نشده. حالا در قبل من دارم عرض میکنم که علم به سیوجد دارد و علم موجودن دارد. شما این را بیاورید رد. در بعد خداوند هم علم به سیوجدش باقی بماند هم علم به انه موجودٌش بیاید، هر دو هم با هم. این هم نمیشود.
اگر زمان را دخالت بدهید اینطور بگویید: خداوند عالم است به اینکه زید الان معدوم است و در آینده موجود میشود. این درست است، ولی این مفاد سیوجد تنهاست. مفاد سیوجد تنها این است که الان معدوم است، آینده موجود میشود. خب خدا به این عالم است یعنی به سیوجد عالم است. پس به انه موجودٌ کی عالم است؟ آن هم باید حسابش کنید.
اینطوری بگویید: خداوند عالم است به سیوجد و این علم به سیوجد همان علم به انه موجودٌ است. اینجایش مشکل است. معتزله نمیگوید خدا عالم است به اینکه زید الان معدوم است و در آینده موجود میشود. این را نمیگوید. این همان علم به سیوجد است. این را قبول دارد منتها تنها قبول ندارد. میگوید یک علم دیگر هم هست. نه، یک علم دیگر هست یک معلوم دیگر هست. و اینطور نمیگوید که خداوند علم به سیوجد و انه موجودٌ را مربوط میکند به آینده و علم به سیوجد را مربوط میکند به حالا. اینطور نمیگوید.
اینطور میگوید، دقت کنید در عبارتش: علم به سیوجد عیناً همان علم به انه موجودٌ است. این را دقت کنید. این را نمیشود قبول کرد. علم به سیوجد، علم به همان انه موجودٌ است. قید استقبال و حالا هم نمیآورد. همین الان خدا هم علم به سیوجد دارد هم علم به انه موجودٌ دارد، یک علم هر دو را دارد نشان میدهد همین الان.
شما دارید میگویید یک معلوم مربوط به مستقبل است یک معلوم مربوط به حال است. سیوجد مربوط به چیست؟ جوابتان را بیان میکنم سیوجد مربوط به چیست؟
سیوجد الان صادق است. انه موجودٌ بعداً صادق است. حالا اگر بگوییم سیوجد همان انه موجودٌ است، درست نگفتیم. علم به سیوجد همان علم به انه موجودٌ است باز هم درست نگفتیم. همانطور که سیوجد با انه موجودٌ دوتاست، علم به سیوجد با علم به انه موجودٌ هم باید دوتا باشد، نمیشود یکی باشد. شما آنطور که دارید تصویر میکنید اینطور است که علم دارد خداوند به اینکه الان معدوم است و در آینده موجود است. عرض میکنم این دو تا را رو هم بگذارید همان علم به سیوجد است. یک دانه علم به سیوجد این دو تا را میآید تفهیم میکند، چون سیوجد معنایش همین است الان معدوم و بعد موجود میشود. معتزله نمیگوید فقط علم به سیوجد دارد، علم به انه موجودٌ را هم میگوید دارد. کی دارد؟ در آینده؟ نه همین الان. همین الان علم به سیوجد عیناً علم به انه موجودٌ است. نمیگوید مستلزم علم به انه موجودٌ است. نمیگوید در پی دارد علم به انه موجودٌ را. اینها را نمیگوید. میگوید علم به سیوجد همان علم به انه موجودٌ است. خب مسلماً این دو تا یکی نیستند. یعنی علم به سیوجد با علم به انه موجودٌ فرق میکند. همینطوری نگاه کنید میبینید فرق میکند، بیان هم کنیم معلوم میشود که فرق میکند. چون سیوجد یعنی الان نیست، بعداً هست. انه موجودٌ یعنی هست. این «هست» با «نیست» نمیسازد. سیوجد مشتمل بر دو قضیه است: یکی الان نیست، دوم اینکه بعداً هست. سیوجد این دو تا قضیه را در بر دارد. حالا اگر انه موجودٌ هم کنار سیوجد قرار داده بشود، انه موجودٌش با آن «الان نیست» نمیسازد. با «بعداً هست»اش اشکال ندارد، ولی با «الان نیست» نمیسازد.
همین الان خداوند هم عالم است به سیوجد (یعنی به نبود زید)، همین الان هم عالم است به انه موجودٌ (یعنی به بود زید). و این دو تا عین هماند. خدا میتواند عالم باشد به اینکه زید الان نیست، فردا هست، به هر دوش عالم باشد. ولی این دو تا عین هماند مهم است. شما این را توجه نمیکنید. شما میگویید که اشکالی ندارد که خداوند عالم باشد به اینکه این شیء الان معدوم است و فردا موجود میشود. این درست است. ولی این معتزله این را نمیگوید. میگوید در عینی که علم دارد به اینکه الان معدوم است و فردا موجود است، همین الان هم علم دارد به اینکه الان موجود است. علم به اینکه الان معدوم است عین علم به این است که الان موجود است. این را ما داریم اشکال میگیریم، میگوییم این درست نیست.
خب پس سه تا مطلب هر سه روشن شد. اشکال داشتیم درباره علم خدا که اگر خداوند عالم به هر چیزی هست، به زیدی که الان معدوم است و بعداً موجود میشود نیز عالم است. هم به معدوم بودنش هم به موجود بودنش، به موجود شدنش. چگونه عالم است؟ آیا الان به موجودیت او عالم است یا به سیوجداش عالم است؟ مسلماً میگویید الان به سیوجد عالم است، به موجودیت الان عالم نیست و الا اگر به موجودیت الان عالم بشود این میشود جهل، میشود خلاف واقع. الان به سیوجد عالم است. خب این سیوجد بعد از اینکه زید موجود شد، این سیوجد باقی میماند یا از بین میرود؟ اگر از بین برود لازم میآید خدا محل حوادث باشد. اگر باقی بماند با انه موجودٌ باقی میماند یا اینکه انه موجودٌ نمیآید؟ با انه موجودٌ باقی بماند معتزله میگوید میماند. من نباید اینطوری مطرح میکردم چون معتزله میگوید این میماند. این فرض را نباید میگفتم در بیان اولم که داشتم. این فرض را مطرح نکردم چون این فرض را تا بگوییم معتزله میگوید بله سیوجد باقی میماند.
خب اشکال این بود. بعد معتزله میگوید که علم به سیوجد در آینده باقی میماند، از بین نمیرود. و این علم به سیوجد عین همین علم به انه موجودٌ است. ما جواب دادیم که این دو تا معلوم با هم فرق دارند پس علم به این دو تا ممکن نیست، و الا لازم میآید که این دو معلوم متفاوت در علم واحد جمع بشوند. در یک جا این دو متفاوت جمع بشوند و این جمع شدن متنافیین است که باطل است. حالا راه حلی که ما ارائه میدهیم برای حل اشکال چیست؟ بعداً بیان میشود.
تطبیق با متن کتاب
صفحه ۲۲۸ هستیم، سطر اول.
«قال کالحال والاستقبال».
این کالحال والاستقبال مثال است لاختلاف المعلوم. عبارت شوارق است. شوارق بعد از اینکه میگوید یک حال والاستقبال میگوید مثالٌ لاختلاف المعلوم. یعنی معلومهای مختلف را خواجه مثال زده و بیان کرده که یک علم نمیتواند این دو معلوم مختلف را یک جا نشان دهد. من توضیح دادم مقصود از حال و استقبال چیست.
«اقول: هذا اشارة الی ابطال مذهب جماعة من المعتزلة» که رفتند به اینکه علم به استقبال همان علم به حال است. نگفتند دوتاست، گفتند همان است. علم به استقبال علم به حال است عند حضور الاستقبال. یعنی علم به استقبال همان علم به حال است که استقبال با آن علم به حال حاضر باشد، یعنی هر دو با هم باشند. چون وقتی این دو تا علم عین هماند یک علم میشوند دیگر. علم به استقبال، علم به سیوجد است. علم دارد به استقبال یعنی علم دارد به اینکه در آینده وجود حاصل میشود، پس الان علم دارد به سیوجد. این همان علم به حال است عند حضور الاستقبال. علم به حال است، حالی که استقبال کنارش حاضر بشود و سیوجد را موجودٌ کند.
این مطلب کلیشان بود، حالا در مثال پیادهاش کنیم: «فقالوا إن العلم بأن الشیء سیوجد، علمٌ بوجوده إذا وجد». علم به اینکه شیء سیوجد عیناً همان علم به وجود شیء است إذا وجد؛ علم به وجود شیء است زمانی که موجود میشود یعنی علم به موجودٌ، منتها موجودٌیی که در آینده اتفاق میافتد. از این عبارتی که گفته شده، از این عبارتی که به عنوان مثال گفته شده، نتیجه گرفته میشود که آنها معتقدند همین یک علم، هم علم به سیوجد است، هم علم به موجودٌ است. عبارتش این را میگوید دیگر. علم به ان شیء سیوجد همان علم به وجوده اذا وجد، یعنی علم به سیوجد همان علم به موجودٌ است. خب سیوجد با موجودٌ منافات دارد، پس در یک علم نمیتواند جمع بشود. دو چیز مختلف با یک علم نمیتواند حکایت بشود.
این حرف معتزله است. چرا این حرف را زدند؟
چون خواستند از آن اشکالی که در باب علم خداوند وارد میشود خلاص بشوند، از این راه وارد شدند و خودشان را خلاص دیدند.
«وإنما دعاهم إلی ذلک ما ثبت». آنها را دعوت کرده به چنین قولی آنچه که ثابت شده. آنچه که ثابت شده چیست؟ ثابت شده این است که «الله تعالی عالمٌ بکل معلوم».
بنابراین «فإذا علم أن زیداً سیوجد ثم وُجد». اگر خدا عالم باشد به اینکه زید سیوجد، بعد هم زید موجود شود.
«فإن زال العلم الأول» (اگر علم اول که علم به سیوجد بود زائل شود) «وتجدد علمٌ آخر» (علم دیگری که علم به انه موجودٌ است حاصل شود و متجدد شود)، لازم میآید که قبلاً خدا علمی داشته، الان علم دیگری داشته باشد، آن علم قبلی از دست داده شده باشد و علم جدید به جایش نشسته باشد، «لزم کونه تعالی محلاً للحوادث». لازم میآید که خدا محل حوادث باشد. یعنی علوم حادثه یکی پس از دیگری در خدا به وجود بیاید و خدا متصف به این امور حادثه بشود.
«وإن لم یزل» (ولی اگر علم اول زائل نشد، علم اول که سیوجد است باقی ماند)، علم به انه موجودٌ هم آمد کنارش نشست و هر دو هم بودن یک علم (هر دو یک علم بودن، نه دو تا علم کنار هم، دو تا علم که یک علم شدند)، «وإن لم یزل» (یعنی اگر آن اولی زائل نشود) دومی بیاید اولی زائل نشود (یعنی دومی همان اولی باشد، هر دو با یک علم معلوم بشود)، «کان هو المطلوب». مطلوب آنها هم همین است. معتزله میگوید کان هو المطلوب. ما هم همین را میگوییم، که علم دوم که میآید علم اول زائل نمیشود. ولی اینها دو تا علم نیستند. علم دوم غیر از علم اول نیست، بلکه عین همان علم اول است و علم اول هم عین علم دوم است. یعنی هر دو یکعلماند. هر دو یک علماند در حالی که یکی تعلق گرفته به سیوجد، یکی تعلق گرفته به موجودٌ.
مرحوم علامه میفرماید «هذا خطأٌ فاحش».
زیرا علم به ان شیء سیوجد منحل میشود به دو علم:
۱. «علمٌ بالعدم الحالی»،
۲. «علمٌ بالوجود فی ثانی الحال».
اصلاً سیوجد را تحلیل کنید این دو قضیه از آن در میآید: که علم است به عدم حالی (یعنی عدم در الان) که زید الان نیست. و علم است به وجود فی ثانی الحال، یعنی علم است به اینکه زید در ثانی الحال (یعنی حالت بعدی، حالت ثانی) موجود است. در این حالت که الان هست معدوم است، در حال ثانی که بعداً میآید موجود است. این معنای سیوجد است. علم به اینکه شیء سیوجد است منحل میشود به این دو تا؛ علم است به عدم حالی، یعنی علم است به اینکه آن شیء الان و حال معدوم است، والوجود فی ثانی الحال، در ثانی حال یعنی در حال بعدی موجود است. این در مورد علم به سیوجد.
اما علم به ان شیء موجودٌ مشروط به عدم حالی نیست. یعنی یکی از دو قضیهای را که در علم به سیوجد داشتیم الان نداریم. بلکه نه نداریم، علم به عدم حالی را نداریم، بلکه با او منافات دارد. دفع میکند عدم حالی را. علم به انه موجودٌ دفع میکند عدم حالی را، نه اینکه میگوید عدم حالی نداریم. نه اینکه مشروط به عدم حالی نیست، بلکه میگوید اصلاً عدم حالی نداریم.
«فیستحیل اتحادهما». این دو تا معلوم با هم نمیسازند پس علم به این دو تا محال است که با هم متحد بشود. یعنی دو تا علم نمیتواند یکی بشود. و الا لازم میآید که این دو تا معلوم مختلف و منافی با یک صورت نشان داده شوند.
راه حل مختار: تغییر در تعلق علم نه در خود علم
خب راه حل معتزله را قبول نکردیم. راه حل خودمان را میخواهیم نشان بدهیم. آنها خواستند دو معلوم منافی را با یک علم روشن کنند تا از این طریق جواب اشکال داده بشود. و ما معتقد بودیم دو معلوم منافی با یک صورت علمیه معلوم نمیشود. پس باید در اینجا دو تا علم باشد: یکی علم به سیوجد، یکی علم به انه موجودٌ. اول خدا علم داشته باشد به سیوجد، بعداً علم داشته باشد به انه موجودٌ. جواب معتزله تمام نبود. خب اگر جواب تمام نبود اشکال دوباره برمیگردد. خب اشکال را الان گفتم: لازم میآید که خدا علم داشته باشد به سیوجد، و بعداً علم پیدا کند به انه موجودٌ. این میشود حدوث علم در خدا، خدا میشود محل حوادث.
این اشکال را چطوری جواب بدهیم؟
جوابی که ما میدهیم این است که علم واحد است، عوض نمیشود زائل هم نمیشود. علمی که خدا از قبل داشته همچنان باقی میماند، بدون تغییر. نه زائل میشود نه تغییر میکند. تعلق این علم به سیوجد کنده میشود، به انه موجودٌ مرتبط میشود. علم یک امر تعلقی است، چنانچه قبلاً گفتیم. تعلق به معلوم میگیرد. یک علم است، تعلق میگیرد به سیوجد. بعد سیوجد گرفته میشود، تعلق میگیرد این علم به انه موجودٌ. آنی که عوض میشود، آن عدمِ زید است که عوض میشود جایش وجود میآید. علم عوض نمیشود، تعلق علم به این دو تا عوض میشود. و تعلق خارج از علم است. پس آنچه که عوض میشود علم نیست. آنچه که حادث میشود علم نیست. آنی که عوض میشود، حادث میشود تعلق است. و تعلق بیرون از علم است و اشکالی ندارد که عوض بشود یا زائل بشود. علم از بین نمیرود. یعنی علم اول تعلق گرفته به این عدم، بعداً تعلق میرود به وجود، بدون اینکه خود علم تغییر کند.
سوال: چهجوری تغییر نمیکند؟
پاسخ: علم یعنی نور، یعنی روشنی. این روشنی یک دفعه روشن میکند عدم را، یک دفعه روشن میکند وجود را. خودش که عوض نمیشود، خودش دارد روشن میکند، آن وجود و عدم دارند عوض میشوند و روشن کردن دارد عوض میشود، خود روشنی عوض نمیشود. یعنی مثل این میماند که شما در نور خورشید یک جسم سفید بگذارید، بعد برداریدش یک جسم سیاه بگذارید. این جسمها عوض میشوند، آنی که نور خورشید برایش میتابد عوض میشود، ولی خود نور خورشید عوض نمیشود. تعلقها عوض میشود؛ یعنی الان سفیدی متعلقِ نور است، یک لحظه بعد سیاهی متعلقِ نور است. سیاهی و سفیدی عوض میشود، تعلقها هم یا وصفِ متعلق بودن عوض میشود، ولی آن نوری که به اینها تعلق میگیرد و بر اینها میتابد عوض نمیشود.
بعد مرحوم علامه میفرماید که ما این را بعداً توضیح بیشتری هم میدهیم. الان به همین مقدار اکتفا کنیم، راه حل آن مشکل ما مشکل را با این راه حل حل کردیم فعلاً، تا بعداً به تفصیل بیشترش برسیم.
سوال: استاد، ماهیتش هم یکی است ولی در زمانهای مختلف وجودش هم فرقی...
دو تا نور؟ نور خورشید در آنِ اول... ماهیتِ نور اول و نور دوم یکی است ولی وجودشان که فرق میکند... اراده مثلاً یک چیزی... علم که حقیقتِ ذاتِ اضافه هستش، درست است دو تا اراده ماهیتشان یکی است هر دو اراده هستند، ولی بالاخره...
پاسخ: یعنی شما تعلق به این شیء خاص را مقوّم علم قرار میدهید. اگر تعلق به این شیء مقوّم باشد بله فرمایش شما درست است، وقتی این تعلق باطل میشود آن علم هم باطل میشود، وقتی تعلق جدید میآید علم جدید میآید. اما ما تعلق را مقوّم علم نمیگیریم.
سوال: لازم هست؟
استاد: بله
سوال: لازم که هست.
پاسخ: تعلق به امر خاص نه ها. تعلق به مضافالیه. بله تعلق به امر خاص لازم نیست. باید تعلق بگیرد حالا به این یا به آن. تعلق لازمه ی علم است که باید تعلق بگیرد، ولی تعلق به این لازم نیست، تعلق به آن هم لازم نیست. تعلق به معین لازم نیست. تعلق به معینها دارند عوض میشوند، اصل تعلق که عوض نمیشود.
«والوجه فی حل الشبهة المذکوره» آن چیزی است که ابوالحسین، ابوالحسین بصری در اینجا ملتزم شده. راه حل آن است که ابوالحسین بصری گفته. و آن راه حل این است که «من أن الزائل هو التعلقات الحاصلة بین العلم والمعلوم، لا العلم نفسه». زائل تعلقاتی هستند که بین علم و معلوم حاصلاند، لا العلم نفسه. لا العلم نفسه عطف بر تعلقاته؛ یعنی زائل خود علم نیست، خود علم زائل نمیشود، تعلقاتی که این علم به آن متعلقها دارد زائل میشود.
«وسیأتی زیادة تحقیق فی هذا الموضع ان شاء الله تعالی». فی هذا الموضع یعنی در این بحث، نه فی هذا الموضع یعنی در اینجا. در اینجا اگر هست که باید گفته بشود، سیأتی معنی ندارد. سیأتی یعنی در جای خودش، منتها سیأتی فی هذا الموضع یعنی در این مطلب، در این بحث، در این موضوع مسئله، انشاءالله.
نسخه دارید «فی هذا الموضوع»؟ خب آن خوب است. نسخه دارید «فی هذا الموضوع» خوب است، اگر نسخه «فی هذا الموضع» هم باشد باید به همان معنای «فی هذا الموضوع» بگیریم. فی هذا الموضع یعنی فی هذا البحث.
بقیهاش انشاءالله برای جلسه بعد.