90/04/17
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف /احکام میل (اعتماد)
موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف /احکام میل (اعتماد)
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
[احکام میل (اعتماد)]
صفحه ۲۱۶، سطر اول.
قال: «وَ یَفْتَقِرُ اِلی مَحَلٍّ لا غَیْر»[1] .
بحث در مِیل داشتیم که در اصطلاح متکلمین، «اعتماد» نامیده میشد. داشتیم احکامی را برای این میل ذکر میکردیم. حالا رسیدیم به این که مِیل و اعتماد، احتیاج به محل دارد و نمیتواند در دو محل وارد شود. احتیاج به محل دارد، بیمحل نیست؛ ولی به یک محل باید اکتفا کند، نمیتواند در آنِ واحد و نمیتواند در دو محل حاصل شود.
[اثبات دو مدعا: افتقار به محل و عدم حلول در دو محل]
همانطور که ملاحظه کردید، آنچه گفتیم دو تا مدعا بود که باید با دو دلیل اثبات بشود. یک مدعا این بود که اعتماد احتیاج دارد به محل، و ادعای دوم این بود که نمیتواند در دو محل وارد شود؛ همان محلی که دارد برایش محل است لاغیر، محل دیگر ندارد. این دو مدعا را اثبات میکنیم.
[دلیل اول بر مدعای اول]
اما مدعای اول: که اعتماد احتیاج به محل دارد. دلیلش یک قیاس اقترانی است.
صغرای قیاس این است: اعتماد، عَرَض است.
کبرای این است: و کل عرضٍ مفتقرٌ الی محل.
نتیجه این است: پس اعتماد محتاج است و مفتقر است الی محل. مدعای اول با این استدلال ثابت شد.
[دلیل اول بر مدعای دوم]
مدعای دوم این است که اعتماد باید در همان محلی باشد که هست، محلی غیر از آن محل نمیتواند داشته باشد. یعنی نمیتواند دو تا محل داشته باشد. این مدعا هم باز با یک قیاس اقترانی اثبات میشود.
صغرای قیاس این است: اعتماد عرض است.
کبرا: هیچ عرضی در دو محل عارض نمیشود و در دو محل حلول نمیکند.
نتیجه: اعتماد در دو محل حلول نمیکند و بر دو محل عارض نمیشود. خب، روشن است این قیاس مدعای دوم را اثبات میکند، همانطور که آن قیاس مدعای اول را اثبات میکرد.
[اشکال بر کلیت کبرا و نیاز به دلیل دیگر]
همانطور که ملاحظه کردید، در هر دو قیاس، کبرایمان کلیه است. در قیاس اول میگوییم که اعتماد عرض است و هر عرضی احتیاج به محل دارد، نتیجه میگیریم پس اعتماد احتیاج به محل دارد. «هر عرضی احتیاج به محل دارد» کبراست و کلیه است. در قیاس بر مدعای دوم میگفتیم: اعتماد عرض است و هیچ عرضی در دو محل حلول نمیکند، نتیجه میگرفتیم که پس اعتماد هم در دو محل حلول نمیکند. «هیچ عرضی در دو محل حلول نمیکند» کبراست و کلیه است. پس هر دو کبرای ما در این دو قیاس کلیهاند. بعضیها کلیت این دو کبرا را قبول ندارند و معلوم است که این قیاس در صورتی که کبرایش کلی نباشد، منتج نیست، عقیم است. اگر کبرا کلی نباشد، این قیاس، هیچکدام از این دو قیاس، نتیجه مطلوب را نمیدهد.
لذا ما باید دلیل دیگری بر این دو مدعا اقامه کنیم. اگر این دلیل، دو دلیلِ مذکور را به خاطر اینکه در کلیت کبرایشان شک میکنیم کنار بگذاریم، باید دو دلیل دیگر بر مدعا اقامه کنیم. یک دلیل بر اینکه اعتماد احتیاج به محل دارد و یک دلیل برای اینکه اعتماد در دو محل حلول نمیکند. همان دو مدعای قبل را باید با دو دلیل دیگر اثبات کنیم؛ چون این دو دلیل به بیانی که گفته شد مورد شک واقع شده، بعضیها در آن شک کردند. ما هم حالا دو دلیل دیگر اقامه میکنیم که وقتی رسیدیم، آن دو دلیل را بیان میکنیم.
[تطبیق با متن]
صفحه ۲۱۶ هستیم، سطر اول.
قال مصنف: «وَ یَفْتَقِرُ» این اعتماد «اِلی مَحَلٍّ لا غَیْر». این «یفتقر الی محل» ادعای اول است که اعتماد احتیاج به محل دارد.
«لا غیر» یعنی نه غیر آن محل. یعنی فقط به همان محلی که دارد احتیاج دارد، لاغیر، به محل دیگر احتیاج ندارد که بشود دو محل. نمیشود اعتماد را دو محلی قرار داد، چون فقط احتیاج به محل دارد، لاغیر، یعنی احتیاج به غیر آن محل ندارد، احتیاج به محل دوم ندارد، از محل دوم برایش موجود نیست. هر دو مدعا در عبارت خواجه آمده؛ «یفتقر الی محل» اشاره دارد به مدعای اول، «لا غیر» هم اشاره دارد به مدعای دوم.
اقول: «لمّا کان الاعتماد عرضاً»، این صغرا را دارد میگوید؛ چون اعتماد عرض است، «و کان کل عرض مفتقر الی محل»، این هم کبراست؛ هر عرضی محتاج به محل است.
«کان الاعتماد مفتقراً الی المحل»، اعتماد محتاج به محل میشود؛ این هم نتیجه است. اما نتیجه را ایشان جواب «لمّا» قرار داده. عبارت را به این صورت آورده که نتیجه بشود جواب لمّا. شما اگر لمّا را حذف کنید، قیاس به صورت منطقی درمیآید؛ آن وقت «کان الاعتماد مفتقرا الی المحل» میشود نتیجه. ولی در حال حاضر شده جواب لمّا. فرقی نمیکند از نظر معنا یکی است، فقط لفظ فرق کرده.
این اثبات مدعای اول بود که اعتماد احتیاج به محل دارد. اما اثبات مدعای دوم: که احتیاج به غیر آن محل ندارد، اعتماد فقط یک محل دارد و احتیاج به همان هم دارد، دو محل ندارد.
دلیلش این است: «و لمّا امتنع حلول عرض فی محلین»، باز هم صغرا در اینجا تکرار میشود: اعتماد عرض است. این صغرا را که مرحوم علامه نیاورده چون در خط قبل آورده بود دیگر تکرارش نکرد. اعتماد عرض است و ممتنع است حلول یک عرض در دو محل. ممتنع است حلول یک عرض در دو محل، همان کبرای کلیست؛ یعنی هیچ محلی، هیچ عرضی در دو محل حلول نمیکند، هیچ عرضی در دو محل حلول نمیکند کبرای کلیست.
«کان الاعتماد کذلک»، اعتماد هم همین طور است. یعنی مثل بقیه اعراض است که در دو محل حلول نمیکند. این «کان الاعتماد کذلک» باز جواب لمّا قرار گرفته و از نظر معنا نتیجه است. «فلاجل هذا»، یعنی به خاطر اینکه اعتماد محتاج به محل است و به غیر آن محل دیگر احتیاج ندارد، یعنی صاحب دو محل نیست؛ به خاطر همین است که مصنف گفت «انه» یعنی اعتماد «یفتقر الی محل لا غیر» یعنی لا غیر آن محل. این «لا غیر» مربوط به محل است، نه مربوط به یفتقر. نمیگوید افتقار به محل دارد، لاغیر، یعنی غیر از افتقار چیز دیگر ندارد؛ این را نمیخواهد بگوید. میخواهد بگوید افتقار به محل دارد و غیر از این محل، محل دیگر ندارد، محل دوم دیگر برایش نیست.
خب. «و بعض المتکلمین لما طعن فی کلیة الحکمین»، بعضی از متکلمین خدشه وارد کردند، طعنه زدند در کلیت این دو حکم. یعنی کلیت آن دو کبرایی که ما در دو قیاس به کارشان گرفتیم. گفته «کل عرض مفتقر الی محل» را قبول نداریم. «لا شیء من العرض بحال فی محلین» را قبول نداریم. یعنی کبرای کلی که در قیاس اول به کار رفت و کبرای کلی که در قیاس دوم به کار رفت هیچ کدام را قبول نداریم. چون کلیت این دو حکم را منکر شده، هر دو قیاس را از نتیجه دادن انداخته. قهراً هر دو دلیل را منکر شده. آن وقت ناچار برای اینکه این دو مدعا اثبات شود، احتیاج به دلیل دیگریست که ما آن دلیل دیگر را ذکر میکنیم.
«و بعض المتکلمین» چون طعنه وارد کرده و خدشه وارد کرده در کلیت این دو حکم، «احتاج الی استدلال علیهما هنا»، احتیاج پیدا کرده به استدلال علیهما یعنی بر هر دو حکم؛ هر دو حکمی که در اعتماد داشتیم. نه استدلال کند بر کلیت این دو حکم، نمیخواهد این دو حکم را یعنی دو تا کبرا را نمیخواهد اثبات کند. میخواهد دو حکمی را که درباره اعتماد گفتیم اثبات کند؛ یکی اینکه گفتیم اعتماد محل میخواهد، یکی اینکه گفتیم در دو محل حلول نمیکند. این دو تا را میخواهد استدلال کند. ضمیر «علیهما» را برنگردانید به دو حکم یا کلیت دو حکم و نگویید که این بعض متکلمین خواسته کلیت این دو کبرا را اثبات کند. آن به کلیت کبرا کاری نداشته، بر کلیت کبرا خدشه کرده رفته. حالا میخواهد این دو مدعا را از طریق دیگری اثبات کند، نه از طریق دلیلی که ما آوردیم و در آن دلیل از کبرای کلی که مقبول این متکلم نبود استفاده بردیم. از آن دلیل نمیخواهد استفاده کند، از یک دلیل دیگر میخواهد دو تا مدعا را اثبات کند.
**[دلیل دوم بر مدعای اول]**
«واستدلّوا علی الاول»، این «استدلوا» را شاید بتوانیم ضمیرش را به «بعض المتکلمین» برگردانیم، شاید هم برگردانیم به متکلمینی که بالاخره این دو تا مدعا را قبول داشتند، به هر کدام این ضمیر را میتوانیم برگردانیم.
«استدلوا علی الاول»، توجه کنید، استدلالشان بر مدعای اول. مدعای اول این بود که اعتماد احتیاج به محل دارد. این مدعا را میخواهیم اثبات کنیم. دیگر آن قیاس قبلی را به کار نمیگیریم، چون قرار شد که قیاس مخدوش باشد؛ البته به نظر بعض متکلمین مخدوش است، ما که مخدوشش نگرفتیم. دلیلی که اقامه میکنیم این است؛ من قبل از اینکه دلیل را وارد بشوم یک مقدمهای را باید ذکر کنم. و آن مقدمه این است که شیئی که متصف میشود به صفتی، یا متصف میشود به صفتی که خارج از ذاتش است، یا متصف میشود به صفتی که جزء ذاتش است. مثلاً ما انسان را متصف میکنیم به عالم، انسان را هم متصف میکنیم به ناطق. هر دو صفتند برای انسان. اما عالم صفتیست خارج از ذات انسان، ناطق صفتیست که از ذاتیات انسان است. اگر گفتیم انسان ناطق است، متصفش کردیم به صفت ذاتش. اگر گفتیم انسان عالم است، متصفش کردیم به صفت خارج از ذاتش. این دو قسم صفت را ما داریم.
اگر صفتِ خارج از ذات را از موصوفی منتفی کردیم، آن موصوف منتفی نمیشود. یعنی شما اگر علم را از انسان گرفتید، انسان از انسان بودن بیرون نمیآید، هنوز هم انسان است. اما اگر صفت ذات را از آن موصوف گرفتید، آن موصوف از آن ذاتی که دارد بیرون میآید. یعنی صفت ذات اگر رفع شد، خود ذات رفع میشود. اگر انسانی را پیدا کردید ناطق را از آن گرفتید، این دیگر انسان نیست، یک حیوان دیگر است. پس با از بین رفتن صفت ذات، ذات از بین میرود؛ اما با از بین رفتن صفت خارج از ذات، ذات از بین نمیرود. این یک مقدمهایست که روشن است.
حالا با توجه به این مقدمه میخواهم در ما نحن فیه بر مدعا دلیل اقامه کنیم. اعتماد موصوف است. صفت ذاتش این است که باید محلش مدافعه داشته باشد. اعتماد را وقتی میخواهیم تعریف کنیم، تعریف میکردیم به مدافعه یا به مبدأ مدافعه. یادتان هست قبلاً این را میگفتیم. وقتی سنگی رو دست گذاشته میشود، دست را میخواهد دفع کند که حرکت کند به سمت پایین. وقتی مشکی را پر هوا میکنیم زیر آب میکنیم، دست را میخواهد دفع کند که بیاید بالا. این خودِ این مدافعه اعتماد است، یا آن مبدئی که این مدافعه را به وجود آورده اعتماد است، که قبلاً گفتیم آن دو قول را داریم. گفتیم اگر مدافعه اعتماد باشد چون مدافعه حس میشود پس اعتماد امریست محسوس، و اگر آن مبدأ مدافعه میل و اعتماد باشد چون مبدأ حس نمیشود اعتماد امری محسوس نیست.
علی ایّ حال، اعتماد یا تفسیر شد به مدافعه یا تفسیر شد به مبدأ مدافعه. صفت ذاتی اعتماد این است که واجب است محلش مدافعه داشته باشد، خودش را نمیگوییم، واجب است محلش مدافعه داشته باشد، این صفت ذاتی اعتماد است. اگر محل برای اعتماد وجود داشت، این محل مدافعه دارد و قهراً اعتماد حاصل است. اما اگر محل را برای اعتماد موجود ندیدی، وقتی محل موجود نبود، وجوب مدافعه محل هم موجود نخواهد بود. چون محلی نیست که بخواهد مدافعه کند. اگر محل موجود نبود، وجوب مدافعه محل هم موجود نخواهد بود. و این وجوب مدافعه محل، صفت ذاتی اعتماد است. پس اگر محل وجود نداشته باشد، وجوب مدافعه محل وجود ندارد، قهراً صفت ذاتی اعتماد وجود ندارد. وقتی صفت ذاتی اعتماد وجود نداشت، خود اعتماد وجود ندارد به طبق مقدمهای که گفتم که اگر صفت ذاتی را منتفی کردید ذات منتفی میشود.
توجه کنید؛ محل را منتفی میکنیم، فرض میکنیم اعتماد محل ندارد.
«اگر اعتماد محل نداشت» این مقدم؛ «وجوب مدافعه محل را هم نخواهد داشت». روشن است دیگر، اگر محل نداشته باشد وجوب مدافعه محل هم ندارد چون چیزی که محل ندارد وجوب مدافعه محل هم ندارد. «و اگر وجوب مدافعه محل را نداشت»، با توجه به اینکه این وجوب مدافعه محل صفت ذاتی است برای اعتماد، «پس اعتماد صفت ذاتی خودش را نخواهد داشت». «و اگر صفت ذاتی نداشته باشد ذاتش موجود نیست». در حالی که تالیِ آخر باطل است، یعنی ذات اعتماد موجود است. پس معلوم میشود صفت ذاتیاش هم موجود است. پس معلوم میشود که وجوب مدافعه محلش هم موجود است، پس معلوم میشود که محلش هم موجود است. بنابراین اعتماد محل دارد.
این دلیل را توجه کردید؟ یک قیاس استثنایی بود. مقدم درست شد، تالی پشت سرش آمد، دوباره تالی مقدم قرار گرفت تالی پشت سرش آمد، باز تالی دوم مقدم قرار گرفت تالی سوم آمد. تالی سوم را باطل کردیم، آمدیم مقدم دوم را باطل کردیم، بعد آمدیم مقدم اول را هم باطل کردیم.
توجه کردید دیگر؟ این کار را انجام دادیم. گفتیم اگر اعتماد محل نداشته باشد وجوب مدافعه محل هم نخواهد داشت، این شد تالی اول. بعد گفتیم این تالی اول را مقدم قرار دادیم، گفتیم اگر وجوب مدافعه محل را نداشته باشد صفت ذاتیاش را ندارد، این صفت ذاتی ندارد میشود تالی. دوباره این تالی را مقدم قرار دادیم، گفتیم اگر صفت ذاتی نداشته باشد خودش نیست، خود اعتماد نیست، وجود نخواهد داشت؛ این تالیِ آخر است. گفتیم لکن تالی آخر باطل است، اعتماد موجود است. پس اگر تالی آخر موجود است، مقدم قبلش هم، اگر تالی آخر باطل است، اگر تالی آخر باطل است مقدم قبلش هم باطل است. مقدم قبلش این بود که صفت ذاتی نداشته باشد، آن باطل شد. وقتی این صفت ذاتی نداشتن باطل شد، مقدم قبلش هم باطل شد؛ یعنی اینکه وجوب مدافعه محل حاصل نباشد باطل شد. اگر وجوب مدافعه محل حاصل نباشد باطل شد، محل حاصل نباشد هم باطل شد؛ پس محل حاصل هست. چون اعتماد حاصل است محل حاصل است. یعنی اعتماد دارای محل است، مطلوب اول ثابت شد، مدعای اول ثابت شد.
«واستدلوا علی الاول بأن صفة ذاته وجوب مدافعة محله»،
صفت ذاتی اعتماد این است که واجب است محل اعتماد مدافعه داشته باشد؛ این صفت ذاتی اعتماد است. چرا واجب است مدافعه داشته باشد؟ «لصفة ذاته»، به خاطر اینکه ذاتش این صفت را دارد، به خاطر اینکه ذاتش این اقتضا را دارد. یعنی اصلاً اعتماد این چنین است که محلش مدافعه داشته باشد. اگر محل مدافعه نداشت که اصلاً اعتماد، اعتماد نیست. اعتماد در صورتی اعتماد است که بتواند در محل خودش مدافعه ایجاد کند. یعنی این سنگ مدافعه کند، آن مشک مدافعه کند که محل اعتماد است. اگر این مشک مدافعه نکند که اعتمادی حاصل نیست، اگر آن سنگ مدافعه نکند اعتمادی حاصل نیست. پس چون صفت ذاتش این است که محلش مدافعه کند، واجب است که محلش مدافعه کند. این صفت ذات اعتماد است.
«فلو انتفی المحل»، اگر محل منتفی شود، صفت ذات اعتماد که وجوب مدافعة المحل است، منتفی خواهد شد.
«و ذلک»، یعنی انتفای صفت ذات هم اقتضا میکند نفی خود ذات اعتماد را. اگر صفت ذات منتفی شد طبق مقدمهای که از خارج گفتم، لازم میآید که ذات هم منتفی شود یعنی دیگر اعتماد نداشته باشیم. در حالی که اعتماد را داریم، پس صفت ذاتش منتفی نیست، پس وجوب مدافعه محل منتفی نیست، پس محل منتفی نیست. یعنی اعتماد صاحب محل است و این مطلوب اول ما بود که ثابت شد.
**[دلیل دوم بر مدعای دوم]**
«و علی الثانی»، یعنی «واستدلوا علی الثانی». دلیل بر مدعای دوم را توجه کنید.
اولاً مدعای دوم این بود که اعتماد نمیتواند در دو محل حلول کند. حالا میخواهیم دلیلش را اقامه کنیم. نمیگوییم چون عرض است و هیچ عرضی نمیتواند در دو محل حلول کند؛ این دلیل اولمان بود که بعض متکلمین کلیت کبرا را قبول نکرد و لذا دلیل را دلیل قرار نداد، گفت دلیل باطلی نیست. حالا میخواهم دلیل دیگر اقامه کنم. دلیل دیگر این است که، باز در این دلیل بر مدعای دوم من یک مقدمهای را ذکر کنم.
مقدمه این است که دو چیز اگر در اخصّ صفات شریک بودند، در ذاتشان هم شریکند. صفات ممکن است صفات عام باشند، ممکن است صفات خاص باشند، ممکن است صفات اخصّ باشند؛ یعنی صفاتی باشند که فقط در این چند چیز پیدا میشود. مثلاً فرض کن کتابت، صفتِ زید هم هست، صفت عمرو هم هست، ولی جزو صفات اخصّه، یعنی اختصاص به اینها دارد، در جاهای دیگر نیست، در جاهای دیگر نیست یعنی در موجودات دیگر نیست. از این اشتراکِ زید و عمرو در اخص صفات، کشف میکنیم که ذاتشان هم یکی است، هر دو انسانند. حالا در چیزهای دیگر اختلاف دارند ولی در ذات اختلاف ندارند. اگر دو چیز در اخص صفات مشترک باشند، در ذات هم با هم مشترکند. حالا مثال به ناطق هم میتوانید بزنید، مثال به کتابت زدیم، مثال به ناطق هم میتوانید بزنید؛ زید و عمرو در اخص صفات انسانیت که ناطق است شرکت دارند، پس در ذات انسانیت هم با هم شریکند. دو چیز اگر در مشی با هم شریک باشند در ذات شریک نیستند، چون مشی صفت خاص نیست، صفت عام است؛ اما در اخص صفات اگر دو چیز شریک بودند در ذات هم شریکند، مثل اینکه مثلاً این دو تا فرد از انسان در ناطقیت شریکند یا در کتابت شریکند، پس در انسانیت هم باید شریک باشند. این یک قانونی است، یک مقدمهایست که الان ذکر کردیم.
بعد از ذکر مقدمه وارد استدلال میشویم. تألیف عرض است، تألیف یعنی ترکیب، عرض است. این عرض دو محل دارد. جزء «الف» را با جزء «ب» ترکیب میکنیم، تألیف عارض بر هر دو جزء میشود و این دو جزء را به هم میچسباند یک مرکب درست میشود. پس تألیف هیچ وقت بر یک جزء عارض نمیشود، همیشه بر دو جزء یا بیشتر عارض میشود؛ حالا فرض کن حداقل دو جزء. تألیف بر دو جزء وارد میشود، این دو جزء محلند برای این عرض یعنی برای تألیف، و این صفت خاصِ تألیف است که بر دو محل وارد شود. ورود در دو محل اختصاص به تألیف دارد؛ یعنی از بین اعراض این عرض است که دو محل دارد. خب اخص صفاتِ تألیف دو محل داشتن بود. حالا اگر اعتماد هم دو محل داشته باشد، در اخص صفات با تألیف مشترک میشود. یعنی همانطور که تألیف این اخص صفات را دارد یعنی دو محلی هست، اعتماد هم این اخص صفات را خواهد داشت. طبق مقدمهای که گفتیم دو چیز که در اخص صفات مشترکند در ذات مشترکند، پس لازم میآید اعتماد و تألیف یکی باشند، یعنی ذاتشان یکی باشد؛ در حالی که این بداهتاً باطل است، اعتماد چیزیست، تألیف چیز دیگریست. پس معلوم میشود در اخص صفات شریک نیستند. یعنی اگر تألیف اخص صفاتش این است که در دو محل باشد، اعتماد این اخص صفات را ندارد، یعنی در دو محل نیست، و هو المطلوب.
پس قیاس را به این صورت درمیآوریم: اگر اعتماد دارای دو محل باشد، در اخص صفات با تألیف شریک است و در نتیجه همان تألیف خواهد بود؛ ذاتش هم با تألیف یکی است یعنی همان تألیف خواهد بود. لکن تالی باطل است که اعتماد همان تألیف باشد، نتیجه میگیرییم پس مقدم هم باطل است که اعتماد اینچنین اخص صفاتی داشته باشد یعنی دارای دو محل باشد، این هم باطل است؛ پس اعتماد دو محلی نیست.
این دلیل تمام شد، روشن شد که مدعای دوممان هم حق است، یعنی اعتماد دارای دو محل نیست. ولی از این بیانی که من کردم یک مطلب روشن شد و آن این است که این بعض متکلمین در کبرای قیاس، در کلیت کبرای قیاس دوم خدشه داشت، الان معلوم شد خدشهاش به جاست؛ چون کلیت کبرای قیاس دوم این بود که هیچ عرضی در دو محل حلول نمیکند، الان معلوم شد که تألیف در دو محل حلول میکند عرض هم هست. پس آن کلیت را نمیشود قبول کرد. کبرا میگفت «هیچ عرضی در دو محل حلول نمیکند»، الان ما یافتیم تألیف را که عرض هست و در دو محل حلول میکند؛ پس این بعض متکلمین که میگفت کلیت کبرای دوم مقبول نیست، الان روشن شد که تا حدی حق به جانب اوست؛ چون تألیف عرض است و در دو محل حلول کرد. ولی علیایحال حالا ما چه آن قیاس اول را باطل بدانیم چه صحیح بدانیم، الان مدعا را ثابت کردیم؛ مدعای دوم دوباره ثابت شد، حالا بر فرض به آن قیاس قبلی ثابت نشده باشد با این قیاس جدید ثابت شد.
«و علی الثانی»، یعنی استدلال کردن بر مدعای دوم که اعتماد دو محل ندارد.
«بأنّه»، یعنی «بأنّ هذا الاعتماد»، اگر دو محل بگیرد (این جمله را در اینجا تقدیر میگیریم)، اعتماد اگر دو محل بگیرد «یکون مساویاً للتألیف»، مساوی با تألیف خواهد بود، یعنی ذاتش با ذات تألیف یکی خواهد بود؛ در حالی که مسلّم با تألیف یکی نیست، پس دو محل نمیتواند بگیرد.
«لأنّ الافتقار»، چرا مساوی با تألیف است؟ چرا اگر دو محل بگیرد مساوی با تألیف است؟ (یعنی ملازمه را، چون قیاس چطوری است، ملازمه بین مقدم و تالیِ این قیاس را چطوری اثبات میکند؟) میگوییم: زیرا افتقار به اَزیَد مِن محلٍّ واحد از خواص تألیف است. نگفت افتقار به دو محل، چون بیان کردم تألیف در یک محل ممکن نیست، تألیف در دو محل یا بیشتر از دو محل ممکن است. خواجه هم میگوید: تألیف به بیش از یک محل احتیاج دارد. مرحوم علامه میگوید: تألیف به بیش از یک محل احتیاج دارد و هر دو صواب است؛ یعنی دو محل یا سه محل یا بیشتر. چون میدانید ترکیب بین دو جزء است یا بین سه جزء است یا بین چند جزء است؛ پس ترکیب و تألیف احتیاج به بیش از یک محل دارد که ما حداقلش را گرفتیم گفتیم احتیاج به دو محل دارد. زیرا افتقار به ازید من محل واحد از خواص تألیف است، یعنی صفت خاصه است برای تألیف؛ این یک مقدمه. مقدمه بعدی: «و اشتراکٌ فی اخصّ الصفات» مستلزم اشتراک در ذات است. اگر دو چیز در اخص صفات مشترک بودند در ذاتشان هم مشترکند. خب حالا در اینجا اعتماد با تألیف در فرضی که اعتماد دو محلی باشد، اعتماد با تألیف در اخص صفات که احتیاج به محل اَزیَد مِن محلِ واحد است شریک میشوند، مشترک میشوند. اگر در اخص صفات مشترک شدند باید در ذات هم مشترک بشوند؛ پس درست گفتیم که «انّه» یعنی اعتماد اگر دو محل بگیرد باید مساوی با تألیف باشد. ملازمه درست بود. بعد که ملازمه ثابت شد میگوییم «لکنّ التالی باطل»، اینکه اعتماد با تألیف یکی باشد باطل است، نتیجه میگیریم پس اعتماد دو محل ندارد.
خب این مطلب تمام شد، دو مرتبه من اشاره کنم به اینکه مدعا در اینجا دو تا بود؛ یکی اینکه اعتماد محل دارد، این مدعا را با دو دلیل اثبات کردیم، دلیل اول را بعض متکلمین خدشه کردند دلیل دوم ارائه داده شد. مدعای دوممان این بود که اعتماد دو محل ندارد، این هم با دو دلیل اثبات کردیم، دلیل اولش را باز بعض متکلمین خدشه کردند ولی با دلیل دوم مدعا اثبات شد. این بحث تمام شد و این حکمی که برای اعتماد ذکر کردیم گفته شد.
**[مقدور بودن اعتماد]**
«قال: وَ هُوَ مَقْدُورٌ لَنا». حکم بعدی را میخواهیم بگوییم.
«و هو مقدور لنا»، اعتماد مقدور ماست. آیا مراد این است که اعتمادی که تو سنگ است مقدور ماست؟ اعتمادی که در باد است مقدور ماست؟ خب این باد با آن اعتمادی که دارد شاخههای درخت را تکان میدهد. اگر در آن اعتمادی نبود فشاری بر شاخه درخت وارد نمیکرد، شاخه درخت را حرکت نمیداد. آیا این اعتمادها مقدور ما هستند؟ مراد این نیست که اعتماد در هر شیئی مقدور ماست. اعتماد در اشیا طبیعی است بعضیهایش و ربطی به قدرت ما ندارد. منظور این است که آیا ما میتوانیم اعتمادی ایجاد کنیم و میتوانیم اعتمادی را نفی کنیم در خودمان؟ وقتی ما میخواهیم سنگی را حرکت بدهیم، یک نیرویی در دستمان ایجاد میکنیم بعد با آن نیرو فشار بر سنگ وارد میکنیم؛ این اعتمادیست در دست ما که باعث حرکت سنگ میشود. یعنی بالقسر آن سنگ را حرکت میدهد. به طبع دست من حرکت میدهد، بالقسر هم آن سنگ را حرکت میدهد. این اعتمادِ خود من در دستم ایجاد کردم، با اراده ایجاد کردم. وقتی هم خواستم سنگ تکان نخورد، دستم را حرکت ندادم، یعنی اعتمادی که در دستم ایجاد کرده بودم پس گرفتم و زائلش کردم. چیزی که احداثش و ازالهاش دست من است، مقدور من است. این اعتمادِ در دستم را هم احداث کردم هم زائل کردم؛ پس مقدور من است. بنابراین اعتماد مقدور ما هست؛ منتها نه هر اعتمادی، اعتمادِ مربوط به خودمان مقدور ما هست.
«قال: و هو مقدور لنا». اقول: ذهب المتکلمون به اینکه اعتماد مقدور ماست؛ زیرا اعتماد «یقع بحسب دواعینا»، به حسب انگیزههایی که ما داریم اعتماد واقع میشود. اگر انگیزه و داعی داشتیم که این سنگ را حرکت بدهیم، اعتماد در دستمان ایجاد میکنیم، دستمان به توسط آن اعتماد حرکت طبیعی میکند یا ارادی میکند و سنگ به توسط آن اعتماد حرکت قسری میکند. به حسب دواعی و خواستهها و انگیزههایمان ما اعتماد را واقع میکنیم، واقع میشود اعتماد یعنی حاصل میشود.
«و ینتفی بحسب صوارفنا»، اگر ما صارف داشتیم یعنی خلاف انگیزه داشتیم، مانع داشتیم، این اعتماد را نفی میکنیم.
«فیکون» این اعتماد در آن جایی که هست «صادراً عنّا»، چون ما واقعش میکنیم با اراده با داعی و ما هم زائلش میکنیم با اراده و داعی یعنی با صارف؛ آنجایی که صارف داریم مانع نفسانی داریم اعتماد را نفی میکنیم، آنجا هم که داعی داریم یعنی مقتضی نفسانی داریم اعتماد را ایجاد میکنیم؛ پس معلوم میشود اعتماد در اختیار ماست که میتوانیم ایجادش کنیم میتوانیم نفیش کنیم.
**[اقسام اعتماد بر اساس ما یتولد عنه]**
«قال: و تتولد عنه أشياء بعضها لذاته من غير شرط، و بعضها بشرط، و بعضها لا لذاته».
در این عبارت اعتماد را به سه قسم تقسیم میکنند، چون «ما یتولد عن» به سه قسم تقسیم میشود؛ در اینجا اعتماد را به سه قسم تقسیم میکنند چون «ما یتولد عن الاعتماد» به سه قسم تقسیم میشود. من قبل از اینکه وارد تقسیم بشوم، «ما یتولد عن الاعتماد» را توضیح بدهم.
سنگ را وقتی شما از زمین برمیدارید گفتیم در این سنگ میل یا اعتماد درست میشود. آن فشاری که روی دستتان میآید همان میل و اعتمادیست که در محل یعنی در سنگ وجود دارد. بعد اگر شما دستتان را از زیر سنگ بکشید این سنگ حرکت میکند میافتد پایین. این حرکت سنگ «ما یتولد عن الاعتماد» است. اگر اعتماد نبود سنگ همانجا میماند، همانجا که رهایش میکردید میماند پایین نمیآمد. این اعتماد است که باعث پدید آمدن حرکت و متولد شدن حرکت میشود. حرکت از این اعتماد متولد میشود. پس حرکت «ما یتولد عن الاعتماد الموجود فی الحجر» است. یا وقتی آن مشک پر هوا که زیر آب کردید دستتان را از رویش، مشک پر هوا که زیر آب کردید دستتان را از رویش برمیدارید میبینید میآید بالا، حرکت میکند به سمت بالا. این حرکت متولد از همان اعتماد موجود در این مشک است. آنچه که اعتماد سبب حصولش میشود «ما یتولد عن الاعتماد» است؛ این روشن شد مطلب.
«ما یتولد عن الاعتماد» سه قسم میشود، قهراً خود اعتماد سه قسم میشود. الان در این عبارت میخواهم این مطلب را بیان کنم: اعتماد سه قسم است زیرا «ما یتولد عن» سه قسم است. ابتدا ما اعتماد را به دو قسم تقسیم میکنیم بعد یک قسمش را به دو قسم تقسیم میکنیم مجموع میشود سه قسم. این سه قسمی که به دست میآید به این صورت به دست میآید. حالا من خود سه قسم را جدا جدا ذکر میکنم.
**[قسم اول: تولد با واسطه]**
یکی اعتمادیست که با واسطه چیزی را متولد کند، نه مستقیماً و مباشرةً و بدون واسطه بلکه با واسطه چیزی را متولد کند. گاهی اعتمادی که بر اثر افتادن چاقو یا فشار دادن چاقو بر روی دست حاصل میشود گاهی این اعتماد دست ما را پاره میکند، میشکافد. چاقو با فشار وارد دست ما میشود، دارای اعتماد است (حالا یا اعتمادیست که از بالا ولش کردیم، یا اعتمادیست که الان با دستمان داریم چاقو را فشار میدهیم علیایحال بالاخره چاقو دارای یک فشاری هست، دارای اعتمادی هست، دارای میلی هست)، حالا ولو این میلش طبیعی باشد یا قصری باشد فرقی نمیکند. این چاقو بر اثر فشار دست ما را پاره میکند یعنی تفرّق در این عضو به وجود میآورد، عضو از هم جدا میشود. الان انگشت ما به هم، قسمتهای مختلفش به هم متصل است. وقتی چاقو زدیم شکاف وارد میشود یعنی پاره میشود، تفرّق حاصل میشود. بر اثر تفرّق درد حاصل میشود، الم یعنی درد حاصل میشود. اعتماد مستقیماً تفرّق را ایجاد کرد و به توسط تفرّق درد را ایجاد کرد. «ما یتولد عن الاعتماد» در اینجا اگر درد قرار داده شود، این «ما یتولد» بالواسطه است؛ بلاواسطه از اعتماد صادر نشد بلکه با واسطه از اعتماد صادر شد، واسطهاش هم تفرّق بود، تفرّق عضو بود؛ عضو متفرق شد و بر اثر این تفرّق الم حاصل شد.
اینجا گفته میشود که متولد شد از اعتماد الم «لا بذاته بل بالواسطه»، یعنی نه از ذات اعتماد و از خود اعتماد الم حاصل شد بلکه از اعتماد با واسطه الم صادر شد و متولد شد. پس متولد شد از اعتماد نه لذاتِ اعتماد، بلکه با زمینه واسطه متولد شد الم؛ این یک قسم است که تولد «ما یتولد عن الاعتماد» با واسطه است، یا بفرمایید اعتماد منشأ الم است منتها با واسطه نه بیواسطه، به تعبیر سوم بفرمایید که اعتماد مولّد الم است با واسطه؛ این یک قسم.
**[قسم دوم و سوم: تولد بلاواسطه]**
یک قسم دیگر آنجاست که اعتماد مولّد باشد منتها بلاواسطه، بدون واسطه بلکه لذاتِه مولّد باشد، آن «ما یتولد» هم «ما یتولد عن الاعتماد» باشد بدون واسطه بلکه لذاتِ اعتماد؛ این دو قسم میشود. آنجا که تولد بلاواسطه است دو قسم میشود؛ یکی این که شرطی باید وجود داشته باشد، دوم اینکه لازم نیست شرط وجود داشته باشد. خب دو تا مثال باید بزنیم دیگر.
**[تولد بلاواسطه با شرط]**
آنجایی که شرط وجود دارد چیست؟ صدا از شیئی حاصل میشود، یعنی مثلاً کاسهای افتاده رو زمین صدا میکند. صدا را اعتمادی ایجاد میکند، صدا را اعتماد ایجاد میکند؛ حالا به چه بیان بعداً توضیح میدهیم انشاءالله. اما با شرط، نه بدون شرط. خودِ اعتماد صدا را ایجاد میکند نه اینکه اعتماد اول یک چیزی را ایجاد کند بعد آن چیز واسطه شود برای پیدایش صدا؛ این طور نیست، واسطه در کار نیست، خودِ اعتماد صدا را ایجاد میکند به بیانی که بعداً انشاءالله میگوییم؛ اما شرط دارد و شرطش مصاکّه است یعنی کوبیدن. باید کوفتنی در کار باشد، کوبیدنی در کار باشد تا صدا حاصل بشود. کندنی، کوبیدنی، چیزی بالاخره باید باشد تا صدا حاصل بشود. صدا همین طوری از هر چیزی حاصل نمیشود. خب این را بعداً انشاءالله بیشتر توضیح میدهیم. توجه میکنید اینجا اعتماد مولّد صدا شد ولی به شرط مصاکّه و کوبیدن. اگر این شرط نباشد اعتماد مولد نیست و آن صوت متولد نیست.
**[تولد بلاواسطه و بدون شرط]**
قسم دیگر این است که خودِ اعتماد مولد باشد، واسطه دخالت نکند، شرط هم لازم نباشد؛ مثل همین سنگی که حرکت میکند به سمت پایین. اعتماد دارد، فشار بر دست وارد میکند، شما دست را میکشید میافتد پایین. این اعتمادِ موجودِ در سنگ مولّد آن حرکت است، بدون اینکه واسطه کار لازم داشته باشد؛ یعنی این طور نیست که این اعتماد چیزی را متولد کند بعد آن چیز حرکت را متولد کند. بلکه خودِ اعتماد حرکت را متولد میکند، شرطی هم لازم نیست، شرط کوبیدن و اینها نمیخواهد. بدون احتیاج به شرط، این اعتماد منشأ حرکت یا به تعبیر دیگر مولد حرکت میشود و آن حرکت «ما یتولد» از این اعتماد میشود. «ما یتولد» از این اعتماد بدون واسطه و بدون شرط.
خب حالا که هر سه قسم را گفتیم مثال هم زدیم این طور بیان میکنیم: از اعتماد متولد میشود اشیائی، گاهی از خود اعتماد متولد میشود بدون شرط، گاهی از خود اعتماد متولد میشود معالشرط، گاهی هم از خود اعتماد متولد نمیشود، از واسطهای که اعتماد درست کرده متولد میشود. این سه قسم، که هر سه قسم را مثال زدیم. حالا عبارت توجه کنید؛
قال: «وَ تَتَوَلَّدُ عَنْهُ»، یعنی از اعتماد، اشیایی که بعضی از آن اشیا «لذاتِ الاعتماد» متولد میشود، یعنی با توجه به خود اعتماد، واسطه نمیخواهد. اینجا که واسطه نمیخواهد، یک بار «مِنْ غَیْرِ شَرْطٍ» یک بار هم «بِشَرْطٍ». بعضی صادر میشوند متولد میشوند از اعتماد لذاتِ اعتماد یعنی بدون واسطه، باز هم من غیر شرط یعنی بدون شرط؛ این قسم اول.
«وَ بَعْضُها بِشَرْطٍ»، یعنی بعضیها صادر میشوند از ذات اعتماد نه از واسطه، از ذات اعتماد صادر میشوند منتها با شرط.
قسم سوم: «وَ بَعْضُها لا لِذاتِهِ»، بعضی از آن اشیا صادر میشوند از اعتماد نه لذاتِ اعتماد بلکه به توسط واسطه.
اقول: قسم المتکلمون اعتماد را به نسبت به ما یتولد عنه، تقسیم کردند به سه قسم. یعنی اعتماد نسبت به ما یتولد عن الاعتماد سه قسم میشود، چون ما یتولد سه قسم میشود اعتماد هم به حسب ما یتولد سه قسم میشود. احدهما، اولین قسم آن است که از اعتماد صادر میشود، متولد میشود، هم بدون واسطه هم بدون شرط.
دقت کنید برای این قسم دو مثال میزند. یکی اکوان، یکی هم اعتماد در محل اعتماد؛ هر دو را توضیح میدهم.
اکوان عبارتند از چهار چیز؛ اکوان اربعه گفته میشود گاهی هم اکوان گفته میشود: حرکت، سکون، افتراق، اجتماع. این چهار تا را میگویند اکوان اربعه. این هر چهار تا به وسیله اعتماد درست میشود. اعتماد باعث حرکت میشود که مثالش را گفتم از خارج؛ اعتمادی که در این سنگ است باعث حرکت سنگ به سمت پایین میشود، اعتمادی که در آن مشک پر از هوای زیر آب است باعث حرکت مشک به سمت بالا میشود. اعتماد باعث افتراق میشود، یعنی یک فشاری میآید این دو تا جزء را از هم جدا میکند. اعتماد باعث اجتماع میشود، یک فشاری میآید این دو جزء را به هم نزدیک میکند و اجتماع درست میشود. که افتراق و اجتماع هم دو نوع حرکتند دیگر؛ دو جزء وقتی حرکت به سمت دور شدن میکنند افتراق است، دو شیء وقتی حرکت به سمت نزدیک شدن میکنند اجتماع است. پس اجتماع، افتراق، حرکت و حتی سکون اینها همه مربوط به اعتمادند. اما اعتماد خودش اینها را متولد میکند، نه اینکه واسطهای را متولد کند بعد واسطه اینها را متولد کند. شرطی هم در تولدشان نیست. پس اعتماد مولد این اکوان اربعه است بلاواسطه و بدون شرط. به تعبیر دیگر این اکوان اربعه متولد از اعتمادند بلاواسطه و بدون شرط؛ این مثال اول روشن است.
مثال دوم را توجه کنید.
مثال دوم این است که در همان محلی که اعتماد وجود دارد اعتماد را ایجاد کند. سنگ را ملاحظه کنید، وقتی دست را از زیرش میکشید، اعتماد موجود این سنگ را به حرکت وامیدارد. بعد این سنگ که حرکتش ادامه پیدا میکند چون اعتماد ادامه پیدا میکند. یعنی آنا فأناً باید اعتماد تجدید بشود، لحظهای این اعتماد بریده بشود دیگر سنگ حرکت نمیکند. آنا فأناً باید این اعتماد تجدید بشود. خب لحظه اول که سنگ آن مسافت کوتاه را طی میکند با آن اعتمادی که در آن حاصل شده طی میکند. یک ذره حرکت که کرد برای حرکت بعدی اعتماد دوم لازم است، که در این سنگ باید اعتماد تجدید بشود، اعتماد دوم بیاید تا بخش دیگری از حرکت را هم انجام بدهد. دوباره این بخش را که انجام داد احتیاج به اعتماد سوم دارد، که دوباره بخش بعدی حرکت را این اعتماد سوم درست بکند و هکذا اعتماد و حرکت پشت سر هم میآیند تا سنگ به زمین برسد حرکتش تمام بشود. خب حالا آن اعتماد اول اعتماد دوم را در همان محل خودش ایجاد میکند. اعتماد اول در سنگ بود، اعتماد دوم هم در همان سنگ ایجاد میکند. یعنی اعتماد اول در محل خودش اعتماد ایجاد میکند. باز اعتماد دوم در محل خودش اعتماد سوم را ایجاد میکند. اعتماد سوم در محل خودش که همان سنگ است اعتماد چهارم را ایجاد میکند و هکذا.
خب اعتمادی، اعتماد دیگر را در محل خودش ایجاد کرد بلاواسطه و بدون شرط. هم بلاواسطه هم بدون شرط؛ این میشود مثال دوم برای قسم اول. پس قسم اول دو مثال داشت؛ یکی اینکه اعتماد اکوان را ایجاد کند و مولد اکوان باشد، یکی اینکه اعتماد مولد اعتماد باشد در محل خودِ اعتماد. در هر دو مثال، اعتماد مولد بود بلاواسطه و بدون شرط. آن اکوان یا آن اعتماد دوم متولد بود بلاواسطه و بدون شرط. گاهی مولد را ملاحظه میکنیم گاهی متولد را ملاحظه میکنیم، در هر دو حال بلاواسطه و بدون شرط.
احدها، یکی از آن اقسام ثلاثه چیزی است که، یعنی اعتمادیست که «یتولد» از آن اعتماد «لذاته» یعنی بدون واسطه، «من غیر حاجة الی شرط» یعنی هم واسطه ندارد هم شرط ندارد، «یتولد عنه». «یتولد عنه» یعنی چیزی از آن متولد میشود؛ حالا چی؟ مثال زدیم اکوان مثلاً، یا اعتماد.
«من غیر حاجة الی شرط». «من غیر حاجة الی شرط» یعنی این طور نیست که احتیاج داشته باشد ولو در بعض احیان احتیاج پیدا کند؛ ولی ذاتش این طور نیست که محتاج باشد، شأنش این نیست که احتیاج داشته باشد ولو در یک جا اتفاقاً احتیاج پیدا کرد.
حالا توجه کنید در همین بحث حرکتی که من بیان کردم، یک جاهایی احتیاج حاصل میشود، یعنی احتیاج به شرط پیدا میشود. یک وقتی ما سنگ را متحرک میبینیم، اعتماد موجود در سنگ حرکت را در سنگ ایجاد میکند بدون شرط. یعنی همان اعتمادی که در این محل است، این محل را حرکت میدهد بدون شرط. اما اگر اعتماد در محل دیگر بود، مثلاً اعتماد در دست من بود، نه خودِ دست من میخواست حرکت کند، دست من میخواست سنگ را حرکت بدهد. یعنی این اعتماد میخواست حرکت قسری بر یک جسمی وارد کند، نه حرکت طبیعی بر جسم خودش و بر محل خودش؛ بلکه میخواست حرکت قسری را بر یک جسم دیگر وارد کند، در این حالت شرط لازم است. یعنی تولد حرکت در جسم دیگر مشروط است به تماس دست من با آن جسم. دست من باید تماس بگیرد با این سنگ تا میلی یا اعتمادی که در دست من است بتواند مولد حرکت در آن سنگ باشد. تولد حرکت در آن سنگ مشروط به تماس این اعتماد است. اگر این اعتماد تماس پیدا نکند حرکت در سنگ نمیآید.
پس توجه کردید در جایی که اعتماد را در، با محل خودش ملاحظه کنی بخواهد این اعتماد در محل خودش تأثیر بگذارد حرکت را، در اینجا شرطی نمیخواهد. این اعتماد مولد حرکت است در محل خودش بلاشرط؛ اما اگر بخواهد این اعتماد در محل دیگری غیر از محل خودش تأثیر حرکتی بگذارد، در این صورت شرط لازم دارد. یعنی این اعتماد، اعتمادی که در دست من است، اگر بخواهد در سنگ حرکت ایجاد کند، مشروط است به تماس. باید دست من یا اعتماد موجود در دست من با سنگ تماس بگیرد تا در این سنگ حرکت ایجاد کند. پس اصلِ اینکه حرکت از میل و اعتماد درست بشود احتیاج به شرط ندارد، ولی فی بعض الاحیان یعنی آنجاهایی که حرکت بخواهد حرکت قسری باشد و اعتماد بخواهد در غیر بدنه خودش حرکتی ایجاد کند، در آنجا احتیاج به شرط دارد. این قسم اول این طور شد که شأنش این است که احتیاج به شرط نداشته باشد، ولو فی بعض الاحیان و در بعض موارد احتیاج پیدا میکند.
«و ان کان قد یحتاج الیه»، یعنی «الی الشرط احیاناً».
«و هو»، عبارت را بعد از احدهما من خوب معنا نکردم. گفتم «و احدهما ما یتولد عنه»، «ما» را عبارت از میل گرفتم؛ «ما» را عبارت از میل نگیرید، «ما» را عبارت از متولد بگیرید، عبارت از شیء بگیرید. احدهما شیئیست که متولد میشود از آن میل یا از آن اعتماد «لذات المیل من غیر حاجة الی شرط» که «ما» را کنایه بگیرید از «ما یتولد عن الاعتماد».
البته سیاق عبارت اقتضا میکند که «ما» کنایه از اعتماد باشد همانطور که من اول گفتم، ولی مثالی که ایشان میزند نشان میدهد که «ما» را کنایه از اعتماد نگرفته. هر دوش درست است؛ کنایه از اعتماد هم بگیرید یک جور درستش میکنید، کنایه از «ما یتولد عنه» هم بگیرید درستش میکنید. اما کنایه از «ما یتولد عنه» در اینجا قرار داده شده.
«و هو»، ضمیر «هو» برمیگردد به آن «ما»، به «ما»یی که بعد از احدهما آمده؛ و همین تأیید میکند که «ما» عبارت از متولد باشد نه عبارت از میل و مولد. «و هو»، آن «ما یتولد عن الاعتماد لذاته من غیر حاجة»، اکوان اربعه است؛ یعنی حرکت و سکون و اجتماع و افتراق. همچنین اعتماد است در محل خودِ اعتماد. این مثال دیگر است که اعتماد در محل خودِ اعتماد، اعتماد بعدی را درست میکند. این اعتماد بعدی را بلاواسطه درست میکند و بدون شرط.
«و ان کان یولدهما»، یعنی «و ان کان» آن اعتماد، «یولد» اکوان را و یا اعتماد بعدی را در غیر محل خودش به شرط تماس. در وقتی میخواهد اکوان را یا اعتماد بعدی را در غیر محل خودش ایجاد کند احتیاج به شرط دارد و آن شرط تماس است که توضیح دادیم.
خب حالا ما گفتیم اکوان را اعتماد بدون واسطه ایجاد میکند، یا به عبارت دیگر اکوان بدون واسطه از اعتماد متولد میشوند؛ این را میخواهیم بیان کنیم. بعد هم گفتیم خودِ اعتماد بلاواسطه و بدون شرط از اعتماد متولد میشود، یعنی اعتماد دوم از اعتماد اول متولد میشود؛ این هم باید بیان کنیم. پس دو چیز را باید الان بیان کنیم؛ یکی تولد اکوان را از اعتماد بدون واسطه و بدون شرط، دیگری تولد اعتماد دوم را از اعتماد اول بلاواسطه و بدون شرط.
اما بیان مطلب اول: «انّما قلنا انّه یتولد من اعتماد اکوان به این جهت». جهت را توجه کنید؛ جسم در وقتی که به سمتی حرکت میکند، حرکتش اختصاص به آن سمت دارد. یک عاملی باید این حرکت را به آن سمت اختصاص داده باشد. خب وقتی جسم را رها میکنید این دارد به سمت پایین میآید، یا مثلاً دود را رها میکنید به سمت بالا میرود. چرا به سمت پایین آمد آن اولی، و چرا به سمت بالا رفت این دومی؟ چه عاملی این جهت حرکت را اختصاص داد و آن جهتهای دیگر را نفی کرد؟ آن عامل اعتماد است. یکی از اکوان اربعه حرکت بود؛ ما داریم حرکت را مثال میزنیم. این جسم که دارد حرکت میکند یعنی یکی از اکوان اربعه را واجد میشود، حرکتش به سمت خاص است، این حرکت به سمت خاص را چه چیزی خاص کرد؟ حرکت میتوانست به سمت دیگر باشد، چی شد که به این سمت است؟ عاملی وجود دارد و آن عامل اعتماد است. پس اعتماد هست که حرکت یعنی یکی از اقسام اکوان اربعه را به سمتی ایجاد کرد و بدون واسطه ایجاد کرد و بدون شرط ایجاد کرد. ما از کجا فهمیدیم که این اعتماد این کون را یعنی حرکت را تولید کرد؟ از این جهت که این حرکت به سمت خاص بود و این به سمت خاص بودن عامل میخواست، عاملش همین اعتماد بود.
«و انّما قلنا انّه»، چنین است؛ «یتولد عنه»، یعنی «یتولد عن الاعتماد اکوان»، زیرا جسم اختصاص به جهتی دارد دونِ جهتِ دیگر در حالِ حرکتش. یعنی جسم در حال حرکت به سمت خاصی حرکت میکند به سمتهای دیگر حرکت نمیکند.
«فلا بدّ من مخصّص لتلک الجهه»، باید عامل مخصصی برای این جهت باشد که جسم را اختصاص بدهد به حرکتِ به این سمت، و آن عامل اعتماد است.
خب، این بیان تولد اکوان از اعتماد بود. اما مثال دوم هم زدیم که اعتمادی از اعتمادی متولد شود. آن هم میخواهیم بیانش کنیم. آن بیانش را بیان کردم، دیگر لازم نیست تکرار کنم؛ از خارج توضیح دادم، بیان کردم اعتمادی اول، اعتمادی که اولاً در این سنگ حاصل میشود مقداری از حرکت را به عهده میگیرد، بعد اعتماد دوم هم ایجاد میکند. پس این اعتماد اول دو تا کار انجام میدهد با هم؛ هم حرکت میدهد سنگ را، هم اعتماد بعدی را برای ادامه حرکت ایجاد میکند. هم این سنگ را حرکت میدهد هم در این سنگ اعتماد بعدی را برای اینکه حرکت ادامه پیدا کند به وجود میآورد؛ پس دو تا کار این اعتماد انجام میدهد، یکی حرکت در سنگ ایجاد میکند که حرکت یکی از اقسام اکوان است، یکی هم اعتماد دوم در این سنگ ایجاد میکند. هر دو کار را ایجاد میکند یعنی مولد هر دو میشود بلاواسطه و بدون شرط.
«و قلنا انّه یولد الاعتماد»، گفتیم اعتماد مولد اعتماد میشود.
«انّه» یعنی اعتماد، «یولد الاعتماد»، گفتیم اعتماد مولد اعتماد بعدی است.
«لوجود الحرکة القسریة شیئاً بعد شیء»، چون حرکت قسری به تدریج حاصل میشود. حرکت قسری به تدریج حاصل میشود؛ یعنی وقتی سنگ شما انداختید بالا با آن فشار اولی که دستتان بر این سنگ وارد کرد اعتمادی درست شد در این سنگ و حرکتی به وجود آمد، ولی این اعتمادِ درست شده، اعتماد بعدی را درست میکند تا اینکه سنگ حرکتی را که شروع کرده بود ادامه بدهد. دو مرتبه اعتماد دوم اعتماد سوم را درست میکند تا اینکه باز حرکت ادامه پیدا کند؛ به یک جا میرسیم که اعتماد دیگر نمیتواند اعتماد بعدی را ایجاد کند، لذا سنگ دیگر نمیتواند بالاتر برود، دیگر ناچار است دوباره برگردد پایین. اینجاست که نیروی قاصر تمام شده و اعتمادها نتوانستند همدیگر را بسازند. ولی آنجاهایی که میساختند هر اعتمادی مولد اعتماد دیگر بود بلاواسطه و بلاشرط.
«و قلنا انّه یولد الاعتماد»، گفتیم «انّه» یعنی اعتماد مولد اعتماد است، یعنی مولد اعتماد بعدی است؛ «لوجود الحرکة القسریة شیئاً بعد شیء»، چون حرکت قسری به تدریج حاصل میشود. وقتی به تدریج حاصل شد اعتمادها هم باید پشت سر هم بیایند تا این حرکت تدریجی را یکی پس از دیگری درست کنند. اعتماد اول قسمتی از حرکت را، اعتماد دوم قسمت بعدی را که به تدریج بعد از قسمت قبلی قرار گرفته و هکذا.
«فانّ المتحرک»، «یوجَد فیه الاعتماد»، در این متحرک اعتماد حاصل میشود؛ یعنی اعتماد اول، که با دست قاصر ایجاد شده. آن وقت «والاعتماد»، همین اعتمادی که الان ایجاد شد در سنگ، با دست قاصر ایجاد شد، «یولد» دو چیز را؛ «یولد الحرکة الاولی و الاعتماد»، یعنی تولید میکند حرکت اولی را یعنی اولین بخش حرکت را، و اعتماد را هم تولید میکند یعنی اعتماد دوم هم تولید میکند. این دو تا را هم معاً با هم تولید میکند.
«ثم اذا تحرک»، وقتی که این سنگ حرکت کرد (تحرک یعنی متحرک)، این متحرک حرکت کرد، «وَلَّدَ الاعتماد»؛ یعنی اعتماد دوم، اعتماد دوم که متولد از اعتماد اول بود، دوباره تولید میکند حرکت دیگری را و اعتماد دیگری را. همانطور که بیان کردم پی در پی هر اعتمادی اعتماد بعدی خودش را و حرکتی را کنار این اعتماد بعدی درست میکند؛ میشود مولد حرکت و مولد اعتماد. هر دو تولید هم بلاواسطه است و بلاشرط. خب قسمت اول تمام شد.
قسمت دوم را توجه کنید. اینها را من توضیحاتش را تقریباً گفتم لذا خیلی طول نمیکشد.
قسمت دوم شیئی است که متولد میشود از اعتماد بلاواسطه، ولی نه «من غیر شرط»، بلکه «بشرط». مثال زدیم به صوت. صوت از اعتماد حاصل میشود منتها به شرط مصاکّه، به شرط مصاکّه یعنی به شرط کوبیدن. توجه کنید تارهای صوتی انسانی که دارد حرف میزند، در آنها یک اعتمادی به وجود میآید که صدا را رها میکند. آن اعتماد کأنه صدا را حرکت میدهد، اما باید با یک کوبیدنی، با یک زدنی، با یک چیزی همراه باشد؛ اگر نه آن تارهای صوتی صدا نمیکنند. یک صدای نفس فقط ممکن است بیرون بیاید، اگر کوبیدنی و ضربهای نباشد. حتماً باید چیزی به چیزی بخورد تا صدایی بیرون بیاید. در اموری که حالا تار صوتی یک مقدار مشکل و مبهم است، در امور بیرونی راحتتر میتوانید تصور کنید؛ صدایی از این ظرفی که روی زمین افتاده به وجود میآید، متولد میشود. ظرف کوبیده میشود به زمین، مصاکّه پیدا میکند با زمین. «مصاکّه» یعنی کوبیدن و به شدت زدن. این به زمین میخورد، میخورد یعنی زده میشود یا کوبیده میشود، بعد اعتماد موجود در این ظرفی که به زمین خورده منشأ پیدایش صدا میشود یعنی مولد صدا میشود. ممکن است این ظرف تا به زمین نخورده آن اعتماد را نداشته باشد ولی وقتی به زمین خورد اعتماد پیدا میشود. وقت این اعتماد بلاواسطه صدا را ایجاد میکند، منتها شرط مصاکّه را دارد، شرط کوبیده شدن به زمین را دارد.
خب این روشن است که صدا از این شیء ظاهر شد، این روشن است. و همچنین معلوم است که بلاواسطه ظاهر شد، بدون شرط ظاهر شد (تا اینجایش معلوم است). به چه دلیل میگویید در این جسم اعتماد هست و این اعتماد صوت را ایجاد کرده؟ ایشان دلیلش را اینطور میآورد، دقت کنید دلیل را: «صدا» غیر از «صوت» است. «صوت» آن صوتیست که از این جسم پدید میآید، «صدا» بازگشتِ این صوت است. وقتی صدا میرود مثلاً به یک جا میخورد دوباره برمیگردد. در فارسی میگوییم پژواک؛ صدا میرود برمیگردد، آن برگشت را میگوییم صدا. در کوهستان صدا میکنید، داد میزنید میبینید صدا میرود دوباره برمیگردد به خودتان. این صدایی که دارد میرود به آن میگوییم صوت، آنی که برمیگردد به آن میگوییم صدا. محلی که صدا را تولید کرده، محلی که صدا را تولید کرده «محل قدرت» به آن میگوییم؛ یعنی محلی که توانایی ایجاد صدا را داشته، به آن میگوییم محل قدرت. «صدا» از محل قدرت بیرون نمیآید، از یک جای دیگر میآید. «صوت» از محل قدرت است، ولی «صدا» از یک جای دیگر است. «صدا» از محل قدرت تجاوز میکند، یعنی میرود از جای دیگر حاصل میشود. صدا با اعتماد درست میشود؛ اگر اعتماد نباشد درست نمیشود، در حالی که از محل قدرت گذشته. با اینکه از محل قدرت یعنی از محلی که مولد صداست گذشته، باز هم میبینیم که متولد از اعتماد شده. اگر صدایی که از محل قدرت و محل اعتماد گذشته، متولد از اعتماد است، آن صوتی هم که از محل قدرت نگذشته و از محل اعتماد بیرون نرفته، آن هم متولد از اعتماد است. وقتی صدا متولد از اعتماد باشد صوت که صداست نیز متولد از اعتماد است به طریق اولی متولد از اعتماد است.
چرا؟ چون ببینید؛ صدا از محل قدرت عبور کرده رفته، یعنی از مثلاً ما با دهانمان داد کشیدیم، محل قدرت همین دهانمان است که صدا را اخراج کرده، صوت را اخراج کرده. صدا وقتی برمیگردد این دیگر از دهان ما خارج نشده، این از دهان ما عبور کرد رفت، رفت جای دیگر دوباره برگشت. این صدا که از محل قدرت جدا شده با اعتماد موجود در این محل قدرت متولد شده؛ یعنی اگر این محل قدرت نبود اعتماد در این محل قدرت نبود صوت ایجاد نمیشد در نتیجه صدا ایجاد نمیشد. پس آن صدا متولد شده از این اعتمادی که در محل قدرت هست یعنی در دهان من است یا در تارهای صوتی من هست. صدا از این اعتماد درست شده. اگر صدا که بعد از عبور کردن از این محل با اعتماد موجود در این محل متولد شده، خود صوتی که هنوز از این محل تجاوز نکرده به طریق اولی از اعتماد موجود در این محل صادر میشود، متولد و صادر میشود.
توجه کردید چطوری استدلال کرد؟ بحث را آورد روی صدا و گفت صدا از اعتماد متولد میشود، با اینکه صدا از محل اعتماد دور شده، محل اعتماد دهان ما بوده تارهای صوتی ما بوده، این صدا ازش حاصل شده بعد رفته و برگشته، آن آنی که دارد برمیگردد دیگر مستقیماً از دهان ما خارج نشده با وجود این متولد از اعتمادی که در دهان ما یا در تارهای صوتی ما موجود بوده. آن صدایی که رابطهاش تقریباً با آن دهان ما بریده شده متولد از اعتماد موجود در دهان ماست، تا چه برسد به صوت؛ یعنی صوت به طریق اولی چون هنوز رابطهاش با دهان ما محفوظ است متولد شده از اعتماد موجود در دهان ماست. پس صوت متولد از اعتماد است بلاواسطه، اما مع شرط المصاکه.
قسمت دوم تمام شد.
«و ثانیها»، دومین قسمت از اقسام، «ما یتولد عنه» چیزیست که از اعتماد متولد میشود لذاته هم متولد بشود، اما بشرط؛ «و لا یصحّ» آن چیز بدون شرط، بدون شرط حاصل نمیشود.
«و هو»، یعنی آن ما یتولد عن الاعتماد بشرط، عبارت از اصوات است. زیرا اصوات «تتولد عنه»، یعنی از اعتماد و از میل متولد میشود به شرط مصاکّه. «مصاکّه» یعنی کوبیدن.
در تفسیر صدا میگویند: موج هواییست که از کوبیدن شدید یا کندن شدید درست میشود. وقتی شما یک چیزی را روی زمین چسباندید و بعد میکنید صدا میکند. اما اگر نچسبیده باشد، پتوئی را روی زمین انداختید بردارید، صدایی نمیکند. این کندن شدید نیست. کوبیدن شدید هم همین طور است؛ شما اگر پتکی را روی زمین بکوبید صدا میکند، اما اگر انگشتتان را روی زمین بگذارید این کوبیدن شدید نیست؛ کوبیدن هست، کوبیدن شدید نیست، صدا تولید نمیکند. صدا را گفتند عبارت است از آن موج هوایی که بر اثرش کندن شدید یا کوبیدن شدید حاصل بشود. خب حالا اینجا هم همین را میگوییم: باید مصاکّه باشد تا صوت از میل و از آن اعتماد متولد شود. میل و اعتماد توجه دارید در اینجا چیست؛ آن چیزی که صوت را ایجاد میکند به آن میگوییم اعتماد. بیان کردم آن نیروی موجود در تارهای صوتی یا نیرویی که بعد از زمین خوردن کاسه به وجود میآید، این نیرو را میگوییم اعتماد. وقت صوت از این نیرو درست میشود، متولد میشود.
دلیل بر اینکه صوت متولد شده از اعتماد چیست؟
دلیلش این است که صدا متولد از اعتماد است، با اینکه رابطهاش با محل اعتماد تقریباً قطع شده. پس صوت به طریق اولی باید متولد از اعتماد باشد زیرا رابطهاش با اعتماد قطع نشده، رابطهاش با محل اعتماد قطع نشده. زیرا صدا که انعکاس صوت است، موجود است در غیر محل قدرت، یعنی رفته از محل قدرت، محل قدرت همان جاییست که اعتماد هست یعنی محل اعتماد. از محل قدرت رفته و «ما یتعدی محل القدرة لا یولده الّا الاعتماد»[2] ، چیزی که از محل قدرت عبور کرده و تجاوز کرده او را متولد نمیکند مگر اعتماد؛ یعنی این صدا که از محل قدرت رفته به وسیله اعتماد متولد میشود. حالا اگر آنی که از محل قدرت تجاوز کرده از اعتماد متولد میشود، «فما يحل محلها أولى»، آنی که در محل قدرت حلول میکند که صوت است اولاست که متولد از اعتماد شود. اگر صدا که از محل قدرت عبور کرده متولد از اعتماد است، صوت که هنوز در محل قدرت موجود است به طریق اولی متولد از اعتماد است؛ پس صوت متولد از اعتماد شد، منتها بشرط، یعنی بشرط المصاکه.
قسمت دوم تمام شد. حالا قسمت سوم.
قسمت سوم آنیست که از اعتماد متولد میشود منتها بالواسطه؛ یعنی اعتماد اول چیزی را تولید میکند بعد به توسط آن چیز چیز دیگری را تولید میکند. مثل اینکه گفتم اعتماد موجود در چاقو برش را در دست ایجاد میکند و این بر آن الم را ایجاد میکند؛ پس الم متولد است از اعتماد منتها با واسطه تفرّق اجزا. مثال دیگر هم میزنند؛ تألیف از مجاورت دو چیز درست میشود و مجاورت را اعتماد درست میکند؛ چون گفتیم اعتماد منشأ اکوان میشود، یکی از اکوان اجتماع بود، اجتماع و مجاورت. این اعتماد است که منشأ مجاورت میشود، دو چیز مجاور هم میشوند بعد که مجاور شدند تألیف میشود.
پس این اعتماد منشأ تألیف شده به توسط مجاورت؛ یعنی اول مجاورت را و اجتماع را درست کرده بعداً به واسطه مجاورت تألیف را متولد ساخته. پس تألیف متولد است از میل معالواسطه، الم هم متولد است از میل معالواسطه؛ تألیف با واسطه مجاورت متولد از میل است و الم به توسط تفرّق متولد از میل است. اینجا گفته میشود این متولد، متولدِ معالواسطه است، متولدِ لذاتِ اعتماد نیست. خودِ اجتماع و جابهجایی، خودِ اجتماع عرض کردم که متولد به ذاته است. اجتماع متولدِ لذاتِ اعتماد است، همچنین تفرّق متولد لذاتِ اجتماع است؛ منتها تألیف متولدِ بالواسطه است، الم متولد بالواسطه است. خود آن واسطهها متولد لذاتِ اعتمادند، یعنی از قسمت اولند نه از قسمت سوم.
«و ثالثها»، سومین قسمت از آن اشیائی که متولد از اعتماد میشوند، شیئیست که متولد میشود از اعتماد «لا بنفسه بل بتوسطه»؛ با توسط حاصل میشود. و آن شیئی که از اعتماد با واسطه حاصل میشود الم است که با واسطه تفرّق حاصل میشود، تألیف است که با واسطه مجاورت حاصل میشود؛ زیرا اعتماد «یولد اولاً»، اولاً را من دارم اضافه میکنم، اعتماد تولید میکند اولاً مجاورت را و تفریق را. آن وقت مجاورت «تولد» تألیف را، تفریق هم «یولد» الم را؛ یعنی اعتماد اول این واسطهها را درست میکند بعد این واسطهها آن ذوالواسطهها را که تألیف و الم هست درست میکند. آن وقت ما میگوییم تألیف و الم وابسته به اعتمادند یعنی متولد از اعتمادند منتها معالواسطه، نه بلاواسطه، نه لذاته، بلکه به کمک واسطه.
سه قسم تولد داشتیم قهراً سه قسم هم مولد داریم، یعنی سه قسم اعتماد داریم. مولدها اعتمادند دیگر، اعتمادها مولدند. سه قسم متولد داشتیم، سه قسم هم مولد داریم یعنی سه قسم اعتماد داریم. پس اعتماد به سه قسم تقسیم میشود به حسب اینکه ما یتولد عنهشان به سه قسم تقسیم میشود، که توضیحاتش را دادیم تمام شد. بحث ما در ملموسات تمام شد. ما اولین بحثی که در کیفیات محسوسه شروع کردیم بحث در ملموسات بود. بحث در ملموسات را شروع کردیم به مناسبت به ثقل رسیدیم، از ثقل به مناسبت با میل وارد شدیم، بحث میل را ادامه دادیم تمام شد. با تمام شدن بحث در میل، بحث در کیفیات ملموسه تمام شد.
انشاءالله جلسه بعد بحث در مشترک، یعنی کیفیات مشترک.