90/04/24
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مساله هفتم در مسموعات /تقسیمات حروف و حقیقت کلام
موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مساله هفتم در مسموعات /تقسیمات حروف و حقیقت کلام
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
[تقسیمات حروف و حقیقت کلام]
صفحه ۲۲۲، سطر شانزدهم.
قال: «اما مصوت او صامت متماثل او مختلف بذاته او بالعرض».[1]
مقدمه: تقسیم حروف به مصوت و صامت
بحث در صوت داشتیم که کیفیتی است مسموع.
گفتیم اگر بر این صوت کیفیت ممیزه عارض شود، صوت به صورت حرف درمیآید. حالا میخواهیم حرف را تقسیم کنیم به مصوت و صامت. بعداً بیان میکنیم که از حرف، کلمه ساخته میشود و با ترکیب کلمات، کلام ساخته میشود. پس صوت منشأ میشود برای حصول کلام.
الآن میخواهیم حرف را تقسیم کنیم. حرفی که عبارت است از صوتی که معروض هیئت ممیزه و کیفیت ممیزه شده، این نوعِ این صوت را اسمش را حرف میگذاریم و حرف را تقسیم میکنیم به مصوت و صامت. ممکن است این اصطلاح در بعضی علوم دیگر هم فرق کند با این عیناً. ما در اینجا «مصوت» را اسم میگذاریم برای حروف لین یا حروف مد؛ که لین و مد هر دو یکساناند فقط دو اسماند، دو اسم مختلفاند و الا معنایشان واحد است. یعنی به واو، الف، یاء که حروف عله هستند، حرف مد یا حرف لین میگوییم. اینها مصوتاند. بقیه صامتاند.
وجه تسمیه مصوت و صامت
یعنی اینها هستند که بقیه حروف را به صدا درمیآورند. اگر اینها نباشند، بقیه حرفها صامتاند. مثلاً فرض کنید «جیم» را اگر پشت سر آن «الف» بیاوریم میشود «جا»؛ خب حرکت پیدا میکند، یعنی حالت صوت پیدا میکند. و الا جیم تلفظش به تنهایی مشکل است. این وقت هم که میگوییم جیم، یک «یاء» پشت سر آن میآید. اگر پشت سر آن «یاء» را نیاورید، خود جیم خالی را بخواهید تلفظ کنید سخت است. اگر بخواهند صدایی که جیم را تلفظ میکند حاصل بشود، باید بعد از جیم یا الفی بیاورید، یائی بیاورید، واوی بیاورید که بالاخره به صدا دربیاید. به همین جهت این سه تا را میگویند مصوت؛ یعنی حروفی که صوت مربوط به بقیه حروف را آشکار میکند. بقیه را هم میگویند صامت؛ یعنی بقیه حروف غیر از این سه تا همه صامتاند.
تقسیمات حروف صامت (متماثل و مختلف)
وقت صامت دو قسم است: یکی صامت متماثل، یکی صامت مختلف. وقتی دو تا صامت را با هم بسنجید، گاهی متماثلاند گاهی مختلفاند. مثلاً گاهی دو تا جیم؛ این میشود متماثل. وقتی دو تا جیم باشد میشود حروف صامت متماثل. وقتی جیم و هاء باشد، جیم و حاء، دو تا صامت مختلف. منتها مختلف دو قسم است: یک مختلف بالذات، یک مختلف بالعرض.
مختلف بالذات عبارت از آن حرفی است که خودش با حرف دیگر فرق میکند. مثلاً جیم با هاء، ذاتشان فرق میکند. یعنی این خودش با آن خودش فرق میکند.
اما گاهی هر دو جیماند، منتها حرکتشان فرق میکند. یکی حرکت کسره دارد، یکی حرکت فتحه. یا یکی حرکت دارد، یکی سکون دارد. در این صورت گفته میشود که مختلف بالعرضاند. مختلف بالعرض دو حرفی هستند که ذاتشان یکی باشد ولی حرکتشان مختلف باشد. مختلف بودن حرکت یا به این است که یکی ساکن باشد، یکی حرکت داشته باشد، یا به این است که هر دو حرکت داشته باشند، منتها حرکتهای مختلف. این دو حالت را میگویند مختلف بالعرض.
پس دو تا صامت اگر هر دو از یک ذات باشند و اختلاف حرکتی و سکونی هم نداشته باشند به آن گفته میشود متماثل. اما اگر اینچنین نباشند به آن گفته میشود مختلف. مختلف هم یا مختلف بالذات است یعنی این یک حرف است و آن یک حرف است، این جیم است و آن حاء است؛ یا مختلف بالعرض است یعنی هر دو یک حرفاند، هر دو مثلاً جیماند منتها یکی ساکن است، یکی متحرک، یا یکی متحرک است به فتحه دیگری متحرک است به کسره.
بنابراین اینطور شد: حروفی داریم که مصوتاند و حروفی داریم که صامتاند. مصوت را تقسیم نمیکنیم. اما صامت را تقسیم میکنیم. صامت را میگوییم اگر با صامت دیگر جمع شود، یا متماثلاند یا مختلفاند. مختلفها را میگوییم دو قسماند: یا مختلف بالذاتاند، یا مختلف بالعرضاند. مختلف بالعرض را هم دو قسم میکنیم: یا یکی ساکن است، یکی متحرک، یا هر دو متحرکاند منتها به حرکتهای مختلف. این تقسیمی است که ما برای حروف داریم.
تطبیق با متن کتاب
صفحه ۲۲۲ هستیم سطر شانزدهم.
«اما مصوت» یعنی آن صوتی که کیفیت ممیزهای برایش عارض شده و به صورت حرف درآمده، به صورت حروف درآمده، این حرف یا حروف یا مصوتاند یا صامت. صامت هم که باشد یا متماثل است یا مختلف. مختلف هم که باشد یا مختلف بالذات است یا مختلف بالعرض.
« أقول: تنقسم الحروف إلى قسمين مصوت و صامت فالمصوت » عبارت است از حروف مد و لین که سه تا هستند یعنی واو و الف و یاء. هم مصوت میگوییم، هم مد میگوییم، هم لین میگوییم، هم حروف عله میگوییم. اسمهای مختلف دارند.
«و هی انما تحصل فی زمان». در زمان حاصل میشود.
چرا؟ چون وقتی شما جیم را مثلاً فرض کنید که همراه یاء میکنید، میگویید جیم، یا همراه الف میکنید، میگویید جا، این یک ذره وقت میگیرد. و وقتی وقت گرفت باید در زمان باشد. اگر لحظهای باشد در آن است. اما اگر یک ذره وقت بگیرد در زمان است. اینها وقت میگیرند، تازه حروف دیگر را هم جوری باعث میشوند که حروف دیگر هم وقت بگیرند. یعنی یک حالت مدی به حروف میدهند کأنه در زمان ادا میکنند. لذا به آن گفته میشود حروفی که در زمان هستند.
«و هی انما تحصل فی زمان». یعنی این مصوت در زمان حاصل میشود، «هی» یعنی این حروف مصوته که واو و الف و یاء هستند تحصل فی زمان.
«و اما صامتة»، و یا حروف صامتاند. صامت «ما عداها»، یعنی ماعدای این سه حرف است. بقیه حروف غیر از این سه حرف همه صامتاند.
«و الصامتة اما متماثلة کالجیم و الجیم». دو تا صامت را وقتی با هم بسنجید یا متماثلاند مثل جیم و جیم، یا مختلف. مختلف هم یا مختلف بالذات است مثل جیم و حاء، یا مختلف بالعرض است. و مختلف بالعرض هم دو قسم است.
«و هو اما ان یکون احد الجیمین مثلاً ساکناً و الآخر متحرکاً»[2] . دو تا جیم را ملاحظه کنید که مختلف بالذات نباشند، هر دو جیم باشند. ذاتشان مختلف نباشد، نه یک جیم و یک حاء. آن اگر جیم و حاء را ملاحظه کنید و حرکتشان را مختلف کنید، این هم مختلف بالعرضاند هم مختلف بالذاتاند. آن از بحث بیرون است. الآن میخواهیم فقط مختلف بالعرض درست کنیم، لذا باید این دو حرف را متجانس بگیریم، متماثل بگیریم، بعد اعرابش را عوض کنیم. یا اینکه یکی را ساکن، یکی را متحرک کنیم تا اختلاف بالعرض درست بشود. و الا اگر ذاتشان فرق داشته باشد اختلاف بالذات درست میشود.
«و هو»، یعنی آن اختلاف مختلف بالعرض یا این است که «احد الجیمین مثلاً»، جیم به عنوان مثال گفته میشود، احد الجیمین ساکن باشد و دیگری متحرک باشد، یا هر دو متحرک باشند اما «یکون احدهما متحرکاً بحرکة و الآخر بضد تلک الحرکة». یکی متحرک باشد به حرکتی دیگری متحرک بشود به حرکت ضد. یعنی یکی کسره داشته باشد، یکی فتحه مثلاً.
تعریف کلمه و کلام (نظم و تألیف)
خب این تقسیمی بود برای حروف. حالا میخواهیم بیان کنیم که از ترکیب حروف کلمه و آخر سر هم کلام درست میشود. بعد هم اشاره میکنیم که کلام هم انواعی دارند. اینکه ما از ترکیب حروف کلمه درست میکنیم و بعد هم کلام به وجود میآوریم، این مطلب روشن است. وقتی که ترکیب کردیم حروف را کلمه درست میشود. وقتی ترکیب کردیم کلمات را کلام درست میشود. وقت ترتیبی که ما میکنیم به این صورت است که وضع حروف را منظم میکنیم.
مثلاً یکی را وسط میگذاریم، یکی را در ابتدا میآوریم، یکی را در انتها میآوریم، یک لفظ مفید و با معنا به دست میآید. مثلاً همان مثالی که جلسه گذشته گفتیم «زید» را ملاحظه کنید. حرف «ز» دارد، حرف «ی» دارد، حرف «د» دارد. ما منظم میکنیم این حروف را به طوری که «ز» اول باشد، «ی» دوم باشد، «د» سوم باشد. وضعشان مرتب میشود. وضع یعنی نسبتی که به یکدیگر دارند. آن میشود اول، این میشود دوم و آن میشود سوم. درست است داریم میشماریم ولی با این شمردن وضعشان را داریم بیان میکنیم. ترتیبشان را، وضعی که به هم دارند، نسبتی که با همدیگر برقرار میکنند، آن نسبت را منظم میکنیم حرف تبدیل میشود به کلمه.
پس کلام یا کلمه عبارت است از حروف منظم شده. حروف منظم شده را میگوییم کلمه یا کلام. بعد اقسامی هم برای کلام داریم که وقتی رسیدیم بیان میکنم.
«و ینتظم منها»، منها الکلام. یعنی از این حروف کلام منظم میشود و کلام درست میشود آن هم با نظم.
«بأقسامه». بأقسامه یعنی کلام به تمام اقسامی که دارد. به هر قسمی کلامی که توجه کنید میبینید از حروف تشکیل شده.
اقول: «هذه الحروف المسموعة اذا تألفت» این حروفی که شنیده میشوند اگر ترکیب بشوند «تألیفاً مخصوصاً»، یک نوع ترکیب خاص. این ترکیب خاص یعنی چی؟ یعنی ترکیب به حسب الوضع. ترکیب به حسب الوضع بیان کردم یعنی چی؟ یعنی وضعشان منظم بشود، نسبتشان به یکدیگر ملاحظه بشود، «سمیت کلاماً»، این حروف منظم شده کلام نامیده میشود.
پس حد کلام و تعریف کلام بنا بر این توضیحی که دادیم این است: «هو» آن تعریف این است که «کلام منتظم من الحروف المسموعة». یعنی آن چیزی است که از حروف مسموعه منظماً ساخته شود. یعنی نظمی که به حروف مسموعه داده میشود با این حروف مسموعه کلام میسازد. آن نظم باعث میشود که این حروف مسموعه کلام بسازند.
اقسام کلام (تام و ناقص، خبر و انشاء)
خب این کلامی که ما میگوییم به معنای عام اطلاق میکنیم که شامل کلام مفرد که کلمه نامیده میشود نیز بشود. پس حروف کلمه را میسازند یعنی مفرد را. کلمه مفرد. بعد کلام هم میسازند یعنی کلمههای جمع شده. وقت این کلامی که ساخته میشود به دو قسم تقسیم میشود. یا کلام تام است که یصح السکوت علیه، یا کلام ناقص است که لایصح السکوت علیه. کلام تام تقسیم میشود به خبر که یحتمل الصدق و الکذب، و انشاء که لایحتمل الصدق و الکذب. ترکیب ناقص هم تقسیم میشود به ترکیب تقییدی، ترکیب توصیفی و امثال اینها. اینها همه را در ادبیات خواندید و منطق خواندید و خیلی جاها خواندید در اصول خواندید.
اقسام کلام همینهاست که گفته شد. یکی کلامی که مفرد باشد یعنی کلمه. یکی هم کلامی که از چند کلمه تشکیل بشود. مفرد نباشد، مرکب باشد. وقت این کلام مرکب گاهی تام است گاهی ناقص. تامش گاهی خبریست گاهی انشایی، ناقصش هم گاهی تقییدیست گاهی توصیفی. مثلاً وقتی میگوییم «زید» این کلمه است. وقتی میگوییم «زیدٌ عالمٌ»، این کلام تام خبریست. وقتی میگوییم که «اکرم زیداً»، کلام تام انشاییست. وقتی میگوییم «زیدٌ الکریم»، صفت و موصوف است، میشود کلام ناقص. وقتی میگوییم «غلام زیدٍ» که اضافه میشود، باز هم میشود کلام ناقص.
«و یدخل فیه المفرد»، یعنی در این کلامی که ما تعریفش کردیم یا در این تعریفی که برای کلام آوردیم که گفتیم منتظم من الحروف المسموعة، داخل میشود هم مفرد هم مؤلف.
«یدخل فیه المفرد و هو الکلمة الواحدة». مفرد کلمه واحده است که مرکب نشده. واحد در اینجا در مقابل تثنیه و جمع نیست، ممکن است کلمه هم تثنیه باشد یا جمع باشد، باز به آن میگوییم واحد؛ واحد در اینجا در مقابل مرکب است، یعنی مرکب نیست.
خب «یدخل فیه المفرد» یک، «و المؤلف» دو، که مؤلف تقسیم میشود به «التام» خط بد «و غیر التام». «و المؤلف التام»، وقت مؤلف تام دو قسم است. یا محتمل الصدق و الکذب است که به آن میگوییم خبر، یا محتمل الصدق و الکذب نیست که به آن میگوییم انشاء.
«و هو»، یعنی مرکب تام، «محتملٌ للصدق و الکذب است» یک، «و غیر المحتمل لهما»، یعنی غیر المحتمل للصدق و الکذب. غیر المحتمل للصدق و الکذب که انشاء باشد تقسیم میشود به امر، نهی، استفهام، تعجب، ندا. اینها روشن است توضیح نمیخواهد.
«و غیر التام» عطف بر آن «التام» است که صفت مؤلف قرار داده شد. اینطور بود یدخل فیه المفرد یک، و المؤلف التام دو، و المؤلف غیر التام سه.
«و المؤلف غیر التام» سه. غیر تام یا تقییدیست یا غیر تقییدی، مثلاً گفتیم توصیفی یا اضافی مثلاً. «و الی هذا»، یعنی به این تقسیمی که ما گفتیم و در نتیجه به اقسام این تقسیم اشاره کرد مصنف به قولش و گفت «بأقسامه»، ینتظم منها الکلام بأقسامه.
بحث کلام نفسی (نزاع اشاعره و معتزله)
خب کلام را توجه کردید ما با این بیان عبارت گرفتیم از مرکب من الحروف. مرکب من الحروف. آیا غیر از این کلام دیگری هم داریم که مرکب من الحروف نباشد؟ میفرمایند نه. غیر از این کلامی که مرکب من الحروف است کلام دیگری نداریم. مرحوم خواجه در اینجا میخواهد قول اشاعره را رد کند. اشاعره معتقدند به اینکه علاوه بر کلام لفظی، ما کلام نفسی هم داریم. و معتقدند خدا هم کلام نفسی دارد. و ادعا کردند که کلام نفسی خدا قدیم است. اما کلام لفظی که قرآن است حادث است.
بعد از آن ها سوال شده که کلام نفسی چیست؟
پیداست که کلام نفسی با لفظ بیان نمیشود. بلکه کلامی است که کلام لفظی بر او دلالت میکند. یعنی ما در نفسمان کلامی را تنظیم میکنیم، بعد این کلام را با لفظ اظهار میکنیم. شما متوجه میشوید که در نفس من چه کلامی تحقق پیدا کرده که این لفظ من دارد از آن کلام نفسی حکایت میکند. پس کلام لفظی دال است بر کلام نفسی.
کلام نفسی را آیا میشود همان حدیث نفس نامید؟
ما گاهی دهانمان بسته است، صحبتی نمیکنیم ولی تو ذهنمان داریم حرفهایی را ردیف میکنیم. با خودمان داریم حرف میزنیم بدون اینکه صدایی پیدا بشود. اتفاق میافتد که ما تو دلمان با خودمان حرف میزنیم، این اصطلاحاً میگویند حدیث نفس.
آیا کلام نفسی این است؟ اشاعره میگویند نه. البته ظاهراً همین است، چون گفتند کلام لفظی دلالت میکند بر کلام نفسی. پس کلام نفسی همان حدیث نفس است که ما داریم انجام میدهیم، کلام لفظی را هم دال بر او و حاکی از او قرار میدهیم. اما آنها معتقدند که کلام نفسی این نیست، حدیث نفس نیست.
بعد به آنها میگوییم که اراده است؟ کلام نفسی همان اراده است؟ میگویند نه. دلیل هم میآورند. کلام نفسی همان تخیلی است که ما میکنیم یعنی همان حدیث نفس؟ میگویند نه، آن هم نیست. کلام نفسی عبارت است از حیات، قدرت، علم، امثال ذلک؟ میگویند نه. آخر سر به آنها میگوییم چیست؟ کلام نفسی چیست؟ میگویند همانی که تعریف کردیم. معتزله به اشاعره میگویند خودتان هم نمیدانید کلام نفسی چه هست. وقت چطوری به آن استدلال میکنید؟ و ما چطوری ردش کنیم؟ ما که نمیدانیم شما چه میگویید تا ردش کنیم.
اشاعره کلام نفسی را «طلب» هم مینامند. و میگویند طلب غیر از اراده است، دلیل هم میآورند. معتزله میگوید نه طلب همان اراده است. یعنی کلام نفسی همان اراده است. که حالا اینها را توضیح میدهم که کلام نفسی چیست. بالاخره روشن نیست برای خود اشاعره هم روشن نیست که کلام نفسی چیست. ولی معتقدند کلام نفسی چیزی است که غیر از علم است، غیر از اراده است، غیر از حیات است، غیر از چیست، چیست و همان طلب است. اسمش را طلب هم میگذارند کلام نفسی هم میگذارند. و میگویند قدیم است برای خدا قدیم است، برای ما نه. اثبات میکنند که کلام نفسی غیر از اراده است. اثبات میکنند که کلام نفسی غیر از تخیل است. این اثباتها را الآن من بیان نمیکنم وقتی رسیدم توضیح میدهم.
قال: «و لا یعقل غیره». غیر از این کلامی که ما گفتیم با منضبط شدن حروف و منظم شدن حروف به دست میآید کلام دیگری معقول نیست. نمیگوید نداریم میگوید معقول نیست. چون اشاعره هم نتوانستند به تعقل ما بدهند کلام نفسی را. نتوانستند به تصور ما بدهند که ما تصور کنیم کلام نفسی که آنها میگویند چیست. لذا ایشان میگوید معقول نیست. معقول نیست دو معنا دارد. یکی اینکه اصلاً وارد عقل نمیشود ما نمیدانیم چه گفته میشود. یکی اینکه معقول نیست یعنی مقبول عقل نیست. عقل قبول نمیکند. خیلی جاها گفته میشود که این مطلب معقول نیست، معقول نیست یعنی درست نیست یعنی مقبول عقل نیست. گاهی هم گفته میشود این معقول نیست یعنی قابل تصور نیست. در اینجا هر دوش است. قابل تصور نیست و چیزی که قابل تصور نیست مقبول عقل هم نیست.
«و لا یعقل غیره» یعنی غیر از این کلام لفظی ما کلامی نداریم، غیر از کلامی که از حروف منظمه تشکیل بشود ما کلامی نداریم.
اقول: «یرید ان الکلام انما هو المنتظم من الحروف المسموعة و لا یعقل غیره».
منحصر است در چیزی که از حروف مسموعه درست شده باشد. و لا یعقل غیره. غیر از اینچنین کلامی معقول نیست. غیر این کلام یعنی همان کلامی که اشاعره میگویند کلام نفسی.
و «هو»... هو ضمیرش برمیگردد به حصری که از «انما هو المنتظم من الحروف المسموعة» فهمیده میشود. یعنی این انحصار کلام در چنین کلام لفظی و در نتیجه معقول نبودن غیر چنین کلامی «ما أصرّ علیه المعتزلة»؛ یعنی «ما اتفق علیه المعتزلة». تمام معتزله بر این مطلب اتفاق دارند که کلام فقط کلام لفظیست و کلام نفسی که غیر از کلام لفظیست اصلاً معقول نیست.
«و الاشاعره اثبتوا معناً آخر سموه الطلب و الکلام النفسانی». اشاعره معنای دیگری را اثبات کردند که سموه الطلب و کلام نفسانی. آن معنای دیگر را طلب و کلام نفسانی نامیدند.
«و ادعوا انه غیر مؤلف من الحروف و الاصوات». از حروف و اصوات هم ترکیب نشده. یعنی کلامیست بیصدا، بیحروف.
«یدل هذا الکلام علیه». هذا الکلام یعنی این کلام لفظی یدل علیه دلالت میکند بر آن کلام نفسانی یا بر آن طلب. ولی غیر از کلام لفظیست. محکی کلام لفظیست، نه خود کلام لفظی.
دلایل اشاعره بر مغایرت طلب (کلام نفسی) با اراده
و بعد ادعا کردند، پس توجه کردید تا اینجا یک ادعاشان گفته شد: کلام نفسانی غیر از کلام لفظیست و کلام لفظی حاکی از این کلام نفسانیست. این یک ادعا. ادعای بعدی «و هو مغایرٌ للاراده». این طلب و کلام نفسی غیر از اراده است. دلیلشان هم این است که جایی طلب هست اراده نیست. و تفکیک این دو تا نشان میدهد که این دو تا یکی نیستند.
طلب که کلام نفسانی یا نفسی نامیده میشود از اراده منفک میشود. و این انفکاک طلب و اراده نشان میدهد که این دو تا دوتایند، مغایر هماند، دو چیزند نه یک چیز. و الا یک چیز که از خودش منفک نمیشود. کجا طلب از اراده منفک میشود؟ آنجا که مولایی به بندهاش دستور میدهد ولی اراده دارد که این بنده امتثال نکند. طلب میکند ولی اراده طلب ندارد. طلب هست ولی اراده نیست. یعنی اراده امتثال نیست. طلب کرده ولی اراده ندارد که آن طلبی که کرده واقع بشود. دلش هم میخواهد واقع نشود. اینجا ملاحظه میکنید که طلب هست اراده نیست. و این انفکاک طلب و اراده نشان میدهد که این دو تا دوتایند مغایر هماند.
مولایی را فرض کنید که بندهاش را میزند. پادشاهی یا بزرگی به آن اعتراض میکند که چرا بندهات را میزنی. او برای اینکه عذرش پیش پادشاه روشن بشود، میگوید به آن امر میکنم امتثال نمیکند، و امرش میکند. طلب میکند از او. خب در این حالت دلش میخواهد که او انجام ندهد. و الا اگر طلب کند و آن عبد انجام بدهد دیگر نمیتواند بهانه بیاورد پیش آن بزرگ که من عبدم را به خاطر این میزنم. در چنین حالتی میبینید طلب هست ولی اراده نیست، اراده نکرده امتثال را، اراده نکرده آن مطلوب را. بلکه دلش میخواهد آن مطلوب حاصل نشود که بهانه داشته باشد برای زدن عبد. در چنین حالتی میبینید طلب هست، اراده مطلوب نیست، اراده انجام مطلوب نیست. این که طلب هست و اراده نیست نشان میدهد که این دو تا فرق دارند. و الا اگر دو تا یکی باشند آنجا که طلب است اراده هم هست، آنجا که اراده است طلب هم هست چون هر دو عین هماند دیگر. در حالی که ما میبینیم یکی هست یکی نیست. این بودن یکی و نبودن دیگری نشان میدهد این یکی با دیگری فرق دارد.
سوال: این طلب کلام نفسی؟
پاسخ: بله.
سوال: این طلب کلام نفسی یا نفسانی است که...
پاسخ: هیچی روشن نیست. ما داریم حرف میزنیم که مطلب آنها را توجیه کنیم. آنها چیزی توضیح ندادند. طلب کلام نفسانی است ولی وقتی وارد حرف میشوند میگویند میبینی طلب که میکنند کلام نفسی لفظی است. حرف میزنند هیچ مطلبشان مشخص نیست، خودشان هم نفهمیدند چی گفتند.
سوال: یعنی طلب کلام نفسیست؟
پاسخ: طلب کلام نفسی است. نه طلب نفسی است. کلام نفسی است. ممکن است حتی امر هم میکند، با لفظ هم میآورد امر میکند و این اسمش را میگذارد طلب. بعد میگوید که اراده نیست، چون گاهی طلب حاصل میشود اراده حاصل نمیشود.
«و هو مغایرٌ للاراده»، یعنی کلام نفسی یا به عبارت دیگر طلب مغایر اراده است. زیرا انسان «قد یأمر»، پس طلب یعنی کلام نفسی حاصل میشود. اما «یأمر بما لا یرید»، به چیزی که اراده نکرده پس اراده حاصل نشده. طلب حاصل شده اراده حاصل نشده. حصول طلب و عدم حصول اراده نشان میدهد که این دو تا دوتایند.
چرا امر میکند به ما لایرید؟ «اظهاراً لتمرد العبد عند السلطان». تا پیش سلطان ظاهر کند که عبد من عبد متمردی است، عبد ممتثل نیست.
خب چرا میخواهد پیش سلطان این مطلب را و این تمرد عبد را اظهار کند؟ زیرا که «فیحصل عذره»، یعنی «حتی ان یحصل عذره فی ضربه». ضمیر «عذره» برمیگردد به انسان، ضمیر «ضربه» برمیگردد به عبد. تا حاصل شود عذر و بهانه این انسان در زدن آن عبد. خب وقتی عبد را میزند سلطان اعتراض میکند، میخواهد به سلطان بفهماند که عبد من عبد متمردی است، به آن امر میکند ولی دلش میخواهد که آن عبد امتثال نکند. یعنی اراده نمیکند مطلوب را. طلب میکند ولی اراده نمیکند مطلوب را. از اینجا میفهمیم که طلب با اراده فرق میکند. کلام نفسی با اراده فرق میکند.
«و مغایرٌ لتخیل الحروف». کلام نفسی با تخیل حروف هم مغایرت دارد.
تخیل حروف بیان کردم همان حدیث نفس است. و کلام نفسی با حدیث نفس هم مخالفت دارد. چرا؟ چون تخیل حروف تابع خود حروف است و با اختلاف حروف مختلف میشود. در حالی که اینها معتقدند که کلام نفسی مختلف نمیشود. کلام نفسی مختلف نمیشود ولی تخیل حروف مختلف میشود با اختلاف حروف. از اینجا میفهمیم که آنی که مختلف نمیشود با آنی که مختلف میشود فرق میکند. آنی که مختلف نمیشود کلام نفسانیست و آنی که مختلف میشود تخیل است. پس کلام نفسانی با تخیل فرق میکند.
«و مغایرٌ لتخیل الحروف»، یعنی کلام نفسانی یا بفرمایید طلب مغایر با تخیل حروف است. زیرا تخیل حروف تابع است «لها» یعنی للحروف و مختلف است «باختلافها» یعنی باختلاف الحروف در حالی که «هذا المعنی» که اسمش کلام نفسی است یا اسمش طلب است «لا یختلف»، یعنی با اختلاف چیزی مختلف نمیشود.
تا اینجا ثابت شد که کلام نفسی مغایر با اراده است یک، مغایر با تخیل حروف است دو. حالا میخواهیم بگوییم «و ظاهراً انه مغایرٌ للحیاة» سه، «للقدرة» چهار «و غیرهما من الاعراض».
مغایر حیات است یعنی چیزیست غیر از حیات. کلام است، کلام که حیات نمیشود. مغایر با قدرت است، این هم روشن است. و مغایر با غیر حیات و قدرت است من الاعراض.
پاسخ معتزله: انکار کلام نفسی و وحدت طلب و اراده
تا اینجا کلام اشاعره را نقل کردیم. حالا میخواهم به معتزله بپردازیم. معتزله اصرار زیادی دارند که این کلام موجود نیست. کلام نفسی نداریم. این ساخته خود اشاعره است.
« و المعتزلة بالغوا في إنكار هذا المعنى»، هذا المعنی یعنی کلام نفسی و طلب.
« و ادعوا الضرورة في نفيه ». گفتند نفیاش هم بدیهی است، احتیاج به استدلال ندارد. نفی چنین کلامی بدیهی است احتیاج به استدلال ندارد.
چرا بدیهی است؟ چون شما به خودتان مراجعه میکنید، اراده را کنار میریزید، علم را کنار میریزید، حیات را کنار میریزید، قدرت را کنار میریزید، میبینید هنوز این کلام هست؟ میبینید این کلام نیست. بالوجدان میبینید کلام نیست. پس نفی این کلام ضروری است، بدیهی است. چون وقتی به وجدانمان مراجعه میکنیم میبینیم که چنین کلامی نداریم. اگر اراده باشد بله ما اراده داریم، اگر تخیل حروف باشد تخیل حروف را داریم. همه اینها را داریم، همهاش درست است، ولی شما که میگویید هیچکدام اینها نیست، همه را کنار بگذارید. وقتی ما همه را کنار میگذاریم، مراجعه میکنیم به نفسمان میبینیم هیچی نداریم. آنی که شما اسمش را کلام نفسی میگذارید نیست، در نفس ما نیست. بالوجدان مییابیم که نیست. پس نفیاش بدیهی است.
« و المعتزلة بالغوا في إنكار هذا المعنى و ادعوا الضرورة في نفيه». گفتند نفیاش بدیهی است.
«و قالوا»، معتزله اینطور گفتند: «الامر انما یعقل مع الاراده». امر با اراده معقول است. ما تا اراده نکنیم که امر نمیتوانیم بکنیم.
«و لیست طلب مغایراً لها». طلب مغایر اراده نیست. اشعری میگوید طلب مغایر اراده است، این میگوید طلب مغایر اراده نیست. نزاع در واقع در این است که طلب مغایر اراده است یا نیست. معتزله میگوید طلب مغایر اراده نیست، لذا ما قبولش داریم. اشعری میگوید طلب مغایر اراده است و ما قبولش داریم.
توجه کنید نزاعشان در واقع در معنای طلب است. معتزله میگوید من طلب را همان اراده میگیرم. اشاعره میگوید من طلب را یک چیز دیگر میگیرم غیر از اراده. پس نزاع در واقع بر این نیست که کلام نفسی داریم یا نداریم. نزاع در این دارند که کلام نفسی چیست. طلب چیست. اگر طلب همان اراده باشد، معلوم میشود ما کلام نفسی داریم چون اراده داریم. طلب هم که کلام نفسیست عین اراده است، پس ما کلام نفسی داریم. اگر طلب عین اراده نباشد، اگر طلب عین اراده نباشد، ما کلام نفسی که همان طلب است نداریم. ما اراده را داریم اما آن را نداریم.
خب توجه میکنید که نزاع در واقع در این است که طلب به معنای اراده است یا به معنای اراده نیست؟ نه اینکه کلام نفسی و به عبارت دیگر طلب داریم یا نداریم. معلوم است اگر طلب را اراده معنی کنید دارید، غیر اراده معنی کنید نداریم. اشاعره که میگویند این را دقت کنید، اشاعره که میگویند کلام نفسی داریم آنها طلب را غیر از اراده گرفتند.
معتزله کلام نفسی را که عبارت از طلب است همان اراده قرار میدهند و اشاعره کلام نفسی را مغایر اراده میگیرند. اگر کلام نفسی همان اراده باشد معتزله میگوید قبول است، معتزله میگوید قبول است. و اگر کلام نفسی غیر از اراده باشد معتزله میگوید قبول نداریم. پس معتزله درباره کلام نفسی بحث نمیکند، درباره این بحث میکند کلام نفسی چیست. اگر اراده است قبولش داریم اگر غیر اراده است قبولش نداریم.
«و قالوا» یعنی معتزله گفتند: «الامر انما یعقل مع الاراده». امر با اراده معقول است. ما تا اراده نکنیم که امر نمیتوانیم بکنیم.
«و لیست طلب مغایراً لها». طلب مغایر اراده نیست. اشعری میگوید طلب مغایر اراده است و ما قبولش داریم. این میگوید طلب مغایر اراده نیست. نزاع در واقع در این است که طلب مغایر اراده است یا نیست. معتزله میگوید طلب مغایر اراده نیست، لذا ما قبولش داریم. اشعری میگوید طلب مغایر اراده است و ما قبولش داریم. هر دو، هر دو طلب را چه از آن تعبیر میکنیم به کلام نفسی قبول دارند. منتها معتزله قبول دارد چون اراده میداند، اشعری قبول دارد به خاطر اینکه به کلام نفسی معتقد است. هر دو کلام نفسی را معتقدند. منتها یکی میگوید این عبارت کلام نفسی عبارت است از اراده و چون اراده را داریم کلام نفسی را داریم، یکی میگوید کلام نفسی عبارت است از اراده نیست، غیر از اراده است، بنابراین اگر اراده را داریم یا اراده نفی شود دلیل بر این نمیشود که کلام نفسی را داریم یا نه. این دو با هم فرق میکنند.
نتیجهگیری: نزاع لفظی
ایشان میفرماید «و حینئذ یصیر النزاع ههنا لفظیاً». نزاع در اینجا لفظی میشود یعنی نزاع در جای دیگر است در واقع. نزاع در این است که کلام نفسی به معنای اراده است یا نیست؟ نزاع آنجاست. حالا ما اینجا نزاع را اینجا مطرح کردیم که آیا کلام نفسی داریم یا نداریم. نزاع در این است که کلام نفسی عین اراده است یا غیر اراده؟ این نزاع واقعی است.
آن وقت ما آمدیم در وجود و عدم کلام نفسی بحث میکنیم که کلام نفسی داریم یا نداریم. این نزاع دوم منشأش آن نزاع اول است، پس ریشه نزاع آنجاست این نزاع میشود نزاع لفظی. ریشه نزاع آنجاست که کلام نفسی یا طلب عین اراده است یا عین اراده نیست. نزاع آنجاست، وقت اینجا داریم نزاع را مطرح میکنیم که آیا کلام نفسی داریم یا نداریم. نزاع این است که کلام نفسی عین اراده است یا غیر اراده؟ این نزاع واقعی است. وقت ما آمدیم در وجود و عدم کلام نفسی بحث میکنیم که کلام نفسی داریم یا نداریم. این نزاع دوم منشأش آن نزاع اول است، پس ریشه نزاع آنجاست این نزاع میشود نزاع لفظی.
«و حینئذ یصیر النزاع ههنا لفظیاً»، ههنا یعنی در داشتن کلام نفسی و نداشتن، نزاعی که لفظی است، نزاع واقعی این است که کلام نفسی عین اراده است یا غیر اراده.
یک بحثی در کفایه داریم، طلب و اراده بحث طلب و اراده معروف است. بله. بحث طلب و اراده معروف است که آیا طلب همان اراده است یا طلب غیر اراده است؟ آن هم نزدیک به این حرفهاست، آن مطلب هم نزدیک به این حرفهاست.
خلاصه این شد که کلام نفسی را اشاعره قائلاند و سعی کردند که مغایرش کنند با اراده و تخیل و امثال ذلک. و روشن شد که اگر مغایر باشد با اینجور اوصاف، اصلاً وجود ندارد. یا باید یکی از این اوصاف باشد یا باید وجودش را منتفی حساب کرد. پس اشاعره که بر وجود چنین کلامی اصرار دارند، نه مفهومی از این کلام به بقیه دادند و نه دلیلی بر اثبات این کلام اقامه کردند.
بحث ما درباره صوت یا درباره حروف که سنخی از صوت بود تمام شد. و به طور کلی بحثمان در کیفیت مسموعه به پایان رسید. بحث بعدیمان در مطعومات که کیفیت مضوغه هستند واقع میشود. بحث بعدیمان در کیفیات مضوغه است که مطعومات نامیده میشوند، انشاءالله جلسه آینده آن درس را خواهیم خواند.