90/04/15
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/کیف/مساله پنجم بحث از محسوسات /میل و خصوصیات آن
موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/کیف/مساله پنجم بحث از محسوسات /میل و خصوصیات آن
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
[میل و خصوصیات آن]
صفحه ۲۱۴، سطر اول.
قال: «و هو العلة القریبة للحركة و باعتباره یصدر عن الثابت متغیر.»[1]
بحث در کیف داشتیم و به مناسبت وارد بحث در میل شدیم. میل را ابتدا تعریف کردیم که مدافعهای است که از جسم عند الحرکة به حس میرسد، حس میشود، یا مبدأ آن مدافعه است که اینها توضیح داده شدند. و کیف را، میل را به سه قسم تقسیم کردیم: میل طبیعی، میل قسری و میل نفسانی. و برای هر سه هم مثال زدیم. الان میخواهیم بعضی خصوصیات میل را ذکر کنیم.
[خصوصیت اول: میل علت قریبه حرکت]
یکی از خصوصیات این است که میل علت قریبه حرکت و علت مباشر حرکت است. در موجوداتی که طبیعی هستند و نفس ندارند، طبیعتشان ایجاد میل میکند و میلشان ایجاد حرکت. در موجوداتی که نفس دارند، نفسشان ایجاد میل میکند و میلشان ایجاد حرکت. موجود قاصر هم که میل قسری ایجاد میکند، یا خودش موجود طبیعی است که با طبیعتش میل قسری در یک جسم دیگر ایجاد میکند، یا اینکه این قاصر موجود صاحب نفس است که به توسط نفسش در یک جسم دیگری میل قسری ایجاد میکند.
اگر طبیعت در جسم خودش میل ایجاد کند، این میشود میل طبیعی. اگر نفس در جسم خودش میل ایجاد کند، این میشود میل نفسانی. و اگر نفس یا طبیعت در جسم دیگری میل ایجاد کند، این میشود میل قسری. پس موجد میل یا طبیعت است یا نفس. حالا اگر این میل را در جسم خودشان ایجاد کنند میشود میل طبیعی یا نفسانی و اگر در غیر ایجاد کنند میشود میل قسری.
همین میل هم واسطه در حرکت میشود. یعنی در واقع علت قریبه حرکت و علت مباشر حرکت همین میل است. شاهدش در میل قسری کاملاً روشن است. یعنی در میل طبیعی ما میدانیم که این میل ایجاد حرکت میکند. مثلاً سنگ را روی زمین میگذاریم، این سنگ طبیعت دارد ولی حرکت ندارد، چون میلی ایجاد نکرده. بعد سنگ را از روی زمین برمیداریم، این طبیعت ایجاد میل میکند، حرکت شروع میشود. وقتی سنگ را از روی زمین برداشتیم و رها کردیم، حرکت میکند. تا وقتی روی زمین است حرکت نمیکند با اینکه طبیعت دارد، طبیعت از آن گرفته نشده. پس معلوم میشود طبیعت محرک نیست. تا وقتی میل حاصل نشود حرکت حاصل نمیشود. نفس هم همینطور است. انسانی که یکجا نشسته حرکت نمیکند، نفس دارد ولی چون میلی در بدنش ایجاد نکرده برای حرکت، حرکتی ایجاد پیدا نمیکند.
در قسری این مطلب روشنتر است، در میل قسری. قاصر همراه مقسور نمیرود. مثلاً ما سنگی را پرتاب میکنیم، خودمان که همراه سنگ نمیرویم. اگر ما علت باشیم، چطور از معلول جدا میشویم؟ ما میل را در آن سنگ ایجاد میکنیم، آن میل علت حرکت است و آن هم همراه متحرک هست. علت باید همراه معلول باشد. ما خودمان که همراه معلول نیستیم، همراه آن سنگی که پرتاب کردیم نیستیم. میلی که ایجاد میکنیم همراه آن معلول است. از اینجا میفهمیم که علت حرکت و علت قریبه حرکت همین میل است.
بله، ما علت شدیم که میل را ایجاد کنیم در این مثلاً متحرکی که حالا هرچی هست، سنگ است یا هرچی هست. اما میلی که ما ایجاد کردیم علت حرکت شد و این علت همراه معلول دارد میرود. در میل طبیعی هم میل همراه معلول است یعنی همراه متحرک هست. در جایی که میل نفسانی باشد همینطور. در قسری هم همینطور، در قسری روشنتر است. پس در همه جا این میل میشود علت قریبه حرکت.
و این میل کم و زیاد میشود، ضعیف و شدید میشود. چون اگر میل قسری باشد، دو چیز مقاومت میکنند در مقابلش؛ یکی طبیعت آن جسم مقسور، یعنی آن سنگ پرتاب شده. یکی هم مقاومهای خارجی مثل هوا و چیزهای دیگری که ممکن است باعث کندی حرکت این جسم بشود. بعد این میل قسری اولی که وارد این سنگ شد، سنگ را با شتاب پرتاب کرد، ولی این سنگ طبیعتی داشت که در مقابل این میل قسری مقاومت کرد، آن هوای خارج یا بالاخره اگر در آب پرتاب شده باشد آن آبی که خارج از این سنگ است، اینها هم شروع کردند به مقاومت کردن. یعنی مقاومهای خارجی هم تأثیر گذاشتند، کمکم میل رو به ضعف رفت، یعنی میل قسری رو به ضعف رفت تا وقتی که دیگر منتفی شد. پس توجه میکنید که میل شدت و ضعف پیدا میکند.
اگر میل طبیعی مثلاً خواست حرکتی را ایجاد کند، در بدنه خواست حرکتی ایجاد کند، در ابتدا که این میل شروع میکند به فعالیت، میبینید که یک مقدار ضعیف است. بعد که مقاومها را کاملاً در هم میکوبد، قوی میشود. لذا یک سنگ که از بالا میاندازید وقتی به آن آخر میرسد تندتر میآید پایین، چون میل قویتر شده است.
در میل نفسانی چون بدن در مقابل نفس مقاومت میکند، در مقابل میلی هم که نفس در این بدن ایجاد میکند مقاومت میکند چون عناصر خودشان میل مخصوص خودشان را دارند یا طبیعت مخصوص خودشان را دارند، آن طبیعت در مقابل میلی که نفس ایجاد میکند مقاومت میکند، قهراً بعد از مدتی این میل ضعیف میشود و بدن خسته میشود، خود نفس هم خسته میشود، گاهی از اوقات هم میل تمام میشود، بدن ساکن میشود، دیگر حرکت نمیکند. پس میل چه طبیعی باشد، چه قسری و چه نفسانی بالاخره شدت و ضعف پیدا میکند. با شدتش حرکت سریع میشود و با ضعفش حرکت بطیء.
[خصوصیت دوم: میل واسطه بین ثابت و متغیر]
این مطلب اول بود که میل علت قریبه حرکت است. مطلب دوم این است که چطور طبیعت که امری ثابت است یا نفس که امری ثابت است میتواند منشأ حرکت که متغیر است بشود؟ مگر ثابت میتواند منشأ متغیر بشود؟ گفته شده که طبیعت نمیتواند منشأ حرکت و علت قریبه حرکت باشد، چرا؟
چون طبیعت امری ثابت و امر ثابت نمیتواند منشأ امر متغیر بشود. قهراً باید میل وساطت کند که میل خودش یک نیروست و میتواند شدید و ضعیف شود و با شدت و ضعفش حرکت را که امر متغیری است ایجاد کند. خودش این نیروست از نظر اینکه این نیروست یک امر ثابت است مثل طبیعت میماند، از نظر اینکه شدت و ضعف پیدا میکند متغیر است. پس دو حیث برایش هست؛ یک حیث ثبات، یک حیث تغیر. به خاطر حیث ثباتش میتواند با طبیعت مرتبط بشود، به خاطر حیث تغیرش میتواند با حرکت مرتبط بشود و قهراً واسطه بشود بین آن ثابت و این متغیر. چون دو تا حیثیت دارد میتواند واسطه بشود، با هر دو مأنوس است؛ هم با آن ثابت که طبیعت است مأنوس است، هم با این حرکت که متغیر است. لذا میتواند واسطه بشود. به این مناسبت ما میل را باید علت قریب بگیریم نه آن طبیعت را. طبیعت اگر بخواهد علت قریبه حرکت بشود، لازم میآید که از شیء ثابت امر متغیر صادر بشود که شدنی نیست. ولی اگر میل علت قریب بشود، از جهت اشکالی ندارد به خاطر اینکه هم حیث ثبات دارد، هم حیث تغیر دارد و میتواند بین آن ثابتی که طبیعت است و این متغیری که حرکت است واسطه شود. اگر واسطه شد، آن میشود علت قریب و آن نفس یا طبیعت میشود علت بعید.
این مطالب که جمعشان کنیم از آنها دو چیز نتیجه گرفته میشود؛ یکی اینکه میل علت قریبه حرکت است و دوم اینکه میل واسطه بین ثابت و متغیر است و اثر ثابت را به متغیر میرساند. این واسطه اثر ثابت را به متغیر میرساند زیرا که خودش دو حیث دارد؛ یکی حیث ثبات که قوهایست از قوا یا کیفیتیست از کیفیات، یکی هم حیث تغیر که شدت و ضعف پیدا میکند.
توضیح دادیم چون مقاوم اگر سر راهش نباشد شدیدتر عمل میکند، مقاوم باشد خفیفتر عمل میکند و بعد از مدتی خفیفتر از آن خفیف اولی میشود و در نتیجه تغییر در آن پیدا میشود. خب این مطلب تمام شد.
این یکی از خصوصیات میل بود، چه میل طبیعی، چه میل نفسانی و چه میل قسری. بالاخره میل عامل حرکت و مبدأ قریب حرکت شد اولاً، و واسطه بین ثابت و متغیر شد ثانیاً. حالا این دو تا حکم را به یک جا برمیگردانند، شاید دو تا حکم قرارشان ندهیم؛ هم عامل میل قریب حرکت، هم واسطه بین ثابت و متغیر. ممکن است دو عنوان باشد برای یک کار. علیأیحال این خصوصیت یا این خاصه برای میل هست.
[تطبیق با متن]
صفحه ۲۱۴ سطر اول.
«قال: و هو العلة القریبة للحركة».
میل علت قریبه برای حرکت است. علت قریبه یعنی علت مباشر. آن طبیعت یا نفس یا قاصر علت بعیدند، این علت قریبه؛ یعنی خودش حرکت را ایجاد میکند.
«و باعتباره یصدر عن الثابت المتغیر».
به اعتبار همین میل است که از ثابت، یعنی طبیعت یا نفس یا قاصر، متغیری که حرکت است صادر میشود. اگر این میل نبود آن ثابت نمیتوانست مصدر این متغیر واقع بشود. این میل است که واسطه میشود و ثابت را با متغیر ارتباط میدهد و تأثیر ثابت را در متغیر، به متغیر میرساند.
«اقول: المیل هو العلة القریبة للحركة و باعتبار تحقق المیل هو که صادر میشود از ثابت (یعنی طبیعت یا نفس) صادر میشود شیء متغیر (یعنی حرکت).»
و ذلک (ذلک یعنی اینکه به اعتبار میل از ثابت متغیر صادر میشود) به این جهت است که طبیعت امری ثابت و همچنین قوه قسریه امری ثابت، قوه نفسانیه امری ثابت؛ هر سه امری که میخواهند مصدر حرکت شوند ثابتاند، چه طبیعت که میخواهد حرکت طبیعی ایجاد کند، چه قوه قسریه که میخواهد حرکت قسری ایجاد کند، چه نفس که میخواهد حرکت نفسانی ایجاد کند هر سه ثابتاند.
فیستحیل صدور الحركة المتغیرة عنها.
محال است حرکت که ذاتش متغیر است عنها یعنی از این امر ثابت یا از این سه چیزی که گفتیم طبیعت، قوه قسریه، قوه نفسانیه صادر شود. چون متغیر از ثابت صادر نمیشود.
فلا بد من امرٍ (باید امری وجود داشته باشد) که یشتد و یضعف (شدید و ضعیف شود یعنی تغییر بکند) و همین تغییرش او را با حرکت مرتبط سازد، ثباتش او را با آن طبیعت (یا قاصر یا نفس) مرتبط سازد و شدت و ضعف پیدا کردن و در نتیجه تغییرش باعث ارتباطش با حرکت یعنی با متغیر است.»
«فلا بد من امرٍ (باید امری که همان میل است وجود داشته باشد) که شدید بشود و ضعیف شود (شدت و ضعفش از کجا درست بشود؟) بسبب مصادمات موانع خارجیة و داخلیة. مصادمات یعنی تصادف، تصادف موانع خارجیه و داخلیه یعنی برخورد. برخورد موانع خارجیه و داخلیه باعث بشوند که این امر شدت یا ضعف پیدا کند و با شدت و ضعف پیدا کردن تغییر بکند.
فلا بد من امرٍ چنینی که هو المیل. این میل یصدر عن الطبیعة یا یصدر عن النفس یا یصدر عن القوة القسریة، آن وقت و یقتضی الحركة. چون متغیر هست اقتضای حرکت میکند.»
«فیحصل باشتداد این امر یا باشتداد این میل سرعة الحركة و شدتها.
اگر این میل شدید شود حرکت سریع را یا حرکت شدید را تولید میکند.
و بضعفه ضد ذلک (یعنی و یحصل بضعف این میل ضد ذلک یعنی ضد سرعت حرکت و شدت حرکت).
ضد ذلک یعنی ضد سرعت، بطیء و ضد شدت هم ضعف. با ضعف میل حرکت بطیء یا ضعیف میشود. این روشن است دیگر مطلب.» پس دو تا خصوصیت یا یک خصوصیت در این عبارت ذکر شد و توضیح داده شد.
[اجتماع دو میل]
«قال: و مختلفه متضاد.»
آیا دو میل مختلف میتوانند جمع شوند در یک شیء و در یک آن یا نه؟
چون دو میل مختلف، دو میل متضادند، نمیتوانند در یک شیء در یک آن جمع بشوند. مثلاً میل به سمت فوق که حرکت به سمت بالا را ایجاد میکند، با میل به سمت سفل که حرکت به سمت پایین را ایجاد میکند این دو تا مخالف هماند، مختلفاند، دو میل مختلف. و با هم متضادند. متضادند زیرا یکی از این دو میل متحرک را به سمتی متوجه میکند که سمت فوق است مثلاً و از سمت دیگر که سفل است دور میکند. آن میل دیگر خلاف این عمل میکند. یعنی متحرک را به سمت سفل متوجه میکند و از سمت فوق منصرف میکند. پس این دو میل دو کار متضاد انجام میدهند. بنابراین اگر در یک شیء و در یک آن جمع بشوند، لازم میآید که یک شیء در یک آن دو کار مختلف انجام بدهد؛ هم بالا برود هم پایین بیاید، هم متوجه بشود به سمت بالا هم منصرف بشود از بالا، هم متوجه بشود به پایین هم منصرف بشود از پایین. و این شدنی نیست. پس دو میل مختلف در یکجا جمع نمیشوند.
اما دو میل متحد چگونه است؟
دو میل متحد، یعنی دو میلی که اقتضایشان یکسان باشد. این اجتماعشان اشکال ندارد. مثلاً وقتی ما از پله داریم میآییم پایین، میل طبیعی ما که طبیعت سنگین بدنمان ایجاد میکند میل به سمت سفل است. میلی هم که نفسمان با اراده ایجاد میکند پایین آمدن یعنی باز به سمت سفل رفتن است. هر دو میل ما را به سمت سفل میکشاند. به همین جهت همدیگر را تقویت میکنند، با هم جمع میشوند تقویت میکنند. شما در سراشیبی میبینید تندتر بدنمان میآید پایین، در سربالایی سختتر میرود بالا. چون در سربالایی میل طبیعی به سمت سفل است، میل ارادی به سمت فوق است. لذا کند حرکت انجام میشود.
این مثال آخری که من زدم ممکن است شبهه در ذهن شما ایجاد کند که گفتید دو میل مختلف جمع نمیشوند، الان چطوری جمع شدند؟ وقتی ما سربالا داریم میرویم، بدنمان ما را به سمت پایین میکشد، میل به سمت پایین درست میکند چون بدن سنگین است. نفسمان میل به سمت بالا ایجاد کرده. الان در بدن من دو تا میل است؛ یکی میل به سمت پایین که طبیعت ایجادش کرده، یکی میل به سمت بالا که نفس ایجاد کرده. این مشکل را چطوری حل میکنید؟
خود مرحوم علامه متوجه هست، این را توضیح میدهد. تا اینجا مطلب معلوم شد، من حالا بعداً به جواب میپردازم، خود علامه میپردازد. تا اینجا معلوم شد که دو میل مختلف نمیتوانند با هم در یک شیء در آنِ واحد جمع بشوند، اما دو میل متفق میتوانند.
«و مختلفه متضاد».
یعنی میل مختلف (دو میل مختلف) متضادند و چون متضادند با هم جمع نمیشوند.
«اقول: یشیر الی عدم امکان اجتماع میلین مختلفین».
دارد اشاره میکند که دو میل مختلف با هم جمع نمیشوند. جمع شدن یعنی در یک جا و در یک زمان. بله، در دو جا باشند اشکال ندارد، در دو زمان هم باشند اشکال ندارد. ولی در یک جا در یک زمان اگر بخواهد باشد این میشود اجتماع و اجتماع دو میل مختلف یعنی اجتماع دو ضد که شدنی نیست.
«و ذلک (اینکه ممکن نیست اجتماع دو میل مختلف) به این خاطر است که میل اقتضا میکند حرکت به جهتی را و انصراف از جهت دیگر را (یعنی میل باعث میشود که شیء متحرک متوجه جهتی شود و از جهت دیگر منصرف شود). حالا اگر در یک جسم دو میل جمع شود، لاقتضی حرکته و توجهه الی جهتین مختلفتین. اقتضا میکند که شیء حرکت کند و متوجه بشود به دو جهت. یا بفرمایید منصرف بشود از دو جهت.
حالا انصرافش از دو جهت خیلی مشکل ندارد، میگوییم از دو جهت منصرف میشود به جهت سوم متوجه میشود. این قابل علاج است. اما متوجه شدنش به دو طرف مخالف این توجیه ندارد. منصرف شدنش از دو طرف اشکالی ندارد میگوییم از دو طرف منصرف میشود به طرف سوم متوجه میشود. اما اگر بخواهد در آن واحد به دو طرف متوجه بشود و آن دو طرف مخالف باشند نمیشود.
و ذلک غیر معقول. علت اینکه مرحوم علامه توجه را مطرح کرد انصراف را مطرح نکرد همین است. که انصراف از دو جهت اشکالی ندارد ولی توجه به دو جهت اشکال دارد.»
[پاسخ به شبهه اجتماع دو میل مختلف]
خب، اما جواب آن اشکالی که بیان کردم.
اگر دو تا میل در جسمی ایجاد بشود، یا یکی بالذات است یکی بالعرض، یا هر دو بالذاتاند. اگر هر دو بالذاتاند یا مساویاند یا یکی بر دیگری غلبه دارد. شد سه تا فرض.
یکی اینکه دو تا میل، یکیشان بالذات باشد یکی بالعرض، که این را مثال میزنیم.
دوم اینکه هر دو بالذات باشند و مساوی.
سوم اینکه هر دو بالذات باشند، یکی ضعیف یکی قوی.
در جایی که هر دو بالذات باشند یکی ضعیف یکی قوی، آن قوی چون اضافه دارد به منزله میل تک است. میل تک عمل میکند. چون آن قوی به اندازهای که نیرو برای ضعیف هست نیرویش خنثی میشود، نیروی قوی به اندازه نیرویی که برای ضعیف است خنثی میشود یک اضافهای باقی میماند، آن اضافه میشود میل تنها. دیگر رقیب ندارد، دیگر دو تا میل نیست، یک میل است. منتها ضعیفتر عمل میکند. وقتی ما سربالایی میرویم، آن مقدار میلی که بدنمان دارد با مقداری از میلی که نفسمان ایجاد میکند این دو تا با هم معارضه میکنند به مقدار مساوی هر دو همدیگر را خنثی میکنند. بعد برای میل نفسانی ما یک مقدار اضافه باقی میماند که آن مقدار اضافه بدن را به سمت بالا حرکت میدهد. و آن یک میل بیشتر نیست دیگر. دیگر ما دو تا میل نداریم که با هم جمع شده باشند تا اجتماع ضدین لازم بیاید. یک دانه میل باقی مانده چون وقتی این دو تا را با هم مقایسه کردیم یک اضافهای برای میل نفسانی باقی ماند و آن اضافه باعث شد که بدنمان به سمت بالا برود. تا مدتی این میل نفسانی غلبه دارد بدن به سمت بالا میرود. کمکم آن میل خود بدن که میل طبیعی بود مقاومت میکند میل نفسانی را خسته میکند، یعنی نفس را خسته میکند، قهراً میل نفسانی ضعیف میشود، حرکت به سمت بالا کند میشود تا یک زمانی میرسد که میل نفسانی دیگر خاموش میشود. در چنین حالتی حرکت متوقف میشود، ما با اراده مینشینیم. اگر مثلاً خودمان را متوقف نکنیم، میل طبیعی شروع به عمل میکند میرویم پایین. ولی خب با اراده هستیم متوقف میشویم، نمیگذاریم میل طبیعی اثر کند. اگر اراده را از دست بدهیم میل طبیعی اثر میکند و ما را به سمت پایین ناخواسته سوق میدهد و حرکت میدهد. پس این فرضش روشن شد، آنجا که دو تا میل داشته باشیم که هر دو بالذات باشند و اختلاف داشته باشند. آنجا که دو میل مختلف داشته باشیم هر دو بالذات باشند مساوی باشند همینی بود که گفتیم که نمیشود عمل کنند.
اما آنجا که یکی بالذات باشد یکی بالعرض، که اگر این را توضیح بدهم آنجا که هر دو بالذاتاند روشن میشود یعنی چی. من بالذات بودن هر دو را توضیح ندادم، ولی حالا که میخواهم بالذات و بالعرض را توضیح بدهم آن بالذات هم روشن میشود.
فرض کنید در ماشین ما داریم حرکت میکنیم. ماشین دارد به سمت مشرق میرود، ما در ماشین خلاف ماشین حرکت میکنیم به سمت مغرب. دو تا حرکت برای بدن ما دارد اتفاق میافتد؛ یکی حرکت بالذات که برای خود بدن من است که دارد از جلوی ماشین میآید عقب ماشین. به سمت غرب مثلاً میآید. یکی هم حرکت بدن من که به عرض ماشین دارد حرکت میکند چون ماشین دارد حرکت میکند این هم به عرض دارد حرکت میکند که این حرکت به سمت شرق است و این حرکت برای بدن من نیست، برای ماشین است، آن دارد حرکت میکند و به واسطه آن من حرکت میکنم. این دو تا حرکتی که یکی بالذات یکی بالعرض است. حرکتی که خود بدن من دارد انجام میدهد، من دارم راه میروم در ماشین، این حرکت بالذات است یعنی برای خود بدن من است. ولی حرکتی که روی بدن من از طریق ماشین دارد وارد میشود، آن حرکت بالعرض است، برای من نیست، برای ماشین است، بالعرض یعنی بالواسطه به من نسبت داده میشود.
مثال دیگر: سنگی را برداشتیم در دستمان گرفتیم داریم حرکت میکنیم. این سنگ که روی زمین است میلی ایجاد کرده. من هم که دارم حرکت میکنم به عرض حرکت من میلی در این سنگ ایجاد شده. آن سنگ میلش این است که بیاید پایین، من دارم او را افقی حرکت میدهم در دستم گرفتم دارم راه میروم، او را افقی حرکت میدهم. الان یک حرکت در حال اجراست که بر سنگ دارد اجرا میشود و آن حرکت بالعرض است. حرکت خود سنگ نیست، حرکت من است که به واسطه به سنگ دارد وارد میشود. یک حرکت هم حرکت بالذات است که سنگ میخواهد بیاید پایین، الان من نمیگذارم بیاید. اگر گذاشتم بیاید آن هم یک حرکت دیگری است.
خب پس حرکت گاهی بالذات و گاهی بالعرض، گاهی هر دو با هم جمع میشوند. آنجا که هر دو با هم جمع شدند دو تا میل با هم جمع میشود منتها یکی میل بالذات یکی میل بالعرض و اشکالی ندارد. میل بالذات و میل بالعرض جمع میشوند، همانطور که حرکت بالذات و حرکت بالعرض جمع میشود. وقتی ماشین دارد به سمت جلو میرود من هم از جلوی ماشین دارم به سمت عقب میآیم الان هر دو حرکت رو بدن من دارد وارد میشود، هم حرکت بالذات هم حرکت بالعرض. پس هر دو میل موجود است، هر دو میل موجود مخالف هم هم هستند؛ یکی به سمت غرب یکی به سمت شرق است. با وجود این جمع شدن و اشکالی ندارد. آن دو تا میلی که نمیتوانند با هم جمع بشوند دو میل بالذاتاند که مختلف باشند. دو میل بالذات متحد هم گفتیم اشکال ندارد، دو میل بالذات متفق با هم جمع میشوند. دو میل بالذات مختلف با هم جمع نمیشوند به شرطی که مساوی باشند. باز اگه یکی قویتر باشد یکی ضعیفتر باشد باز هم با هم جمع میشوند و جمع شدنش به این معناست که یکی از این دو تا فعالیت میکند آن یکی دیگر را خاموش میکند و نمیگذارد آن فعالیت کند.
تمام شقوق را رسیدگی کردیم، معلوم شد که کجا دو میل جمع میشوند کجا دو میل جمع نمیشوند. در دو میل متفق جمع میشوند، در دو میل مختلف اگر یکی بالذات باشد یکی بالعرض باشد جمع میشوند. در دو میل مختلفی که هر دو بالذاتاند اگر مساوی باشند جمع نمیشوند، اگر مختلف باشند جمع میشوند و جمع شدنش به این معناست که یکی از این دو تا فعالیت میکند آن یکی دیگر را خاموش میکند و نمیگذارد آن فعالیت کند.
نعم كما يجوز أن يجتمع في جسم واحد حركتان مختلفتان إحداهما بالذات و الأخرى بالعرض كذلك يجوز اجتماع ميل ذاتي و عرضي
همانطور که جایز است که در یک جسم دو حرکت مختلف جمع شود که یکی بالذات است یکی بالعرض، مثل همین حرکتی که در ماشین بدن من دارا هست؛ چون ماشین دارد حرکت میکند به سمتی و بدن من دارد حرکت میکند به سمت دیگر. این حرکت بدن من که برای خود من است میشود بالذات، آن حرکت بدنم که به توسط ماشین دارد انجام میشود میشود بالعرض. این دو تا حرکت در یک جسم در آن واحد دارد وارد میشود و اشکالی ندارد. همانطور که اجتماع این دو حرکت در یک جسم جایز است)
کذلک یجوز اجتماع میلین ذاتی و عرضی
(همینطور جایز است اجتماع دو میل که یکی ذاتی باشد یکی عرضی، مثل حجری که انسان متحرک حملش میکند. اینجا دو میل وجود دارد ولو یک حرکت است؛ یک حرکت افقیست که من دارم انجام میدهم روی سنگ وارد میکنم، ولی سنگ الان دو میل درش موجود است؛ یکی میل ذاتی که میخواهد بیاید پایین اگرچه من نمیگذارم عمل کند، یکی هم میل عرضی که دارد افقی با من حرکت میکند که من میگذارم این یکی عمل کند. این میل را میگذارم عمل کند آن میل را نمیگذارم عمل کند ولی بالاخره دو تا میل در سنگ هست).»
«کحجرٍ یحمله انسانٌ متحرک. این دارای دو میل است؛ یکی میل بالعرض یکی میل بالذات.
فان الثقل موجودٌ فیه (سنگینی در آن موجود است، سنگینیاش او را به سمت پایین میکشد اگرچه من نمیگذارم بیاید پایین، ولی به سمت پایین دارد میکشد پس میل موجود است ولو میل فعال نیست به خاطر وجود مانع، ولی موجود است).
فان الثقل موجودٌ در آن حجر و این ثقل هم همان میل ذاتی اوست. این ثقل موجود است در حالی که هوا به توسط این سنگ دارد خرق میشود یعنی شکافته میشود. افقی من دارم این سنگ را میبرم و این سنگی که افقی دارد سیر میکند هوا را دارد میشکافد، یعنی دارد حرکت هم میکند و این حرکت هم مستند به میلیست که دست من در او ایجاد کرده ولی این میل میل بالعرض است.
و هو میله العرضی. این خرق هوا به توسط سنگ در واقع خرق به توسط آن میل عرضیست. پس سنگ میل عرضی دارد، این میل عرضیاش الان فعال است، آن میل ذاتیاش فعال نبود میل عرضیاش فعال است ولی بالاخره هر دو میل هستند.
الذی (میل عرضیای که) برای انسان ذاتیست، یعنی انسان دارد حرکت میدهد بدن خودش را حرکت بالذات میدهد و میلش هم میل ذاتیست، وقت این میل ذاتی انسان برای سنگ میشود میل بالعرض
سوال: همین که خرق هوا می کند؟
پاسخ: (بله، همینی که خرق هوا میکند بله).»
[مقایسه میل ذاتی و عرضی]
خب، تا اینجا مطلب گفته شد تمام شد.
حالا میخواهیم این میل ذاتی و عرضی را با همدیگر مقایسه کنیم. الان تا حالا گفتیم این میل ذاتی و عرضی با هم جمع میشوند، اشکالی ندارد جمع شدنشان. حالا میخواهم با هم مقایسهشان کنیم ببینیم در هم چه تأثیر و تأثری دارند و چه وضعی اتفاق میافتد.
میل عرضی که فعالیت میکند، میل ذاتی در این مثال ما فعالیت نمیکرد، فعالیت تحریکی نداشت ولی فعالیت مقاومتی داشت. بالاخره در مقابل حرکت دست من دارد مقاومت میکند و بعد از مدتی دست من را خسته میکند. درست است من نمیگذاشتم این فعالیت کند یعنی حرکت کند، فعالیت حرکتی نداشت ولی مقاومت میکرد. اینطور فعالیت برایش بود. در دست من مقاومت میکند هی دست من را سنگین میکند، سنگین میکند تا بالاخره من ناچار میشوم رهایش کنم. و وقتی رها کردم دیگر آن میل عرضی کاری انجام نمیدهد، تمام میشود.
در ابتدا حالا فرض کنید من سنگ را دستم نگذارم، رو تنم بگذارم. مثال میخواهم بزنم مثال راحتتری، رو بدنم بگذارم حرکت کنم. این سنگ با میل ذاتی خودش رو بدن من فشار میآورد، ولی من با میل عرضی که دارم او را راه میبرم (من با میل ذاتی خودم که برای او عرضی است دارم راه میبرم او را). او مدام مقاومت میکند، میل خودش را بر من تحمیل میکند تا من خسته بشوم. بعد این حرکت ذاتی بدن من که حرکت عرضی سنگ است کند میشود، تا به جایی میرسد که این حرکت عرضی متوقف میشود. یعنی حرکت ذاتی بدن من در اثر سنگینی سنگ و حرکت عرضی سنگ متوقف میشود. وقت اگر من سنگ را رها کردم آن حرکت ذاتی خودش را شروع میکند، اگر هم رها نکردم که هیچ. این مثالیست که گفته شد.
مرحوم علامه یک جور دیگر وارد بحث میشود. من بحث را به این صورت مطرح کردم علامه صورت دیگر وارد بحث میشود که هر دو مطلب مورد توجه باشد بهتر است. یعنی بالاخره هر دو مطلب مشکل را بهتر حل میکنند.
مرحوم علامه بحث را میبرد آنجا که یک میل قسری و یک میل طبیعی در شیء حاصل بشود، نه یک میل بالعرض و یک میل بالذاتی که بیان کردم (که البته این را هم میشود میل بالذات و بالعرضش کرد؛ میل قسری و میل طبیعی را میشود میل بالذات و بالعرض کرد).
سنگی را ما به سمت بالا پرتاب میکنیم، میل قسری درش ایجاد میشود، ولی آن میل طبیعیاش را هم دارد چون طبیعتش بیکار نیست، میل ایجاد میکند. این میلی که طبیعت او ایجاد میکند میل بالذات است، آن میلی که قاصر ایجاد کرده برای قاصر بالذات بوده از طبیعتش یا از نفسش صادر شده ولی برای سنگ بالعرض است (حالا اسمش را بالعرض نگذارید قسر بگذارید، در اسمش خیلی حرف نداریم). خب این دو تا میلها الان هر دو دارند فعالیت میکنند؛ میل قسری فعالیت حرکتی دارد، میل طبیعی فعالیت مقاومتی دارد. هر دو دارند فعالیت میکنند بیکار نیستند.
این میل طبیعی که دارد مقاومت میکند باعث میشود که میل قسری که از اول با شتاب و سرعت و شدت شروع شده رو به ضعف برود تا جایی که تمام بشود. آن وقت که تمام شد شاید یک لحظه سنگ بایستد که در این حالت میل قسری تمام شده میل طبیعی هنوز فعالیت حرکتی را شروع نکرده. در چنین حالتی سنگ یک لحظه متوقف میشود چون هیچکدام از دو میل فعالیت حرکتی ندارند. میل قسری فعالیت حرکتی ندارد چون دیگر نیرویش تمام شده به صفر رسیده (میشود گفت خود میل دیگر تمام شده). میل طبیعی هم حرکت بله حرکتی ایجاد نمیکند چون هنوز فعالیتش را شروع نکرده. لذا یک لحظه سنگ متوقف میشود، بعد میل طبیعی به تنهایی فعالیت را شروع میکند. ابتدا فعالیت خفیف است چون هنوز گرفتار ضعف درگیری با میل قسری است، یواش یواش آن ضعف برطرف میشود، این طبیعت به قوت عمل میکند حرکت در حینی که مدتی ازش گذشته سرعت میگیرد تا وقتی که این سنگ به زمین میرسد. آن وقت میل طبیعی هم تمام میشود. طبیعت هست ولی میل طبیعی دیگر نیست. میل طبیعی نیست میل قسری هم که خیلی قبل از اینها از بین رفته، سنگ دیگر از حرکت میماند و در جای خودش ثابت میشود. این داستانیست که برای حرکت سنگ به سمت بالا و بعد هم برای حرکتش به سمت پایین ذکر شده است.
«فاذا تجدد علی ذی میل طبیعی میل قسری
(وقتی حادث شود و به وجود آید بر چیزی که دارای میل طبیعیست، به وجود آید میل قسری، دو تا میل در یک جسم وارد شود، یک میل همان میل طبیعیست یک میل هم میل قسریست)
تقاوما السببان
(دو سبب مقاومت میکنند، یعنی دو سببی که دو میل را ایجاد کردن مقاومت میکنند؛ یعنی طبیعت و قاصر. طبیعت میل طبیعی را ایجاد کرده و سبب میل طبیعی شده، قاصر هم میل قسری را ایجاد کرده و سبب میل قسری شده. این دو تا سبب مقاومت میکنند)
و حدث میل القاهر منهما
(آنی که قویتر بود اثرش حاصل میشود که در ابتدا آن میل قسری قویتر است و اثر او حاصل میشود و جسم حرکت قسری را شروع میکند. و حدث میل القاهر منهما یعنی از این دو سبب آن میلی که قاهر است حاصل میشود که اینجا میل قاصر است).
فان کان القاسر غالباً
(البته گاهی از اوقات هم طبیعت غلبه دارد، قاصر میآید سنگ را بلند کند نمیتواند، انقدر این سنگ سنگین است که قاصر نمیتواند میلش را در این سنگ ایجاد کند. میل طبیعی که در این سنگ هست مقاومت میکند از همان اول تمرد میکند این قصد قاصر را. گاهی هم نه، گاهی قاصر غلبه میکند).
فان کان القاسر غالباً (اگر قاصر غالب باشد)
اخذت الطبیعة (شروع میکند طبیعت از درون)
و الموانع الخارجیة (و موانع خارجیه از بیرون، هر دو شروع میکنند)
فی افنائه (در افنای این میل قاصر، در افنای این میل قسری)
قلیلاً (یواش یواش این میل قسری را فانی میکنند).»
«ثم تقوى الطبیعة (بعد از اینکه میل قسری رو به ضعف رفت طبیعت قوی میشود)
و یأخذ المیل القسری فی النقص (آن میل قسری هم شروع میکند به ناقص شدن). میل قسری شروع میکند به ناقص شدن، طبیعت هم یأخذ فی الزيادة الی ان یتعادلا (تا وقتی متعادل بشوند). وقتی متعادل شدند جسم میایستد.
فیبقى الجسم عدیم المیل (جسم عدیمالمیل میشود و در همان جا میایستد. لحظهای عدیمالمیل میشود وامیستد بعد شروع میکند به پایین آمدن).
ثم تأخذ الطبیعة فی الازدیاد علی التعادل (بعد طبیعت شروع میکند به زیاد شدن علی التعادل، یعنی نه اینکه یک دفعه زیاد بشود، به صورت متعادل زیاد میشود).»
«فتوجد میلاً (یعنی طبیعت میلی را ایجاد میکند در ابتدا) که این میل مشوب است به آثار ضعف (چون تازه از گرفتاری مقاومت بیرون آمده هنوز ضعف در آن هست، مشوب به آثار ضعف است).
«فتوجد میلاً مشوباً بآثار الضعف (یعنی میلی را ایجاد میکند این طبیعت، در حالی که مشوب است به آثار ضعف آن میل قسری).
ثم یشتد المیل (یعنی میل طبیعی)
و یزداد الضعف (و ضعف میل قسری بیشتر میشود.
سوال: یزداد الضعف عطف تفسیری یشتد المیل میشود؟
پاسخ: نه اثر تفسیری نمیشود. بله، یزداد الضعف یعنی ازدیاد ضعف در چیست؟ در نقص یعنی قسری که ضعیف شد وقتی اشتداد میل اینجا میشود آنجا هم ضعف کمتر میشود... خود ضعف که جسم را میکشاند این ضعف زیاد میشود یعنی به طرف کثرت میرود... ازدیاد ضعف مثلاً برعکس است یعنی در ضعف شدیدتر میشود، زیاد میشود و بالاخره تمام میشود).»
یزداد الضعف یعنی یزداد ضعف میل قسری.
سوال و جواب درباره متن: (بله، همین که عرض میکنم دیگر پس یزداد ضعف یعنی یزداد ضعف میل قسری به خاطر میل طبیعی که مثلاً به طرف پایین میآید ضعیف میکند دیگر. اولش که میخواهد بیاید پایین ضعیف است ایستاده دوباره شروع میکند میل طبیعی شروع میشود اینجا ضعیف است این ضعیف زیاد میشود.
سوال: استاد در برگشت سنگ میل طبیعیست که یزداد الضعف باشد).
پاسخ: ببینید آن بالا داشتیم که «ثم تأخذ الطبیعة فی الازدیاد علی التعادل»، قبلش داشتیم «یأخذ المیل القسری فی النقص و الطبیعة فی الزيادة الی ان یتعادلا».
تعادل پیدا کنند یعنی چی؟ یعنی مساوی بشوند، به طوری که هیچکدام تقریباً تأثیرگذار نباشند. «فیبقى الجسم عدیم المیل. ثم تأخذ الطبیعة فی الازدیاد علی التعادل» (یعنی طبیعت شروع میکند به زیاد شدن یعنی میل زیادتری ایجاد کردن).
«علی التعادل» یعنی متعادل با به قول خودش ضعف.
«فتوجد میلاً مشوباً بآثار الضعف». آثار ضعف هنوز در آن هست، آثار ضعف نه خود ضعف. «ثم یشتد المیل و یزداد الضعف.»
از فتوجد میلاً مشوباً میخوانم دوباره: «فتوجد میلاً مشوباً بآثار الضعف (یعنی بعد از اینکه جسم میل طبیعیاش فعال شد، بعد از اینکه جسم آن عدیمالمیل شد، میلی را ایجاد میکند که مشوب به آثار ضعف است، یعنی میلی که بالاخره مدتی درگیر بوده با میل قسری آثار ضعف در آن هست. و فعالیت با همین وضع شروع میشود).
ثم یشتد المیل و یزداد الضعف
(میل طبیعی اشتداد پیدا میکند و ضعف میل قسری بیشتر میشود. میل قسری در یک جا متعادل شد با میل طبیعی، قبل از آن میل قسری شدیدتر بود میل طبیعی ضعیفتر بود، بعد رسید به حد تعادل، وقتی به حد تعادل رسید دیگر بعد از آن میخواهد برعکس بشود. برعکس بشود یعنی میل طبیعی شدید بشود و میل قسری ضعیف بشود).»
میل قسری به بیان مرحوم علامه تمام نمیشود، متعادل میشود با میل طبیعی. یعنی در یک جا میرسد که میل قسری و میل طبیعی مساوی میشوند. آنجا هیچکدام اثر نمیکنند.
من در توضیح گفتم هر دو میل فانیاند یعنی میل قسری فانی میشود میل طبیعی هم هنوز فعال نشده، به منزله فانیست. ایشان نمیگوید فانی میشوند، میگوید متعادل میشوند. متعادل میشوند یعنی تأثیرشان یکسان است. پس میل قسری از بین نمیرود، تأثیرش با تأثیر میل طبیعی یکسان میشود، آنجا هر دو یکسان اثر میگذارند جسم عدیمالمیل میشود یعنی نه اثر این میل را دارد نه اثر آن میل را دارد قهراً میایستد. بعد شروع میکند به پایین آمدن. در پایین آمدن میل طبیعی که احداث شده قویتر میشود و میل قسری هی ضعیفتر میشود. و به همین جهت ابتدای پایین آمدن با سرعت کمتریست و انتهای پایین آمدن با سرعت بیشتر.
بعد مرحوم علامه این نتیجه را میگیرد که در وقتی که جسم دارد بالا میرود با حرکت قسری یا وقتی پایین میآید با حرکت طبیعی، در هیچکدام از این دو حالت میل طبیعی شدید با میل قسری شدید همراه نیست. بلکه یکی ضعیف است یکی قوی. و همیشه جسم حالت متوسط دارد. اگر هر دو میل در حال شدت برای این جسم حاصل بودند، با توجه به اینکه میل قسری مثلاً به سمت بالاست، میل طبیعی به سمت پایین است، لازم میآمد که دو میل مخالف متضاد در یک جسم موجود باشند. ولی ما میگوییم این دو میل در حال شدت نیستند، یکی قاهر یکی مقهور. در وقتی دارند بالا میروند طبیعی مقهور است، در وقتی دارد پایین میآید قسری مقهور است. چون هر دو یکسان نیستند پس نمیتوان گفت دو میل مخالف در یک جسم جمع شدند. همیشه متوسط بینالمیلین در این جسم هست؛ یک بار متوسطی که میل طبیعی را بیشتر دارد، یک وقت متوسطی که میل قسری را بیشتر دارد. یعنی حالتی که در سنگ هست چه در رفت چه در برگشت اینچنین است.
سوال: (آنجا میل طبیعی شروع شد باز آن قسری دارد تمام میشود دیگر؟).
پاسخ: آن بیان من بود که من عرض کردم، و اما بیان مرحوم علامه این است. بیان مرحوم علامه این نحوه دوم است که میل قسری را در حین برگشت منتفی نمیداند ضعیف میداند
سوال: (بله، میل قسری را میگویم).
پاسخ: میل قسری را در حین بازگشت ضعیف میداند.
«فتوجد (این طبیعت) میلی را که مشوب به آثار ضعف است.
ثم یشتد میل طبیعی و یزداد ضعف میل قسری.
فلا یمکن (خب تا وقتی که جسم به پایین برسد همین وضع برقرار است که مدام میل طبیعی بیشتر میشود و میل قسری کمتر میشود).
فلا یمکن اجتماع میلین طبیعی و قسری علی حد الصرافة (پس ممکن نشد که دو میل یکی طبیعی یکی قسری در حد صرافت و در حد شدت با هم جمع بشوند).
بل یکون الجسم ابداً ذا حالٍ متوسط بین المیل القسری الشدید و الطبیعی الشدید (یعنی یک حالت متوسط همیشه دارد، قسری شدید و طبیعی شدید با هم جمع نشدند که این جسم را دارای دو میل متضاد بکنند. پس جسم دارای دو میل متضاد هیچوقت نشده، همیشه دو میلی دارد که یکی بر دیگری غلبه پیدا کرده و آن اجتماع ضدین نیست، اجتماع ضدین در چنین حالتی اتفاق نیفتاده).» این کلام مرحوم علامه است.
حالا میفرماید در پاورقی یک جور دیگر دارد، در پاورقی از قول خواجه نقل کرده. خواجه اینطور میگوید: «یأخذ المیل القسری فی الانتقاص و قوة الطبیعة فی الازدیاد تا میرسد به اینکه فیبقى الجسم عدیم المیل (به جایی میرسد که جسم عدیمالمیل میشود و میایستد، میخواهد بیاید پایین).
ثم تجدد الطبیعة میلها مشوباً بآثار الضعف الباقیة فیها». خب این عبارت خیلی جالب است که آثار ضعفی که از قبل در آن باقی مانده الان هم موجود است. دیگر میل قسری وجود ندارد ولی آثار میل قسری هنوز در این طبیعت هست. لذا طبیعت اولی که میل ایجاد میکند میل شدید ایجاد نمیکند. بلکه بعدها و بعد یشتد المیل، یشتد المیل بزوال الضعف (یعنی ضعفی که بر اثر وجود قاصر درست شده بود زائل میشود).
مرحوم علامه میگفت ضعف میل قاصر ازدیاد پیدا میکند و مرحوم خواجه میفرماید که ضعفی که از طریق میل قاصر در طبیعت ایجاد شده بود زائل میشود. یعنی در برگشت ابتدا ضعف هست ولی کمکم این ضعف زائل میشود. خود میل باقی نمانده در برگشت، میل قسری باقی نمانده، میل قسری زائل شده، آثار ضعفی که از طریق میل قسری آمده بود بر طبیعت هست، این آثار ضعف هم کمکم زائل میشود و طبیعت به تنهایی فعالیت خودش را میکند تا سنگ بیاید پایین. این کلام مرحوم خواجه به همان صورتیست که من از خارج توضیح دادم. ولی مرحوم علامه قوه قاصر را در حین برگشت منتفی نمیکند، ضعفش را میگوید زیاد میشود. بله، دیگر بعداً بقیه کلمات خواجه را ملاحظه میکنید، من فقط یک قسمت از کلمات خواجه را که متناسب بود بیان کردم.
سوال: (اینکه در دو میل ذاتی گفتیم که تضاد ایجاد میشود این دو میل همدیگر را خنثی میکنند دو میل ذاتی مساوی؟).
پاسخ: بله من در تقسیمبندی که کردم یکی از اقسام را اینطوری فرض کردم که دو تا میل به ذات در جسم بخواهد وجود داشته باشد، مساوی هم باشند، یکی به جهتی باشد دیگری به جهت مخالف. این را گفتم نمیشود. سببی هم که ذکر کردم این بود که اگر این دو تا میلها بخواهند تأثیر کنند، لازمهاش این است که جسم هم به سمت آن جهتی که این میل اقتضا میکند برود، هم به سمت آن جهتی که میل دیگر اقتضا میکند برود. و چون اقتضای این دو تا میلها مختلف است، لازم میآید که جسم هم به آن سمت برود هم به این سمت و این شدنی نیست. پس وجود دو میل به ذات که مخالف هم باشند و مساوی هم باشند در یک جسم ممکن نیست. این توضیحات آدم. حالا شما میفرمایید که چه عیبی دارد که این دو تا میل در یک جسم باشند و جسم هیچکدام از دو حرکت را انجام ندهد. یعنی این دو تا میلها با هم درگیر بشوند همدیگر را خنثی کنند و نتیجهاش این بشود که جسم به هیچکدام از دو طرف حرکت نکند. مثل اینکه یک حلقه را دو نفر بگیرند؛ یکی از این طرف بکشد یکی از آن طرف بکشد. نیروی هر دو هم مساوی باشند. در چنین حالتی این حلقه نه به این سمت میرود نه به آن سمت میرود. حالا جسم هم چه عیبی دارد که یک چنین وضعی پیدا کند؟ دو تا میل داشته باشد ولی این دو تا میل همدیگر را خنثی کنند و جسم ثابت بماند.
جواب شما این است که نتیجه آن حرفی هم که ما زدیم همین میشود که شما دارید میگویید. چون وقتی دو تا میل بخواهد حرکت متضاد ایجاد کند و دو حرکت متضاد مشکل داشته باشد، قهراً هیچکدام دو حرکت ایجاد نمیکند، هیچکدام حرکت خودشان را ایجاد نمیکند، قهراً حرکتی حاصل نمیشود.
به عبارت بهتر یکی از سه حال باید اتفاق بیفتد؛ یا هر دو حرکت را ایجاد کنند، یا یکی حرکت بدهد دیگری بیکار بشود، یا هیچکدام حرکت ندهند. اینکه هر دو حرکت بدهند محال بود که گفتیم نمیشود. اینکه یکی حرکت بدهد، نیروی واحد بیمعارض که بتواند حرکت بدهد نداشتیم، معارض وجود داشت، نمیتواند بیآن یکی حرکت بکند. پس به ناچار باید بگوییم هیچکدام حرکت نمیدهند. وقتی هیچکدام حرکت ندادند، قهراً جسم در جای خودش متوقف است. پس نتیجه آنچه که ما گفتیم با آنچه که شما فکر میکنید یکیست. نتیجهاش عدم حرکت جسم است. ما گفتیم دو تا میل نمیتواند وجود داشته باشد، زیرا اگر بخواهد وجود داشته باشد و اثر کند، لازمهاش دو حرکت مختلف در آنِ واحد برای یک جسم است که باطل است.
حالا شما میفرمایید که دو تا میل باشند خنثی کنند همدیگر را. بله، دو تا میل اگر همدیگر را خنثی کنند حرکت حاصل نمیشود. اگر حصول حرکت هم مشکل داشته باشد باز حرکت حاصل نمیشود. پس چه بگوییم این دو تا میلها همدیگر را خنثی میکنند، چه بگوییم اصلاً دو تا میل وجود ندارد در آنجاهایی که بخواهند این دو تا میل تأثیر کنند و آزاد باشند، با هم درگیر نشوند، بخواهند تأثیر کنند، دو تا حرکت متضاد ایجاد میکنند و دو تا حرکت متضاد غلط است، پس دو تا میل را ما باطل میدانیم. مگر دو تا میلی باشند که به آن صورتی که شما فرض میکنید فرض شوند. پس اینطور شد: ما اجازه نمیدهیم دو تا میل موجود باشد مگر دو تا میلی که به آن صورتی که شما گفتید همدیگر را خنثی کنند. آنجا هم که ما گفتیم دو تا میل موجود نمیشوند یا باید یک میل موجود باشد یا هیچ میلی موجود نباشد. چون اگر دو تا میل موجود باشند و بخواهند اثر بگذارند، نتیجهاش دو حرکت مختلف در آن واحد برای یک جسم است که باطل است. پس یا باید یک میل باشد یا هیچ میل نباشد. اگر هم دو تا میل هست باید به آن صورتی که شما میگویید باشد. وگرنه دو تا میلی که آزاد باشند و با هم درگیر نشوند و اثر همدیگر را خنثی نکنند، بخواهند اثر بگذارند نمیشود.
انشاءالله برای جلسات آینده.