« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/04/12

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل پنجم/ اعراض /اقسام کیفیت

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل پنجم/ اعراض /اقسام کیفیت

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

[مسئله دوم: اقسام کیفیت]

صفحه ۲۰۹، سطر چهاردهم.

«المسئلة الثانیة فی اقسامه».

قال: «واقسامه اربع».

اقول: «الکیف له انواع اربع»[1] .

بعد از اینکه درباره «کم» بحث کردیم، وارد بحث در «کیف» شدیم. گفتیم در آن مسائلی است؛ مسئله اولی رسم کیف بود که توضیح دادیم، اکنون وارد مسئله دوم می‌شویم که اقسام کیف است. کیف را به چهار قسم تقسیم می‌کنیم. اکنون فهرست اقسام را ذکر می‌کنیم، بعد وارد بحث در هریک از اقسام می‌شویم.

[قسم اول: کیفیات محسوسه]

ابتدا کیف محسوسه؛ یعنی کیفی که با یکی از حواس پنج‌گانه حس می‌شود. مثل مثلاً «سواد» (سیاهی) که با چشم حس می‌شود و مثل «حرارت» که با لامسه حس می‌شود؛ هر دو کیف‌اند و هر دو محسوس. مثال‌های دیگر هم هست، اما به همین دو مثال اکتفا می‌کنند.

[قسم دوم: کیفیات نفسانی]

دوم کیف نفسانی است، که می‌گویند کیف مختص به موجوداتی که صاحب نفس‌اند؛ مثل علم، ظن، اراده. این‌ها همه کیف‌اند و کیف نفسانی‌اند؛ یعنی کیف‌هایی هستند که مربوط به نفس می‌شوند.

[قسم سوم: کیفیات استعدادیه]

سوم کیفیات استعدادیه است. کیفیات استعدادیه که همان استعدادند؛ منتها استعداد به سمت فعل یا استعداد به سمت انفعال. مثلاً «صلابت» (سختی) یک نوع کیفیت است، کیفیت استعدادیه، استعداد به نحو فعل است که به آن می‌گویند «قوه».

«لین» (نرمی) هم یک نوع کیفیت است، کیفیت استعدادیه، منتها استعداد به انفعال است. پیداست جسم هرچه نرم‌تر باشد انفعالش بیشتر است. پس لین استعداد به سمت انفعال است و صلابت استعداد به سمت فعل است؛ این دو تا را هر دو را می‌گوییم کیف استعدادی.

[قسم چهارم: کیفیات مختص به کم]

قسمت چهارم کیف مختص به کم است. یعنی کم که عبارت از سطح یا مثلاً خط است که دارای کیفیاتی می‌شوند، مثل کیفیت مثلاً «انحنا». ما به این کیف می‌گوییم کیف مختص به کم. خط منحنی داریم، خط مستقیم داریم؛ آن استقامت، آن انحنا کیفیتی است و صفتی است برای خط، و خط هم کم است. پس این کیف مختص به کم است، یعنی صفت برای کم قرار می‌گیرد. این می‌شود کیف مختص به کم. یا مثلاً «زوجیت» که مختص به عدد است، این را هم می‌گویند کیف مختص به کم.

این چهار قسم کیف را داریم: کیف محسوس که صفتی است برای اشیاء مادی که با حس درک می‌شود؛ کیف نفسانی صفت است برای نفس؛ و کیف استعدادی عرض کردیم نوعی استعداد است، یا استعداد به سمت فعل که «قوه» نامیده می‌شود یا استعداد به سمت انفعال که «لاقوه» نامیده می‌شود. برای استعداد به سمت فعل مثال زدیم به صلابت، برای استعداد به سمت انفعال مثال زدیم به لین. و قسمت چهارم هم کیف مختص به کم بود، یعنی کیفی که صفت می‌شود برای کم، برای سطح مثلاً یا برای خط یا برای عدد.

[تطبیق با متن]

صفحه ۲۰۹ هستیم سطر چهاردهم.

«المسئلة الثانیة فی اقسامه»، یعنی اقسام کیف.

قال: «واقسامه اربع». اقول: «الکیف له انواع اربع».

اول: «احدها الکیفیات المحسوسة کالسواد والحرارة». سواد را بیان کردیم کیفیت مبصره است و حرارت کیفیت ملموسه است. خود کیفیات محسوسه به پنج قسم تقسیم می‌شوند: کیفیات مبصره، مسموعه، مشمومه، مذوقه و ملموسه. یعنی به تعداد حواس پنج‌گانه ما تقسیم می‌شوند.

دوم: «الکیفیات المختصة بذوات الانفس»، یعنی موجوداتی که صاحب نفس‌اند، این‌چنین اوصافی را می‌گیرند که این‌ها اوصاف نفسشان است، مثل علم، اراده، ظن؛ این‌ها کیفیات نفسانیه‌اند.

سوم: «الکیفیات الاستعدادیة کالصلابة واللین»، که مثال این را بیان کردیم و توضیح دادم. تفسیرش هم بعداً می‌آید، البته تفسیرش در اینجا مختصراً مطرح می‌شود، بیش از آنچه که الان بیان کردیم تقریباً نداریم. کمی اضافه می‌گوید که رجحان است و بین دو نقیض این رجحان پیش می‌رود، یا به سمت وجود می‌رود یا به سمت عدم می‌رود که این‌ها مطالبی است که ان‌شاءالله در جای خودش عرض خواهیم کرد. کیفیت استعدادی را در اینجا سومین قسم ذکر کرده ولی وقتی می‌خواهد تفصیل بدهد دومین قسم است، بعد از کیفیات محسوسه وارد کیفیات استعدادیه می‌شود.

و رابع: «الکیفیات المختصة بالکمیات»؛ کیفیاتی هستند که صفت مخصوص کمیات‌اند و عارض بر کمیات می‌شوند، یعنی کمیات را متصف می‌کنند، مثل زوجیت که عدد را متصف می‌کند و انحناء و استقامت که خط یا سطح را متصف می‌کند؛ می‌گوییم خطی است منحنی، سطحی است منحنی یا مستقیم، عددی است مثلاً زوج. و غیره اوصاف دیگری هم برای عدد یا مقدار داریم که آن اوصاف را می‌گوییم کیفیات مختص به کم.

این چون آسان بود تند خواندم، فهرست مطالبی است که در آینده می‌خواهد بیاید ان‌شاءالله.

[مسئله سوم: بحث در محسوسات (انفعالیات و انفعالات)]

«المسئلة الثالثة فی البحث عن المحسوسات».[2]

کیفیات محسوسه را می‌خواهیم بحث کنیم، که اولین قسم از اقسام چهارگانه کیفیت بود. تقسیم می‌کنیم کیفیات محسوسه را به «انفعالیات» و «انفعالات». زیرا که کیف محسوس یا راسخ و بطیءالزوال است، یعنی ماندنی است، ماندگار است، به این آسانی زایل نمی‌شود. یا اینکه نه، سریعاً زایل می‌شود، راسخ نیست، رسوخ نکرده و به‌زودی هم زایل می‌شود.

مثلاً زردی که بر صورت انسان ترسیده وارد می‌شود، زردی کیف است، اما «انفعال» نامیده می‌شود، زیرا که کیف محسوسی است که به‌زودی زایل می‌شود. یا خجالت که می‌کشد رنگ سرخ می‌شود، این سرخی رنگ رسوخ ندارد در چهره، بلکه بعد از مدتی زایل می‌شود. این را به آن می‌گوییم انفعال.

آن که باقی می‌ماند، مثلاً سرخی یا زردی که باقی می‌ماند، به آن می‌گوییم «انفعالیات». مثلاً فرض کنید که سنگی است رنگش زرد است یا رنگش سرخ است. این رنگ زایل نمی‌شود، مثل رنگ انسان ترسیده یا رنگ انسان خجالت‌کشیده نیست، بلکه رنگی است که ثابت و راسخ است و به این زودی‌ها زایل نمی‌شود، این را به آن می‌گوییم انفعالیات.

انفعالیات می‌گوییم به خاطر اینکه انفعالی یعنی منسوب به انفعال. این‌جور رنگ‌ها چون اولین اموری هستند (حالا رنگ یا کیفیات محسوسه تنها رنگ نیست، من رنگ را به‌عنوان مثال بیان می‌کنم) این‌جور رنگ‌ها حواس را منفعل می‌کنند و اولین چیزی هستند که حواس را منفعل می‌کنند. چون می‌دانید که ما جوهر را حس نمی‌کنیم، اعراض جوهر را حس می‌کنیم. کیفیات جوهر را بعضی‌هایش را لمس می‌کنیم، بعضی‌هایش را مثلاً می‌بینیم، بعد بقیه حواس. ما از آن جوهر اولاً همین محسوساتش را که کیفیات‌اند درک می‌کنیم و حواس‌مان از درک آن‌ها منفعل می‌شود. لذا آن‌ها نقش دارند در انفعال حواس ما و به این جهت به آن‌ها انفعالیات گفته می‌شود.

قسم دوم که انفعالات‌اند و زوالشان سریع است، به خاطر اینکه دوامی ندارند اسم مخصوصشان را برایشان نمی‌گذارند. یعنی مثلاً فرض کنید اسم سرخی، اسم زردی، اسم‌های جنسشان، اسم عامشان مثلاً رنگ و این‌ها را چندان برایشان نمی‌گذارند، به این‌ها می‌گویند انفعالات. آنی که به آن رنگ می‌گویند، آن رنگی است که ثابت باشد. آنی که ثابت نباشد چندان اسم جنسش را، یعنی اسم همان سنخش را رویش نمی‌گذارند، فقط به آن می‌گویند انفعال. به خاطر سرعت زوالش این اسم خاص را برایش قرار نمی‌دهند. خب این تقسیمی بود برای محسوسات که یا انفعال‌اند یا انفعالیات.

[تطبیق با متن]

«المسئلة الثالثة فی البحث عن المحسوسات».

«فالمحسوسات»؛ فاء تفریع است یعنی حالا که معلوم شد کیف چهار قسم است، فالمحسوسات یعنی قسم اولش، یا انفعالیات‌اند یا انفعالات.

مرحوم علامه می‌فرمایند کیفیات محسوسه که اولین قسم از اقسام چهارگانه کیفیت هستند، «ان کانت راسخة»، اگر راسخ باشند، رسوخ کرده باشند، نفوذ کرده باشند در محلشان و ثابت باشند «عسرة الزوال» باشند، یعنی زوالشان سخت انجام بشود «سمیت انفعالیات»، به آن‌ها انفعالیات می‌گویند.

چرا انفعالیات می‌گویند؟ چون حواس از این‌جور کیفیات اولاً منفعل می‌شود، یعنی قبل از اینکه از جسم منفعل بشود، قبل از اینکه منفعل بشود از خود جسم و چیزهای دیگر، از کیفیات منفعل می‌شود. «اولاً» یعنی قبل از انفعال از جسم، قبل از اینکه منفعل بشود از خود جسم و چیزهای دیگر، از کیفیات منفعل می‌شود.

«و ان کانت»، یعنی و ان کانت آن کیفیات محسوسه «غیر راسخة»، یعنی رسوخ و نفوذ نکرده باشند در محلشان بلکه «سریع الزوال» باشند «سمیت انفعالات»، مثل سرخی خجالت یا زردی ترس. «وهی»، یعنی این انفعالات، «و ان لم تکن فی انفسها انفعالات»، ولو این‌ها انفعال نیستند. آن جسمی که این‌ها برایش وارد می‌شوند آن انفعال پیدا می‌کند، نه که انفعال است، آن انفعال پیدا می‌کند. این کیفیات هم انفعال نیستند، ولی چون قابل زوال‌اند، سریع زایل می‌شوند، اسم خاص خودشان را برایشان نگذاشتند، گفتند به آن‌ها انفعالات.

«و ان لم تکن فی انفسها انفعالات لکنها لقصر مدتها»، چون مدت دوامشان کم است، «و سرعة زوالها منعت اسم جنسها»، اسم جنسشان منع شده، یعنی برایشان آن اسمی که بر جنسشان اطلاق می‌شود نهاده نمی‌شود، و اکتفا شده در تسمیه‌شان، در نام‌گذاری‌شان اکتفا شده بر انفعالات و به آن‌ها گفته می‌شود انفعالات. هر کدام از این انفعالات سنخی هستند، اسم آن سنخ را رویش نمی‌گذارند، فقط به همه‌شان می‌گویند انفعالات. مثلاً فرض کنید که انفعالی است از سنخ مثلاً لون، انفعالی است از سنخ مثلاً صوت، این‌ها را دیگر اسم جنس خودشان را رویش نمی‌گذارند، بلکه به همه‌شان می‌گویند انفعالات.

[مسئله چهارم: مغایرت کیفیات با اشکال و امزجه]

«المسئلة الرابعة فی مغایرة الکیفیات للاشکال والامزجة».

در مسئله سه قول است در این مسئله که می‌خواهیم بخوانیم. بعضی گفتند که کیفیات همان مزاج‌ها هستند. بعضی گفتند کیفیات همان اشکال هستند.

خواجه می‌گوید کیفیات نه مزاج‌اند نه اشکال.

دو تا بحث ما در اینجا داریم: یکی اینکه نفی کنیم اشکال بودن کیفیات را و ثابت کنیم که این‌ها اشکال نیستند؛ دوم اینکه نفی کنیم مزاج بودن کیفیت را. این دو تا بحثی که مطرح کردیم خودبه‌خود آن قسمت سوم و قول سوم که قول خواجه است ثابت می‌شود که کیفیات نه اشکال‌اند و نه مزاج، آن ثابت می‌شود. پس ما باید قول کسانی که گفتند کیفیات اشکال‌اند ذکر کنیم رد کنیم، قول کسانی که گفتند کیفیات مزاج‌اند ذکر کنیم رد کنیم، بعد قول خودمان که کیفیات نه مزاج‌اند نه اشکال ثابت بشود.

[بحث اول: مغایرت کیفیات با اشکال]

اما اینکه کیفیات اشکال نیستند. کیفیات می‌دانیم کیفیات محسوسه خب بعضی‌هایش از سنخ رنگ‌اند. به ظاهر به نظر می‌رسد که رنگ شکل نیست. شکل مثلث، مربع، مخروط، این‌ها را می‌گویند شکل. رنگ از این قبیل نیست. بعضی از کیفیات مثلاً فرض کنید که بیاض است، سواد است. خب این هم شکل نیست، هیچ شکل هندسی ندارد بیاض و سواد. بعضی‌ها فرض کنید که تندی و شیرینی‌اند. بعضی از کیفیات که طعم‌اند، قابل چشیدن، کیفیات مذوقه هستند، خب این‌ها روشن است این‌ها شکل نیستند که. به نظر این‌طوری می‌رسد ولی گروهی معتقدند که این‌ها همه‌شان شکل‌اند. همه کیفیات شکل‌اند، همه کیفیات محسوسه.

[نظریه قائلین به اتحاد کیفیت و شکل]

بیانشان این است که بنا بر قول فلاسفه جسم مرکب است از هیولی و صورت، مرکب از اجزای صغار لایتجزا نیست. اما بنا بر نظر متکلمین جسم مرکب است از جواهر فرده. جواهر فرده هم همان اجزای لایتجزا است منتها جواهر فرده اصطلاح کلامی است، اجزای لایتجزا اصطلاح فلسفی است. فلاسفه معتقدند جسم مرکب از اجزای صغار نیست، متکلمین خلافشان می‌گویند، می‌گویند هست، می‌گویند مرکب است. منتها نمی‌گویند اجزای صغار لایتجزا، می‌گویند جواهر فرده. حالا در اینجا ما تعبیر به اجزای صغار می‌کنیم، یعنی اصطلاح فلسفی به کار می‌بریم، می‌گوییم که جسم مرکب است از اجزای صغار؛ متکلمین دیگر، متکلم جسم را مرکب از اجزای صغار می‌داند. می‌گوید جسم مرکب است از اجزای صغار و این اجزای صغار اشکال مختلف دارند.

شکلی باعث می‌شود که این جسم تند باشد، شکل دیگری باعث می‌شود که این جسم شیرین باشد، شکل سوم باعث می‌شود که این جسم سرد باشد، شکل دیگر باعث می‌شود که گرم باشد و هکذا. همه گرما و سرما و تندی و شیرینی و سپیدی و سیاهی و همه را برمی‌گردانیم به شکل. می‌گوییم جسم مرکب است از اجزای صغار، اجزای صغار هم اشکال مختلف دارند چون اشکال مختلف دارند کیفیات مختلف، کیفیات مختلف همه شدند همان اشکال.

مثال می‌زنند. مثلاً اگر جسمی را یافتید که چهار طرفش به شکل مثلث بود، این شکل تیز است، مگر نه که مثلث تیز است دیگر؟ چهار طرف مثلث است، مثل سیم خاردار. خب این وقتی به دست می‌خورد دست را می‌سوزاند، آدم می‌گوید حرارت داشت. آتش را مثلاً همین آقایان می‌گویند که از مثلث‌ها تشکیل شده، لذا دست که در آن می‌زنید مثلث‌ها دست را پاره می‌کنند، می‌سوزانند، شما فکر می‌کنید آتش گرفته.

یک جسمی پیدا می‌کنیم که از شش مربع درست شده، شش مربع. یک مکعب را لحاظ کنید شش تا طرف دارد، هر شش طرفش هم مربع است. این دست که به آن می‌زنید دستتان نمی‌سوزد چون تیز نیست. این‌چنین جسمی بارد است، خنک است. آن جسم اول را می‌گویند حار است که از مثلث‌ها تشکیل شده. پس حرارت یعنی اجزای مثلث‌شکل، برودت یعنی اجزای مکعب‌شکل. همین‌طور که توجه می‌کنید این کیفیاتی که ما ملاحظه می‌کنیم همه این کیفیات به اشکال برمی‌گردند.

حالا جسمی را پیدا می‌کنید که زبان انسان را جزجز می‌کند، به قول ما تکه‌تکه می‌کند. این جسم شکل خاصی دارد که برندگی دارد، جسم ذائق را یعنی همان زبان را می‌برد، وقت گفته می‌شود که این جسم تند است. تند است و سوزان. این تندی پس یک شکل خاصی است که در جسم حاصل است و آن شکل خاص باعث می‌شود که عضوی که ذائق است و چشنده است بریده‌بریده بشود.

یا مثلاً جسمی پیدا می‌شود که اجزایی را که یک مقدار متفرق شدند جمع می‌کند، این‌ها را به ملاقات هم می‌برد و به هم نزدیک می‌کند، این‌چنین جسمی گفته می‌شود شیرین است. این هم باز شکلش خاص است.

یا فرض کنید که جسمی را می‌بینیم از آن نورهایی ساطع می‌شود که چشم ما را کأنه می‌شکافد، می‌گوییم که این جسم سفید است. از آن نورهایی متصاعد می‌شود که چشم ما را جمع می‌کند، می‌گوییم این جسم سیاه است. همه این کیفیاتی که شما ملاحظه می‌کنید همه نوعی شکل‌اند.

این قول بعضی‌هاست که گفته شده. ببینیم حرفشان درست است یا غلط. اصلاً ظاهرش باورکردنی نیست، حالا خب بالاخره طبق مبانی‌شان اثبات می‌کنند.

[رد نظریه اتحاد کیفیت و شکل]

«المسئلة الرابعة فی مغایرة الکیفیات للاشکال والامزجة».

می‌خواهیم ثابت کنیم که کیفیات نه شکل‌اند نه مزاج‌اند، مغایرت دارند هم با اشکال هم با امزجه. در این متنی که الان می‌خواهیم بخوانیم ثابت می‌کنیم که کیفیات با اشکال مغایرت دارند. در متن بعدی که در همین مسئله می‌آید ثابت می‌کنیم که کیفیات با مزاج مغایرت دارند. وقت نتیجه می‌شود که کیفیات نه شکل‌اند نه مزاج، آن ثابت می‌شود.

قال: «وهی مغایرة للاشکال»، یعنی کیفیات با اشکال تغایر دارند و غیر همدیگر هستند، یک چیز نیستند، «لاختلافهما فی الحمل»؛ اختلافهما فی الحمل را من توضیح ندادم، جواب این مطالبی است که گفته شد، که این را وقتی رسیدیم ان‌شاءالله اشاره می‌کنم.

اختلافهما فی الحمل را الان اشاره می‌کنم. بر اشکال چیزی حمل می‌شود که بر کیفیات حمل نمی‌شود، و بر کیفیات چیزی حمل می‌شود که بر اشکال حمل نمی‌شود؛ محمول این اشکال و کیفیات متفاوت است. اگر اشکال و کیفیت یکی بودند محمولشان هم یکی بود، محمولشان فرق نمی‌کرد. یعنی ما بر فرض بر اشکال چیزی حمل می‌کنیم، همان را از کیفیات سلب می‌کنیم، و برعکس چیزی بر کیفیات حمل می‌کنیم که از اشکال سلب می‌کنیم، و این نشان می‌دهد که اشکال و کیفیت دو تا هستند، و الا باید یا بر هر دو حمل می‌کردیم یا از هر دو سلب می‌کردیم. در حالی که می‌بینیم چیزی را بر یکی حمل می‌کنیم از یکی سلب می‌کنیم، می‌فهمیم که این دو تا که یک چیز از یکی‌شان سلب می‌شود و همان یک چیز بر دیگری حمل می‌شود، این دو تا با هم مغایرت دارند. اگر هر دو یکسان بودند یا آن یک چیز از هر دو سلب می‌شد یا آن یک چیز بر هر دو حمل می‌شد. اختلاف اشکال با کیفیات در حمل یعنی در پذیرش محمول، نشان می‌دهد که اشکال و کیفیات با هم مختلف‌اند.

اقول: ذهب قوم من القدماء به اینکه این کیفیات (حالا هر کیفیتی یعنی کیفیات محسوسه که قسمت اول از کیفیات چهارگانه است، از اقسام چهارگانه کیفیت است) این کیفیات گفتند که نفس اشکال است، خود همان اشکال است.

قالوا: دلیلشان هم این است «لان الاجسام تنتهی فی التحلیل الی اجزاء صغار». جسم را وقتی که تقسیم کنید، تحلیل کنید، منحل کنید، تقسیم کنید، خب بالاخره اجزایی پیدا می‌کند. دو مرتبه اگر اجزایش را تقسیم کنید، اجزای ریزتری پیدا می‌کند، همین‌طور اجزایش پیش می‌روند تا می‌رسند به اجزای صغار. اجزای صغاری که قسمت وهمیه قبول می‌کنند ولی قسمت انفکاکیه قبول نمی‌کنند؛ یعنی اگر بخواهید در بیرون از هم جداشان کنید، منفکشان کنید نمی‌شود، این‌قدر ریز شدند که دیگر قابل انفکاک نیستند، قابل جدا شدن و شکستن و خرد شدن نیستند.

اما تقسیم وهمی می‌پذیرند، یعنی وهم شما، تصور شما به این تعلق می‌گیرد، می‌گوید که این طرف راست این جزء است و آن طرف چپ جزء است، طرف راست و چپ برایش درست می‌کند، یا این طرف به سمت مشرق آن طرف به سمت مغرب، دو طرف برای این جسم درست می‌کند، اگر جسم دارای دو طرف شد قابل قسمت شد دیگر، بالاخره دو قسمت پیدا کرد، یک قسمت شرقی یک قسمت غربی. این اجزا این‌قدر ریزند که منفک نمی‌شوند، جدا نمی‌شوند، تقسیم فکی پیدا نمی‌کنند یعنی نمی‌شود شکستشان، نمی‌شود بریدشان، اما تقسیم وهمی پیدا می‌کنند واهمه ما آن‌ها را تقسیم می‌کند می‌گوید این دو جهت دارد، دو تا بخش دارد، یک بخشش به سمت مغرب، یک بخشش به سمت مشرق، یک بخشش طرف دست راست یک بخشش طرف دست چپ، به این ترتیب این‌ها را تقسیم می‌کند. پس تقسیم وهمی قبول می‌کنند و تقسیم فکی قبول نمی‌کنند.

جسم وقتی که تحلیل شود، یعنی چند بار هی تقسیم شود، تجزیه شود، در تحلیل منتهی می‌شود به اجزای صغاری که قبول قسمت وهمیه می‌کنند ولی بر اثر شدت ریزی و کوچکی قبول انقسام انفکاکی نمی‌کنند. پس همه اجسام مرکب‌اند از اجزای صغار، یا به تعبیر خود متکلمین مرکب‌اند از جواهر فرده. و این اجزای صغار هر کدام شکل دارند. که کیفیت‌هایی که در این اجسام موجود است همان اشکالی است که در این اجسام است. اگر این اجسام از مثلث‌ها تشکیل بشوند، شکلشان مثلث است، کیفیتشان هم چون مثلث تیز است برندگی دارد سوزاندن است، لذا گفته می‌شود که این جسم حرارت دارد. حرارت چیزی جز همان شکل مثلث نیست. پس حرارت که کیفیت است، با شکل مثلث یکی است. شکل همان کیف است، کیف همان شکل است.

و تلک الاجزاء مختلف در اشکال، «فالتی» یعنی اجزایی که، اجزایی که احاطه دارد به هر یک از این اجزاء چهار مثلث، بر اثر تیزی نوک مثلث‌ها «تکون» این‌چنین اجسامی «مفرقة لاتصال العضو»، اتصال عضو را به هم می‌زند، یعنی جسم را پاره می‌کند، دست را پاره می‌کند مثلاً.

«فیحس منها بالحرارة»، پس از این طریق این مثلث‌ها حرارت حس می‌شود. پس حرارت در واقع همان اشکال مثلث است، چیزی دیگری نیست، بنابراین کیفیت محسوسه مثل حرارت، همان شکل است.

مثال بعدی: «والتی» یعنی اجزایی که، تحیط به آن اجزاء شش تا مربع. مکعب را توجه کنید در ذهن بیاورید، جسمی که مکعب است شش طرف دارد، هر شش طرفش هم مربع است. ایشان می‌فرماید والتی یعنی اجزایی که احاطه می‌کنند به آن اجزاء شش مربع، این‌ها غلیظ‌اند، محکم‌اند، «غیر نافذة» چیزی در آن‌ها نفوذ نمی‌کند. خب چنین جسمی شکلش شش تا مربع بود ولی کیفیتش برودت است، این برودت همان مربع بودن است، چیزی دیگر نیستند.

«فیحس منها» یعنی از این اجزای چنین، حس می‌شود بالبرد.

«والتی» یعنی جسم و اجزایی که «یقطع العضو» را، یعنی عضو ذائق را مثل زبان را، روی زبان را می‌برند «الی اجزاء صغار» می‌برند تبدیل می‌کنند آن روی زبان را به اجزای صغار، «و یکون شدید النفوذ»؛ آن جسم هم می‌بینید در عضوی که می‌برندش شدید النفوذند، نفوذ می‌کنند، مثلاً جسمی که فلفل است زبان را می‌برد. خب این زبان که بریده می‌شود احساس تندی می‌شود، احساس سوختن و تندی می‌شود، گفته می‌شود مثلاً این فلفل تند است، در حالی که آن دارای اشکالی است که زبان را بریدند و ما فکر می‌کنیم تند است. پس تندی هم یک نوع شکل است. «والذی یقطع العضو» آن... طعمی مثلاً یا کیفی که عضو را قطع می‌کند «الی اجزاء صغار» قطع می‌کند به اندازه اجزای صغار یعنی تکه‌تکه می‌کند، «و یکون شدید النفوذ» و شدیداً نفوذ می‌کند در زبان انسان، «هو المحرق الحریف»؛ سوزان است حریف یعنی تند است.

«والملاقی لذلک التقطیع هو الحلو»؛ آن که به هم می‌رساند این قطعه‌ها را و جوش می‌دهد اجزای ریز را به همدیگر، آن طعم حلو است.

(سؤال شاگرد: حریف؟)

استاد: بله حریف.

(سؤال شاگرد: اعرابش؟)

استاد: حریف. بله حریف گرفته دیگر، بسیار سوزان، تند. بله. هر حرفه یعنی تندی، حرفه یعنی تندی، حالا حریف یعنی تندکننده مثلاً.

«والملاقی لذلک التقطیع هو الحلو»؛ آن که ملاقات می‌دهد این قطعه‌ها را، حلو است. اشکالی هستند که زبان را مثلاً جمع می‌کنند و آن شکاف‌های زبان را جوش می‌دهند و التیام می‌دهند، آن‌ها را به آن‌ها می‌گویند شیرینی. شیرینی هم در واقع یک نوع شکل است که این کاری که بیان کردم انجام می‌دهد.

«والذی» یعنی جسمی که «ینفصل منه شعاع مفرق للبصر هو الابیض»؛ از آن جدا می‌شود شعاعی که این شعاع بصر را می‌شکافد، ابیض است. این‌چنین کیفی ابیض است یا این جسمی که شعاع شکافنده دارد ابیض است.

«والذی» جسمی که «ینفصل منه شعاع قابض للبصر»، از آن شعاعی حاصل می‌شود و جدا می‌شود که بصر را قبض می‌کند. قبض در مقابل مفرق است، آن بصر را می‌شکافد این قبض می‌کند، جمع می‌کند، التیام می‌دهد، «هو السواد». جسمی که از آن منفصل می‌شود شعاع این‌چنینی، اسود است. «وهو السواد»، یعنی شعاع قابض البصر سواد است. آن جسمی که صاحب این شعاع می‌شود اسود.

«و یحصل من اختلاطهما باقی انواع الالوان»؛ این چند تا لون بود که ما مثال زدیم، اگر این‌ها را با هم مخلوط کنیم باقی الوان به دست می‌آید. امروزه هم ثابت شده که در بین رنگ‌ها بعضی اصلی‌اند بعضی ترکیب شده از همین اصلیات‌اند. ایشان هم دارد به همین مطلب اشاره می‌کند، که اگر این اصلی‌ها را، این الوان اصلی را با هم مخلوط کردیم الوان فرعی به دست می‌آید.

خب پس اگر الوان اصلی همه اشکال‌اند، الوان فرعی هم همه اشکال‌اند. پس تمام کیفیات لونی همه برگشتند به اشکال، اختصاص به لون ندارد، بقیه هم همین‌طور است، پس تمام کیفیات محسوس شکل‌اند.

این قول این گروه بود.

اما مرحوم علامه و خواجه جواب می‌دهند، می‌گویند که اشکال و الوان، الوان حالا به‌عنوان مثال می‌آوریم چون الوان از کیفیات هستند، اشکال و الوان این دو تا با هم تغایر دارند. دلیلش این است که برای اشکال صفتی ثابت می‌کنیم، همان صفت را از لون سلب می‌کنیم، و بالعکس؛ برای لون صفتی ثابت می‌کنیم همان صفت را از شکل سلب می‌کنیم. اگر شکل و لون یکی بودند نمی‌شد یک صفت را از این سلب کرد برای آن اثبات کرد، بلکه یا باید آن یک صفت را از هر دو سلب می‌کردیم یا برای هر دو اثبات می‌کردیم. از اینکه می‌بینیم برای مثلاً شکل ثابت می‌کنیم و برای لون سلب می‌کنیم یا بالعکس، از همین‌جا می‌فهمیم که شکل و لون یکی نیستند. اگر یکی بودند یا برای هر دوشان سلب می‌شد یا برای هر دوشان اثبات می‌شد.

خب این را بیان کرده بودم در وقتی که داشتم متن را می‌گفتم. مثال باید بزنیم، مثال را مرحوم علامه می‌آورد، می‌گوید اشکال ملموس‌اند و غیرمتضاد. دقت می‌کنید دو تا محمول آورده، یک محمول اثباتی، یک محمول سلبی: متضاد نیستند اشکال (یک) و ملموس هستند (این دو). آن وقت درباره الوان ببینید، در اشکال گفتیم متضاد نیستند در الوان می‌گوییم متضاد هستند. در اشکال گفتیم که ملموس هستند، در الوان می‌گوییم ملموس نیستند، الوان مبصرند ملموس که نیستند.

خب پس یک صفت را برای لون ثابت کردیم از شکل همان صفت را سلب کردیم. یک صفت را برای شکل ثابت کردیم از لون همان صفت را سلب کردیم. پس چیزی را که برای یکی از این دو اثبات می‌کنیم از دیگری سلب می‌کنیم، از اینجا نتیجه می‌گیریم که این دو تا یکی نیستند، اگر یکی بودند آن صفت یا برای هر دو ثابت می‌شد یا از هر دو سلب می‌شد.

«والمحققون ابطلوا هذه المقالة»؛ این گفتار را باطل کردند به این بیان که اشکال و الوان مختلف‌اند در محمولات. اگر در محمولات مختلف‌اند پس معلوم می‌شود خودشان هم مختلف‌اند.

«زیرا حمل می‌شود علی احدهما بر یکی از این دو (یعنی مثلاً بر شکل یا بر لون) حمل می‌شود بالایجاب چیزی که حمل می‌شود بر دیگری به سلب». مثلاً متضادةٌ به ایجاب حمل می‌شود بر الوان، همین متضادةٌ که به ایجاب حمل می‌شود بر الوان، به سلب حمل می‌شود بر اشکال، گفته می‌شود اشکال غیرمتضاده هستند. عرض کردیم این نشان می‌دهد که این دو تا دو تا هستند، یکی نیستند.

«فیحمل علی احدهما بالایجاب ما (ما نائب فاعل یحمل است) حمل می‌شود بر یکی از این دو به حمل ایجابی، چه چیزی حمل می‌شود؟ چیزی که حمل می‌شود بر دیگری به حمل سلبی».

«فیلزم» چون محمول‌ها متغایرند به این صورتی که گفتیم، «فیلزم تغایر» خود این معانی یعنی خود این اشکال و الوان «بالضرورة».

«وبیانه» بیان این مطلب که ما بر اشکال چیزی حمل می‌کنیم که آن چیز را از الوان سلب می‌کنیم یا برعکس چیزی بر الوان اثبات می‌کنیم که از اشکال سلب می‌کنیم، بیان این مطلب این است که «اشکال ملموس‌اند و غیر متضاد». اشکال را با لمس می‌شود درک کرد و با هم تضادی ندارند.

البته با لمس می‌شود اشکال را درک کرد این را در جای خودش گفتیم، درک کرد یعنی می‌شود فهمید و الا لمس نمی‌تواند شکل را درک کند. بصر شکل را درک نمی‌کند، اما وقتی جسم یک جا تمام می‌شود بصر می‌بیند تمام شد، آن طرف هم تمام می‌شود می‌بیند تمام شد، بالاخره بعد از اینکه بصر این تمام شدن‌ها را می‌بیند و می‌بیند این رنگ تا اینجا ادامه داشت دیگر ادامه ندارد، از اینجا شکل را ما می‌فهمیم نه حس می‌کنیم. پس شکل در واقع ملموس نیست، شکل فهمیده‌شده است. اما ما او را ملموس هم می‌گوییم، مبصر هم می‌گوییم. مبصر به همین بیانی که گفتم، که می‌بینیم جسم تا یک جا ادامه دارد از این به بعد دیگر نیست، وقتی جسم را می‌بینیم ادامه‌اش این مقدار است، شکل را از روی همین که از روی جسمی که داریم می‌بینیم تشخیص می‌دهیم. وقت می‌گوییم شکل مبصر است؛ شکل فهمیده‌شده است نه مبصر، ولی با این وجود می‌گوییم مبصر، چون از طریق ابصار فهمیده شد. گاهی ما شکل را لمس می‌کنیم، اما لمس شکل به لمس آن جسمی است که این شکل را دارد، آن را لمس می‌کنیم می‌بینیم (مثلاً فرض کنید یک آدمی نابینا باشد) دست روی یک کتاب می‌کشد می‌بیند اینجا تمام شد، اطراف کتاب دست می‌کشد اگر تشخیص بدهد شکل را می‌گوید فلان شکل است.

پس معلوم می‌شود که شکل را می‌شود لمس کرد. البته این هم بگویم شکل که نمی‌شود لمس کرد، صافی، زبری و امثال ذلک از جسم را درک می‌کنیم و با دستمان می‌بینیم اینجا جسم تمام شد، آنجا دوباره تمام شد، آنجا شروع شد، در همه این‌هایی که با لمس‌مان درک می‌کنیم استدلال می‌کنیم که جسم چه شکلی است. پس شکل ملموس است، با لمس درک می‌شود، مبصر هم هست. اما در واقع و بی‌واسطه هیچ‌کدام نیست، نه مبصر است نه ملموس، بلکه فهمیده‌شده است.

متضاد هم نیستند؛ اشکال ملموس‌اند، متضاد هم نیستند (که این باید در جای خودش بحث بشود). ولی الوان هم متضادند هم غیرملموس. می‌بینید دو چیز را بر شکل حمل کردیم، خلافش را بر لون حمل کردیم. از اینجا معلوم می‌شود شکل و لون یکی نیستند.

ایضاً مثال بعدی است: اشکال مبصره هستند، اشکال را می‌شود دید همان‌طور که بیان کردم. الان گفتم، هم می‌شود لمس کرد هم می‌شود دید. اما حرارت و برودت این‌طور نیستند، یعنی دیدنی نیستند، لمس‌کردنی‌اند. پس بر شکل حمل کردیم مبصر بودن را و از حرارت و برودت سلب کردیم مبصر بودن را. از اینجا معلوم می‌شود که شکل با برودت و حرارت فرق دارد. از برودت و حرارت که دو تا کیف‌اند نمی‌شود بهشان گفت شکل، و به شکل هم نمی‌شود گفت حرارت و برودت. تا اینجا ثابت شد که شکل با کیفیت فرق دارد.

[بحث دوم: مغایرت کیفیات با امزجه]

حالا می‌خواهیم بیان کنیم که شکل با مزاج هم فرق دارد. مزاج را قبلاً توضیح دادیم، کیفیت متوسط بین حرارت و برودت، همچنین بین رطوبت و یبوست. حرارت و برودت خب روشن است، دو تا کیف‌اند. این دو تا کیف با هم فعل و انفعال می‌کنند و با فعل و انفعالشان یک کیفیت دیگری که متوسط بین حرارت و برودت است پیدا می‌شود.

ما آن کیفیت متوسط را مزاج می‌نامیم. پس مزاج کیفیتی است متوسط بین حرارت و برودت، همچنین بین رطوبت و یبوست. این کیفیت متوسط را می‌گوییم مزاج. گفتند که همه کیفیت‌ها مزاج‌اند، بعضی این‌طور گفتند: همه کیفیت‌ها مزاج‌اند. آن قبلی گفت همه کیفیت‌ها شکل‌اند، این می‌گوید همه کیفیت‌ها مزاج‌اند، یعنی همه کیفیت‌ها همان کیفیت متوسط است.

مرحوم خواجه ردشان می‌کند، می‌گوید که کیفیت‌ها هم می‌توانند ملموس باشند، هم مشموم، هم مذوق، هم مسموع و هم مبصر. کیفیت‌ها عموم دارند، در حالی که مزاج فقط ملموس است. مزاج کیفیت بین حرارت و برودت است، خب حرارت و برودت ملموس‌اند، مزاج هم که بین این‌هاست ملموس است. پس مزاج فقط ملموس است، در حالی که کیفیت‌ها پنج‌جورند: ملموس، مبصر، مسموع، مذوق و مشموم. از اینجا می‌فهمیم که کیفیت با مزاج فرق دارد. چون کیفیت عام و مطلق است، مزاج خاص است.

«والامزجه»، یعنی این‌طور گفتیم: وهی مغایرة للاشکال والامزجه. حالا شاید بعضی نسخه‌ها والامزجه داشته باشد، والامزجه یعنی برای مزاج داشته باشد. اگر واللمزاج هم داشته باشد خوب است.

چرا کیفیت مغایرند با مزاج؟ لعموم الکیفیات، چون کیفیت عام‌اند و مزاج فقط ملموس است. آن وقت شما اگر مزاج را با کیفیت یکی ببینید، خب حداکثر در ملموسات درست گفتید، در باقی نمی‌توانید بگویید که کیفیت‌هایتان مزاج‌اند، چون مزاج کیفیت ملموس است و شما همه کیفیت‌ها را که نمی‌توانید ملموس کنید.

«والامزجه» یعنی کیفیات مغایرند با مزاج، چرا مغایرند با مزاج؟ «قال: و المزاج لعمومها»[3] ، چون که کیفیات عام‌اند و مزاج خاص. یعنی مزاج فقط ملموس است، کیفیات هم می‌توانند ملموس باشند هم می‌توانند غیر ملموس باشند.

اقول: ذهب آخرون من الاوائل، اوائل یعنی حکما، رفتند به اینکه کیفیات همان مزاج‌ها هستند. مرحوم علامه می‌فرماید و هو خطأ، زیرا مزاج کیفیتی است متوسط بین حار و بارد که یحصل این کیفیت متوسط بین تفاعلهما، از فعل و انفعالی که حرارت و برودت در یکدیگر دارند. از فعل و انفعالی که حرارت و برودت در یکدیگر دارند مزاج حاصل می‌شود، که این مزاج هم مثل خود همین حرارت و برودت جزو کیفیات ملموسه است.

«والحرارة والبرودت من الکیفیات الملموسه»، این دو تا کیف ملموس‌اند، «فیکون المزاج منهما» که کیفیت متوسط بین حرارت و برودت است، آن هم یکون منهما یعنی از جمله ملموسات است، مزاج هم از جمله ملموسات است.

خب، مزاج اگر ملموس است، کیفیات دیگر که فقط ملموس نیستند، هم ملموس‌اند هم آن چهار تای دیگر. پس کیفیات دیگر اعم‌اند، آنجایی که به قول شما مزاج است و ملموس است، آنجا را حالا نتوانیم تشخیص بدهیم که مزاج با کیفیت جداست، ولی در سایر کیفیات که ملموس نیستند، روشن است که با مزاج فرق دارند. چون مزاج ملموس است، بعضی کیفیاتی که ملموس نیستند واضح است که با مزاج فرق دارند.

«فاللون والطعم مما لیس بملموس یکون». این مما لیس بملموس توضیح فاللون والطعمه، قید برایش آورده. فاللون مبتداست، یکون خبرش است. لون و طعم از چیزهایی که ملموس نیستند (حالا لون و طعم به‌عنوان نمونه آمده، بقیه را هم که ملموس نیستند بیاورید) لون و طعم یکون مغایراً للمزاج، لون و طعم که کیفیتاً با مزاج که کیفیت ملموس است فرق می‌کند.

«یکون مغایراً للمزاج. و ان کانا»، یعنی و ان کانا آن ماءِ مما لیس بملموسین (اشاره به الوان و طعوم) و ان کانا تابعاً له یعنی للمزاج. لون و طعم مما لیس بملموس را بیان کردم تابع مزاج است. چرا طعم این جسم این‌چنین است چون مزاجش آن‌چنان است، چرا رنگش این‌چنین است چون مزاجش آن‌چنان است، پس توجه می‌کنید که مزاج می‌شود علت و آن رنگ و طعم و این‌ها می‌شوند معلول. پس مزاج می‌شود متبوع، آن رنگ و امثال این‌ها می‌شوند تابع. و بین تابع و متبوع فرق است، پس بین مزاج و کیفیت فرق است.

«فاللون والطعم» از چیزهایی که ملموس نیستند، این‌ها همه‌شان «یکون مغایراً للمزاج». ضمیر یکون را می‌توانید برگردانید به لون و طعم، یعنی به هر یک از این دو بگویید، به هر یک از لون و طعم. یکون مغایراً، لون و طعم مغایراً با مزاج و ان کانا این لون و طعم تابعاً للمزاج، لکن تابع مغایر متبوع است، پس مزاج با این کیفیت‌هایی که گفتیم مغایرت دارند، لذا نمی‌توان گفت که این کیفیات همان مزاج‌اند، همان‌طور که نمی‌توانستیم بگوییم کیفیات شکل‌اند.

خب این مسئله هم تمام شد، مسئله بعدی ان‌شاءالله برای جلسه آینده.

 


logo