« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/04/14

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مساله پنجم در محسوسات /تفاوت رطوبت و یبوست با لین و صلابت

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مساله پنجم در محسوسات /تفاوت رطوبت و یبوست با لین و صلابت

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

[تفاوت رطوبت و یبوست با لین و صلابت]

صفحه ۲۱۳، سطر اول.

«قال: و هما مغايرتان للين و الصلابة»[1]

درباره رطوبت و حرارت که کیفیات ملموسه بودند، مباحثی را مطرح کردیم و خصوصیاتی را گفتیم. حالا می‌خواهیم بیان کنیم که این دو با صلابت و لین فرق دارند.

رطوبت را معنا کردیم به سهولت قبول شکل. خب لین هم همین است، آن هم جسمی که لین است به آسانی شکل را قبول می‌کند، همان‌طور که جسم رطب قبول می‌کند. جسمی که صلابت دارد به سختی شکل را قبول می‌کند، همان‌طور که جسم یابس به سختی قبول می‌کند. پس چه فرقی بین رطوبت و لین، یا یبوست و صلابت هست؟ هر دو کیفیتی هستند که با وجودشان یک نتیجه می‌گیریم. یعنی رطوبت و لین دو تا کیفیت‌اند که با وجودشان سهولت قبول اشکال حاصل می‌شود، و صلابت و یبوست هم دو تا کیفیت‌اند که با وجودشان صعوبت قبول اشکال حاصل می‌شود. پس چه فرقی بین رطوبت و لین، همچنین چه فرقی بین یبوست و صلابت هست؟

فرق را مرحوم علامه در رطوبت و لین بیان می‌کند. یعنی خصوصیات لین را ذکر می‌کند. با ذکر خصوصیات لین، فرق بین لین و رطوبت معلوم می‌شود. بعد می‌گوید صلابت هم مقابل لین است، پس آنچه که برای لین گفتیم مقابلش را برای صلابت بگذارید تا فرق بین صلابت و یبوست هم معلوم بشود. یعنی فرق صلابت را توضیح نمی‌دهد، می‌گوید قیاس کن به فرقی که در لین گفتم. و وقت فرق لین با رطوبت را توضیح می‌دهد. آن هم نه اینکه رطوبت را مطرح کند، فقط خصوصیات لین را می‌گوید. وقتی خصوصیات لین گفته شد، خصوصیات رطوبت هم که قبلاً اشاره‌ای شد در نظر گرفته می‌شود و بعد تفاوت بین لین و رطوبت معلوم می‌شود.

ایشان در بیان فرق بین لین و رطوبت این‌طور می‌گوید که لین از کیفیات استعدادیه است؛ این اولین فرق است. رطوبت از کیفیات محسوسه است، آن هم سنخ ملموسش. اما لین اصلاً کیفیت محسوس نیست، کیفیت استعدادیه است، که از قسم دیگری است از آن چهار قسم کیفیت. این فرق اول.

در کیفیت استعدادی، استعداد شیء ملاحظه می‌شود. مثلاً گفته می‌شود این شیء لین دارد، یعنی استعداد دارد که اگر فشاری رویش وارد کردیم فرو برود. اگر جسمی صلب بود، سفت بود، وقتی که رویش فشار می‌آوریم فرو نمی‌رود. اما اگر لین بود، این استعداد را دارد که فرو برود. این کیفیت، کیفیت استعدادیه است. اما در رطوبت این‌طوری معنا نمی‌کنیم، می‌گوییم رطوبت کیفیتی است که حس می‌شود، اصلاً کاری به استعداد نداریم، با لامسه حس می‌شود.

بعد می‌گوییم که لین یک کیفیتی است که با داشتن آن کیفیت، شیء قوام غیر سیال پیدا می‌کند. آب قوامش سیال است، اما موم که لین دارد سیال نیست، قوام غیر سیال دارد. هوا مثلاً رطوبت دارد، آب رطوبت دارد. آب سیال است، هوا هم سیال است منتها سیلان آب با سیلان هوا فرق می‌کند. اما مثلاً مثل موم اصلاً سیال نیست، مثل موم ملاحظه می‌کنید قوام غیر سیال دارد، یعنی وقتی رهایش می‌کنید روان نمی‌شود، یک‌جا توقف می‌کند.

جسمی که لین دارد به آسانی متفرق نمی‌شود، برخلاف جسمی که رطوبت دارد. مثلاً هوا خیلی راحت متفرق می‌شود، آب خیلی راحت متفرق می‌شود، اما جسمی که لین دارد به آن راحتی متفرق نمی‌شود. البته صلب نیست، سفت نیست که تفرق را نپذیرد، ولی به راحتی هم متفرق نمی‌شود.

جسمی که لین دارد (آخرین بحث) جسمی که لین دارد هم رطوبت دارد هم یبوست. چون رطوبت دارد فشار را قبول می‌کند، اگر رطوبت نداشت سفت بود فشار را قبول نمی‌کرد، هر چه فشار می‌دادیم فرو نمی‌رفت. و چون یبوست دارد روان نیست، امساک می‌کند، خودداری می‌کند، روان نمی‌شود که از هم جدا بشود.

این خصوصیاتی بود که ما درباره لین گفتیم. این‌ها را همه می‌شناسیم خودمان، منتها تذکر دادیم. با ذکر این خصوصیات فرق بین لین و رطوبت معلوم شد.

بعد خلاف آنچه که برای لین گفتیم برای صلابت می‌گوییم. در لین گفتیم کیفیتی است که با وجود آن کیفیت شیء استعداد پیدا می‌کند که فشار را قبول کند و فرو برود، در صلابت می‌گوییم کیفیتی است استعدادی که با وجود او شیء استعداد پیدا می‌کند که با فشار فرو نرود.

در لین گفتیم اگر شیء این کیفیت را داشته باشد قوام غیر سیال دارد، یعنی قوامی که اگر کمی رقیق‌ترش کنیم سیال می‌شود. اما در صلابت این‌طور نیست، آن هم قوام غیر سیال دارد ولی اصلاً سیلان در او راه ندارد که ما بخواهیم بگوییم قوامش غیر سیال است، آن از اول قوام جامد دارد.

بعد هم در لین گفتیم شیء دارای این کیفیت به سهولت متفرق می‌شود ، در صلابت می‌گوییم به سهولت متفرق نمی‌شود.

و در صلابت می‌گوییم جسمی که این‌طور است رطوبت ندارد که فرورفتن را قبول کند، یبوست دارد و به خاطر همین تماسک دارد، یعنی اجزایش به همدیگر چسبیدند و لذا اجازه قبول فشار نمی‌کند، لذا قبول فشار نمی‌کند اولاً و به آسانی متفرق نمی‌شود ثانیاً.

[تطبیق با متن]

صفحه ۲۱۳ سطر اول.

«وهما مغایرتان للین والصلابة». هما یعنی رطوبت و یبوست مغایرند با لین و صلابت.

یعنی رطوبت غیر از لین است، یبوست هم غیر از صلابت است.

اقول: «اللین والصلابة من الکیفیات الاستعدادیة»، در حالی که رطوبت و یبوست از کیفیات محسوسه بودند. لین و صلابت از کیفیات استعدادیه‌اند، پس جنسشان اصلاً متفاوت است.

«فاللین» کیفیتی است که، این فاللین فائش فای تفریعیه است، چون کیفیت کیفیت استعدادی است پس لین چیزی است که در جسم استعداد خاصی را ایجاد می‌کند وقتی کیفیت استعدادی است پس به محل خودش استعداد می‌دهد.

این‌طور می‌گوییم: لین کیفیتی است که به توسط این کیفیت جسمی که این لین را دارد مستعد انغمار می‌شود، انغمار یعنی فرورفتگی. یعنی فشار را قبول می‌کند و فرو می‌رود، به خاطر آن استعدادی که پیدا کرده یا به خاطر آن کیفیت استعدادی که به آن داده شده. این یک مطلب.

مطلب بعدی: «ویکون للشیء بها قوام غیر سیال».

للشیء یعنی شیئی که این کیفیت را قبول کرده و لین شده، برای این‌چنین شیئی بها یعنی به سبب این کیفیت قوام غیر سیال پیدا می‌شود. مثلاً موم را ملاحظه می‌کنید کیفیت لین را پذیرفته و شده لین. به خاطر داشتن این کیفیت قوام غیر سیال پیدا کرده. صلابت ندارد اما سیال هم نیست. یعنی مثل آب نیست مثل سنگ هم نیست، همان‌طور که ملاحظه می‌کنید موم و شمع و امثال ذلک این‌ها لین دارند و قوامشان غیر سیال است.

«فینفصل عن موضوعه»، همین‌طور در نسخه‌های همه‌تان؟

(شاگرد: بله).

با فای تفریع آمده، متفرع شده بر غیر سیال بودن. قوام دارد اما قوامش سیال نیست و سفت نیست یعنی سیلان ندارد ولی لینت دارد. چون لینت دارد فینفصل عن موضوعه، از موضوعش جدا می‌شود. یعنی آن شیء جدا می‌شود. موضوع در اینجا موضوع عرض نیست، چون آن شیئی که کیفیت استعدادی یعنی لین را قبول کرده جسم است و جوهر است. آن را نمی‌توانیم بگوییم صاحب موضوع است. مراد از موضوع در اینجا یعنی آن جایی که یعنی موضع، آن جایی که این جسم قرار می‌گیرد، می‌تواند از آن جا جدا بشود؛ منفصل بشود عن موضوعه. موضوع را در اینجا به معنای موضع می‌گوید.

نسخه شوارق این‌طور است «فینتقل عن وضعه[2] »، خیلی نسخه خوبی است. یعنی مطلب خیلی راحت فهمیده می‌شود. فینتقل عن وضعه یعنی آن وضعش وضع ثابتی نیست، می‌تواند عوض بشود، چون موم و شمع را می‌توانید عوض کنید وضعش را. سنگ را نمی‌شود عوض کنید، سنگ را اگر بخواهید عوض کنید و بتراشید فعالیت زیادی لازم دارد، اما موم این‌طور نیست، از وضعش راحت منتقل می‌شود. این فینتقل عن وضعه عبارت بهتری است، بهتر از این نسخه ماست که فینفصل عن موضوعه دارد.

با کمک آنچه که در شوارق آمده من بیان کردم که مراد از موضوع در اینجا موضع است. فینتقل عن موضعه نه گفتم وضعه. اگر وضع باشد که خیلی راحت‌تر است، فینفصل عن وضعه همان فینتقل عن وضعه است که در شوارق آمده، اما اینجا فینفصل عن موضوعه داریم، موضوع را بیان کردم به معنی موضوع اصطلاحی نمی‌گیریم به معنی موضع می‌گیریم.

«ولا یمتد کثیراً»[3] ، یعنی زیاد هم نمی‌شود امتدادش داد. موم را ملاحظه کنید در این خصوصیاتی که عرض می‌کنم، موم و شمع و امثال این‌ها که لین دارند ملاحظه کنید می‌بینید امتداد زیادی پیدا نمی‌کند، بعد از مدتی که می‌کشیدش پاره می‌شود.

«ولا یتفرق بسهولة»، مثل هوا نیست که خیلی راحت متفرق بشود.

نمی‌خواهیم بگوییم سخت متفرق می‌شود، ولی به راحتی هوا متفرق نمی‌شود. نه مثل سنگ است که باید با وسیله متفرقش کرد، نه مثل هواست که با اندک تصرفی متفرق می‌شود. پس به سهولت متفرق نمی‌شود، در حالی که جسمی که رطوبت داشته باشد به سهولت متفرق می‌شود، به سهولت شکل می‌پذیرد.

«وانما یکون قبوله للقمر من الرطوبة و تماسک من الیبوسة».

جسمی که لین است، و لین دارد دو تا خصوصیت دارد، یکی اینکه فشار را قبول می‌کند یکی اینکه تماسک دارد، یعنی اجزایش به هم چسبیدند و به آسانی متفرق نمی‌شوند، نمی‌باشند، از هم نمی‌باشند، این تعبیر خوبی است که بیان می‌کنند، جسمی است که اجزایش از هم نمی‌باشند، تماسک دارند، یعنی اجزایش جذب همدیگر می‌شوند.

چرا تماسک دارد؟ چون یک مقدار در این جسم یبوست وجود دارد.

چرا قبول فشار می‌کند؟ چون یک مقدار رطوبت وجود دارد. هم یبوست حاصل است در آنجا هم رطوبت، لذا هم خصوصیت رطوبت که قبول قمر و فشار است آنجا حاصل است هم خصوصیت یبوست که تماسک اجزای آنجا حاصل است. این بحثی بود درباره لین که توجه کردید با این توضیح که در واقع ذکر خصوصیات لین بود با این توضیح فرق لین با رطوبت معلوم شد.

«والصلابة کیفیت تقتضی مقابل ذلک»،

مقابل ذلک یعنی مقابل ما ذکر شد، مقابل همه آنچه که درباره لین ذکر شد.

[ثقل و خفت]

« قال: و الثقل كيفية تقتضي حركة الجسم إلى حيث ينطبق مركزه على مركز العالم إن كان مطلقا، و الخفة بالعكس ».

مصنف بعد از اینکه کیفیات ملموسه را آن هم اوائل کیفیات را ذکر کرد و خصوصیاتشان را گفت، بحثی درباره ثقل و خفت می‌کند.

سؤال می‌شود که این ثقل و خفت با آن کیفیات ملموسه چه مناسبتی داشتند که در اینجا ذکر شدند؟ می‌فرمایند که جسمی که بارد است سنگین است، جسمی که حار است سبک است. پس حرارت منشأ خفت و برودت منشأ ثقل می‌شود، به این مناسبت ثقل را که حاصل از برودت است و خفت را که حاصل از حرارت است در اینجا به دنبال بحث در حرارت و برودت ذکر می‌کند. مناسبت دارد ثقل و خفت با برودت و حرارت. به همین جهت چون بحث ما در حرارت و برودت بود حاصل این دو تا را هم بحث می‌کنیم. یعنی چون بحث ما در منشأ است، در ناشئ هم بحث می‌کنیم. منشأ خفت حرارت، منشأ ثقل برودت است، و ما چون درباره منشأ بحث داشتیم درباره ناشئ هم بحث می‌کنیم.

ثقل و خفت را به دو قسم تقسیم می‌کنیم:

یکی ثقل و خفت حقیقی و دیگری ثقل و خفت اضافی.

ثقل حقیقی را ثقل مطلق هم می‌گوییم، خفت حقیقی را هم خفت مطلق می‌گوییم. ثقل حقیقی یعنی صدقی که در مقایسه صدق نیست، واقعاً صدق می‌کند، این‌طور نیست که دو چیز را بسنجیم بعد ببینیم که یکی ثقل دارد یکی خفت، بلکه بدون سنجش این شیء ثقل دارد.

علامتش این است: جسمی که ثقل حقیقی دارد تا مرکز عالم پایین می‌آید، تا مرکز عالم پایین می‌آید، وسط‌ها توقف نمی‌کند. مرکز عالم یعنی زمین، می‌آید تا به آن بچسبد. و آنی که خفت حقیقی دارد می‌رود تا برسد به محیط، یعنی برسد به فلک قمر. این خفت حقیقی دارد.

اما آن‌هایی که خفت اضافی و ثقل اضافی دارند ممکن است در این بین توقف کنند. مثلاً هوا و آتش را ملاحظه کنید. هوا همان‌طور که قبلاً گفتیم کره سوم عالم عناصر است، و آتش کره چهارم است.

آتش سبک‌تر از هواست می‌رود بالا، هوا سنگین‌تر از آتش است می‌آید پایین. ولی همین هوایی که سنگین‌تر از آتش است و می‌آید پایین سبک‌تر از آب است می‌رود روی آب.

پس ثقل و خفت نسبی دارد، یعنی نسبت به مافوق خودش که آتش است ثقیل است، نسبت به مادون خودش که آب است خفیف است. لذا روی آن مادون می‌ایستد و زیر آن مافوق، زیر آن سبک‌تر از خودش و روی سنگین‌تر از خودش واقع می‌شود. این ثقل و خفتش نسبی است، اضافی است. لذا وقتی رهایش کنید ثقلش اقتضا نمی‌کند که بیاید در مرکز عالم که زمین است، خفتش هم اقتضا نمی‌کند که متصل بشود به فلک قمر. بلکه با فلک قمر فاصله دارد آتش بینشان فاصله است، با زمین هم فاصله دارد آب بینشان فاصله است. البته قسمت‌هایی از زمین هست که آب در آنجا قرار ندارد خب هوا ناچار است که بیاید آنجا را پر کند، ولی اگر همان‌جا هم آب را قرار می‌داد هوا نمی‌توانست نفوذ کند برود خودش را به زمین برساند، در آن قسمت‌هایی که آب وجود دارد هوا در آب نفوذ نمی‌کند به جداره و پوسته زمین نمی‌رسد، آنجا که آب نیست چون آب نیست هوا جا را خالی دیده آمده. ولی جایگاه حقیقی هوا بین الماء والنار است، به این نشان می‌دهد که اثقل است از نار و اخف است از آب. این را به آن می‌گوییم ثقیل یا خفیف اضافی.

اما ثقیل یا خفیف حقیقی همان‌طور که بیان کردم ثقیل حقیقی آنی است که بیاید تا مرکز عالم، بیاید پایین تا مرکز عالم. خفیف حقیقی آنی است که برود بالا تا محیط، یعنی تا فلک قمر، به مقعر فلک قمر متصل بشود؛ این می‌شود خفیف حقیقی یا خفیف مطلق و ثقیل مطلق. پس ثقیل مطلق اقتضا دارد حرکت به سمت سفل و مرکز زمین به طوری که این ثقیل مطلق مرکزش با مرکز زمین برسد، مگر مانعی نگذارد.

مثلاً سنگ این می‌آید مرکزش با مرکز زمین برسد، منتها وقتی بدنه‌اش روی زمین قرار می‌گیرد دیگر مرکزش را نمی‌تواند به مرکز زمین تماس بدهد. اگر آن بدنه نبود مرکز با مرکز زمین می‌خورد، خود زمین هم اجازه نمی‌دهد این سنگ فرو برود برود در مرکز، مانعش می‌شود. ولی اگر نبود، اگر هیچ‌کدام از این مانع‌ها نبود، مرکز این سنگ بر مرکز زمین منطبق می‌شد، یعنی تا آن ته می‌رفت، مانع نمی‌گذارد. این را به آن می‌گوییم ثقیل مطلق، که هیچی این وسط‌ها نمی‌ایستد بین فلک قمر و زمین نمی‌ایستد، بلکه تا مرکز زمین می‌رود مگر مانعی نگذارد.

خفیف مطلق هم این است که این وسط‌ها نمی‌ایستد، می‌رود بالا تا به فلک قمر و مقعر فلک قمر برسد. از اینجا به دست آمد که ثقل کیفیتی است که اقتضا می‌کند جسم صاحب این کیفیت به سمت سفل حرکت کند و تا مرکز زمین پیش برود. و خفت کیفیتی است که اقتضا می‌کند که جسم صاحب این کیفیت به سمت بالا رود تا به محیط، به محیط عالم عنصر که فلک قمر است برسد. این در صورتی که ثقل و خفت مطلق یا حقیقی باشد.

اگر اضافی و نسبی باشد که عرض کردم اضافی و نسبی وسط‌ها می‌ماند که توضیحش را گفتم، بیش از این هم توضیح خواهیم داد ان‌شاءالله.

ثقیل را معنا کردیم خفیف را معنا کردیم، ثقل و خفت هم که کیفیتاً آن‌ها را هم گفتیم، همه چی روشن شد، فقط نسبی را کامل توضیح ندادیم، یعنی ثقل و خفت نسبی را هنوز کامل توضیح ندادیم، آن ان‌شاءالله وقتی رسیدیم کاملش می‌کنیم.

[تطبیق با متن]

قال: «والثقل کیفیت تقتضی حرکت الجسم الی حیث ینطبق مرکزه علی مرکز العالم».

جسم یعنی جسمی که این کیفیت را دارد، یعنی جسم ثقیل. اقتضا می‌کند حرکت جسم ثقیل را الی حیث، حیث در اینجا حیث مکانیه یعنی تا جایی که منطبق شود مرکز آن جسم بر مرکز عالم.

مرکز عالم مرکز زمین است. مرکز تسامحی عالم زمین است، مرکز حقیقی عالم مرکز زمین است که نقطه‌ای است. کل زمین می‌شود مرکز تسامحی عالم، اما مرکز زمین می‌شود مرکز حقیقی عالم. حالا ایشان می‌گوید که ثقل کیفیتی است که اقتضا می‌کند جسم حرکت کند به سمتی به الی حیثی یعنی به جایی که منطبق شود یا به طوری که منطبق شود مرکزش بر مرکز عالم، مرکزش یعنی مرکز این جسمی که ثقیل است بر مرکز عالم.

«ان کان مطلقاً» یعنی اگر ثقل ثقل مطلق باشد، ثقل نسبی نباشد. اگر ثقل نسبی باشد جسم مرکزش به مرکز عالم نمی‌رسد، قبل از مرکز عالم توقف می‌کند چنانچه توضیح دادم.

«والخفة بالعکس»، خفت به عکس است، یعنی کیفیتی است که اقتضا می‌کند حرکت جسم را به طوری که به سمت محیط برود نه به سمت مرکز، و برود تا انتهای این عالم عنصر و برسد به آن محیط که مقعر فلک قمر است. این هم در صورتی که خفت مطلق باشد و حقیقی باشد.

«ویقالان بالاضافة»، یعنی ثقل و خفت گاهی از اوقات گفته می‌شوند و ثقل و خفت اضافی اراده می‌شود. ثقل و خفت اضافی هم دو تا اعتبار در آن هست که من این‌ها را توضیح ندادم، ان‌شاءالله وقتی رسیدم توضیح می‌دهم.

پس خفت مطلق داریم ثقل مطلق داریم، خفت و ثقل اضافی هم داریم. خفت و ثقل مطلق یک تعریف بیشتر ندارد، یک اعتبار بیشتر ندارد. اما خفت و ثقل اضافی دو تا اعتبار دارد در آن که هر دو اعتبارش را توضیح می‌دهیم. خفت و ثقل مطلق یک اعتبار بیشتر نداشتند، ثقل مطلق این بود که جسم دارای او مرکزش به مرکز زمین برسد یا به مرکز عالم برسد، خفت مطلق هم عبارت بود از اینکه جسمی که صاحب اوست به محیط عالم عنصر برسد. نه محیط عالم، محیط عالم عنصر. محیط عالم فلک نهم است، محیط عالم عنصر فلک اول یعنی مقعر قمر است. این جسم سبک باید به مقعر قمر برسد نه به محیط عالم که فلک هشتم، از افلاک عبور نمی‌کند و پیش نمی‌رود.

اقول: چرا ثقل و خفت را در اینجا ایشان ذکر کرد، با اینکه بحثش در حرارت و برودت و رطوبت و یبوست بود؟

می‌فرماید چون ثقل و خفت از کیفیات محسوسه‌اند و صادر از حرارت و برودت هم هستند، یعنی خفت صادر از حرارت است و ثقل صادر از برودت، چون چنین بود بحث عنهما، از این دو بحث کرد. یعنی به دنبال بحث در حرارت و برودت، بحث در ثقل و خفت را مطرح کرد. این بیانِ ذکر، سبب ذکر ثقل و خفت در اینجا بود. حالا عبارت خواجه را می‌خواهیم توضیح بدهیم، ابتدا توضیح می‌دهیم یعنی تقسیم می‌کنیم ثقل و خفت را، بعد توضیح می‌دهیم ثقل و خفت مطلق را، بعد از اینکه این توضیح تمام شد به ثقل و خفت اضافی می‌پردازیم.

«واعلم ان کل واحد منهما» یعنی ثقل و خفت «یقال بمعنیین»؛ اضافی دو معنا دارد در کل واحد منهما یعنی من الثقل و الخفت.

«فالثقل الحقیقی» کیفیتی است که اقتضا می‌کند حرکت جسم ثقیل را «الی اسفل»؛

حرکت به سمت پایین. تا کجا؟

«بحیث ینطبق مرکزه علی مرکز العالم». به طوری که اون جسمی که ثقیل است مرکزش بر مرکز عالم منطبق بشود.

«اذا لم یعقه عائق» یعنی «اذا لم یمنعه مانع». اگر مانعی منعش نکند تا مرکز زمین می‌رود. بیان کردم مانع ممکن است منع کند، ولی اگر منعش نکند تا مرکز زمین می‌رود که تا مرکز عالم که همان مرکز زمین است می‌رود.

سوال: «استاد کیفیت فعلی است؟»

پاسخ: بله کیفیت فعلی به معنای این است که اثر می‌گذارد، بله بالاخره یه تأثیری دارد. کیفیت فعلی جسم را به سمت پایین می‌برد.

خفت هم همین‌طور است. خفت هم جسم را به سمت بالا می‌برد. این بردن فعل است دیگه، و هر دو می‌شوند کیفیت فعلی. حرارت و برودت هم که منشأ این‌ها بودند اون‌ها هم کیفیت فعلی بودند.

«و الخفة بالعکس». خفت به عکس است، یعنی خفت حقیقی به عکس است؛ و هی کیفیةٌ، خفت حقیقی کیفیتی است که اقتضا می‌کند که جسم خفیف حرکت کند «الی فوق».

«بحیث بحیث یطوف علی العناصر». «طوف» یعنی روی چیزی ایستادن و فرو نرفتن. مثلاً فرض کنید توپ پنبه را روی آب می‌گذاریم این فرو نمی‌رود، به آن می‌گویند روی آب ایستاد.

حالا این جسم خفیف حرکت می‌کند روی تمام عناصر می‌ایستد، دیگه پایین نمی‌آید. حتی می‌رود روی آتش هم. این می‌شود خفیف مطلق.

«و هی» یعنی خفت «کیفیةٌ تقتضی ان یتحرک جسم الی فوق بحیث یعلو علی العناصر»؛ یعنی روی عناصر قرار بگیرد و سطح چنین جسم خفیفی بر سطح فلک منطبق بشود. بر سطح فلک یعنی سطح داخلی فلک که مقعرش است.

«ان لم یعقه عائق». اگر باز در این صورت مانعی منعش نکند. اگر مانعی منعش نکند می‌رود تا به فلک اول که فلک قمر است برسد و به مقعر قمر تماس پیدا می‌کند.

بررسی ثقل و خفت اضافی (نسبی) و عناصر اربعه

این بحث در خفت و ثقل حقیقی بود یا به تعبیر دیگر مطلق. حالا می‌خواهیم در خفت و ثقل اضافی بحث کنیم. می‌گوییم که این دو معنا دارد؛ ثقل اضافی دو معنا دارد، خفیف اضافی هم دو معنا دارد.

اما توجه کنید ما در یکی از این‌ها ما توضیح می‌دهیم یکی دیگه روشن می‌شود. چرا؟ چون هر خفیف اضافی ثقیل اضافی هم هست و هر ثقیل اضافی خفیف اضافی هم هست. روشن است دیگر.

خفیف مطلق دیگه ثقیل مطلق نیست؛ ثقیل مطلق هم خفیف مطلق نیست. ولی ثقیل اضافی خفیف اضافی هم هست. پس بنابراین اگر ما خفیف اضافی را توضیح بدهیم ثقیل اضافی هم روشن می‌شود، چون هر دو یک معنا دارند.

ما دو معنا برای خفیف اضافی می‌آییم، این دو معنا برای ثقیل اضافی هم هست. مرحوم علامه موظف است که چهار تا معنا بیاورد؛ دو معنا و دو اعتبار برای خفیف اضافی، دو اعتبار هم برای ثقیل اضافی.

اما ایشان فقط دو تا اعتبار می‌آورد. علتش این است که وقتی دو تا اعتبار برای خفیف اضافی آورد، خفیف اضافی ثقیل اضافی هم هست؛ اون دو اعتباری که برای خفیف اضافی آوردیم برای ثقیل اضافی هم می‌آید، پس دیگه احتیاج به آوردن چهار تا اعتبار نیست. دو تا اعتبار می‌آوریم و ما را بی‌نیاز می‌کند از اون دو اعتبار دیگر.

اما دو معنایی که ما برای خفیف اضافی می‌آوریم: توضیح این دو معنا احتیاج دارد به اینکه من به یه نکته اشاره کنم که شاید دیر شده اشاره کردنش، باید اول بحث اشاره می‌کردم. البته قبلاً گفته بودیم اشاره هم نکردیم چیزی فوت نشد.

در ترتیب عالم همان‌طور که قبلاً گفتیم زمین در مرکز قرار گرفته، آب دور زمین را احاطه کرده، هوا دور این دو تا را احاطه کرده و آتش دور این سه تا را احاطه کرده. بعد هم دیگر فلک قمر است و تا بقیه افلاک.

این جنبه چیدمان عالم عنصر است که اول زمین است، بعد آب است، بعد هوا بعد آتش. از اون بالا بیایید اول آتش است، بعد هوا است، بعد آب است، بعد خاک است. این عناصر به این صورت با هم ترکیب قرار گرفته‌اند.

بین مرکز عالم یا مرکز عناصر و محیط عناصر یه مسافتی است. محیط عناصر محدب آتش است. محدب آتش یا مقعر قمر. می‌دونید که آتش با قمر با کره قمر به هم متصل‌اند، تماس دارند. حالا چه بگویید محدب آتش چه بگویید مقعر قمر، این می‌شود محیط عالم عنصر.

زمین هم که مرکز عالم عنصر است. بین محیط و مرکز یه مسافتی فاصله است. در هر کره‌ای این‌چنینه، در هر دایره‌ای این‌چنینه؛ بین مرکز و محیط فاصله است.

اگر جسمی اکثر این مسافت را طی کرد می‌گوییم خفیف اضافی است. (بعد از اینکه مقدمه را گفتم وارد بحث شدم). اگر جسمی اکثر این مسافت را طی کرد می‌گوییم خفیف نسبی و خفیف اضافی است.

مقابلش؛ اگر جسمی از بالا آمد پایین، از بالا اکثر مسافت را طی کرد ثقیل اضافی است. از پایین رفت بالا بیشتر مسافت را طی کرد می‌شود خفیف اضافی؛ از بالا آمد پایین بیشتر مسافت طی کرد می‌شود ثقیل اضافی. این یه معنا برای خفیف و ثقیل اضافی که اکثر مسافت را طی کند. حالا اکثر مسافت به سمت مرکز برای ثقیل اضافی یا اکثر مسافت به سمت محیط برای خفیف اضافی.

معنای دیگر برای خفیف اضافی که معنا ثقیل اضافی را هم افاده می‌کند. معنایش این است که خفیف اضافی خفیفی است که نتواند بر آتش غلبه کند؛ یعنی از آتش بالا نره. به آتش که برسه یا حدود آتش متوقف بشه. این خفیف اضافی است.

اگر خفیف مطلق بود آتش را هم می‌شکافت از آتش هم می‌رفت بالا، می‌رفت روی محیط آتش قرار می‌گرفت؛ به مقعر فلک قمر متصل می‌شد. این خفیف مطلق بود. اما خفیف اضافی خفیفی است که بر آتش دیگه نمی‌تواند غلبه کند؛ می‌رود بالا ولی آتش جلویش را می‌بندد، باید قبل از آتش متوقف بشود.

ثقیل اضافی هم ثقیلی است که می‌آید زمین جلویش را می‌بندد، دیگر نمی‌تواند تا مرکز زمین برود. یعنی ثقیلی است که آتش ثقیلی است که خاک بر او غلبه دارد. یعنی به سمت مرکز نمی‌تواند بیاید و خاک را بشکافد. همان‌طور که خفیف مطلق نتوانست آتش را بشکافد برود بالاتر از آتش قرار بگیرد، همان‌طور که خفیف نسبی، همان‌طور که خفیف نسبی نتوانست آتش را بشکافد و روی آتش قرار بگیرد، همچنین ثقیل نسبی نمی‌تواند خاک را بشکافد و زیر خاک قرار بگیرد.

قرائت متن و معانی اضافی ثقل و خفت

این دو تا معنا بود برای خفیف مطلق و در ضمن ثقیل مطلق. خفیف مطلق را مرحوم علامه گفته، ثقیل مطلق را به خود ما واگذار کرده. اشتباه گفتم این‌ها رو. این دو تا معنا بود برای خفیف نسبی و ثقیل نسبی. مرحوم علامه دو معنا را برای خفیف نسبی گفته و برای ثقیل نسبی به خود ما واگذار کرده، نگفته.

«و اما الاضافی» که ثقیل چه خفیف «فانه یقال بمعنیین»؛ اضافی دو معنا دارد «فی کل واحد منهما» یعنی «من الثقل و الخفة». در خفت هم دو معنا دارد در ثقل هم دو معنا دارد، که ما این دو معنا را در خفت توضیح می‌دهیم دو معنای در ثقل هم معلوم می‌شود.

در خفت هم دو معنا دارد در ثقل هم دو معنا دارد، که ما این دو معنا را در خفت توضیح می‌دهیم دو معنای در ثقل هم معلوم می‌شود.

«فالخفیف بالاضافة یقال بمعنیین»؛ یعنی خفیف اضافی دو معنا دارد. یکی اینکه «الذی» خفیف چیزی است که «فی طباعه» و طبیعتش این باشد که «یتحرک فی اکثر المسافة الممتدة بین المرکز والمحیط»، حرکت کند در اکثر مسافتی که ممتد است بین مرکز یعنی زمین و محیط یعنی محیط عالم عنصر که مقعر قمر است. اکثر مسافت بین این دو را حرکت می‌کند. چه نوع حرکت؟

«حرکة الی المحیط»، چون خفیف است حرکت الی المحیط می‌کند. اگر ثقیل بود اکثر مسافت را حرکت می‌کرد حرکت الی المرکز، نه حرکت الی المحیط.

«وقد یعرض له ان یتحرک عن المحیط». این در صورتی بود، این بحثی که الان کردیم در صورتی بود که این خفیف نسبی را از پایین رها کنیم بفرستیم برود بالا. این اکثر مسافت را به سمت محیط حرکت می‌کرد. اما اگر از بالا بیاوریمش پایین، از بالا بفرستیمش این می‌آید پایین.

«وقد یعرض له ان یتحرک عن المحیط»،

گاهی حرکت می‌کند از محیط، یعنی تجاوز می‌کند از محیط، نه اینکه حرکت کند الی المحیط یعنی به سمت محیط برود. یعنی گاهی حرکت می‌کند به سمت بالا گاهی حرکت می‌کند به سمت پایین چون خفیف نسبی است. اگر خفیف مطلق بود می‌رفت به سمت بالا دیگر برنمی‌گشت به سمت پایین. اگر ثقیل مطلق بود می‌آمد پایین دیگر نمی‌رفت به سمت بالا. اما این چون خفیف نسبی است، می‌تواند به سمت بالا برود و اگر خیلی بالا بردینش، از آتش بردینش بالا رهایش کردید می‌آید پایین چون از آتش که سبک‌تر نیست. این خفیف نسبی است خفیف مطلق نیست، چون خفیف نسبی از آتش سبک‌تر نیست. لذا اگر بالای آتش قرارش بدهید می‌آید پایین از محیط دور می‌شود.

«ولا تتضاد هاتان الحرکتان»،

این دو حرکت با هم تضاد ندارند یعنی جمع می‌شوند. در ثقیل مطلق و خفیف مطلق این دو حرکت تضاد دارند، یعنی اگر خفیف مطلق بود حرکت به سمت بالا می‌کند، حرکت به سمت پایین دیگر نمی‌کند، حرکت به سمت پایین متضاد با حرکت به سمت بالاست، جمع نمی‌شود، دو تایی با هم جمع نمی‌شود. خفیف مطلق فقط حرکت به سمت بالا دارد، حرکت به سمت پایین اصلاً ندارد. ثقیل مطلق فقط حرکت به سمت پایین دارد، به سمت بالا اصلاً حرکت ندارد. اما خفیف نسبی هم حرکت به سمت بالا دارد هم حرکت به سمت پایین دارد، دو تا حرکت متضاد نیستند هر دو می‌توانند بر این خفیف نسبی وارد بشوند.

«والثانی»، یعنی دومین اعتبار برای اضافی این است.

خفیف اضافی معنای دومش این است: «الذی» جسم خفیفی است که «اذا قیس الی النار نفسها»، وقتی با خود نار مقایسه بشود «کانت النار سابقة له الی المحیط»، نار از او جلوتر به سمت محیط قرار می‌گیرد، به سمت محیط یعنی به سمت بالا، «کانت النار سابقة له» پیشی می‌گیرد آن خفیف نسبی را الی المحیط، یعنی قبل از خفیف نسبی به محیط می‌رسد، نار بالاتر از آن خفیف نسبی قرار می‌گیرد.

«فهو عند المحیط ثقیل وخفیف بالاضافة».

«عند المحیط» یعنی اگر به لحاظ با محیط مقایسه‌اش کنیم می‌بینیم سنگین است، نمی‌تواند برود سمت محیط، می‌آید پایین‌تر از محیط.

«فهو» یعنی این خفیف نسبی و اضافی «عند المحیط» یعنی در مقایسه با محیط ثقیل است، لذا در محیط واقع نمی‌شود اگر در محیط قرارش بدهیم می‌آید پایین، اما «خفیف بالاضافة»، نسبت به آن پایینی‌ها خفیف است، نمی‌رود به سمت پایین کاملاً به سمت پایین نمی‌رود.

خب این روشن است. توجه کردید ایشان دو تا اعتباری را که در اضافی وجود دارد فقط در خفیف توضیح داد. در ثقیل لابه‌لای مطالب یا اشاره کرد یا معلوم می‌شود، در ثقیل دیگر توضیح نداد.

بیان کردم به خاطر اینکه ما هر چی رو در خفیف بگوییم در ثقیل هم گفتیم، چون خفیف نسبی ثقیل نسبی هم هست؛ یعنی نسبت به بعضی چیزها خفیف است نسبت به بعضی چیزها ثقیل است.

(سؤال شاگرد: این قسمت آخر... و قد یعرض له ان یتحرک عن المحیط... فینتقل عن موضوعه... لا یتوقف تصورها... و قد یعرض له ان یتحرک عن المحیط... نسبت به خفیف مطلق گفتین متضاده... و قد یعرض له ان یتحرک عن المحیط...)

پاسخ: حالا من این قسمت را بیان کنم بعد فرمایش شما را رسیدگی می‌کنم.

ببینید، شیئی ممکن است ثقیل نسبی باشد همان شیء خفیف نسبی نباشد. مثلاً هوا را ملاحظه کنید، خفیف نسبی است، ثقیل نسبی نیست؛ یعنی نسبت به آب و خاک خفیف است. این را اگر ثقیل نسبی بگیرید...

من دوباره مطلب را تکرار کنم این خوب بیانی نبود که کردم.

آیا اگر شیئی خفیف نسبی بود و اکثر مسافت بین محیط و مرکز را به سمت محیط طی کرد این ثقیل نسبی به این معنا هست که باز وقتی رهایش کنیم اکثر مسافت را به سمت مرکز طی کند یا نه؟

خفیف نسبی ثقیل نسبی هم هست اما به این صورت، که مثلاً هوا را فرض کنید این خفیف نسبی است یعنی نسبت به آب و خاک خفیف است، لذا می‌رود بالا. اکثر مسافت را به سمت محیط طی می‌کند، اما ثقیل نسبی است؛ ثقیل نسبی است یعنی از آتش می‌افتد پایین‌تر، نه اینکه اکثر مسافت به سمت مرکز را طی می‌کند. آنی که اکثر مسافت به سمت محیط را طی می‌کند و به همین جهت می‌شود خفیف نسبی دیگر رهایش کنی اکثر مسافت به سمت مرکز را طی نمی‌کند و الا این نمی‌تواند برود بالا؛ اگر واقعاً این‌طوری است که ولش کنید می‌آید تا نزدیک زمین، دیگر نمی‌توانید توقع داشته باشید که رهایش کنید برود تا نزدیک آتش.

پس وقتی ما می‌گوییم این خفیف نسبی است معنایش این است که اکثر مسافت را طی می‌کند. و این اگر ثقیل نسبی باشد، نه که واقعاً ثقیل نسبی است یعنی اکثر مسافت را طی کند، بلکه ثقیل نسبی است یعنی نسبت به آتش ثقیل است و اگر رهایش کنید زیر آتش قرار می‌گیرد، نه کاملاً بیاید پایین که نزدیک بشود به سفل، نزدیک بشود به مرکز.

این مطلب روشن باشد یک وقتی توهم نشود که اگر چیزی خفیف شد و اکثر مسافت را به سمت محیط طی کرد چون خفیف نسبی است، باید ثقیل نسبی هم باشد و اکثر مسافت را به سمت پایین طی کند. این ثقیل نسبی هست ولی ثقیل نسبی به این معنا نیست که اکثر مسافت را به سمت پایین طی کند، ثقیل نسبی است که زیر آتش قرار می‌گیرد همین. یا اگر چیزی ثقیل نسبی بود در عکسش دارم عرض می‌کنم، اگر چیزی ثقیل نسبی بود آمد تا نزدیک آب، آمد تا نزدیک خاک، این دیگر خفیف نسبی به این معنا نیست که رهایش کنید برود زیر آتش. این نسبت به آب و خاک خفیف نسبی است، نه خفیف نسبی که بتواند برود تا نزدیک آتش.

(سؤال شاگرد: یعنی ما می‌تونیم بگوییم که ثقیل نسبی به معنای اول خفبف نسبی به معنای دوم...) پاسخ: همین را می‌خواستم بیان کنم، بله. خفیف نسبی به معنای اول، ثقیل نسبی است به معنای دوم. و ثقیل نسبی به معنای اول، خفیف نسبی است به معنای دوم. یعنی اگر شیئی خفیف نسبی بود تا توانست تا بالا برود تا نزدیک آتش برود، ثقیل نسبی است به معنای دوم یعنی می‌آید زیر آتش؛ نه ثقیل نسبی است به معنای اینکه بیاید تا خاک. این‌ها روشن است، خودتان تصور کنید تصدیق می‌کنید.

خب حالا فرمایش شما چی بود؟

(سؤال شاگرد: همین یتحرک عن المحیط... ینتقل...)

پاسخ: «ان یتحرک عن المحیط»، ببینید معنای «عن» تجاوز است. «یتحرک الی المحیط» یعنی به سمت محیط رفتن. «یتحرک عن المحیط» یعنی از محیط به سمت پایین آمدن. یتحرک عن المحیط یعنی حرکت می‌کند به سمت سفل، از محیط می‌آید پایین، تجاوز می‌کند از محیط می‌آید پایین. «یتحرک الی المحیط» یعنی حرکت می‌کند به سمت محیط، از مرکز دور می‌شود به محیط نزدیک می‌شود. «یتحرک عن المحیط» یعنی از محیط دور می‌شود به مرکز نزدیک می‌شود. روشن است؟ (ادامه سؤال شاگرد: در اون خفیف نسبی از محیط می‌آد به طرف سفل...)

پاسخ: بله خفیف نسبی از محیط می‌آید پایین منتها دیگر نمی‌آید کاملاً نزدیک زمین بشود، می‌آید تا زیر آتش مثلاً.

البته قبلاً ما به این مطلب اشاره کردیم که هوا چهار تا طبقه دارد، من الان دیگر آن طبقات را توجه نکردم، اصل هوا را مطرح کردم. و الا آن طبقه بالایش از همه سبک‌تر است، طبقه بالا که طبقه چهارم است از همه سبک‌تر است، من دیگر طبقات را ملاحظه نکردم. این را چون قبلاً بیان کرده بودیم دیگر احتیاجی به بیان کردنش نبود. حالا مثال به هوا هم نزنیم، مثال به یک جسمی بزنیم. یک جسم مرکبی که پرش کردید، مثلاً فرض کنید مشکی را پر از هوا کردید. این یک جسم مرکب هم هست، عنصر نیست. این را رها کنید اگر خفیف نسبی باشد تا کجا می‌رود؟ می‌رود تا مثلاً یک جایی از هوا وایمیستد. مثل این بالون‌هایی که هوا می‌کنند امروز، این‌ها تا یک جایی می‌رود بالا، توش کربن پر می‌کنند دیگر، و که سبک‌تر از هواست، می‌رود تا قسمتی بالای هوا، ولی کاملِ کامل بالا نمی‌رود، نمی‌رود تا فلک قمر، اما وسط‌های هوا می‌ماند. این می‌شود خفیف نسبی.

(سؤال شاگرد: خفیف نسبی به معنای دوم که در مقایسه با آتش است، این را یک بار توضیح می‌دهید؟)

پاسخ: خفیف نسبی معنای دوم. این را توضیح بدهم.

ببینید خفیف نسبی معنای اولش این بود که رهایش کنید تا نزدیک محیط می‌رود، اکثر مسافت را طی می‌کند. این معنای دوم کاری به اکثر مسافت نداریم. معنای دوم این است که از نار نمی‌تواند بالا برود. حالا اکثر مسافت را طی کرده یا نکرده به آن کار نداریم، این خفیف طوری است که به نار که می‌رسد متوقف می‌شود، از نار بالا نمی‌رود. آن که اکثر مسافت را طی می‌کند ممکن است وسط هوا بماند، طبقه مثلاً سوم هوا بماند، از طبقه چهارم طی نکند. ولی این معنای دومی که می‌گوییم از طبقه چهارم هوا می‌گذرد، فقط از نار نمی‌تواند عبور کند. این را به آن می‌گوییم خفیف نسبی به معنای دوم، چون از آتش هم عبور کرده رفته. این اگر نتواند تا محیط خودش را برساند خفیف نسبی معنای اول. اگر هم توانست خودش را به محیط برساند که خفیف مطلق است.

این دودها و بخارها که می‌روند بالا، از هوا عبور می‌کنند، وارد نار می‌شوند و در نار منفجر می‌شوند و بر اثر انفجار همان‌طور که قبلاً گفتیم نیازک یا اعمده یا شهب یا ذوات الاذناب تشکیل می‌شوند. این‌ها این‌قدر خفیف‌ هستند که می‌روند در آتش. منتها در آتش منفجر می‌شوند، چون ابتدا همراه مخلوط دارند، مخلوط دارند، وقتی می‌سوزند رنگی می‌شوند، ولی بعد که مخلوط‌ها رو می‌سوزانند شفاف می‌شوند دیگر دیده نمی‌شوند. آن شهاب را، شهاب امروزه گفته می‌شود که بر اثر حرکت سنگ‌ریزه‌ها در هواست که با سرعت حرکت می‌کند و آتش می‌گیرد بعد هم که از هوا بیرون رفت خاموش می‌شود، دیگر دیده نمی‌شود. قدیمی‌ها می‌گفتند نه این دود و خاک و هوا و این‌هاست، با هم می‌روند بالا، قسمت‌هایی مخلوط دارد یعنی شفاف نیست، اینی که دارد می‌رود بالا دود است و هوا و این‌ها، همه با هم‌اند مخلوط دارد، شفاف نیست. وقتی آتش می‌گیرد رنگین نشان می‌دهد یعنی آتش نشان داده می‌شود. آتش وقتی شفاف بشود دیده نمی‌شود، بعد این آتشی که پدید می‌آید بعد از مدتی تمام محتویاتش را می‌سوزاند، وقتی سوخت شفاف می‌شود، دیگر آن مخلوط‌ها از بین می‌روند، شفاف که شد دیده نمی‌شود. پس شهاب را شما یک مدتی می‌بینید تا وقتی که مخلوطش را نسوزانده، وقتی مخلوطش را سوزاند کاملاً شفاف شد دیگر نمی‌بینید. توجیه قدیمی‌ها در شهاب این بود.

در نیازک و اعمده و این‌ها هم که قبلاً توضیح دادیم آن‌ها هم یک توضیحاتی داشتند که فعلاً مورد بحث ما نیستند. توجه می‌کنید این‌ها این تقریباً می‌شود گفت خفیف مطلق است. منتها وقتی در آتش می‌رود دیگر همان‌جا حل می‌شود، آنجا می‌ماند. این خفیف نسبی به معنای دوم نیست چون از آتش هم عبور کرده رفته. این اگر نتواند تا محیط خودش را برساند خفیف نسبی معنای اول است، اگر هم توانست خودش را به محیط برساند که خفیف مطلق است.

[میل و اقسام آن]

قال: «والمیل طبیعی وقسری ونفسانی».

بحث از ثقل شد و خفت. به مناسبت جا دارد بحث از میل بکنیم. ثقیل حرکت می‌کند الی السفل، خفیف حرکت می‌کند الی العلو. البته علو تعبیر غلطی است، عُلوّ درست است، یا عُلا درست است، منتها ما چون رایج شده تعبیر غلط را هم تعبیر می‌کنیم. سُفل هم همین‌طور، سِفل می‌گویند درست نیست، سُفل و عُلا درست است، سِفل و عِلا تعبیر تسامحی و نادرست است، ولی خب رایج شده. پس جسم سنگین حرکت می‌کند الی السفل، جسم سبک حرکت می‌کند الی العلو. این حرکت به توسط میل انجام می‌شود. یعنی جسم سنگین میل به پایین دارد، جسم سبک میل به بالا دارد، و این میل عامل حرکت سبک به سمت بالا و عامل حرکت سنگین به سمت پایین می‌شود.

حالا می‌خواهیم میل را توضیح بدهیم. میل چیست؟ مناسبتی که باعث شد ما وارد بحث میل بشویم بیان کردم؛ بحث در ثقل و خفت داشتیم، ثقل و خفت هر دو اقتضا می‌کردند حرکت را یکی حرکت به بالا یکی حرکت به پایین را، و حرکت با میل انجام می‌شود پس مناسب است که ما وارد بحث در میل بشویم. و بحث در میل بحث مهمی است. طبیعت سنگ میل را ایجاد می‌کند و میل حرکت را ایجاد می‌کند، تا میل نباشد حرکت ایجاد نمی‌شود. پس طبیعت ابتدا باید میل را ایجاد کند و بعد میل حرکت را ایجاد کند، حالا چه میل الی العلو چه میل الی السفل.

میل چیست؟ میل را متکلمون اعتماد می‌نامند، فلاسفه اسمش را میل می‌گذارند متکلم‌ها اسمش را اعتماد می‌گذارند.

میل را این‌طور معنا می‌کنیم: «المدافعة المحسوسة من الجسم عند الحرکة»؛ وقتی جسم حرکت می‌کند یک مدافعی، یک فشاری را ما از آن جسم حس می‌کنیم، آن فشار را می‌گوییم میل.

سنگ را وقتی از رو زمین برمی‌دارید می‌برید بالا احساس می‌کنید که به دستتان فشار می‌دهد، رهایش هم کنید به خاطر همان فشارش می‌آید پایین. مشکی را پر از هوا کنید ببرید زیر آب می‌بینید به دستتان فشار می‌دهد می‌خواهد بیاید بالا. آن فشار به خاطر میل است و بعد هم که حرکت می‌کند می‌آید به سمت بالا آن میل حرکتش داده. آن مدافعه که در وقت حرکت از این جسم حس می‌شود اسمش میل است.

بعضی‌ها گفتند که میل مبدأ این مدافعه است نه خود مدافعه. اگر خود مدافعه میل باشد ما میل را کیفیت محسوس می‌نامیم چون مدافعه را حس می‌کنیم با لامسه‌مان، سنگینی را حس می‌کنیم یا فشاری که آن مشک پر از هوا می‌آورد حس می‌کنیم، کیفیت می‌شود کیفیت محسوسه. میل می‌شود کیف محسوس.

اما اگر میل عبارت باشد از مبدأ آن مدافعه، ما مدافعه را حس می‌کنیم مبدأش را دیگر حس نمی‌کنیم، بنابراین کیف دیگر نمی‌شود، میل دیگر نمی‌شود کیف محسوس. روشن است. این مطالبی که نقل کردم از شوارق نقل کردم. اولاً میل چیست، ثانیاً اگر میل عبارت باشد از آن مدافعه می‌شود کیف محسوس، اگر عبارت باشد از مبدأ مدافعه کیف محسوس نیست.

میل را تقسیم می‌کنیم، میل روشن شد چیست. میل در واقع عامل حرکت است و آن مدافعه یا مبدأ مدافعه‌ای است که ما حس می‌کنیم، مدافعه را حس می‌کنیم.

اما تقسیمات میل، میل به سه قسم تقسیم می‌شود: میل طبیعی، میل قسری، میل ارادی.

وقتی سنگ را از بالا رها می‌کنید که دارد می‌آید پایین میلش میل طبیعی است، یعنی شما فشاری بر آن وارد نکردید، ولش کردید خودش دارد می‌آید پایین، می‌شود میل طبیعی. وقتی سنگی را به سمت بالا پرتاب می‌کنید میل قسری است، یعنی شما تحمیلاً بر آن میلی وارد می‌کنید، آن میلش این نیست که برود بالا، میلش این است که بیاید پایین، فشار به سمت پایین دارد نه به سمت بالا، این میلی که شما در آن ایجاد کردید میل قسری است. وقتی میل قسری در آن وارد شد میل طبیعی شروع می‌کند به مقاومت کردن و بالاخره این میل قسری را ضعیف می‌کند، ضعیف می‌کند تا نابود کند. وقتی میل قسری نابود شد میل طبیعی فعالیتش را شروع می‌کند و سنگ شروع می‌کند به پایین آمدن. تا حالا که میل قسری بود داشت به سمت بالا می‌رفت، منتها اولی که فرستادیدش به سمت بالا تند رفت، میل قسری هی کند شد به خاطر مقاومت میل طبیعی یا مقاومت‌های خارجی؛ هم میل طبیعی که مقاومت داخلی است مقاومت کرد هم هوا (خارج)، هم مقاومت‌های خارجی مقاومت کردند بالاخره این میل قسری به صفر رسید. وقتی به صفر رسید میل طبیعی فعالیتش را شروع کرد، سنگ را به سمت پایین آورد. پس میل قسری هم روشن شد.

میل ارادی چیست؟

میل ارادی میلی است که نفس در بدن ایجاد می‌کند و بدن به خاطر آن میل حرکت می‌کند، حالا یا افقی حرکت می‌کند یا عمودی از کوه بالا می‌رود یا از کوه پایین می‌آید، دیگر این بستگی به اراده دارد، میلی است که اراده ایجادش می‌کند. طبیعت بدن دلش می‌خواهد بیفتد پایین اگر بردیش سر کوه رهایش کردی می‌آید پایین، اما نفس اراده می‌کند که این بدنی که به سمت پایین تمایل دارد از کوه برود بالا، از پله برود بالا. بدن نمی‌خواهد از پله برود بالا، بدن می‌خواهد از پله بیاید پایین چون سنگین است و موجود سنگین می‌خواهد بیفتد پایین. اما نفس او را به اراده می‌برد بالا. این میلی که در بالا رفتن برای بدن پیدا می‌شود میل ارادی است. آنی که به خاطر سنگینی بدن میلی که به خاطر سنگینی بدن به سمت پایین هست آن میل طبیعی است. گاهی ممکن است میل ارادی و طبیعی با هم ضمیمه بشوند، مثل اینکه نفس تصمیم بگیرد که بدن را از پله بیاورد پایین. اینجا هم میل طبیعی دارد فعالیت می‌کند هم میل ارادی دارد فعالیت می‌کند، اینجا می‌بینید پایین آمدن راحت‌تر است، چرا؟ چون میل طبیعی مقاومت نمی‌کند. اما وقتی می‌خواهید بروید بالا میل ارادی دارد فعالیت می‌کند میل طبیعی دارد مقاومت می‌کند، هم خسته می‌شوید هم می‌بینید سنگین بالا می‌روید. خب پس میل به سه قسم تقسیم شد: میل طبیعی، میل قسری، میل ارادی، و برای هر سه مثال زده شد. این بیان میل بود و اقسام میل، به خصوصیات میل هم بعداً ان‌شاءالله می‌رسیم.

[تطبیق با متن]

قال: «والمیل طبیعی وقسری ونفسانی».

میل را معنا نمی‌کند از اول تقسیم می‌کند.

اقول: «المیل هو الذی یسمیه المتکلمون اعتماداً»،

میل همانی است که متکلمین اعتماد می‌نامندش، دیگر مرحوم علامه هم توضیح نمی‌دهد میل چیست، فقط اسم دیگرشان را می‌گوید اسمی که در بین متکلمین رایج است.

بعد می‌فرماید: «وینقسم بانقسام معلوله»، تقسیم می‌شود این میل به انقسام معلولش یعنی حرکت. حرکت معلول میل است، بیان کردیم میل حرکت را ایجاد می‌کند. وقت حرکت اگر حرکت طبیعی باشد میل را می‌گوییم میل طبیعی، حرکت اگر حرکت قسری باشد میل را می‌گوییم میل قسری، و اگر حرکت حرکت ارادی باشد میل را می‌گوییم میل ارادی. پس توجه می‌کنید معلولِ میل که حرکت است تقسیم می‌شود و به تبع تقسیم این معلول یعنی به تبع تقسیم حرکت خود میل تقسیم می‌شود.

«ینقسم» این میل به انقسام معلولش که حرکت است «ینقسم الی طبیعی و بعداً الی قسری و بعداً باز الی نفسانی». طبیعی «کمیل الحجر المسکن فی الهواء»، سنگی که در هوا ساکن قرار داده شده، آن میل دارد به سمت پایین و این میلش میل طبیعی است. قاصری این میل را در آن ایجاد نکرده، قاصری برده این سنگ را بالا، ولی میل را در این سنگ ایجاد نکرده، طبیعت سنگ میل را در سنگ ایجاد کرده لذا به آن می‌گویند میل طبیعی.

مثل سنگی که در هوا ساکن شده، «وزق فی الماء»، زق یعنی مشک، مشکی که در آب است، البته مشکی که از هوا پر باشد نه مشکی که از آب پر باشد، مشکی که از آب پر باشد فشاری نمی‌آورد که برود بیرون، چرا چون با آب تقریباً وزنش یکی است.

«والی قسری»، یعنی تقسیم می‌شود میل به میل قسری «کمیل الحجر الی العلو عند قسره علی الصعود»، وقتی وادار کردیم این سنگ را به بالا رفتن یعنی وقتی قسرش کردیم و صعود، وادارش کردیم بر بالا رفتن، آن وقت میل قسری پیدا می‌کند، میل قسری به سمت بالا پیدا می‌کند که خلاف میل طبیعی‌اش هست و عرض کردم به خاطر اینکه خلاف میل طبیعی است میل طبیعی در مقابلش مقاومت می‌کند.

سوم «والی نفسانی»، یعنی تقسیم می‌شود میل به میل نفسانی «کمیل الحیوان الی الحرکة حال اندفاعه الارادی»، اندفاع یعنی به شتاب رفتن، با شتاب رفتن، وقتی که اندفاع ارادی دارد می‌بینید دارد حرکت می‌کند، نفس با اراده این بدن را اندفاع می‌کند یعنی حرکت می‌دهد، پرتاب می‌کند مثلاً، ورزش می‌کند. این حرکتی که نفس بر بدن وارد می‌کند حرکت ارادی است که به توسط میل ارادی انجام می‌شود. یعنی اولاً نفس در بدن میل ارادی درست می‌کند بعداً حرکت ارادی حاصل می‌شود.

این سه قسم میل بود، بیان کردم میل را معنا کردیم تقسیمش کردیم به سه قسم، احکام این میل را هم ان‌شاءالله بعداً بیان می‌کنیم.

 


logo