90/04/11
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل پنجم/ اعراض /خواص کم (تناهی و عدم تناهی) و آغاز بحث کیف
موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل پنجم/ اعراض /خواص کم (تناهی و عدم تناهی) و آغاز بحث کیف
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
موضوع: خواص کم (تناهی و عدم تناهی) و آغاز بحث کیف
صفحه ۲۰۸، سطر ششم.
قال: «وَ الْجِنْسُ مَعْرُوضُ التَّنَاهِی وَ عَدَمِهِ».
أقول: «یُرِیدُ بِالْجِنْسِ الْکَمَّ مِنْ حَیْثُ هُوَ هُوَ، فَإِنَّهُ جِنْسٌ لِنَوْعَیْهِ الْمُتَّصِلِ وَ الْمُنْفَصِلِ».[1]
[خواص کم: تناهی و عدم تناهی]
بحث در خواص کم بود. برخی از این خواص را ذکر کردیم و اکنون آخرین خاصه را بیان میکنیم. آخرین خاصه این است که کم، چه متصل باشد و چه منفصل، معروض تناهی و عدم تناهی واقع میشود. یعنی بُعد را که کمِ متصل است، میتوانید متصف به تناهی و یا متصف به لاتناهی کنید. همچنین عدد را که کمِ منفصل است، میتوانید متصف به تناهی و یا عدم تناهی نمایید.
اما گاهی ما علاوه بر کم (چه متصل و چه منفصل)، چیزهای دیگری را نیز متصف به تناهی و عدم تناهی میکنیم؛ مثلاً جسم را متصف به تناهی یا عدم تناهی میکنیم. این اتصاف برای خود جسم نیست، بلکه مالِ کمّی است که در جسم است. پس کم ذاتاً متناهی یا نامتناهی است، اما جسم ذاتاً متناهی یا نامتناهی نیست، بلکه به واسطهی داشتنِ کم است که متصف به تناهی و عدم تناهی میشود.
همچنین قوه؛ قوه ذاتاً متصف به تناهی و عدم تناهی نمیشود، بلکه چون تعداد آثارش گاهی متناهی و گاهی نامتناهی است، به اعتبار عددی که به لحاظ اثرش دارد، متصف به تناهی و عدم تناهی میشود. یعنی به این قوه گفته میشود «نامتناهی» چون تعداد آثارش نامتناهی است، یا گفته میشود «متناهی» چون تعداد آثارش متناهی است. همچنین ممکن است زمانی که این قوه فعالیت میکند متناهی یا نامتناهی باشد (یعنی کمِ متصلش متناهی یا نامتناهی باشد)؛ در چنین حالتی باز به خود قوه گفته میشود متناهی یا نامتناهی.
بنابراین توجه دارید که مثل قوه را به خاطر اینکه معروض کمِ متصل است (یعنی دارای زمان است که کمِ متصل غیرقار میباشد) یا معروض کمِ منفصل است (یعنی معروض عدد است و تعداد آثارش ملاحظه میشود)، میتوان متصف به تناهی و عدم تناهی کرد. پس اتصاف قوه به خاطر عارضش (زمان یا عدد) است و به خاطر خودش متصف به تناهی و عدم تناهی نمیشود. همچنین جسم را به خاطر عارضش (که آن کم و بُعد است) میتوان متصف به تناهی و عدم تناهی کرد، اما به خاطر خودش نمیتوان.
این در چیزهایی است که «صاحبِ کم» هستند که متصف میشوند، منتهی به توسط کم. اما اگر خودِ کم را ملاحظه کنید، خودش متصف میشود به تناهی و عدم تناهی، بدون احتیاج به اینکه چیز دیگری وساطت کند. پس کم بالذات متصف میشود به تناهی و عدم تناهی، و چیزهایی که صاحب کم هستند، نه بالذات بلکه به توسط کمشان متصف میشوند.
این بحثی که مطرح کردیم، اگرچه خاصیت کم را بیان کرد، اما در ضمن، فرق بین «کم» و «موجودِ صاحبِ کم») را نیز روشن ساخت. فهماند که کم ذاتاً متصف میشود، ولی متکمّم (موجودی که صاحب کم است) بالواسطه متصف میشود.
[ماهیت عدم تناهی: عدم ملکه یا عدم مطلق؟]
مطلب دیگری که در اینجا داریم این است که منظور از «عدم تناهی» چه نوع عدمی است؟ تناهی روشن است و عدم ندارد، ولی عدم تناهی، عدم دارد. عدم دو قسم است: عدم سلب (مطلق) و عدم ملکه. این عدم در اینجا عدم ملکه است یا عدم مطلق؟
پاسخ این است که به نحو «عدم ملکه» است. عدم مطلق شرط ندارد، اما عدم ملکه شرط دارد؛ لذا به عدم ملکه «عدم خاص» هم میگویند، چون در هر جا صدق نمیکند و اخص از عدم مطلق است. در عدم ملکه شرط میشود که مصداقش قابلیت ملکه را داشته باشد؛ آنگاه اگر قابلیت ملکه را داشت ولی خود ملکه برایش بالفعل حاصل نبود، عدم ملکه صدق میکند.
مثلاً «عمی» (کوری) عدم ملکه است، اما «عدمالبصر» سلب مطلق است. بر دیوار میتوانید اطلاق کنید که بصر ندارد و سلب بصر کنید از دیوار؛ دیگر لازم نیست دیوار قابلیت بصر را داشته باشد تا بتوانید از او بصر را سلب کنید. اما در اطلاق عمی، آن مصداقی که عمی بر او وارد میشود، باید قابلیت بصر را داشته باشد. باید انسان (یا حیوان) باشد تا به او گفته شود عمی؛ به دیوار نمیشود گفت عمی، چون قابلیت بصر (ملکه) را ندارد تا بتواند قابلیت عدم را هم داشته باشد.
پس سلب مطلق در هر جا که آن ایجاب وجود نداشت صدق میکند، چه قابلیت ایجاب را داشته باشد و چه نداشته باشد. ولی عدم ملکه بر هر جا صدق نمیکند، بلکه بر آنجا صدق میکند که قابلیت ملکه هست ولی ملکه بالفعل موجود نیست.
حال میخواهیم ببینیم عدم تناهی که در اینجا میگوییم، به نحو عدم ملکه است یا عدم مطلق؟ میفرمایند به نحو عدم ملکه است. هر جا تناهی قابل بود که وجود داشته باشد، اگر تناهی وجود نداشت، عدم تناهی صادق است.
در کجا تناهی قابل است وجود داشته باشد؟
در جسم. پس عدم تناهی هم بر جسم قابل صدق است (البته صدقِ باواسطه). در خود مقدار و عدد هم تناهی بیواسطه قابل صدق است، پس عدم تناهی هم قابل صدق است.
اما در مجردات، تناهی صادق نیست. مجرد را نمیشود گفت متناهی است (متناهی به لحاظ کمیت). پس عدم تناهی (به معنای عدم ملکه) هم به آن صدق نمیکند. در حالی که «عدم تناهیِ مطلق» بر مجرد صدق میکند. مجرد بُعد ندارد، پس تناهی ندارد. تناهی ندارد، نه اینکه «نامتناهی» است.
دقت کنید؛ «نامتناهی هست» بر جسم گفته میشود، اما به مجرد نمیتوانید بگویید «نامتناهی هست» (منظور نامتناهی به لحاظ بُعد و مقدار است، وگرنه مجرد از نظر شدت نامتناهی است).
اگر بخواهید بر جسم نامتناهی را صدق دهید اشکال ندارد، چون جسم میتواند متناهی باشد، پس میتواند نامتناهی هم باشد (ما فعلاً کاری به دلیل امتناع عدم تناهی ابعاد نداریم، بحث در قابلیتهاست). اما به مجرد نمیتوانیم بگوییم متناهی است، پس نمیتوانیم بگوییم نامتناهی است. در مجرد باید بگوییم «متناهی نیست»؛ و این نتیجه نمیدهد که «نامتناهی هست».
به جسم میتوانید بگویید: متناهی هست، متناهی نیست، نامتناهی هست؛ هر سه را میتوانید صدق دهید. اما بر مجرد نمیتوانید بگویید متناهی هست، نمیتوانید بگویید نامتناهی هست، فقط میتوانید بگویید «متناهی نیست» (سلب تناهی). اثبات لاتناهی نمیتوانید بکنید. لاتناهی را اگر ملکه بگیرید نمیتوانید اثباتش کنید.
بنابراین، مراد از عدم تناهی در اینجا همان عدم ملکه است که بر مجرد نمیتواند صدق کند، نه عدم مطلق که بر مجرد هم صدق میکند.
[تطبیق متن]
اقول: «یُرِیدُ بِالْجِنْسِ الْکَمَّ»؛ مصنف به جنس، کم را اراده کرده است.
«الکم» مفعول یرید است. کمّ من حیث هو هو، یعنی با قطع نظر از متصل و منفصل بودن؛ «فَإِنَّهُ» یعنی کم من حیث هو هو، «جِنْسٌ لِنَوْعَیْهِ الْمُتَّصِلِ وَ الْمُنْفَصِلِ».
«وَ هُوَ الَّذِی یَلْحَقُهُ لِذَاتِهِ التَّنَاهِی وَ عَدَمُ التَّنَاهِی».
هو یعنی همین جنسِ کم است که ذاتاً (بیواسطه) تناهی و عدم تناهی به آن ملحق میشود.
«عَدَمُ الْمَلَکَةِ»؛ عدم تناهی که به نحو عدم ملکه است، «لَا الْعَدَمُ الْمُطْلَقُ»؛ نه عدم مطلق.
«فَإِنَّ الْعَدَمَ الْمُطْلَقَ»؛ زیرا اگر عدم، عدم مطلق باشد،
«قَدْ یَصْدُقُ عَلَی شَیْءٍ»؛ گاهی صدق میکند بر شیئی (مانند مجردات) که «سُلِبَ عَنْهُ مَا»؛ سلب شده از آن شیء چیزی (یعنی بعدی) که «بِاعْتِبَارِهِ»؛ به اعتبار آن بُعد، «یَصْدُقُ أَنَّهُ مُتَنَاهٍ»؛ صدق میکرد بر آن شیء که متناهی است. (یعنی اگر آن بُعد را میداشت، متناهی بودن بر آن صدق میکرد، حال که ندارد، سلب تناهی میشود که عدم مطلق است، اما عدم ملکه صدق نمیکند). «کَالْمُجَرَّدَاتِ».
«وَ إِنَّمَا یَلْحَقَانِ»؛ و همانا تناهی و عدم تناهی (که عدم خاص و ملکه است) ملحق میشوند به «مَا دُونَ الْکَمِّ» (غیر کم) «بِوَاسِطَةِ الْکَمِّ».
«فَیُقَالُ لِلْجِسْمِ إِنَّهُ مُتَنَاهٍ أَوْ غَیْرُ مُتَنَاهٍ بِاعْتِبَارِ مِقْدَارِهِ».
اگر مقدار را از آن می گرفتیم نمی توانستیم متصفش کنیم به تناهی و عدم تناهی ، حالا که جسم گرفتیم به اعتبار مقدار آن جسم متصف به تناهی و عدم تناهی می شود.
«وَ یُقَالُ لِلْقُوَّةِ ذَلِکَ»؛ به قوه نیز گفته میشود (که متناهی یا غیرمتناهی است)
«بِاعْتِبَارِ عَدَدِ آثَارِهَا وَ امْتِدَادِ زَمَانِهَا وَ قِصَرِهِ».
به اعتبار عدد آثارش و به امتداد زمان و قصر زمانش، اگر زمان بی نهایت باشد اتصافش بی نهایت می شود و اگر زمانش کوتاه باشد اتصافش هم کوتاه خواهد بود.
«وَ یُقَالُ لِلْبُعْدِ وَ الزَّمَانِ وَ الْعَدَدِ إِنَّهَا مُتَنَاهِیَةٌ أَوْ غَیْرُ مُتَنَاهِیَةٍ لَا بِاعْتِبَارِ لُحُوقِ طَبِیعَةٍ، بَلْ لِذَوَاتِهَا». به خودِ بُعد، زمان و عدد گفته میشود متناهی یا غیرمتناهی، نه به اعتبار لحوق طبیعتی دیگر، بلکه به خاطر خودشان.
[اعتباری بودن تناهی و عدم تناهی]
مطلب دیگر این است که تناهی و عدم تناهی اموری اعتباریاند یا خارجی؟ میفرمایند خاصه خارجی نیستند. در خارج چیزی به نام تناهی یا عدم تناهی نداریم که به مقدار یا عدد بچسبد. اینها اوصافی هستند که در ذهن موجودند.
«وَ هُمَا اعْتِبَارِیَّانِ».
تناهی و عدم تناهی دو امر اعتباری هستند.
اقول: اراده کرده مصنف به این کلام، «لَا الْعَیْنِیَّةَ»؛ یعنی عینی و خارجی نیستند.
«إِذْ لَیْسَ فِی الْخَارِجِ مَاهِیَّةٌ یُقَالُ لَهَا إِنَّهَا تَنَاهٍ أَوْ عَدَمُ تَنَاهٍ»؛
در خارج ماهیتی نداریم که به آن گفته شود این تناهی یا عدم تناهی است (مراد ماهیت عرضی است).
«بَلْ إِنَّمَا یُعْقَلَانِ عَارِضَیْنِ لِغَیْرِهِمَا فِی الذِّهْنِ»؛
فی الذهن متعلق به عارضین است.
بلکه تعقل میشوند در حالی که عارض بر غیر خودشان هستند در ذهن. یعنی تناهی و عدم تناهی معقوله ثانیه هستند؛ عروضشان در ذهن است و اتصافشان در خارج (معقوله ثانیه فلسفی).
[مقصد دوم: کیف]
قال: «الثَّانِی الْکَیْفُ».
بحث ما در کم تمام شد. وارد بحث در کیف میشویم که دومین قسم از اعراض است و بحث در آن طولانی است (۲۷ مسئله).
[مسئله اول: تعریف کیف]
کیف را تعریف میکنند و در تعریف، قیود سلبی میآورند. هیچکدام از این قیود سلبی به تنهایی کیف را معرفی نمیکند، ولی وقتی این قیود سلبی کنار هم جمع میشوند، کیف را معرفی میکنند. پس قیود سلبی که با اجتماعشان کیف را معرفی میکنند داریم، اما قیود ایجابی نداریم.
از آنجا که کیف به وسیله حد بیان نمیشود (چون حد حقیقت شیء را بیان میکند و اجناس عالیه جنس و فصل ندارند)، تعریف آن «رسمی» است.
قال: «وَ یُرْسَمُ بِقُیُودٍ عَدَمِیَّةٍ تَخُصُّهُ جُمْلَتُهَا بِالِاجْتِمَاعِ».
ترسیم می شود به قیود عدمی که اختصاص پیدا می کند به این قیود عدمی کیف اما بالاجتماع. تک تک خاصه ی کیف محسوب نمی شوند.بلکه مجموعا جساب می شوند.
اقول: «لَمَّا فَرَغَ» از بحث کم، شروع کرد در بحث از کیف،
«وَ هُوَ الثَّانِی» از اعراض، «وَ فِیهِ مَسَائِلُ».
«الْمَسْأَلَةُ الْأُولَی فِی رَسْمِهِ».
مساله اول در رسم کیف است
«اعْلَمْ أَنَّ الْأَجْنَاسَ الْعَالِیَةَ لَا یُمْکِنُ تَحْدِیدُهَا»؛ اجناس عالیه را نمیتوان حد زد،
«لِبَسَاطَتِهَا»؛ چون بسیطاند (جنس و فصل ندارند).
«بَلْ تُرسَمُ بِأُمُورٍ أَعْرَفَ مِنْهَا»[2] . رسم تألیف میشود از خواص و عوارض شیء.
«وَ لَمَّا کَانَتِ الْعَوَارِضُ قَدْ تَکُونُ عَامَّةً وَ قَدْ تَکُونُ خَاصَّةً، وَ الْعَامُّ لَا یُفِیدُ التَّمَیُّزَ الَّذِی هُوَ أَقَلُّ مَرَاتِبِ التَّعْرِیفِ، لَمْ تَصْلُحْ لِلتَّعْرِیفِ إِلَّا إِذَا اخْتَصَّتْ بِالِاجْتِمَاعِ».
چون عوارض عام به تنهایی مفید تمیز نیستند، صلاحیت تعریف ندارند مگر اینکه به سبب اجتماع، اختصاص پیدا کنند
كما يقال في تعريف الخفاش إنه الطائر الولود
(مانند تعریف خفاش به «طائر ولود»؛ طائر عرض عام است، ولود هم عرض عام است، اما مجموع آنها عرض خاص خفاش است).
«وَ لَمَّا لَمْ یُوجَدْ لِهَذَا الْجِنْسِ خَاصَّةٌ تُفِیدُ تَصَوُّرَهُ، تَوَسَّلُوا إِلَی تَعْرِیفِهِ بِالْعَوَارِضِ الْعَدَمِیَّةِ الَّتِی کُلُّ وَاحِدٍ مِنْهَا أَعَمُّ مِنْهُ، لَکِنْ تَخُصُّهُ بِاجْتِمَاعِهَا».
چون برای کیف خاصهای که مفید تصور آن باشد یافت نشد، متوسل شدند به تعریف آن به وسیله عوارض عدمیهای که هر یک از آنها اعم از کیف است، لکن با اجتماعشان مختص به کیف میشوند.
[تحلیل تعریف کیف]
«فَقَالُوا فِی تَعْرِیفِهِ: إِنَّهُ هَیْئَةٌ قَارَّةٌ لَا یَتَوَقَّفُ تَصَوُّرُهَا عَلَی تَصَوُّرِ غَیْرِهَا وَ لَا تَقْتَضِی الْقِسْمَةَ وَ لَا اللَّاقِسْمَةَ فِی مَحَلِّهَا اقْتِضَاءً أَوَّلِیّاً».
همان طور که توجه می کنید قیود عدمی در تعریف آمده است.
این قیود عدمی اختاص به کیف پیدا کردند.
خود مرحوم علامه این قیود را یک به یک بیان می کند.
۱. «فَقَوْلُنَا هَیْئَةٌ»: شامل تمام اعراض میشود.
«وَ یَخْرُجُ عَنْهَا الْجَوْهَرُ»؛ جوهر از آن خارج میشود.
۲. «وَ قَوْلُنَا قَارَّةٌ»: «یَخْرُجُ عَنْهَا الْحَرَکَةُ وَ مَا لَیْسَ بِقَارٍّ مِنَ الْأَعْرَاضِ» (مانند زمان).
به واسطه قید قاره حرکت از تعریف خارج می شود. و همچنین چیزهایی که قار نیستند از اعراض هم خارج می کند از تعریف.
۳. «و قولنا لا يتوقف تصورها على تصور غيرها يخرج عنه الأعراض النسبي»: «یَخْرُجُ عَنْهُ الْأَعْرَاضُ النِّسْبِیَّةُ» (مانند اضافه، متی، این و...). در اعراض نسبی، تصور یک طرف متوقف بر تصور طرف دیگر است (مانند ابوت و بنوت، فوق و تحت).
۴. «و قولنا و لا تقتضي القسمة و اللاقسمة»:
* با قید «لَا تَقْتَضِی الْقِسْمَةَ»، کم خارج میشود (چون کم اقتضای قسمت دارد).
* با قید «لَا تَقْتَضِی اللَّاقِسْمَةَ»، وحدت و نقطه خارج میشوند (چون وحدت و نقطه اقتضای لاقسمت میکنند).
۵. «و قولنا اقتضاء أوليا»: این قید، قیدِ مُخرِج نیست، بلکه قیدِ مُدخِل است. این قید علم را داخل میکند. علم کیفی است که گاهی متعلقش چیزی است که قسمت نمیشود (مانند علم به وحدت یا نقطه). در این صورت، علم به تبعِ معلومش اقتضای لاقسمت میکند.
«فَإِنَّهُ یَقْتَضِی اللَّاقِسْمَةَ فِی الْعِلْمِ بِالْأَشْیَاءِ الَّتِی لَا تَتَجَزَّأُ، مَعَ أَنَّهُ مِنَ الْکَیْفِ».
زیرا که مستلزم تقسیم ناپذیری در علم به اشیائی است که تقسیم ناپذیرند، هرچند که این موضوع مسئله ای کیفی باشد.
چرا با اینکه اقتضای لاقسمت کرده، از کیف است؟
«لِأَنَّ اقْتِضَاءَهُ لِذَلِکَ لَیْسَ أَوَّلِیّاً بَلْ لِوَحْدَةِ الْمَعْلُومِ»؛
زیرا اقتضایش اولی و بلاواسطه نیست، بلکه به خاطر وحدت معلوم است. پس نسبت به خودش اقتضای لاقسمت نکرده است.
حالا دوباره به تعریف کیف توجه کنید:
«فَقَالُوا فِی تَعْرِیفِهِ: إِنَّهُ هَیْئَةٌ قَارَّةٌ لَا یَتَوَقَّفُ تَصَوُّرُهَا عَلَی تَصَوُّرِ غَیْرِهَا وَ لَا تَقْتَضِی الْقِسْمَةَ وَ لَا اللَّاقِسْمَةَ فِی مَحَلِّهَا اقْتِضَاءً أَوَّلِیّاً».
پس در تعریف کیف گفته شده است که: کیف هیئتی قار است که تصور آن متوقف بر تصور چیز دیگری نیست.
بدین ترتیب، کیف با قیود عدمیهای که مجموعاً عرض خاص را تشکیل میدهند، تعریف رسمی شد.
انشاءالله در جلسه آینده اقسام کیف را بیان میکنیم.