90/04/20
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ بحث در مبصرات /توقف ادراک لون بر ضوء
موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ بحث در مبصرات /توقف ادراک لون بر ضوء
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
توقف ادراک لون بر ضوء
صفحه ۲۱۷، سطر دهم.
«قال: و يتوقف على الثاني في الإدراك لا الوجود»[1] .
درباره «لَون» (رنگ) بحثی مطرح است که آیا در ظلمت، لون معدوم است و با نور موجود میشود، یا در ظلمت، لون موجود است و با نور ظاهر میشود؟
بعضی گفتند اصلاً لون موجود نیست، وقتی نور میتابد تازه لون موجود میشود. بعضی گفتند که لون موجود است، وقتی نور میتابد ظاهر میشود؛ در ظلمت دیده نمیشود ولی هست، وقتی نور میتابد دیده میشود.
مرحوم خواجه میفرماید که لون توقف بر نور دارد، ولی در ادراک توقف دارد نه در وجود. یعنی اگر بخواهد ادراک شود نور لازم است، نه اگر بخواهد موجود شود نور لازم باشد. پس نور لون را موجود نمیکند، بلکه لون را ظاهر میکند. بعضیها مقابل این قولند؛ ایشان قولش این است.
اقول: «ذَهَبَ اَبوعَلی بْنُ سینا» به اینکه ضوء (نور) شرطِ وجودِ لون است.
و نتیجه حرف ابنسینا این است که اجسام رنگین (ملونه یعنی رنگین) در حال ظلمت «تَعْدَمُ عَنْها اَلْوانُها»؛ از این اجسام الوانشان معدوم میشود، نه الوان دارند و ادراک نمیشود، بلکه اصلاً الوان ندارند.
دلیلشان را توجه کنید: «لِاَنّا لا نَرَی» این الوان را در ظلمت؛ «لا نری» یعنی «لا نری هذه الالوان» را در ظلمت. حالا که نمیبینیم به یکی از دو جهت است؛ یا وجود ندارند یا مانع رویت دارند. مانع رویت را باطل میکند، ثابت میکند که پس وجود ندارند. این استدلال ابنسیناست.
«فَاِمّا اَنْ یَکونَ» این عدم رویت «لِعَدَمِ هذِهِ الْاَلْوانِ وَ هُوَ الْمُراد»؛ چون الوان نیستند نمیبینیم و هو المراد، این همان منظور ماست، این همان مطلوب ماست، ما هم همین را میگوییم.
«اَوْ لِحُصولِ الْمانِعِ»؛ یا اگر رویت نمیشود لحصول المانع است، مانعی وجود دارد نمیگذارد این الوان رویت بشوند.
آن مانع چیست؟ «وَ هُوَ ما یُقال»؛ مانع همان ظلمت است. حالا ظلمت را اینطوری تبیین میکند: «وَ هُوَ ما یُقال اِنَّ الظُّلْمَةَ کَیْفیَّةٌ قائِمَةٌ بِالْمُظْلِمِ کَیْفیَّةٌ مَنَعَتْ مِنَ الْاِبْصارِ». مانع آن چیزیست که گفته میشود؛ آن چیزی که گفته میشود چیست؟ این است که ظلمت کیفیتیست قائم به مظلم که مانع از ابصار میشود، همین کیفیتی که قائم به مظلم است مانع از ابصار میشود.
«وَ هُوَ» ابنسینا میگوید؛ اینکه عدم رویت لحصول المانع باشد یا به عبارت دیگر ظلمت مانع باشد، «باطلٌ». و هو یعنی مانع بودن ظلمت باطل است.
دلیل بر اینکه ظلمت مانع نیست این است (اینها همه حرف ابنسیناست هنوز، استدلال ابنسینا را داریم ادامه میدهیم): «وَ اِلّا» قیاس استثناییست. دلیل بر این است که ظلمت مانع نیست.
«وَ اِلّا» یعنی اگر ظلمت مانع باشد (این مقدم)،
«لَمَنَعَتْ» این ظلمت انسانی را که بعید از نار است، منع میکند از مشاهده انسانی را که قریب به نار است؛ منع میکند «لَیْلاً». در شب نمیگذارد آن انسان بعید، قریب را ببیند.
چرا؟ چون بین بعید و قریب ظلمت فاصله است و شما ظلمت را مانع دیدید؛ پس این ظلمت اگر مانع باشد باید این انسان بعید آن انسان قریب را نبیند. این «عَنِ النّارِ» متعلق به بعید است، «عَنْ مُشاهَدَةِ الْقَریبِ» متعلق به منعت است.
«وَ اِلّا» یعنی اگر ظلمت مانع باشد، باید منع کند انسانی را که بعید از نار است، منع کند از مشاهده انسان دیگری که قریب به نار است، منع کند او را از مشاهده در شب. شب ظلمت است دیگر، بین این قریب و بعید ظلمت فاصله است و ظلمت را شما مانع دیدید، پس باید اینجا هم مانع باشد؛ در حالی که «وَ لَیْسَ کَذلِکَ».
«و لیس کذلک» یعنی این ظلمت انسان بعید را منع نمیشود از مشاهده انسان قریب.
«و لیس کذلک» یعنی «و التالی باطلٌ». نتیجه میگیریم که مقدم هم باطل است. مقدم این بود که ظلمت مانع باشد؛ معلوم شد ظلمت مانع نیست. پس این فرض که ظلمت مانع باشد باطل است، آن فرض اول که اصلاً الوان موجود نیستند و لذا دیده نمیشوند درست است.
این استدلال ابنسینا بود.
مرحوم علامه میفرماید: «وَ هُوَ خَطَأٌ جِدّاً». این استدلال خطاست.
«و هو خطأ جداً» کلام مرحوم علامهاست که به دفاع از حرف خواجه دارد ذکر میکند.
«لِاَنّا نَقولُ: اِنَّما لا تَحْصُلُ الرُّؤْیَةُ»؛ رویت حاصل نشده یعنی رویت الوان در ظلمت حاصل نمیشود «لِعَدَمِ الشَّرْطِ وَ هُوَ الضَّوْءُ لا لِانْتِفاءِ الْمَرْئیِّ فی نَفْسِهِ». به خاطر اینکه شرط رویت که ضوء است وجود ندارد، نه اینکه مرئی که آن الوان است منتفی باشد در نفسه. علت منتفی بودن الوان نیست؛ حتی علت وجود مانع هم که ظلمت باشد نیست؛ علت نبود شرط یعنی ضوء است. و شما این فرض را مطرح نکردید. ابنسینا عجیب است، تمام فرضها را در استدلالش مطرح میکند. و صدرا میگوید ابنسینا این خصوصیت را دارد که تمام فرضها را رسیدگی میکند، چه فرضهایی که قائل دارد چه فرضهایی که قائل ندارد، همه را مطرح میکند و آنی که مطلوبش است از بین این فرضها اثبات میکند بقیه همه را باطل میکند. اینجا این کار را نکرده، فرض سومی موجود بود اصلاً مطرحش نکرده.
«وَ نَبَّهَ الْمُصَنِّفُ» یعنی خواجه «عَلی ذلِکَ» به این بیانی که ما کردیم نبّه «بِقَوْلِهِ وَ یَتَوَقَّفُ».
مرحوم علامه قول خواجه را ذکر میکند تا ضمیرها را برگرداند. ضمیرهای عبارت خواجه یک مقدار مشکل دارد، «ثانی» معلوم نیست چیست، اینها را میخواهد توضیح بدهد لذا عبارت خواجه را میآورد.
«وَ یَتَوَقَّفُ» اَیِ «اللَّوْنُ» (الاول ما گفتیم، ایشان میگوید لون، فرقی نمیکند الاول همان لون بود)؛ «یَتَوَقَّفُ عَلَی الثّانی» یعنی ضوء. این توقف در چیست؟
«فِی الْاِدْراکِ لا فِی الْوُجودِ» که توضیح دادیم. در ادراک یعنی در ادراک لون توقف دارد بر ضوء. یعنی ادراک لون توقف دارد بر ضوء، نه در وجود توقف داشته باشد، یعنی چنین نیست که وجود لون توقف داشته باشد بر ضوء. وجود لون توقف ندارد بر ضوء، ادراک لون توقف دارد بر ضوء. پس ضوء شرط ادراک است نه شرط وجود.
مغایرت لون و ضوء
«قال: و هما متغايران حسا.».
خواجه میگوید هما یعنی اول و ثانی، یعنی لون و ضوء، حساً متغایرانند؛ یعنی حس متغایر میبیندشان و واقعاً هم متقایرند. بنابراین اگر ادعایی خلاف این بکنید درست نیست، مگر ادعایتان را ثابت کنید و شما اثبات نکردید فقط ادعا شده بود. گفت تبیین کردند، گفتند ظهور مطلق نور است، خفاء مطلق ظلمت است، وسط این دو تا ظل است و لون را هم ملحق کردیم به نور؛ این که فقط ادعا بود، استدلالی نیست. حس خلاف این ادعای شما را ثابت میکند. شما اگر میخواهید حس را رد کنید باید دلیل بیاورید، دلیل هم ندارید. «قال: و هما متغايران حسا.».
«یُریدُ الْمُصَنِّفُ» که بیان کند که لون و ضوء متقایرانند یعنی غیر همند، دو چیزند؛ «خِلافاً لِقَوْمٍ» که اهل تحقیق نیستند، اینها رفتند به اینکه «الضَّوْءُ هُوَ اللَّوْنُ». بعد اینچنین گفتند: ظهور مطلق ضوء است، خفاء مطلق ظلمت است، متوسط بین این دو تا ظل است.
مرحوم علامه میفرماید: «وَ الْحِسُّ یَدُلُّ عَلَی الْمُغایَرَةِ». حس دلالت بر مغایرت میکند. حالا این حرفها که اینها زدند هیچ مهم نیست، دلیل ندارند ادعا صرف است. حس بر خلاف این ادعا دلالت میکند، یعنی دلالت بر مغایرت میکند، یعنی مغایرت لون و ضوء.
شدت و ضعف در لون و ضوء
«قال: قابلان للشدة و الضعف، المتباينان نوعا»[2] .
در این عبارت خواجه دو مطلب آمده؛ یکی اینکه لون قابل شدت و ضعف است و همچنین ضوء قابل شدت و ضعف است. خب روشن است این مطلب.
شما یک سفیدی را میبینید خیلی سفید به طوری که چشم آدم را اذیت میکند، یک سفیدی میبینید خیلی سفید نیست، تقریباً به رنگ زرد یا کرم یا توسی و امثال ذلک نزدیک میشود. کاغذهای سفید هم دیدید که بعضی کاغذهای سفید تو نور قرار میدهید چشم آدم اذیت میشود، بعضی کاغذهای سفید نه. اینها سفیدیهایشان متفاوت است. پس رنگها کم و زیاد میشوند، شدت و ضعف دارند. نور هم همینطور است؛ نور خورشید خیلی شدید است، نور شمع ضعیف است. پس نور شدت و ضعف دارد، رنگ شدت و ضعف دارد. این یک مطلب.
مطلب بعدی این است که آیا نور شدید و نور ضعیف هر دو یک نورند، یک نوع نورند و اختلافشان فقط به شدت و ضعف است، یا اصلاً دو نوعند؟
همچنین سفیدی که خیلی سفید شفاف باشد با آن سفیدی که یک ذره کدر باشد اینها دو نوع سفیدی هستند یا یک نوع سفیدیاند که شدت و ضعف دارند؟ «
مشّاء» معتقدند که اینها دو نوعند، دو نوع جدا. سفیدی شدید یک نوع است، سفیدی ضعیف نوع دیگر است. همچنین نور شدید یک نوع است، نور ضعیف یک نوع دیگر است.
ولی صدرا این اعتقاد را ندارد، شیخ اشراق اینطور معتقد نیست. شیخ اشراق، صدرا میگوید که این سفیدی یک نوع است منتها دو تا فرد و دو تا حالت دارد. نور هم همینطور. نور را میگوید شدید و ضعیفش یکی است منتها یکیاش شدت دارد یکیاش ضعیف است.
مرحوم خواجه و مرحوم علامه در اینجا نظر به ردّ صدرا ندارند؛ چون صدرا آن زمان که نبوده که این مطلب را مطرح کند. نظر دارند به ردّ گروه دیگر که گروه دوم هستند. آن گروه اینچنین میگویند: نور شدید مخلوطی از ظلمت ندارد، نور ضعیف مخلوطی از ظلمت دارد. یعنی هر دو را یک نوع میگیرند، نور ضعیف و شدید را یک نوع میگیرند، میگویند آن خلط ندارد این خلط دارد. همچنین سفید شدید و سفید خفیف را یک سفیدی میگیرد، یک لون میگیرد، منتها میگوید آن یکی که شدید است خلطی از سیاهی ندارد این که ضعیف است خلطی از سیاهی دارد.
مرحوم علامه و خواجه با این بیانی که کردند این قول را رد میکنند.
پس در مسئله سه قول است؛
یک قول قول خواجهاست،
قول ابنسیناست،
قول مشّاء است، و آن این است که نور ضعیف یک نوع است، نور شدید نوع دیگر، همچنین لون ضعیف یک نوع و لون شدید نوع دیگر؛ این قول ابنسینا و مشّاء بود.
قول ابنسینا را میشود گفت تشکیک در ماهیت قائل هستند از این جهت؟
نه، این تشکیک قائل نیست، این اختلاف نوع قائل است. تشکیک اختلاف مراتب در یک نوع است، ایشان میگوید دو نوع مختلفند. تشکیک اگر بخواهد تصورش کنید در حرف صدراست که الان میگوییم.
پس ابنسینا و خواجه و علامه و بالاخره مشّاء معتقدند که این نورهای شدید و ضعیف دو نوعند، لونهای شدید و ضعیف دو نوعند و اختلاف نوعی بینشان هست.
گروهی که الان خواجه و علامه ناظر به رد آنها هستند، قول دوم را میگویند. آنها میگویند نور شدید و ضعیف یک نوع است منتها یکی خالص است یکی خلط دارد. لون شدید و ضعیف هم یک نوع است منتها یکی خالص است یکی خلط دارد. این هم قول دوم است.
قول سوم قول صدراست که نور شدید و ضعیف یک نوع است، خلطی هم در آن نیست. یک شدیدش مرتبهایست ضعیفش مرتبه دیگر. اختلاف مرتبه بینشان هست. اختلاف نوع بینشان نیست، اختلاف نوعی بینشان نیست، اختلاف مرتبه بینشان هست. و اختلاف مرتبه هم به این نیست که یکی خالص است یکی مخلوط دارد. مرتبهها فرق میکند؛ این یک مرتبه از سواد است، این یک مرتبه از سواد است.
به تعبیر دیگر هر دو یک نوعند منتها این یک صنف است این یک صنف دیگر است. حالا صنف هم شاید تعبیر خوبی نباشد، همان مرتبه که بیان میکنم خوب است. این حرف صدراست و تشکیک هم هست، یعنی قول به تشکیک همین است. منتها الان شما اشاره کردید که این میشود تشکیک در ماهیت. این تشکیک در ماهیت را هم افراد قبول ندارند. تشکیک در وجود باید باشد نه در ماهیت.
خب صدرا که اصالة الوجودیست، نور شدید را میگوید وجودیست اوسع و نور ضعیف را میگوید وجودیست اضیق. یعنی حدی که برای نور شدید است حد وسیعتری است، حدی که برای نور ضعیف است حد کمتری است. پس وجودها را محدود میکند به حدهای مختلف و تشکیک را در وجود ایجاد میکند نه در ماهیت. تشکیک میشود در وجود در ماهیت نیست. هر دو سفیدیاند منتها مرتبهها فرق میکند، مرتبهها را هم به وجود برگرداندیم گفتیم وجودها حدهای مختلف دارند. به این ترتیب تشکیک را در وجود بردیم نه در ماهیت.
این سه قول در مسئله است. بیان کردم قول سوم را که قول تشکیک است اینها اصلاً مطرح نمیکنند چون آن زمان مطرح نبوده. البته در نور مطرح بوده، در نور مطرح بوده شیخ اشراق مطرح میکرده. خواجه بعد از شیخ اشراق است و اطلاع به کلام شیخ اشراق داشته، تشکیک را معتقد بوده؛ اینجا دارد تباین نوعی را میگوید یعنی قول اول را میگوید. قول دوم و سوم رد میشود. مرحوم علامه فقط قول دوم را رد میکند. سوم با اینکه در کلام شیخ اشراق مطرح بوده به آن نظر نکرده و ردش نکرده. ولی او هم نزد مثل خواجه اینها مردود بوده است.
«قابِلا لِلشِّدَّةِ وَ الضَّعْفِ»، قابلا یعنی این لون که اولیست و ضوء که دومیست هر دو قابل شدت و ضعفند. هم لون میتواند شدید و ضعیف داشته باشد هم ضوء میتواند شدید و ضعیف داشته باشد؛ این حکم اول.
حکم دوم: «الْمُتَبایِنانِ نَوْعاً»، آن شدید و ضعیفشان دو نوع جدا هستند؛ نه اینکه یک نوع باشند یکی خالص یکی مخلوط، و نه اینکه یک نوع باشند و دو مرتبه.
اقول: «کُلُّ واحِدٍ مِنْ هذَیْنِ» یعنی لون و ضوء قابل شدت و ضعفند «وَ هُوَ ظاهِرٌ مَحْسوسٌ». ظاهر است و ما حس هم میکنیم. میبینیم این سفیدی قویتر از آن سفیدیست، میبینیم آن نور قویتر از این نور است.
«فَاِنَّ الْبَیاضَ فِی الثَّلْجِ» یعنی برف، اشدّ است از بیاض در عاج یعنی دندان فیل. این در لون است. در ضوء هم همینطور است؛ «ضَوْءُ الشَّمْسِ اَشَدُّ مِنْ ضَوْءِ الْقَمَرِ». این مطلب اول.
مطلب دوم میخواهد وارد بشود که بین این شدید و ضعیف اختلاف نوعی هست نه اختلاف مرتبه و نه اختلاف به خلوص و خلط داشتن.
«إذا عرفت هذا فاعلم أن الشديد في كل نوع يخالف الضعيف منه بالنوع»، نه مخالفت بالمرتبه یا مخالفت بالخلوص و الخلط، بلکه مخالفتش به نوع است. شدیدِ در هر نوعی (یعنی در هر نوعی از لون یا در هر نوعی از ضوء) مخالف با ضعیف از همان نوع است، مخالفتش در چیست؟
«بالنوع» است. مثلاً در شدیدِ از هر نوعی مثلاً شدیدِ از بیاض. شدیدِ از بیاض مخالفت دارد با ضعیف از بیاض، مخالفت به چی دارد؟ به نوع. این «بالنوع» متعلق به مخالف است. این قول خواجهاست و قول علامه.
«و ذهب قوم إلى أن سبب الشدة و الضعف ليس الاختلاف بالحقيقة»، یعنی اختلاف در حقیقت و اختلاف در نوع نیست. اینطور نیست که دو تا حقیقت باشد و دو تا نوع باشند.
بلکه سبب شدت و ضعف «بل باختلاط بعض أجزاء الشديد بأجزاء الضد»؛ یعنی آن شدید را اگر با ضدش مخلوط کردی ضعیف حاصل میشود. شدید خالص است. اگر آن شدید را بعض اجزاءش را با بعض ضدش (یعنی با مثلاً نور را با ظلمت مخلوط کردی یا سواد را با بیاض مخلوط کردی) آن وقت ضعیف درست میشود. بلکه اختلاف به اختلاط بعض اجزای شدید است به اجزای ضدش که با این اختلاط ضعف حاصل میشود و ضعیف درست میشود.
«وَ اِنْ لَمْ یَخْتَلِطْ»، اگر اجزاء در شدید مخلوط به ضد نشود «حَصَلَتِ الشِّدَّةُ»، شدت حاصل میشود. بعضی اینطور گفتند که اختلاف، به اختلاف در شدت و ضعف اختلاف نوعی نیست بلکه اختلاف به خلوص و خلط است.
ایشان میفرماید «قَدْ بَیَّنّا خَطَاَهُمْ فیما تَقَدَّمَ». در متقدم خطا اینها را گفتیم، حرفشان درست نیست.
جسم نبودن ضوء
«قال: و لو كان الثاني جسما لحصل ضد المحسوس».
ثانی یعنی ضوء. در ضوء اختلاف است که آیا جسم است یا عرض است. یک اختلاف دیگر هم هست که به آن اختلاف اینجا اشاره نمیشود. اگر چه بیان کردم در آن اختلاف دومی که اشاره نمیشود یکی از دو طرف اختلاف در اینجا انتخاب میشود. به اختلافش اشاره نمیشود ولی یکی از دو طرف اختلاف انتخاب میشود بدون اینکه اشاره کنند در این مسئله اختلاف هست مطلبی را که پیش خودشان انتخاب کردند بیان میکنند.
مطلب اولی که اختلاف بود همین است که بیان کردم که آیا ضوء جسم است که جوهر باشد یا عرض است؟ اختلاف دوم این است که بر فرض این ضوء عرض باشد (یعنی این شعاعی که از خورشید مثلاً دیده میشود عرض باشد) آیا این عرضی است که از خورشید دارد جدا میشود به سمت آن شیئی که روشن است میآید، یا اینچنین نیست که چیزی از خورشید جدا شود (و الّا خورشید بعد از مدتی تمام خواهد شد) بلکه در همان جسم مستنیر شعاعی نظیر شعاع خورشید احداث میشود. نه شعاعی از خورشید به این مستنیر داده میشود، بلکه بر اثر مقابله این مستنیر (مثلاً قمر) با خورشید شعاعی نظیر شعاع خورشید در قمر احداث میشود. حدوث نور است عند المقابله.
وقتی مقابله بین شمس و قمر حاصل شد در قمر شعاعی مثل شعاع خورشید درست میشود. پس چیزی از خورشید جدا نمیشود، بلکه عند المقابله چیزی مثل آنچه خورشید دارد در آن مستنیر حاصل میشود. این قولیست که انتخاب میشود در اینجا بیان میشود بدون اینکه اشاره به اختلاف بکنند. و این قول ابنسینا مورد قبول است، نوعاً همین را میگویند، میگویند شعاع عرضی نیست که جدا بشود؛ چون اگر بخواهد جدا بشود انتقال عرض لازم میآید، انتقال عرض محال است. خورشیدم تازه لازم میآید که تمام بشود مدام بالاخره اعراضش را بدهد بدهد تا تمام بشود.
البته آنها میگویند جرم خورشید کنده نمیشود، عرضش هم مشکل نیست کنده بشود؛ چون عرض اگر کنده بشود جرم تمام نمیشود. اینکه من میگویم جرم تمام میشود در صورتیست که ما شعاع را جسم بدانیم. اگر شعاع را جسم بدانیم با این ساطع شدن شعاع و جدا شدنش از خورشید، خورشید از جسمش هی کم میشود تا تمام شود. در حالی که حکما معتقدند که خورشید ازلی و ابدیست نه کم میشود نه زائل میشود یعنی نه نابود میشود. پس شعاع را جسم نمیدانند که از خورشید جدا بشود. عرضی هم نمیدانند که منتقل شود. بلکه معتقدند که شعاع خورشید برای خودش است و مستنیر هم که مثلاً قمر است شعاعی مثل شعاع خورشید در آن حادث میشود. خب مطلب تمام شد.
الان آنچه که در اینجا میخواهد گفته بشود این اختلاف است؛ که آیا آن ضوء که از خورشید دیده میشود آیا جوهر و جسم است یا عرض است؟ اما اینکه حالا اگر عرض باشد منتقل میشود یا منتقل نمیشود به آن اختلاف اشارهای نشده، اگر چه بیان کردم یکی از دو طرفش انتخاب شده.
خواجه میگوید اگر ضوء جسم باشد ضد محسوس حاصل میشود. قیاس استثنایی میآورد: اگر ضوء جسم باشد ضد محسوس حاصل میشود و محال است که ضد محسوس حاصل شود، پس محال است که ضوء جسم باشد. این دلیلیست که ایشان اقامه میکند. اما ضد محسوس حاصل میشود یعنی چی؟ سه جور این عبارت معنا میشود که هر سه جور را مرحوم علامه ذکر کرده و هیچ کدام را بر دیگری هم ترجیح نداده چون هر سه ش قابل اراده کردن هست.
من این سه تا را جدا جدا بیان میکنم.
۱. شعاع اگر جسم باشد یا ضوء اگر جسم باشد باید مستقل باشد، چون هر جسمی مستقل است؛ در حالی که ما میبینیم شعاع وابسته است، وابسته به موضوع است. شعاع خورشید وابسته به خورشید است، شعاع این نار وابسته به نار است، شعاع آن شمع وابسته به شمع است. هر شعاعی را که نگاه میکنیم میبینیم وابسته به آن جسمش است بالاخره به چیزی وابسته است. از اینجا میفهمیم که شعاع نمیتواند جسم باشد. پس اگر جسم باشد باید مستقل باشد و اگر مستقل باشد ضد محسوس است، یعنی ضد آن چیزیست که ما داریم حس میکنیم. ما الان داریم حس میکنیم که شعاع یا این ضوء وابستهاست. حالا اگر مستقل باشد ضد آن چیزیست که ما حس کردیم.
قال: «وَ لَوْ کانَ الثّانی جِسْماً» (ثانی یعنی ضوء)؛ اگر ثانی جسم باشد
«لَحَصَلَ ضِدُّ الْمَحْسوسِ» ضد آنکه حس میشود حاصل میشود.
اقول (این ضد محسوس را عرض کردم یک جور معنا کردم حالا معنای دوم و سومش را هم بعداً بیان میکنم)
اقول «ذَهَبَ مَنْ لا تَحْصیلَ لَهُ» (یعنی کسی که اهل دقت و استدلال نیست، من لا تحصیل له معناش این است) الی اینکه ضوء جسم است. دلیلم البته دارد، من دلیلش را بیان نکردم. دلیلش این است که میبینیم این شعاع با انتقال آن مضیء منتقل میشود. خورشید وقتی که در مشرق شعاعش از مشرق میآید، وقتی آمد بالاسر شعاعش میآید بالاسر، وقتی رفت سمت مغرب همینطور میرود به سمت مغرب. یعنی شعاع یا به عبارت دیگر ضوء با این جسم منتقل میشود با مضیء منتقل میشود. از اینجا میفهمیم که جسم است؛ یعنی ضوء جسم است.
«ذَهَبَ مَنْ لا تَحْصیلَ لَهُ» به اینکه ضوء جسم است.
«وَ سَبَبُ غَلَطِهِ» یعنی دلیلش بر این مدعای اشتباه «ما یُتَوَهَّمُ». «ما یتوهم» چیزیست که توهم میشود، البته این مطلب انتقال ضوء به انتقال مضیء امریست که توهم میشود ما بعداً ثابت میکنیم این مطلب را.
«وَ سَبَبُ غَلَطِهِ ما یُتَوَهَّمُ»؛ ما یتوهم عبارت از این است که «کَوْنِهِ مُتَحَرِّکاً بِحَرَکَةِ الْمُضیءِ»؛ یعنی ضوء حرکت میکند با حرکت مضیء. خب این قول آن گروه است و دلیلش.
«وَ اِنَّما کانَ ذلِکَ باطِلاً»، یعنی این قول باطل است. چرا باطل است؟
«انما کان ذلک» یعنی این قول باطل است «لِاَنَّ الْحِسَّ یَحْکُمُ بِافْتِقارهِ اِلی مَوْضوعٍ یَقومُ بِهِ». حس حکم میکند به اینکه احتیاج دارد این ضوء به موضوعی که «يقوم به»، به موضوعی که این ضوء به آن موضوع قائم باشد.
«وَ لا یُمْکِنُهُ تَجْریدُهُ عَنْ مَحَلٍّ یُقَوِّمُهُ». ممکن نیست، «لا یمکن» آن ضوء را، یا «لا یمکن» حس را، که مجرد کند آن ضوء را از محلی که آن محل مقوم این ضوء باشد. یعنی حس نمیتواند مجرد کند ضوء را از محل، همیشه او را همراه محل میبیند.
«فَلَوْ کانَ جِسْماً»، اگر ضوء جسم بود، اگر جسم باشد «لَحَصَلَ ضِدُّ هذَا الْحُکْمِ الْمَحْسوسِ»؛ ضد این حکم محسوس حاصل میشود. یعنی اگر ضوء جسم بود وابسته نبود و وابسته نبودن ضد آن چیزیست که حس دارد درک میکند؛ حس وابستگی را دارد میبیند. اگر جسم بود وابسته نبود یعنی ضد آنچه که حس دارد درک میکند اتفاق میافتاد.
«وَ هُوَ» یعنی ضد حکم محسوس «قِیامُ الضَّوْءِ بِنَفْسِهِ وَ اسْتِغْناؤُهُ عَنْ مَوْضوعٍ یَحُلُّ فیهِ». خب ضد حکم محسوس باطل است، پس جسم بودن ضوء هم باطل است. این یک معنا.
۲. معنای دیگر برای «لَحَصَلَ ضِدُّ الْمَحْسوسِ» این است که ما میبینیم آنچه که حس ما به دست میآورد این است که ضوء وقتی بر یک جسمی وارد میشود آن جسم را نشان میدهد و اگر ضوء شدید بشود آن جسم واضحتر دیده میشود. در حالی که اگر ضوء جسم باشد جسم را، این ضویی که جسم است آن شیء مرئی را باید بپوشاند. چون اگر جسمی روی جسمی وارد بشود آن جسم زیرین پوشیده میشود و هر چقدر که این نور قویتر باشد پوشش قویتر میشود.
پس اگر ضوء جسم باشد ضد آنچه که ما حس میکنیم اتفاق میافتد. آنچه که ما حس میکنیم این است که ضوء آن شیء را که مقابلش است نورانی میکند روشن میکند و هر چقدر ضوء بیشتر باشد آن شیء مقابل نورانیتر میشود. در حالی که اگر ضوء جسم بود خلاف این باید اتفاق بیفتد، ضد این باید اتفاق بیفتد؛ یعنی باید ضوء جسم را بپوشاند جسم مقابل را بپوشاند و هر چی این ضوء شدیدتر شد پوشش باید شدیدتر بشود؛ و این ضد محسوس است. پس اگر ضوء جسم باشد ضد محسوس اتفاق میافتد؛ یعنی محسوس روشن شدن جسم مقابل است، اگر نور جسم باشد ضد این محسوس لازم میآید یعنی پوشیده شدن جسم مقابل لازم میآید. و ضد محسوس یعنی پوشیده شدن جسم مقابل باطل است، پس جسم بودن ضوء باطل است.
این هم معنای دوم برای عبارت خواجه.
«وَ یُحْتَمَلُ اَنْ یَکونَ قَوْلُهُ لَحَصَلَ ضِدُّ الْمَحْسوسِ» معناش این باشد «اَنَّ الضَّوْءَ اِذا اَشْرَقَ عَلَی الْجِسْمِ» وقتی بتابد نور بر جسم یعنی بر جسم مقابل «ظَهَرَ ذلِکَ الْجِسْمُ» جسم ظاهر میشود «وَ کُلَّما ازْدادَ اِشْراقاً ازْدادَ ظُهوراً فِی الْحِسِّ» ظهورش در حس بیشتر میشود. این مطلبیست که ما حس میکنیم که نور جسم مقابل را روشن میکند و هر چقدر نور بیشتر باشد جسم مقابل روشنتر میشود.
حالا «فلو كان جسما لكان ساترا لما يشرق عليه»، ساتر میشود یعنی میپوشاند آنچه را که این نور اشراق میکند بر آن چیز؛ یعنی جسم مقابل را میپوشاند.
«فَکانَ یَحْصُلُ ضِدُّ الْمَحْسوسِ»، ضد محسوس حاصل میشود؛ یعنی ضد اشراقی که ما حس میکردیم.
«وَ یَکونُ» و این نور چنین میباشد کههر چقدر اشراقش زیاد بشود سترش باید بیشتر شود، در حالی که حس شهادت میدهد به خلاف ذلک؛ شهادت میدهد به ضد ذلک یعنی میگوید که هر چقدر نور بیشتر است روشنی و ظهور جسم بیشتر است نه ستر و پوشش جسم بیشتر باشد. این هم معنای دوم بود برای عبارت خواجه که معنای صحیحیست.
سوال: «لو کان جسما لکان ساترا»؟
استاد: بله.
سوال: جسم فقط یک قسم نیست که ساتر باشد، جسمم شفاف داریم یا کثیف داریم، و جسم شفاف...
پاسخ: بله جسم اگر شفاف باشد ساتر نیست؛ ولی نور که جسم شفاف نیست، اگر جسم باشد جسم شفاف نیست، حتماً از این جسمهاییست که غیرشفاف است و جسم غیرشفاف را میپوشاند. بله اگر جسم شفاف باشد مثل هوا نمیپوشاند جسم دیگر را؛ ولی نور از جنس شفاف نیست، کسی جنس نور را شفاف ندیده. نور حالا یا جسم هست یا جسم نیست کسی نمیگوید شفاف است؛ چون قابل رؤیت است، شفاف قابل رؤیت نیست. پس نور بنا بر هیچ قولی شفاف نیست، وقتی شفاف نباشد میافتد در قسم دیگر، قسم دیگر هم که ساتر است. جسم اگر شفاف نباشد ساتر است و این نور شفاف نیست پس اگر جسم باشد ساتر است.
۳. أو نقول احتمال سوم است و معنای سوم برای «لَحَصَلَ ضِدُّ الْمَحْسوسِ» این است.
توجه کنید آنچه که ما حس میکنیم این است که به محض اینکه خورشید طلوع میکند زمین روشن میشود؛ یعنی فاصلهای بین طلوع خورشید و روشن شدن زمین نیست. امروزه میگویند ۸ دقیقه طول میکشد، بین خورشید و زمین ۱۵۰ میلیون کیلومتر فاصلهست و چون نور در هر ثانیه ۳۰۰ هزار کیلومتر سیر میکند ۸ دقیقه طول میکشد تا نور خورشید به زمین برسد. یعنی ۸ دقیقه قبل از قضا شدن نماز صبح خورشید طلوع میکند. نماز صبح وقتی قضا میشود که شعاع خورشید به زمین برسد. با طلوع خورشید نماز قضا نمیشود، قرصش که در بیاید با ورود با آمدن شعاع خورشید بر زمین نماز قضا میشود؛ که فاصله میشود بین طلوع و قضا شدن، ۸ دقیقه فاصله میشود. آن وقتی که قرص ظاهر میشود آن وقت شعاع هم به زمین رسیده. آن وقت شعاع به زمین رسیده نگویید آن وقتی که قرص دیده میشود طلوع خورشید است. قبلش طلوع است قبلش طلوع است. وقتی شما قرص را میبینید معناش این است که شعاع رسیده که دارید میبینید. وقتی قرص خورشید دیده بشود نماز قضا است.
خب داشتم این را بیان میکردم که نور با سرعت بر جسم مقابل میتابد. حالا اگر خودِ نور جسم باشد، این جسم وقتی میخواهد سیر بکند مدتی طول میکشد. هر جسمی بالاخره هر چقدر هم سریع بیاید به سرعت نور نمیآید. پس معلوم میشود که نور جسم نیست. دقت کنید چی بیان میکنم؛ حس ما شهادت میدهد که نور از آن شیء مضیء با سرعت خاصی میتابد بر این جسم مقابل. اگر نور جسم باشد با سرعت کمی، با بطء و کندی، از آن مضیء به این مستنیر میرسد، و این خلاف حس ماست، ضد حس ماست، ضد آن چیزیست که ما حس میکنیم. حس ما نشان میدهد، شهادت میدهد که نور سریع رسید. اگر نور جسم باشد باید بطئی برسد و بطئی رسیدن ضد آن چیزیست که ما حس میکنیم.
پس اگر ضوء جسم باشد «لَحَصَلَ ضِدُّ الْمَحْسوسِ» یعنی «لحصل بطء وصول النور به مستنیر»، و این ضد آن چیزیست که ما حس میکنیم؛ ما سرعت وصول نور به مستنیر را حس میکنیم. اگر ضوء جسم باشد بطء وصول نور به مستنیر باید حس بشود و این ضد محسوس است.
یا در تفسیر «لحصل ضد المحسوس» اینچنین میگوییم که «ان الحس یشهد بسرعة ظهور ما یشرق علیه ضوء». حس شهادت میدهد که چیزی که بر او ضوء میتابد سریعاً ظاهر میشود.
دقت کنید تعبیرات من تعبیرات مسامحی بود که مرحوم علامه، خواجه، ابنسینا، مشّاء این تعبیرات را قبول نداشتند. من بیان کردم نور میرسد به مستنیر، زود میرسد دیر میرسد؛ در حالی که آنها معتقدند نور نمیآید، آنها معتقدند که این مستنیر ظاهر میشود زود ظاهر میشود، تا یک منیری در مقابل مستنیر قرار گرفت زود این مستنیر ظاهر میشود. اگر ضوء جسم باشد باید دیر این مستنیر ظاهر شود. من گفتم نور زود میآید دیر میآید؛ اینها میگویند آن مستنیر زود ظاهر میشود دیر ظاهر میشود؛ چون نور را نمیگویند منتقل میشود، معتقد نیستند که نور راه میرود و منتقل میشود و حرکت میکند. اینها انتقال نور و حرکت نور را معتقد نیستند لذا اینطوری تعبیر میکنند. ما چون امروزه نور را میبینیم که منتقل میشود، یعنی علم امروز میگوید نور منتقل میشود، من آنطوری تعبیر کردم که نور میآید کند میآید یا تند میآید. من به تعبیر امروز تعبیر کردم آنها به تعبیر دیروز دارند تعبیر میکنند.
«أو نقول إن الحس يشهد بسرعة ظهور ما يشرق عليه الضوء»؛ حس شهادت میدهد که «ما یشرق علیه الضوء» یعنی چیزی که ضوء به آن میتابد سریعاً ظاهر میشود. زیرا شمس وقتی طلوع میکند بر وجه الارض، «اَشْرَقَتْ تِلْکَ الْاَرْضُ دَفْعَةً واحِدَةً». البته وقتی طلوع میکند یعنی وقتی نورش میرسد، به تعبیر ما نورش میرسد، ایشان دیگر نورش میرسد را نگفته چون قبول نداشته این چیزها را، امروزه میگویند نور میرسد.
«فَاِنَّ الشَّمْسَ اِذا طَلَعَتْ عَلی وَجْهِ الْاَرْضِ اَشْرَقَتْ دَفْعَةً واحِدَةً»؛ یک دفعه نورانی میشود زمین، دفعه واحده.
«وَ لَوْ کانَ الضَّوْءُ جِسْماً»، اگر ضوء جسم بود، «اِفْتَقَرَ» نورانی شدن زمین افتقر به زمانی که طی کند آن جسم در آن زمان این مسافت طویله را. احتیاج بود به اینکه مسافت طولانی به توسط ضویی که جسم است طی شود.
آن وقت «فَکانَ یَحْصُلُ ضِدُّ السُّرْعَةِ الْمَحْسوسَةِ»؛ حاصل میشد در این صورت ضد سرعتی که حس میشد. یعنی سرعت روشنایی محسوس بود، اگر ضوء جسم باشد بطء روشنایی حاصل میشود که ضد آن چیزیست که ما حس میکنیم. پس اگر ثانی یعنی نور جسم باشد «لحصل ضد المحسوس» یعنی لحصل کندی اشراق، و این ضد محسوس است چون محسوس تندی اشراق است، سرعت اشراق است.
مرحوم علامه میفرماید «فَهذِهِ الْاِحْتِمالاتُ» این سه احتمال که در تفسیر «لحصل ضد المحسوس» گفتیم «كلها صالحة لتفسير قوله لحصل ضد المحسوس» که گفت «لحصل ضد المحسوس». هر سه درست است. شما به هر کدام از سه معنا خواستید عبارت خواجه را معنا کنید میتوانید و به هر سه معنا هم خواستید معنا کنید میتوانید.
خب ما حرف خواجه را بیان کردیم و دلیل خواجه بر مدعایش را ذکر کردیم، ولی خصم هم دلیل داشت؛ دلیل او را چه میخوانیم؟ گفتیم که دلیلش این بود که میگفت ضوء به تبع مضیء حرکت میکند. اگر جسم نباشد چگونه به تبع آن مضیء حرکت میکند؟ این را میخواهیم جواب بدهیم. جواب این است که ضوء حرکت نمیکند، ضوء منتقل نمیشود، بلکه ضوء در جسم مقابل حادث میشود. وقتی که خورشید از بالای سر ما رفت، الان مقابل این قسمت از زمین نیست، در این قسمت نور را ایجاد نمیکند احداث نمیکند. میرود مقابل قسمت دیگری از زمین قرار میگیرد آنجا نور را احداث میکند. پس نور در مقابل حادث میشود، نه اینکه نور به تبع انتقال خورشید منتقل میشود. خورشید منتقل میشود نورش را با خودش نمیبرد چون اصلاً چیزی ندارد که با خودش ببرد؛ نور را تا حالا در این مقابل احداث میکرد حالا میرود با آن قطعه دیگر زمین که مقابل او قرار گرفته آنجا نور را احداث میکند، نه این نور را از این قطعه با خودش منتقل کند ببرد آن طرف. نور جدید احداث میکند.
«وَ اَمّا سَبَبُ وَهْمِ اُولئِکَ»؛ سبب توهم این گروهی که خصم ما هستند، سبب توهم یعنی دلیلشان بر این امر متوهمشان که عبارت از این بود که ضوء متحرک است به حرکت مضیء، پس باید مثل خود مضیء جسم باشد؛
«فَهُوَ خَطَأٌ». این سبب و دلیل خطاست. زیرا که «الضَّوْءَ حادِثٌ عِنْدَ الْمُقابَلَةِ»، نه اینکه حرکت کند از جسمی که مقابل مضیء است حرکت کند به غیر آن جسم وارد بشود. اینطور نیست که از این جسم مقابل ضوء حرکت کند برود روی جسم دیگری که فعلاً مقابل قرار گرفته. ضوء حرکت نمیکند، بلکه این منیر حرکت میکند، تا حالا در مقابلش که این قطعه زمین بود نور احداث میکرد، حالا که رفته آن طرف قرار گرفته در مقابل جدیدش نور جدید احداث میکند، نه اینکه نور را از آن قطعه قبل به قطعه بعد منتقل کند. این اشاره دارد به همان نزاع دومی که بیان کردم.
نزاع دوم این بود که شعاع منتقل میشود یا اینکه شعاع احداث میشود در مقابل. الان بیان کرد که شعاع احداث میشود، یکی از دو طرف نزاع را انتخاب کرد بدون اینکه اشاره به نزاع کرده باشد. البته نزاع تو آن استدلال آمد، یعنی مستدل گفت نور منتقل میشود، ایشان گفت نور منتقل نمیشود؛ نوری که تا حالا اینجا احداث میشده باطل میشود در جای دیگر احداث میشود. اینطور نیست که نور منتقل بشود، یک جا نور زائل میشود جای دیگر احداث میشود. این تقریباً اشاره به همان اختلاف دوم و انتخاب یکی از دو قولی موجود در آن اختلاف دوم است.
خب بحث ما در این قسمت هم تمام شد. معلوم شد که شعاع یا به تعبیر دیگر ضوء جسم نیست. جسم نیست عرض است، ولی آیا عرضی است که منتقل میشود؟ نه، منتقل نمیشود بلکه زائل و حادث میشود به بیانی که گفتیم.
پس دو تا مطلب روشن شد؛ مطلب اول اینکه ضوء جسم نیست، مطلب دوم اینکه حالا که جسم نیست و عرض است منتقل نمیشود بلکه زائل و حادث میشود. این دو تا مطلب در مورد نور هست که هر دو را اینجا به صورت ضمنی بیان کرده است.
انشاءالله مطالب بعدی هم جلسات آینده.