90/04/16
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ بحث از میل /دلیل بر وجود میل طبیعی
موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ بحث از میل /دلیل بر وجود میل طبیعی
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
[دلیل بر وجود میل طبیعی]
صفحه ۲۱۴، سطر بیستم.
«قال: و لو لا ثبوته لتساوي ذو العائق و عادمه.»
دلیلی است، دلیل میآورند برای وجود میل.
بحثمان در میل بود که به اصطلاح متکلمین، اعتماد نامیده میشد. گفتیم که میل به سه قسم تقسیم میشود: طبیعی، قسری و ارادی. الان میخواهیم بر وجود میل طبیعی دلیل اقامه کنیم. منتها چون با کمک میل قسری این دلیل را اقامه میکنیم، میگوییم که هر جسمی که قابل حرکت قسری است، میل طبیعی دارد. ادعا را اینطوری مطرح میکنیم، نمیگوییم هر جسمی میل طبیعی دارد؛ میگوییم هر جسمی که قابل است حرکت قسری کند، میل طبیعی دارد. مثلاً افلاک قابل نیستند که حرکت قسری کنند، از در آنها ما میل طبیعی را کاری نداریم، اثبات نمیکنیم و معتقد هم نیستیم. اما اگر جسمی بتواند حرکت قسری کند، الان میخواهم ثابت کنیم که میل طبیعی دارد.
در استدلال که وارد میشویم از میل قسری استفاده میکنیم، به همین جهت بیان کردیم که باید جسم حرکت قسری را قبول کند تا ما بتوانیم بگوییم میل طبیعی دارد.
استدلال را توجه کنید. جسمی را فرض میکنیم که میل طبیعی نداشته باشد و به حرکت، به حرکت قسری حرکتش میدهیم. بعد به محذور مبتلا میشویم، برمیگردیم میگوییم که این جسم باید میل طبیعی داشته باشد.
بیان مطلب این است که فرض کنید جسمی را که میل طبیعی ندارد، او را با میل، با حرکت قسری حرکت میدهیم. این قاصر، حرکت قسری، مقاومتی در مقابلش نیست.
چرا؟ چون میل طبیعی در جسم وجود ندارد. اینچنین فرض کردیم، فرض کردیم که جسم میل طبیعی ندارد. چون میل طبیعی در آن نیست مقاومت نمیکند. مقاومتهای خارجی هستند، ولی ما فعلاً آن را کاری نداریم. مقاومت داخلی نیست، یعنی جسم چون میل طبیعی ندارد مقاومت نمیکند.
اگر جسم میل طبیعی داشته باشد مقاومت میکند، همانطور که قبلاً توضیح دادیم سنگی را به سمت بالا پرتاب میکنیم، بالاخره این سنگ میل طبیعی به سمت پایین دارد، سنگین است، به خاطر همان میل طبیعی که سنگین است به سمت پایین تمایل دارد و آن نیرویی را که قاصر در این سنگ ایجاد کرده کمکم، کم میکند و زائل میکند به خاطر مقاومتی است که دارد. حالا اگر این سنگ فاقد میل طبیعی بود دیگر مقاومتی در مقابل حرکت قاصر نداشت.
فرض کنید چنین سنگی را با حرکت قسری حرکت میدهیم و مسافتی را در یک زمانی طی میکند. مثلاً در یک ساعت مسافت یک فرسخ را طی میکند مثلاً. بعد جسمی را پیدا میکنیم که میل طبیعی دارد و معاوِق دارد، معاوِق کامل هم دارد. این جسم را هم با همان حرکت قسری حرکت میدهیم، یعنی با همان نیرو. با همین نیرویی که جسم اول را حرکت قسری دادیم، این جسم را هم حرکت قسری میدهیم، تو همان مسافت، یعنی یک فرسخ.
این حتماً در زمان بیشتری آن مسافت را طی میکند. نیرو مساوی است، نیروی قسری مساوی است، مسافت مساوی است، باید زمان مختلف بشود. چون در یکی مقاومت هست در یکی مقاومت نیست، آنی که مقاومت نیست خب سریعتر میرود، مقاومت نمیکند، آنی که مقاوم دارد بطیءتر میرود چون مقاومت میکند. قهراً زمانی که این دومی آن مسافت را طی میکند بیش از زمانی است که اولی طی میکند. فرض کنید این دو ساعته طی کند. پس اولی که خالی از مقاومت است یک ساعته مسافت را طی میکند، این دومی که پر از مقاومت است فرض کنید دو ساعته همان مسافت را طی میکند. مسافت با مسافت اولی یکی است، مسافت دومی با مسافت اولی یکی است، نیرویی که بر دومی وارد میشود با نیرویی که بر اولی وارد میشود یکی است. فقط اولی مقاوم ندارد دومی مقاوم دارد، زمانشان باید فرق کند، فرض کردیم زمان اولی یک ساعت است زمان دومی را فرض کردیم دو ساعت.
تا اینجا مطلبی نداریم. حالا میرویم جسم سوم را فرض میکنیم.
در جسم سوم باز معاوِق قائل میشویم یعنی مقاومت قائل میشویم یعنی میل طبیعی را قبول میکنیم. بعد نسبت میل طبیعی که در این جسم سوم هست به میل طبیعی که در جسم دوم هست میسنجیم، نسبتگیری میکنیم. در جسم اول که اصلاً میل طبیعی نبود مقاومتی نبود، آن را کنار میگذاریم فعلاً. در این جسم سوم مقاومتی فرض میکنیم. چقدر این مقاومت باشد نسبت به آن مقاومتی که در جسم دوم هست؟ میگوید به حسب زمانه این باشد. به حسب زمانه یعنی زمان جسمی که میل نداشت یک ساعت بود، زمان جسمی که میل داشت دو ساعت بود. پس آن بیمیل نصف زمانش، نصف آن جسم بامیله، و زمان جسم بامیل دو برابر زمان جسم بیمیل بود. پس رابطه نصف است و دو برابر.
میلی را که ما در جسم سوم درست میکنیم با میل که در جسم دوم است همین رابطه زمانها را دارد. یعنی میل جسم سوم نصف میل جسم دوم است و میل جسم دوم دو برابر میل جسم سوم است. یعنی همان دو زمانی که بین جسم اول و دوم داشتیم، نسبت بین آن دو را بین دو میل موجود در جسم دوم و سوم میدانیم. زمان جسم اول را نسبت به دوم، اندازه میل جسم سوم نسبت به جسم دوم میگیریم. زمان جسم اول نسبت به دوم نصف بود، میل جسم سوم هم نسبت به دوم نصف است.
خب حالا حرکت را، حرکت قسری را ایجاد میکنیم در این جسم سوم. جسم سوم با حرکت قسری که نظیر دو حرکت قسری وارده بر جسم اول و دوم بود، همان مسافتی را که جسم اول و دوم طی کرده بودند میخواهد طی کند. این در چقدر طی میکند؟ اگر جسم دوم دو ساعت طی کرده چون مقاومتی دو برابر جسم سوم داشته، جسم سوم باید نصف همان زمان این مسافت را طی کند چون مقاومتی نصف جسم دوم داشته. مقاومِ دو برابر باعث شد که این جسم دوم دو ساعته آن مسافت را طی کند، جسم سوم نصف آن مقاوم را داشت، نصف آن ساعته طی میکند؛ آن دو ساعت طی کرد این نصف آن دو ساعت طی میکند یعنی یک ساعت طی میکند.
جسم سوم یک ساعته مسافت را طی کرد، جسم دوم دو ساعته، مهم این است جسم اول هم یک ساعته. حالا به جسم دوم کاری نداریم. الان جسم اول و سوم را نگاه میکنیم؛ جسم اول بدون مقاومت یک ساعته طی کرد، جسم سوم هم با مقاومت یک ساعته طی کرد. لازم آمد جسم عدیمالمیل با جسم واجدالمیل یکسان حرکت کنند. یا به عبارت دیگر جسمی که مقاومت نداشت با جسمی که مقاومت داشت یکسان حرکت کند و این بالوجدان باطل است.
این بطلان از کجا درست شد؟ از اینکه فرض کردیم جسم اول را بیمیل است. چون جسم اول را بیمیل فرض کردیم این اوضاع پیش آمد. شما نگویید که ما جسم سوم را با میل مثلاً نصف فرض کردیم این مشکل پیش آمد، با میل مثلاً سه چهارم فرض بکنیم این اشکال پیش نمیآید. خب بله، با میل سه چهارم فرض کنید این اشکال پیش نمیآید. ولی بالاخره یکی از فرضهای ما میلی است که نصف باشد، در این فرض اشکال پیش میآید. کافی است یک جا اشکال پیش بیاید و ما این یک جا را درست کردیم. لازم نیست در تمام موارد اشکال پیش بیاید، در یک جا اشکال پیش بیاید معلوم میشود مشکل داریم و ما در این یک جا که فرض کردیم مشکل هست. حالا در فرضهای دیگر بگویید اشکال حل میشود، ولی در این یک فرض لااقل اشکال هست و همین کافی است.
در این یک فرض لازم میآید که جسمی که عائق و مانع ندارد با جسمی که عائق و مانع دارد یکسان حرکت کند و این بالوجدان باطل است. پس اینکه جسم بیعائق داشته باشیم باطل است. همه جسمها باید میل داشته باشند و عائق داشته باشند، وقت به نسبت عائق داشتنشان مقاومت کنند، وقت زمان حرکت در همهشان فرق خواهد کرد، هیچوقت زمان مساوی نخواهد بود. اگر عائق مساوی نباشد زمان هم مساوی نیست. اما اگر بیعائق فرض کردیم ممکن است زمان مساوی باشد و نتیجهاش این میشود که بیعائق با آنی که واجد عائق یکسان است و این خلاف وجدان و خلاف واقعیت است. دلیل روشن شد.
پس توجه کردید اگر جسمی داشته باشیم که میل طبیعی نداشته باشد، دو جسم دیگر را طوری فرض میکنیم که نتیجهاش این شود که آن جسم بیمیل با جسم بامیل یکسان شود، یعنی جسمی که عائق ندارد با جسمی که عائق دارد یک نتیجه بدهد؛ از نظر مسافت مسافت مساوی، محرکشان مساوی، زمان حرکتشان هم مساوی در حالی که یکی عائق دارد یکی عائق ندارد. خب این معنایش این است که وجود عائق با عدم عائق فرق نمیکند در حالی که مسلماً وجود عائق با عدم عائق فرق میکند. پس باید آنجا که عدم عائق را فرض کردیم فرض نمیکردیم. این دلیلی بر وجود میل است.
[تطبیق با متن]
صفحه ۲۱۴ سطر بیستم.
قال: «و لولا ثبوته (اگر میل ثابت نباشد) لتساوى ذو العائق و عادمه». مساوی میشود جسمی که دارای عائق است با جسمی که عدم عائق است. به بیانی که گفته شد. عائق یعنی مقاوم و منظور از مقاوم در اینجا خود همان میل است.
«اقول: هذا اشارة الی الدلیل علی وجود میل طبیعی نه در همه جا بل فی کل جسمٍ که قابلٌ للحركة القسریة باشد». بیان کردم این قید را برای چی میآورد، اول بحث بیان کردم.
و تقريره[1] و تقریر دلیل این است که متحرک اگر خالی از معاوقت باشد (یعنی مقاومت نکند) که قهراً خالی از میل خواهد بود، جسمی که خالی از میل طبیعی است مقاومت نمیکند والا آنی که دارای میل طبیعی است همانطور که عرض کردم مقاومت میکند. اگر جسمی خالی از معاوقت باشد (یعنی مقاومت نکند، میل طبیعی نداشته باشد)
و قطعَ بمیله القسری (میل طبیعی ندارد ولی میل قسری پیدا میکند وقتی که قاصری بر او نیرو وارد کند میل قسری پیدا میکند)
قطعَ بمیله القسری مسافةً ما (به میل قسریاش یک مسافتی را طی کند مثلاً فرض کنید که یک فرسخ)
فانه یقطعها فی زمانٍ (این جسم این مسافت را در یک زمان طی میکند مثلاً فرض کن یک ساعت). این جسم اول بود. جسم اول با یک حرکت قسری مسافت مثلاً یک فرسخ را در یک ساعت طی کرد، مقاوم هم نداشت، معاوِق هم نداشت.
«فاذا فرضناه (اگر همان جسم را فرض کردیم یا یک جسم دیگری نظیر او را فرض کردیم) که ممنوا بالمعاوِق (یعنی پر بود از معاوقت، پر بود از مقاومت، میل قوی داشت و آن میل قوی کاملاً مقاومت میکرد)
اذا فرضناه ممنوا بالمعاوِق قطعها (یعنی این جسم دوم قطع میکند آن مسافت را، طی میکند آن مسافت را)
اما فی زمانٍ اطول (در زمان طولانیتر باید طی کند چرا؟ چون مقاوم وجود دارد، قهراً حرکتش به خاطر وجود مقاوم کندتر میشود پس زمانی که میخواهد این مسافت را طی کند زمانی بیشتری خواهد بود، فرض کنید دو ساعت، فرض کنید زمانش بشود دو ساعت).»
این دو تا جسم، حالا میخواهیم جسم سوم فرض کنیم:
«فاذا فرضناه (اگر همین جسم را فرض کردیم یا یک جسم سومی نظیر این فرض کردیم) که همراه معاوقت بود (یعنی مقاوم داشت) اما این مقاومش اقل بود از اولی، اولی یعنی جسم دوم، یعنی اولی که مقاوم داشت نه اولی بیمقاوم. اولی بیمقاوم را که نمیخواهیم با این بسنجیم، بگوییم این سومی مقاومتش کمتر از اولی است، اولی که اصلاً مقاومت نداشت نمیتوانیم بگوییم این کمتر است. پس مراد از اولی یعنی اولی از بین این دو تایی که مقاوم دارند، این دو تایی که مقاوم دارند دو و سه است، اولی، اولای که مقاوم دارد همان دو بود، همان جسم دوم بود. اگر این جسم سوم را فرض کردیم با معاوِقتی که کمتر از معاوقت اولی است) چقدر کمتر است؟ به چه نسبت کمتر است؟ علی نسبة الزمانی. کمتر بودن این مقاومت در جسم سوم، کمتر بودن از جسم اول (دوم) به نسبت کمتر بودن زمان جسم اول به جسم دوم است.»
جسم اول نسبت به جسم دوم زمانش نصف است، پس مقاومت جسم سوم به جسم دوم هم باید نصف باشد. اینطوری داریم فرض میکنیم، میشود یک جور دیگر فرض کرد، ولی ما داریم این فرض را مطرح میکنیم و در همین یک فرض که به مشکل خوردیم معلوم میشود اصل بحث غلط دارد، اشتباه در بحث است. زمانی معلوم شد یعنی چی، یعنی زمان اول و دوم. مقاومت سوم و دوم اما زمان اول و دوم. مقاومتی که در جسم سوم است به منزله زمانی است که در جسم اول است. زمان جسم اول نسبت به جسم دوم نصف است، پس مقاومت جسم سوم نسبت به جسم دوم هم نصف باشد.
«قطعها (یعنی قطع میکند طی میکند این جسم سوم آن مسافت را) فی زمانٍ مساو لزمان عدیم المعاوِقة (یعنی با زمان جسم اول). چون معاوِق نصف معاوِق جسم دوم شد، زمان حرکتم نصف زمان حرکت جسم دوم میشود. زمان حرکت جسم دوم دو ساعت است، زمان حرکت جسم سوم میشود یک ساعت و این یک ساعت همان یک ساعتی بود که در جسم اول هم داشتیم. پس زمان حرکت جسم سوم به اندازه زمان حرکت جسم اول شد در حالی که جسم سوم معاوِق دارد جسم اول معاوِق ندارد. پس لازم آمد که آن جسمی که معاوِق دارد با آن جسمی که معاوِق ندارد زمان حرکتشان یکسان باشد. لازم آمد تساوی معاوِق آنی که معاوِق دارد به قول خواجه تساوی ذوالعائق با آنی که عدمالعائق است.»
«قطعها فی زمانی که (یعنی قطع این جسم سوم آن مسافت را در زمانی که) مساوی است با زمان عدیمالمعاوِقة (با زمان آن جسم اول).
و ذلک محالٌ قطعاً (این به یقین باطل است) زیرا که باعث تساوی دو زمان دو جسم میشود؛ یکی جسمی که عدیمالمعاوِقه است، یکی جسمی که واجدالمعاوِقه است. باعث تساوی میشود و این تساوی ممتنع است، لامتناع این تساوی.»
این تساوی ممتنع است پس این وضعی که گفتیم و تصویری که کردیم ممتنع است. امتناع از ناحیه جسم سه و دو نبود، امتناع از ناحیه جسم یک بود، آن مشکل درست کرد که بیمعاوِق فرض شد یعنی بیمیل طبیعی فرض شد. پس جسم نمیتواند بیمیل طبیعی باشد و الا لااقل در این یک موردی که فرض کردیم محذور پیش میآید و کافی است اگر در یک مورد محذور پیش بیاید، لازم نیست در تمام موارد محذور باشد. در یک مورد که با مشکل خوردیم معلوم میشود آن فرضی که کردیم فرض باطلی بوده. نتیجه این شد که میل طبیعی در اجسام موجود است.
[نظر متکلمین درباره میل]
قال: «و عند آخرین هو جنسٌ بحسب عدد الجهات.»
ما میل را یک بار میل الیالعلو حساب کردیم برای جسمهای سبک، و یک بار میل الیالسفل حساب کردیم برای جسمهای سنگین. جسمهای سنگین به سمت پایین مایلند و جسمهای سبک به سمت بالا. این دو تا میل را قائل شدیم. ولی آخرین (یعنی متکلمین) شش تا میل قائلند، چون شش جهت داریم: فوق، تحت، و قدام، خلف، و یمین و یسار، یمین و یسار. شد شش تا. بالا پایین، این دو تا. راست و چپ، دو تا. جلو و عقب، دو تا. شش تا جهت داریم.
ولی گفته میشود که این شش جهت دو تاش حقیقی است، یعنی بالا و پایین حقیقیاند. چهار تا دیگر اضافی و نسبیاند. چون فرق میکنند، یعنی یمین را با یک تغییری میشود یسار کرد و بالعکس. خلف را با یک تغییری قدام کرد و بالعکس. اما بالا پایین را نمیشود عوض کرد، بالا پایین حقیقی است. پایین مرکز عالم است بالا محیط عالم، این دیگر نمیشود عوض بشود. بالا پایین نسبی را گفتیم میشود عوض کرد، ولی بالا پایین حقیقی را نمیشود عوض کرد. اما یمین و یسار مطلقاً عوض میشود اصلاً حقیقی ندارد همهاش نسبی است. قدام و خلف هم همهاش نسبی است حقیقی ندارد، اینها قابل عوض کردهاند.
پس شش جهت داریم که دو جهت حقیقیاند و چهار جهت غیرحقیقی. گروهی گفتند اجسام میل به شش جهت پیدا میکنند؛ میل به بالا پایین، جلو عقب، راست و چپ. و بنابراین شش جور میل داریم. آن وقت شش نوع میل داریم، اصل میل جنس است برای این شش نوع. یعنی میل جنس است که تحتش شش نوع میل قرار دارد. این را بعضیها گفتند. تا اینجا روشن است.
اما مدعی شدند که میلها گاهی موافقند گاهی مخالف. اگر دو جسم هر دو به سمت بالا بروند این میلهای موافقند. به سمت پایین هر دو بیایند، این هم میلهای موافقند. اما اگر یک جسم به سمت بالا رفت یکی به سمت پایین این میلهای مخالفند. این هم روشن است.
اختلاف این است که در آنجا که میل مختلف است آیا تضاد بین میلها هست که با هم قابل اجتماع نباشند یا تضاد نیست. میل به سمت بالا و میل به سمت پایین با هم جمع نمیشوند، اگر هر دو طبیعی باشند با هم جمع نمیشوند، هر دو هم قسری باشند با هم جمع نمیشوند. بعضیها به این مناسبت گفتند بین میلهای مختلف تضاد است. ولی بعضی گفتند یکیش را قسری کن یکیش را طبیعی کن با هم جمع میشوند. سنگ را که به سمت بالا میاندازیم میل به سمت فوق دارد ولی میل طبیعیاش که جسم را سنگین کرده میل به سمت پایین است، با هم در یک جا جمع شدند. دو تا میل جمع شد یکی میل به سمت سفل یکی میل به سمت علو. اگر تضاد داشتند جمع نمیشدند. و در حلقهای که دو نفر میکشندش، یکی از این طرف میکشد یکی از آن طرف میکشد، این دو تا میل دارد؛ یکی میل به سمت مثلاً راست یکی میل به سمت چپ. با اینکه دو میل مختلف است الان دو میل مختلف در این حلقه جمع شدند. اگر متضاد بودند که جمع نمیشدند.
خب، توجه کردید که درباره میل مختلف اختلاف است که آیا تضاد دارند یا تضاد ندارند. در اینکه شش تا میل داریم، شش نوع میل داریم و اصل میل جنس است برای این شش نوع، این گروه از متکلمین اختلاف ندارند. در اینکه میلها گاهی موافقند گاهی مخالف، در این هم اختلاف ندارند. ولی در اینکه میلهای مختلف تضاد دارند یا تضاد ندارند اختلاف بینشان هست. گروهی میگویند تضاد دارند به دلیلی که گفتیم، گروهی میگویند تضاد ندارند به بیانی که گفتیم.
[تطبیق با متن]
قال: «و عند آخرین (یعنی در نزد متکلمین، ما تا حالا در مورد قول حکما بحث داشتیم، آخرین یعنی غیر حکما یعنی متکلمین) عند آخرین هو (یعنی میل) جنسٌ بحسب عدد الجهات». جهات ششتان، شش نوع میل داریم و این میل جنس است برای هر شش تاست. یعنی میل جنسی است که تحتش شش نوع مندرج است.
«و متماثلٌ و مختلفٌ به اعتبار الجهات (به اعتبار یعنی به اعتبار جهت)». این میلها متماثلند به اعتبار جهات یعنی اگر جهاتشان متماثل باشد. اگر همه به سمت فوق بروند چون جهات در همه فوق است، خود میلها را هم میگوییم متماثلند. جهت در همه متماثل است خود میلها متماثلند. «و مختلفٌ به اعتبارها (یعنی به اعتبار جهات مختلف میشود)». اگر میلها به سمت جهات مختلف باشد خود میلها را میگوییم مختلف. پس به حسب جهات اختلاف و تماثل پیدا میکنند. اگر جهات تماثل دارند میلها هم تماثل، اگر جهات اختلاف دارند میلها هم اختلاف.
اقول: «لما فرغ مصنف از بحث درباره میل و احکام میل علی رای الاوائل (یعنی حکما) شرع در بحث عنه (از میل) علی رای المتکلمین.
و هو (یعنی میل) جنسٌ علی رایهم (میل بنا بر رای متکلمین جنس است که) تحته ستة انواع. شش نوع میل تحتش هست. این شش تا را از کجا آوردید؟ به حسب عدد الجهات الست. یعنی چون جهات شش تا هستند میلها هم شش تا شدند. ثم قالوا (یعنی همین متکلمین) که ان منه (یعنی بعض از میلها) ما هو متماثل (بعدم خط بعد) و منه مختلف». بعضی متماثل بعضی مختلف.
«ان منهما هو متماثل (بعضی از میلها متماثلند) و هو (میل متماثل) هر میلیست که اختصاص به جهت واحده داشته باشد (یعنی اگر دو تا میل پیدا کردیم که به یک سمت بودند به آنها میگوییم متماثل، هر دو مثلاً به سمت علو). چرا بهشان میگوییم متماثل؟ چون این میلها علتاند برای حرکت به سمت جهت. اگر حرکت به سمت جهت متفق شد (یعنی معلولها متفق شدند) علتها هم متفق میشوند میلها هم متماثل میشوند. حرکت هر دو به سمت بالاست پس معلولها یکیان (یعنی حرکت، حرکتها یکسان است) بنابراین علتها هم که میلاند یکساناند. پس به خود علتها گفته میشود متماثل چون به معلولها گفته میشود متماثل».
چرا میلها متماثلند؟ «زیرا تساوی معلول و تماثل معلول مستلزم تساوی و تماثل علته. اگر معلولها متماثلند علت هم باید متماثل باشد، معلولها حرکتند (حرکت الیالجهة هستند). اگر این حرکت الیالجهة متماثل شدند (یعنی دو تا حرکت الیجهة واحدة بود) معلولها متماثلند، آن وقت علتها هم که میل است متماثل خواهد بود. و منه مختلف (یعنی بعضی از میلها مختلفاند نه متماثل بلکه مختلفاند) و هو ما تعددت جهاته. میلیست که جهاتش مختلف باشد، یعنی میل اگر به جهتی بود میل دیگر به جهت دیگر، آن دو جهت مختلفاند ما به خاطر اختلاف آن دو جهت خود میلها را مختلف میدانیم.»
خب تا اینجا مطلب روشن است. اختلافی هم در این مطلب بین متکلمین نیست. از این به بعد میخواهد اختلاف بشود که آیا آنجایی که دو تا میل مختلفاند اختلافشان به نحو تضاد است که اجتماعشان جایز نیست یا اختلافشان به نحو تضاد نیست و اجتماع جایز هست. البته تناقض و اینها را مطرح نمیکنیم، به خاطر اینکه در تناقض شرط میشود یکی اثباتی باشد یکی سلبی باشد، میلها که هیچکدام سلبی نیستند همهشان اثباتیاند. عدم و ملکه و همچنین تناقض اصلاً اینجا جا ندارد، چون در عدم و ملکه و تناقض باید یکی از دو طرف سلبی باشند و میلها هیچکدام سلبی نیست همهاش اثباتیاند، پس باید بینشان اگر رابطهای باشد رابطه تضاد باشد.
«و اختلف ابو علی (ابوعلی جبائی که پدر است) و ابو هاشم (ابوهاشم جبائی که پسر است) این دو تا اختلاف دارند در مختلف میل (یعنی در میل مختلف). در میل مختلف اختلاف دارند که این میل مختلف آیا اختلافش به نحو تضاد است یا نه.
فقال ابو هاشم انه غیر متضادٍ. گفته این میل مختلف متضاد نیست (یعنی دو میل مختلف با هم تضاد ندارند).
دلیلش دو تاست:
دلیل اول: لاجتماع المیلین فی الحجر الصاعد قسراً.
چون دو تا میل در سنگی که به سمت بالا بالقسر پرتاب شده وجود دارند. دو تا میل وجود دارند؛ هم میل قسری که سنگ را به سمت بالا هدایت میکند، هم میل طبیعی که اقتضای پایین آمدن سنگ را دارد و اقتضای مقاومت در مقابل قاصر را دارد. الان دو تا میل جمع شده، دو تا میل مختلف که یکی به سمت سفل است یکی به سمت علو است. اگر تضاد داشتند جمع نمیشدند.
دلیل دوم: و فی الحلقة التی یتجاذبها اثنان.
در حلقهای که دو نفر دارند جذبش میکنند، این یکی به سمت خودش میکشد آن یکی هم به سمت خودش میکشد. خب یکی به سمت راست میکشد یکی به سمت چپ، یکی به جلو یکی به عقب. وقتی این دو تا کشیدن مختلف است دو تا میل مختلف است، این دو تا میل مختلف با هم در این یک حلقه جمع شدند. اگر متضاد بودند که جمع نمیشدند.
و قال ابو علی انه متضادٌ.
ابوعلی هم گفته متضاد است، دیگر دلیل ابوعلی را ذکر نمیکنند، چون ابوعلی میگوید در یک جسم دو تا میل طبیعی جمع نمیشود مثلاً، یا دو تا میل قسری جمع نمیشود، شما که جمع کردید دو میل بود که یکیش طبیعی بود یکیش قسری، یا دو میل بود که هر دو قسری بودند (حلقهای که هر دو میکشیدن هر دو قسری بود). دو تا میل طبیعی را نتوانستید جمع کنید، دو تا میل قسری هم چرا دو تا میل قسری جمع شدند، ولی دو تا میل طبیعی را نتوانستید جمع کنید و همین کافیست از نظر او.»
[رابطه ثقل و میل]
قال: «و منه ثقل. و آخرون منهم جعلوه مغایراً.»
جسم سنگینی را ملاحظه میکنید، چرا سنگین شده؟ چون میل قوی دارد سنگین شده، یا چون اجزای بیشتری دارد سنگین شده؟ گروهی گفتند چون میل قوی دارد سنگین شده. پس اینها ثقل را همان میل دیدند. گفتند چون میل زیاد شده ثقل به وجود آمده. بنابراین ثقل را از افراد میل قرار دادند، از مصادیق میل قرار دادند. اما گروهی گفتند که نه این جسم که سنگین شده چون اجزائش بیشتر شده، کاری به میل ندارد. در اینها میل را با ثقل مغایر گرفتند. گفتند ثقل چیزی دیگریست غیر از میل. ثقل از اضافه حجم درست میشود میل امر دیگریست به اضافه حجم کاری ندارد.
این قول دوم باطل است. این قول دوم باطل است که گفتند ثقل از اضافه حجم درست میشود. زیرا که ما یک جسم خفیف را اضافه حجم هم به آن میدهیم مثل پنبه را، میبینیم که ثقل پیدا نمیکند، باز هم خفیف است. حالا پنبه یک ثقل کمی دارد هوا را بفرمایید که اصلاً ثقل ندارد به سمت بالا میرود. یک مقدار هوا را رها میکنیم میبینیم به سمت بالا رفت. اضافهاش میکنیم باز هم میبینیم به سمت بالا رفت. در دود ملاحظه کنید در دود حالا تجربه هم کردید. دود را میبینید که به سمت بالا میرود. حجم دود است اضافه میکنیم دوباره به سمت بالا میرود، ثقل پیدا نمیشود. پس اضافه حجم ثقل درست نمیکند. اجزا را هرچی اضافه کنید ثقلش اضافه نمیشود. معلوم میشود ثقل به اجزا ارتباط ندارد. ثقل به اجزا ارتباط ندارد ثقل به همان میل ارتباط دارد. این میلش به سمت پایین صفر (سفل) دارد، حجمش را کم کنید باز هم ثقل دارد، حجمش را اضافه کنید باز هم ثقل دارد. آن یکی میلش به سمت پایین نیست ثقل ندارد، اضافه کنید حجمش را باز هم ثقل ندارد، اضافهاش هم نکنید ثقل ندارد. پس ثقل مربوط به میل است. هرچی که میل به سمت سفل بیشتر باشد ثقل بیشتر است، هرچی که میل به سمت سفل کمتر باشد ثقل کمتر است، یعنی اصلاً میل و ثقل با همند. میل البته اگر به سمت سفل باشد. میل و ثقل با همند یعنی میل الیالسفل با ثقل یکی است، یکی یعنی با همند. پس اضافه حجم را ما منشأ ثقل نمیدانیم، چون در اجسام خفیف مثل هوا اضافه حجم را داشتیم ولی ثقل را نداشتیم. اگر اضافه حجم همان ثقل میبود تخلف نمیکرد، یکی که میآمد آن یکی دیگر میآمد. اگر ما اضافه حجم را میآوردیم ثقل میآمد، در حالی که ما اضافه حجم را آوردیم در هوا ثقل نیامد.
قال: «و منه ثقل (یعنی بعضی از میلها ثقل است)».
و آخرون یعنی بعضی (منه ثقل یعنی بنا بر نظر حکما میل همان ثقل است یا بعضی از میلها ثقل است، یعنی میلهای به سفل ثقل است، بعضی از میلها یعنی میل به سفل ثقل است، بعضی میلهای دیگر ثقل نیستند میل به فوق ثقل نیست).
«و آخرون منهم جعلوه مغایراً (یعنی جعلوا الثقلا مغایراً للمیل)». ضمیر جعلوه را به ثقل برمیگردانیم متعلق مغایراً را که محذوف است ظاهر میکنیم عبارت اینطور میشود «آخرون منهم جعلوا الثقلا مغایراً للمیل». گفتند ثقل از مصادیق میل نیست مغایر با میل است.
اقول: «من اجناس الاعتماد (اینجا به جای میل اعتماد گفته، بیان کردیم قبلاً میل با اعتماد فرقی نمیکند میل اصطلاح فلسفی، اعتماد اصطلاح کلامیست و الا مفاد هر دو و مصداق هر دو یکی است). من اجناس اعتماد در نزد هاشم ثقل است و ثقل اعتمادیست لازم (یعنی میلیست که لازم جسم است، از جسم نمیشود گرفتش، هر کاری بکنید این جسم ثقیل میل الیالسفل دارد یا این جسمی که میل الیالسفل دارد ثقیل است، از آن نمیشود جدا کرد این اعتماد و این میل همراهش هست).
و هو الاعتماد اللازم الموجب للحركة سفلاً. اعتمادی که اولاً لازم است ثانیاً باعث میشود که جسم حرکت به سمت سفل کند. این را ما به آن میگوییم ثقل. پس یک نوع میل را یا یک نوع اعتماد را ثقل مینامیم و آن عبارت از اعتمادیست که این دو شرط را داشته باشد اولاً لازم باشد از جسم نشود جداش کرد ثانیاً همیشه جسم را به سمت سفل حرکت بدهد. چنین میلی را بهش میگوییم ثقل. پس ثقل یکی از مصادیق و افراد میل است.»
«اما بقول ابو علی (که پدر ابوهاشم است)
قال ان الثقل (به میل ارتباط ندارد بلکه)
راجعٌ الی تزاید اجزاء الجسم. راجع به تزاید اجزای جسم است، یعنی اگر جسم را زیاد کردی ثقل درست میشود، اجزای جسم را زیاد کردی ثقل درست میشود، اجزای جسم را کم کن ثقل درست نمیشود خفت درست میشود.
فجعله (یعنی جعل الثقله) مغایراً لجنس الاعتماد. ثقل را با جنس اعتماد مغایر دیده، یعنی گفته ثقل یک چیزی است اعتماد یک چیز دیگر است، اینطور نیست که ثقل تحت اعتماد باشد بلکه مغایر اعتماد است، مندرج در اعتماد نیست مغایر با اعتماد است.»
مرحوم علامه میفرماید: «و هو خطأ (قول ابوعلی خطاست). زیرا تزاید اجزاء حقیقیه حاصل میشود در خفیف در حالی که و لا ثقلا له (خفیف ثقل ندارد، هرچی هم اجزایش را اضافه کنید باز ثقل پیدا نمیکند). خفیف یعنی جسم سبک. مثالی به پنبه زدم مثال درستی نبود، بد بود، مثال را عوض کردم چون پنبه ثقل دارد ولو ثقلش کم است، آن هم وقتی رهاش کنی به سمت پایین میآید. خفیف عبارت از جسمیست که رهاش کنی به سمت بالا میرود مثل هوا مثل دود مثل آتش. اینها خفیفند. اینها را هرچی اضافه حجم به آن بدهید اضافه جزء به آن بدهید باز میبینید خفیفی میرود بالا، این دیگر ثقیل نمیشود. پس معلوم میشود تزاید اجزا منشأ ثقل نمیشود.»
«لان تزاید الاجزاء الحقیقیة حاصلٌ در جسم خفیف در حالی که و لا ثقلا له (خفیف ثقل ندارد، هرچی هم اجزایش را اضافه کنی باز ثقل پیدا نمیکند). قید اجزاء حقیقیه دارد، قید حقیقیه در اینجا آورده. تزاید اجزاء حقیقیه در خفیف حاصل است و لا ثقلا له.
قید حقیقیه باید بیاید. گاهی از اوقات شما یک جسم را متخلخل میکنید، تخلخل یعنی ازدیاد اجزا (یعنی ازدیاد حجم)، این جسم را عوض نمیکند. اگر تخلخلی باشد که حجم اضافه بشود و جزء اضافه نشود، جسم از نظر سنگینی سبکیاش فرقی نمیکند. اجزای حقیقیه از اسمشان پیداست که واقعاً باید جزء باشند. این اجزا را اگر شما اضافه کردید، در خفیف اضافه کردید ثقل درست نمیشود، در ثقیل اضافه کردید ثقل اضافه میشود، ولی علت اضافه شدن ثقل این است که این اجزا خودشان ثقل دارند، خودشان میل دارند. این اجزا را وقتی اضافه میکنید به کل، میلی اضافه میشود و قهراً ثقل اضافه میشود. توجه کردید اجزای حقیقیه، من مثال به تخلخل و اینها زدم، خواستم در آن بحث وارد بشوم لزومی ندارد، آن هم درست است ولی لزومی ندارد وارد آن بشویم. اجزای حقیقی یعنی واقعاً جزئی اضافه کنید.»
[میل لازم و مفارق]
خب تمام شد و مطلب بعدی.
و قال: «قال و منه لازِمٌ و مفارِقٌ». میل را به دو قسم تقسیم کردند متکلمین؛ یکی میل لازم، یکیم میل مفارق. به تعبیر خودشان اعتماد؛ اعتماد لازم و اعتماد مفارق.
اعتماد لازم از اسمش پیداست؛ اعتمادیست که نمیشود از جسم گرفت، میلیست که نمیشود از جسم گرفت. جسمی که به سمت بالا میرود هر کار کنید به سمت بالا میرود میل از آن گرفته نمیشود. جسمی که سنگین است به سمت پایین میآید این هم میل ازش گرفته نمیشود، این هم هر کار کنی به سمت پایین میآید. اینچنین میلی را یا اینچنین اعتمادی میگویند لازم.
همیشه اعتماد به فوق، اعتماد به سفل هر دو اعتماد لازم هستند، از جسم جدا نمیشود. جسمی که به سمت بالا میرود همیشه به سمت بالا میرود، آنی هم که به سمت پایین میآید همیشه به سمت پایین میآید با هیچ علاجی عوض نمیشود، مگر اینکه حقیقت جسمیاش را عوض کنی، صورت نوعیهاش عوض بشود. سنگ بوده حالا بشود هوا، هوا بوده بشود سنگ، آن دیگر حرف دیگریست. ولی تا وقتی این جسم این جسم است، میلی را که دارد عوض نمیکند و از دست نمیدهد. اینچنین میلی میشود لازم و غیرمنفک.
اما بعضی میلها هستند مفارقند. میل مفارق را عبارت میگیریم از میلی که از جسم جدا میشود. میلی که از جسم میتواند جدا شود، در اینجا در کشفالمراد عبارت قرار داده شده از میل به یکی از چهار جهت؛ میل به یمین، میل به یسار، میل به قدام، میل به خلف. این چهار تا میل را گفته مفارقند. یعنی جدا میشوند.
یعنی شما جسم را میلش میدهید به یمین، دوباره همین جسم را میلش میدهید به یسار. آن وقتی که به یمین میفرستید میرود طرف یمین، به یسار میکشید میرود طرف یسار. مثل آن جسمی نیست که میلش به سمت سفل است که هر کاری کنی میآید به سمت سفل، به سمت علو نمیرود. یا مثل آن جسمی نیست که میلش به سمت علو است که هر کاریش کنی به سمت علو میرود پایین نمیآید. این میلش قابل عوض شدن است، این میلی که به سمت یمین میرود یا به سمت یسار میرود این عوض میشود. این با یک وضعی میل به سمت یمین پیدا میکند، وضع را عوض کنی میل به سمت یسار پیدا میکند. پس اینکه این میل به سمت یمین و یساری میل لازم نیست، میل مفارق است.
مرحوم علامه در اینجا میل به چهار جهت غیرحقیقی را میل مفارق حساب میکند.
مرحوم لاهیجی در شوارق میگوید جسم سنگین را اگر به سمت بالا بیندازی، میل به سمت بالا پیدا میکند ولی چون این میل قسریست، مفارقت میکند. بعد از مدتی میبینید دیگر میل به سمت بالا ندارد، میآید پایین. یا برعکس، جسمی را که به سمت بالا تمایل دارد، اگر به سمت پایین بفرستیش قسراً، وقتی که قسرش تمام شد دوباره میرود به سمت بالا. یعنی آن میل به سمت پایین که بالقسر درش ایجاد شد از آن مفارقت میکند. یا در آن مثال اول میلی که برای سنگ بالقسر به سمت بالا ایجاد شد، میل به سمت علو، این ازش مفارقت میکند؛ وقتی قسرِ قاصر تمام شد این سنگ به سمت پایین میآید. پس مرحوم لاهیجی برای میل مفارق مثال میزند به میل جسم سنگینی که قسراً به سمت بالا انداخته شود یا جسم سبکی که قسراً به سمت پایین فرستاده شود؛ اینها میل قسریشان میل مفارق است و باقی نمیماند.
مرحوم علامه مثال زد به میلی که به چهار طرف، به چهار طرف غیرحقیقی باشد و مرحوم لاهیجی مثال زد به میل قسری که بر خلاف طبیعت جسم در جسم ایجاد شود. در شرح مواقف جلد ۵ صفحه ۲۱۶ هر دو مثال را میآورد؛ هم مثالی که مرحوم علامه گفته هم مثالی که مرحوم لاهیجی گفته. و هر سه کارشان درست است، هر سه مثالی که زدند درست زدند. هم مثال علامه درست است هم مثال لاهیجی درست است هم مثال مواقف درست است. مواقف درباره میل بیش از همه اینها بحث کرده، ۴۰ صفحه بحث کرده. اما اینجا میبینید کم بحث شده. در شوارق هم برخلاف عادت کم بحث شده، چون شوارق در مباحثی که وارد میشود خیلی مفصل وارد میشود. اما در میل خیلی مختصر مطلب را تمام کرده. اینجا هم همینطور. در مواقف میل کامل بحث شده، در جلد ۵ از صفحه ۱۹۱ شروع شده تا صفحه ۲۳۰، درست ۴۰ صفحه.
خب، حالا این یک جمله معترضهای بود بیان کردم.
مرحوم علامه میل مفارق را میفرماید میل مختلف. میل مختلف را یک خورده پیش معنی کردیم؛ میل متماثل داشتیم میل مختلف داشتیم. میل مختلف را ایشان میگوید میل مفارق. در شرح مواقف همانجایی که عرض کردم «مُجتَلِب» دارد نه مختلف. مجتلب یعنی جلب شده. سنگی را به سمت بالا پرتاب کردیم، این جلب شده به سمت بالا. این میلش میل مفارق است باقی نمیماند. هوایی را جلب کردیم به سمت پایین، میل مجتلب پیدا کردیم این میل مجتلب باقی نمیماند، مفارقت میکند. مجتلب را بهتر از مختلف میشود معنی کرد. نسخه ما بالاخره مختلف دارد. و در مواقف مجتلب دارد.
شاگرد: (بله، نسخه مجتلب هم هست در پاورقی؟
استاد: پاورقی دارید؟ مجتلب هم دارید؟) پاورقیها ما آخر کتاب است، من دم دستم نیست که نگاهش کنم، آخر کتاب را گاهی مراجعه نمیکنم. پس پاورقی شما دارد که نسخه مجتلب هم داریم. بله نسخه مجتلب خوب است. مختلف هم خوب است، مجتلب هم خوب است. شما چی دارید؟ (اصل نسخه شما مجتلب داره؟) اصلاً در متنتان مجتلب است؟ خب دیگر بهتر است. در متن شما مجتلب است، در متن ما مختلف است. حالا میفرماید پاورقی هم گفته نسخه مختلف هم داریم. بیان کردم هر دوش درست است. در مواقف اصلاً کلمه مجتلب داریم، مختلف نداریم، در اینجا مختلف داریم.
«قال: و منه لازِمٌ و مفارِقٌ». یعنی از بعضی میلها لازم، بعضی میلها مفارقند.
«اقول: ذهب المتکلمون الی ان الاعتماد منه (یعنی بعضه) ما هو لازم».
بعضی از اعتمادها لازمند «و هو الاعتماد نحو الفوق و السفل». که اعتماد طرف فوق و اعتماد طرف سفل از جسم گرفته نمیشود؛ اگر میل به علو دارد همیشه میل به علو دارد مگر قسراً میلش را عوض کنی و اگر میل به سفل دارد همیشه میل به سفل دارد. این میل به علو و سفل از آن نمیشود گرفت، پس لازم است.
«و منه (یعنی بعض) المیلها ما هو مفارق و هو المختلف».
و هو (آن میل مفارق) میلیست که اقتضا میکند حرکت جسم به یکی از جهات اربعه را. ایشان مثال میزند اینطور، بیان کردم مرحوم لاهیجی جور دیگر مثال میزند، مواقف هم هر دو مثال را جمع میکند.
چرا این میل را مفارق گفتند؟ یک توضیحی من بیان کردم که این میل را نمیشود از آن گرفت. مرحوم علامه این را نمیگوید، یک جور دیگر جهت لازم بودن و مفارق بودن را بیان میکند. میگوید که وقتی شما جسمی را که میل به سفل دارد رها میکنید، به سفل که میرسد میایستد. جسمی هم که به سمت علو مایل است رها میکنید به علو که میرسد میایستد و از این سفل و علو جدا نمیشود؛ آن اولی از سفل جدا نمیشود دومی از علو جدا نمیشود. اما اگر چیزی میل به یمین داشت، به سمت یمین فرستادیش اینطور نیست که در یمین بایستد، دوباره ممکن است برگردد یسار. در آن جایی که رهایش میکنید نمیایستد ممکن است از آنجا برگردد. پس چنین میلی میشود مفارق چون همیشه همراه جسم نیست. برخلاف میل به علو و میل به سفل که همراه هست. لذا شیئی که میل به علو دارد اگر به سمت علو برود میایستد دوباره برنمیگردد پایین، اگر برگشت پایین معلوم میشود میلش لازم نیست، میلش مفارق است. ولی چون میلش لازم است میبینی همان بالا میماند و فرستادی پایین همان پایین میماند دوباره نمیرود بالا. برخلاف آنی که به سمت یمین و یسار و قدام و خلف رفته، این رهاش کنید شاید برگردد و میلش ملازمش نیست، همراهش نیست، حتمی برایش نیست، گاهی عوض میشود.
«و انما کان این میل مفارقاً (این میل یعنی میل به سمت یمین و یسار، قدام و خلف) این مفارق است زیرا واجب نیست جسم در یکی از این جهات اربعه بایستد
و أو ذهابه عنها (این را توجه کنید من توضیح بدهم). جسم سنگین را وقتی رها میکنی، میآید در سفل میایستد و اگر ببریش بالا از علو ذهاب پیدا میکند، از علو ذهاب پیدا میکند یعنی در علو نمیایستد بلکه از علو میآید، یعنی میآید پایین. جسم سنگین را اگر به سمت سفل بفرستی در سفل وقوف میکند، اگر به سمت علو بفرستی از علو ذهاب پیدا میکند یعنی میآید پایین. اما این یمین و یسار اینطور نیستند، اینطور نیست که به یمین بفرستی حتماً در یمین بایستد و اگر یمین است، اگر به یسار فرستادید اینطور نیست که از یسار در برود بیاید طرف یمین، هر جا بفرستی همانجا ممکن است بماند. پس اگر جسمی فرض کنید میلش یمین بود، این میل میل لازم نیست، چرا؟ چون اگر این جسم را به سمت یمین فرستادی واجب نیست که در یمین بایستد، اگر هم خلاف یمین فرستادی لازم نیست برگردد، لازم نیست ذهاب از آنجا پیدا کند و به سمت یمین برگردد. برخلاف جسمی که میلش به سفل بود، این را میفرستادی به سفل در آنجا میایستاد، در مقابل میفرستادی ذهاب از مقابل پیدا میکرد و برمیگشت. پس معلوم میشود سفل لازمش بود یعنی میل سفل لازمش بود، به همین جهت پایین آوردیش میل سفل را نگه داشت، بالا بردیش آنجا قبول نکرد آمد پایین.
و انما کان مفارقاً (این میل را مفارق گفتند یعنی میل به جهات اربعه را مفارق گفتند) چون واجب نیست جسم در یکی از این جهات اربعه بایستد و واجب هم نیست اگر مخالف آن جهت رفت، ذهاب پیدا کند جسم از آن جهت یعنی برگردد از آن جهت.
بخلاف الجهتین (یعنی برخلاف جهت فوق و جهت سفل) که اگر جسمی میل به سمت علو داشت یا میل به سمت سفل داشت، اولاً در آنجا که میلش هست میایستد، ثانیاً اگر خلاف میلش ببریش ذهاب از آنجا پیدا میکند، از آنجا منتقل میشود. پس معلوم میشود که میلش لازم است. این چهار تا میلشان لازم نیست به بیانی که گفتیم، آن دو تا میلشان لازم است باز هم به بیانی که گفتیم. این مطلب هم درباره میل تمام شد. مطالب دیگری باقی مانده انشاءالله در جلسه آینده بیان خواهیم کرد.