« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/04/10

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل پنجم/ عوارض/بررسی ماهیت اطراف کم (سطح، خط و نقطه)

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل پنجم/ عوارض/بررسی ماهیت اطراف کم (سطح، خط و نقطه)

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

موضوع: بررسی ماهیت اطراف کم (سطح، خط و نقطه)

صفحه ۲۱۷، سطر یازدهم.

« قال: و ليست الأطراف أعداما و إن اتصفت بها مع نوع من الإضافة»[1] .

بحث در خواص کم داشتیم. چند تا از خواص را ذکر کردیم، حالا خاصیت جدیدی را می‌خواهیم ذکر کنیم.

دو تا از کم‌ها طرف حساب می‌شوند. جسم تعلیمی طرف نیست، حجم طرف نیست، طرف بی‌نهایت. جسم تعلیمی نهایت نیست، اما سطح نهایت است، نهایت جسم است. خط هم نهایت است، نهایت سطح است. دو تا از این کم‌ها نهایت‌اند: یکی سطح، یکی هم خط. البته زمان هم اگر قطعش کنیم نهایت دارد، ولی نهایت برای زمان ما قائل نیستیم چون زمان را ازلی و ابدی می‌دانیم. اگر قطعش کنیم نهایت پیدا می‌کند، اگر هم فرضاً قطعش کنیم نهایت فرضی پیدا می‌کند. و در واقع می‌شود گفت که زمان نهایت ندارد. عدد هم همین‌طور.

ولی مقدار به خاطر اینکه ثابت کردیم که تناهی ابعاد حق است، مقدار نهایت دارد. مقدار اگر حجم باشد نهایتش سطح است، اگر سطح باشد نهایتش خط است، اگر خط باشد نهایتش نقطه است. اما نقطه را جزو کم‌ها حساب نکردیم، ولی به هر حال نهایت هست. حالا می‌خواهیم ببینیم این نهایت‌ها، حالا این سه تا نهایت، این سه تا نهایت یا آن دو تا نهایت، یعنی نهایت سطحی و نهایت خطی، یا سه تا هر سه تایشان، سطح و خط و نقطه، این سه تا نهایت را می‌خواهیم ببینیم عدم‌اند یا نه.

می‌فرماید که نهایات اعدام نیستند، اگرچه ما از آن‌ها تعبیر به عدم می‌کنیم، ولی وقتی تعبیر به عدم می‌کنیم اضافه می‌کنیم. می‌گوییم سطح آنجایی است که جسم تمام می‌شود، یعنی آنجا که صدق می‌کند عدم‌الجسم، سطح حاصل است. و سطح وقتی تمام شد، آنجا که تمام می‌شود صدق می‌کند عدم‌السطح، آنجا که عدم‌السطح صدق می‌کند خط حاصل است. و خط تمام می‌شود، آنجایی که تمام می‌شود صدق می‌کند عدم‌الخط، عدم‌الخط نقطه است. پس درست است که عدم بر این سه تا صدق می‌کند ولی عدم مضاف: عدم‌الجسم، عدم‌السطح، عدم‌الخط.

این‌ها را می‌گوییم نهایات. این‌ها اعدام محض نیستند، عدم مضاف‌اند. عدم مضاف عدم محض نیست، پس نمی‌توانیم اطراف یعنی نهایات جسم و سطح و خط را عدم بدانیم، ولو ازشان تعبیر به عدم می‌کنیم و آن هم با اضافه.

این حرف خواجه است. مرحوم علامه ابتدا قول کسانی را که سطح را عدم می‌دانند، خط را عدم می‌دانند، حتی نقطه را هم عدم می‌دانند، این سه تا را، قول گروهی که این سه تا را عدم می‌دانند نقل می‌کند، دلیلشان را هم می‌آورد، سه دلیل دارند. بعد دلیلشان را جواب می‌دهد. با جواب دادن دلیل‌ها و باطل کردن قولشان، کلام خواجه روشن می‌شود و معلوم می‌شود که اطراف و نهایات اعدام نیستند، اگرچه ازشان تعبیر به اعدام می‌شود و آن هم با اضافه.

حالا ما این قسمت از مطلب را از عبارت خواجه می‌خوانیم، بعد که به استدلال مخالفین رسیدیم دوباره بحث می‌کنیم. صفحه ۲۱۷ سطر یازدهم.

قال خواجه: «وَ لَیْسَتِ الْأَطْرَافُ» (یعنی نهایات، نهایاتی که در این کم‌ها وجود دارند. خود حجم عرض شد نهایت نیست، اما سطح نهایت است، نهایت حجم است، خط هم نهایت است، نهایت سطح است، نقطه هم نهایت است، نهایت خط است، اگرچه نقطه کم نیست ولی به هر حال نهایت هست).

«لَیْسَتِ الْأَطْرَافُ» (یعنی این نهایات)

«أَعْدَاماً وَ إِنِ اتَّصَفَتْ بِهَا» (و لو اینکه این اطراف متصف به اعدام‌اند)

«بِضَرْبٍ مِنَ الْإِضَافَةِ» (یعنی عدم برشان اطلاق می‌شود منتها عدمی که با اضافه همراه است، یعنی عدم مضاف، نه عدم مطلق. پس نمی‌توانیم اطراف را معدوم مطلق حساب کنیم، معدوم مضاف حساب می‌کنیم. معدوم مضاف هم با معدوم مطلق فرق دارد، بالاخره بهره‌ای از وجود دارد. عدم‌البصر فرق می‌کند با عدم مطلق).

اقول: ذهب جماعه من المتکلمین به اینکه سطحی که طرف جسم است و خطی که طرف سطح است (طرف یعنی نهایت، سطحی که نهایت جسم است، خطی که نهایت سطح است) نقطه‌ای که نهایت خط است، بعضی‌ها رفتند به اینکه این‌ها اعدام محض‌اند.

«لَا تَحَقُّقَ لَهَا فِی الْخَارِجِ» (اعدام‌اند و هیچ تحقق خارجی ندارند. ممکن است در ذهن تصورشان کنید، وجود ذهنی به آن بدهید، ولی در خارج وجود ندارند).

ولی ما معتقدیم که این‌ها در خارج وجود دارند، وجود استقلالی ندارند، یعنی سطح خالی را نمی‌شود پیدا کرد ولی سطح در خارج هست. خط و نقطه خالی را نمی‌شود پیدا کرد ولی خط و نقطه در خارج هست.

این گروه که مقابل ما، مذهبشان مقابل مذهب ماست، سه دلیل دارند:

دلیل اول مخالفین (قیاس استثنائی)

دلیل اولشان دلیل استثنائی است، قیاس استثنائی است. می‌گویند اگر این‌ها در خارج موجود باشند (یعنی سطح و خط و نقطه در خارج موجود باشند) جوهر که نیستند، عرض‌اند. پس باید عارض بشوند بر یک جوهری، عارض بشوند بر یک محلی. و هر عارضی به تبع محلش تقسیم می‌شود. پس سطح و خط و نقطه هم باید تقسیم بشوند به تبع محلشان.

در حالی که این‌ها هیچ‌کدامشان تقسیم نمی‌شوند. سطح در عمق تقسیم نمی‌شود، خط در عرض و عمق تقسیم نمی‌شود، نقطه در هیچ. سطح را در عرض می‌شود تقسیم کرد، در طول می‌شود تقسیم کرد، نه به تبع چیزی، خودش مقدار است، مقدار قابل تقسیم است، احتیاج ندارد به تبع چیزی تقسیم بشود. در عمق هم که اصلاً قابل قسمت نیست، در عمق قابل قسمت نیست. پس در طول و عرض تابع محلش نیست، قسمت می‌شود ولی تابع محلش نیست. در عمق هم اصلاً قسمت نمی‌شود، پس باز هم تابع محلش نیست. یعنی عرضی داریم که در تقسیم تابع محلش نیست، نه عمقاً، نه طولاً، نه عرضاً؛ و چنین عرضی باطل است، اصلاً وجود ندارد. اعراض همه‌شان به تبع محلشان تقسیم می‌شوند.

خط را ملاحظه کنید، خط اگر بخواهد طولاً تقسیم بشود، خب خودش تقسیم می‌شود چون طول دارد، مقدار است، مقدار قابل قسمت است، به تبع محل تقسیم نمی‌شود. بخواهد عمقاً تقسیم بشود یا عرضاً تقسیم بشود، اصلاً عمق و عرضی ندارد که بخواهد تقسیم بشود. پس به هیچ حیث به تبع محلش تقسیم نمی‌شود، نه به حیث طول، نه به حیث عرض، نه به حیث عمق، و چنین عرضی عرض نیست، اصلاً وجود ندارد. هر عرضی به تبع محلش تقسیم می‌شود.

نقطه هم همین‌طور. نقطه به هیچ جهت تقسیم نمی‌شود، در حالی که محل دارد، عارض است، باید به تبع محلش تقسیم بشود.

پس قیاس را توجه کنید به این صورت در می‌آید:

اگر سطح و خط و نقطه داشته باشیم، چون این‌ها عرض‌اند، به تبع محل باید تقسیم شوند. لکن تالی باطل است، این‌ها به تبع محل تقسیم نمی‌شوند، چون یا اصلاً تقسیم نمی‌شوند یا اگر تقسیم بشوند تقسیمشان به تبع محل نیست، مستقلاً تقسیم می‌شوند.

پس تالی باطل است، مقدم هم که می‌گفتیم اگر خط و سطح و نقطه داشته باشیم، آن هم باطل است، یعنی خط و سطح و نقطه نداریم. این دلیل اول که به صورت قیاس استثنائی مطرح می‌شود.

«وَ إِلَّا» (و الا استثناء نیست، و الا اشاره است به قیاس استثنائی، یعنی «وَ إِنْ لَمْ تَکُنْ هَذِهِ أَعْدَاماً صِرْفَةً») اگر این‌ها اعدام صرفه نباشند بلکه موجود باشند (این مقدم)

«لَانْقَسَمَتْ لِانْقِسَامِ مَحَلِّهَا» (باید قسمت شوند به خاطر انقسام محل یا به تبع انقسام محل، فرقی نمی‌کند).

لکن التالی باطل، پس مقدم هم باطل است.

«لِانْقِسَامِ مَحَلِّهَا» را اگر به معنای چون محلشان قسمت می‌شود بگیرید، دلیل ملازمه است. یعنی چرا اگر موجود باشند باید قسمت شوند؟ چرا این تلازم از کجا؟ چون محلشان قسمت می‌شود. پس «لِانْقِسَامِ مَحَلِّ» می‌شود دلیل ملازمه. اما اگر به معنای «لَانْقَسَمَتْ» به تبع انقسام محل بگیرید، جزو تالی می‌شود، دلیل ملازمه نیست. به هر حیث هر دو درست است، اگرچه به ظاهر لام لام تعلیل است و نشان می‌دهد که دلیل بر ملازمه دارد اقامه می‌شود، ولی اگر به معنای به تبع هم بگیریم درست است.

خب «وَ التَّالِی بَاطِلٌ وَ الْمُقَدَّمُ مِثْلُهُ» (مقدم این بود که این‌ها اعدام صرف نباشند یعنی موجود باشند). این باطل شد پس معلوم شد اعدام صرف هستند. این دلیل اول تمام شد.

دلیل دوم مخالفین (قیاس اقترانی)

دلیل دوم قیاس اقترانی است. سطح و خط و نقطه نهایت‌اند، نهایت شیءاند. معلوم است دیگر سطح نهایت حجم است، خط نهایت سطح است و نقطه نهایت خط است. این مقدمه اول، که خط و سطح و نقطه نهایت‌اند، نهایت شیءاند. و نهایت شیء عبارت است از فناء شیء و عدم شیء. آنجا که شیء فانی می‌شود نهایت پیدا کردن صدق می‌کند، صدق می‌کند که منتهی شد. پس نهایت شیء عبارت است از فناء شیء و عدم شیء.

بنابراین سطح و خط و نقطه هم عبارت‌اند از فناء شیء و عدم شیء، یعنی سطح عبارت است از عدم حجم، خط عبارت است از عدم سطح، نقطه عبارت است از عدم خط؛ پس عدم‌اند.

خود مستدل دارد عدم مضاف را نتیجه می‌گیرد ولی غافل است، فکر می‌کند عدم مطلق را نتیجه گرفته. دقت می‌کنید نتیجه‌ای که از این دلیل دوم یعنی از این قیاس اقترانی به دست می‌آید این است که این سه تا عدم مضاف‌اند. خودش می‌گوید می‌گوید نهایت شیء عبارت است از فناء شیء و عدم شیء، اضافه می‌کند عدم را. بعد نتیجه می‌گیرد پس سطح هم عبارت است از عدم حجم (نمی‌گوید عدم، می‌گوید عدم حجم) خط هم عبارت است از عدم سطح، نقطه هم عبارت است از عدم خط. در هر سه وقتی نتیجه می‌گیرد عدم مطلق نتیجه نمی‌گیرد، عدم مضاف نتیجه می‌گیرد، ولی با وجود این ادعا می‌کند که این سه تا عدم مطلق‌اند، عدم صرف‌اند.

«وَ لِأَنَّ» (این دلیل دومش می‌شود)

«لِأَنَّ الطَّرَفَ عِبَارَةٌ عَنْ نِهَایَةِ الشَّیْءِ» (این مقدمه اول است).

«الَّتِی» (که صفت است برای نهایه ولی ضمناً خودش مقدمه دوم است).

«الَّتِی» (یعنی نهایتی که) « التي هي عبارة عن فنائه و عدمه» (که من این را به صورت دو مقدمه درآوردم: طرف عبارت است از نهایت شیء، یا کم و این‌ها یا سطح و خط و این‌ها عبارت‌اند از نهایت چی و نهایت شیء هم یعنی فناء شیء و عدم شیء، پس طرف عدم است یعنی سطح و خط عدم‌اند).

این نتیجه‌ای است که او می‌گیرد ولی نتیجه‌ای که ما می‌گیریم این است که پس خط و سطح نهایت و عدم فلان چیزند، یعنی اضافه می‌کنیم، نه اینکه فقط عدم‌اند. این دلیل دوم تمام شد.

دلیل سوم مخالفین (تلاقی و تداخل)

دلیل سوم را توجه کنید.

در دلیل سوم ایشان (یعنی مستدل) دو تا فرض را مطرح می‌کند: دو تا جسم را ملاحظه کنید، سطح‌هایشان را به هم بچسبانید. اصطلاحاً گفته می‌شود دو تا جسم تلاقی کردند. آیا همه اجزاء این دو تا جسم تلاقی می‌کنند یا بعض اجزاء؟ نمی‌شود گفت هیچ‌کدام از اجزاء، چون اگر هیچ‌یک از اجزاء تلاقی نکند، جسم تلاقی نکرده، در حالی که صدق می‌کند دو تا جسم‌ها تلاقی کردند.

پس یا باید به بعضشان تلاقی کنند یا به کلشان تلاقی کنند، به هیچ‌شان نمی‌شود تلاقی کنند که تلاقی نمی‌شود که. سه تا فرض داریم: دو تا جسم را که ملاحظه می‌کنید یا تلاقی کردند به کلشان یا تلاقی کردند به بعضشان یا اصلاً تلاقی نکردند، این سه تا فرض را داریم. وقتی داریم می‌گوییم دو تا جسم تلاقی کردند پس آن تلاقی نکردن که فرض سوم است کنار می‌رود، دو تا دیگر باقی می‌ماند. وقتی دو جسم تلاقی می‌کنند می‌گوییم آیا به کلشان تلاقی کردند یا به بعضشان؟ دیگر فرض سومی نداریم، چون فرض سوم را که از اول منتفی گرفتیم، چون فرض کردیم دو تا جسم تلاقی کردند از اول آن فرض سوم منتفی شد.

فقط این دو تا فرض باقی مانده حاصل‌اند: یا تلاقی به تمام اجزاء است یا تلاقی به بعض اجزاء است. تلاقی دو تا جسم به تمام اجزاء به این معناست که جزء جزء این با جزء جزء آن تلاقی می‌کند، این را می‌گویند تداخل و تداخل محال است. پس این‌جور تلاقی اتفاق نمی‌افتد. تداخل را توجه کنید اصطلاحش چیست: تداخل این است که دو تا جسم در هم داخل شوند بدون اینکه اضافه حجم درست بشود. مثلاً یک جسمی است ۵ سانت مکعب است، یک جسمی ۴ سانت مکعب است، این دو تا اگر در هم داخل بشوند یک جسمی پیدا می‌شود که ۹ سانت مکعب است، یعنی مجموع این اندازه‌ها.

این اشکالی ندارد که دو تا جسم در هم داخل بشوند اضافه حجم پیدا کنند، این را تداخل نمی‌گویند، باطل نیست. تداخلی این است که دو جسم در هم داخل بشوند اضافه حجم پیدا نشود، این دو جسم که یکی ۴ است یکی ۵ است در هم داخل بشوند این حاصل یا ۴ باشد یا ۵ باشد، ۹ نباشد، یا آن اندازه جسم اول مانده باشد باقی مانده باشد یا اندازه جسم دوم مانده باشد، این تداخل است و محال بالوجدان هم محال است، یعنی اگر به کسی عرض کنید همان اول می‌گوید محال است، احتیاج به استدلال ندارد.

تداخل یعنی دخول دو جسم در یکدیگر به طوری که اضافه حجم پیدا نشود. این مستدل این‌طور می‌گوید: اگر دو جسم تلاقی کنند و به تمام اجزاءشان تلاقی کنند، آن تداخل محال لازم می‌آید. پس این فرض باطل شد، تداخل به تمام اجزاء باطل است. این روشن است که وقتی دو تا جسم تلاقی می‌کنند دو تا سطحشان تلاقی می‌کند. پس تداخل سطحین لازم می‌آید، نه تداخل جسمین. اگر بگوییم دو تا جسم تلاقی کردند تداخل جسمین لازم می‌آید به این بیانی که گفتیم؛ ولی چون در دو تا جسم دو تا سطح تلاقی می‌کنند، تلاقی سطحین لازم می‌آید و تداخل سطحین و این‌ها باطل است.

این را هم باز توجه کنید: تلاقی دو جسم به تلاقی دو سطحشان است. پس وقتی دو جسم تلاقی کردند اگر سطح داشته باشند دو سطحشان باید تلاقی کند. و اگر دو سطح تلاقی کرد یا به کلش تلاقی می‌کند یا به بعضش. توجه کردید؟ اول مطلب را در جسم توضیح دادم روشن شد، حالا می‌رویم سراغ سطح. وقتی دو جسم تلاقی می‌کنند همه‌ دو جسم با هم تلاقی نمی‌کنند، سطحشان با هم تلاقی می‌کند، سطحی از این و سطحی از آن.

مستدل این‌طوری وارد استدلال می‌شود: اگر این دو جسم سطح داشته باشند سطحشان باید تلاقی کند. بعد تلاقی را باطل می‌کند ثابت می‌کند پس اصلاً سطح ندارند. اگر دو جسم سطح داشته باشند سطحشان باید تلاقی کند و تلاقی دو سطح باطل است. چرا؟ چون تلاقی دو سطح یا به کل است یا به بعض. به کل باطل است چون تداخل لازم می‌آید، به بعض هم باطل است چنانچه می‌گوییم؛ پس تلاقی سطحین باطل است. اگر تلاقی سطحین باطل است معلوم می‌شود دو تا جسم سطح نداشتند که با هم در سطحشان تلاقی کنند. نتیجه‌اش این است.

بعد از اینکه تلاقی را در دو جسم هم مطرح کردند و تداخل را در دو جسم مطرح کردند و این مطلب روشن شد، آمدند سراغ سطح.

توجه کنید تداخل سطحین مشکل دارد. این بود که باید اول تداخل جسمین توضیح داده می‌شد، بعداً تداخل سطحین گفته می‌شد. تداخل سطحین یعنی تداخل در طول و عرض یا تداخل در عمق. کدام مراد است؟ تداخل در طول و عرضش اشکال دارد. اما تداخل در عمقش اشکال ندارد، چون دو تا سطح که عمق ندارند، یعنی به لحاظ عمقشان اندازه ندارند. دو تا امر بی‌اندازه تداخل می‌کنند و یک اندازه درست نمی‌شود، اینکه خوب است که اشکال ندارد. اگر دو تا اندازه را با هم ضمیمه کردید و اندازه بزرگتری درست نشد این اشکال دارد، ولی دو تا چیزی که هیچ اندازه‌ای ندارد با همدیگر جمع بشوند اندازه درست نشود، خب اینکه عیبی ندارد، مثل دو تا صفر که جمع می‌شوند عدد درست نمی‌شود. دو تا نقطه‌ای که اندازه ندارند، این‌ها را هم بریزید تداخل بدهید، باز هم باز هم آنی که درست می‌شود یک نقطه بی‌اندازه است. تداخل دو سطح به لحاظ عمق اشکال ندارد. تداخل دو خط به لحاظ عرض و عمق اشکال ندارد. چون سطح به لحاظ عمق عمق ندارد یعنی اندازه ندارد. خط عرض و عمق ندارد یعنی اندازه عرضی و اندازه عمقی ندارد. چیزی که اندازه ندارد با چیزی که اندازه ندارد اگر تداخل کند مشکلی پیش نمی‌آید.

پس سطح و خط اگر بخواهند در طول و عرضشان (یعنی سطح در طول و عرض و خط در طول) تداخل کند اشکال دارد. در آن بعدی که ندارد تداخل کند اشکال ندارد. حالا مراد این گوینده از تداخل تداخل چیست؟ روشن نیست. می‌گوید اگر دو تا سطح با هم ملاقات کنند تداخل می‌شود. کجا با کجا تداخل می‌شود؟ طول و عرض، طول‌ها در هم تداخل می‌کنند، عرض‌ها تداخل می‌کنند، یا عمق‌ها تداخل می‌کنند؟ طول و عرض مسلماً تداخل نمی‌کند، دو تا جسم دو تا سطح به هم می‌چسبند، تداخلی نیست، مجاورت است یا بالاتر از مجاورت تماس است. چون من اگر بیان کنم تداخل را شما تداخلی نمی‌پذیرید، ناچارم که توضیح بدهم که تداخلی هم نیست ولی بالاخره طرف دارد ادعا می‌کند.

می‌گوید این دو تا جسمی که با هم تداخل می‌کنند، تلاقی می‌کنند که نتیجه‌اش تلاقی دو تا سطح می‌شود، آیا این دو تا سطح به تمام اجزاءشان تلاقی می‌کنند یا به بعض اجزاء؟ اگر به تمام اجزاء تلاقی کنند تداخل می‌شود، یعنی تداخل سطحین می‌شود، نه تداخل جسمین، تداخل سطحین می‌شود و تداخل سطحین باطل است. دیگر توضیح نمی‌دهد تداخل در قسمت بعد عمق می‌شود یا در قسمت طول می‌شود یا در قسمت عرض می‌شود هیچ توضیحی نمی‌دهد، ولی ظاهراً مرادش تداخل در عمق است که اصلاً اتفاق نمی‌افتد و محال هم نیست، چون دو تا سطح اصلاً عمق ندارند.

و اگر تلاقی به بعض باشد، تداخل لازم نمی‌آید، ولی لازم می‌آید که سطح عمق داشته باشد. از اینجا من نتیجه می‌گیرم که در دسته‌ اول هم تداخل در بعد عمق مرادش بوده. این‌طور می‌گوید، می‌گوید دو تا جسم را به هم چسباندیم، دو تا سطح‌هایشان با هم تلاقی کردند، نه همه اجزاء بعض اجزاء. یعنی چه بعض اجزاء؟ یعنی ظاهر این دو تا سطح با هم تلاقی کردند باطنشان تلاقی نکرد. یعنی اجزاء ظاهرشان تلاقی کرد باطنشان تلاقی نکرد. یعنی رویه‌ این دو تا سطح به هم تلاقی کردند پشتشان تلاقی نکرد. خب اگر این‌طور می‌گویید که معلوم می‌شود سطح عمق دارد، رویه دارد، پشت دارد. آن رویه‌اش چسبیده به سطح دیگر پشتش چسبیده به جسمی که خودش متصل است. پس دارید برای سطح عمق درست می‌کنید. اگر می‌گویید بعض این سطح با بعض آن سطح تلاقی کرده، معنایش این است که ظاهر این دو تا سطح با هم تلاقی کرده باطنشان تلاقی نکرده، چون بعض معنایش این است دیگر.

اگر بگویید ظاهر و باطن تلاقی کرده، تداخل لازم می‌آید، دو تا سطح در هم تداخل کردند آن هم به لحاظ عمقشان. اگر بگویید فقط ظاهر این اجزاء به هم تلاقی کرده، باطنشان که متصل به دو تا جسم خودشان است تلاقی نکرده، خب لازم می‌آید سطح ظاهر و باطن داشته باشد. اگر ظاهر و باطن داشته باشد عمق پیدا می‌کند و سطح عمق ندارد. پس تلاقی دو تا سطح را به تمام اجزاء بدانید تداخل دو سطح لازم می‌آید که باطل است، آن هم تداخل در ناحیه عمق لازم می‌آید، یعنی اجزاء ظاهرشان و باطنشان با هم باید تلاقی کند و تلاقی ظاهر و باطن یعنی تداخل. توجه می‌کنید؟ با این بیانی که می‌کنم معلوم می‌شود مقصود گوینده تداخل دو سطح در عمق است، اگرچه ظاهر نکرده مطلب را تصریح نکرده ولی از مطالبش برمی‌آید.

و اما اگر بگویید تلاقی به بعض شده، نه تلاقی به کل، یعنی بعض این سطح با بعض آن سطح تلاقی کرده، بعض یعنی ظاهر، ظاهر اجزاء با ظاهر اجزاء آن، باطناً تلاقی نکردند. خب اگر این‌طور بگویید معلوم می‌شود برای هر سطحی ظاهر و باطن قائلی، ظاهر و باطن که قائل بشوید سطح عمق پیدا می‌کند و این جایز نیست. پس تلاقی به تمام اجزاء مستلزم تداخل محال است، تلاقی به بعض اجزاء مستلزم عمق داشتن محال است، پس تلاقی سطحین محال است. در حالی که ما دو جسم را به هم چسباندیم چطور تلاقی نیست؟ باید بگویید سطحی وجود ندارد که تلاقی کند، خود جسم‌ها با هم تلاقی کردند. اگر در وقتی که دو جسم تلاقی می‌کنند سطح‌هایشان با هم تلاقی کند، یعنی سطح داشته باشند، سطح‌هایشان با هم تلاقی می‌کند و اگر سطح‌هایشان تلاقی کرد به یکی از این دو صورت محال منجر می‌شود؛ و چون منجر شدن به این محال محال است، پس باید گفت سطحی نیست که با هم تلاقی کند، دو تا جسم با هم تلاقی می‌کنند نه دو تا سطح، یعنی اصلاً سطح نداریم.

این دلیل این شخص است بر اینکه سطح نداریم. حالا توجه کنید دلیلش را می‌خواهم به صورت منطقی منظم کنم:

اگر سطح داشته باشیم (این مقدم) دو جسمی که تلاقی می‌کنند به سطحشان تلاقی خواهند کرد. لکن تالی که تلاقی سطحین است باطل است (بیان هم کردیم چرا باطل است).

وقتی تالی باطل شد مقدم هم باطل است، تلاقی سطحین باطل است پس وجود سطح باطل است.

دلیل سوم: «وَ لِأَنَّ السَّطْحَیْنِ إِذَا الْتَقَیَا عِنْدَ تَلَاقِی الْأَجْسَامِ» (وقتی اجسام تلاقی می‌کنند اگر دو سطح تلاقی کنند، یعنی اگر دو سطحی باشد که تلاقی کنند) «إِنْ کَانَ بِالْأَسْرِ» (ضمیر کان به تلاقی برمی‌گردد، یعنی اگر این تلاقی سطحین بالاسر باشد، یعنی به تمام باشد، کل اجزاء با کل اجزاء تلاقی کند) «لَزِمَ التَّدَاخُلُ».

«وَ إِلَّا» (یعنی اگر تلاقی بالاسر نباشد بلکه بعض الاجزاء با بعض الاجزاء تلاقی کند، به تعبیری که بیان کردم ظاهر اجزاء با ظاهر اجزاء تلاقی کنند ولی باطن‌ها تلاقی نکنند) «فَالِانْقِسَامُ» (یعنی یلزم الانقسام، یعنی انقسام سطح در عمق).

پس سطح نداریم. «وَ کَذَا الْخَطُّ وَ النُّقْطَةُ» (به همین دلیل هم خط و نقطه نداریم. شما دو تا سطح را وقتی می‌خواهد ملاقات بدهد در دو خط با هم تلاقی می‌کنند. دوباره همین حرف‌ها می‌آید: این تلاقی دو تا خط به تمام اجزاء است یا به بعض اجزاء؟ به تمام اجزاء بشود تداخل به بعض اجزاء بشود لازم می‌آید که خط در آن قسمتی که قسمت نمی‌شود منقسم بشود. پس باید گفت خط نداریم. به همین بیان هم نقطه نداریم).

این دلیل سوم خیلی سخت فهمیده می‌شود. ولی خیلی راحت باطل است، راحت باطل است. حالا بعداً وقتی باطلش می‌کنیم معلوم می‌شود. من خیلی زحمت کشیدم تا یک سر و صورتی به آن بدهم، ولی خب در عین حال ناچار بودم خرابش کنم، چون واضح بود که خراب است. یعنی در ضمنی که داشتم دلیل را می‌گفتم باطلش هم می‌کردم، چون نمی‌شد کاریش کرد. آن اول و دومی یک صورتی داشتند، دومی یک مقدار مشکل داشت، نتیجه‌ای که می‌گیرد عدم صرف نتیجه می‌گیرد در حالی که عدم مضاف نتیجه گرفته شد، آن هم تذکر دادم. سومی خیلی مشکل داشت، مشکلاتش حالا بعضش اشاره شد بعضش هم می‌گوییم ان‌شاءالله. فقط دلیل اولش اشکال به آن نکردیم، فعلاً اشکال نکردیم، حالا الان می‌خواهیم اشکال کنیم.

«وَ هَذِهِ الْوُجُوهُ لَا تَخْلُو مِنْ دَخْلٍ» (این وجوه خالی از دخل نیستند. شیئی که سالم است، مثل یک هندوانه، این را در آن چاقو داخل کنید آن سلامتش گرفته می‌شود، آن سلامت گرفته می‌شود. سلامتش به این بود که یک دایره تمام یا کره تمام باشد مثلاً، حالا دیگر با شکافتنش کره تمام نیست، آن قبلی از بین رفته). هر دخلی دلیل بر زوال سلامت است. به همین جهت دخل را اطلاق می‌کنند بر زوال سلامت. در دلیل شما دخل است و دلیلتان خالی از دخل نیست، یعنی خالی از زوال سلامت نیست، دلیلتان سالم نیستند. دلیلتان شبهه دارند، مشکل دارند.

«لَا تَخْلُو مِنْ دَخْلٍ» (دخل به معنای اشکال نیست، به این بیانی که گفتیم مستلزم اشکال است، پس دلیل شما همه اشکال دارد. دفع دخل مقدر آنجا می‌گویند دخل مقدر یعنی اشکال مقدر).

پاسخ به دلیل اول (اعراض ساری و غیرساری)

«أَمَّا الْأَوَّلُ» (یعنی اما دلیل اول باطل است. اشکال اول را توجه کنید این بود که سطح مثلاً، حالا سطح، بر خط هم و نقطه هم همین حرف‌ها را زدیم، منتها بر سطح داریم توضیح می‌دهیم).

سطح به لحاظ طولش، به لحاظ عرضش قسمت می‌شود، خودش قسمت می‌شود نه به تبع محلش که جسم تقسیم بشود. به لحاظ عمقش هم اصلاً تقسیم نمی‌شود. پس سطح اصلاً به لحاظ محل تقسیم نمی‌شود، چون یا تقسیم نمی‌شود یا اگر تقسیم شد استقلالاً تقسیم می‌شود، به تبع محل تقسیم نمی‌شود. در حالی که هر عرضی باید به تبع محل تقسیم بشود. قیاس را به صورت استثنائی گفته بودیم، حالا به صورت اقترانی می‌خواهم بیانش کنم، این‌طور می‌گوییم: سطح به تبع محل تقسیم نمی‌شود، و هر عرضی باید به تبع محل تقسیم شود؛ نتیجه می‌گیریم که سطح عرض نیست، خب جوهر هم که نیست، پس سطح اصلاً نیست. توجه کردید؟ سطح معدوم است.

جواب این است که (جواب را در ذهن داشته باشید جواب خوبی است) جواب این است که اعراض به دو قسم تقسیم می‌شوند: اعراض ساریه و اعراض غیرساریه. بعضی اعراض‌ها در محل سرایت می‌کنند، حلول می‌کنند که سرایت می‌کنند؛ مثل بیاض در جدار سرایت می‌کند، حالا یا در ظاهر جدار یا تا آن آخر، بالاخره سرایت می‌کند در محلش. بعضی عرض‌ها اصلاً سرایت نمی‌کنند مثل همین سطح. سطح روی جسم است، حلول که نمی‌کند، عارض می‌شود ولی حلول نمی‌کند. عرضی که ساری هست یعنی حالّ، به تبع محل تقسیم می‌شود. عرضی که ساری نیست، حالّ نیست، به تبع محل تقسیم نمی‌شود چون حلول در تمام محل نکرده که به تبع محل تقسیم بشود.

سطح از اعراض غیرساریه است، خط هم همین‌طور، نقطه هم اگر عرض باشد همین‌طور، و این‌ها نباید توقع داشته باشیم که تقسیم بشوند. خب بله درست است این‌ها تقسیم نمی‌شوند، در آن جایی که تقسیم می‌شوند به استقلال تقسیم می‌شوند، آنجایی هم که تقسیم نمی‌شوند تقسیم نمی‌شوند. هیچ وقت به تبع محل تقسیم نمی‌شوند، چرا؟ چون عرض ساری نیستند. اگر عرض ساری بودند به تبع محل تقسیم می‌شدند. عرض غیرساری یا تقسیم می‌شود به حساب خودش، یا تقسیم نمی‌شود باز هم به حساب خودش، اصلاً کاری به محل ندارد.

«أَمَّا الْأَوَّلُ» (یعنی اما دلیل اول باطل است) زیرا که «یَلْزَمُ ذَلِکَ» (یعنی انقسام به تبع محل، ذلک یعنی انقسام به تبع محل) «یَلْزَمُ ذَلِکَ» (یعنی انقسام به تبع محل) در اعراض ساریه، «أَمَّا غَیْرُهَا فَلَا» (یعنی در اعراض غیرساریه لازم نیست که به تبع محل تقسیم شوند و سطح و خط از اعراض غیرساریه‌اند پس لازم نیست که به تبع محل تقسیم شوند).

سوال: کیف ساریه هست یا غیرساریه؟

پاسخ: بله ما بحث از اعراض ساریه و غیرساریه کردیم. شما سوال می‌کنید کیف از اعراض ساریه است یا غیرساریه.

کیف اقسامی دارد: کیف محسوس از اعراض ساریه است، سریان پیدا می‌کند در یک جسمی، در یک شیئی. اما کیف نفسانی که در نفس، بر نفس می‌خواهد عارض بشود، می‌توانیم بگوییم حلول کرده در نفس، ولی مانند حلول فی‌المجرد. ساریه ممکن است بگویید، ولی محلش که نفس است تقسیم نمی‌شود تا این‌ها هم تقسیم بشود. مثلاً فرض کنید که صورت علمیه این حلول می‌کند در نفس ما، صورت علمیه کیف است، حلول می‌کند در نفس ما، خب نفس ما تقسیم نمی‌شود که این تقسیم بشود. سریان پیدا کردن این صورت در نفس مثل سریان سپیدی در دیوار نیست. این‌ها باید لحاظ بشود. کیف عرضی است که حلول می‌کند، سریان پیدا می‌کند، منتها سریان در کیف‌های محسوس همین سریان‌های رایج است، در کیف غیرمحسوس سریان سریان رایج نیست، و چون در کیف غیرمحسوس محل تقسیم نمی‌شود، حالّ هم که همان کیف است تقسیم نمی‌شود. مثلاً شجاعت یک امر نفسانی است، نفس را تقسیم نمی‌کنید شجاعت هم تقسیم نمی‌شود. بله یک شجاعتی است به معنای زور بازو، آن تقسیم می‌شود. اگر بازو را لاغر کنیم آن زور کم می‌شود. اما یک شجاعت برای نفس است، یعنی نترسیدن، یعنی خود را نباختن، این شجاعت برای نفس است، این تقسیم نمی‌شود. هست یا نیست.

خب پس این‌طور شد که کیف هم گفته می‌شود عرض ساریه است ولی ساری به این تفصیلی که گفتیم. اما کم مثل سطح و مثل خط عرض غیرساریه. کیف ساریه شاید خیلی از اعراض‌ها را بتوانی ساری بگیری. اگر ساری بودند به تبع محل تقسیم می‌شوند، اگر ساری نبودند به تبع محل تقسیم نمی‌شوند. اگر هم محلشان تقسیم نشد، چه ساری باشند چه ساری نباشند تقسیم نمی‌شوند به تبع محل، چون محل تقسیم نشد.

پاسخ به دلیل دوم (عدم مضاف و امور ثلاثه)

«وَ أَمَّا الثَّانِی»: دلیل ثانی به ایشان یک بار اجمالاً باطل می‌کند، یک بار تفصیلاً باطل می‌کند. در وقتی که اجمالاً باطل می‌کند یک فرض را مطرح می‌کند، در فرضی که تفصیلاً باطل می‌کند سه تا فرض را مطرح می‌کند، و یکی از این سه فرض همان فرضی است که در اجمالاً گفته بود.

اما جواب اجمالی: می‌فرماید که دلیلتان می‌گفت طرف نهایت است و نهایت عدم است، پس طرف عدم است. مقدمه دوم را قبول نداریم. گفتید طرف نهایت است تا اینجا قبول داریم، گفتید نهایت عدم است این را قبول نداریم، نهایت عدم نیست، نهایت عدم‌الشیء است نه عدم، و عدم‌الشیء عدم مضاف است، عدم مطلق نیست. پس شما نمی‌توانید با نتیجه گرفتن عدم مضاف ثابت کنید عدم صرف را. شما ادعا کردید عدم صرف را، گفتید که سطح و خط و نقطه اعدام صرفه هستند، در حالی که دلیلتان نتیجه داد اعدام مضاف بودنشان را. پس مدعای شما را این دلیل ثابت نکرد. مدعای شما اعدام صرفه بود، این دلیل اعدام مضافه را ثابت کرد. این جواب اجمالی که ایشان می‌دهد. بعداً این را بیان می‌کند که عدم قابل اشاره نیست، در حالی که ما به اطراف و نهایت اشاره می‌کنیم، پس معلوم است عدم صرف نیست. اگر عدم صرف بود اشاره نمی‌پذیرفت.

«وَ أَمَّا الثَّانِی» (یعنی دلیل ثانی شما باطل است) زیرا که نهایت عدم محض نیست، فناء صرف نیست، زیرا «الْعَدَمُ لَا یُشَارُ إِلَیْهِ» در حالی که اطراف «یُشَارُ إِلَیْهَا». این جواب اجمالی تمام شد.

اما جواب تفصیلی: «بَلْ هَاهُنَا أُمُورٌ ثَلَاثَةٌ». این بل برای ترقی است، اضراب نیست. ترقی یعنی دو فرض دیگر هم اضافه می‌کند، فرض مذکور را حفظ می‌کند، دو فرض دیگر هم اضافه می‌کند، سه چیز می‌شود و بعد هر سه را جواب می‌دهد. یعنی این بل نمی‌خواهد از مطلب قبلی دست بردارد، می‌خواهد به مطلب قبلی چیزی یا چیزهایی را اضافه کند. این‌جور بل را می‌گویند برای ترقی، نمی‌گویند برای اضراب. اضراب آنی است که قبلی را می‌خواهد عوض کند، ترقی آنی است که می‌خواهد بر قبلی چیزی اضافه کند.

«بَلْ هَاهُنَا أُمُورٌ ثَلَاثَةٌ». ههنا یعنی در جایی که شیء دارای نهایت است سه تا چیز ما داریم، سه تا امر صدق می‌کند. یکی همان نهایت که به آن اسم می‌گذاریم، می‌گوییم مثلاً سطح، نهایت جسم را می‌گوییم سطح. یا نهایت سطح را می‌گوییم خط. الان تمام بحث مرحوم علامه در سطح است. آخر سر می‌گوید خط و نقطه را هم قیاس کن، همین بیانی که من در سطح کردم در خط و نقطه هم بیاور. ما به تبع مرحوم علامه بحث را فقط رو سطح پیاده می‌کنیم.

ایشان می‌فرماید سه امر در اینجا داریم: یکی سطح است بدون اینکه عنوان نهایت یا بدون اینکه عنوان فناء جسم به آن بدهیم. یکی هم عنوان فناء جسم است. یکی هم عنوان نهایة‌الجسم است، یا بفرمایید اضافه‌ای است که از اضافه شدن نهایت به جسم در می‌آید. فناءالجسم در ظاهر اضافه است، کلمه فناء را اضافه می‌کنید به جسم، لفظ فناء اضافه شده به جسم، ولی این واقعاً اضافه نیست، فناءالجسم یعنی نبودن جسم، مضاف و مضاف‌الیه نداریم، عدمی می‌آید جسم را برمی‌دارد. لذا در آن امر دوم ایشان نمی‌گوید اضافه را داریم، می‌گوید فناءالجسم را داریم. در امر سوم می‌گوید اضافه داریم، چون نهایت که عدم نیست، شیء را برنمی‌دارد.

وقتی می‌گوییم نهایة‌الشیء در آن اضافه هست. مثل فناءالجسم نیست. فناءالجسم به ظاهر اضافه است، اضافه فناء به جسم، ولی در واقع ارتفاع جسم است، نبود جسم است، نه چیزی به جسم اضافه شود. ولی در نهایة‌الجسم چرا نهایة‌الجسم است، نهایت داریم، جسم داریم، یک مضاف و یک مضاف‌الیه، وسط این دو تا یک رابطه است که اسمش را می‌گذاریم اضافه. مرحوم علامه این‌طور می‌گوید: سطح را داریم، فناءالجسم را داریم، اضافه را داریم به جای نهایة‌الجسم که اضافه داریم. و این سه تا را رسیدگی می‌کند که کدامشان عدم‌اند.

اولی را که سطح است این‌طور می‌گوید، می‌گوید اینکه عدم نیست، چون امری است دارای مقدار، طول و عرض دارد، اگرچه عمق ندارد ولی طول و عرض دارد، قابل اشاره هم هست. این را که نمی‌شود گفت عدم. چیزی که طول دارد، عرض دارد، قابل اشاره هست که عدم نیست. پس اولی را نمی‌شود گفت عدم.

دومی که فناءالجسم بله عدم است، آن را قبول می‌کنیم، آن عدم است ولی عدم مضاف است نه عدم مطلق. در جواب اجمالی هم همین را مطرح کرده بود. گفت فناءالجسم عدم مضاف است نه عدم مطلق. دقت می‌کنید یک فرض را الان دارد مطرح می‌کند که فرض دوم است و این همان بیانی بود که در جواب اجمالی داشت. در جواب تفصیلی اولی و سومی را اضافه کرد، دومی همانی است که در جواب اجمالی داشت.

خب این فرض دوم این امر دوم رسیدگی‌اش شد. امر اول این بود که سطح داریم، سطح گفتیم عدم نیست. و امر دوم این بود که فناءالجسم داریم، فناءالجسم را گفتیم عدم است ولی نه عدم مطلق بلکه عدم مضاف.

اما سومی که اضافه است، نهایة‌الجسم، یا نهایة‌الجسم یا سطح‌الجسم هر دوش گفته می‌شود و در هر دوم اضافه هست. یا اضافه می‌کنید سطح را به جسم یا اضافه می‌کنید نهایت را به جسم، این‌طور می‌گویید: سطح مضاف به ذی‌سطح، نهایه مضاف به ذی‌نهایه، به جای جسم هم مثلاً ذی‌سطح و ذی‌نهایه را بگذارید. خب این اضافه است. طرفین اضافه، اضافه عارض بر دو طرف است. اگر اضافه موجود بود طرفین هم باید موجود باشند. نمی‌شود اضافه که قائم به دو طرف است موجود باشد، دو طرفش یا یکی از دو طرفش معدوم باشند. اضافه رابطه است، رابطه بدون مرتبط‌الیه وجود ندارد. اضافه رابطه طرفینی است، پس دو طرفش باید موجود باشند.

بنابراین اگر اضافه را داریم، دو طرف اضافه را که یکی جسم است یکی نهایت است یا سطح است داریم. چه سطح را اضافه کنید چه نهایت را اضافه کنید، سطح می‌شود امر وجودی، نهایت هم می‌شود امر وجودی چون طرف اضافه است، طرف اضافه باید موجود باشد. بنابراین اضافه را مطرح کنید، اضافه‌اش که موجود است، خودتان هم قبول دارید اضافه موجود است. اگر اضافه موجود است باید سطح هم که یک طرف اضافه است یا نهایت هم که یک طرف اضافه است موجود باشد. خب مطلب تمام شد. این سه امری که در بحث هستند عبارت‌اند از سطح، فناءالجسم، اضافه بین سطح و ذی‌سطح یا اضافه بین نهایت و ذی‌نهایت.

سطح را رسیدگی کردیم گفتیم امر وجودی است، معدوم نیست، اشاره به آن می‌کنیم، طول و عرض در آن قائلیم. فناءالجسم را گفتیم عدم است ولی عدم مضاف. اضافه را هم گفتیم موجود است پس طرفینش هم که سطح هستند و نهایت موجودند. کجا شما توانستید عدم مطلق به دست بیاورید؟ از این سه تایی که ما رسیدگی کردیم کجا توانستید عدم مطلق و عدم صرف به دست بیاورید؟ هیچ عدم صرفی در نیامد. پس این عدم صرفی که شما ادعا می‌کنید از کجا درست شد؟ این جواب دلیل دوم، جواب تفصیلی.

«بَلْ هَاهُنَا أُمُورٌ ثَلَاثَةٌ». یکی از آن امور ثلاثه سطح است. سطح را باید ببینیم عدم صرف است یا نه. جواب بدهیم عدم صرف نیست زیرا که «هُوَ مِقْدَارٌ ذُو طُولٍ وَ عَرْضٍ قَابِلٌ لِلْإِشَارَةِ مَوْجُودٌ». چطوری می‌توانید ادعا کنید که این عدم صرف است؟ چیزی که متصف شده به صفات وجودی، مقدار بودن، طول داشتن، عرض داشتن، قابل اشاره بودن، متصف به این اوصاف شده چطوری می‌توانید بگویید عدم صرف است؟ این موجود است.

«وَ الثَّانِی»: امر دومی که در اینجا داریم فناءالجسم است به معنا انقطاع جسم در جهت معینه از جهات امتداد. جسم در سه جهت امتداد دارد، در یک جهت که عمق است تمام می‌شود، این سطح درست می‌شود. آن وقت می‌شود فناءالجسم، این «لَیْسَ بِعَدَمٍ صِرْفٍ بَلْ هُوَ عَدَمُ أَحَدِ أَبْعَادِ الْجِسْمِ»، یعنی عدمی است که اضافه دارد می‌شود، اضافه می‌شود به احد ابعاد جسم.

«بَلْ هُوَ عَدَمُ أَحَدِ أَبْعَادِ الْجِسْمِ»، آن احد ابعادی که فناء به آن اضافه شده چیست؟ «وَ ثخنهِ»، سخن یعنی ضخامت، یعنی عمق. آن سخن جسم فانی شده، پس فناءالسطح یعنی یعنی فناء سخن و ضخامت جسم. فناء سخن و ضخامت جسم عدم است ولی عدم مضاف نه عدم مطلق.

امر سوم: «وَ الثَّالِثُ، إِضَافَةٌ تَعْرِضُ تَارَةً لِلسَّطْحِ وَ تَارَةً لِلْفَنَاءِ»[2] . فناء یعنی نهایت.

اضافه، کلمه فناء دارید دیگر بله؟ «إِضَافَةٌ تَعْرِضُ تَارَةً لِلسَّطْحِ وَ تَارَةً لِلْفَنَاءِ». سوم اضافه‌ای است که عارض می‌شود، یک بار برای سطح عارض می‌شود، گفته می‌شود سطح مضاف الی ذی‌سطح (یعنی سطح جسم، به جای ذی‌سطح جسم بگذارید). و تاره این اضافه عارض فناء می‌شود، یعنی عارض نهایت می‌شود، «فَیُقَالُ نِهَایَةٌ لِجِسْمٍ ذِی نِهَایَةٍ»، این نهایه جسم ذی‌نهایه، این صغری که سطح یا نهایت اضافه می‌شوند به جسم.

کبری این است که «وَ الْإِضَافَةُ عَارِضَةٌ لَهُمَا مُتَأَخِّرَةٌ عَنْهُمَا». اضافه عارض این دو طرف است، هر اضافه عارض دو طرف است. لهما یعنی در آن قول اول لهما برمی‌گردد به سطح و ذی‌سطح، در قول دوم لهما برمی‌گردد به نهایت و ذی‌نهایت. خب چه قول اول را بگوییم چه قول دوم را بگوییم، اضافه عارض طرفین است و نشان می‌دهد که طرفین باید موجود باشند، چون اضافه موجود است پس باید طرفین موجود باشند.

«مُتَأَخِّرَةٌ عَنْهُمَا»، هر عارضی هم متاخر از معروض است، چون طرفین معروض‌اند و اضافه عارض، اضافه باید متاخر از هر دو باشد. پس هر دو متقدم‌اند، این هم نمی‌شود گفت معدوم است.

بعد اشاره می‌کنند «قَدْ یُؤْخَذُ السَّطْحُ عَارِیاً عَنْ هَذِهِ الْإِضَافَةِ». گاهی سطح عاری از اضافه فرض می‌شود که این را جلسه گذشته هم گفتیم. سطح را ملاحظه می‌کنیم لابه‌شرط عن الحیث، لابه‌شرط عن الجسم، یعنی دیگر اضافه‌اش نمی‌کنیم، خود سطح را لحاظ می‌کنی نه سطح ذی‌سطح را.

«فَیَکُونُ مَوْضُوعاً لِعِلْمِ الْهَنْدَسَةِ». این می‌شود موضوع علم هندسه. موضوع علم هندسه مقدار است، مقدار لابه‌شرط است، مقدار لابه‌شرط شامل سطح هم می‌شود، لذا ایشان سطح را می‌گوید موضوع هندسه والا سطح تنهایی موضوع هندسه نیست، مقدار موضوع هندسه است که تقسیم می‌شود به حجم و خط و سطح.

«وَ کَذَا الْبَحْثُ فِی الْخَطِّ وَ النُّقْطَةِ». ایشان اشکال مستشکل را یا دلیل مستشکل را در سطح جواب داد و بر این اساس اشکال کرد. می‌فرماید همین‌هایی که ما در سطح گفتیم شما می‌توانید در نقطه و خط هم بگویید، یعنی نقطه و خط به قیاس سطح‌اند. همان‌طور که ثابت شد که در سطح سه چیز داریم، در نقطه و خط هم همان سه چیز می‌شود تصور کرد، و در هر سه هم بیان کنید که حرف مستدل باطل است. یعنی در هر کدام از سه تا که نگاه می‌کنیم عدم صرف پیدا نمی‌کنیم، یا اصلاً عدم پیدا نمی‌کنیم یا اگر عدم پیدا شد عدم مضاف پیدا می‌کنیم، عدم صرف نداریم.

پاسخ به دلیل سوم (تماس و اتصال)

خب اشکال دوم هم جواب داده شد به یک جواب اجمالی و یک جواب تفصیلی. اما اشکال سوم (یعنی استدلال سوم). استدلال سوم این گروه این بود که وقتی دو جسم تلاقی می‌کنند سطح‌هایشان با هم تلاقی می‌کند. این تلاقی دو سطح آیا به تمام اجزاء یا به بعض اجزاء؟ به تمام اجزاء تداخل لازم می‌آید، به بعض اجزاء انقسام لازم می‌آید، که این را توضیح دادیم، انقسام سطح در عمق لازم می‌آید.

جوابی که ما می‌دهیم این است که دو جسم وقتی تلاقی می‌کنند دو اتفاق می‌افتد: یا چنان تلاقی می‌کنند که یک جسم می‌شوند (یک جسم می‌شوند) یا نه تلاقی می‌کنند هنوز دو جسم بودنشان باقی است. شما آبی را رو آبی می‌ریزید، این دو تا جسم تلاقی کردند شدند یکی. سنگی را به سنگی می‌چسبانی، این دو تا تلاقی کردند یکی نشده‌اند. حالا ممکن است دستگاه‌ها پیشرفت کند دو تا سنگ را به هم تلاقی بدهند یکی بشود، دو تا آب را به هم تلاقی بدهند یکی نشود، ولی این‌ها مثال بود، شما دو جسم را ملاحظه کن به طور کلی دو جسم را که به هم مماس می‌کنید گاهی به هم می‌چسبند یکی می‌شوند گاهی هم نه. مثلاً موم را، شمع را، به خصوص شمعی که یک خرده آب شده باشد، شل باشد، کنار شمع دیگر قرار می‌دهید می‌بینید چسبیدند شدند یکی. ولی دو تا سنگ را کنار هم قرار می‌دهید یکی نمی‌شود.

خب پس تماس و تلاقی دو جسم دو حالت دارد: یکی اینکه به هم بچسبند و یک جسم شوند؛ در این حالت ما دو تا سطح ملاقی نداریم اصلاً، اصلاً سطح‌ها از بین رفته‌اند، باقی نماندند که تلاقی کنند. دو تا سطح‌ها اصلاً در دل جسم، جسم واحدی به وجود آمده، دو تا سطح رفتند در دل جسم، چون سطح پایان جسم است، این جسم بزرگ که آنجایی که قبلاً پایان می‌پذیرفت پایان نمی‌پذیرد. پس آنجایی که سطح بود دیگر الان سطح نیست، چون سطح نهایت است و آن دیگر نهایت نیست، آنجا چسبید وسط جسم شد، نه انتهای جسم. پس اصلاً سطح‌ها هر دو باطل شدند. باطل شدند نه تلاقی کردند که شما بگویید تداخل است یا انقسام. هیچ‌کدام نیست.

آنجایی هم که دو تا سطح‌ها تلاقی می‌کنند و جسم یکی نمی‌شود، دو تا سطح‌اند نه یک سطح. دو تا سطح باقی‌اند و این‌طور نیست که تداخل کرده باشند یا منقسم شده باشند، همان‌طور که از اول بود حالا هم هست. قبل از تلاقی چه حالتی داشتند؟ قبل از تلاقی نه تداخلی بود نه انقسامی، حالا هم که تلاقی کردند چیزی اتفاق نیفتاده، نه تداخلی نه انقسام. شما آمدید این دو تا جسم را در آن دو تا سطحی که تلاقی می‌کردند یک جوری در هم فرو کردید؛ این همان فرض اول است که بگویید دو تا جسم به هم چسبیدند و یک جسم درست کردند. خب این سطح را باطل کردید. اگر بخواهد سطح باقی بماند نه انقسام لازم می‌آید نه تداخل لازم می‌آید، همان حالت اولیه‌ سطح، سطح وقتی که تنها بود چه حالت داشت حالا هم که کنار یک سطح دیگر قرار می‌گیرد مجاورت یا مماس است، همان حالت دارد چیزی عوض نشده. پس در هیچ هنگامی و با هیچ فرضی تلاقی دو تا سطح مستلزم تداخل یا انقسام نیست.

«وَ أَمَّا الثَّالِثُ» (یعنی دلیل سوم باطل است) زیرا دو جسم وقتی ملاقات می‌کنند «عُدِمَ السَّطْحَانِ وَ صَارَا جِسْماً وَاحِداً». ضمیر صارا به جسمین برمی‌گردد. دو تا سطح معدوم می‌شوند و آن دو تا جسم صارا جسماً واحداً. این در چه صورتی است؟ «إِنِ اتَّصَلَا». اگر دو جسم به هم متصل شدند و یک جسم ساختند. دو تا سطح باطل می‌شوند، نه تداخل پیش می‌آید نه انقسام. اصلاً سطحی باقی نمی‌ماند که بخواهد با سطح دیگر تداخل کند یا منقسم بشود.

«وَ إِنْ تَمَاسَّا». اگر این دو تا جسم تماس پیدا کردند، متصل نشدند، دو تا جسم یک جسم نشدند، « فالسطحان باقيان». دو تا سطح باقی‌اند، همان حالت قبل را دارند، نه تداخل می‌کنند نه منقسم می‌شوند.

خب مطلب تمام شد.

گروهی گفته بودند که اطراف اعدام‌اند. سه دلیل هم آوردند تا ثابت کنند که این اطراف اعدام محض‌اند: سطح عدم محض است، خط عدم محض است، نقطه عدم محض است. همه‌شان رد کردیم و ثابت شد که هیچ‌کدام اعدام نیستند، بر فرض هم اعدام باشند اعدام مضاف‌اند نه اعدام صرف.

در بعضی نوشته‌ها، از جمله در علم‌النفس شفا، آنجایی که می‌خواهد بر تجرد نفس استدلال کند، در نقطه می‌گوید که «إِنْ کَانَ وُجُودِیّاً»، یک قید ان کان وجودیاً هم دارد. این ان کان وجودیاً احتراز است. معلوم می‌شود در نقطه دو قول است: یکی اینکه نقطه امری است وجودی، یکی اینکه نقطه امری است عدمی. الان با این بیانی که کردیم معلوم شد در نقطه سه قول است: یکی اینکه امر وجودی باشد، یکی امر عدمی باشد، یکی هم اصلاً عدم محض باشد. این قول اصلاً مورد توجه ابن‌سینا نبوده، این‌قدر به آن بی‌اعتنا بوده که اصلاً حسابش نمی‌کرده. آنجایی که می‌گوید نقطه وجودی است، دارد احتراز می‌کند از اینکه نقطه عدمی باشد. می‌گوید اگر نقطه را وجودی بدانیم این‌چنین، مفهومش این است که اگر عدمی بدانیم یک طور دیگر. اصلاً عدم بودن را مطرح نمی‌کند و در موردش بحث نمی‌کند چون قابل مطرح کردن نیست، بحثش باطل است. نقطه را نمی‌شود گفت عدم. یا باید گفت عدمی است یا باید گفت وجودی، هم‌چنین خط و سطح را.

البته خط و سطح را ما بیان کردیم که با یک لحاظ‌هایی وجودی‌اند. اگر فناءالجسم یا فناءالسطح یا فناءالخط بگیریم، به این لحاظ عدم است، آن هم عدمی است نه عدم. والا در واقع لحاظ‌ها اصلاً وجودی هستند. خب با این توضیح مطلب روشن شد و معلوم شد که اطراف الکم نمی‌توانند عدم باشند، بلکه یا وجودی‌اند یا عدمی. این خاصیت هم تمام شد.

خاصیت بعدی شاید یک خرده طول بکشد، چیزی تا بحث کیف نداریم، ولی خب دیگر چاره‌ای نداریم باید بگذاریم برای بعد، ان‌شاءالله جلسه آینده.

 


logo