90/04/19
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف /مسئله ششم: بحث در مبصرات
موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف /مسئله ششم: بحث در مبصرات
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
[مسئله ششم: بحث در مبصرات]
صفحه ۲۱۷، سطر چهارم.
«المسئلة السادسة في البحث عن المبصرات».
قال: «وَ مِنْها اَوائِلُ الْمُبْصَراتِ وَ هِیَ اللَّوْنُ وَ الضَّوْء»[1] .
گفتیم که کیفیات تقسیم میشوند به چهار قسم، یک قسم کیفیات محسوسه بود که گفتیم تقسیم میشود به پنج قسم. کیفیات محسوسه به تقسیم حواس تقسیم میشود. چون پنج تا حاسه داریم، پنج تا کیفیت محسوسه داریم. یکی کیفیت ملموسه بود که بحثش تمام شد. الان وارد دومین قسم از کیفیات میشویم، از کیفیات محسوسه که اسمش کیفیت مبصره است. و به جای کیفیت مبصره میگوییم مبصرات.
میگوییم مبصرات «اوائل» دارند و «غیر اوائل». ملموسات یادتان هست گفتیم اوائل ملموسات چهار تاست: حرارت، برودت، رطوبت و یبوست. چهار تا کیفیت داشتیم ملموس که گفتیم اوائل ملموساتند. یعنی ملموسات اولیه. از این تعبیر به «اوائل» معلوم شد که ما کیفیات دیگری هم داریم که اوائل نیستند، یعنی گرفته شده از اوائلند. و مثال هم زدیم. مثلاً فرض کنید که صلابت و اینها را، صلابت و لین و امثال ذلک را گفتیم اینها هم کیفیت ملموسهاند ولی اوائل ملموسات نیستند. اوائل ملموسات همان چهار تاست، بقیه هر چه هستند گرفته شده از آن چهار تا. در مبصرات هم همین را میگوییم. میگوییم اوائل مبصرات. این که میگوییم اوائل مبصرات معلوم میشود و نشان میدهد که ما مبصرات بعدی هم داریم. اوائل مبصرات را دو تا میدانیم؛ یکی ضوء یعنی روشنی، یکی هم لون یعنی رنگ. این دو تا اوائل مبصراتند که، یعنی اوائل مبصراتند یعنی اولین مبصر هستند. بقیه مبصرها از اینها گرفته میشوند.
خب حالا توضیح میدهیم که لون و ضوء اولین مبصرند، یا به تعبیری دیگر گفته میشود که ما فقط اینها را میبینیم. فقط لون و ضوء را میبینیم. شکل و اینها را هم میبینیم، حرکت هم میبینیم، اما به توسط لون. وقتی میبینیم رنگ این جسم اینجا تمام شد میفهمیم که این جسم به چه شکلی است. وقتی میبینیم این رنگی که به این جسم وارد شده دارد نقل مکان میکند میفهمیم جسم دارد حرکت میکند. چشم ما فقط رنگ را میبیند حرکت را نمیبیند. به کمک رنگ ما حرکت را میبینیم یا میفهمیم. همچنین به کمک رنگ ما شکل را مییابیم. پس آن کیفیات دیگری که دیده میشوند در واقع اولین دیدنیهای ما نیستند. اولین دیدنیهای ما عبارتند از لون و از ضوء.
این اولین مطلبیست که ما در اینجا میگوییم در مورد بحث از مبصرات. میگوییم اوائل مبصرات این دوتان و این کلمه اوائل هم نشان میدهد که ما مبصرات دیگری هم داریم منتها مبصراتی که از لون یا از ضوء گرفته میشوند به بیانی که توضیح دادم.
[تطبیق با متن]
صفحه ۲۱۷ هستیم سطر چهارم. مسئله سادسه در بحث از مبصرات است.
قال مصنف: «وَ مِنْها» یعنی از آن کیفیات، کیفیات محسوسه، «اَوائِلُ الْمُبْصَراتِ» است یعنی مبصرات اولیه، «وَ هِیَ اللَّوْنُ وَ الضَّوْء».
اقول: «مِنَ الْکَیْفیّاتِ الْمَحْسوسَةِ الْمُبْصَراتُ». «المبصرات» را مبتدای مؤخر بگیرید برای «من الکیفیات المحسوسه». «المبصرات» را صفت کیفیات نگیرید.
«من الکیفیات المحسوسة المبصرات» یعنی مبصرات از کیفیات محسوسهاند، یکی از اقسام کیفیات محسوسهاند. «من» هم «من» تبعیضیه است.
و قد نبّه مصنف به قولش که گفت «اوائل المبصرات» آگاه کرد ما را بر اینکه «مِنَ الْمُبْصَراتِ ما یَتَناوَلُهُ الْحِسُّ الْبَصَریُّ اَوَّلاً وَ بِالذّاتِ». از جمله مبصرات، «ما» یعنی مبصریست که حس بصری به او تعلق میگیرد اولاً و بالذات یعنی بلاواسطه. یعنی مستقیماً بصرِ ما این جور مبصری را درک میکند.
«وَ هُوَ» آن مبصر اولیه که حس بصری به آن تعلق میگیرد «ما ذَکَرَهُ هُنا» آنیست که در این متن ذکر کرد؛ یعنی لون و ضوء.
«وَ مِنْها ما یَتَناوَلُهُ بِواسطَةٍ». و بعضی از این مبصرات هستند که بصر ما و حس ما تعلق میگیرد به آن «ما» اما با واسطه، نه مستقیماً، بلکه به واسطه لون یا به واسطه ضوء «کَغَیْرِهِما مِنَ الْمَرْئیّاتِ». دیدنیهای غیر از لون و ضوء هر چه هستند به کمک لون و ضوء دیده میشوند، پس اوائل مبصرات نیستند مبصر بعدی هستند.
«فَاِنَّ الْبَصَرَ اِنَّما یُدْرِکُها بِواسطَةِ هذَیْنِ». چشم ما آن مرئیات دیگر را که غیر از لون و ضوء هستند درک میکند، آن مرئیات دیگر را به واسطه هذین یعنی به کمک این لون و به کمک ضوء. اگر چیزی نور یا لون نداشته باشد تشخیص داده نمیشود با بصر. اما اگر لون داشت، نور داشت با بصر تشخیص داده میشود و دیده میشود.
مثلاً جسمی را شما ملاحظه میکنید تا رنگ نداشته باشد قابل رؤیت نیست. تا نور بر آن نتابیده باشد قابل رؤیت نیست. پس اوائل مبصرات نور است و لون، بقیه چیزهایی که دیده میشود به توسط این دو تا دیده میشود. هم باید نور باشد هم لون باشد تا شیء دیده بشود.
«وَ هذا» یعنی اینکه مصنف در اینجا اوائل مبصرات گفت و از اوائل مبصرات استفاده کردیم که مبصرات دیگری هم داریم که به توسط اوائل مبصرات ابصار میشوند، این نظیر همان اوائل الملموساتیست که در قبل گفت که از اوائل الملموسات استفاده میشود که ما ملموسهای دیگری هم داریم که به کمک اوائل ملموسات لمس میشوند. یعنی ملموسات اولیه نیستند، به کمک ملموسات اولیه لمس میشوند.
«وَ هذا کَما قالَ» یعنی اینکه در اینجا گفت اوائل مبصرات و ما از اوائل مبصرات این استفاده را بردیم، مثل این است که در اول یعنی در اولین قسم از کیفیات محسوسه گفت «وَ مِنْها اَوائِلُ الْمَلْموساتِ».
«فَاِنَّ فیهِ» یعنی در این گفتهاش، در این کلامش که گفت اوائل الملموسات «تَنْبیهٌ عَلی اَنَّ هُناکَ» یعنی در جهان خارج «کَیْفیّاتٍ» داریم «تُدْرَکُ بِاللَّمْسِ» ملموسند منتها «بِواسطَةِ غَیْرِها». به واسطهای که آن واسطه غیر از این چهار تاست، یعنی غیر از اوائل الملموساتند.
توجه کردید؟ اینطور که من خواندم خلاف مقصود حاصل شد. ما میخواهم بگوییم ملموسات دیگر با واسطه همین اوائل الملموسات لمس میشوند، نه به واسطهای که غیر از این اوائل الملموسات است. پس نباید «بواسطةٍ غیرها» بخوانیم بلکه باید «بواسطةِ غیرِها» بخوانیم. ضمیر «غیرها» را هم به اوائل الملموسات نباید برگردانیم، به کیفیات باید برگردانیم.
«علی ان هناک کیفیات» که این کیفیات با لمس درک میشوند، منتها به واسطه غیر خودشان. به واسطه غیر خودشان که غیر خودشان همان اوائل الملموسات هستند؛ یعنی حرارت و برودت و رطوبت و یبوستند.
[طرفین لون و ضوء]
قال: «وَ لِکُلِّ مِنْهُما طَرَفانِ».
لون شدید دارد خفیف، ضوء هم شدید دارد خفیف. هم شدید هم خفیف، پس دو طرف دارند. هر کدام از این دو تا دو طرف دارند، یعنی طرف شدید و طرف خفیف. وقت بین شدید و خفیف هم مراتب متوسط وجود دارد. نور اینطور است، بعضی نورها هستند اینقدر زیادند که غیرعادی به نظر میرسند. و بعضی نورها میآیند تا به سرحد ظلمت میرسند که دیگر آنجا میشود گفت نور میخواهد نیست بشود. در ظلمت که نور زائل شده و نیست شده. نور میآید به نزدیک ظلمت میرسد دیگر آن آخرین مرتبهاش است که از آن مرتبه بخواهد برود بیرون میشود ظلمت.
خب پس نور دو طرف دارد؛ یک طرفش نور شدید، یک طرفش نزدیک ظلمت. البته گاهی ممکن است بگویید یک طرفش نور شدید یک طرفش خود ظلمت. خود ظلمت را نور حساب نکنید طرف حساب کنید. طرف یعنی انتها. انتهای شیء از سنخ شیء نیست. انتهای جسم سطح است، جسم که نیست. انتهای سطح خط است، سطح نیست. انتهای خط نقطه است، خط نیست. انتهای شیء از سنخ شیء نیست. در اینجا عیبی ندارد که ظلمت را انتهای نور حساب کنید چون از سنخ نور نیست. اما اگر بخواهد عرفاً حساب کنید، آن آخرین مرتبه نور که بعدش منتهی به ظلمت میشود آن را آخرین مرتبه نور میگیریم و نور شدید را هم اولین مرتبه نور میگیریم این وسط هم متوسطات را قرار میدهیم.
در لون هم همینطور. در لون یک لونی داریم سفیدیست، یک لونی داریم سیاهیست. لون سفیدی در نهایت روشنیست، لون سیاهی در نهایت تاریکیست، بینهما هم متوسطات وجود دارد. پس دو طرفِ ضوء را داریم دو طرف لون را هم داریم. بنابراین «لِکُلِّ مِنْهُما» یعنی من الضوء و اللون «طَرَفانِ». هر کدام دو طرف دارند؛ یکی طرفی که شدید است، یکی طرفی که ضعیف است.
سوال: طرف در اینجا خودش هم موجود است. در لون و ضوء میشود گفت طرف از انتهای غیر خودش است.
پاسخ: بله بیان کردم طرف به معنای غیر میآید و ما در اینجا میتوانیم طرف را طرف عرفی قرار بدهیم و بگوییم که غیر نیست آن حد ضعیف است یا آن حد شدید است؛ که من در نور این هر دو را تبیین کردم. که هم میتوانید ظلمت را طرف قرار بدهید که دیگر این خارج از نور است، هم میتوانید آن آخرین نور ضعیف را که وصل است به ظلمت آخر قرار بدهید یعنی طرف عرفی بگیریم. طرف فلسفی جزء شیء نیست، طرف شیء جزء شیء نیست؛ اما در طرف عرفی جزء هست، منتها دیگر آخرین مرتبهست، یا بالاترین مرتبهست یا پایینترین مرتبهست.
سوال: ظلمت را صفت وجودی بگیریم یا عدم ملکه؟
پاسخ: ظلمت عبارت است از عدم ملکه. عدم ملکه هم در جاییست که شأن ملکه باشد. اگر ملکه حاصل نشد ظلمت حاصل میشود، اگر ملکه حاصل نشد عدم ملکه حاصل میشود. آنجا که شأن نورانیت را دارد اگر نور نباشد ظلمت حاصل میشود.
سوال: ظلمت با نور رابطه عدم و ملکهای دارد.
پاسخ: عیبی ندارد عدم ملکه قابل جعل است. مثلاً عمی عدم ملکهاست، شخص را میشود کور خلق کند. همچنین ظلمت را میشود خلق کرد. ﴿«جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ»﴾[2] یعنی هم ظلمت را جعل کرده هم نور را جعل کرده. اشکالی ندارد عدم ملکهام قابل جعل است، همانطور که ملکهام قابل جعل است.
قال: «وَ لِکُلِّ مِنْهُما طَرَفانِ»[3] . برای هر یک از لون و ضوء دو طرف است. یک طرف شدید در نهایت شدت، یک طرف خفیف در نهایت خفیف بودن.
اقول: «لِکُلِّ واحِدٍ مِنَ اللَّوْنِ وَ الضَّوْءِ طَرَفانِ». این عبارتِ خواجه را معنا کرد.
«فَفِی اللَّوْنِ السَّوادُ وَ الْبَیاضُ طَرَفانِ». در لون، سواد و بیاض دو طرفند.
«وَ فِی الضَّوْءِ النُّورُ الْخارِقُ وَ الظُّلْمَةُ طَرَفانِ». نور خارق، خارق یعنی غیر معمولی. ظلمت هم که روشن است.
«وَ ما عَدا هذِهِ»، ما عدای این اطراف، یعنی ما عدای سواد و بیاض در لون و ما عدای نور خارق و ظلمت در نور، ما عدای اینها متوسطند.
«فَاِنَّها مُتَوَسِّطَةٌ بَیْنَ هذِهِ».
متوسط بین اینها هستند. مثل سرخی، حمره یعنی سرخی، خضره یعنی سبزی، صفره یعنی زردی، غبره یعنی تیره رنگی. غبره به معنای گردآلودگیست، اما غبره به معنای تیره رنگی یعنی رنگ غبار است. در اینجا غبره مراد است، یعنی تیرگی و به رنگ غبار بودن. این چهار تا واسطهاند بین بیاض و سواد. و غیرها من الالوان. حالا چهار تا را ما ذکر کردیم الوان دیگر هم داریم. اصلاً بین سواد و بیاض بینهایت درجه است منتها برای بعضی از این درجات ما اسم نداریم. وقت مجموعه اگر از درجات را جمع میکنیم از همهشان تعبیر میکنیم به مثلاً حمره، یا مجموعه دیگری را جمع میکنیم همه را میگوییم خضره. در حالی که این مجموعه هر درجهاش ممکن است جدا از درجه قبل باشد و ممکن بود اسم جدید برایش گذاشته بشود منتها ما اسم نداریم. لذا میگوید «وَ غَیْرُها مِنَ الْاَلْوانِ».
این دو طرف بود در لون و متوسطات بین این دو طرف. حالا دو طرفِ در نور یکی ظلمت بود یکی نور خارق یعنی غیر معمولی بود، وسطش چیست؟ «کَالظِّلِّ وَ شِبْهِهِ مِنَ الْاَضْواءِ». سایه و شبه سایه. اینها در اضواء و متوسطند. یعنی در نورها اینها متوسطند. نور خارق میشود حد اعلا، ظلمت میشود حد نازل، بعد ظل و شبه ظل هم میشود متوسط. شبه ظل یعنی نور باشد اما اینقدر کمرنگ باشد که به منزله سایه به حساب بیاید.
[حقیقت داشتن لون]
قال: «وَ لِلْاَوَّلِ حَقِیقَةٌ». اول یعنی لون. چون دو تا ذکر کرد دیگر، دو مثال ذکر کرد یکی لون بود یکی ضوء بود. این هر دو را اوائل مبصرات قرار داد. حالا میگوید «وللاول حقيقة». لون حقیقت دارد. مسئله اختلافی است. آیا لون یک چیز واقعیست که در خارج وجود دارد یا یک امر تخیلیست که ما خیال میکنیم و خارجاً وجود ندارد؟ مثلاً در بیاض. در بیاض بعضی گفتند که واقعاً وجود دارد، یک موجود حقیقیست، منتها عرض است و متکیست. اما بعضی گفتند نه وجود ندارد، تخیل میشود.
وقتی روشنایی و نور و همچنین هوا مخلوط میشود با اجسام ریز شفاف، سفیدی دیده میشود. مثلاً مثل کف آب. وقتی آبی را به هم میزنید رویش کف میکند، این کف سفید است. خودِ آب سفید نیست، خود آب بیرنگ است، خود آب شفاف و بیرنگ است. ولی وقتی این را به هم میزنید کف درست میشود، کف ذرات ریز است. وقت هوا در این ذرات ریز داخل میشود سفیدی دیده میشود. اگر نور هم بتابد که بهتر است.
پس کف آب چرا سفید است؟ چون اجزای ریز آب را دارد و در لابه لای این اجزای ریز هم هوا مخلوط شده. مخلوط هوا با جسم شفافی که آب است سفیدی درست کرده. در واقع ما سفیدی نداریم، سفیدی به نظرمان میرسد به خیالمان میرسد. این برای سفیدی.
سیاهی چی؟ سیاهی را هم گفتن که باز خیالی است. ما در جسم عمقش را نگاه میکنیم میبینیم که ضوء ندارد، نور ندارد. از این نور نداشتن سیاهی به ذهنمان میرسد به خیالمان میرسد. پس سیاهی هم یک امر خیالیست، امر واقعی نیست، همانطور که بیاض خیالیست و واقعی نیست. اما بعضی در مقابل گفتند نه همه رنگها واقعی و حقیقی هستند، خیالی نیستند.
«وَ لِلْاَوَّلِ حَقِیقَةٌ» یعنی رنگ یا الوان حقیقت دارند. یعنی امر خیالی نیستند.
اقول: «ذَهَبَ مَنْ لا مَزیدَ لَهُ فی تَحْصیلِ الْعِلْمِ اِلی اَنَّ الْاَلْوانَ لا حَقِیقَةَ لَها».
کسانی که زیاده تحصیل برایشان نیست رفتند به اینکه الوان حقیقت ندارند.
تحصیل به معنای استدلال است. در اینجا یعنی کسی که برایش زیاده تحصیل نیست یعنی زیاد با سواد نیست، زیاد با دقت امور را رسیدگی نکرده. کسی که برایش تحصیل زیادی نیست رفته است به اینکه الوان حقیقت ندارند.
«فَاِنَّ الْبَیاضَ الْمُتَخَیَّلَ اِنَّما یَحْصُلُ»
بیاضی که خیال میشود یعنی ما حس میکنیم وجود دارد، این در واقع وجود ندارد چون رنگ بیاضی موجود نیست. این در واقع یحصل از مخلوط شدن هوا با اجسام شفافه که این اجسام شفاف یعنی بیرنگ؛ با اجسام شفافه که منقسم میشوند به اجزای صغار. حتماً باید منقسم بشوند به اجزای صغار. مثلاً کفی که رو آب است اجزای صغار آب است. آن وقت اگر هوا با این اجزای صغار داخل شد، سفید میشود، سفید دیده میشود.
«کَما فی زَبَدِ الْماءِ وَ الثَّلْجِ». زبد یعنی کف. چنانچه در کف آب یا در کف برف دیده میشود. این برای بیاض بود که از خیال ما پدید آمد و الّا واقعاً وجود نداشت.
اما سواد: «وَ السَّوادُ الْمُتَخَیَّلُ اِنَّما یُتَخَیَّلُ لِعُدْمِ قَعْرِ الْجِسْمِ مِنَ الضَّوْءِ». سوادی که خیال میشود، به خیال ما میرسد، «لعدم قعر الجسم من الضوء». قعر به معنی عمق است. عدم را به معنی فقدان میگیریم؛ لفقدان عمق الجسم از ضوء. چون عمق جسم ضوء را ندارد، ما تخیل میکنیم سیاهی را برایش. پس آنجا که هوا با اجزای صغار یک جسم مخلوط بشود سفیدی به نظر میآید، آنجا هم که جسم عمقش نور نرسد سیاهی حاصل میشود، سیاهی تخیل میشود. پس سیاهی و سفیدی امر متخیل هستند امر واقعیتدار نیستند. این را بعضیا گفتند. ولی بعضیا گفتند نه، سفیدی و سیاهی دو امر واقعیتدار هستند و در خارج موجودند.
«و الشيخ اضطرب كلامه في البياض».
درباره بیاض کلامش مضطرب است؛ یک وقت میگوید کیفیتیست حقیقی که در خارج موجود است، یک وقتم میگوید کیفیتیست غیر حقیقی که خیال من او را موجود میبیند ولی در خارج موجود نیست. این یعنی یکی از این دو مذهب مذکور را انتخاب نکرده کلامش مجمل است.
« و الشيخ اضطرب كلامه في البياض فتارة جعله كيفية حقيقية و أخرى أنه غير حقيقية بل سبب حصوله ما ذكر». سبب حصولش همانیست که ذکر شد؛ یعنی اگر در بیاض باشد در بیاض از مخالطه هوا با ذرات جسم شفاف پیدا میشود و در سواد هم از نبود عمق، از نبود نور در عمق جسم حاصل میشود. سبب حصول بیاض را «ما ذکر» دیده، یعنی مخالطه هوا با اجسام شفافه منقسمه الی اجزای صغار. من سواد را هم ذکر کردم، بحث در سواد نیست فقط بیاض است. شیخ در بیاض کلامش اضطراب پیدا کرده؛ یک بار بیاض را حقیقی دیده، یک بار بیاض را غیر حقیقی دیده. آنجا که بیاض غیر حقیقی باشد گفته سبب به خیال رسیدنش مخالطه هوا با اجسام شفافهی ریز هست.
خب حالا کلام شیخ هم اضطرابش را فهمیدیم. حق کدام قول است؟ آیا سفیدی در خارج داریم یا سفیدی امریست خیالی و در خارج نداریم؟
ایشان جواب میدهد که سفیدی در خارج حس میشود و امور محسوسه را باید قبول کرد، احتیاج به بیان و استدلال هم نیست. خب داریم مشاهده میکنیم سفیدی را، داریم مشاهده میکنیم باید بگوییم خب این سفیدی هست، نمیتوانیم بگوییم نیست. بعد استدلال هم میکند؛ میگوید تخممرغ را بگذارید آبپز بشود. این تخممرغ آبپز شده آن سفیدیش میبینید که کاملاً مشهود میشود. قبلش مایعیست بیرنگ، ولی وقتی آبپزش کردید سفیدی کامل پیدا میکند. آیا میتوان گفت اینجا اجزای ریز با هوا مخلوط شدند؟ اجزای ریزی نیست. این سفیدی بعد بر اثر آبپز شدن متراکم شده، فشرده شده، اجزایی در کار نیست. گذشته از این سنگین شده، هوا ازش بیرون رفته، مخالطت با هوا ندارد. حالا ممکن است قبلش هم مخالطت نداشته ولی الان دیگر حتماً مخالطت ندارد. بعد از این که پخته شد فشرده شد اگر هم هوایی در آن بود هوا بیرون رفت البته شاید از اول هم هوا نداشت ولی الان حتماً هوا در هر صورت در آن نیست. شما گفتید سفیدی از مخالطت هوا با اجسام، با اجزای ریز جسم شفاف حاصل میشود. اینجا نه ما اجزای ریز داریم نه مخالطت هوا داریم، در عین حال میبینیم این سفید است تخممرغ سفید است. از اینجا میفهمیم که سفیدی اینطور نیست که تخیل بشود، سفیدی یک امر است واقعی در خارج.
«وَ الْحَقُّ اَنَّهُ» یعنی بیاض «کَیْفیَّةٌ حَقِیقیَّةٌ قائِمَةٌ بِالْجِسْمِ فِی الْخارِجِ»[4] . یعنی در خارج موجود است، منتها وجودش این است که قائم در خارج به جسم باشد چون عرض است، عرض هم باید قائم به جوهر باشد.
«لِاَنَّهُ مَحْسوسٌ». چرا کیفیت حقیقیه؟ چون دارد حس میشود، اگه نبود که حس نمیشد.
«کَما فی بَیاضِ الْبَیْضِ الْمَسْلوقِ». سفیدی تخممرغ آبپز شده. مسلوق یعنی آبپز شده.
«فَاِنَّهُ» یعنی این سفیدی «لَیْسَ لِنُفوذِ الْهَواءِ فیهِ». بیاض به خاطر این نیست که هوا در این سفیدی تخممرغ نفوذ کرده، بلکه هوا در آن نیست.
چرا هوا در آن نیست؟ «لِزِیادَةِ ثِقْلِهِ بَعْدَ الطَّبْخِ». بعد از این که پختیمش، آبپزش کردیم سنگینتر شد. سنگینتر شدن نشان میدهد که هوا از آن خارج شده. هر جسمی که هوا در آن داخل باشد سبکتر از آن وقتیست که هوا را از آن خارج میکنیم. حتی پنبه را ملاحظه کنید وقتی کاملاً فشارش میدهید که هواش کامل خارج بشود احساس میکنید سنگینتر شده. در اینجا هم این سفیدی تخممرغ سنگینتر شده و چون سنگینتر شده معلوم میشود هوا را کاملاً از خودش بیرون کرده. با اینکه مخالطه با هوا ندارد سفید دیده میشود. پس اینطور نیست که سفیدی امر متخیل باشد که از مخالطه با هوا درست بشود. ما میبینیم مخالطه هوا نیست در عین حال سفیدی دیده میشود. «وَ بِالْجُمْلَةِ اُمورٌ مَحْسوسَةٌ غَنیَّةٌ عَنِ الْبُرْهانِ». ما سفیدی را داریم حس میکنیم دیگر احتیاج ندارد برای وجودش برهان اقامه کنیم. اموری که محسوسند غنی از برهانند.
[تضاد سواد و بیاض]
قال: «وَ طَرَفاهُ السَّوادُ وَ الْبَیاضُ الْمُتَضادّانِ». بحث در لون شد. گفتیم «وللاول حقيقه». اول بحثمان هم در لون بود هم در ضوء، اما در متن قبلی که گفتیم «وللاول حقيقه»، بحث را منحصر کردیم به لون. گفتیم که لون دارای حقیقت است. حالا میگوییم «وَ طَرَفاهُ». این ضمیر طرفاه به همان اول که عبارت از لون است برمیگردد. یعنی طرفهای، دو طرف لون یکی سواد است یکی بیاض است. دو طرف لون سواد و بیاض است، این وسط هم متوسطات است. توجه کنید دو طرف لون از سنخ لون است؛ سواد از سنخ لون است، بیاض هم از سنخ لون است. آنی که بیان کردم دو طرف شیء از سنخ خود شیء نیست طرف فلسفی بود، اینجا منظور طرف عرفی است. طرف شیء از خودش هست، یعنی بیاض را یک طرف لون قرار میدهیم سواد را یک طرف دیگر قرار میدهیم و هر دو هم از سنخ لونند. با اینکه طرفند از سنخ لونند.
خب این دو طرف متضاد هم هستند. متضادند یعنی با هم جمع نمیشوند. بعضی معتقدند که این دو تا با هم جمع میشوند. در رنگ خاکستری بعضیها فکر کردند سواد و بیاض با هم جمع شدند و رنگ خاکستری هم از اجتماع این دو تا درست شده؛ در حالی که اینطور نیست، رنگ خاکستری واسطه بین سفیدی و سیاهیست، خودش یک رنگ دیگریست، منتها حالت واسطه بودن دارد. پس اینطور نیستش که از اجتماع سواد و بیاض درست شده باشد. پس میتوان گفت دو طرف لون سواد و بیاض است و بعد هم باید مقید کرد و موصوف کرد این سواد و بیاض را به اینکه متضادند. موصوفش کردیم به اینکه متضادند تا قول آن کسانی که غبره یعنی تیرگی را یا رنگ خاکستری را مخلوطی از سفیدی و سیاهی گرفتند باطل کنیم. سفیدی و سیاهی چون ضدند اصلاً کنار هم نمیآیند با هم هم مخلوط نمیشوند. خاکستری خودش یک رنگ ریه، یک رنگ مستقل است.
قال: «وَ طَرَفاهُ السَّوادُ وَ الْبَیاضُ الْمُتَضادّانِ». یعنی دو طرف لون سواد و بیاض است، آن سواد و بیاضی که متضادند.
اقول: «طَرَفا اللَّوْنِ هُما السَّوادُ وَ الْبَیاضُ». خب این که روشن است.
«وَ قَیَّدَهُما مُصَنِّفٌ» این سواد و بیاض را «بِالْمُتَضادَّیْنِ» زیرا خاصیت متضادین را دارند. سواد و بیاض را متصف به متضادان کرد چون اینها خاصیت متضادان را دارند. خاصیت، یکی از خاصیت متضادان این است که بینشان غایة التباعد است. خب بین سواد و بیاض هم غایة التباعد است، پس این خاصیت را دارد، اگر این خاصیت را دارد باید متضاد باشد.
«اقول طرفا اللون هما السواد و البیاض و قيدهما» مقید کرد این دو طرف را به متضادین زیرا ضدین دو چیزی هستند که بینشان غایة التباعد است و بین سواد و بیاض هم غایة التباعد است پس متضادانند.
«فَلِاَجْلِ ذلِکَ ذَکَرَ هذَا الْقَیْدَ فِی الطَّرَفَیْنِ». یعنی به خاطر اینکه در تضاد غایة التباعد شرط است ذکر کرد این قید را یعنی متضادان را در طرفین تا بفهماند که این طرفین در غایة التباعدند. اگر در غایة التباعد نبودند متصف به متضادان نمیشدند. حالا که متصفشان کردیم به متضادان معلوم میشود در غایة التباعدند.
«فلاجل هذا» یعنی به خاطر اینکه در تضاد غایة التباعد شرط میشود ذکر کرد مصنف قید متضادان را در طرفین تا بفهماند که این دو طرف متضادند یعنی بینشان غایة التباعد است.
«وَ هذا تَنْبیهٌ». با قید «المتضادان» فهماند که این دو تا رنگند؛ یعنی بیاض و سواد لونند. وسط این دو تا لون هست اما نوع خاصی نیست. سواد یک نوع است بیاض یک نوع است، وسط این دو تا انواع متعدد و مختلف لون قرار نگرفته، بلکه درجات قرار گرفته. چه درجات بیاضند وقتی به سمت سواد میرود یا درجات سوادند وقتی به سمت بیاض میآید. بین الطرفین یعنی بین سواد و بیاض درجات لون است نه انواع خاصی از لون. یعنی حمره را یک رنگ خاص نگو، بلکه بگو که این همان سواد است که کمرنگ شده یا بیاض است که پررنگ شده.
«و هذا تنبیهٌ»؛ این قیدی که مصنف آورد و گفت المتضادان تنبیهی بر این است که «ما عَدا هذَیْنِ» دو رنگی که دو طرف قرار گرفتند یعنی سفیدی و سیاهی «ما عداهما مُتَوَسِّطٌ بَیْنَهُما». متوسط بین این دو تاست و درجات وسطیست «وَ لَیْسَ نَوْعاً قائِماً بِانْفِرادِهِ». نوع جدا نیست. سواد نوع جداست، بیاض نوع جداست، ولی وسط این دو تا هر چی هست درجات همین دو تاست نه نوع جدایی برای رنگ.
«کَما ذَهَبَ اِلَیْهِ»، یعنی کما ذهب به اینکه این وسطها نوع قائم به انفراده هستند. قائم به انفراده یعنی به تنهایی میتواند موجود باشد یا به تنهایی میتواند نوع باشد، بلکه همه با هم نوعند و اینها درجات نوعند.
«کَما ذَهَبَ اِلَیْهِ بَعْضُ النّاسِ». بعضیا رفتند به اینکه هر کدام از این متوسطات نوعند. ما ذهب چیه؟ ما ذهب الیه بعض الناس عبارت از این است که الوان حقیقیه پنج تاست؛ سواد و بیاض که ما این دو تا را هم لون میدانیم، اما اینا اضافه کردند «وَ الْحُمْرَةُ وَ الصُّفْرَةُ وَ الْخُضْرَةُ» که ما اینها را نوع لون، نوع مستقل لون نمیدانیم، لون میدانیم اما درجات همین دو تا لونند یعنی درجات سواد یا بیاضند، نوع مستقل نیستند، نوع به انفراد یعنی نوع مستقل نیستند.
بله. آن «و هذا تنبیهٌ» که قبلاً خواندیم اینطور معنا کردیم که طرفها و سواد و بیاض تنبیه است بر اینکه ماعدای این دو تا متوسطه بینهماست. یعنی وقتی گفتیم سواد و بیاض متضادند با توجه به اینکه متضادان در غایة التباعد از همند نتیجه میگیریم که سواد و بیاض در غایة التباعدند. وقتی در غایة التباعد بودن، اگر بینشان چیزی واقع شد متوسطات است، نوعهای مستقل نیستند.
«وَ نَبَّهَ» به قول مصنف به قولش گفت المتضادان تنبیه کرد بر اینکه ممتنع است اجتماع سواد و بیاض در جایی چون متضادند اجتماعشان ممتنع است. پس متضادان یعنی ممتنع الاجتماع. سواد و بیاض ممتنع الاجتماع هستند، یعنی نمیتوانند جمع بشوند.
«خِلافاً لِبَعْضِ النّاسِ» که رفته به اینکه «اَنَّهُما» یعنی سواد و بیاض «یَجْتَمِعانِ». گفتند اینا قابل جمعند «کَما فِی الْغُبْرَةِ». در غبره یعنی رنگ تیره یا مثلاً در رنگ خاکستری. غبره یعنی رنگ غبار. در رنگ غبار بله، هر دو جمع شدن هم سواد هم بیاض؛ بعضیا اینطور فکر کردند. رفتند به اینکه انهما یعنی سواد و بیاض جمع میشوند چنانچه در غبره جمع شدند؛ یعنی در رنگ خاکستری یا در رنگ تیره میبینید هر دوشان جمع شدند.
مرحوم علامه میفرماید: «وَ هُوَ خَطَأٌ». این خطا است. دو تا رنگ در غبره جمع نشدند، یکی رنگ سواد یکی رنگ بیاض. اصلاً رنگ سواد و بیاض با هم امتناع اجتماع دارند. غبره خودش یک رنگ مستقل است یا یک درجهای از رنگ است.
چون بیان کردم بین سواد و بیاض ما گفتیم درجاتی از رنگ وجود دارد، بعضیا میگویند انواع وجود دارد؛ یعنی بین سواد و بیاض را میگویند انواع مختلفه. خب حالا غبره بین سواد و بیاض است، بنا بر یک نظر یکی از انواع است بنا بر یک نظر یکی از درجات است؛ هیچ وقت مخلوطی از سواد و بیاض نیست. پس سواد و بیاض دو تا رنگند که دو طرف الوان قرار گرفتند و با هم هم مخلوط نمیشوند چون متضادند و مخلوط شدن و اجتماع دو متضاد محال است.
این بخشی از مباحث بود که گفتیم، باقیماندهاش را انشاءالله جلسه بعد تقدیم میکنیم.