90/04/23
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مساله هفتم/مسموعات /مبحث مسموعات و حقیقت صوت
موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مساله هفتم/مسموعات /مبحث مسموعات و حقیقت صوت
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
[ مبحث مسموعات و حقیقت صوت]
صفحه ۲۲۱، سطر شانزدهم.
«قال: في الخارج.
أقول: ذهب قوم إلى أن الصوت ليس بحاصل في الخارج بل إنما يحصل عند الصماخ و هو ما إذا تموج الهواء و انتهى التموج إلى قرع سطح الصماخ فيحصل الصوت و هو خطأ».[1]
بعد از اینکه درباره دو کیفیت محسوس یعنی ملموسات و مبصرات بحث کردیم، رسیدیم به کیفیت سوم که مسموعات است. در مسموعات ابتدا صوت را توضیح دادیم که چیست و چگونه حاصل میشود. الان میخواهیم بیان کنیم که آیا صوت در خارج، یعنی خارج از گوش ما موجود است یا وقتی آن موجِ حاصل وارد گوش ما شد، صوت حاصل میشود؟
نظریه مختار و نظریه مخالف در باب وجود خارجی صوت
نظر ما این است که در خارج، صوت موجود است. همانجایی که قرع شدید یا قلع شدید واقع میشود، صوت محقق میشود و با موجی که روی هوا حاصل شده منتقل میشود و به گوش ما وارد میشود و ما صوتی را که از بیرون آمده میشنویم.
اما بعضیها معتقدند که صوت در خارج حاصل نمیشود. موج در خارج حاصل میشود، قرع یا قلع شدید حاصل میشود و به دنبالش موج میآید، اما صوت حاصل نمیشود. این موج وقتی به گوش ما رسید، خداوند گوش ما را چنان ساخته که از این موج، صوت را حس میکند. یعنی صوت در گوش ما ساخته میشود و قبل از رسیدن موج به گوش ما اصلاً صوتی نیست. وقتی که موج به گوش ما میرسد، صوت در گوش ما حادث میشود.
این قول گروهی است که مخالف با ما هستند. اعتقادشان این است که موج میآید و بر گوش کوبیده میشود، با کوبیده شدن این موج بر گوش، صوت حادث میشود. این قول آنهاست.
سیر بحث در کلام علامه و خواجه
مرحوم علامه قولشان را رد میکند. آنها رد علامه را پاسخ میدهند. مرحوم علامه پاسخ آنها را رد میکند و نتیجتاً اشکال بر ایشان وارد میشود و قولشان رد میشود. پس در این متن ما ابتدا قول آنها را نقل میکنیم، بعد علیه آنان دلیل اقامه میکنیم یعنی بر قولشان اشکال میکنیم. آنها اشکال ما را جواب میدهند، ما جوابشان را رد میکنیم. این چهار مطلب در این عبارت است که من فقط یکیاش را الان بیان کردم؛ یعنی فقط نقل قول شد. اشکالی که علامه کرده، جوابی که آنها دادند، دوباره اشکالی که علامه بر جواب کرده، اینها باقی ماند که انشاءالله وقتی رسیدیم بیان میکنم.
تفسیر عبارت «فی الخارج» و نظریه حصول صوت در صماخ
صفحه ۲۲۱ هستیم، سطر پانزدهم.
قال: «فی الخارج». این «فی الخارج» متعلق به «الحاصلة» است. گفته بودیم: «و هی الاصوات الحاصلة من التموج المعلول للقرع و القلع بشرط المقاومة». این «فی الخارج» که الان میگوییم متعلق به «حاصلة» است.
عبارت اینطور میشود: «و هی الاصوات الحاصلة فی الخارج». مسموعات اصواتی هستند که در خارج حاصلاند، نه در گوش ما حاصل میشوند و حادث میشوند. در خارج یعنی خارج از گوش ما حاصل میشوند.
اقول: «ذهب قوم الی ان الصوت لیس بحاصل فی الخارج»، یعنی در خارج از گوش ما، «بل انما یحصل عند الصماخ»، در سوراخ گوش حاصل میشود. صماخ را ما گاهی پرده گوش معنا میکنیم، گاهی سوراخ گوش؛ ولی در لغت سوراخ گوش معنا شده، حالا گاهی هم ما پرده گوش معنا میکنیم.
«و هو»، یعنی حصول صوت در سوراخ گوش، «ما اذا» یا آن وقتی است که یا به این صورت است که «اذا تموج الهواء»، وقتی هوا موج برداشت «و انتهی التموج الی قرع سطح الصماخ»، و تموج منتهی شود به کوبیدن بر سطح صماخ، یعنی این موج به آن سطح پرده گوش یا سوراخ گوش بکوبد، «فیحصل الصوت»، در این صورت صوت حاصل میشود. پس حصول صوت در گوش است نه در بیرون گوش. این قول گروهی است.
استدلال علامه بر وجود خارجی صوت (قیاس استثنایی)
مرحوم علامه میفرماید: «و هو خطاٌ»، این قول باطل است. دلیل مرحوم علامه را توجه کنید. به صورت قیاس استثنایی است که دو تا تالی دارد، پس در واقع دو تا قیاس است. در هر دو قیاس تالی باطل میشود، مقدم هم به تبعش باطل میشود.
قیاس اول این است: «ان لم یکن الصوت حاصلاً فی الخارج، لم تدرک الجهة»، لکن التالی باطل فالمقدم مثله.
قیاس دوم این است: «ان لم یکن الصوت حاصلاً فی الخارج، لم یدرک البعد»، لکن التالی باطل فالمقدم مثله.
توضیح قیاس اول: ادراک جهت
توضیح قیاس اول را توجه کنید. ما جهت صوت را تشخیص میدهیم. یعنی میفهمیم که این صوت از طرف راست آمد، از طرف چپ آمد، از کجا آمد. تنها اینچنین نیست که ما صدا را بشنویم، سمت صدا را هم میشنویم و تشخیص میدهیم. اگر صدا در گوش ما حاصل میشد، از بیرون نمیآمد، ما سمت صدا را تشخیص نمیدادیم، چون صدا میآمد در گوش درست میشد، بیرون اصلاً صدایی نبود که ما بفهمیم از کجا آمده. در حالی که ما میفهمیم سمت صدا را. از اینجا کشف میکنیم که صدا در بیرون حادث شد و به گوش ما رسید و ما فهمیدیم که از کجا رسید.
حالا توجه کنید به قیاس:
اگر صوت در خارج حاصل نباشد (این مقدم)،
سمت صوت و جهت صوت را درک نمیکنیم (این تالی).
در حالی که تالی باطل است، ما سمت و جهت صوت را درک میکنیم، نتیجه میگیریم مقدم هم باطل است که میگوید صوت در خارج حادث نمیشود؛ باطل است یعنی صوت در خارج حادث میشود.
توضیح قیاس دوم: ادراک بُعد (فاصله)
توضیح قیاس دوم. ما فاصله صدا را هم تشخیص میدهیم، یعنی میفهمیم که صدا از دور میآید یا از نزدیک میآید. و اگر صدا در گوش ما حادث بشود، نمیفهمیم که از دور آمده یا از نزدیک آمده، چون بیرون از گوش ما صدایی نبوده که از دور راه بیفتد و بیاید یا از نزدیک راه بیفتد و بیاید. صدا باید در بیرون حادث بشود تا ما دور بودن و نزدیک بودنش را تشخیص بدهیم.
خب حالا قیاس دوم را دوباره تکرار میکنم. اگر صدا در خارج حاصل نشود (این مقدم)، باید فاصلهاش درک نشود (این هم تالی). لکن تالی باطل است یعنی فاصله درک میشود، نتیجه میگیریم پس صدا در بیرون حاصل شده. این روشن است. توجه کردید این دو تا قیاس تشکیل دادیم. حالا هر دو قیاس را مرحوم علامه در هم ادغام میکنند و یک قیاس با دو تالی تشکیل میشود.
میفرمایند اگر صوت در خارج حادث نشود بلکه در گوش ما و با ملاقات با گوش ما حادث بشود، لازم میآید که ادراک نشود جهت اولاً، و ادراک نشود فاصله ثانیاً. لکن هر دو تالی باطلاند، پس مقدم هم که حاصل نشدن صوت در خارج است باطل است.
تشبیه به قوه لامسه و رد نظریه تلاقی
مرحوم علامه تشبیه میکند صوتی را که در گوش حاصل میشود تشبیه میکند به لمسی که با ملاقات حاصل میشود. کسانی که معتقدند صوت در خارج حاصل نمیشود میگویند صوت با ملاقات موج با گوش حاصل میشود. از ملاقات موج با گوش صوت حاصل میشود. قبل از ملاقات موج اصلاً صوتی نیست. پس آنها صوت را حاصل از ملاقات میگیرند. ما گفتیم اگر حاصل از ملاقات باشد نه جهت ادراک میشود نه هم فاصله ادراک میشود. بعد تشبیه میکنیم به قوه لمس. قوه لمس با ملاقات ادراک میکند. همانطوری که خصم ما درباره سمع میگوید، او میگوید در سمع با ملاقات، ملاقات موج ادراک میشود، یعنی صوت با ملاقات حادث میشود. ما میگوییم لمس هم با ملاقات حاصل میشود. یعنی حرارت و برودتی که ما لمس میکنیم با ملاقات جسم حادث حاصل میشود.
خب همانطوری که ما در وقت لمس کردن چون با ملاقات لمس حاصل میشود تشخیص نمیدهیم که فاصله چقدر است یا جهت لمس کجاست، همچنین در صوت هم باید تشخیص ندهیم که فاصله چقدر است و سمت صوت کجاست.
این توضیحی که من دادم توضیح همراه با تسامح بود. دقیقترش اینطور است که بگوییم آنجا که با ملاقات لمس حاصل میشود اصلاً فاصلهای نیست که بخواهد درک بشود. جهتی نیست که بخواهد درک بشود. بنابراین در صوت هم اگر صوت در گوش با ملاقات صماخ حاصل بشود فاصلهای نیست بین صوت و گوش ما که ما بخواهیم آن فاصله را درک کنیم. سمت و جهتی هم برای صوت نیست که ما آن سمت و جهت را درک بکنیم. در لمس کردن یک شیء چون با ملاقات لمس میشود حاسه ما با آن ملموس فاصله ندارد تا بخواهد فاصله درک بشود.
آن ملموس در جهت خاصی از جهت خاصی نیامده که ما آن جهت را درک بکنیم. در صوت هم اگر وضع مثل لمس باشد، یعنی با ملاقات موج صوت در گوش ما حاصل شود، صوت با گوش ما فاصله نداشته که بخواهد درک بشود، یعنی فاصله درک بشود و همچنین از سمتی نیامده که ما آن سمت را تشخیص بدهیم. پس اگر حرف آن گروه در مورد صوت درست بشود سمع صوت مثل لمس اشیای ملموسه میشود. همانطور که در لمس فاصله و جهت نیست تا درک بشود، در صوت هم فاصله و جهت نیست که درک بشود. در حالی که ما در صوت فاصله را درک میکنیم، جهت را درک میکنیم، معلوم میشود فاصله هست، جهت هست، اگر فاصله هست جهت هست پس صوت بیرون از گوش ما اتفاق افتاده و فاصله داشته با گوش ما، یک فاصله دور یا نزدیک. همچنین از سمتی که تحقق پیدا کرده به گوش ما رسیده و گوش ما آن سمت را تشخیص داده. پس دلیل بر اینکه صوت در خارج واقع شده این دو قیاس استثنایی است که گفتیم. یعنی دلیل ما ادراک جهت و ادراک فاصله صوت است. از اینجا تشخیص به دست میآوریم که صوت در خارج تحقق پیدا کرده و بعد به گوش ما رسیده، نه با ملاقات موج به گوش ما صوت حاصل شده است.
«و الا لم تدرک الجهة و لا البعد»، «الا» استثنا نیست، قیاس استثنایی است. یعنی «و ان لم یکن حاصلاً فی الخارج، لم تدرک جهت الصوت و لا البعد»، یعنی فاصله صوت. نه جهت را تشخیص میدهیم نه فاصله را. در حالی که هم جهت را تشخیص میدهیم هم فاصله را تشخیص میدهیم. پس معلوم میشود صوت بیرون از گوش ما محقق شده و بعد به گوش ما رسیده، یا با فاصله کوتاه یا با فاصله بلند و از سمت خاصی رسیده.
«و الا»، یعنی اگر صوت در خارج حاصل نباشد بلکه با ملاقات حاصل شود، نباید جهت و فاصله درک شود «کما فی اللمس حیث کان ادراکه بالملاقاة». چنانچه در لمس هست که در لمس جهت و فاصله درک نمیشود زیرا که ادراک لمس به ملاقات است. وقتی ادراک لمس به ملاقات بود فاصلهای وجود ندارد، همچنین جهتی وجود ندارد که آن فاصله و جهت درک شود. اگر در سمع هم همین وضع را داشته باشیم، یعنی با ملاقات، با ملاقات صوت را حس کنیم و درک کنیم، لازمهاش این است که فاصلهای وجود نداشته باشد، جهتی وجود نداشته باشد و در نتیجه ما فاصله صوت را و جهت صوت را نفهمیم. در حالی که میفهمیم پس معلوم میشود صوت در خارج حاصل شده است.
پاسخ خصم به اشکال علامه (توجیه ادراک جهت و فاصله)
تا اینجا استدلال مرحوم علامه تمام شد. استدلال بود ولی در عین حال اشکال بود بر آن خصم. حالا خصم میخواهد اشکال را جواب بدهد. میخواهد بیان کند با اینکه صوت در گوش حاصل میشود و بیرون از گوش صوت نداریم، با وجود این هم جهت تشخیص داده میشود و هم فاصله تشخیص داده میشود. میخواهد دلیل مرحوم علامه را رد کند. بیانش این است:
ما در وقتی که جهت را تشخیص میدهیم «قرع» را مییابیم که از طرفی دارد میآید، نه صوت را. قرع منشأ حدوث موج است و موج با برخورد به گوش صوت را ایجاد میکند. این نظر آن گروه است. بعد میگویند که لازم نیست که صوت از آن محلی که قرع حاصل شده بیاید به گوش برسد تا ما جهت را درک بکنیم. برای فاصله بیان دیگر دارند، فاصله را نباید میگفتم. لازم نیست که صوت از بیرون از یک طرف بیاید تا ما جهت صوت را درک بکنیم. کافی است که قرع از آن طرف به سمت ما توجه پیدا کند. صوت را لازم نیست توجه پیدا کند. آن قرع شدیدی که اتفاق افتاده و موج را تولید کرده، از یک جا شروع شده، از همانجا میآید تا به گوش ما میرسد. بعد در گوش ما صوت ایجاد میکند. همین قرع و موجی که میآیند، از یک جا شروع میکنند به آمدن تا به گوش ما میرسند. ما آن جا را بعد از اینکه این موج به گوش ما رسید تشخیص میدهیم، آن جا را تشخیص میدهیم، نه جای حدوث صوت را. جای حدوث قرع را تشخیص میدهیم و جهت آمدن قرع به گوشمان را میفهمیم. همانی که شما درباره صوت گفتید ما درباره قرع میگوییم. شما گفتید صوت در بیرون حادث میشود به گوش ما میرسد و مسیرش را ما مییابیم، ما میگوییم قرع در خارج حادث میشود، موج در خارج حادث میشود و آن به گوش ما میرسد ما مسیر این قرع و موج را مییابیم، نه مسیر صوت را. این توجیه آنهاست در تشخیص جهت.
اما در تشخیص فاصله اینطور میگویند:
اگر صدایی که در گوش ما حادث شد ضعیف بود، معلوم میشود این موج از دور راه افتاده آمده تا وقتی به گوش ما برسد ضعیف شده و با کوبیدن به گوش ما صدای ضعیف تولید کرده. و اگر این صدایی که ما میشنویم قوی بود، میفهمیم که این صدا از، این قرع و موج از نزدیک اتفاق افتاده و به گوش ما نزدیک است، وقتی وارد گوش ما میشود با همان قوتی که حادث شده میآید در گوش ما و صوت را قوی در گوش ما ایجاد میکند. پس صوت در خارج ایجاد نمیشود، در گوش ما ایجاد میشود بر اثر موجی که از دور یا نزدیک آمده. ولی این موج گاهی چون از نزدیک آمده قوی وارد میشود، صوت قوی در گوش ما ایجاد میکند، ما میفهمیم که این صوت از نزدیک بوده، یعنی منشأ صوت از نزدیک بوده. و یعنی فاصله را تشخیص میدهیم، فاصله که نزدیک بوده تشخیص میدهیم. گاهی از اوقات هم این موج از دور شروع میکند به آمدن تا به گوش ما برسد ضعیف میشود، وقتی به گوش ما کوبید صدای ضعیف تولید میکند، ما وقتی صدای ضعیف را میشنویم میفهمیم که این صوت از دور آمده. نه خود صوت از دور آمده، سبب صوت از دور آمده. از دور و نزدیک هم به این صورت تشخیص میدهیم که صدا اگر قوی بود میفهمیم از نزدیک آمده، اگر ضعیف بود میفهمیم از دور آمده. البته نمیگوییم صدا آمده، میگوییم آن سبب صدا از دور یا نزدیک آمده. خود صدا که علیأیحال در گوش حادث میشود.
توجه کردید این گروه که خصم ما هستند اشکال ما را اینگونه جواب دادند. یعنی بیان کردند که بدون اینکه صوتی در خارج حادث شود ما هم جهت را تشخیص میدهیم هم فاصله را.
. ایشان میفرماید نه اینچنین گفتنی ممکن نیست.
«لا یمکن ان یقال» که ادراک جهت به خاطر این است که قرع توجه پیدا کرده از آن جهت، صدا توجه پیدا نکرده از آن جهت چون صدا در خارج نبوده که توجه پیدا کند، قرع از آنجا توجه کرده. بعضی گفتند چون قرع از آنجا توجه کرده ما جهتی را که جهت را تشخیص میدهیم. چون قرع از آنجا آمده ما فکر میکنیم که صوت از آنجا آمده در حالی که صوت در گوش من متکون شده از آنجا نیامده، قرع از آنجا آمده. بعد گفتید ادراک بعد میکنیم ما میگوییم ادراک بعد به خاطر این است که ضعف صوت و قوت صوت دلالت میکند بر قرب و بعد. اگر من ضعیف بشنوم صدا را دلالت میکند بر بعد که سبب صدا که قرع است در دور اتفاق افتاده. اگر من صدا را قوی بشنوم دلالت میکند بر اینکه سببی که قرع است در نزدیک اتفاق افتاده. اگر ضعیف بشنوم معلوم میشود که در دور اتفاق افتاده، قوی بشنوم معلوم میشود که در نزدیک اتفاق افتاده ولی صوت در گوش محقق شده. سبب صوت در دور یا نزدیک اتفاق افتاده که من در صورتی که سبب صوت در دور اتفاق افتاده باشد در این، در صورتی که سبب در دور اتفاق افتاده باشد صدا را ضعیف میشنوم، در صورتی که سبب در نزدیک اتفاق افتاده باشد صدا را قوی میشنوم، از ضعف صدا استدلال میکنم که صدا دور بوده و از قوت صدا استدلال میکنم که صدا نزدیک بوده. پس این دور و نزدیکی که من تشخیص میدهم نه به خاطر این است که صوت از دور آمده یا از نزدیک آمده، بلکه به خاطر این است که صوت ضعیف آمده یا قوی آمده. اگر ضعیف آمده معلوم میشود که از دور آمده، قوی آمده معلوم میشود که از نزدیک آمده. «و ادراک بعد» به خاطر این است که ضعف صوت و قوت صوت دلالت میکند بر قرب اگر صوت قوی باشد، دلالت میکند بر بعد اگر صوت ضعیف باشد.
این «یدل علی القرب و البعد» با «لان ضعف الصوت و قوته» لف و نشر نامرتب دارد. «یدل علی القرب» در آنجایی که صدا قوی بیاید، و «یدل علی البعد» در آنجایی که صدا ضعیف بیاید. لف و نشرش نامرتب است همانطور که ملاحظه میکنید. یعنی بعد مربوط است به بعد که دوم ذکر شده مربوط است به اولی که ضعف صوت است، قرب هم که اول ذکر شده مربوط است به دومی که قوت صوت است.
آن کسی که دفاع میکرد از اینکه صوت در خارج نیست، گفت چون صدا را قوی میشنویم میفهمیم که صدا از نزدیک آمده و چون صدایی را ضعیف میشنویم میفهمیم که از دور آمده. بنابراین علت تشخیص فاصله ضعف و قوت صوتی است که ما میشنویم که اگر با قوت شنیدیم میفهمیم از نزدیک آمده با ضعف شنیدیم میفهمیم از دور آمده. جوابی که ما میدهیم این است که گاهی صدا از دور میآید و قویست و ما تشخیص میدهیم هم قوتش را هم از دور آمدنش را. و گاهی صدا از نزدیک میآید ضعیف است، اما تشخیص میدهیم ضعیف بودنش را و نزدیک بودنش را. پس اینطور نیست که هرگاه ضعیف باشد از دور آمده باشد، گاهی ضعیف از نزدیک آمده. و اینطور نیست که هرگاه قوی باشد از نزدیک آمده باشد، بلکه گاهی قویست و از دور آمده. پس اگر ما فاصله را تشخیص میدهیم نه به خاطر قوت و ضعف صداست. چون گاهی ممکن است صدا قوی باشد اما حکم میکنیم که از دور آمده، گاهی صدا ضعیف باشد حکم میکنیم که از نزدیک آمده. پس قوت دلالت بر نزدیکی نمیکند و ضعف دلالت بر دوری نمیکند. اینی که شما گفتید درست در نمیآید. ما به آن مدافع قول خصم اینچنین جواب میدهیم.
«لانا» بیان کردم تعلیل برای «لا یمکن». چرا «لا یمکن» که در توجیه ادراک جهت آن مطلب گفته شود و در توجیه ادراک فاصله این مطلب گفته شود؟
زیرا اگر ما ببندیم گوش چپمان را درک میکنیم با گوش راستمان جهت صوتی را که حاصل شده بود از طرف چپ. صوت از طرف چپ آمد ما گوش چپ را بستیم از گوش راست شنیدیم، باز هم اشتباه نمیکنیم میگوییم این صوت از طرف چپ آمده. معلوم میشود صوت در بیرون هست که وقتی میآید تشخیصش میدهیم.
این از «وضعف» میخواهد باطل کند آن توجیهی را که برای خصم ما، برای ادراک فاصله ذکر کرده بود. خصم گفت که اگر ضعیف باشد معلوم میشود صدا از دور آمده، اگر قوی باشد معلوم میشود صدا از نزدیک آمده.
ایشان میفرماید «و الضعف لو کان للبعد»، اگر ضعف به خاطر فاصله زیاد صوت باشد، یعنی اگر ما صدا را ضعیف بشنویم به خاطر اینکه بعد و فاصله صوت زیاد بوده یا اصلاً صدا دور بوده، اگر اینطور باشد ضعف علامت دور بودن صدا باشد «لم نفرق بین القوی البعید و الضعیف القریب». باید فرق نگذاریم بین آن صدای قوی که از دور میآید و صدای ضعیفی که از نزدیک میآید. هر دو را باید بگوییم از دور آمد.
چرا؟ چون شما میگویید که ضعف دلیل بر از دور آمدن و دلیل بر از دور آمدن است. خب ما صدای را از نزدیک بشنویم و ضعیف باشد حکم میکنیم به اینکه دور است، صدایی را از دور بشنویم قوی باشد باز حکم میکنیم به اینکه نزدیک است در حالی که برعکس است. در جایی که صدای قوی از دور میآید ما باز فاصله را تشخیص میدهیم و قوت را دلیل بر نزدیکی نمیگیریم، آن وقت هم که صدا از نزدیک میآید و ضعیف است ما میفهمیم که صدا از نزدیک آمده ضعف را دلیل بر دور بودن صدا نمیگیریم. از اینجا معلوم میشود که تشخیص قرب و بعد یا به عبارت دیگر تشخیص فاصله و همچنین تشخیص جهت به این توجیهی نیست که خصم دارد میگوید بلکه علتش این است که صوت در خارج تحقق پیدا کرده و لذا ما تشخیص جهت میدهیم یا تشخیص فاصله میدهیم
استطراد: توضیح عدم ملکه و ظلمت
انسان هم که قابل بصر هست حمل میشود، بر هر دو حمل میشود. بر دیوار هم گفته میشود بصیر نیست، بر انسانی هم که بصر ندارد گفته میشود بصیر نیست. اما عدم ملکه که عمی هست، این عمی بر موضوعی که قابل ملکه نیست حمل نمیشود، یعنی بر دیوار که قابل بصر نیست حمل نمیشود. بر موضوعی که قابل ملکه هست یعنی بر انسان که قابل بصر هست حمل میشود. پس عدم ملکه عدمی است که بر موضوع قابل ملکه حمل میشود. به عبارت دیگر هر گاه در موضوعی که شأنش این است که ملکه را داشته باشد، ملکه را نیابیم، در چنین موضوعی هر گاه ملکه را نیابیم عدم ملکه را حمل میکنیم.
ظلمت عدم ملکه است یعنی عبارت است از عدم ضوء، عدم ضوء در موضوعی که شأنش این است که مضیء باشد. موضوعی که شأنش این است که مضیء باشد یعنی روشن باشد اگر ضوء را نداشت ظلمت برایش حاصل میشود. پس ظلمت عدم ضوء است در چنین موضوعی یعنی در موضوعی که قابل ضوء باشد. به عبارت مرحوم علامه، عدمی است که مقید است به موضوع خاص، یعنی در هر موضوعی نیست، در یک موضوع خاصی است. موضوعی که قابل ملکه باشد و آماده پذیرش ملکه باشد، آن موضوع میتواند مقید شود به این عدم، یعنی به ظلمت. این قول گروهی است که خواجه و علامه هم این قول را قبول دارند که ظلمت را عدم ملکه میدانند.
بازگشت به بحث صوت: چگونگی انتقال تموج
اذ عرفت هذا فاعلم، این را از خارج گفتم. فاعلم که قلع و قرع، قلع یا قرع وقتی حادث شود وقتی حاصل شود حدث تموجٌ بین القارع و المقروع فی الهواء.
«فی الهواء» متعلق به «حدث» است.
حدث تموجٌ فی الهواء، موجی در هوا ایجاد میشود بین قارع و مقروع. قارع کوبنده مقروع کوبیده شده. به عبارت دیگر در هوای بین قارع و مقروع موج ایجاد میشود. عبارت این را نمیگویدها، عبارت همانطور که معنا کردم معنا شد.
من دارم خود مطلب را به یک عبارت دیگر بیان میکنم. بین قارع و مقروع هوایی است که وقتی که قارع را بر مقروع میکوبیم آن هوا فشرده میشود، بر اثر فشرده شدن هوا با شتاب و با شدت موجی ایجاد میشود. موج در آن هوای محصور بین قارع و مقروع حاصل میشود و بعد پخش میشود به جاهای دیگر هوا میرسد.
و انتقل ذلک التموج، این تموج از آن محلی که حاصل میشود منتقل میشود میآید تا بالاخره میرسد به سطح پرده گوش. به سطح پرده گوش میرسد. آن وقت فادرک الصوت، با رسیدن به پرده گوش صوت درک میشود. موج به پرده میرسد اما صوت درک میشود.
چرا؟ چون صوت روی موج سوار شده.
رد دفاعیه خصم توسط علامه: ۱. در باب ادراک جهت
دفاعی بود که خصم از خودش کرد. مرحوم علامه این دفاع را جواب میدهد. در مورد ادراک جهت میفرماید که ادراک جهت به خاطر این نیست که موج از آنجا آمده. باید صدا از آنجا بیاید. به این بیان که اگر ما گوش را، گوش راستمان را بستیم اگر گوش چپمان را ببندیم البته گوش راست هم ممکن است، منتها مثال آنی که میزند گوش چپ است. اگر گوش چپمان را بستیم یعنی انگشت را در گوش چپ گذاشتیم که صدا را نشنود و گوش راست را باز گذاشتیم که صدا را بشنود. و از طرف چپ، از طرف چپ خودمان قرع شدیدی را ایجاد کردیم. موج از طرف چپ شروع میکند به قول شما و میآید. میآید به گوش چپ ما که میرسد ما چپ، گوش چپمان بسته است. وارد گوش چپ نمیشود، بر گوش چپ نمیکوبد، صوت ایجاد نمیکند. این باید بیاید در گوش راست. در گوش راست وارد بشود، صوت آنجا ایجاد کند.
اگر بخواهد بیاید در گوش راست، باید دور بزند. این مستقیم دارد میآید به سمت چپ. اگر بخواهد بیاید در گوش راست، باید دور بزند و وارد گوش راست بشود. و اگر دور زد و وارد گوش راست شد و در گوش راست صوتی ایجاد کرد، ما صوت را باید در طرف راست بشنویم چون بالاخره این موج از طرف راست وارد شد. آن دور زدنش را که ما نمیبینیم که، نه گوش ما حس میکند نه ما میبینیم. آن موج میآید دور میزند. وقتی دور زد از طرف راست وارد گوش من میشود. و وقتی از طرف راست وارد شد ما باید صدا را از طرف راست بشنویم در حالی که در چنین حالتی باز از طرف چپ میشنویم. معلوم میشود آن موج کارهای نبوده است. صوت چون در طرف چپ اتفاق افتاده، من در طرف چپ شنیدمش. نه چون موج از طرف چپ آمده؛ موج از طرف چپ نیامد چون چپ را بسته بودیم، این از طرف راست آمد. با وجود این ما صوت را از طرف چپ میشنویم، با اینکه موج از طرف راست آمد ما صوت را از طرف چپ میشنویم. این نشان میدهد که آن تشخیص ما به خاطر موج نیست، به خاطر جهت موج نیست. چون صوت در خارج در آن محل حادث شده، یعنی در طرف چپ حادث شده، ما هم در طرف چپ میشنویمش ولو با گوش راست بشنویم.
رد دفاعیه خصم توسط علامه: در باب ادراک فاصله
اما در مورد فاصله. توجیهی که شما کردید، مرحوم علامه به آنها میگوید توجیهی که شما کردید این بود که اگر صدا قوی به گوش من وارد شد میفهمم از نزدیک آمده، ضعیف برایش میفهمم از دور آمده. ما میگوییم بعضی صداها از نزدیک میآیند ضعیف و مستند، بعضی صداها از دور میآیند قویاند. شما گفتید هر جا که صدا قوی شنیده بشود معلوم میشود از نزدیک آمده، در حالی که وضعهایی اتفاق میافتد صدا از دور میآید و قوی شنیده میشود. شما گفتید هرگاه صدا ضعیف شنیده بشود معلوم میشود از دور آمده، گاهی صدا از نزدیک میآید و ضعیف شنیده میشود. اگر معیار دور بودن و نزدیک بودن صدا ضعیف و قوی بودن صدا باشد گاهی خلط میشود. یعنی گاهی ما صدا را قوی میشنویم، فکر میکنیم به قول شما، فکر میکنیم از نزدیک آمده در حالی که از دور آمده. گاهی صدا را ضعیف میشنویم باید فکر کنیم که از دور آمده با اینکه از نزدیک آمده.
مرحوم علامه اینطوری جواب نمیدهد که عرض شد. ایشان فقط ضعف را مطرح میکند. من هر دو را مطرح کردم، هم ضعف و هم قوت را. گفتم گاهی صدا قویست و از دور میآید، گاهی صدا ضعیف است و از نزدیک میآید. مرحوم علامه فقط درباره صدای ضعیف اشکال را بر خصمش وارد کرده. گفته اگر ضعف دلیل بر دور بودن صوت باشد، ما نباید بین قویای که از دور میآید و ضعیفی که از نزدیک میآید فرق بگذاریم. چون ضعیف مال دور است، قوی برای نزدیک است. ما قویِ دور را میشنویم، ضعیفِ نزدیک هم میشنویم، باید بین این دو تا فرق نگذاریم.
چرا؟ چون قویای که از دور میآید ضعیف میشود، ضعیفی هم که از نزدیک میآید ضعیف هست. آن وقت هر دو به قول شما ضعیف وارد گوش ما میشود. همون قویای که از دور آمده موجش ضعیف شده صدای ضعیف ایجاد میکند، همان ضعیفی که از نزدیک آمده صدای ضعیف ایجاد میکند. وقت ما در هر دو حال صدا را ضعیف میشنویم و شما میگویید که اگر صدا ضعیف شنیده شد باید از دور بیاید. ما الان تشخیص نمیدهیم که از دور آمده و ضعیف شده یا از نزدیک آمده و ضعیف بوده، فرقی بین این دوتا نمیگذاریم چون هر دو ضعیف شنیده میشوند. آنی که از دور آمده قوی بوده و از دور آمده تا به ما رسیده ضعیف شده، آن ضعیف شنیده میشود، آنی هم که از نزدیک ضعیفاً حادث شده آن هم ضعیف شنیده میشود. با ما فرقی نباید بگذاریم بین آنجایی که قویای که ضعیف شده و ضعیفی که ضعیف بوده. فرقی نباید بگذاریم یعنی نباید بگوییم فاصله یکی بیشتر از دیگری است، در حالی که ما در اینجا هم باز میفهمیم فاصله یکی بیشتر از دیگری است. آن قویای که به گوش ما رسید ضعیف شد میفهمیم از دور آمد، آن ضعیفی که از اول ضعیف احداث شد و نزدیک بود میفهمیم از نزدیک آمد.
پس معلوم میشود که ضعف و قوت دخالت ندارد. و الا اگر ضعف و قوت دخالت داشت صدای که ضعیف شنیده میشد همواره باید حکم میشد که از نزدیک آمده (این اشتباه گفتم، باید بگوید از دور آمده) در حالی که ما در صدای ضعیف گاهی میگوییم از نزدیک آمده گاهی میگوییم از دور آمده. آن وقتی که صدا قوی بوده و از دور به ما رسیده و ضعیف شده میگوییم ضعیف آمده ولی از دور آمده. آن وقتی هم که نزدیک است میگوییم از نزدیک آمده و ضعیف آمده.
پس توجه کنید دوباره تکرار کنم: اگر ضعیف شنیده شدن صدا دلیل بر دور بودن صدا باشد، ما باید قویای که از دور آمده و ضعیف شده و ضعیفی که از نزدیک ضعیف احداث شده، هر دو را ضعیف بشنویم و حکم کنیم هر دو را که از دور آمدهاند. فرقی نگذاریم بین اینها، در هر دو حکم کنیم که از دور آمده. در حالی که ما فرق میگذاریم. آن ضعیفی که در نزدیک احداث شده میگوییم از نزدیک است، آن قویای را که بر اثر طولانی بودن مسافت ضعیف شده میگوییم از دور آمده. هر دو را ضعیف میشنویم در عین حال فرق میگذاریم؛ یکی را میگوییم از نزدیک آمده یکی را میگوییم از دور آمده. در حالی که شما گفتید اگر صدا ضعیف باشد باید بگوییم از دور آمده. ما میفهمیم صدا ضعیف است ولی بعضیهایش را میگوییم از دور آمده بعضیهایش را میگوییم از نزدیک آمده. پس معلوم میشود ضعف دلالت بر دور بودن نمیکند.
و همچنین قوت دلالت بر (این دیگر مرحوم علامه نمیگوید، اضافه باید بکنیم) و همچنین قوت دلیل بر نزدیک بودن نیست. چه ممکن است صدای قوی باشد از دور شنیده بشود، صدای قوی باشد از نزدیک شنیده بشود. ما این دو تا را تشخیص میدهیم.
«لانا» عرض کردم تعلیل برای «لایمکن». چرا لایمکن که در توجیه ادراک جهت آن مطلب گفته شود و در توجیه ادراک فاصله این مطلب گفته شود؟ زیرا اگر ما ببندیم گوش چپمان را درک میکنیم با گوش راستمان جهت صوتی را که حاصل شده بود از طرف چپ. صوت از طرف چپ آمد ما گوش چپ را بستیم از گوش راست شنیدیم، باز هم اشتباه نمیکنیم میگوییم این صوت از طرف چپ آمده. معلوم میشود صوت در بیرون هست که وقتی میآید تشخیصش میدهیم.
اما بیان اینکه ادراک فاصله را هم درست توجیه نکردید این است: «والضعف لو کان للبعد»، اگر شنیدن صدای ضعیف به خاطر دوری صدا باشد، باید فرق نگذاریم بین قویای که دور است و به گوش ما میرسد ضعیف میشود و بین ضعیفی که از همان اول نزدیک است و ضعیف شنیده میشود. هر دو ضعیف شنیده میشوند. آن از دور میآید بر اثر مسافت زیاد ضعیف میشود، این هم که از نزدیک فرضاً از اول ضعیف حادث شده. وقت لازمهاش این است که ما هر دو را ضعیف بشنویم و تشخیص ندهیم فاصله را، فرق نگذاریم. در حالی که ما باز هم فرق میگذاریم، آن یکی از دو ضعیف را میگوییم از نزدیک آمد یکی از دو ضعیف را میگوییم از دور آمد. صدای که از دور میآید و ضعیف شنیده میشود میگوییم از دور آمده، صدایی هم که از نزدیک میآید و ضعیف شنیده میشود تشخیص میدهیم از نزدیک آمده. پس معلوم میشود ضعف و قوت دخالت ندارند. و الا اگر ضعف و قوت دخالت داشتند صدای که ضعیف شنیده میشد همواره باید حکم میشد که از نزدیک آمده (این هم اشتباه گفتم) باید بگوییم از دور آمده.
عدم بقای صوت و استدلال به حروف و کلمات
این مطلب تمام شد. مطلب بعدی درباره صوت این است که صوت باقی نمیماند. یعنی ابتدا صوت محو میشود، وسط صوت جانشین آن ابتدا میشود، دوباره وسط محو میشود آخر صوت جانشینش میشود. صوت یک امر گذراست، غیر قاره، نه امر قار. دلیلش این است که صوت یک هیئتی دارد که با آن هیئت حرف تشکیل میشود. مثلاً وقتی میگوییم «زید»، این صوت ما سه تا هیئت پیدا میکند. یک هیئت آن وقتی است که «ز» را تلفظ میکنیم، هیئت دوم آنجاست که «ی» را تلفظ میکنیم، هیئت سوم آنجاست که «د» را تلفظ میکنیم، هر سه صوتاند. منتها هیئتهای مختلف بهشان دادیم، حروف مختلف درست شده. ما این حروف را تشخیص میدهیم، ترتیب حروف را هم تشخیص میدهیم. یعنی اول «زید»، اول در «زید» اول «ز» هست، بعد «ی» هست بعد «د» هست. وقتی ما میشنویم «زید» را، هم حروف را از هم جدا میکنیم، «ز» را از «ی»، «ی» را از «د» جدا میکنیم، هم ترتیبشان را میفهمیم. میفهمیم که «ز» اول آمد، «ی» دوم آمد، «د» سوم آمد. چون ورود این سه تا در گوش ما به ترتیب است، ما این ترتیب را میشنویم و مییابیم.
حالا اگر ورودشان به ترتیب نبود، یعنی هر سه تا صوت که یکی «ز» را تشکیل داده، یکی «ی» را، یکی «د» را، با هم میآمدند وارد گوش میشدند، ما تشخیص نمیدادیم کدام جلوتر است کدام عقبتر است. یعنی نمیفهمیدیم «زید» زش اول است، یش دوم است، دش سوم است یا برعکس است. چون سه تا کلمه با هم آمدند در گوش ما و ما هر سه را با هم شنیدیم، ترتیب را تشخیص نمیدادیم در حالی که ما ترتیب را تشخیص میدهیم. از اینکه ترتیب را تشخیص میدهیم کشف میکنیم که یکی از اینها اول آمد و تمام شد دومی آمد، دومی هم تمام شد سومی آمد. پس صوت نمیتواند باقی بماند، باید آن اولی که میآید محو بشود دومی بیاید جایش بنشیند، سومی هم بیاید جای دومی بنشیند تا ما ترتیب را تشخیص بدهیم. چون ترتیب تشخیص داده میشود پس معلوم میشود صوت قار نیست. اگر قار بود ترتیبش تشخیص داده نمیشد. غیر قاره. غیر قاره یعنی چی؟ یعنی آن قسمت اولش محو میشود قسمت دوم میآید، قسمت دوم محو میشود قسمت سوم میآید، یعنی باقی نمیماند، یعنی عبور میکند.
«قال: و يستحيل بقاؤه لوجوب إدراك الهيئة الصورية »[2] ، محال است که صوت باقی بماند. زیرا واجب است که ما هیئت صوریه را ادراک کنیم، هیئت صوریه همان هیئتی که صورت صوت را تشکیل داده. هیئتی که صورت صوت را تشکیل میدهد بیان کردم هم حروف درست میکند هم ترتیب برای آنها درست میکند. یعنی حروف مرتبه درست میکند. این هیئت صوریه همان حروف مرتبه است. ما حروف مرتبه را تشخیص میدهیم، هم حروف را تشخیص میدهیم هم ترتیبشان را تشخیص میدهیم. معلوم میشود که با ترتیب آمدند. یعنی اول یکی آمد محو شد بعد دومی آمد، دومی هم محو شد بعد سومی آمد.
اقول: «الصوت یستحیل علیه البقاء»، خلافاً للکرامیه. گروه کرامیه تابع محمد بن کراماند، آنها معتقدند که صوت باقی است. ما معتقدیم که صوت محال است باقی بماند.
«و الدلیل علیه»، دلیل بر استحاله بقاء، یعنی دلیل بر اینکه صوت عبور میکند این است: «انا اذا سمعنا لفظة زید، ادرکنا هیئتها الصوریة»، هیئت صوریه یعنی چی؟ یعنی ترتیب حروف و تقدیم بعضی بر بعضی. هم میفهمیم که مرتباند، هم تشخیص میدهیم که کدام مقدم است کدام مؤخر است. یعنی میدانیم تقدیم و تأخیر هست، هم تشخیص میدهیم که کدام حرف مقدم است کدام حرف مؤخر است. در حالی که اگر اجزاء حروف باقی میماندند، هر سه با هم میآمدند، «لم یکن ادراک هذا الترتیب» که «ز» اول باشد، «ی» دوم باشد، «د» سوم باشد، ادراک این ترتیب اولای از باقی ترکیبات خمسه نیست.
توضیح ترکیبات خمسه در مثال «زید»
ترکیبات خمسه را توجه کنید: «زید» سه حرف است.
شش جور ترکیب در این سه حرف ما تصور میکنیم. «ز» را اول قرار بدهید، آن دو تای دیگر را یکیاش را دوم قرار بدهید یکیاش را سوم. یک دفعه «ی» را اول قرار بدهید «د» را دوم، میشود «زید». یک دفعه برعکس کنید، «د» را اول قرار بدهید «ی» را دوم، میشود «زدی». این شد دو تا ترکیب که در هر دو ترکیب «ز» مقدم است. آن وقت آن دو تای دیگر که «ی» و «د» دارد، گاهی «ی»ش مقدم است گاهی «د»ش مقدم است. این شد دو ترکیب. ترکیب سه و چهار: «ی» را مقدم کنید، آن وقت آن دو تای دیگر که «ز» و «د» هست، یک بار «ز» مقدم میشود یک بار «د» مقدم میشود. «د»، «ز» مقدم بشود میشود «یزد»، و «د» مقدم باشد میشود «یدز». این شد چهار تا ترکیب. در ترکیب پنج و شش «د» را مقدم کنید، آن وقت آن دو تای باقی مانده که «ز» و «ی» هست، آن دو تا یک بار «ز» مقدم میشود یک بار «ی» مقدم میشود. «ز» مقدم بشود میشود «دزی»، «ی» مقدم باشد میشود «دیز». پس شش تا ترتیب درست میشود.
در این شش تا ترتیب «زید» را جدا کنید، پنج تا دیگر باقی مانده. اگر این سه تا حرف وقتی به گوش ما میرسیدند با هم میرسیدند، ما در بین این شش تا ترکیب یک ترکیب را نمیفهمیدیم پنج تا را دور بریزیم، بلکه این یکی اولای از آن پنج تا نبود. توجه میکنید؟ این یکی اولای از آن پنج تا نبود، همانطور که ما این یکی را احتمال میدادیم آن پنج تای دیگر را هم احتمال میدادیم. قهراً ابهام ظاهر میشد بین شش تا ترکیب، نه اینکه یک ترکیب معین بشود پنج ترکیب دور ریخته بشود. و ما این کار را میکنیم، یک ترکیب را معین میکنیم و قبول میکنیم بقیه را اعتنا نمیکنیم. معلوم میشود که معلوم میشود این سه تا حرف وقتی آمدند به همین ترتیب آمدند؛ اول «ز» آمد، بعد «ی» آمد و «د» آمد. بقیه ترتیبها نبودند. در حالی که اگر ترتیبی وجود نداشت، هر سه با هم میآمدند، ما نمیتوانستیم یکی را بر دیگری ترجیح بدهیم.
«ولو کانت اجزاء الحروف باقیة»، اگر اجزاء حروف باقی میماندند یعنی هر سه با هم میآمدند و گذری در ایشان نبود، «لم یکن ادراک هذا الترتیب»، این ترتیب یعنی ترتیبی که «ز» اول باشد «ی» دوم باشد «د» سوم باشد، این ترتیب اولای از باقی ترکیبات خمسه نبود. در حالی که اولی هست (یعنی تالی باطل است، اولی هست). پس معلوم میشود که مقدم هم باطل است؛ مقدم این بود اجزاء الحروف باقیة. تالی لم یکن ادراک هذا الترتیب اولی بود. تالی را باطل کردیم مقدم باطل شد. اینکه اجزاء حروف باقی باشند باطل شد، معلوم میشود اجزاء حروف باقی نیستند.
پدیده پژواک (صدا) و چگونگی حصول آن
«قال و یحصل منه آخر».
این هم مطلب بعدیست. گاهی از صدایی صدای دیگر تولید میشود. به اولی گفته میشود صدا، به دومی گفته میشود صدا. در فارسی به اولی گفته میشود صدا، به دومی گفته میشود پژواک، انعکاس صدا. اولی را میگوییم صوت، دومی را میگوییم انعکاس صوت. وقتی که ما در یک کوهستانی فریاد میزنیم، این فریاد میرود بعد از مدتی دومرتبه برمیگردد. یا در یک اتاقی که فرش ندارد، صدا میتواند بپیچد. صدا میرود دوباره برمیگردد. پس از صوت صوت دیگر حاصل میشود. اما چگونه حاصل میشود؟
این موجی که صدا را با خودش میبرد، میرود به سمت یک امری که مقاوم باشد. یک وقت در بیابان شما داد میزنید، این صدا به یک شیء مقاوم برخورد نمیکند، همینطور در فضا میرود تا محو بشود، برنمیگردد. اما یک بار در جایی صدا میکنیم که برخورد میکند به سنگی از سنگهای کوه یا برخورد میکند به دیواره اتاق، به یک جای مقاوم برخورد میکند که ناچار برگردد. آن وقت صدا، یعنی انعکاس صدا تولید میشود، انعکاس صوت تولید میشود. وقتی که این موج برود به یک مقاوم بخورد برگردد، نه همینطور برود هیچ مقاومی سر راهش نباشد، در آن صورت برنمیگردد.
خب حالا چطوری این صوت تشکیل میشود؟
بعضی گفتند که این موجی که دارد میرود، در مقابلش یک مقاوم وجود دارد. بین این موج، بین این موجی که در هوا ایجاد شده که به سمت مقاوم دارد میرود و بین مقاوم این صدا تشکیل میشود. این صدا آنجا تشکیل میشود و برمیگردد. یعنی این موجی که دارد میرود به آن مقاوم میخورد، قبل از اینکه به مقاوم بخورد، حالا بین این موج و مقاوم صدا تشکیل میشود و این صدا برمیگردد. ممکن هم هست بخورد به دیوار و باید هم بخورد. اما این صوت، صوت بازگشت بین موجی که دارد میرود و مقاوم تشکیل میشود.
بعضی میگویند نه اینچنین نیست، این وقتی موج میرود به دیوار میخورد به آن مقاوم میخورد، دوباره مثل اینکه یک کوبیدن جدیدی تشکیل بشود، همین کوبیدن صوت برگشت را تولید میکند. همانطور که صوتی که دارد میرود با یک کوبیدن حادث شده و رفته، با یک کوبیدن هم برگشتش حادث میشود که دیگر نه بین هوایی که دارد میرود و آن مقاوم صوتی ایجاد بشود، بلکه بر اثر کوبیدن صوت ایجاد میشود.
سوال: کوبیدن صوت؟
پاسخ: کوبیدن موج، صوت که نمیکوبد، موج میکوبد. موجی که دارد میرود میکوبد به مقاوم، به دیوار مقاوم، به آن مقاوم. اما حالا بر اثر این کوبیدن صوت برگشت حادث میشود یا بین این موجی که میرود و آن مقاوم صوت حادث میشود برمیگردد؟ البته در هر دو صورت باید بکوبد این موج و الا صوت برنمیگردد. صوتی که دارد میرود، صوت رفت میکوبد به آن مقاوم، این صدای برگشت چهجوری تولید میشود؟ از این کوبیدن تولید میشود یا بین این موجی که میرود و بین آن مقاوم صوت تولید میشود؟
هر دو جورش احتمال دارد. کلام خواجه هم با هر دو سازگار است، چون خواجه میگوید از این صوت صوت دیگری حاصل میشود. حالا چگونه حاصل میشود بیان نکرده. چون بیان نکرده با هر دو لفظ سازگار است.
«قال و یحصل منه آخر».
حاصل میشود از این صوتی که بر اثر کوبیدن حادث میشود آخر یعنی صوت دیگری که آن صوت دیگر صوت بازگشت است، یعنی انعکاس صوت است.
اقول: «الصوت انما یحصل باعتبار تموج فی الهواء الواصل الی سطح الصماخ»، یعنی به سطح پرده گوش. و ما در ابتدای همین بحث این جلسهمان بیان کردیم که صوت وجود در خارج دارد، در خارج وجود دارد.
حالا که چنین است، «فاذا تعدی التموج الی جسم کثیف مقاوم لذلک التموج ردّه». وقتی که این تموجی که حامل صوت ماست به جسم کثیف مقاوم میرسد، تعدی یعنی میرسد، وقتی برسد تموج به جسم کثیف، یعنی جسم انبوه، جسم فشرده، جسم سخت، که مقاومت میکند با این تموج، وقتی تموج به آن جسم کثیف رسید «ردّه»، آن جسم کثیف این موج را رد میکند. و با رد این موج «حصل منه تموجٌ آخر». از آن موج رفت که صوت رفت را با خودش دارد، حاصل میشود تموج دیگری که آن تموج دیگر صوت بازگشت را با خودش دارد.
«و حصل من ذلک التموج الآخر صوتٌ آخر»، صوت دیگری حاصل میشود که «هو صداء»، صدا نامیده میشود. صوت اول را صدا میگویند، صوت دوم را صدا میگویند.
و ظاهر این است که این صدا حاصل میشود از تموج هوا، هوایی که حاصل است بین هوای متموج که متوجه به مقاوم است و بین ذلک المقاوم.
این را من توضیح دادم، اما توضیح بهتر و واضحترش این است: ببینید از جایی که ما صدا میکنیم فریاد میکشیم، هوا وجود دارد تا آن قطعه سنگی که روی کوه است و صدای ما را برمیگرداند. هوایی که بین دهان ماست تا آن کوه، این هوا حرکت میکند. حرکت میکند و موج را در هوای بعد ایجاد میکند، آن هوای بعد موج را در هوای بعد ایجاد میکند. همینطور موجها پیدرپی حاصل میشوند، مثل سنگی که در آب میاندازیم جلسه قبل گفتیم، سنگی که در آب میاندازیم که هی موجش موج بعدی را احداث میکند. اینجا هم همینطور است، صدای که ما میکنیم این هوا را متموج میکند، این هوا هوای بعد از خودش را متموج میکند میرود تا آن آخرین قطعه هوا که چسبیده به آن قطعه سنگ کوه، آن را متموج میکند. با تموج آن آخرین قطعه صوت صدا درست میشود، یعنی صوت بازگشت درست میشود. یعنی بین این هوای متموجی که دارد میرود و بین آن مقاوم یک تکه هوا هست، آن تکه هوا وقتی موج برمیدارد صوت صدا درست میشود. اما موجش را همین تموجی که دارد میرود درست میکند.
قول دوم این است که این موج میرود میخورد به آن قطعه سنگ، بعد برمیگردد موج درست میکند، نه اینکه موج رفت آخرین قطعه هوا را متموج کند و آخرین قطعه هوا صدا را تولید کند. بلکه موج رفت تا آخر میرود، به سنگ میخورد، موج برگشت با برخورد موج رفت به سنگ تازه درست میشود.
پس قول اول میگوید همین موج رفت آخرین قطعه هوا را متموج میکند، صدا در آخرین قطعه هوا درست میشود. قول دوم میگوید نه این آخرین قطعه هوا باید موج بردارد و بخورد به سنگ، دومرتبه بر اثر ضربهای که به سنگ خورده یک موج دیگر شروع بشود که ابتدایش از این سنگ است انتهایش به گوش من است. فرق بین این دو تا معلوم شد، از خارج قبلاً هم بیان کرده بودم ولی الان توضیح بیشتر دادم.
و ظاهر این است که این صدا حاصل میشود از تموج هوایی که حاصل است بین هوای متموجی که دارد به سمت مقاوم میرود و بین ذلک المقاوم. یعنی آن هوای فاصله بین هوای متموج و جسم مقاوم، آن هوا موج برمیدارد و موج برداشتن او همان بازگشت صوت است.
«لا من الهواء المتوجه بعد صدمه للمقابل»، نه اینکه صدا از هوای متوجهی حاصل شود بعد از صدمهاش به مقابل، یعنی بعد از کوبیدنش به مقابل. بعد از این که این هوا به آن جسم مقابل میکوبد، این موج حاصل میشود ولی صدا آن نیست. صدا همان صوتیست که از آخرین قسمت هوا که متموج میشود به دست میآید.
«و ان کان فیه احتمالٌ»، ولو این دومی هم محتمل است.
«و ان کان فیه» یعنی در این فرض دوم احتمالی هست، یعنی محتمل است که اولی باشد محتمل است که دومی باشد ولی خب ظاهر این است که اولی باشد.
بعد مرحوم علامه میفرماید «و کلام المصنف رحمهالله یحتمل کلا المعنیین»، کلام مصنف رحمهالله احتمال میدهد هر دو فرض را؛ هم اینکه هوای چسبیده به آن سنگ و جسم مقابل متموج بشود، هم اینکه هوای متموج برود به سنگ کوبیده بشود موج جدیدی که موج بازگشت است حادث بشود، هر دوش احتمالش هست. از کلام مصنف هر دو استفاده میتواند بشود، زیرا قول مصنف که گفت «و یحصل منه آخر»، یعنی از این صوت یک صوت دیگر حاصل میشود، «یحتمل کلا المعنیین» با هر دو معنا سازگار است.
تعریف حرف و کیفیت ممیزه صوت
«قال و تعرض له کیفیة ممیزة تسمی باعتبارها حرفاً».
صوت یک صدای مستمر است که همانطور که عرض کردیم قرار ندارد ولی استمرار دارد. بالاخره یک صدای کشیده و یکنواخت است. اما بر این صدا کیفیتهایی شما وارد میکنید. بر اثر برخورد صدا به مقاطع فم کیفیتهایی رویش وارد میشود. یعنی گاهی به یکی از مقاطع فم خورده میشود، صدای «الف» در میآید. یک بار به مقطع دیگر فم برخورد میکند صدای «ب» در میآید و هکذا. خود صوت اگر به مقاطع برخوردش ندهید، همینطوری یک صدای بدون برخورد به مقاطع از حلقوم خارج کنیم، میبینیم یک صدای کشیده یکنواخت است. هیچ بالا پایینی ندارد. اما اگر به مقاطع فم برخوردش بدهیم، میبینیم که هیئتهای خاص پیدا میکند. یک صوت هیئت «الف» پیدا میکند، یک صوت هیئت «ب» پیدا میکند و هکذا. این هیئتها باعث میشوند که این صوت از آن صوت تمیز داده بشود، در حالی که اگر به هیئتها برخورد نمیکردند یک صدای کشیده یکنواخت بود، هیچکدام از قسمتهای این صدا از قسمت دیگر تمیز داده نمیشد، مگر به حسب زمانش تمیز داده میشود که این اول است آن دوم است آن سوم. و الا از نظر هیئت تمیز داده نمیشد. اما وقتی به مقاطع فم برخورد میکند هیئتهای مخصوصی میگیرد که هر هیئت با هیئت دیگر متفاوت است، وقت هیئتهای ممیزه پیدا میکند. این هیئتهای ممیزه را میگویند حروف. صوتی که معروض هیئت ممیزه شده، این صوت اسمش حرف است. وقتی من تلفظ میکنم «الف» را، تلفظ میکنم «ب» را، دیگر به این صوت نمیگویند به آن حرف میگویند. ولو صوت است ولی صوتی است که هیئت ممیزه بر آن عارض شده و لذا حرف شده.
توجه میکنید تا اینجا بحث را در صوت داشتیم. حالا الآن به مناسبت اینکه کلام هم یک نوع صوت است، منتها صوتی است که به آن هیئت خاص دادیم و هیئت ممیزه دادیم به مناسبت وارد بحث در کلام میشویم، چون کلام از سنخ صوت است پس جا دارد که دربارهاش بحث کنیم. وقت در بحث... در ورود، وقتی که میخواهیم وارد این بحث بشویم ابتدا «حرف» را مطرح میکنیم که حرف چهطوری تشکیل میشود، بعد «کلمه» را درست میکنیم و بعد هم «کلام» را درست میکنیم. بعد هم اشاره میکنیم به اقسام کلام. و آخر سر هم اشاره میکنیم که یک قسم کلامی که اشاعره معتقدند و اسمش را کلام نفسی گذاشتند یک امر خیالیست، واقعیت ندارد. پس توجه میکنید الآن بعد از بحث در صوت وارد بحث در صوتی که دارای هیئت خاص و هیئت ممیزهست شدیم، یعنی وارد بحث در حروف شدیم. بعد از حروف وارد بحث در کلمه میشویم چون کلمه از حروف تشکیل میشود، بعد وارد بحث در کلام میشویم چون کلام از کلمه درست میشود. وقت اقسام کلام را اشاره میکنیم، یک قسم کلام را که کلام نفسیست و اشاعره طرفدارشاند باطل میکنیم. این کل مطلبیست که تا سر مسئله ثامنه باید بخوانیم. حالا مطلب اول.
قال: «و تعرض له کیفیة ممیزة»، یعنی تعرض للصوت کیفیت که این قطعه صوت را از آن قطعه صوت دیگر جدا میکند. این را به صورت هیئت «الف» در میآورد، آن یکی را به صورت هیئت «ب» در میآورد. همه کیفیتاند، همه هیئتاند، منتها با هم فرق دارند. چون هیئتهای متفاوت هستند اسمشان را میگذاریم هیئت ممیزه. «تعرض له»، یعنی بر صوت عارض میشود کیفیت ممیزه که «تسمی»، صوت باعتبار این کیفیت، «حرفاً». صوت وقتی این کیفیت برش عارض میشود میشود حرف، مثلاً حرف «الف»، حرف «ب» یا حروف دیگر.
قوله... «و اقول» باید باشد. کتاب شما «اقول» دارد یا «قوله»؟ بله، «اقول» درست است، «قوله» غلط است. «اقول» درست است، «قوله» غلط است.
«اقول تعرض للصوت کیفیة فیتمیز الصوت بها بسبب این کیفیت عن صوت آخر مثله». تمیز پیدا میکند به توسط این کیفیت، این صوت از صوت دیگری که مثل اوست در صوت بودن، در صوت بودن مثل اوست ولی در کیفیت ممیزه فرق میکند.
«تمیزاً فی المسموع»، یعنی تمیزی در شنیده شدن، در شنیده شده، یعنی خود آن مسموع تمیز پیدا میکند. تمیز بیرون از آن مسموع نیست، بیرون از آن صوت نیست.
«یسمی الصوت باعتبار تلک الکیفیة حرفاً»، یعنی صوت که معروض است با این کیفیت که عارض است مجموعه را که حساب کنید به آن میگویند حرف. معروض تنها را حساب کنید به آن میگویند صوت، عارض تنها را حساب کنید بهش میگویند هیئت ممیزه. عارض هیئت ممیزه است معروض صوت است، مجموعشان حرف است. «یسمی الصوت باعتبار هذه الکیفیة حرفاً».
و هی... این کیفیت یا این صوتِ همراه با کیفیت، همان حروف تهجی هستند. حروف تهجی یعنی «الف»، «ب»، «پ»، «ت»، «ث» تا آخر، تا «ی». خب گفته میشود که ۲۸ حرف است، حروف ۲۸تا. منحصر میکنند حروف را در ۲۸ یا ۳۲. فارسی را ۳۲تا، عربی ۲۸تا. چون فارسی چهار تا اضافه دارد؛ پ، چ، ژ، گ. این چهار تا را فارسی اضافه دارد، فارسی میشود ۳۲ حرف، عربی میشود ۲۸ حرف. منحصر میکنند حروف را در ۲۸ یا ۳۲. این انحصار با برهان ثابت نمیشود. برهانی بر آن اقامه نمیکنند، این بالاخره خود تفحصی که کردند در زبانهای خودمان دیدند این ۳۲تا را دارد، در زبان عرب تفحص کردند دیدند ۲۸تا را دارد، با فحص به دست آمده برهان اقامه نکردند بر آن. «و هی حروف التهجی و حصرها»، یعنی حصر حروف تهجی در ۲۸ یا در ۳۲ «غیر معلوم بالبرهان»، از طریق برهان معلوم نشده، از طریق تجربه معلوم شده.
خب این ورود در بحث حروف بود، حروف را تقسیم میکنیم از آن کلمه درست میکنیم، بعد کلام، برای کلام هم اقسامی را میآوریم، بیان کردم آخرین قسم کلام نفسیست که ردش میکنیم. انشاءالله بقیه مباحث در جلسه آینده.