90/04/13
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/جواهر و اعراض/مساله پنجم/ اعراض /مسئله پنجم: بحث در ملموسات
موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/مساله پنجم/ اعراض /مسئله پنجم: بحث در ملموسات
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
[مسئله پنجم: بحث در ملموسات]
صفحه ۲۱۱، سطر هفتم.
«المسئلة الخامسة فی البحث عن الملموسات».[1]
بحث در کیف داشتیم. گفتیم که کیف تقسیم میشود به چهار قسم. یکی از آن اقسام کیفیات محسوسه بود. کیفیات محسوسه به پنج قسم تقسیم میشوند، مثل حواس که به پنج قسم تقسیم میشوند؛ یعنی کیفیات ملموسه داریم، مسموعه داریم، مشمومه، مذوقه و مبصره. در بین این پنج قسم کیفیت محسوسه، کیفیت ملموسه را بر همه مقدم میکنیم و در ابتدا وارد بحث از کیفیات ملموسه میشویم.
[علت تقدم بحث ملموسات]
سببش این است که لمس، عامترین حس است. بصر مهمترین حس است و لمس عامترینش. هم عامترین است، هم لازمترین است. کلمه لمس هم عام است هم لازم است. البته عام بودنش و لازم بودنش با هم متلازم است. عام است یعنی همه حیوانات از لامسه برخوردارند. ممکن است حالا قسمتی از بدنشان لمس نداشته باشد، ولی بالاخره از قوه لامسه محروم نیستند. پس حسی است عام که همه حیوانات واجدش هستند.
و نافعترین حس هم هست، زیرا که ضرر و منفعت از طریق همین حس فهمیده میشود. حرارت شدید بشود، برودت شدید بشود، اینها برای بدن ضرر دارند. این لامسه است که میفهمد اینجا حرارت شدید است یا برودت شدید است و احتراز میکند. باصره آنچنان مورد حاجت نیست، اگر موجودی بصر نداشت میتواند زندگی کند، اما اگر لامسه ندارد نمیتواند زندگی کند. بالاخره یک وقتی این کیفیات شدید او را از پا درمیآورند، متوجه هم نمیشود که احتراز کند.
پس لامسه نافعترین حس و عامترین حس است. به این مناسبت در جاهایی که حواس میخواهند مورد بحث قرار بگیرند، نوعاً لامسه را مقدمتاً بحث میکنند به خاطر عمومیتش یا به خاطر فایده داشتنش. در اینجا مرحوم علامه به عمومیتش اشاره میکند، میفرماید چون حاسهای است عام، مصنف او را مقدم بر بقیه داشت.
[اقسام ملموسات: اولی و ثانوی]
ملموسات تقسیم میشوند به اولی و ثانوی. اولی آن اولین ملموساتاند که همه ملموسات دیگر به آنها برمیگردند. اوائل ملموسات یعنی ملموسات اولیه به چهار قسم تقسیم میشود، این چهار چیز است: حرارت، برودت، رطوبت، یبوست. اینها اوائل ملموساتاند. بقیه ملموسات به اینها برمیگردند. یعنی مثلاً حرارت و برودت را با هم ترکیب میکنیم یا مثلاً رطوبت و یبوست یا اینکه حرارت با رطوبت، بالاخره اینها با هم ترکیب میشوند یک چیزی، یک کیفیت جدیدی درست میشود. ولی اصل کیفیات این چهارتا هستند. لذا اصطلاحاً به آنها کیفیات اربع هم گفته میشود.
[کیفیات فعلی و انفعالی]
این چهارتا، دوتاشان فعلیاند، دوتاشان انفعالی. حرارت و برودت فعلیاند، رطوبت و یبوست انفعالی. این چهارتا را که ملاحظه کنید میبینید که حرارت و برودت در جسم رطب و یابس اثر میگذارند، اما رطوبت و یبوست تأثیری در چیزی ندارند.
رطوبت به معنی تری نیست، این را قبلاً هم گفتیم. عرف رطوبت را به معنی تری میگیرد ولی در اصطلاح کلام یا فلسفه رطوبت به معنای سهولت تقسیم است، سهولت تفرقه. یعنی شیء وقتی که آسان متفرق میشود، یا به تعبیر خودشان سهولت قبول اشکال است. آب را میبینید خیلی راحت شکل را قبول میکند، به آن میگویند رطوبت دارد. البته آب رطوبت به معنی تری هم دارد. هوا به آسانی شکل را قبول میکند، میگویند رطوبت دارد با اینکه هوا رطوبت ندارد. هوا مخصوصاً در تابستان خشکِ خشک است.
(سؤال شاگرد: در مورد رطوبت ابنسینا هم سهولت را... این دو تاش نمیشود؟)
استاد: بیان میکنم در آب میگیریم و میبینیم. نه در هوا نداریم. در هوا گاهی رطوبت به معنی تری اصلاً وجود ندارد، با وجود این اصلاً میگویند جنس هوا رطب است. رطبِ حار است. خواندیم اینها را قبلاً که هوا رطب است و حار. رطب است یعنی چه؟ یعنی رطوبت دارد، رطوبت دارد یعنی سهولت قبول اشکال را دارد.
خب، حالا توجه کنید رطوبت و یبوست هیچکدام اثرگذار نیستند. حرارت و برودت اثر میگذارند ولی رطوبت و یبوست اثرگذار نیستند. به این مناسبت ما رطوبت و یبوست را میگوییم کیفیات انفعالیه، و حرارت و برودت را میگوییم کیفیات فعلیه. آنهایی که اثرگذارند فعلیه نامیده میشوند، آنهایی که اثرپذیرند انفعالیه نامیده میشوند.
یک مناسبت دیگری هم برای فعلیه گفتن و انفعالیه گفتن هست و آن این است که این کیفیات، به توسط این کیفیات فعلیه جسمی که این کیفیات در آن موجودند، صورت آن جسم تأثیر میگذارد در ماده.
پس اینطور شد: اوائل ملموسات یعنی کیفیات ملموسه چهارتا هستند: حرارت، برودت، رطوبت، یبوست.
این چهارتا، دوتاش فعلی، دوتاش انفعالی. آن دوتا فعلیها در انفعالیها اثر میگذارند، انفعالیها در فعلیها نمیتوانند اثر بزنند. حرارت و برودت در جسمی که رطب است یا یابس است اثر میگذارند، ولی رطوبت و یبوست در جسمی که حار است یا بارد است اثر نمیگذارند. البته رطوبت به معنی تری اثر میگذارد ولی گفتیم رطوبت در اینجا به معنی تری نیست. رطوبت در اینجا به معنی سهولت قبول اشکال است و یبوست به معنی عسر قبول اشکال است. هیچکدام تأثیرگذار نیستند، هر دو قبول میکنند. یکی آسان قبول میکند، یکی سخت قبول میکند، پس هر دو حالت انفعال دارند، هیچکدام حالت فعلی ندارند. به این جهت به آنها کیفیات انفعالی گفته میشود نه کیفیات فعلی.
(سؤال شاگرد: اثرپذیری یبوست چیست؟ یعنی رطوبت که شکل را میگیرد...)
استاد: مثل سنگ است که سخت میپذیرد. سنگ سخت میپذیرد، آب آسان میپذیرد. گفته میشود که سنگ یابس است یا خاک یابس است ولی آب رطب است. یکی آسان میپذیرد یکی سخت میپذیرد، بالاخره هر دو میپذیرند. سنگ را به زحمت باید به آن نقش بدهید، آب را به راحتی نقش میدهید. هر دو قابلاند، اگر هر دو قابلاند هر دو منفعل است. هم رطوبت هم یبوست هر دو قبول میکنند، منتها یکی سخت قبول میکند یکی آسان قبول میکند. و چون هر دو قبول میکنند پس هر دو انفعالیاند. آنجا که اثرگذار باشد هر دو فعلیاند؛ رطوبت و یبوست اثرگذار نیستند که فعلی باشند، اثرپذیرند پس انفعالیاند. اما حرارت و برودت اثرگذارند پس فعلیاند.
[تطبیق با متن]
صفحه ۲۱۱ هستیم سطر هفتم.
«المسئلة الخامسة فی البحث عن الملموسات». قال: «فمنها اوائل الملموسات».
«فمنها» یعنی از کیفیات محسوسه، یعنی بعضی از کیفیات محسوسه اوائل ملموساتاند، یعنی کیفیات ملموسهای هستند که اولیه هستند، کیفیات ثانویه نیستند. بقیه کیفیات به اینها برمیگردند، اینها به چیزی برنمیگردند، اینها اصلاند.
«وهی» آن اوائل ملموسه چهارتایند: حرارت، برودت، رطوبت، یبوست.
«والبواقی» یعنی باقی کیفیات ملموسه، نه باقی کیفیات محسوسه، باقی کیفیات ملموسه منتسباند به این چهارتا. حتی در بعضی کیفیات دیگر هم غیر ملموس این چهارتا دخالت میکنند. اما بقیه کیفیات ملموسه مستقیماً منتسب به اینهاست، اینطور نیست که این چهارتا در آن بقیه دخالت کنند، در آن بقیه حضور مستقیم دارند.
اقول: چرا مصنف در بین کیفیات محسوسه که پنج قسماند ملموسه را جلوتر از بقیه مورد بحث قرار داد؟
«لما کانت الکیفیات الملموسة اظهر عند الطبیعة»، پیش طبیعت ظاهرتر است، چرا ظاهرتر است؟ چون همه حیوانات از این کیفیت برخوردارند و چیزی که عام باشد ظاهر است، آن خاص ممکن است در موارد خاصی پیدا بشود و خیلی ظاهر نباشد چون در موارد خاص پیدا میشود، در یک موارد فرض کنید استثنائی پیدا میشود. اما اینی که در همه موارد حاصل است خب عام است دیگر، وقتی هم عام شد ظاهر است.
چون کیفیات ملموسه اظهرند عند الطبیعة «لعمومها بالنسبة الی کل حیوان»، چون این کیفیات نسبت به همه حیوانات عاماند، یعنی همه حیوانات از این کیفیت برخوردارند یا از این لامسه برخوردارند، «قدم المصنف البحث عن الکیفیات الملموسة». آن توضیحی که من از خارج دادم این بود که لمس عام است، قوه لامسه عام است. توضیحی که ایشان میدهد این است که ملموسات عاماند، هر دوتاش درست است. در یکجا بحث از قوه لامسه میشود چون قوه لامسه عام است، در همه جا حاضر است، برای همه حیوانات حاصل است. در یکجا بحث از کیفیات ملموسه مقدم میشود چون کیفیات ملموسه در همه حیوانات هست، یا همه حیوانات میتوانند این کیفیات ملموسه را لمس کنند زیرا که همه دارای لامسه هستند.
« اعلم أن الكيفيات الملموسة إما فعلية، أو انفعالية، أو ما ينسب إليهما»، یا کیفیاتی هستند که منسوب به فعلی و انفعالیاند، یعنی از این چهارتا نیستند منسوب به این چهارتا هستند. منسوب به این چهارتا هستند یعنی مثلاً به صورتی از این چهارتا متولد شدند، یا این چهارتا در حصول آنها یک دخالتی دارند.
«فالفعلية» یعنی کیفیات ملموسه فعلیه دوتایند، دو تا کیفیتاند، «هما الحرارة والبرودة».
«والمنفعلة» یعنی کیفیات منفعله هم دوتایند، «هما الرطوبة والیبوسة». بیان کردم رطوبت به معنای سهولت قبول اشکال، یبوست به معنای عسر قبول اشکال.
«ونعنی بالفعلية ما تفعل الصورة بواسطتها فی المادة». این همان مطلبی است که بیان کردم وقتی به عبارتش برسم توضیحش میدهم. جسمی را ملاحظه کنید که دارای حرارت است، مثلاً آتش. این جسم هم ماده دارد، هم صورت ناری دارد، و هم کیفیتی که حرارت است دارد. صورتش به توسط کیفیتش در ماده اثر میکند، در ماده خودش یا در ماده بیرون؛ هر دوش میشود. در ماده خودش اثر میکند یعنی ماده را داغ میکند، به طوری که آتش ماده و صورتش همه با هم گرم است، اینطور نیست که بخشی گرم باشد بخشی غیر گرم. همچنین در ماده موجودات دیگر اثر میگذارد، چون موجودات دیگر هر موجودی که باشد به توسط ماده اثری را قبول میکند. پس نار هم اگر بخواهد اثر بگذارد در ماده اشیاء دیگر اثر میگذارد. چه چیزی اثر میگذارد؟ حرارت اثر میگذارد؟ نه، صورتی که کیفیت حرارت برایش حاصل است. آن صورت به توسط حرارت اثر میگذارد. چون صورت به توسط حرارت اثر میگذارد، این حرارت میشود فعلی.
اما کیفیت منفعله چیست؟ کیفیت منفعله عبارت است از کیفیتی که به اعتبار آن کیفیت ماده منفعل میشود، منفعل میشود یعنی قبول اشکال میکند ماده خودش، ماده خودش همان کیفیت. یعنی این کیفیت در جسمی وجود دارد که آن جسم ماده دارد، مادهای که این کیفیت همراهش است منفعل میشود، به توسط همین کیفیت منفعل میشود. یعنی چون برودت دارد آسان قبول میکند، چون یبوست دارد سخت قبول میکند، بالاخره قبول میکند، حالا یا سخت یا آسان. مادهاش قبول میکند، چرا؟ چون این کیفیت که برودت است یا یبوست است وجود دارد.
پس توجه کنید وقتی میگوییم این کیفیت فعلیه است، منظورمان این نیست که خودش اثرگذار است، منظورمان این است که صورت به توسط او اثرگذار است. وقتی میگوییم این کیفیت منفعله است منظورمان این نیست که خودش قبول میکند، منظورمان این است که مادهاش به خاطر داشتن این کیفیت قبول میکند. پس کیفیت انفعالی است یعنی ماده را آماده پذیرش میکند.
(سؤال شاگرد: صورت ماده را...)
استاد: نه خودش، بله، ربطی به صورت ندارد بحث ما در کیفیت است. این که ما میگوییم این کیفیت کیفیت انفعالی است یعنی مادهای که این کیفیت همراهش است قبول میکند، به خاطر وجود این کیفیت. به خاطر وجود این کیفیت آن ماده قبول میکند. وقتی میگوییم کیفیت انفعالیه یعنی به خاطر وجود این کیفیت آن صورت اثر میکند. پس فعلیت از طریق صورت است منتها با داشتن این کیفیت. منفعل بودن برای ماده است منتها به خاطر داشتن این کیفیت. پس وقتی میگوییم این کیفیت فعلی است یعنی صورتی که این کیفیت همراهش هست اثرگذار است. وقتی میگوییم این کیفیت انفعالی است یعنی مادهای که این کیفیت همراهش هست اثرپذیر است و این منفعل است.
آن وقت این دو تا را هم نسبت به هم، یعنی این کیفیت فعلی را با کیفیت انفعالی نسبت به هم بسنجید، میبینید آن فعلی در این انفعالی اثر میکند ولی انفعالی در فعلی اثر نمیکند. حرارت و برودت در جسم رطب و یابس اثر میکند، ولی یبوست و رطوبت در جسم حار و بارد اثر نمیکند. پس خود این دو تا کیفیت را هم که با هم میسنجید میبینید دو تا در دیگری اثر میکند، دو تا در آن یکی دیگر، در آن اولیها اثر نمیکند. آن دو تا که اثرگذارند که حرارت و برودتاند فعلی نامیده میشوند، آن دو تا که اثرگذار نیستند که رطوبت و یبوستاند انفعالی نامیده میشوند.
«ونعنی بالفعلية» یعنی به کیفیت فعلیه «ما» یعنی کیفیتی را که «تفعل الصورة بواسطتها فی المادة»، صورت به واسطه آن کیفیت در ماده اثر میگذارد، که نه خود آن کیفیت را میگوییم اثر میگذارد، صورت به توسط آن کیفیت اثر میگذارد.
«وبالمنفعلة» یعنی و نعنی بالمنفعلة «ما» یعنی کیفیتی را که «تنفعل المادة باعتبارها»، ماده منفعل میشود به خاطر وجود آن کیفیت. نه خود آن کیفیت منفعل میشود، ماده به خاطر همراهی با این کیفیت منفعل میشود.
پس فعلیت برای صورت است که به توسط این کیفیت اثر میکند، انفعال برای ماده است که به توسط این کیفیت منفعل میشود، ولی چون این کیفیت واسطه میشود که صورت اثر کند کیفیت فعلی مینامیم، چون این کیفیت باعث میشود که ماده منفعل شود این کیفیت را منفعله مینامیم. پس مراد ما از کیفیت منفعله و کیفیت فعلی این است.
این حرف را برای چه میزنیم؟ چون کیفیت امری است که نه میتوان او را فاعل حساب کرد نه میتوان منفعل حساب کرد. در یک جسم منفعل ماده است و فاعل صورت. به همین جهت ما باید انفعال و فعل را به صاحبانشان نسبت بدهیم، انفعال را به ماده نسبت بدهیم فعل را به صورت. حالا که ما داریم کیفیتی را فاعلی میدانیم یا فعلی میدانیم، باید بدانیم که مستقیماً این کیفیت فاعل نیست، آن صورت به توسط کیفیت فاعل است. و وقتی کیفیتی را منفعل میدانیم، باید بدانیم که مستقیماً این کیفیت منفعل نیست، آن ماده به خاطر همراهی این کیفیت منفعل است، یعنی انفعال را به آن صاحبش که ماده است باید نسبت داد، فعلیت را به آن صاحبش که صورت است باید نسبت داد. کیفیت را نباید فاعل یا منفعل قرار بدهیم مگر به همین نحوی که میگوییم، که صورت به توسط این کیفیت فعلیت دارد و فاعلیت دارد پس کیفیت را میگوییم کیفیت فعلیه؛ یا ماده به توسط این کیفیت انفعال دارد پس کیفیت را میگوییم منفعله.
(سؤال شاگرد: ابنسینا یه مثالی میزند برای...)
استاد: بله مثال چی میزند؟
(ادامه سؤال شاگرد: که صورت به واسطه کیفیت...)
استاد: آتش را مثال زدیم که صورت ناری به خاطر داشتن کیفیت حرارت در مادههای اشیاء اثر میگذارد. یعنی صورت اثر میگذارد، صورت گرم میکند یا میسوزاند اما به توسط داشتن حرارت. در مثل مثلاً سنگ هم که نقش را قبول میکند، آن کیفیت یبوست نقش را قبول نمیکند، ماده سنگ به خاطر داشتن این کیفیت نقش را قبول میکند. نه که خود آن کیفیت نقش را قبول کند، کیفیت منتقش نمیشود به نقشی، سنگ منتقش میشود. شما وقتی که یک عکسی را روی سنگ حجاری میکنید یا یک خطی بر روی سنگ میکنید، سنگ این خط را پذیرفته، این نقش را پذیرفته، نه آن کیفیتش. این سنگ یعنی ماده سنگ به خاطر داشتن آن کیفیت یبوست این را پذیرفته، یا آب به خاطر داشتن کیفیت رطوبت این نقش را پذیرفته، آب پذیرفته نه آن کیفیت پذیرفته باشد. صورت نار اثر کرده به توسط حرارتی که دارد. پس مؤثر صورت است، قابل ماده است، باید آنجا که فعل است به صورت نسبت داده شود، آنجا که انفعال است به ماده نسبت داده شود، منتها چون این صورت همراه این... همراه این کیفیت است ما کیفیت را میگوییم فعلی. آن ماده هم همراه آن کیفیت است، به آن کیفیت میگوییم انفعالی.
(سؤال شاگرد: حرارت و رطوبت و یبوست در آتش هم میشود گفت پس یبوست آتش است؟) استاد: آتش یبوست دارد نه رطوبت.
(سؤال شاگرد: یبوست؟)
استاد: اینها را قبلاً داشتیم که آتش حارِ یابس است. هوا حارِ رطب است. آب باردِ رطب است. زمین باردِ یابس است. هر کدام از این چهار تا عنصر را به دو کیفیت متکیف کردیم، قبلاً اینها بحث شد.
«وانما کانت الاولیان فعلیتین والاخریان منفعلیتین»، چرا ما آن دو تای اول را که حرارت و برودتاند فعلی نامیدیم و دو تای آخر را منفعل نامیدیم با اینکه ماده است که منفعل میشود نه کیفیت؟ میفرمایند: «وانما کانت الاولیان» یعنی حرارت و برودت فعلیتین «والاخریان» یعنی رطوبت و یبوست منفعلیتین «ولو المادة تنفعل باعتبارهما»، یعنی به اعتبار این رطوبت و یبوست، با وجود این ما اولیان را فعلی گفتیم و اخریان را منفعلی گفتیم، «لان الاولیین تفعلان فی الاخریان دون العکس»، یعنی حرارت و برودت در جسم رطب و یابس اثر میگذارند ولی یبوست و رطوبت در جسم حار و بارد اثر نمیگذارند. این روشن است توضیح هم دادم.
[کیفیات ثانویه ملموسه]
تا اینجا کیفیات اولیه را یا به تعبیر دیگر اوائل الملموسات را ذکر کردیم، که این چهارتا بودند و در موردشان مختصری بحث کردیم. حالا کیفیات ملموسه دیگری که برمیگردند به این اوائل ملموسات، اینها را میخواهیم ذکر بکنیم.
«واما باقی الکیفیات الملموسة فإنها تابعة لهذه الاربع»
تابع این چهارتایند. تابع این چهارتایند یعنی آنها اصلاند اینها تابعاند.
مثل لطافت. لطافت یعنی نرمی و نازکی. شیء که لطیف میشود بر اثر حرارت لطیف میشود. و کثافت، کثافت یعنی انبوهی، ستبری، در هم پیچیدگی، اینها به خاطر برودت است. شما میبینید که مثلاً آب در هوای گرم روان است، در هوای سرد فشرده میشود، یخ میزند. درست است حالا هوا در داخلش داخل میشود ولی آن قسمت از آب که آب خالی است میبینید فشرده و سفت است، انبوه است، در لسان عربی کثیف است. کثیف یعنی فشرده است. خب توجه میکنید که لطافت فرع حرارت است، کثافت فرع برودت است. همینطور بقیه، هر کدام از اینهایی که الان ما میخوانیم فرع یکی از این چهارتا هستند که گفتیم.
«واللزوجة» یعنی چسبندگی، کشندگی.
«والهشاشة» یعنی نرمی، سستی، تردی، شکنندگی.
«والجفاف» خشکی،
«والبلّة» نرمی.
«والثقل» سنگینی،
«والخفة» سبکی.
مثلاً آنجا که برودت هست سنگین است، آنجا که حرارت هست سبک است. آنجا که حرارت هست خشکی است، آنجا که برودت هست تری است، یا آنجا که رطوبت هست تری است، آنجا که یبوست هست خشکی است. همینطور که توجه میکنید اینها را داریم یک جوری مرتبطشان میکنیم، فرعشان میکنیم برای آن چهار تا اصلی.
[خواص حرارت و برودت: جمع و تفریق]
قال: «فالحرارة جامعة للمتشاکلات مفرقة للمختلفات والبرودة بالعکس».
حرارت وقتی که بر یک جسم مرکبی وارد میشود، قسمتی از این جسم را که سبک است جدا میکند و به بالا میفرستد، قسمتی را که سنگین است همانجا پایین میگذارد. مثلاً فرض کنید که گِلی را در اختیار آتش قرار بدهید. این گل بعد از مدتی خشک میشود، معنای خشک شدن این است که آن آبهایی را که در این گل وجود داشت این حرارت تبخیر کرد، تبدیل کرد به بخار، و بخار چون سبک بود رفت بالا. الان خاک خالص باقی مانده. پس مختلفات را جدا کرد از هم؛ آتش مختلفات را از هم جدا کرد، آب و خاک دو شیء مختلفاند، از هم جداشان کرد، آب را فرستاد بالا خاک را هم خشک کرد. حالا اگر متشاکلاتی وجود داشتند همه را با هم جمع میکند، یعنی این آتشی که دارد این بخار را بالا میبرد، هر چیزی که از سنخ بخار و شکل بخار باشد آنها را هم بالا میبرد. یعنی در جسم مرکب اگر آتشی وجود دارد، هوایی وجود دارد، حرارت این دو تا را بالا میبرد و آنهایی که سنگیناند پایین میگذارد.
«متشاکلات» یعنی آنهایی که شکل هماند، یعنی طالب بالا هستند، همه را جدا میکند به سمت بالا میفرستد، آنهایی هم که پایینی هستند و شکل هماند از جهت طلب کردن سفل، همه را پایین میگذارد. و مختلفات هم از هم جدا میکند، همانطور که توجه کردید آنهایی که سنگین و طالب سفلاند از آنهایی که طالب علوّند جدا کرد. اما برودت برعکس این است. برودت کارش این است که مثلاً همه را با هم جمع میکند، مختلفات را با هم جمع میکند، آب و خاک را با هم جمع میکند گلش میکند مثلاً، بعد هم یخ میزند. البته آب و خاک جمع شده را محکم میکند، یعنی مختلفات را با هم جمع میکند. و متشاکلات را از هم جدا میکند. کارش این است که متشاکلات را از هم جدا میکند. متفرقات را با هم جمع میکند، مثلاً فرض کنید که یخ و دیگ و از این حرفها هر چه هست با هم یخ میزند، سنگ و آب و خاک و همه را با هم میبندد، سرما این کار را میکند. متشاکلات را هم از هم جدا میکند، یعنی مثلاً فرض کنید که بخار و آتش یا هوا با آتش، از جهت جهت هر دو طالب علوّ متشاکلاند، شکل هماند، هر دو طالب بالا هستند، آتش هم به سمت بالا میرود هوا هم به سمت بالا میرود، سرما اینها را از هم جدا میکند، برودت اینها را از هم جدا میکند. جدا میکند یعنی هوا را با آتش را نمیگذارد با هم باشند.
حالا عبارت هم میخوانیم، توجه میکنید متشاکلاتی که در اینجا میگوییم و مختلفاتی که در اینجا میگوییم، منظور از متشاکلات آنهایی هستند که همه طالب سفلاند یا طالب علوّند، از این جهت شکل هماند. مختلفات آنهایی هستند که یکی طالب علوّ است یکی طالب سفل، از این جهت با هم مختلفاند.
«فالحرارة جامعة للمتشاکلات» متشاکلات را جمع میکند، یعنی آنهایی که طالب سفلاند همه را جمع میکند به سمت سفل نگه میدارد آنهایی هم که طالب علوّند به سمت علو میفرستد.
«مفرقة للمختلفات» مختلفات را هم از هم جدا میکند. ولی برودت برعکس است.
اقول: حرارت از شأنش این است که احداث خفت کند و احداث میل صاعد کند. میل صاعد یعنی میل داشتن جسم به طرف صعود، که عرض کردم مثلاً آب را وقتی بدهیم دست حرارت یا دست آتش، میبینیم تبدیلش میکند به بخار و میل صاعد در او ایجاد میکند، یعنی میلی که او را وادار به صعود میکند. میل را بعداً بحث میکنیم. میل صاعد مثلاً فرض کنید مشکی را پر از هوا بکنید بکنید زیر آب. این میل صاعد دارد دستتان را میزند که فشار میدهد که بیاید بالا. سنگ را بردارید رو دست نگه میدارید این میل هابط دارد یعنی میل دارد که به سمت پایین بیاید. حالا آتش میل صاعد درست میکند یعنی جسم را متفرق میکند، منبسط میکند، سبکش میکند میفرستدش بالا. «الحرارة من شأنها احداث الخفة ومیل صاعد و یحصل بسبب ذلک الحرکة».
این «الحرکة» را مشارالیه «ذلک» نگیرید، فاعل «یحصل» است. به سبب ذلک یعنی به سبب حدوث خفت و میل صاعد، حرکت حاصل میشود یعنی آن جسمی که سبک شد میرود بالا، حرکت میکند به سمت بالا.
«فإذا وردت الحرارة على المركب و سخنته»[2] ، وقتی حرارت بر یک مرکبی وارد میشود و داغ میکند آن مرکب را، «طلب الالطف» آن قسمت از مرکب که لطیفتر است طلب میکند صعود را یعنی به سمت بالا رفتن را «قبل غیره»، قبل از اینکه بقیه لطیف بشوند و طلب صعود کنند، این چون الطف بوده زودتر از بقیه طلب صعود میکند و به سمت بالا میرود «لسرعة انفعاله»، چون زودتر از آتش تأثیر پذیرفته و منفعل شده، مثلاً بخش فرض کنید که آب لطیفتر است از خاک، زودتر میبینید که به سمت بالا میرود، اما ممکن است حرارت خاک را هم به سمت بالا ببرد اما دیر.
«فاقتضی ذلک» یعنی این حرکت جسم الطف از درون آن مرکب، این اقتضا میکند که اجزای مرکب پاشیده بشود، متفرق شود، الطفش برود بالا، اکثفش باقی بماند، پایین بماند.
«فاقتضی ذلک تفریق اجزاء المرکب المختلفه»، المختلفه قید اجزاء است، اجزای مختلفه مرکب از هم جدا میشوند. اگر یک مرکبی اجزای مختلف نداشت نه دیگر جدا نمیشود، ولی اگر اجزای مختلف داشت آن اجزایی که الطفاند زودتر صعود میکنند و وقتی زودتر صعود کردند تفرق در مرکب حاصل میشود، اجزای الطفش از اجزای اکثفش جدا میشوند.
«فإذا صعد الالطف جامع مشاکله»، وقتی که آن بخش الطف مرکب بالا رفت، با مشاکل خودش جمع میشود، پس آن حرارت است که مشاکلات را با هم جمع کرده.
«فمن هاهنا» از همینجاست که گفته شده انها یعنی حرارت اقتضا میکند جمع متشاکلات را و تفریق مختلفات را. همانطور که توجه کردید اجزای الطف را از اجزای اکثف جدا میکند، پس تفریق مختلفات میکند. همچنین مشاکلات را که همه میتوانند به سمت بالا بروند همه را با هم جمع میکند به سمت بالا میفرستد، پس جمع متشاکلات میکند و تفریق مختلفات.
«واما البرودة فإنها بالعکس من ذلک»، عکس عمل میکند، یعنی مختلفات را کنار هم جمع میکند و متشاکلات را گاهی از هم جدا میکند. جمع کردن مختلفات روشن است، و جدا کردن متشاکلات هم عرض کردم، یکی از این متشاکلات را مثلاً سرد میکند و وقتی سرد کرد به سمت پایین میکشد، سنگین میشود دیگر، به سمت پایین میکشد.
[تضاد حرارت و برودت]
قال: «وهما متضادتان». در متن قبلی یکی از خواص حرارت و برودت ذکر شد، که جمع متشاکلات و تفریق مختلفات بود برای حرارت و برعکس بود برای برودت. حالا در این متن یکی دیگر از خاصیتها را نقل میکند و آن اینکه حرارت و برودت با هم تضاد دارند.
تضاد را ما قبلاً اشاره کردیم، عبارت است از رابطه بین دو امر وجودی که این دو امر وجودی بینشان غایت تباعد و غایت خلاف است. مثلاً مثل سواد و بیاض؛ هر دو امر وجودیاند و بینشان نهایت اختلاف است، به آنها میگفتیم متضادان. حالا حرارت و برودت هم همینطور است، هر دو امر وجودیاند و بینشان نهایت اختلاف است، لذا به آنها میگوییم متضادان.
حرارت و برودت ضد هماند، هر دو در یکجا و در یک زمان جمع نمیشوند، متعاقب هم میآیند اما با هم اجتماع پیدا نمیکنند. نظر ما این است که حرارت و برودت هر دو امر وجودیاند و لذا بینشان رابطه تضاد است. بعضیها گفتند که برودت امر عدمی است؛ حرارت امر وجودی است، برودت امر عدمی است. برودت عبارت است از عدم الحراره در چیزی که شأنش حرارت است. چیزی که قابلیت حرارت دارد اگر حرارت نداشت به آن میگویند برودت دارد. پس برودت را عدم ملکه گرفته، حرارت را ملکه گرفته. حرارت ملکه است و اگر چیزی شأنش حرارت بود و حرارت نداشت عدم ملکه حاصل میشود. عدم ملکه را قبلاً گفتیم مشروط به این است که قابلیت ملکه را داشته باشد، آن موضوعی که متصف میشود به عدم ملکه موضوعی است که قابلیت اتصاف به خود ملکه را دارد منتها چون ملکه حاصل نشده متصف شده به عدم ملکه. در اینجا هم همین را میگویند، میگویند که برودت عبارت است از عدم حرارت در موضوعی که قابلیت حرارت داشته باشد. موضوعی که قابلیت حرارت داشته اگر حرارت پیدا نکند برودت برایش اطلاق میشود، یعنی به وصف برودت را میگیرد. توجه میکنید که اینها بین حرارت و برودت رابطه عدم و ملکه قائلاند نه رابطه تضاد، چون برودت را امر عدمی میگیرند منتها عدمی به معنای عدم ملکه نه عدم مطلق که این را قبلاً بحثش را کردیم.
ایشان میفرمایند حرف اینها خطاست، زیرا که برودت امر وجودی است چون ما در جسمی که بارد است یک چیزی را احساس میکنیم اضافه بر جسمیت. اضافه بر جسمیت معلوم میشود که این جسم یک چیزی را که ثبوتی است دارد. اگر برودت عدمی بود ما اضافه بر جسم در جسم بارد چیزی را نمییافتیم، در حالی که ما در جسم بارد علاوه بر جسم چیزی را مییابیم. از اینجا نتیجه میگیریم که برودت یک چیزی است در خارج که زائد بر جسمیت و زائد بر جسم است. اگر در خارج برودت چیزی است پس امری وجودی نه امر عدمی.
«وهما متضادتان» یعنی حرارت و برودت ضد هماند.
اقول: «الحرارة والبرودة کیفيتان وجوديتان»، پس یکی از دو شرط تضاد را دارند. دو شرط تضاد یکی این بود که وجودی باشند یکی این بود که بینشان غایت الخلاف باشد. حالا معلوم شد حرارت و برودت دو کیفیت وجودیاند پس شرط اول تضاد را دارند.
«بينهما غاية التباعد»، بینشان تباعد کامل هست، غایت تباعد و غایت الخلاف بینشان است پس معلوم میشود شرط دوم تضاد را هم دارند، یعنی همه شرایط را دارند، اگر همه شرایط تضاد را دارند «فهما متضادتان».
«ولم یخالف بهذا الحکم احد من المحققین»، هیچیک از محققین در این حکم یعنی تضاد حرارت و برودت اختلاف ندارند، همه قبول دارند که حرارت و برودت متضادند.
اما «قد ذهب قوم» که غیر محققین هستند «به اینکه برودت عدم حرارت است از جسمی و از شیئی که شأنش این است که حرارت را بپذیرد»، یعنی میتواند حار باشد اگر حار نبود میشود بارد. پس برودت یعنی عدم حرارت نسبت به جسمی که قابلیت حرارت را دارد. آن وقت اگر اینطور باشد که برودت عدمی باشد «فیکون التقابل بينهما» یعنی بین حرارت و برودت «تقابل عدم و ملکه». ایشان میفرماید «وهو خطأ»، این مذهب قوم غیر محقق خطاست، زیرا ما درک میکنیم از جسم بارد کیفیتی را که اضافه بر جسمیت مطلقه است، یعنی ما جسمیت مطلقه این جسم بارد را میبینیم و میبینیم چیزی اضافه بر جسمیت مطلقه دارد و آن چیز همان برودت است، پس برودت امر وجودی است که اضافه بر جسم دیده میشود. اگر عدمی بود که دیده نمیشد.
«لانا ندرک من الجسم البارد کیفیة زائدة علی الجسمية المطلقة»، و در حالی که عدم درک نمیشود، اگر برودت امر عدمی بود درک نمیشد، ما داریم درکش میکنیم، پس برودت صفتی است وجودی. اگر صفت وجودی است دیگر رابطه بین برودت و حرارت نمیتواند رابطه عدم و ملکه باشد حتماً باید رابطه تضاد باشد.
[اطلاقات مختلف حرارت]
ایشان بحث در حرارت و برودت را مطرح کرد، حالا درباره حرارت تنها بحثی را مطرح میکند و آن این است که حرارت معانی مختلف دارد یا مصادیق مختلف دارد. گاهی حرارت نار را میگوییم حرارت، گاهی حرارت خورشید را میگوییم حرارت، گاهی هم حرارت غریزی را که شرط وجود حیات است میگوییم حرارت. پس حرارت اطلاقهای مختلف دارد، معانی مختلف دارد. حرارت نار چیزی است حرارت خورشید چیزی دیگر است، یا حرارت ماه مثلاً امر سومی است، این حرارتها با هم فرق دارند. خب اینها روشن است که حرارت خورشید با حرارت نار است. اما حرارت غریزی که حرارتی است منحصر به حیات آن چیست؟
معتقدیم که انسان حرارت غریزی دارد، حیوانات هم حرارت غریزی دارند و همین حرارت غریزی باعث شده که اینها حی بشوند. اگر حرارت غریزی از بین برود حیات هم از بین میرود.
این حرارت غریزی چیست؟ حرارت غریزی یعنی حرارت طبیعی. حرارت گاهی بر اثر عوامل بیرونی در بدن انسان پیدا میشود، این دیگر حرارت غریبه است، غریزه نیست. مثلاً دویدیم بدنمان داغ شده، کنار بخاری نشستیم بدن گرم شده، یا فرض کنید تب عارض شده بدنمان گرم شده، اینها حرارتهای غریبه هستند که از عاملهای بیرونی در بدن ما میآیند. اما یک حرارت طبیعی در بدن ما موجود است که آن حرارت طبیعی را اصطلاحاً میگویند حرارت غریزی. نه از بیرون آمده بلکه خودش هست. آن وقت حرارت غریزی را روح بخاری ما تأمین میکند. باز روح بخاری همانطور که احتمالاً قبلاً بیان کردیم، روح بخاری عبارت است از جسم لطیفی که از خلاصه چهار تا خلط یعنی خون، بلغم، صفرا و سودا به وجود میآید. اینها را وقتی که صاف کنید، خالص کنید میشود روح بخاری. وقت روح بخاری مرکب قواست، تمام قوا به توسط روح بخاری فعالیت میکنند، اصلاً حیات بدن به داشتن روح بخاری است. اگر روح بخاری نباشد حیاتی که از طریق نفس میآید به بدن تعلق نمیگیرد. خود روح بخاری حیاتآور نیست بلکه مناسب با حیات است، حیات از طریق نفس میآید، روح بخاری جسم است، جسم لطیف است، مثل خون میماند منتها خیلی رقیقتر، خیلی لطیفتر. خالص خون است، بخار خون است به تعبیر دیگر، که کأنه این چهار تا خلط را که بلغم و صفرا و سودا و خون، این چهار تا را مثلاً حرارتِ خالصش را گرفتید حالا خالصش و لطیف شدهاش میشود روح بخاری. و این روح بخاری از قلب در تمام بدن موجود است و مرکب قواست. اگر قوهای روح بخاری که این قوه را حمل میکند ضعیف بشود آن قوه ضعیف میشود. اگر روح بخاری از بین برود قوه هم از بین میرود. اگر روح بخاری برگردد دوباره قوه برمیگردد. پس شرط وجود حیات برای بدن انسانی وجود روح بخاری است، اگر روح بخاری موجود بود حیاتی که از طریق نفس میآید به بدن تعلق میگیرد و الا نه. این روح بخاری همان حرارت غریزی است که شرط حیات است.
خب بعضی حرارتها شرط حیات نیستند، حرارت آتش اگر معمولی باشد شرط گرم شدن است، اگر خیلی داغ باشد شرط زوال حیات است، حیات را از بین میبرد. ولی این حرارتی که الان ما داریم اسمش را حرارت غریزی میگذاریم شرط حیات است نه اینکه مانع حیات باشد. حرارت آتش اگر شدید باشد مانع حیات است اما این حرارت غریزی شرط حیات است نه مانع، پس فرق میکنند با هم، اختلاف با هم دارند، ذاتشان فرق میکند. این حرارت که حرارت آتش است با آن حرارت که حرارت خورشید است با حرارت سوم که حرارت غریزی است، هر سه اختلاف بالذات دارند، نه اینکه عرضی از عوارضشان مختلف است اصلاً ذاتشان مختلف است، حقیقتشان مختلف است.
«وتطلق الحرارة» حرارت اطلاق میشود بر معانی دیگری که این معانی مخالفاند با آن کیف، با کیفیت در حقیقت، «فی الحقیقة» متعلق به مخالف است، با آن کیفیتی که قبلاً گفتیم مخالفت دارد. مثلاً آن کیفیتی که ما قبلاً گفتیم حرارت موجود در آتش بود مثلاً. خب حرارت غریزی باهاش که اختلاف دارد، اختلاف در چی دارد؟ در حقیقت اختلاف دارد نه در عرضی از اعراض. حقیقت این حرارت با حقیقت آن حرارت مختلف است.
«وتطلق الحرارة بر معانی دیگری که این معانی با آن کیفیت مذکور (که با برودت و رطوبت و یبوست کنار هم قرارشان دادیم) مخالفت دارد، در چی مخالفت دارد؟ در حقیقت». یعنی این یک حقیقت است آن یک حقیقت دیگر.
اقول: لفظ حرارت اطلاق میشود بر معانی، یکی همان کیفیت محسوسه است که تا حالا دربارهاش بحث میکردیم که عبارت است از حرارت نار؛ دوم حرارتی که مناسب حیات است، «وهی شرط فیها» یعنی حرارتی است که شرط است در حیات «وتسمی الحرارة الغریزیة» حرارت غریزی نامیده میشود «وهی مخالفة لتلک فی الحقیقة» این حرارت دوم مخالف است با لتلک یعنی با آن حرارتی که ما کیفیت محسوس حسابش کردیم که قسم اول بود، مخالفت دارد در چی؟ در حقیقت.
«لان تلک» یعنی آن کیفیت که حرارت نار است «مضاد للحیاة» ضد حیات است «والثانية» حرارت دوم که حرارت مناسب للحیاة یا حرارت غریزی است «شرط فی الحیاة». خب مضاد با شرط با همدیگر سازگار نیستند اختلاف در حقیقت دارند.
«والثالث» سومین قسم از حرارتها که حرارت بر آن اطلاق میشود «حرارة الکواکب النيرة» است، مثل خورشید، مثل ماه، مثل ستارهها. اینها همهشان بالاخره نور دارند و نورشان هم گرما تولید میکند، حالا در حد خودش. و ما این گرما را که تولید میشود حرارت مینامیم که معنای دیگری است غیر از آن دو معنایی که قبلاً گفتیم برای حرارت.
«والثالث حرارة الکواکب النيرة وهی مخالفة لما تقدم» این سومی هم مخالف با آن دو تای قبلی است. پس حرف مصنف درست شد که حرارت بر معانی دیگری هم گفته میشود که آن معانی در حقیقت با این کیفیت محسوسه و یا ملموسه فرق دارند.
[تعریف رطوبت و یبوست]
قال: «والرطوبة کیفیة تقتضی سهولة التشکل والیبوسة بالعکس». این را توضیح دادم دیگر لازم نیست خیلی توضیح داده بشود. میفرماید که رطوبت کیفیتی است که هر جا باشد آنجا آسان شکل را میپذیرد و یبوست کیفیتی است که هر جا باشد آنجا سخت شکل را میپذیرد، ولی هر دو شکل را میپذیرند چه رطب چه یابس.
مرحوم علامه این مطلب را بیان میکند، بعد در ضمن بیان میفرماید که افراد عادی رطوبت را به معنی تری میگیرند و یبوست را به معنی خشکی میگیرند، ولی ابنسینا رطوبت و یبوست را جور دیگر تعریف کرده، گفته رطوبت یعنی سهولت، رطوبت یعنی سهولت قبول اشکال و یبوست یعنی صعوبت قبول اشکال. ایشان در رطوبت و یبوست اصطلاح دیگری دارد که خیلیهای دیگر این اصطلاح را پذیرفتند. پس ایشان هوا را (ابنسینا، ایشان یعنی ابنسینا) هوا را میگوید رطب است، منظورش این نیست که تر است، رطوبت به معنای تری را اراده نمیکند، رطوبت به معنای سهولت قبول اشکال را اراده میکند. ابنسینا به همین جهت هوا را میگوید رطب است، اما دست مردم به این میگویند هوا رطب نیست.
چرا؟ چون آنها از رطب رطوبت میفهمند از رطوبت تری میفهمند، در حالی که ابنسینا از رطوبت قبول شکل یا سهولت قبول شکل را میفهمد. پس هوا سهولت قبول شکل دارد عند ابنسینا میشود رطب یا صاحب رطوبت، اما تری ندارد پس عند بقیه یعنی عند مردم عادی نمیشود رطب یا دارای رطوبت.
«والرطوبة کیفیة تقتضی سهولة التشکل»، که جسم سهولت تشکل داشته باشد یعنی آسان شکل را بپذیرد، «والیبوسة بالعکس»، یعنی اقتضا میکند که جسم صعوبت در تشکل داشته باشد و سخت شکل را بپذیرد.
اقول: «الرطوبة فسرها الشیخ» یعنی ابنسینا «بأنها» به اینکه رطوبت کیفیتی است که اقتضا میکند سهولت تشکل را، سهولت اتصال را، سهولت تفرق را. یعنی شیء که رطب باشد آسان شکل میگیرد، آسان از قسمتهای دیگر جدا میشود، آسان به قسمتهای دیگر متصل میشود. مثلاً هوا را ملاحظه کنید، وقتی ما در آن راه میرویم میشکافد دیگر، آسان شکافته میشود، بعد هم که رد شدیم دوباره به قسمتهایی که قبلاً متصل بودند متصل میشود، آسان هم متصل میشود. سهولت تشکل هم دارد، هر شکلی به آن بدهیم راحت میپذیرد.
«والجمهور یطلقون الرطوبة علی البلة» یعنی تری لا غیر. فقط از رطوبت تری میفهمند، این معنایی که مصنف گفته نمیفهمند. پس هوا بنابر این، هوا در نزد آنها رطب نیست، ولی عند الشیخ رطب است (یعنی هوا رطب است).
«وجعل البلة»، یعنی شیخ بلّه را رطوبت غریبه قرار داده، رطوبتی که بر ظاهر جسم جاری میشود. خب پس بلّه را رطوبت غریبه قرار داده رطوبتی که بر ظاهر جسم جاری میشود، یعنی جسم تر میشود ظاهرش نه باطنش، چون آب نفوذ نمیکند در باطن سنگ. خب پس رطوبت به معنای در نزد مردم عادی تریِ ظاهری جسم است.
«والانتقاع»، تری، تریِ باطن است، «کما ان الانتقاع هو رطوبة غریبة نافذة الی باطن الشیء». پس تری رطوبت غریبه است که بر ظاهر جسم جاری میشود، انتقاع هم رطوبت غریبه است که در باطن جسم نفوذ میکند، هر دو غریباند، هیچکدام غریزی نیستند.
«والجفاف» با رطوبت عدم و ملکه دارد، لذا ایشان میگوید «جفاف عدم بلّه و تری است از چیزی که یبتل، از شیئی که شأنش این است که تر بشود».
«والیبوسة مقابل رطوبت است». خب تا اینجا ما رطوبت را توضیح دادیم. درباره رطوبت گفتیم «کیفیة تقتضی سهولة التشکل»، درباره جفاف یا یبوست و درباره یبوست میگوییم که «کیفیة تقتضی عسرة التشکل».
بعد درباره رطوبت گفتیم که بعضیها او را عبارت میدانند از تری، درباره یبوست هم میگوییم بعضیها او را عبارت میدانند از خشکی. خلاصه یبوست مقابل رطوبت است، هر بحثی را که ما درباره رطوبت جاری کردیم مقابلش را برای یبوست میتوانیم جاری کنیم.
خب حالا همین مقدار بحث باشد، بقیهاش انشاءالله برای جلسه آینده.
«قال: و هما مغايرتان للين و الصلابة» خوب است خوانده میشد ولی خب دیگر وقت تمام شد، باشد برای جلسه آینده.