90/04/22
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مساله هفتم در مسموعات /چگونگی حصول صوت
موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مساله هفتم در مسموعات /چگونگی حصول صوت
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
[مسئله هفتم: بحث در مسموعات]
صفحه ۲۲۰، سطر ۱۶.
«المسألة السابعة فی البحث عن المسموعات».[1]
در این مسئله، ابتدا صوت را که مسموع است تعریف میکنیم، و در ضمن معلوم میشود که صوت چگونه حاصل میشود. بعد اشاره میکنیم که صوت در خارج هست و چنین نیست که در گوش ما تولید بشود؛ بیرون گوش ما هم هست و به گوش ما میرسد و شنیده میشود. بعد هم به بحث در کلام میپردازیم که مناسب با صوت است. بعد هم به مناسبت، بحث کلام نفسی را که اشاعره مدعیاند مطرح میکنیم و رد میکنیم. بحث در مسموعات تمام میشود، خیلی بحث مفصلی نداریم.
[چگونگی حصول صوت]
اما صوت چگونه حاصل میشود؟ اولین مطلبی که میخواهیم وارد بشویم. صوت چگونه حاصل میشود و چیست؟
بعضی صوت را جوهر دیدند و گفتند وقتی حرکت میکند کنده میشود. یعنی این جوهر در یک محلی تولید میشود، وقتی حرکت میکند از آن محل کنده میشود. بالاخره باید حرکت کند تا به گوش ما برسد. در یک جا صوت تحقق پیدا میکند، در آن دور دورها مثلاً، این میآید به گوش ما میرسد پس حرکت میکند و با حرکت کنده میشود. یعنی از آنجایی که هست کنده میشود و میآید. بعضی اینطوری گفتند.
بعضی گفتند صوت همان کوبیدن چیزی به چیزی دیگر است با شدت.
بعضی گفتند صوت عبارت از موجی است که از این کوبیدن حاصل میشود. این سه قول شد.
قول چهارم: صوت چیزی است که از آن موج حاصل میشود، نه خود آن موج باشد.
پس گروهی گفتند آن کوبیدن است، گروهی گفتند موج حاصل از کوبیدن است، گروهی گفتند کیفیت حاصل از موج است. این گروه سوم اینچنین معتقدند که سببی که اولین سبب به حساب میآید، عبارت است از کوبیدن. این سبب پیدایش موج در هوا میشود و باز موج سبب میشود برای صوت. پس به ترتیب کوبیدن داریم، تموج داریم، صوت داریم.
آن گروهی که موج را صوت قرار دادند، سبب صوت را که موج است ملاحظه کردند و با خود صوت خلطش کردند. آنهایی که کوبیدن را صوت قرار دادند سببالسبب را ملاحظه کردند و با صوت خلط کردند. صوت موج نیست مسبب از موج است. صوت کوبیدن نیست مسبب از مسببِ کوبیدن است. به تعبیر دیگر کوبیدن سببالسبب است برای صوت نه خود صوت. تموج هم سبب است برای صوت نه خود صوت.
پس این چهار قول را توجه کردید.
• قول اول این است که جوهر است، صوت جوهر است.
• قول دوم صوت جوهر نیست بلکه همان کوبیدن است.
• قول سوم صوت جوهر نیست، کوبیدن هم نیست، حاصل شده از کوبیدن است.
• قول چهارم صوت جوهر نیست، کوبیدن نیست، تموج حاصل از کوبیدن هم نیست بلکه امری و کیفیتی است حاصل از تموج.
این قول چهارم را خواجه و علامه قبول میکنند. جوهر بودنش را نفی میکنند، اینکه صوت عبارت از کوبیدن باشد نفی میکنند، اینکه صوت عبارت از تموج باشد نفی میکنند، میگویند صوت چیزی است حاصل از تموج. یعنی کوبیدنی واقع میشود با شدت، نه با خفت، با شدت باید کوبیدن حاصل شود. از آن کوبیدن، هوا موج برمیدارد. این موج به سمت گوش ما حرکت میکند، وقتی وارد گوش ما شد صدایش شنیده میشود. و صدا در بیرون گوش من تحقق پیدا میکند بعد به توسط موج به گوش من میرسد. یعنی سوار بر این موجِ موجود در هوا میشود و به گوش من میرسد.
اما اینچنین نیست که یک موج از آن محل کوبیدن بلند شود بیاید به ما برسد. بلکه آن موجی که در آنجا حاصل شده هوای بعد از خودش را متموج میکند یعنی موج بعدی درست میکند. موج بعدی موجِ بعدتر درست میکند، همینطور هی موجها پیدرپی میآیند، دوایری که به صورت موجند پیدرپی میآیند تا آخرین موج وارد گوش من میشود. درست مثل سنگی که شما در آب بیندازید. وقتی سنگ تو آب میاندازید در همان محلی که سنگ افتاده یک دایره کوچکی تشکیل میشود، این موج اول است. دور آن دوباره یک دایره بزرگتر، این موج دوم است. دور آن دایره بزرگتر دایره سوم، آن موج سوم است، همینطور موجها پیدرپی میآید تا به لبه حوض یا به ساحل برسد، بخورد به ساحل تمام بشود.
در هوا هم یک چنین وضعی پیدا میشود که موج اول موج بعدی خودش را درست میکند، موج بعدی موجِ بعدتر را درست میکند تا آخرین موج به گوش من واصل بشود و شنیده بشود. خود موج هم به گوش من میآید اما موج شنیده نمیشود چون موج که شنیدنی نیست، صدایی که بر این موج سوار است شنیده میشود. یعنی صدایی که از این موج حاصل میشود آن شنیده میشود و موج همین صدا را با خودش میآورد تا به گوش من برساند.
پس اینطور شد: صوت عبارت است از چیزی که حاصل میشود از تموج هوا و تموجی که پدید میآید از کوبیدن یا کندن شدید. کوبیدن یا کندن شدید؛ یعنی باید چیزی را بر چیزی بکوبیم یا چیزی را از چیزی بکنیم. وقتی کوبیدن یا کندن شدید بود موج در هوا ایجاد میکند و موج باعث پیدایش صوت میشود، صوت روی موج به گوش من میرسد و من این صوت را میشنوم.
این بیانِ نحوه پیدایش صوت و ضمناً بیان چیستی صوت است. که صوت کیفیتی است قابل شنیدن که حاصل میشود از تموجی که تموج هم حاصل میشود از کوبیدن یا کندن شدید. این بیان موج است.
اما بعداً خواهیم گفت که کوبیدن یا کندن باید شدید باشد. این را هم توضیح دادم، اشاره کردم ولی توضیح بیشترش میآید که اگر شما آب را داشتید و چوب را بر آب وارد کردید، نه کوبیدید بلکه وارد کردید و نهادید روی آب صوتی شنیده نمیشود.
چرا؟ چون کوبیدن شدید نیست. اما اگر این چوب را به شدت بر آب کوبیدید صدا تولید میشود.
حالا چرا مثال آب زدیم، بعداً خواهیم گفت. بهتر بود که مثال بزنیم به مثلاً سنگ، چوبی را بر سنگی کوبیدیم یا بر سنگی نهادیم، در صورتی که بکوبیم صدا حاصل میشود در صورتی که بنهیم صدا حاصل نمیشود. میتوانستیم مثال به سنگ بزنیم راحتتر هم فهمیده میشد.
چرا مثال به آب زدیم؟ زیرا بعضیها گفتند آن چیزی که بر آن میکوبیم باید صلابت داشته باشد. و ما اینطور لازم نمیدانیم. میگوییم صلابت لازم نیست، آب صلابت ندارد. هوا صلابت ندارد، شما دستتان را در هوا به شدت حرکت بدهید صدا میشنوید، یا چوب را در هوا حرکت بدهید صدا میشنوید. یعنی چوب بر هوا کوبیده میشود با اینکه هوا صلابت ندارد، آب صلابت ندارد باز صدا شنیده میشود. پس در شنیدن صدا احتیاج نیست به اینکه آن کوبیده شده صلابت داشته باشد. برای اینکه بفهمانیم لازم نیست کوبیده شده صلابت داشته باشد مثال به آب زدیم. وگرنه میتوانستیم مثال بهتر از آب هم انتخاب کنیم.
خب مطلب تمام شد.
تا اینجا ما صوت را بیان کردیم و گفتیم صوت چیست و چگونه به وجود میآید. چیزهایی هم که در این زمینه لازم بود اشاره کردیم. بعد وارد احکام صوت میشویم که صوت اولین حکمش این است که در خارج موجود است. اینطور نیست که در گوش من موجود بشود. بیرون گوش من موجود میشود و به گوش من میرسد، نه اینکه در درون گوش من تحقق پیدا کند و در بیرون ما صوتی نداشته باشیم. این هم بحثی است که در پیش داریم انشاءالله وقتی رسیدیم بحث میکنیم.
[تطبیق با متن]
صفحه ۲۲۰، سطر شانزدهم.
«المسألة السابعة فی البحث عن المسموعات».
قال مصنف: «و منها» یعنی از جمله کیفیات محسوسه مسموعاتند که به آنها کیفیات مسموعه هم میگوییم.
«و هی الاصوات»، کیفیات مسموعه همان اصواتند. اصوات چیستند؟
«الحاصل من التموج». تموج چیست؟ «المعلول للقرع و القلع».
یعنی اصوات از تموج حاصل میشوند، تموج هم معلول کوبیدن و کندن. قرع یعنی کوبیدن، قلع یعنی کندن. بعد هم در متن بعد میگوییم به شرط المقاومه، به شرطی که آن کوبیده شده مقاومت کند، کنده شده هم مقاومت کند. اگر مقاومت نباشد صدا حاصل نمیشود. باید با شدت کنده بشود با شدت کوبیده بشود، مقاومتی باشد تا اینکه صدا شنیده بشود. اگر مقاومتی نبود صدا شنیده نمیشود. اگر شما چوب را آرام پایین بیاورید آن هوا مقاومت نمیکند، آب مقاومت نمیکند و صدا شنیده نمیشود. ولی وقتی با شتاب، با شدت پایین میآیید صدا شنیده میشود، چرا؟ چون آب یا هوا یا سنگ یا هر چیز دیگر مقاومت میکند.
سوال: صدا ایجاد میشود اما به گوش ما نمیرسد؟
پاسخ: صدای مسموع ایجاد نمیشود. آن صدایی که ایجاد میشود ما به آن صدا نمیگوییم. صدا آنی است که به گوش برسد، آن را ما اسمش را میگذاریم صدا. بله یک صدایی حاصل میشود ولی قابل نیست که به گوش برسد.
امروزه در فیزیک ثابت کردند که صوتی که فرکانسش کمتر از ۲۰ است شنیده نمیشود آن هم که بیشتر از ۲ هزار است شنیده نمیشود، بین ۲۰ و ۲ هزار شنیده میشود. و در حالی که همه ش صوت است اما گوش ما نمیشنود. ما صوت را به چیزی اطلاق میکنیم نه به معنای عام که قبل از ۲۰ و بعد از ۲ هزار را هم شامل بشود، آن هم اسمش را در معنای عام صوت میگذاریم. اما در صوتی که مطرح میکنیم که کیفیت مسموعه قرارش میدهیم باید به این صورت باشد که شنیده بشود. صرف اینکه یک صدایی هست و شنیده نمیشود کافی نیست، زیرا ما بحثمان در کیفیت مسموعه است، نه در صوت، نه در صوت مطلقاً، در صوتی که کیفیت مسموعه باشد. یعنی به عبارت دیگر ما صوت را در اینجا مرادف گرفتیم با کیفیت مسموعه، نه معنای عام به آن بدهیم. اگر معنای عام به آن بدهیم چرا، آن وقت هم که ما این چوب را روی آب قرار میدهیم و با فشار به آب نمیکوبیم باز هم یک صوتی حاصل میشود ولی آن اسمش صوت نیست، آن اسمش کیفیت محسوسه و مسموعه نیست. بحث ما در آنی است که بخواهد شنیده بشود. آن را میگوییم باید با شدت کوبیدن شدیدی باشد، کندن شدیدی باشد تا چنین صوتی که مورد بحث ماست حاصل بشود.
اقول: «من الکیفیات المحسوسه» اصوات است، «و هی الاصوات» آن است که مدرک به سمع است یعنی با گوش شنیده میشود.
«واعلم» که صوت عرضی است قائم به محل. ما معتقدیم که صوت عرض است، قائم به محل است و محل را هم همانطور که توجه کردید موج موجود در هوا گرفتیم. صوت بر موج موجود در هوا عارض میشود و سوار میشود و به گوش ما میرسد. عرضی است قائم به محل، محلش همان موج است. البته موج در محل ایجاد در هوا ایجاد شده پس محل در واقع آن هواست.
«واعلم» که صوت عرضی است قائم به محل، ولی «قد ذهب قومٌ»[2] که غیر محقق هستند، اهل تحقیق نیستند، رفتند به اینکه صوت جوهر است. آن وقت جوهر اگر باشد «ینقطع بالحرکة»، وقتی حرکت میکند قطع میشود. یعنی بالاخره در یک جا این صوت میخواهد متکون بشود، این صوت هم جوهر است، از آنجا میخواهد بیاید تا گوش ما برسد. باید از آنجا ببریمش، بریده شود تا بیاید به گوش ما برسد. این قول بعضی است.
مرحوم علامه میفرماید «و هو خطاٌ».
دلیل خطا بودنش این است که جوهر دو تا خاصیت دارد، هیچکدام از دو خاصیتها در صوت نیستند. یک خاصیت این است که قابل رؤیت است، صوت قابل رؤیت نیست. یک خاصیت دیگر این است که جوهر قابل لمس است، صوت قابل لمس نیست. این دو خاصیت که برای جوهر است در صوت وجود ندارد پس نتیجه میگیریم که صوت جوهر نیست. چون اگر جوهر بود باید خاصیت جوهر را که دیده شدن و لمس شدن است میداشت. و چون خاصیت جوهر را ندارد پس جوهر نیست.
چرا «هو خطاٌ»؟ «لان الجوهر یدرک باللمس و البصر». این یک مقدمه است.
بعد از «و البصر» خوب است که ویرگول داشته باشیم، کتاب ما ندارد و خوب است که داشته باشد. بعد میگوییم «و الصوت لیس کذلک». ما یک مقدمه این است که «الجوهر یدرک باللمس و البصر»، این یک مقدمهست.
مقدمه بعدی این است که «و الصوت لیس کذلک». نتیجه این است که «فالصوت لیس بجوهر». جوهر آنی است که این خصوصیت را داشته باشد و صوت لیس کذلک یعنی این خصوصیت را ندارد، نتیجه این است که پس صوت جوهر نیست. این قول طرد شد و رد شد.
سوال: استاد این مطلق نیست جوهر آن است که دیده بشود و لمس بشود، نفس هم جوهر است. پاسخ: نه جوهری که در اینجا منظور ماست جوهری است که جسمانی باشد. وگرنه نفس جوهر است دیده نمیشود لمس هم نمیشود. عقل جوهر است دیده نمیشود لمس هم نمیشود. اینجا منظور جوهر مانند جسم است. حتی هیولا هم جوهر است، لمس نمیشود دیده نمیشود. البته چون هیولا با صورت همراه است مجموعاً هم دیده میشود هم لمس میشود، اما خودش به تنهایی لمس نمیشود دیده نمیشود.
منظور ما در اینجا از جوهر همان جوهر جسمی است. چون صوت اگر جوهر باشد از این قبیل جوهرهاست. آن وقت ما این قبیل جوهرها را میگوییم باید ادراک شود به لمس و بصر، و صوت ادراک به لمس و بصر نمیشود پس جوهر نیست. یعنی از این سنخ جوهر نیست. از این سنخ جوهر که نباشد از سنخ دیگر هم مسلماً نیست، صوت عقل نیست صوت نفس نیست، این که مسلم است از آن قبیل نیست. اگر باشد باید از این قبیل باشد، از این قبیل هم نیست چون خصوصیت این قبیل جوهرها را ندارد.
«و ذهب آخرون الی انه» یعنی صوت عبارت است از تموج. ما گفتیم حاصل است از تموج، این گوینده میگوید عبارت است از تموج یعنی خود تموج صوت است. ما گفتیم تموج سبب صوت است، این میگوید خود صوت است. عبارت است از تموجی که حاصل میشود در هوا از قلع یعنی کندن یا قرع یعنی کوبیدن. این قائل قرع و قلع را صوت نمیداند، موج را صوت میداند، و قلع و قرع را سبب صوت یعنی سبب موج قرار میدهد.
«و آخرون» گروه بعدی گفتند «انه» یعنی صوت خود قلع است، خود قرع است.
این گروه دوم میگفتند صوت تموج حاصل از قرع و قلع است، این گروه سوم میگویند صوت خود قلع و خود قرع است نه تموج حاصل.
گروه چهارم هم که ما بودیم گفتیم که کیفیت حاصل از تموج است که تموج هم حاصل از قرع و قلع است.
«و هذان المذهبان» یعنی این دو مطلب این دو مذهب، این دو مذهب که یکی میگفت صوت موج است یکی میگفت صوت خود قلع و قرع است، این دوتا هر دو باطلند. هر دو اشتباه کردند.
چرا اشتباه کردند؟ «و سبب غلطهم اخذ سبب الشیء مکانه». سبب اشتباهشان این است که، جهت اشتباهشان این است که سبب شیء را به جای خود شیء قرار دادند. یعنی سبب صوت را خود صوت گرفتند. قرع و قلع سببالسبب است برای صوت و تموج سبب است برای صوت. اینها سبب را به جای خود صوت گذاشتند. گروهی سببالسبب را که قرع و قلع است جای صوت گذاشتند گروهی دیگر سبب مباشر را که تموج است جای صوت گذاشتند، هر دو اشتباه کردند سبب شیء را جای شیء قرار دادند.
«فان الصوت» اشاره به قول چهارم است و بیانی این که تموج و قرع و قلع هر دو سببند. پس اگر کسی صوت را تموج بگیرد یا صوت را عبارت از قرع و قلع ببیند آن سبب صوت را صوت قرار داده نه خود صوت را.
«فان الصوت معلولٌ» است برای تموج که «المعلول» یعنی این تموج هم معلول است «للقرع او القلع».
«و لیس هو احدهما»، مرحوم علامه میفرماید صوت یکی از این سهتا نیست، سهتا یعنی تموج، قرع، قلع. صوت هیچیک از این سهتا نیست.
چرا؟ «لانها تدرک بحس البصر بخلاف الصوت». چون این سهتا با حس بصر درک میشوند. تموج ما با چشم میبینیم به خصوص اگر در آب باشد. حالا در هوا اگر نمیبینیم به خاطر اینکه خود هوا را نمیتوانیم ببینیم، چون خود هوا جسم شفاف است قابل رؤیت نیست تموجش هم قابل رؤیت نیست. ولی در آب ما تموج را میبینیم. پس بالاخره تموج قابل رؤیت است. حالا الا تموج آب. همچنین قرع و قلع هم قابل رؤیت است. شما چیزی بر چیزی کوبیده میشود آن را میبینید. خود نفس کوبیدن که فعل دیده نمیشود ولی کوبنده و کوبیده شده دیده میشود. قلع هم یعنی کنده و کنده شده هر دو دیده میشود. آنی که میکنیم و آنی که از آن میکنیم هر دو دیده میشود. در حالی که صوت دیده نمیشود. پس این سهتا هیچکدام صوت نیستند. این سهتا چون دیده میشوند عبارت از صوت که دیده نمیشود نیستند. ضمیر احدهما و ضمیر لانها هر دو برمیگردند به هر سه یعنی تموج، قرع، قلع.
«اذ عرفت هذا فاعلم»، این را از خارج گفتم. «فاعلم» که قلع و قرع، قلع یا قرع وقتی حادث شود وقتی حاصل شود «حدث تموجٌ بین القارع و المقروع فی الهواء». «فی الهواء» متعلق به «حدث» است. «حدث تموجٌ فی الهواء»، موجی در هوا ایجاد میشود بین قارع و مقروع. قارع کوبنده مقروع کوبیده شده.
به عبارت دیگر در هوای بین قارع و مقروع موج ایجاد میشود. عبارت این را نمیگویدها، عبارت همانطور که معنا کردم معنا شد. من دارم خود مطلب را به یک عبارت دیگر بیان میکنم. بین قارع و مقروع هوایی است که وقتی که قارع را بر مقروع میکوبیم آن هوا فشرده میشود، بر اثر فشرده شدن هوا با شتاب و با شدت موجی ایجاد میشود. موج در آن هوای محصور بین قارع و مقروع حاصل میشود و بعد پخش میشود به جاهای دیگر هوا میرسد.
«و انتقل ذلک التموج»، این تموج از آن محلی که حاصل میشود منتقل میشود میآید تا بالاخره میرسد به سطح پرده گوش. به سطح پرده گوش میرسد. آن وقت «فادرک الصوت»، با رسیدن به پرده گوش صوت درک میشود. موج به پرده میرسد اما صوت درک میشود.
چرا؟ چون صوت روی موج سوار شده.
«و لا نعنی بذلک»، منظور این نیست که یک موج از همان محل تحقق صوت میآید تا به گوش ما میرسد. بلکه همانطور که بیان کردیم موج قبلی موج بعدی را ایجاد میکند، بعدی بعدتر را ایجاد میکند همینطور دوایر متحدالمرکز درست میشوند تا بالاخره آخرین دایرهای که آخرین موج است به گوش ما برخورد میکند و صوت را وارد گوش ما میسازد.
«و لا نعنی بذلک»، مراد ما از انتقال موج این نیست که «تموجاً واحداً ینتقل عینه»، بذلک یعنی به انتقال موج، مراد ما از انتقال موج این نیست که «تموجاً واحداً ینتقل عینه» یعنی همان به شخصه از اول تا آخر همان یک موج به پرده گوش ما برسد. منظورمان این نیست که یک موج معین و واحد شخصی وارد گوش ما میشود.
«بل انه یحصل تموجٌ بعد تموجٍ عن صدمه بعد آخر». موجی بعد از موجی میآید که از صدمه و برخورد بعد از برخورد دیگر حاصل میشود. یعنی این موج قبلی موج بعدی را درست میکند. چون برخورد میکند به قسمت بعدی هوا و با برخوردش به قسمت بعدی هوا در قسمت بعدی هوا موج جدید ایجاد میکند. کما اینکه در تموج آب میبینید.
خب، «بل یحصل تموجٌ بعد تموجٍ عن صدمه بعد آخر الی ان یصل الی الحس» که گوش است. تا این موجها به گوش برسد. این «کما فی تموج الماء» به صورت جمله معترضه است.
عبارت اینطور میشود: «یحصل تموجٌ بعد تموجٍ عن صدمه بعد آخر الی ان یصل الی الحس» تا وقتی که این موج آخر به حس ما برسد.
«قال بشرط المقاومه». این مربوط به یحصل است به حاصل. اصواتی که از تموج کذایی حاصل میشوند، به شرطی که قارع و مقروع در مقابل قارع مقاومت کرده باشند. آنی که کوبیده میشود مقاومت کرده باشد یا آنی که کنده میشود مقاومت کرده باشد که در اثر مقاومت موج ایجاد بشود و الا اگر مقاومتی نباشد موج ایجاد نمیشود. این را هم توضیح دادم و بیان کردم که در اینجا مثال به آب میزنیم. و گفتم چرا مثال به آب میزنیم، همه توضیح داده شد.
«قال بشرط المقاومه»، یعنی به شرطی که این، به شرط این صوت حاصل میشود که مقاومت اتفاق بیفتد.
اقول: «القرع انما یحصل معه الصوت»، از با قرع صوت حاصل میشود «اذا حصلت المقاومه بین القارع و المقروع». البته قالع و مقلوع را نگفته، آن هم هست. یعنی اینطور نیست که این مطلب اختصاص داشته باشد به کوبنده و کوبیده شده، بلکه آنی که کنده میشود و آنی که از آن کنده میشود آن هم همین حکم را دارد. باید مقاومت تحقق پیدا کند تا صوت حاصل بشود.
«القرع»، ایشان فقط قرع را مثال مطرح میکند و توضیح میدهد، قلع هم همین حکم را دارد.
«القرع انما یحصل معه الصوت» در صورتی که حاصل شود مقاومت بین قارع و مقروع. شاهد مطلب این است: «فانک لو ضربت خشبتاً علی وجه الماء»، اگر چوبی را بر روی آب زدی، وجه یعنی رو، بر روی آب زدی به طوری که مقاومت حاصل شد یعنی آب مقاومت کرد در مقابل چوب «فانه یحدث الصوت». ولی «لو وضعتها»، اگر قرار بدهی این خشبه را علیه بر آب «به سهولةٍ»، با نرمی، با آرامش قرار بدهی روی آب «لم یحصل الصوت»، صوت حاصل نمیشود.
پس مقاومت شرط میشود. آیا صلابت هم شرط میشود؟ باید مقروع در مقابل قارع مقاومت کند. آیا شرط هم میشود که صلابت داشته باشد یعنی محکم باشد؟ میفرماید «و لا یشترط الصلابة»، صلابت حاصل شرط نمیشود. زیرا صوت حاصل میشود از آب و هوا یعنی از کوبیدن بر آب و کوبیدن بر هوا صوت حاصل میشود در حالی که «لا صلابة هناک» در یک چنین جایی صلابت برای مقروع یعنی کوبیده شده نیست، نه آب صلابت دارد نه هوا صلابت دارد. نه هر دوشان، آب که مایع است صلابت ندارد، هوا هم که گاز است آن هم صلابت ندارد.
[حصول صوت در خارج]
«قال فی الخارج». «لا صلابة هناک» بیان کردم یعنی در آب و هوا. «فی الخارج» متعلق به حاصله. «الاصوات الحاصله فی الخارج». «و هی الاصوات الحاصله فی الخارج».
درباره اینکه اصوات در خارج حاصل میشوند یعنی خارج گوش، بعداً به گوش میرسند یا اصلاً در خارج از گوش حاصل نمیشوند میآیند در گوش متکون میشوند، تازه آنجا حادث میشوند، اختلاف است. درباره این مطلب اختلاف. بعضی گفتند که صدا در خارج حاصل نمیشود. کوبیدن هست موج هست ولی صدا نیست. این وقتی موج میآید در گوش آن ساختمان گوش طوری است که وقتی منفعل شد این موج را تبدیل به صدا میکند آن وقت صدا شنیده میشود. و الا اصل صدا در خارج نیست. این موج باید بیاید در دستگاه شنیدنی ما و دستگاه شنیدنی ما این موج را به صورت صدا در میآورد. پس قبل از اینکه موج وارد گوش ما بشود اصلاً در بیرون ما صدایی نداریم که بخواهیم بشنویمش. موج میآید تا گوش وارد میشود، در گوش صدا را تولید میکند نه صدایی را که در خارج بوده به گوش ارسال میکند و میرساند بلکه صدا را در گوش تولید میکند. بعضی اینچنین گفتند.
مرحوم علامه میفرماید این اشتباه است. شاهدش هم این است که ما میفهمیم صدا دور است یا نزدیک است. اگر صدا در گوش ما تحقق پیدا میکرد ما همیشه صدا را نزدیک میشنیدیم چون گوش که نزدیک به ماست. صدا که بیرون وجود نداشته به قول شما، آمده در گوش ما وجود پیدا کرده. حالا چه صدا آن عاملش که قرع و قلع در دور اتفاق افتاده باشد چه در نزدیک اتفاق افتاده باشد بالاخره من صدا را در گوشم میشنوم بیرون نمیشنوم، پس نباید فاصله را تشخیص بدهم. نگویم این صدا دور است آن صدا نزدیک است در حالی که میگوییم این صدا دور است، میگوییم صدا از دور دارد میآید، این صدا از نزدیک دارد میآید. پس معلوم میشود که همان جایی که صدا متکون میشود صدا حاصل میشود، همان جایی که قرع (این اشتباه گفتم) همان جایی که قرع حاصل میشود، کوبیدن حاصل میشود، همان جا صدا تولید میشود بعد این صدای تولید شده به من میرسد.
این یک مطلب، مطلب دیگر من سمت صدا را تشخیص میدهم. سمت صدا را تشخیص میدهم میفهمم که از طرف چپ آمد یا از طرف راست آمد. در حالی که اگر صدا در گوش من متکون بشود من نمیفهمم صدا از کجا آمده، در گوش حاصل میشود دیگر، قبلش که صدا نبوده. در حالی که این صدا از همان جایی که قرع یا قلع اتفاق افتاده شروع میکند به آمدن تا به گوش من میرسد و من میفهمم از اینور آمد یا از آنور آمد. معلوم میشود صدا در بیرون بوده که جهتش را من تشخیص میدهم. پس اینکه من از دور تشخیص میدهم که صدا هست، یعنی صدا را از دور میشنوم یا صدا را از نزدیک میشنوم، این یک جهت، جهت دیگر اینکه جهت صدا را و سمت صدا را تشخیص میدهم این دو عامل دلیل میشوند بر اینکه صدا در بیرون گوش من محقق شده.
«قال فی الخارج» بیان کردم متعلق به حاصله، «الاصوات الحاصله فی الخارج».
اقول: «ذهب قوم» به اینکه صوت حاصل در خارج نیست، «بل انما یحصل» در نزد پرده گوش.
«و هو» یعنی این شنیدن صوت و تحقق صوت به این صورت است که «اذا تموج الهواء» وقتی هوا موج برداشت و « و انتهى التموج إلى قرع سطح الصماخ» و تموج منتهی به این شد که بکوبد خودش را بر سطح پرده گوش ما. موج میآید و بر پرده گوش ما میکوبد. «فیحصل الصوت». صوت آن وقت حاصل میشود.
این مذهب قوم این بود که هوا موج برمیدارد ولی این موج صدا ندارد. و این موج منتهی میشود به پرده گوش من و بر پرده گوش من میکوبد، کوبیده میشود. وقتی کوبیده شد صوت حاصل میشود، تازه حاصل میشود نه اینکه صوت میآید و شنیده میشود. دستگاه ادراکی من صوت را درست میکند، و الا اگر این موج وارد دستگاه ادراکی نشود صوت حاصل نمیشود.
مرحوم علامه میفرماید «و هو خطاٌ»، این حرف باطل است. دلیلم این است «و الا» قیاس استثنائی است. یعنی اگر صوت در خارج نبود و در گوش ما حادث میشد، (این مقدم) اولاً «لم تدرک الجهة» ثانیاً «و لا البعد». جهت حدوث صوت درک نمیشد یعنی نمیفهمیدیم که صدا کجا متکون شده و از کجا دارد میآید و ثانیاً بعد یعنی فاصله صوت معلوم نمیشد. صوت قریب با صوت بعید یک جور شنیده میشد. در حالی که ما قریب را نزدیک میشنویم، بعید را دور میشنویم.
«کما فی اللمس»، در لامسه اینطور است شما تا دستتان که دارای لامسهست ملاقات با جسم یا ملاقات مثلاً حرارت نکند لمسی برایتان اتفاق نمیافتد. در سمع هم همینطور است تا وقتی ملاقات نکند آن تموج با پرده گوش، سمعی اتفاق نمیافتد. همانطور که ملاقات ملموس با لامسه باعث لمس میشود ملاقات موج با پرده گوش هم باعث شنیدن باید بشود. آن وقت همانطور که ما، این را توجه کنید من دوباره بگویم. یعنی اگر، صوت در گوش حادث شود مانند لمس خواهد بود که با ملاقات حاصل میشود. و همانطور که در لمس ما دور بودن و نزدیک بودن را و جهت ملموس را نمیتوانیم تشخیص بدهیم، در سمع هم نباید بتوانیم تشخیص بدهیم. در حالی که ما در سمع هم جهت را تشخیص میدهیم هم فاصله را.
«و الا» یعنی اگر صوت در خارج حاصل نمیشد بلکه در گوش ما حادث میشد این مقدم.
«لم تدرک الجهة»، جهت و سمتی که صدا در آن جهت و سمت حاصل شده درک نمیشد یعنی ما نمیفهمیدیم که صدا از کجا دارد میآید «و لا البعد» یعنی فاصله هم درک نمیشد، چنانچه در لمس اینچنین است که جهت درک نمیشود فاصله هم درک نمیشود زیرا که ادراک لمس به ملاقات است. وقت اگر ادراک صوت هم با ملاقات پرده گوش باشد مانند لمس میشود که همانطور که در لمس جهت و فاصله تشخیص داده نمیشود، در سمع هم باید جهت و فاصله تشخیص داده نشود چون مثل سمع (سامعه) مثل لامسه میشود. چون سامعه مثل لامسه میشود. همانطور که لامسه نمیتواند تشخیص بدهد سامعه هم نباید بتواند تشخیص بدهد. در حالی که تالی باطل است، یعنی سامعه هم جهت را تشخیص میدهد هم فاصله را تشخیص میدهد و با لمس فرق دارد. اگه تالی باطل است پس مقدم هم که میگفت صوت در هوا ایجاد نشود بلکه در گوش ایجاد بشود این هم باطل است. معلوم میشود صوت در هوا ایجاد میشود.
«كما في اللمس حيث كان إدراكه بالملاقاة» که توضیح داده شد معلوم شد.
بعد اشخاصی که طرفدار حدوث صوت در گوشند و میگویند در هوا صوت ایجاد نمیشود این دو تا دلیل ما را رد کردند. این دلیل یک دلیل بود ولی برمیگردد به دو تا دلیل. مثل اینکه اینطور بگوییم: «و الا» یعنی اگر صوت در خارج نباشد «لم تدرک الجهه»، لکن تالی که «لم تدرک الجهة» است باطل است پس مقدم هم که حدوث صوت در گوش باشد باطل است. این یک دلیل.
دلیل دیگر: «و الا» یعنی اگر صوت در هوا ایجاد نشود بلکه در گوش ایجاد بشود «لم تدرک البعد»، فاصله ادراک نمیشود، (دلیل اول در دلیل اول گفتیم جهت ادراک نمیشود در دلیل دوم میگوییم فاصله ادراک نمیشود). بعد میگوییم لکن تالی باطل است، یعنی ما فاصله را ادراک میکنیم، نتیجه میگیریم پس مقدم هم باطل است یعنی صوت در بیرون گوش متکون میشود و بعد به گوش میرسد. اینطور نیست که در گوش متکون بشود.
خب «و لا یمکن ان یقال»، این «لا یمکن» اشاره به این دارد که بعضیها این استدلال ما را باطل کردند تا ثابت کنند که صوت در گوش حادث میشود نه بیرون گوش.
ردشان به این صورت است: گفتند اگر ما جهت را درک میکنیم نه به خاطر این است که صوت در آن جهت اتفاق افتاده و از آن جهت به گوش ما رسیده، بلکه به این جهت است که آن قرعی که باعث پیدایش صوت است آن از آن جهت بلند شده آمده. چون قرع از آن جهت آمده یعنی کوبیدن آنجا اتفاق افتاده بعد با موج ارسال شده لذا صوت را ما از همان محل قرع میشنویم. و اینچنین نیست که در بیرون گوش ما در خارج صوتی باشد و آن صوت از آنجا که بلند شود به گوش ما برسد. بلکه قرع از آنجا میآید و ما جهت را به خاطر اینکه قرع از آنجا ارسال شده تشخیص میدهیم، نه چون صوت از آنجا ارسال شده، صوت که محقق نشده، آنچه محقق شده قرع است، قرع هم در آن جهت محقق شده و ما لذا صوت را از آن جهت میشنویم نه صوت در آن جهت محقق شده قرع محقق شده، آمد قرع امواج را از همان جهت فرستاده به گوش من، در گوش من صوت حاصل شده از آنچه که باعث تشخیص دادن جهت صوت میشود نه این است که صوت از آنجا آمده بلکه چون قرع از آنجا آمده. منتها چون قرع مشتمل بر تموج بود، موج هم ایجاد صوت میکرد ما وقتی قرع از آن جهت آمد حس کردیم که صوت از آن جهت آمد. صوت از آن جهت نیامد، صوت در گوش ما محقق شد، ولی چون قرع این مسیر را طی کرد با موجی که ایجاد میکند ما فکر کردیم صوت این مسیر را طی کرده و تشخیص دادیم جهت صوت را. اما نه به خاطر اینکه صوت در بیرون بوده و به گوش ما ارسال شده بلکه قرع در بیرون بوده و به گوش ما رسیده.
این یک، این قول بیان کرد که اگر ادراک جهت میکنیم کاشف از این نیست که صوت در بیرون و در آن جهتی که ما ادراک میکنیم تحقق پیدا کرده. اما توجیه اینکه ما بعد را هم درک میکنیم یعنی میفهمیم که فاصله این صدا با گوش ما چقدر است. این را ما گفتیم چون صدا در بیرون اتفاق میافتد با فاصله دور یا با فاصله نزدیک ما فاصله را هم درک میکنیم به خاطر اینکه صوت در بیرون داشتیم. ما اینطوری گفتیم. این کسی که مدعیست که صوت در خارج نیست اینطور میگوید، میگوید علت اینکه شما بعد را درک میکنید این است که صوت را ضعیف مییابید، تشخیص میدهید که پس دور بوده. پس درک فاصله به خاطر ضعف صوتی است که به گوش شما رسیده. یعنی موج از آن جایی که شروع کرده آمده چون راهش دور بوده ضعیف شده، ضعیف که شده صدا را در گوش من ضعیف ایجاد کرد نه صدا را ضعیف رسانده، خودش آمده رسیده به گوش من، صدا را همراه خودش نیاورده اما چون از راه دور آمده این موج ضعیف شده بعد که به گوش من رسیده صوت ضعیفی تولید کرده من از ضعف صوت فهمیدم که از که این اتفاق یعنی قرع در دور اتفاق افتاده. و آنجا که من فاصله را نزدیک میبینم یعنی فاصله صوت را حکم میکنم که نزدیک است به خاطر اینکه صوت قوی به گوش من برخورد کرده. یعنی موج با سرعت آمده به گوش من برخورد کرده من قوی یافتم فکر کردم که فاصلهاش کم است.
پس صوت در بیرون اتفاق نمیافتد، این قائل دارد میگوید، صوت در بیرون اتفاق نمیافتد و من در عین حال فاصله را تشخیص میدهم، علت فاصله تشخیص دادن این نیست که صوت در دور یا نزدیک اتفاق افتاده، بلکه علتش این است که اگر قرعی در دور اتفاق افتاده باشد تا بخواهد بیاید به گوش من برسد ضعیف میشود، آن وقت صوت هم ضعیف حادث میشود. اما اگر، اما اگر صوت در نزدیک اتفاق بیفتد چون موج قوی ایجاد میکند وقتی این موج وارد گوش میشود صدای قوی تولید میکند. آن وقت از قوت صدا میفهمم که منشأش نزدیک بوده، در آنجا هم از ضعف صدا میفهمم که منشأش دور بوده. این که من فاصله را تشخیص میدهم نه به خاطر این است که صوت در بیرون بوده، بلکه به خاطر این است که وقتی صوت قوی وارد گوش من میشود میفهمم نزدیک بوده وقتی ضعیف وارد میشود میفهمم دور بوده است.
«و لا یمکن ان یقال»، بعضیها ممکن است اینچنین بگویند و از قول به اینکه صوت در خارج نیست دفاع کنند. ایشان میفرماید نه اینچنین گفتنی ممکن نیست.
«لا یمکن ان یقال» که ادراک جهت به خاطر این است که قرع توجه پیدا کرده از آن جهت، صدا توجه پیدا نکرده از آن جهت چون صدا در خارج نبوده که توجه پیدا کند، قرع از آنجا توجه کرده. بعضی گفتند چون قرع از آنجا توجه کرده ما جهتی را که جهت را تشخیص میدهیم. چون قرع از آنجا آمده ما فکر میکنیم که صوت از آنجا آمده در حالی که صوت در گوش من متکون شده از آنجا نیامده، قرع از آنجا آمده. بعد گفتید ادراک بعد میکنیم ما میگوییم ادراک بعد به خاطر این است که ضعف صوت و قوت صوت دلالت میکند بر قرب و بعد. اگر من ضعیف بشنوم صدا را دلالت میکند بر بعد که سبب صدا که قرع است در دور اتفاق افتاده. اگر من صدا را قوی بشنوم دلالت میکند بر اینکه سببی که قرع است در نزدیک اتفاق افتاده. اگر ضعیف بشنوم معلوم میشود که در دور اتفاق افتاده، قوی بشنوم معلوم میشود که در نزدیک اتفاق افتاده ولی صوت در گوش محقق شده. سبب صوت در دور یا نزدیک اتفاق افتاده که من در صورتی که سبب صوت در دور اتفاق افتاده باشد در این، در صورتی که سبب در دور اتفاق افتاده باشد صدا را ضعیف میشنوم، در صورتی که سبب در نزدیک اتفاق افتاده باشد صدا را قوی میشنوم، از ضعف صدا استدلال میکنم که صدا دور بوده و از قوت صدا استدلال میکنم که صدا نزدیک بوده. پس این دور و نزدیکی که من تشخیص میدهم نه به خاطر این است که صوت از دور آمده یا از نزدیک آمده، بلکه به خاطر این است که صوت ضعیف آمده یا قوی آمده. اگر ضعیف آمده معلوم میشود که از دور آمده، قوی آمده معلوم میشود که از نزدیک آمده. «و ادراک بعد» به خاطر این است که ضعف صوت و قوت صوت دلالت میکند بر قرب اگر صوت قوی باشد، دلالت میکند بر بعد اگر صوت ضعیف باشد.
این «یدل علی القرب و البعد» با «لان ضعف الصوت و قوته» لف و نشر نامرتب دارد. «یدل علی القرب» در آنجایی که صدا قوی بیاید، و «یدل علی البعد» در آنجایی که صدا ضعیف بیاید. لف و نشرش نامرتب است همانطور که ملاحظه میکنید. یعنی بعد مربوط است به بعد که دوم ذکر شده مربوط است به اولی که ضعف صوت است، قرب هم که اول ذکر شده مربوط است به دومی که قوت صوت است.
خب، «لانا لو سددنا» تعلیل است برای «لا یمکن ان یقال». یعنی نمیتوانید به دفاع از کسانی که معتقدند صوت در خارج نیست اینچنین بگویید. چرا نمیشود اینچنین بگویید؟
زیرا در مورد جهت، ما اگر صدایی در طرف چپمان اتفاق بیفتد و گوش چپ را ببندیم صدا فقط به وسیله گوش راست شنیده بشود، باز هم تشخیص میدهیم که صدا از ناحیه چپ آمده، با اینکه گوش چپ را بستیم، گوش راست را باز گذاشتیم و صدا از طرف چپ آمد پیچید رفت در گوش راست، من تشخیص میدهم که این صدا از طرف چپ آمده. اشتباه نمیکنیم نمیگوییم از طرف راست آمده با اینکه صوت از طرف چپ آمد و از طرف راست وارد شد. با اینکه از طرف راست وارد شد ما تشخیص میدهیم که از طرف چپ شروع شده. علتش این است که همانطور که گفتیم صوت دارد میآید، قرع نمیآید. صوت دارد میآید و چون از چپ شروع کرد به آمدن و صدا را در همان طرف چپ ایجاد کرد، ما فهمیدیم بعد از اینکه به گوش راستمان رسید فهمیدیم از طرف چپ آمده. چون صوت از آنجا آمد، نه قرع از آنجا آمد.
خب، اما حرف دومش گفت ادراک بعد و فاصله به خاطر این است که اگر صدا قوی آمد میگوییم نزدیک بوده فاصله کم بوده اگر صدا ضعیف آمد میگوییم صدا دور بوده فاصله دور بوده. پس قرب و بعد صدا را نه به خاطر این که صدا در بیرون قریباً یا بعیداً متکون شده میفهمیم ... (این اشتباه گفتم).
پس جهت را داشتم بیان میکردم ظاهراً.
شاگرد: بعد میگوییم دلیل دومش هم رد میشود این متمرد که دلیل آورده، دومیش هم رد میشود، ضعف و قوت.
استاد: بله، پس اینکه ما فاصله را تشخیص میدهیم ...
اصلاً دوباره از «لانا لو سددنا». «لانا لو سددنا» را گفتم از اینجا.
حضار: بله، ضعف و قوت.
دومی را پس دومی را باید بگذاریم.
آن کسی که دفاع میکرد از اینکه صوت در خارج نیست، گفت چون صدا را قوی میشنویم میفهمیم که صدا از نزدیک آمده و چون صدایی را ضعیف میشنویم میفهمیم که از دور آمده. بنابراین علت تشخیص فاصله ضعف و قوت صوتی است که ما میشنویم که اگر با قوت شنیدیم میفهمیم از نزدیک آمده با ضعف شنیدیم میفهمیم از دور آمده. جوابی که ما میدهیم این است که گاهی صدا از دور میآید و قویست و ما تشخیص میدهیم هم قوتش را هم از دور آمدنش را. و گاهی صدا از نزدیک میآید ضعیف است، اما تشخیص میدهیم ضعیف بودنش را و نزدیک بودنش را. پس اینطور نیست که هرگاه ضعیف باشد از دور آمده باشد، گاهی ضعیف از نزدیک آمده. و اینطور نیست که هرگاه قوی باشد از نزدیک آمده باشد، بلکه گاهی قویست و از دور آمده. پس اگر ما فاصله را تشخیص میدهیم نه به خاطر قوت و ضعف صداست. چون گاهی ممکن است صدا قوی باشد اما حکم میکنیم که از دور آمده، گاهی صدا ضعیف باشد حکم میکنیم که از نزدیک آمده. پس قوت دلالت بر نزدیکی نمیکند و ضعف دلالت بر دوری نمیکند. اینی که شما گفتید درست در نمیآید. ما به آن مدافع قول خصم اینچنین جواب میدهیم.
«لانا» بیان کردم تعلیل برای «لا یمکن». چرا «لا یمکن» که در توجیه ادراک جهت آن مطلب گفته شود و در توجیه ادراک فاصله این مطلب گفته شود؟
زیرا اگر ما ببندیم گوش چپمان را درک میکنیم با گوش راستمان جهت صوتی را که حاصل شده بود از طرف چپ. صوت از طرف چپ آمد ما گوش چپ را بستیم از گوش راست شنیدیم، باز هم اشتباه نمیکنیم میگوییم این صوت از طرف چپ آمده. معلوم میشود صوت در بیرون هست که وقتی میآید تشخیصش میدهیم.
این از «وضعف» میخواهد باطل کند آن توجیهی را که برای خصم ما، برای ادراک فاصله ذکر کرده بود. خصم گفت که اگر ضعیف باشد معلوم میشود صدا از دور آمده، اگر قوی باشد معلوم میشود صدا از نزدیک آمده.
ایشان میفرماید «و الضعف لو کان للبعد»، اگر ضعف به خاطر فاصله زیاد صوت باشد، یعنی اگر ما صدا را ضعیف بشنویم به خاطر اینکه بعد و فاصله صوت زیاد بوده یا اصلاً صدا دور بوده، اگر اینطور باشد ضعف علامت دور بودن صدا باشد «لم نفرق بین القوی البعید و الضعیف القریب». باید فرق نگذاریم بین آن صدای قوی که از دور میآید و صدای ضعیفی که از نزدیک میآید. هر دو را باید بگوییم از دور آمد.
چرا؟ چون شما میگویید که ضعف دلیل بر از دور آمدن و دلیل بر از دور آمدن است. خب ما صدای را از نزدیک بشنویم و ضعیف باشد حکم میکنیم به اینکه دور است، صدایی را از دور بشنویم قوی باشد باز حکم میکنیم به اینکه نزدیک است در حالی که برعکس است. در جایی که صدای قوی از دور میآید ما باز فاصله را تشخیص میدهیم و قوت را دلیل بر نزدیکی نمیگیریم، آن وقت هم که صدا از نزدیک میآید و ضعیف است ما میفهمیم که صدا از نزدیک آمده ضعف را دلیل بر دور بودن صدا نمیگیریم. از اینجا معلوم میشود که تشخیص قرب و بعد یا به عبارت دیگر تشخیص فاصله و همچنین تشخیص جهت به این توجیهی نیست که خصم دارد میگوید بلکه علتش این است که صوت در خارج تحقق پیدا کرده و لذا ما تشخیص جهت میدهیم یا تشخیص فاصله میدهیم.
خب مطلب را جمع کنم.
گروهی گفته بودند که صوت در خارج حاصل نیست بلکه در گوش ما حاصل میشود. قول اینها را رد کردیم به این بیان که ما جهت صوت را تشخیص میدهیم اولاً، فاصله صوت هم تشخیص میدهیم ثانیاً و این دو تشخیص نشان میدهد که صوت در بیرون تحقق پیدا کرده و آن صوت بیرونی از این جهت آمده لذا ما تشخیص جهت دادیم یا از دور و نزدیک آمده ما تشخیص فاصله دادیم. ما این را گفتیم.
بعد خصم به ما ایراد کرد، گفت ادراک جهت به خاطر این است که قرع از آن طرف آمده، و ادراک فاصله هم از طریق ضعف و قوت صوت فهمیده میشود، حاصل میشود. ما دوباره به این، ما دوباره رد کردیم این حرف را و جواب دادیم به این کلام خصم و ثابت کردیم که صوت در خارج هست. پس استدلال کردیم بر این که صوت در خارج است، خصم استدلال ما را به خیال خودش باطل کرد و ما ابطال او را باطل کردیم و از استدلال خودمان حمایت کردیم و معلوم شد که صوت در خارج هست.
دیگر بقیهاش را میگذاریم برای جلسه بعد.