« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/04/08

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل پنجم/ اعراض /عدم جریان تضاد در مقوله‌ی کم

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل پنجم/ اعراض /عدم جریان تضاد در مقوله‌ی کم

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

[صفحه ۲۰۵ سطر دوم]

موضوع: عدم جریان تضاد در مقوله‌ی کم

قال: «وَ فِی حُصُولِ الْمُنَافِی وَ عَدَمِ الشَّرْطِ دَلَالَةٌ عَلَی انْتِفَاءِ الضِّدِّیَّةِ»[1]

در احکام کم بحث می‌کردیم. یکی از احکام این است که دو کم با هم تضاد ندارند. دو کیف ممکن است با هم تضاد داشته باشند؛ مثلاً سواد و بیاض هر دو کیف‌اند و با هم تضاد دارند. علم و جهل نیز چنین‌اند؛ البته اگر بینشان عدم و ملکه باشد بحث دیگری است، اما اگر جهل را امری ثبوتی فرض کنیم، بین علم و جهل تضاد می‌شود.

بالاخره تضاد در کیف حاصل می‌شود، اما در کم حاصل نمی‌شود. دو کم نمی‌توانند با هم ضد باشند؛ نه دو کم منفصل (یعنی عدد)، نه دو کم متصل (یعنی مقدار) و نه یک متصل با یک منفصل. این‌ها با هم تضاد ندارند. دو دلیل بر نفی تضاد ذکر می‌کنند:

دلیل اول: وجود منافی تضاد (تقویم و تقوّم در اعداد، قبول در مقادیر)

دلیل اول این است که بین دو عدد رابطه‌ی تقویم و تقوّم برقرار است؛ عددی مقوّم عدد دیگر است و عددی متقوّم به عدد دیگر. مثلاً عدد چهار، درست است که جزء عدد هشت نیست ـ زیرا هشت از هشت «یک» درست می‌شود، چنان‌که در جای خودش اثبات شده است ـ ولی بالاخره چهار تا «یک» که عدد چهار را می‌سازند، مقوّم هشت هستند و هشت متقوّم به چهار است. پس رابطه‌ای که بین دو عدد برقرار است، رابطه‌ی تقویم (یعنی مقوّم بودن) و تقوّم (یعنی متقوّم بودن) است. دو ضد هیچ‌گاه رابطه‌ی تقویم و تقوّم ندارند. دو ضد همدیگر را دفع می‌کنند، در حالی که در دو عدد، یکی مقوّم دیگری یا یکی متقوّم به دیگری می‌شود. پس در عدد، «منافی ضدیت» که همان تقویم و تقوّم است وجود دارد. چون منافی ضدیت وجود دارد، دیگر خود ضدیت نمی‌تواند موجود باشد. پس در اعداد ضدیت نداریم؛ عددی با عددی ضد نمی‌شود.

اما در مقدار؛ مقدار عبارت بود از سه چیز: جسم تعلیمی (که همان حجم بود)، سطح و خط.

رابطه‌ی این سه را با هم حساب کنید: جسم تعلیمی قابلِ سطح است و سطح مقبولِ جسم تعلیمی است. جسم تعلیمی سطح را قبول می‌کند، چون نه اینکه جسم تعلیمی نامتناهی نداریم، بالاخره باید یک جایی این جسم تمام بشود چون متناهی است؛ آنجا که تمام شد، سطح درست می‌شود. سطح انتهای جسم است. پس این جسم تعلیمی که همان حجم است سطح را قبول می‌کند؛ قابل سطح است و سطح هم مقبول آن است. همچنین سطح قابلِ خط است، چون سطح را وقتی به آخر رساندید خط یافت می‌شود. سطح قابل خط است و خط هم مقبول سطح است. پس بین مقادیر رابطه‌ی «قابل و مقبول» برقرار است. هیچ دو ضدی رابطه‌ی قابل و مقبول ندارند. ضدی ضد دیگر را قبول نمی‌کند یا مقبول ضد دیگر واقع نمی‌شود. همان‌طور که بیان کردم، دو ضد همدیگر را دفع می‌کنند نه اینکه قبول بکنند. پس در مقادیر هم «منافی ضدیت» که قبول است وجود دارد، و وقتی منافی ضدیت وجود داشت، دیگر خود ضدیت نیست.

پس توجه کردید؛ در مقدار منافی ضدیت وجود دارد که عبارت است از قبول. در عدد منافی ضدیت وجود دارد که عبارت است از تقویم و تقوّم. آن قابلیت و این تقویم و تقوّم با ضدیت منافات دارند و هر جا این‌ها باشند ضدیت باید برود. این‌ها در کم ـ چه متصل و چه منفصل ـ وجود دارند، پس منافی ضدیت در کم وجود دارد، پس خود ضدیت نیست. این دلیل اول بر اینکه بین دو کم ضدیت نیست.

البته ممکن است بگویید بین متصل و منفصل چطور؟ ما بین متصل‌ها مقایسه کردیم رابطه‌ی قابلیت بود و رابطه‌ی قابلیت با تضاد نمی‌ساخت. بین منفصل‌ها مقایسه کردیم رابطه‌ی تقویم و تقوّم بود و رابطه‌ی تقویم و تقوّم با تضاد نمی‌ساخت. لذا بین منفصلات تضاد را نفی کردیم، بین متصلات هم تضاد را نفی کردیم. اما بین متصل و منفصل چطور؟ اصلاً سنجش درست نیست چون این‌ها دو نوع مختلف‌اند. حالا جنس نگوییم، این‌ها دو نوع مختلف‌اند. دو نوع مختلف را که با هم نمی‌سنجیم. وجه مشترکی بینشان نیست، مگر اینکه شما عدد را عارض بر مقدار کنید که گفتیم این وضع پیش می‌آید؛ یعنی مقدار را با عدد می‌شمارید. می‌گویید که این مثلاً فرش دو متر است، سه متر است. دو و سه عدد است؛ دارید این مقدار را که سطح فرش است با عدد می‌شمارید. پس عدد عارض می‌شود بر مقدار. اگر این‌طور باشد، مقدار چون با عدد شمرده می‌شود باز با عدد مرتبط می‌شود و کأنّه مقدار عددی است؛ آن عددی هم که آن را می‌شمارد عددی است. مثلاً فرض کنید که مقدار عبارت است از مجموع سه متر. آن عدد عبارت است از متر اول، متر دوم، متر سوم، که این متر اول و دوم و سوم این مقدار را عادّ می‌کنند (یعنی می‌شمارند). وقتی شما شمردید می‌گویید این سه متر است. مقدار می‌شود سه، عدد می‌شود یک و یک و یک. وقتی مقدار شد سه، خود مقدار هم می‌شود عدد. آن عددی هم که می‌شمارد می‌شود عدد. آن‌وقت رابطه‌ی بین مقدار و عدد می‌شود رابطه‌ی بین عدد و عدد (یعنی رابطه‌ی بین سه و یک). رابطه‌ی بین سه و یک همان تقویم و تقوّم است، آن هم باز با ضدیت نمی‌سازد. پس اگر مقدار و عدد را هم با هم مقایسه کنید باز ضدیت را نمی‌بینید. علی‌أی‌حال در کم ضدیت نیست؛ چه دو کم متصل، چه دو کم منفصل، چه بالختلاف یعنی یک کم متصل و یک کم منفصل. این دلیل اول بر اینکه ضدیت در کم وجود ندارد.

(سوال شاگرد در مورد تضاد در کیف مانند سواد و بیاض)

پاسخ: ببینید این‌طور نیست که اگر نتوانستیم دو چیز را جمع کنیم حتماً تضاد دارند. شاید یک رابطه‌ی دیگر بینشان هست که با هم جمع نمی‌شوند. شما می‌فرمایید همان‌طور که در کیف سواد و بیاض را نمی‌توانیم جمع کنیم، در کم هم نمی‌توانیم بگوییم یک چیز هم دو است و هم چهار؛ پس این دو تا با هم جمع نمی‌شوند. شما می‌خواهید از عدم اجتماع نتیجه بگیرید تضاد را، در حالی که تضاد را تعریف نکردند به عدم اجتماع. تضاد تعریف خاص خودش را دارد. باید ببینید تعریف صادق است یا نه. این عدم اجتماع خیلی جاها هست؛ علت با معلول جمع نمی‌شود. یک شیء نمی‌تواند علت برای این معلول و معلول برای این علت باشد، در حالی که علت و معلول تضاد ندارند؛ یکی مؤثر در دیگری است. مؤثر با متأثر جمع نمی‌شود، عالم با معلوم جمع نمی‌شود. خیلی چیزها با هم جمع نمی‌شوند، پس تضاد دارند؟ عالم و معلوم تضاد دارد؟ عالم و معلوم متضایفان‌اند، تضاد ندارند. پس خیلی چیزها با هم جمع نمی‌شوند، نباید گفت هر چیزی که جمع نشد تضاد دارد. بله عدد هشت و عدد چهار جمع نمی‌شوند، معنایش این نیست که تضاد دارند. شما باید ببینید تعریف تضاد صدق می‌کند یا نمی‌کند. اگر صدق نکرد تضاد نیست، اگر صدق کرد تضاد هست. صرف اجتماع و عدم اجتماع دلیل نمی‌شود. دو متناقض هم جمع نمی‌شوند، تضاد هم ندارند، تناقض دارند. دو عدم و ملکه هم جمع نمی‌شوند، تضاد ندارند، عدم و ملکه دارند.

خب این دلیل اول بود برای اینکه تضاد بین کم‌ها وجود ندارد؛ زیرا منافی تضاد در کم‌ها هست و این منافی تضاد ـ چه تقویم و تقوّم باشد چه قابلیت باشد ـ اجازه به وجود تضاد نمی‌دهد. پس در کم‌ها تضاد وجود ندارد.

دلیل دوم: فقدان شرط تضاد (وحدت موضوع و غایة‌الخلاف)

دلیل دوم این است که شرط تضاد حاصل نیست. شرط تضاد این است که متضادین بر موضوع واحد وارد شوند، و ما می‌بینیم که نمی‌توانند وارد بشوند. در تضاد باید موضوع واحد باشد و بین متضادین غایة‌الخلاف باشد. مثلاً سواد و بیاض اگر در موضوع واحد بخواهند جمع بشوند تضاد پیدا می‌کنند؛ اگر بخواهند یکی در یک موضوع باشد و یکی در یک موضوع دیگر، اصلاً با هم ضدیتی ندارند، کاری به هم ندارند. ضدیت در صورتی است که در یک موضوع بخواهند جمع بشوند؛ می‌بینیم همدیگر را دفع می‌کنند و جمع نمی‌شوند. این یک شرط که باید موضوعشان واحد باشد.

شرط دیگر اینکه باید بینشان «غایة‌التباعد» باشد، یعنی کاملاً از هم فاصله داشته باشند؛ مثل سواد و بیاض که می‌گویند تضاد دارد چون با هم خیلی فاصله دارند. اما بیاض با زردی نگفتند تضاد دارد. چرا؟ چون زردی با سفیدی غایة‌الخلاف ندارد؛ درست است خلاف دارد ولی غایة‌الخلاف ندارد، نهایت خلاف را ندارد. نهایت خلاف را با سفیدی، سیاهی دارد نه زردی. همچنین سیاهی با سبزی؛ سبز نزدیک است به سیاهی، اما مخالف سیاهی هست ولی غایة‌الخلاف ندارد. چون نزدیک است به سیاهی غایة‌الخلاف ندارد و لذا این‌ها را ضد حساب نکردند. مگر کسانی که قائل به ضد «لَا ضِدَّانِ لَهُمَا ثَالِث» باشند، آن‌ها این رنگ‌های وسطی را هم ضد حساب کردند. و ابن‌سینا در شفا این قول را رد می‌کند؛ در مقاله‌ی هفتم الهیات شفا ثابت می‌کند که رنگ‌ها آنی که غایة‌الخلاف دارند تضاد دارند، آن‌هایی که غایة‌الخلاف ندارند تضاد ندارند؛ این را ثابت می‌کند در جای خودش.

خب پس شرط هم منتفی است. این دلیل دوم را من کامل توضیح ندادم چون می‌خواهم متن را بخوانم، فقط به اندازه‌ای که متن روشن بشود توضیح دادم. در دلیل دوم می‌گوییم شرط ضدیت وجود ندارد. شرط ضدیت چه بود؟ وحدت موضوع (یک)، غایة‌التباعد بین ضدین وجود داشتن (دو). این دو شرط به بیانی که خواهیم گفت در کم وجود ندارند. وقتی شرط تضاد منتفی است خود تضاد هم منتفی است. پس دلیل اول گفت مانع از تضاد داریم (که تقویم و تقوّم در عدد و قابلیت در مقدار است)، گفت مانع از ضدیت داریم لذا ضدیت وجود ندارد. در دلیل دوم می‌گوییم شرط ضدیت را نداریم و لذا ضدیت وجود ندارد. در هر دو دلیل نتیجه می‌گیریم که ضدیت وجود ندارد، منتهی یک دلیل‌مان وجود مانع از ضدیت است، یک دلیل‌مان نبودِ شرط برای ضدیت. دلیل دوم که نبودِ شرط است توضیح کامل داده نشده ولی خب ان‌شاءالله وقتی رسیدم بیان خواهم کرد.

تطبیق متن

صفحه ۲۰۵ سطر دوم.

قال: «وَ فِی حُصُولِ الْمُنَافِی» یعنی منافی ضدیت. چون منافی ضدیت حاصل است در کم، «وَ عَدَمِ الشَّرْطِ» یعنی «وَ فِی عَدَمِ الشَّرْطِ»، چون شرط ضدیت معدوم است.

یک: منافی حاصل است، دو: شرط تضاد معدوم است؛

در این دو (یعنی در وجود منافی و نبودِ شرط) دلالتی است بر انتفاء ضدیت در کم. یعنی این دو دلالت می‌کنند بر اینکه ضدیت در کم نیست. وجود منافی دلالت می‌کند که ضدیت در کم نیست، عدم شرط ضدیت هم دلالت می‌کند که ضدیت در کم نیست.

اقول: یرید مصنف که بیان کند که کم «لَا تَضَادَّ فِیهِ» و دلیل بر این مدعا دو وجه است. احدهما این است که منافی ضدیت حاصل است؛ این یک مقدمه. و هرگاه منافی شیء حاصل باشد خود آن شیء حاصل نیست، این هم کبرا که حذف شده؛ نتیجه: «فَلَا تَکُونُ الضِّدِّیَّةُ مَوْجُودَةً»؛ ضدیت موجود نیست. این قیاس کبرایش حذف شده چون روشن بوده. منافی ضدیت حاصل است و هرگاه منافی شیء حاصل باشد خود شیء حاصل نیست، نتیجه می‌گیریم پس خود ضدیت حاصل نیست؛ «فَلَا تَکُونُ الضِّدِّیَّةُ مَوْجُودَةً» این حاصل است.

حالا این را بیان می‌کند، این خود قیاس بود که نتیجه داد حالا بیانش می‌کند. بیان این دلیل این است که انواع کم متصل «یَتَقَوَّمُ بَعْضُهَا بِبَعْضٍ»؛ بعضی‌ها به بعضی متقوّم‌اند و به عکس بعضی‌ها مقوّم بعضی‌اند. بعضی متقوّم به بعض‌اند، عکسش بعضی مقوّم به بعض‌اند.

«فَأَحَدُ النَّوْعَیْنِ» یکی از دو نوع، مثلاً چهار و هشت؛ بر هشت مثلاً، حالا یا چهار و هشت، یا هفت. «فَأَحَدُ النَّوْعَیْنِ» یا مقوّم صاحبِ آن نوع دیگر است (صاحب یعنی رفیق، آن نوع دیگر را برایش اطلاق صاحب کرده). احد النوعین یا مقوّم آن نوع دیگر است یا متقوّم نوع دیگر است. این یک مقدمه.

مقدمه بعدی: «وَ یَسْتَحِیلُ تَقَوُّمُ أَحَدِ الضِّدَّیْنِ بِالْآخَرِ»؛ محال است که یک ضد به ضد دیگر متقوّم باشد یا مقوّم باشد. نتیجه: پس دو نوع عدد محال است با هم ضدیت داشته باشند. دو مقدمه ذکر کرد یعنی قیاس آورد، نتیجه را ذکر نکرد.

این در کم منفصل بود. اما در کم متصل؛ «وَ أَمَّا فِی الْمُتَّصِلِ» تضاد نیست، «فَلِأَنَّ أَحَدَ النَّوْعَیْنِ إِمَّا قَابِلٌ لِلْآخَرِ»، یکی از دو نوع مقدار قابل دیگری است؛ مثل سطح که قابل خط است، یعنی سطح را وقتی به آخر رساندید می‌بینید خط هست، پس سطح خط را قبول کرد.

«وَ الْجِسْمُ لِلسَّطْحِ»؛ جسم هم می‌بینید سطح را قبول کرده (جسم یعنی جسم تعلیمی). جسم نه که متناهی است، بالاخره یک جا تمام می‌شود، آنجا که تمام شد سطح درست می‌شود. پس جسم قبول کرده سطح را، قابل سطح است، سطح هم مقبول آن است. همچنین سطح قابل خط است، جسم قابل سطح است.

«أَوْ مَقْبُولٌ لَهُ»؛ یا احد النوعین مقبول نوع دیگر است «کَالْعَکْسِ»، یعنی مثل سطح که مقبول جسم است و مثل خط که مقبول سطح است. مثالی که زدیم عکسش کنید؛ در مثال گفتیم کالسطح که قابلٌ للخط، یا بگویید کالخط که مقبولٌ للسطح. از این طرف بروید قابلیت صدق می‌کند، از آن طرف بروید مقبولیت صدق می‌کند. این مقدمه اول بود که بین مقادیر رابطه‌ی قابلیت و مقبولیت برقرار است.

بعد مقدمه دوم را ذکر می‌کند: «وَ الضِّدُّ لَا یَکُونُ قَابِلًا لِضِدِّهِ وَ لَا مَقْبُولًا لَهُ». ضد هم نمی‌تواند قابل ضدش باشد یا مقبول ضدش باشد، یعنی بین دو ضد قابلیت و مقبولیت نیست. پس این‌طور شد؛ بین دو مقدار قابلیت و مقبولیت هست، بین دو ضد قابلیت و مقبولیت نیست، پس دو مقدار دو ضد نیستند (یعنی تضاد ندارند). این هم نتیجه.

مرحوم علامه بعد از اینکه هر دو دلیل را ذکر می‌کنند، دوباره خلاصه‌ی هر دو را با «فاء» تفریعیه طرح می‌کنند. «فَحُصُولُ التَّقْوِیمِ فِی الْکَمِّ الْمُنْفَصِلِ وَ حُصُولُ الْقَابِلِیَّةِ فِی الْکَمِّ الْمُتَّصِلِ»، که تقویم و قابلیت هر دو منافی ضدیت‌اند، این حصول اقتضا می‌کند انتفاء ضدیت را. اگر تقویم در کم منفصل حاصل است، چون تقویم منافی ضدیت است پس ضدیت در کم منفصل حاصل نیست. چون قابلیت در کم متصل حاصل است و قابلیت منافی ضدیت است پس ضدیت در کم متصل حاصل نیست. این دلیل اول بود تمام شد.

«وَ فِی حُصُولِ الْمُنَافِی دَلَالَةٌ عَلَی انْتِفَاءِ ضِدِّیَّةٍ» که در عبارت مصنف آمده بود توضیح داده شد. حالا می‌خواهیم «وَ فِی عَدَمِ الشَّرْطِ دَلَالَةٌ عَلَی انْتِفَاءِ الضِّدِّیَّةِ» را بیان کنیم.

تبیین دلیل دوم: انتفای شرط تضاد

الثانی: دلیل دوم این است که در تضاد شرطی موجود است که آن شرط در کم موجود نیست، پس تضاد در کم موجود نیست. این هم توجه بکنید یک قیاس بود. تضاد مشروط است به شرطی، و آن شرط در کم موجود نیست، پس تضاد که شرطش در کم موجود نیست خودش هم در کم موجود نیست. وقتی شرط نباشد مشروط هم نیست دیگر. می‌توانیم قیاس را این‌طوری بگوییم: تضاد مشروط است به شرطی، و هر چیزی که مشروط است به شرطی با نبودِ آن شرط معدوم است، پس تضاد در کم به خاطر نبودِ شرط معدوم است. قیاس مرکب هم می‌توانیم بگوییم: بگوییم تضاد مشروط است به شرطی، و هرگاه شرط برای مشروطی حاصل نباشد آن مشروط حاصل نیست؛ نتیجه می‌گیریم پس تضاد اگر شرطش معدوم باشد حاصل نیست. بعد این‌طور بگوییم؛ در کم شرط تضاد حاصل نیست (این را صغرا قرار می‌دهیم)، نتیجه‌ای که گرفتیم کبرا قرار می‌دهیم: «در کم شرط تضاد موجود نیست، نتیجه‌ای که گرفتیم این بود که هرگاه شرط تضاد موجود نیست تضاد موجود نیست، نتیجه آخر این می‌گیریم که در کم تضاد موجود نیست»، که می‌شود قیاس مرکب. نتیجه‌ی قیاس اول را کبرای قیاس دوم قرار دادیم و نتیجه‌ی جدید را گرفتیم که در کم تضاد نیست.

اما بیان مطلب؛ این خود استدلال بود. حالا می‌خواهیم توضیح بدهیم استدلال را. در تضاد دو شرط داریم: یکی اینکه شرط داریم که موضوع واحد باشد، یکی شرط داریم که بین متضادین غایة‌التباعد باشد. شرط دوم را ما در کم نداریم، روشن است. اول شرط دوم بیان می‌کنم که کوتاه‌تر است، مرحوم علامه دوم را دوم گفته، ولی من دوم را اول می‌گویم چون کوتاه‌تر است. بین دو کم غایة‌التباعد نیست؛ مثلاً فرض کنید عدد یک با عدد میلیون، بینشان خیلی تباعد است اما غایة‌التباعد نیست، چون از یک میلیون بالاتر هم داریم. از یک میلیون بالاتر بگویید میلیارد، بین یک و میلیارد؛ خب بینشان خلاف زیاد است، اختلاف زیاد است ولی باز از یک میلیارد بالاتر هم داریم. هر چه جلو بروید از آن جلوتر هم داریم. پس هیچ‌وقت غایة‌الخلاف پیدا نمی‌کنید، یعنی عددی پیدا نمی‌کنید که با یک غایة‌الخلاف داشته باشد چون هر چه از آن‌ور می‌بینید باز هم می‌توانید ببینید چون عدد بی‌نهایت است. پس بین دو عدد نمی‌توانید غایة‌الخلاف درست کنید. بین دو مقدار هم همین‌طور؛ یک مقدار کم را با یک مقدار زیاد بسنجید، بینشان اختلاف است ولی اختلاف در حد... در آخرین حد نیست، چون مقدار بی‌نهایت است ـ البته نمی‌خواهم بگوییم مقدار بی‌نهایت است، تا بی‌نهایت می‌تواند برود به این معنا که می‌گوییم مقدار بی‌نهایت است، نه یعنی مقدار بی‌نهایت را داریم. می‌خواهیم بگوییم هر چقدر مقدار درست کنید جا دارد که دوباره به آن اضافه کنید. بی‌نهایت به این معنا، نه بی‌نهایتی که موجود است، بی‌نهایتی که هر مقداری شما فرض کنید قابل هست که دوباره به آن مقدار اضافه کنید بزرگتر از آن را در نظر بگیرید. خب چون چنین است هیچ‌وقت بین مقدار کم و مقدار زیاد شما غایة‌التباعد پیدا نمی‌کنید. پس شرط دوم نه در اعداد موجود است نه در مقادیر، که غایة‌التباعد نداریم، غایة‌التباعد بین هیچ دو عددی و بین هیچ دو مقداری وجود ندارد.

اما موضوع واحد. گفتیم باید دو ضد موضوع واحد داشته باشند و نتوانند در آن موضوع واحد جمع شوند ولی بتوانند تعاقب کنند. این قانون ضد است. قانون ضد این است که موضوع واحد داشته باشند و نتوانند جمع شوند بتوانند تعاقب کنند. مثلاً سفیدی و سیاهی موضوعش جسم است. این‌ها در یک جسم، در جسم واحد جمع نمی‌شوند ولی تعاقب می‌کنند. تعاقب یعنی یکی در عقب دیگری می‌آید؛ اول سفیدی می‌آورید بعد سفیدی را برمی‌دارید سیاهی را می‌آورید. دو تا با هم جمع نمی‌شوند ولی متعاقب هم می‌آیند.

خب پس موضوع واحد در هر تضادی لازم است، اما در کم ما موضوع واحد نداریم.

توجه کنید چطور در کم منفصل موضوع واحد نداریم؛ شما نمی‌توانید یک موضوع مشترکِ قریب برای دو عدد پیدا کنید. مثلاً فرض کنید عدد هشت و عدد چهار. عدد هشت را عارض کنید بر هشت تا سیب. چهار بر این هشت تا سیب عارض نمی‌شود، بر چهار تا سیب دیگر عارض می‌شود، موضوع یکی نمی‌شود. سیب موضوع است، واحد نمی‌شود. عدد هشت با عدد چهار نتوانستند در یک موضوع جمع بشوند. ولی سیب جسم است، سیب جسم است. عدد هشت و عدد چهار در جسم جمع می‌شوند، یعنی جسم بما هو جسم می‌تواند چهار تا باشد می‌تواند هشت تا باشد. پس موضوع مشترک پیدا کردیم برای دو عدد. می‌فرمایند موضوع مشترکِ بعید به درد ما نمی‌خورد، موضوع مشترکِ قریب می‌خواهیم. موضوع مشترکِ قریب برای این مثالی که من زدم سیب بود، موضوع مشترکِ بعید جسم بود، یا جوهر بود. از آن بعیدتر جوهر است. خب بله در جسم هم چهار را می‌توانید داشته باشید هم هشت را، ولی در سیب نمی‌توانید. اگر چهار را دارید هشت را ندارید، اگر هشت را دارید چهار را ندارید. این مطلبی که گفتم جزئیات بیشتر می‌خواهد.

به عبارت واضح‌تر؛ در این سیب‌ها اگر عدد هشت بود عدد چهار نیست. موضوع قریب عدد این سیب‌هاست. اگر کلمه «این» را بردارید بگویید سیب، کلی‌اش کنید. در سیب هم عدد چهار را می‌توانید داشته باشید هم عدد هشت را. کلی که کردید هر دو عدد می‌تواند بیاید. کلی‌ترش کنید یعنی دورتر؛ در جسم می‌توانید عدد چهار را داشته باشید می‌توانید عدد هشت را داشته باشید. باز در این جسم، «این» را بیاورید، با اینکه جسم دور است در این جسم باز نمی‌توانید هم هشت داشته باشید هم چهار داشته باشید.

پس موضوع قریب همان موضوع جزئی است. بعیدش کنید کلی می‌شود. در جزئی شما نمی‌توانید دو عدد را جمع کنید، در کلی می‌توانید جمع کنید. جزئی هم موضوع قریب است، موضوع قریبِ مشترک پیدا نکردید. چون موضوع قریب مشترک پیدا نشد پس دو عدد نمی‌توانند تضاد داشته باشند، چرا؟ چون موضوع قریبِ مشترک ندارند. حالا موضوع بعید داشته باشند به درد ما نمی‌خورد، موضوع قریب لازم داریم، موضوع قریب مشترک. این درباره عدد بود که توجه کردید موضوع واحد ندارد.

اما درباره مقدار؛ مقدار عبارت است از جسم تعلیمی، سطح، خط. موضوع جسم تعلیمی چیست؟ جسم طبیعی. یعنی جسم تعلیمی که حجم است بر جسم طبیعی که مثلاً سنگ، بدن انسان، تنه‌ی درخت است، بر این‌ها حمل می‌شود. یعنی جسم تعلیمی که حجم است به جسم طبیعی داده می‌شود، بر جسم طبیعی عارض می‌شود. جسم طبیعی می‌شود موضوع برای جسم تعلیمی. اما سطح بر چه عارض می‌شود؟ سطح هم بر جسم طبیعی عارض می‌شود، اما نه جسم طبیعیِ خالی، بلکه جسم طبیعی که جسم تعلیمی گرفته. و الا اگر جسم تعلیمی نگرفته باشد پایان ندارد، شکل ندارد تا پایانی داشته باشد و پایانش سطح بشود. خط بر چه عارض می‌شود؟ خط هم بر جسم طبیعی عارض می‌شود، منتهی نه جسم طبیعیِ خالی، نه جسم طبیعی که جسم تعلیمی را گرفته، بلکه جسم طبیعی که جسم تعلیمی و سطح را گرفته، بر آن خط عارض می‌شود. پس سه موضوع درست شد. موضوع هر سه جسم طبیعی نبود؛ موضوع یکی‌شان جسم طبیعی بود، موضوع یکی جسم طبیعی به‌علاوه‌ی جسم تعلیمی بود، موضوع یکی جسم طبیعی به‌علاوه‌ی جسم تعلیمی به‌علاوه‌ی سطح بود. این سومی را دوباره می‌گویم؛ موضوع یکی جسم طبیعی به‌علاوه‌ی تعلیمی به‌علاوه‌ی سطح بود. پس موضوع واحد ما نداشتیم در مقدار. در عدد هم که توجه کردید موضوع واحد نداریم. و اگر اتحاد موضوع نباشد تضاد حاصل نیست، که شرط تضاد یکی از دو شرط تضاد اتحاد موضوع بود.

دلیل تمام شد. دلیل این بود که شرط تضاد اتحاد موضوع است اولاً، غایة‌التباعد بین دو ضد وجود داشتن بود ثانیاً. ما هیچ‌کدام از دو شرط را در مقدار و عدد نیافتیم. شرط اول را نیافتیم چون موضوع واحد ندیدیم، چه در عدد (البته در عدد گفتیم موضوع واحدی که قریب باشد نداریم) چه در مقدار (در مقدار هم روشن شد که موضوع واحد نداریم). و بعد هم بیان کردیم که هیچ دو عددی و هیچ دو مقداری با هم غایة‌التباعد ندارند. پس هیچ‌کدام از دو شرط، هیچ‌کدام از دو شرطی که برای تضاد حاصل‌اند، هیچ‌کدام در کم حاصل نیستند، پس کم تضاد ندارد.

(پرسش شاگرد درباره هشت سیب و دوتا دوتا در نظر گرفتنشان)

استاد: هشت تا را چهار تا دو تا می‌گیرید، هشت سیب بشود چهار تا دو تا. وقت موضوعِ چهار می‌شود دو تا سیب و دو تا سیب و دو تا سیب و دو تا سیب، موضوع هشت می‌شود یک سیب و یک سیب همین‌طور بشمارید تا آخر. موضوع یکی می‌شود دوتایی‌ها، موضوع یکی می‌شود یکی‌ها، باز هم مشترک نیست. باز هم مشترک نیست.

«الثاني أن الشرط في التضاد مفقود في الكم فلا تضاد فيه».

این عبارت قیاس است، کبرایش محذوف است: شرط در تضاد مفقود است در کم، و در هر چیزی که شرط تضاد مفقود باشد خود تضاد مفقود است و معدوم، نتیجه می‌گیریم «فَلَا تَضَادَّ فِی الْکَمِّ». بیان این دلیل این است که «لِلتَّضَادِّ شَرْطَیْنِ»؛ یکی از آن دو شرط اتحاد موضوع است، دومی این است که «یَکُونَ بَیْنَهُمَا» یعنی بین ضدین «غَایَةُ التَّبَاعُدِ».

«وَ هُمَا» یعنی هر دو شرط «مُنْتَفِیَانِ هُنَا» یعنی در باب کم، چه در کم متصل و چه در کم منفصل. اما اینکه موضوع در عدد متحد نیست به این جهت که «لَیْسَ لِکُلِّ شَیْ‌ءٍ مِنَ الْعَدَدَیْنِ مَوْضُوعٌ قَرِیبٌ مُشْتَرَکٌ»؛ هیچ دو عددی را پیدا نمی‌کنید که موضوع قریب مشترک داشته باشند. موضوع بعید مشترک ممکن است داشته باشند ولی موضوع قریب مشترک نخواهند داشت به بیانی که توضیح داده شد.

«وَ کَذَا الْمُتَّصِلُ»؛ یعنی کم متصل هم اتحاد در موضوع ندارد. زیرا جسم طبیعی معروض تعلیمی است و موضوع تعلیمی است، معروض یعنی موضوع. و همین جسم طبیعی معروض است «لِلسَّطْحِ» اما نه خود جسم طبیعی تنها، بلکه به‌واسطه‌ی تعلیمی، یعنی جسم طبیعی به‌اضافه تعلیمی، یا به خاطر اینکه تعلیمی را گرفته سطح پیدا می‌کند.

«وَ کَذَا الْخَطُّ»؛ یعنی جسم طبیعی معروض خط تنها هست اما به‌واسطه‌ی سطح، یعنی به‌واسطه‌ی جسم تعلیمی و به‌واسطه‌ی سطح. این روشن است با توضیحاتی که بیان کردم فکر می‌کنم معلوم شده باشد.

اما شرط دوم منتفی است؛ «أَمَّا عَدَمُ کَوْنِهِمَا» یعنی دو کم (حالا دو عدد است، دو مقدار است).

« أما عدم كونهما في غاية التباعد» این است که دو مقدار یا دو عدد نمی‌توانند در غایة‌التباعد باشند، به این جهت است که «فلأنه لا مقدار يوجد إلا و يمكن أن يفرض ما هو أكبر منه أو أصغر». هیچ مقداری پیدا نمی‌کنید مگر اینکه کمتر از آن یا بیشتر از آن را می‌توانید حساب کنید، می‌توانید داشته باشید. خب پس غایة‌التباعد بین هیچ دو مقداری وجود ندارد؛ زیرا از طرف زیاده می‌توانید جلو بروید تباعد را بیشتر کنید، از طرف نقیصه هم می‌توانید پایین بیایید تباعد را بیشتر کنید. تباعد دائماً رو به ازدیاد است. علی‌الخصوص بنا بر این قول که عدد منفی هم عدد باشد؛ وقتی به یک هم رسیدید از طرف نقیصه یک آخرین عدد شما نیست، بلکه از طرف نقیصه هم می‌روید منفی یک، منفی دو همین‌طور می‌روید پایین. پس نه از طرف نقیصه عدد متناهی است، نه از طرف زیاده متناهی است، بنابراین شما هر دو عددی را لحاظ کنید از آن طرف و آن طرفش می‌توانید دوباره پیش بروید و در نتیجه فاصله را بیشتر کنید؛ پس بین هیچ‌کدام از دو عدد غایة‌التباعد نیست، چون قابل هست که فاصله باز بیشتر بشود. اگر غایة‌التباعد باشد دیگر فاصله بیشتر نمی‌شود.

«فَلَا غَایَةَ فِی التَّبَاعُدِ»؛ یعنی بین دو مقدار تباعدِ نهایی نیست. تباعدهای متوسط است. «وَ کَذَا الْعَدَدُ»؛ در عدد هم همین‌طور است. در عدد هم هر دو عدد را ملاحظه کنید از طرف نقیصه می‌تواند پایین برود از طرف زیاده می‌تواند بالا برود، یعنی تباعد هی می‌تواند بیشتر بشود. پس تباعد نهایی بین دو عدد هم نیست. یعنی شرط دوم تضاد هم وجود ندارد. شرط اول وجود نداشت، شرط دوم هم وجود ندارد، پس تضاد موجود نیست در کم. ضد در کم نیست به این دو دلیل که گفتیم: یکی وجود منافی، یکی فقدان شرط. به عبارت دیگر یکی وجود مانع، یکی عدم شرط. ما باید در هر جا که می‌خواهیم چیزی را داشته باشیم، اگر شرطی لازم است شرط را داشته باشیم مانع را نداشته باشیم. شرط باید موجود باشد مانع مفقود باشد. اگر برعکس باشد مانع موجود باشد شرط مفقود باشد آن شیء حاصل نمی‌شود. اینجا این‌طوری است؛ مانع موجود بود (مانع ضدیت موجود بود)، شرط ضدیت هم مفقود بود، پس از دو جهت ضدیت مفقود است و معدوم.

ویژگی‌های کم: اتصاف به زیادت و کثرت، نه شدت و ضعف

قال: «وَ یُوصَفُ بِالزِّیَادَةِ وَ الْکَثْرَةِ وَ مُقَابِلِهِمَا دُونَ الشِّدَّةِ وَ مُقَابِلِهَا».

کم، چه کم متصل چه منفصل، متصف می‌شود به زیاده و نقیصه. زیاده و مقابل زیاده که نقیصه است. مثلاً یک مقداری را می‌گوییم این زیاد است یک مقداری را می‌گوییم کم است. عدد هم همین‌طور؛ یک عددی را می‌گوییم زیاد است یک عددی را می‌گوییم کم است. همچنین متصف به کثرت و مقابل کثرت یعنی قلت می‌شود. عددی را می‌گوییم کثیر است، عددی را می‌گوییم قلیل است. مقداری را می‌گوییم کثیر است، مقداری را می‌گوییم قلیل است. آن اولی که من گفتم باید بگوییم مقدار و عدد را می‌گوییم بزرگ است، مقدار و عدد را می‌گوییم کوچک است. فرق نمی‌کند بالاخره یکی بزرگ یکی کوچک، یکی زیاد یکی کم. زیاده و کم با بزرگ و کوچک. در کم داریم هم زیاده داریم هم مقابلش که نقیصه است، هم کثرت داریم هم مقابلش که قلت است. ولی شدید و مقابلش که ضعف است نداریم. نمی‌توانید بگویید عددی شدیدتر از عدد است؛ شدیدتر یعنی در عددیت شدیدتر است، یا در عددیت ضعیف‌تر است. عددها با هم در عددیت مساوی‌اند، شدت و ضعف ندارند. یا مثلاً نمی‌توانید بگویید مقداری در مقدار بودن شدیدتر است، یا مقداری در مقدار بودن ضعیف‌تر است. پس مقدار و عدد (یا به عبارت جامع کم) را نمی‌شود متصف کرد به شدت و ضعف، یعنی به شدت و مقابل شدت که ضعف است؛ ولی می‌شود متصفش کرد به زیاده و مقابل زیاده که نقص است، و می‌شود متصفش کرد به کثرت و مقابل کثرت که قلت است.

مثلاً دو خط پیدا کنید؛ یکی طولش ده ذراع باشد یکی طولش پنج ذراع. خط ده ذراعی را متصف می‌کنید به زیاده، و خط پنج ذراعی را متصف می‌کنید به نقیصه. آن زیاده این کمتر است. یا آنی که ده سانت است متصف‌اش می‌کنید به کثرت، آنی که پنج سانت است متصف‌اش می‌کنید به قلت. در عدد هم همین‌طور. اما هیچ‌وقت ثلاثه را متصف نمی‌کنید به اشدیت، نمی‌گویید این سه از آن سه شدیدتر است. در سه بودن. حالا سه از چهار چیست؟ ضعیف‌تر است در عدد بودن؟ این را هم نمی‌گویید. مقایسه نمی‌کنید، مقایسه هم کردید حکم به شدت و ضعف نمی‌کنید، همان‌طور که نمی‌گویید این سه با آن سه یکی اشد است یکی اضعف، سه و چهار را هم نمی‌گویید یکی اشد است یکی اضعف. یعنی در عددیت هیچ‌کدام اشد و اضعف نیستند، بلکه در زیاده یکی بیشتر دارد یکی کمتر. در کثرت هم همین‌طور، یکی قلیل است یکی کثیر است. اتصاف به قلت و کثرت یا زیاده و نقص هست ولی اتصاف به شدت و ضعف نیست.

(پرسش شاگرد درباره تشکیک در شدت)

استاد: تشکیک منطقی در شدت آن را مد نظر داریم. حالا برسیم به بحث شدت، شدت را من کامل توضیح ندادم. بقیه بحثش را بعداً تمام می‌کنم ان‌شاءالله.

قال: «وَ یُوصَفُ بِالزِّیَادَةِ وَ الْکَثْرَةِ»؛ یعنی کم متصف می‌شود به زیاده و کثرت، «وَ مُقَابِلِهِمَا»؛ مقابل زیاده نقص است، مقابل کثرت قلت است. پس عدد متصف می‌شود به زیاده و نقیصه، به کثرت و قلت. «دُونَ الشِّدَّةِ وَ مُقَابِلِهَا»؛ به شدت و مقابل شدت که ضعف است متصف نمی‌شود.

اقول: الکم بانواعه، به تمام انواعش (انواعش چه بودند؟ مقدار بود که کم متصل قار بود و دارای سه قسم؛ زمان بود که کم متصل غیر قار بود و عدد بود که کم منفصل بود)، کم به تمام انواعش «یُوصَفُ بِأَنَّ بَعْضاً مِنْهُ زَائِدٌ عَلَی بَعْضٍ آخَرَ»، روشن است، توضیح نمی‌خواهد.

«فَإِنَّ السِّتَّةَ أَزْیَدُ مِنَ الثَّلَاثَةِ»، این در عدد. «وَ کَذَا الْخَطُّ الَّذِی طُولُهُ عَشَرَةٌ أَزْیَدُ مِنَ الَّذِی یَعْنِی الْخَطِّ الَّذِی طُولُهُ خَمْسَةٌ»، این در مقدار. «فَیَصْدُقُ عَلَیْهِ» یعنی بر کم (چه عدد باشد چه مقدار باشد) یصدق علیه یعنی بر کم، وصف زیاده و مقابل زیاده که نقصان است. زیرا زائد «یُعْقَلُ بِالْقِیَاسِ إِلَی النَّاقِصِ»؛ زائد را وقتی می‌خواهی تعقل کنی بالاقیاس الی الناقص تعقل می‌کنی، ناقص را می‌خواهید تعقل کنی بالاقیاس الی الزائد تعقل می‌کنی؛ یعنی این دو را بالاقیاس به یکدیگر تعقل می‌کنی. و اضافه این‌چنین است، تقابل تضایف این‌چنین است که دو طرفش باید این‌طوری تعقل بشوند، یکی بالاقیاس الی دیگری تعقل بشود.

با این بیانی که کردم معلوم شد «لِأَنَّ الزَّائِدَ إِنَّمَا یُعْقَلُ بِالْقِیَاسِ إِلَی النَّاقِصِ» تعلیل است برای مقابله‌ها. زیاده مقابلش نقصان است، چرا نقصان مقابل زیاده است و چرا زیاده مقابل نقصان است؟ لان الزائد انما یعقل بالاقیاس الی الناقص. چون در وقتی می‌خواهیم یکی را تعقل کنیم دیگری هم باید تعقل بشود، پس معلوم می‌شود این دو مقابل هم‌اند منتهی تقابلشان تقابل تضایف است.

«وَ کَذَا یُوصَفُ» این کم «بِالْکَثْرَةِ وَ الْقِلَّةِ». ولی «یَمْتَنِعُ اتِّصَافُ الْکَمِّ بِالشِّدَّةِ وَ الضَّعْفِ» و بیانش ظاهر است. با اینکه بیانش ظاهر است خودش بیان می‌کند: «فَإِنَّهُ لَا یُقَالُ إِنَّ خَطّاً أَشَدُّ مِنْ خَطٍّ آخَرَ فِی الْخَطِّیَّةِ». نمی‌شود گفت خطی اشد از خط دیگر است در خطیت. اطول ممکن است باشد، اکثر مقداراً ممکن است باشد، اما اشد نیست. و این در مقدار. اما در عدد؛ «وَ لَا یُقَالُ ثَلَاثَةٌ أَشَدُّ مِنْ ثَلَاثَةٍ أُخْرَی فِی الثَّلَاثِیَّةِ». دو مثال زد یکی مال مقدار یکی مال عدد.

تفاوت ماهوی کثرت و زیادت با شدت

خب «وَ الْفَرْقُ بَیْنَ الْکَثْرَةِ وَ الشِّدَّةِ ظَاهِرٌ وَ کَذَا بَیْنَ الزِّیَادَةِ وَ الشِّدَّةِ». فرق بین زیاده و شدت، همچنین کثرت و شدت را بیان می‌کند. کثرت و زیاده را از یک وادی می‌گیرد، بعد فرق این دو را با شدت بیان می‌کند. ولی مطلب را توضیح می‌دهم بعد می‌پردازم به آن تشکیکی که در مسئله هست، که در مسئله ادعا شده.

در زیاده و کثرت ما یک اصلِ موجود داریم، که چیزی به آن اضافه می‌کنیم زیاده صدق می‌کند یا کثرت صدق می‌کند. ولی آن اصل‌مان دست نمی‌خورد، باطل نمی‌شود، فصلش از آن گرفته نمی‌شود. مثلاً جسمی دارید، بعد چیزی به آن اضافه می‌کنید. یا عددی دارید تکثیرش می‌کنید (یعنی به آن اضافه می‌کنید که کثیر بشود). مقداری دارید به آن چیزی اضافه می‌کنید که زیاد بشود. عددی دارید به آن چیزی اضافه می‌کنید که کثیر بشود. آن عدد یا مقداری که دارید اصل است، که بر او چیزی می‌افزایید. با افزودن این شیء، آن اصل‌تان باطل نمی‌شود، محفوظ است؛ منتهی یک افزونی هم در کنارش می‌پذیرد. آن اصل فصلش را از دست نمی‌دهد، حقیقتش را از دست نمی‌دهد، همان حقیقتی که دارد دارد و یک چیزی را اضافه‌تر می‌پذیرد.

اما در شدت و ضعف؛ مثال می‌زنیم به لون که شدت و ضعف را دارد (نه مثال بزنیم به مقدار که الان مدعییم شدت و ضعف را ندارد، ما که مدعی هستیم مقدار یا عدد شدت و ضعف ندارد نمی‌توانیم مثال بزنیم). شدت و ضعف در لون هست، در آنجا مثال می‌زنم. سیاهی داریم، سیاهیِ شدید و یک سیاهی داریم سیاهیِ خفیف. این‌ها اختلافشان به چیست؟ اختلافشان به چیست؟ به مرتبه‌شان است، یعنی هر دو سیاهی‌اند و مرتبه‌شان مختلف است. اگر این باشد می‌شود تشکیک. آن‌وقت سیاهیِ کم، اگر سیاهیِ بیشتری به آن دادید، آن اصل که سیاهیِ کم است باطل نمی‌شود. همان اصل به جای خودش هست، یک چیزی اضافه می‌گیرد آن‌وقت آن اصل می‌شود شدید، سیاهی که ضعیف بود می‌شود شدید. این نظر صدراست که می‌گوید سیاهی‌های مختلف در مرتبه‌شان با هم اختلاف دارند، و شما اگر مرتبه‌ی کم را داشته باشید و چیزی به آن اضافه کنید تا مرتبه‌ی زیاد به وجود بیاید، آن مرتبه‌ی کم از بین نمی‌رود، محفوظ می‌ماند. آن اصل محفوظ می‌ماند این اضافه هم به او ضمیمه می‌شود؛ این را صدرا می‌گوید.

مشاء معتقدند که اگر سیاه را، سیاهی را سیاه‌تر کردیم نوعش را عوض کردیم. اعتقاد مشاء این است. اگر سیاهی را سیاه‌تر کردید نوعش عوض می‌شود، یعنی اگر این سیاه بود مقداری به آن اضافه کردید فصل آن اولی باطل می‌شود، یک فصل جدید و یک حقیقت جدید درست می‌شود. فصل نوع درست می‌کند؛ آن نوع اول باطل می‌شود نوع دوم درست می‌شود. یعنی فصل آن اولی باطل می‌شود فصل دوم به جایش می‌آید، یا به تعبیر دیگر حقیقت اولی باطل می‌شود حقیقت دوم می‌آید، یا به تعبیر سوم نوعیت اولی می‌رود نوعیت دوم می‌آید. این نظر مشاء است، تشکیک را قبول ندارند. در جایی که صدرا قائل به تشکیک می‌شود این‌ها قائل به تبدل نوع می‌شوند. صدرا می‌گوید این مرتبه با آن مرتبه فرق می‌کند، این‌ها می‌گویند این نوع با آن نوع فرق می‌کند.

خب بنا بر این، زمانی که مرحوم علامه این کتاب را نوشته هنوز صدرا نیامده بود، حرف مشاء مطرح بوده، لذا حرف مشاء را مطرح می‌کند. می‌گوید کثرت و زیادت به این است که به اصلی چیزی بیفزایی، و با افزودن آن چیز اصل از بین نرود. ولی شدت به این است که به اصلی چیزی بیفزایی و اصل از بین برود و نوعی دیگر موجودیت بگیرد. خب پس فرق بین کثرت و زیاده از یک طرف و شدت از طرف دیگر؛ کثرت و زیاده عبارت است از افزودنی که اصل را باطل نمی‌کند، شدت عبارت است از افزودنی که اصل را باطل می‌کند.

توجه کردید به این بیانی که بیان کردم توجه کنید و الا عبارت را متوجه نمی‌شوید. حتماً باید به اختلافی که بین مشاء و صدرا در این مسئله است توجه کنید، که مشاء در جاهایی که صدرا قائل به تشکیک می‌شود تبدل نوع را می‌گویند؛ تشکیک قائل نمی‌شوند، تبدل مرتبه قائل نمی‌شوند، تبدل نوع قائل می‌شوند. نمی‌گویند آن مرتبه عوض شد مرتبه‌ی شدیدتر آمد، می‌گویند اصل آن قبلی رفت یک اصل جدید آمد، نوع قبلی رفت یک نوع جدید آمد. بنابراین شدت یعنی از بین رفتن اصل، ولی کثرت یعنی باقی ماندن اصل. پس فرق است بین کثرت و شدت همچنین فرق است بین زیاده و شدت.

(پرسش شاگرد درباره شدت در سیاهی)

استاد: ببینید اگر زیاد بکنیم سیاهی را تا شدت پیدا کند، مشاء می‌گوید تشکیک نیست، بلکه تبدل نوع است. صدرا می‌گوید تشکیک است. اما آیا تشکیک در ماهیت است یا تشکیک در وجود؟ اگر تشکیک در ماهیت باشد صدرا به آن معتقد نیست. از کلام شیخ اشراق برمی‌آید که به تشکیک در ماهیت معتقد است، ولی صدرا معتقد نیست. اگر تشکیک در وجود باشد صدرا به آن معتقد است. صدرا این‌جور تشکیک‌ها را به وجود برمی‌گرداند؛ می‌گوید این سیاهیِ کم مرتبه‌ای از وجودِ ضعیفِ مناسبِ خودش را داشت، آن سیاهیِ زیاد مرتبه‌ی بالاتری از وجود را داشت (البته وجودِ مناسبِ سواد ها، وجودِ مناسبِ سواد؛ چون هر ماهیتی یک وجودِ مناسبِ خودش را دارد). این سوادِ ضعیف مرتبه‌ی ضعیفی از وجود داشت، اگر مرتبه‌ی قوی پیدا می‌کرد این سیاه سیاه‌تر بود. چون سیاهی اصلاً به وجودِ این عرضه. پس هر چقدر وجود شدیدتر باشد سیاهی شدیدتر است. می‌بینید که صدرا شدت و ضعفِ در سیاهی را به شدت و ضعفِ در وجود برمی‌گرداند، لذا تشکیک را در اینجا تشکیک در وجود می‌داند و الا اگر بخواهد تشکیک در ماهیت قائل بشود درست درنمی‌آید. مثلاً در نور گفته می‌شود که این نور روشن است آن نور روشن‌تر است، آنی که روشن‌تر است وجود قوی‌تری دارد (وجودِ مناسبِ نور، وجودِ قوی‌تری دارد آنی که ضعیف‌تر است وجودِ ضعیف‌تری دارد). این‌طوری اگر برگردانید تشکیک به وجود برمی‌گردد اشکال ندارد، اگر بخواهید تشکیک در ماهیت قائل بشوید درست نیست.

«وَ الْفَرْقُ بَیْنَ الْکَثْرَةِ وَ الشِّدَّةِ ظَاهِرٌ»؛ این مطلب اول. مطلب دوم: «وَ کَذَا» یعنی «وَ کَذَا ظَاهِرٌ الْفَرْقُ بَیْنَ الزِّیَادَةِ وَ الشِّدَّةِ». این دو ادعا بود. یک ادعا فرق بین کثرت و شدت، یک ادعا فرق بین زیاده و شدت. این دو ادعا را می‌شود به صورت یک ادعا مطرح کرد، این‌طور گفت: کثرت و زیادت از یک طرف با شدت از طرف دیگر فرق دارند. فرقش چیست؟

«فَإِنَّ الْکَثْرَةَ وَ الزِّیَادَةَ إِنَّمَا تَتَحَقَّقَانِ بِالنِّسْبَةِ عَلَی أَصْلٍ» کثرت و زیاده نسبت به اصلی محقق می‌شدند که آن اصل موجود است و «لَا یَتَغَیَّرُ فَصْلُهُ» تغییر نمی‌کند فصلش «بِسَبَبِ الزِّیَادَةِ وَ لَا حَقِیقَتُهُ»؛ این «وَ لَا حَقِیقَتُهُ» عطف بر «فَصْلُهُ» است. «لَا یَتَغَیَّرُ فَصْلُهُ وَ لَا حَقِیقَتُهُ بِسَبَبِ الزِّیَادَةِ»؛ به سبب زیاده حقیقت و فصل آن اصل تغییر نمی‌کند. به خلاف شدت که اگر شدت زیاد شد اصل فرق می‌کند، همان‌طور که بیان کردم تبدل نوع حاصل می‌شود. نوعِ ضعیف تبدیل می‌شود به نوعِ قوی، نه اینکه اصل محفوظ بماند مرتبه عوض بشود، اصلاً نوع عوض می‌شود.

پس اصل محفوظ نمی‌ماند با آمدن شدت، فصل آن اصل باطل می‌شود حقیقت آن اصل باطل می‌شود حقیقتِ دیگر و فصلِ دیگر جانشینش می‌شود. پس فرق بین شدت و شدت از یک طرف و کثرت و زیاده از طرف دیگر روشن شد.

عبارت بعد را بگذاریم برای یک جلسه‌ی بعد.

 


logo