« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/04/07

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل پنجم/ عوارض/خواص و احکام کم

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل پنجم/ عوارض/خواص و احکام کم

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

موضوع: خواص و احکام کم (ادامه فصل سوم از مقصد دوم)

صفحه ۲۰۴، سطر دوم.

«الثانیة: قبول القسمة وذلك لأن الماهية إنما يعرض لها الانقسام والاثنينية بواسطة المقدار»[1] .

[خاصیت دوم کم: قبول قسمت]

بحث در خواص کم داشتیم. گفتیم که برای کم به تمام اقسامی که دارد، سه تا خاصیت وجود دارد، سه تا عرض خاصه وجود دارد. یکی اینکه تمام اقسام کم مساوات و عدم مساوات را قبول می‌کند که این را در جلسه‌ی گذشته توضیح دادیم.

دوم اینکه همه‌ی اقسام کم قسمت را قبول می‌کنند. الان می‌خواهیم این خاصه را توضیح بدهیم. هر ماهیتی که تقسیم می‌شود، ملاحظه می‌کنیم که دارای امتداد و دارای مقدار است. آن ماهیتی که دارای مقدار نیست، مثل ماهیت نفس، مثل ماهیت عقل، آن تقسیم نمی‌شود.

پس معلوم می‌شود که آنی که قابل قسمت است مقدار است، که هر جا وجود داشت قسمت وجود دارد و هر جا وجود نداشت قسمت وجود ندارد. حالا مقدار می‌خواهد مقدار عددی باشد یا مقدار متصل باشد. عدد که اصلاً نمی‌شود گفت قابل انقسام است، منقسم هست. اما مقدار قابل انقسام است.

[تحلیل معنای انقسام و تفاوت آن با انفکاک]

انقسام یعنی چه؟ بعد از اینکه بیان کردیم که مقدار قابلیت انقسام دارد و انقسام عرض خاص است برای مقدار، می‌خواهیم ببینیم انقسام یعنی چه. البته از بیانی که کردم معلوم شد که انقسام هم عرض است هم خاصه.

عرض بودنش روشن است، چون ذات مقدار انقسام نیست، انقسام چیزی‌ست که بر مقدار عارض می‌شود. عارض بودنش روشن است، احتیاج به توضیح ندارد. اما خاص بودنش به چه جهت؟ عرض کردیم به همین بیانی که گفتیم؛ هر جا مقدار هست انقسام هست، هر جا مقدار نیست انقسام نیست. پس انقسام اختصاص به مقدار دارد، در غیر مقدار یافت نمی‌شود. بنابراین عرض خاص است برای مقدار.

خوب اما اینکه بیان کردم انقسام چه معنا دارد، انقسام را به دو معنا، معنا می‌کنیم که یک معنا در اینجا منظور هست، معنای دیگر منظور نیست؛ لذا نباید خلط بشود، یعنی باید معلوم بشود که مراد از انقسام چیست.

گاهی می‌گوییم این صفحه قابل انقسام است، یعنی مقداری که این بالاخره صفحه سطح است دیگر، قابل انقسام است. یعنی این صفحه چیزی دارد، این قسمتش چیزی دارد و به عبارت دیگر در این صفحه، در این قسمت چیزی هست در آن قسمت نیست. مثلاً فرض کنید که طرف شرقی صفحه با طرف غربی‌اش. این طرف شرقی طرف غربی را ندارد، طرف شرقی طرف غربی را ندارد. آن طرف غربی طرف غربی را دارد شرقی را ندارد.

حالا برای اینکه مثلاً روشن‌تر بشود، شما قسمتی از این کاغذ را سفید بگذارید قسمت دیگرش را سیاه کنید. به آن قسمت سفیدی اشاره می‌کنیم می‌گوییم که این سفیدی را دارد سیاهی را ندارد. به آن قسمت سیاهی اشاره می‌کنیم می‌گوییم این سیاهی را دارد سفیدی را ندارد. همین خودش نشان می‌دهد که تقسیم شده است.

مقدار این‌چنین است؛ شما یک مقدار را که ملاحظه می‌کنید، مثلاً فرض کنید ده متر را، هر بخشی‌اش همان متر را که دارد دارد، آن بخش دیگر را ندارد. این می‌شود مقدار، می‌شود انقسام. پس منقسم می‌شود این شیء به ده متر که هر کدام از این مترها خودش را دارد آن دیگری را ندارد. این می‌شود انقسام. این یک انقسام است که مراد از انقسام در ما نحن فیه همین است.

[انقسام به معنای انفکاک (فصل و وصل) و ارتباط آن با ماده]

یک انقسام این است که کاغذ را ببرید، جداش کنید. این هم انقسام است ولی این مراد ما نیست. این انقسام برای مقدار نیست، این انقسام برای ماده است. چرا این جسم پاره می‌شود؟ چون ماده دارد، نه چون مقدار دارد. مقدار مستلزم پارگی نیست، مقدار مستلزم این است که این تیکه چیزی باشد آن تیکه چیزی دیگر؛ این می‌شود مقدار.

یک صورت علمیه را توجه کنید. صورت علمیه همه‌اش علم است. نمی‌شود اشاره کرد به بخشی گفت این علم است مثلاً چیزی دیگر نیست، آن بخش دیگر نیست. به آن بخش دیگر اشاره کنیم بگوییم این علم است آن یکی دیگر چیزی دیگر است. همه‌اش علم است. یعنی یک امر وسیطی است علم، مقدار ندارد دیگر صورت علمیه مقدار ندارد؛ همه‌اش علم است.

اما یک صفحه‌ی کاغذ، یک جلد کتاب، این‌ها را شما نگاه می‌کنید می‌بینید که مقدار درش هست. مقدار هست یعنی به بخشی‌اش اشاره می‌کنی می‌گویید این بخش را دارد آن بخش را ندارد. پس مقدار عبارت از این است که شیء دارای چیزی باشد یا در آن چیزی باشد غیر چیزی دیگر.

اما بیان کردم آن انقسامی که به معنای پاره شدن و به معنای جدا شدن آن را ما خاصه‌ی مقدار نمی‌دانیم، آن مربوط به ماده است. این جسم چرا می‌شکند؟ چون ماده دارد. ماده‌اش فصل را قبول می‌کند. دوباره وقتی به هم چسباندید ماده‌اش وصل را قبول می‌کند. یادتان باشد در وقتی می‌خواستیم اثبات هیولا کنیم از برهان فصل و وصل استفاده کردیم. گفتیم جسم هیولا دارد زیرا فصل را قبول می‌کند وصل را قبول می‌کند.

و قابل آن صورت نیست، چون صورت جسمیه بعد از فصل از بین می‌رود، دو تا صورت جسمیه دیگر درست می‌شود. آن صورت جسمیه اول از بین رفته است. بعد از وصل هم صورت جسمیه از بین می‌رود، آن دو تا صورت جسمیه وقتی وصل شدند یک صورت جسمیه جدید تشکیل می‌شود، در حالی که قابل باید باقی بماند. این صورت جسمیه باقی نمانده پس قبول نکرده فصل را، قبول نکرده وصل را.

هر وقت چیزی را بر چیز دیگر وارد می‌کنیم و قبولی اتفاق می‌افتد قابل بعد از قبول باقی می‌ماند. مثلاً شما سفیدی را بر دیوار وارد می‌کنید، دیوار با قبول سفیدی از بین نمی‌رود، باقی می‌ماند. قابل باقی می‌ماند با مقبول. مقبول قابل را از بین نمی‌برد. در حالی که فصل وقتی بر صورت جسمیه وارد بشود صورت جسمیه را از بین می‌برد، دو تا صورت جسمیه دیگر درست می‌شود.

وصل هم وقتی بر دو تا صورت جسمیه وارد بشود دو تا صورت جسمیه را از بین می‌برد، یک صورت جسمیه بزرگتری که صورت واحده است ایجاد می‌شود. پس صورت جسمیه با فصل و وصل باقی نمی‌ماند. وقتی باقی نماند قابل فصل و وصل نیست. چون قابل باید بعد از قبول با مقبول باقی بماند، نمی‌تواند با آمدن مقبول باطل بشود. صورت جسمیه باطل می‌شود پس او قبول‌کننده‌ی فصل و وصل نیست.

گفتیم باید چیز دیگری در جسم باشد که او فصل و وصل را قبول کند «و هو الهیولا». از این طریق هیولا را اثبات کردیم که قابل فصل است قابل وصل است. فصل یعنی انقسام، پارگی؛ خاصه‌ی ماده است، خاصه‌ی هیولاست، خاصه‌ی کم نیست. پس این‌جور انقسام را که به معنی فصل است، این را ما عرض خاصه‌ی مقدار یعنی کم قرار نمی‌دهیم، بلکه عرض خاصه‌ی ماده قرار می‌دهیم. پس این انقسام مورد بحث ما نیست.

انقسامی که مورد بحث ماست همان انقسام به معنای اول است؛ که در شیئی چیزی را بیابیم و چیزی دیگر را نیابیم. یعنی در خود همین مثلاً جلد کتاب بخشی می‌بینید، بخش شرقی است غربی نیست، بخش غربی غربی است شرقی نیست. که اصلاً فصلی نیست، پارگی نیست، مقدار یک‌پارچه است، در عین حال می‌گوییم قسمت می‌شود. قسمت می‌شود یعنی قسمتی‌اش را با قسمت دیگر متفاوت می‌بینیم. بر خلاف صورت علمیه که نمی‌شود تفاوت حس کرد، همه‌اش صورت علمیه است.

خوب مطلب تمام شد. معلوم شد که انقسام عرض خاصه‌ی کم است؛ این اولاً. عرض بودنش، خاص بودنش هر دو روشن شد. ثانیاً معلوم شد که انقسام دو قسم دارد و معلوم شد که کدام قسمش مراد ماست، یعنی کدام قسمش عرض خاصه مقدار است و کدام قسمش عرض خاصه مقدار نیست. این‌ها همه روشن شد. این هم خاصیت دوم بود و بیان خاصیت دوم.

[تطبیق با متن کتاب]

صفحه ۲۰۴ این سطر دوم.

«الثانیة»: خاصه‌ی دوم برای کم قبول قسمت است.

«و ذلک» اینکه قبول قسمت خاصه‌ی کم یعنی مقدار است به این جهت است که هر ماهیتی «إنما يعرض لها الانقسام والاثنينية» انقسام و دوتایی بر آن عارض می‌شود، دوتایی یعنی شما می‌توانید این ماهیت را به دو بخش تقسیم کنید. انقسام هم که روشن است.

«إنما يعرض» برای این ماهیت انقسام و اثنینیه «بواسطة المقدار»؛ یعنی اگر مقدار بود انقسام هست، اگر مقدار نبود انقسام نیست. پس معلوم می‌شود انقسام مربوط به مقدار است و خاصه‌ی مقدار است در جای دیگر نیست. این بیانِ عرض خاصه بودنِ انقسام برای مقدار است. اما مراد از انقسام چیست؟ بیان کردیم دو تا معنا برای انقسام هست.

«وهذا الانقسام قد يعنى به كون الشيء بحيث يوجد فيه شيء غير شيء» قصد می‌شود از انقسام که شیئی که می‌خواهد منقسم بشود به طوری‌ست که در آن شیئی پیدا می‌شود که این شیء غیر از آن شیء دیگر است. مثلاً در آن قسمت غربی پیدا می‌شود که قسمت غیر از قسمت شرقی‌ست، قسمت شرقی پیدا می‌شود که غیر از قسمت غربی‌ست.

«وهذا المعنى يلحق المقدار لذاته» این معنا یعنی این نوع انقسام ملحق مقدار می‌شود، عارض مقدار می‌شود لذاته یعنی به خاطر خود مقدار، واسطه نمی‌خواهد. جسمی که صاحب مقدار است انقسام می‌پذیرد منتها به واسطه‌ی مقدار. خود مقدار دیگر انقسام نمی‌پذیرد به واسطه‌ی مقدار، بلکه انقسام می‌پذیرد لذاته یعنی به خاطر اینکه خودش است، به خاطر اینکه خودش مقدار است؛ نه به خاطر اینکه مقدار دیگری را دارد. جسم چون مقدار دارد انقسام می‌پذیرد، مقدار چون مقدار است انقسام می‌پذیرد نه چون مقدار دارد. پس انقسامی که ملحق به مقدار می‌شود لذات المقدار یعنی بلاواسطه است، اما انقسامی که عارض جسم می‌شود مع الواسطه است به واسطه‌ی مقدار، بلاواسطه نیست.

[نکته ادبی: عطف بر توهم]

«والثانی» یعنی معنای دوم برای انقسام قبول الافتراق است. ببینید عبارتش را؛ گفت «هذا الانقسام قد یعنی به کون شیء» در مقابل «قد یعنی به» باید بگوید «و قد یعنی به قبول الافتراق»، اما به جای «قد یعنی به» دوم گفته «والثانی». اشکالی ندارد اینجا عبارت را فکر کرده، نه فکر کرده یعنی اشتباهاً عمداً، گاهی هم عمداً یک چیزی را فکر می‌کند با اینکه می‌داند انجام نداده؛ می‌گوید خوب گفتم الاول حالا می‌گویم الثانی با اینکه می‌داند نگفته الاول، می‌داند گفته «قد یعنی به».

دوباره باید بگوید «و قد یعنی به»، می‌گوید «والثانی» به توهم این که گفته الاول. توهم عمدی ها نه توهم غیر عمدی. عطف بر توهم خواندید در باب چهارم مغنی. در باب چهارم مغنی عطف بر توهم را توضیح داده. در کتب تفسیری هم مثل اتقان و این‌ها، در کتبی که مربوط به قواعد قرآنی‌ست مثل اتقان سیوطی توضیح داده شده عطف بر توهم مفصلاً. که عطف بر توهم این است که گوینده توهم می‌کند معطوف‌علیه را بعد بر آن معطوف‌علیه متوهم، متوهم عطف می‌گیرد. با اینکه خودش می‌داند در معطوف‌علیه چه گفته، ولی توهم می‌کند که در معطوف‌علیه چه گفته در حالی که نگفته، بعد عطف می‌گیرد بر آن توهم؛ عطف بر لفظ نمی‌گیرد، عطف بر توهم می‌گیرد که عطف بر توهم یک قسمی از اقسام عطف است و رایج هم هست.

«والثانی» یعنی معنای دوم برای انقسام قبول الافتراق است؛ یعنی جدا شدن، پاره شدن، و به تعبیر ما فصل. «وهو» این افتراق و این جور انقسام «من توابع المادة لا من توابع المقدار». از لواحق و توابع و عوارض ماده است، نه از عوارض مقدار. «عندهُم» عندهم را توجه کنید قید است. از توابع ماده است عندهم یعنی عند المَشائین لا عند المصنف. مصنف ماده را قبول نداشت و می‌گفت فصل و وصل بر خود آن صورت وارد می‌شود. دیگران گفتند فصل و وصل بر صورت وارد نمی‌شود به بیانی که من عرض کردم و ناچار شدند فصل و وصل را بر ماده وارد کنند. پس عند المصنف این فصل از عوارض خود جسم است، از عوارض ماده نیست. ولی عندهم یعنی عند المشاء از عوارض ماده است.

«علی ما سلف البحث فیه» در برهان فصل و وصل؛ آنجا که می‌خواستیم اثبات هیولا کنیم این بحث را مطرح کرده بودیم.

«و مرادهم هُنا الاول» یعنی مراد حکما از این قسمت که خاصه‌ی مقدار است مرادشان الاول یعنی معنای اول است از دو معنایی که برای قسمت گفتیم.

[خاصیت سوم کم: امکان وجود عاد]

«الثالثة إمكان وجود العاد» سومین عرض خاص برای مقدار امکان وجود عادّ است. نه وجود عاد، امکان وجود عاد.

در جلسه گذشته هم عاد را توضیح دادم هم اینکه خواجه تعبیر به امکان کرد بیان کردم که برای چیست. جسمی که منقسم می‌شود، یعنی مقداری که منقسم می‌شود - حالا جسم که انقسامش به تبع مقدار است - مقداری که منقسم می‌شود یا عددی که منقسم هست این‌ها دارای اجزا هستند. هم مقدار بعد از انقسام دارای اجزا می‌شود هم عدد دارای اجزاست. این اجزا آن کل را عاد می‌کنند. یعنی مثلاً شما این مقدار را تقسیم می‌کنید به مثلاً یک سانت مکعب یا یک سانت مربع، بعد مقدار را که سطح یا حجم است با این یک سانت عادش می‌کنید. به بیانی که جلسه گذشته گفتم؛ اخراج می‌کنید این جزء را از کل، چند بار اخراج می‌کنید کل تمام می‌شود. اصطلاحاً گفته می‌شود این جزء کل را عاد کرد.

در عدد هم همین‌طور است. عدد هفت مثلاً هفت تا جزء دارد، هر یک می‌شود یک جزء. شما به توسط این جزء عدد هفت را عاد می‌کنید، می‌شمارید یعنی تمامش می‌کنید. این مطلب روشن است. بیان عاد بود که در جلسه گذشته هم گفته بودم. هر چیزی که منقسم شود اجزا پیدا می‌کند، اجزا آن کل را عاد می‌کند؛ چه اجزای مقداری چه اجزای عددی.

اما خواجه تعبیر به امکان وجود عاد کرد، نه وجود عاد. در عدد عاد وجود دارد، یعنی این هفت مشتمل بر هفت تا یک است و یک هم در ضمن هفت موجود است؛ بنابراین عاد وجود دارد و عدد هفت را عاد می‌کند. در مقدار اگر تقسیمش کنید جزء را از داخل بیرون بیاورید باز عاد موجود است. اما اگر تقسیمش نکنید عاد بالقوه موجود است، بالامکان موجود است نه بالفعل. چون عاد آن جزء است و وقتی شما مقدار را تقسیم نکردید هنوز جزء وجود بالفعل پیدا نکرده؛ پس عاد وجود بالفعل پیدا نکرده ولی امکان وجود دارد.

بنابراین در دو جا عاد موجود است؛ یکی در عدد، یکی در مقداری که تقسیم شده باشد و اجزا پیدا کرده باشد. در یک جا عاد موجود نیست، بالقوه و بالامکان موجود است و آن مقداری‌ست که هنوز تقسیمش نکردید. خواجه این عاد را خاصه‌ی همه‌ی کم‌ها قرار می‌دهد؛ چه کم متصل که مقدار است چه کم منفصل که عدد است و کم متصل هم چه قسمت بشود چه قسمت نشود، در همه حال می‌گوید که این خاصه را دارد. اگر خاصه عبارت باشد از وجود عاد، این خاصه فقط در بعض اقسام کم موجود است؛ یعنی در عدد و در مقداری که قسمت بشود. در بعضی دیگر موجود نیست، یعنی در مقداری که قسمت نشده موجود نیست.

اما اگر بگوییم خاصه عبارت است از امکانِ عاد، امکان وجود عاد در هر سه امکان وجود عاد هست. آنجا که عاد موجود است امکان وجود عاد هست، آنجا هم که عاد موجود نیست و بالقوه می‌تواند موجود باشد اینجا هم امکان وجود عاد هست. پس اینکه خواجه کلمه امکان را اضافه کرد و نگفت وجود عاد بلکه گفت امکان وجود عاد برای این بود که تمام کم‌ها این خاصه را داشته باشد. یعنی این خاصه مربوط به همه‌ی کم‌ها باشد، نه در بعضی کم‌ها باشد در بعضی کم‌ها نباشد. برای اینکه در همه باشد کلمه امکان را اضافه کرد.

«الثالثه امکان وجود العاد»؛ سومین خاصیت کم این است که برایش وجود عاد امکان دارد.

«و ذلک» اینکه امکان دارد وجود عاد برای کم به این جهت است که کم قسمت می‌شود، حالا یا بالفعل قسمت می‌شود یا امکان قسمت دارد. و هر چیزی که قسمت بشود «انما ینقسم الی آحاد» یعنی منقسم به اجزا می‌شود.

«فتلک الآحاد عادّة له»؛ این آحاد عادند آن چیزی را که دارد قسمت می‌شود. یعنی عاد می‌کنند مقداری را که قسمت می‌شود یا عاد می‌کنند عددی را که قسمت می‌شود، بالاخره کمی که قسمت می‌شود به توسط آن جزء عاد می‌شود.

تا اینجا عاد را گفتیم، اما چرا خواجه تعبیر کرد به امکان وجود عاد؟ این را می‌خواهد الان بیان کند: «و لما کان الانقسام قد یکون بالفعل» گاهی انقسام بالفعل است، یعنی واقعاً شیء قسمت شده نه بالامکان. بالامکان قسمت شده یعنی می‌تواند قسمت شود. بالفعل منقسم است یعنی قسمت شده. «و لما کان الانقسام قد یکون بالفعل کما فی الکم المنفصل»، در کم منفصل اصلاً قسمت شده هست. «و قد یکون بالقوه کما فی المتصل» مثل کم متصلی که هنوز قسمت‌اش نکردید؛ این انقسام بالقوه را دارد انقسام بالفعل را ندارد.

«کان اللازم» این کانه جواب لَمّاست.

«کان اللازم لمطلق الکم هو امكان وجود الواحد العاد»، آنی که لازم و خاصه‌ی مطلق کم است امکان وجود واحد عادّ است، نه خود وجود عاد.

«کان اللازم» لازم یعنی همان عرض خاصه که عرض خاصه هم لازم معروض است. ضحک مثلاً قوه‌ی ضحک عرض خاصه‌ی انسان است و لازم انسان است. البته من قبلاً اشاره کردم هر خاصه‌ای لازم نیست؛ مثلاً کتابت بالفعل خاصه‌ی انسان است ولی لازم انسان نیست، بعضی انسان‌ها دارند بعضی ندارند کتابت بالفعل. اما قوه‌ی کتابت خاصه هست لازم هم هست؛ هم خاصه‌ی انسان است در موضوع دیگر پیدا نمی‌شود هم لازم انسان است از انسان منفک نمی‌شود. همه‌ی انسان‌ها قوه‌ی کتابت دارند که این قوه را به فعلیت برسانند یا نرسانند.

«کان اللازم» یعنی این خاصه‌ای که ما ذکر می‌کنیم «لمطلق الکم هو امکان وجود الواحد عاد»؛ چون انقسام دو جور است آن عرض خاصی که لازم مطلق کم است، خود وجود عاد نیست بلکه هو امکان وجود واحد عادّ است. واحد در اعداد همان عددی‌ست که می‌تواند عاد کند کل را. واحد در مقدار آن جزئی‌ست که می‌تواند عاد کند کل را. بالاخره امکان دارد یک واحدی وجود داشته باشد که آن واحد عاد کند کل را.

«کان اللازم لمطلق الکم» آن که لازم مطلق کم است و خاصه‌ی مطلق کم است عبارت است از امکان وجود واحدی که این واحد عاد باشد. امکان وجود عرض خاصه است، «لا الوجود بالفعل» نه اینکه خاصه عبارت باشد از وجود بالفعل عاد. چون اگر خاصه عبارت باشد از وجود بالفعل عاد همه‌ی اقسام کم این وجود بالفعل را ندارند، اما اگر خاصه عبارت باشد از امکان وجود عاد همه‌ی اقسام کم این خاصه را دارند. و ما می‌خواهیم خاصه را برای همه‌ی اقسام کم قرار بدهیم پس خوب است که تعبیر کنیم به امکان.

[تقسیم کم به بالذات و بالعرض]

خب این مطلب تمام شد.

مطلب بعدی؛ کم دو قسم دارد: کم بذات، کم بالعرض.

کم بذات آنی‌ست که بدون واسطه این سه خاصیت را داشته باشد، و کم بالعرض آنی‌ست که خودش این سه خاصیت را ندارد، با واسطه‌ی چیزی این سه خاصیت را پیدا می‌کند. مثلاً مقدار خودش این سه خاصیت را دارد پس مقدار کم بذات است. اما جسم خودش این سه خاصیت را ندارد، چون مقدار بر آن عارض می‌شود به واسطه‌ی مقدار این سه خاصیت را پیدا می‌کند. پس جسم می‌شود کم بالعرض. چهار چیز کم بالعرض است. آن چهارتا را می‌شمارد. کم بذات روشن است، همه‌ی اقسامی که ما قبلاً برای کم ذکر کردیم همه کم بذاتند؛ مقدار چه جسم تعلیمی باشد چه سطح باشد چه خط باشد، به عبارت دیگر متصل قار، این کم بذات است. زمان که متصل غیر قار است این هم کم بذات است. عدد که اصلاً متصل نیست منفصل است، این هم کم بذات است. تمام اقسامی که ما قبلاً ذکر کردیم، چه متصل قار، چه متصل غیر قار، چه منفصل، همه کم بذاتند.

اما کم بالعرض عرض می‌کنم چهارتاست. کم بالعرض یعنی کمِ باواسطه. یکی جسم طبیعی است. جسم طبیعی معروض کم است. چون معروض کم است به آن کم بالعرض گفته می‌شود. یعنی این خاصیت‌های ثلاثه را به واسطه‌ی کم‌اش دارد نه خودش به ذاته داشته باشد. جسم خودش به ذاته خاصیت‌های ثلاثه را ندارد به توسط کم می‌پذیرد. پس جسم را می‌توانیم بگوییم کم بالعرض، یعنی کمِ مع‌الواسطه. آن سه قسم دیگر را بعداً بیان می‌کنم؛ سه قسم بالعرض. یعنی وقتی رسیدم هر کدام را جداجدا بیان می‌کنم.

«قال: وهو ذاتی وعرضی». یعنی کم به دو قسم تقسیم می‌شود؛ یکی کم ذاتی که اسمش را کم بذات می‌گذاریم یعنی خودش کم است، یکی هم کم عرضی که اسمش را کم بالعرض می‌گذاریم یعنی خودش کم نیست با واسطه کم را دارد، چون چیزی برایش عارض شده صاحب کم شده، یعنی صاحب مقدار شده.

«اقول: الكم منه ما هو بالذات كالاقسام التي عددناها له». کم بعضی‌اش آنی‌ست که هو بالذات، مثل اقسامی که شمردیم آن اقسام را له یعنی برای کم. آن اقسام عبارت بودند از مقدار، که تقسیم می‌شد به جسم تعلیمی و سطح و خط، و عبارت بودند از زمان و عدد. آن اقسامی که شمردیم مقدار بود، زمان بود، عدد بود، منتها مقدار به سه قسم تقسیم شد.

«ومنه ما هو بالعرض»؛ بعضی از این کم‌ها ما هو بالعرض است، کم نیست بلکه بالعرض است بالذات نیست. یعنی خودش کم نیست کم را قبول کرده و لذا صاحب کم شده.

[اقسام چهارگانه کم بالعرض]

«وهو معروضها»، یعنی کم بالعرض معروض آن اقسام است، معروض یکی از کم‌های طبیعی، کم‌های بذات است؛ مثل جسم طبیعی که معروض مقدار است. و چون معروض مقدار است، با واسطه‌ی مقدار می‌تواند آن سه خاصه را قبول کند. این قسمت اول.

قسمت دوم عارض مقدار است. سطحی را ملاحظه کنید رنگش سیاه باشد. سواد عارض بر این سطح است. سطح مقدار است دیگر، سطح یکی از اقسام مقدار است. سواد عارض بر سطح است یعنی عارض بر کم است. چون عارض بر کم است خودش قسمت می‌شود، عاد دارد و مساوی و غیرمساوی دارد یعنی هر سه خاصه برای آن می‌آید. همان‌طور که بر معروض کم که جسم است این خواص بار می‌شود، بر عارض کم هم که مثلاً سواد عارض بر سطح است باز این خاصه‌ها بار می‌شود. پس این عارض را کم بالعرض می‌گوییم، همان‌طور که معروض کم را کم بالعرض گفتیم، عارض کم را هم کم بالعرض می‌گوییم، بالعرض یعنی بالواسطه.

«او عارضها»؛ یعنی و کم بالعرض عارض آن اقسام کم است. مثل سوادی که حالّ است یعنی حلول‌کننده است در سطح. فأن این سواد مقدّر است یعنی اندازه‌گیری می‌شود «بقدره» یعنی به قدر همان سطح. «فكميته» یعنی کمیت سواد «عرضی لا ذاتی»؛ یعنی برای خودش نیست برای معروضش است، برای آن سطح است. این هم قسمت دوم بود.

قسمت سوم از اقسام کم بالعرض: «ما یجامعه فی المحل»، چیزی‌ست که با کم جمع شود در محل، هر دو در یک محل واقع شوند. مثلاً جسمی را فرض بکنید، این مقدار در آن حلول کرده، جسم شده محل مقدار. سواد هم در آن حلول کرده باشد. سواد هم در آن حلول کرده باشد، این سواد تقسیم می‌شود، عاد دارد، مساوی و غیرمساوی دارد. با آن خاصه‌های کم متصف می‌شود، چرا؟ چون نه عارض کم است، یعنی عارض سطح نیست. ببینید عارض بر جسم هست ولی جسم جسم تعلیمی نیست، جسم طبیعی است. جسم تعلیمی کم است، جسم طبیعی که کم نیست. پس این سواد عارض بر جسم هست ولی جسم جسم طبیعی است، پس نمی‌شود گفت عارض است بر مقدار. عارض است بر جسم طبیعی، جسم طبیعی که مقدار نیست. اگر این سواد عارض می‌شد بر جسم تعلیمی یعنی بر آن حجم، آن‌وقت می‌توانستیم بگوییم عارض بر مقدار است، عارض بر کم است. ولی سواد که عارض بر جسم تعلیمی نمی‌شود عارض بر حجم نمی‌شود، عارض بر جسم صاحب حجم می‌شود، یعنی بر جسم طبیعی.

خوب پس روشن شد که این قسمی که الان داریم می‌گوییم با قسمت دوم فرق کرد. قسمت دوم این بود که سواد عارض بر خود مقدار می‌شد، عارض بر سطح می‌شد که مقدار بود. در قسمت سوم سواد عارض بر مقدار نمی‌شود، عارض بر جسمی می‌شود که مقدار هم در همان جسم عارض شده بود، یعنی مقدار و سواد هر دو یک محل را که آن جسم طبیعی است انتخاب می‌کنند، آن‌وقت چون این مقدار با سواد محلشان واحد است، مقدار می‌شود کم بذات، سواد می‌شود کم بالعرض.

با این بیانی که کردم فرق بین سوم و دوم روشن شد. در سومی سواد بر خود مقدار عارض می‌شد، اما در دومی سواد بر خود مقدار عارض می‌شد. در سومی سواد بر مقدار عارض نمی‌شود، بر جسمی عارض می‌شود که مقدار هم در همان جسم عارض شده بود، یعنی مقدار و سواد هر دو یک محل را که آن جسم طبیعی است انتخاب می‌کنند، آن‌وقت چون این مقدار با سواد محلشان واحد است، مقدار می‌شود کم بذات، سواد می‌شود کم بالعرض.

«او ما یجامعه فی المحل»؛ یعنی کم بالعرض چیزی‌ست که جمع می‌شود با کم در محل، یعنی محلش با محل کم یکی است مثل همین سوادی که مثال زدیم. این شد سه قسم.

اما قسمت چهارم: «او ما یتعلق بما یعرض له»، ضمیرها را توجه کنید؛ کم بالعرض چیزی‌ست که تعلق دارد به چیزی که یعرض الکم له آن چیز. ضمیر یعرض به کم برمی‌گردد، ضمیر له هم به «ما». کم بالعرض چیزی‌ست که ارتباط دارد به چیز دیگری که عرض و کم بر او عارض می‌شود.

مثلاً توجه کنید ما نیرویی را پیدا می‌کنیم که می‌تواند تعداد متناهی از کار را انجام دهد؛ مثلاً ده بار این جسم را به حرکت دورانی بدهد، تعداد متناهی از کار را انجام داده؛ یعنی مثلاً ده دور این را چرخانده. یا نیرویی پیدا می‌کنیم که این جسم را بی‌نهایت چرخانده. یا تعداد متناهی چرخانده یا تعداد نامتناهی. آن کار، آن کار معروض عدد قرار گرفته؛ معروض عدد متناهی یا معروض عدد نامتناهی. معروض ده عدد شده یا معروض بی‌نهایت عدد شده. کاری که انجام شده یعنی آن حرکت، آن حرکت معروض شده برای ده عدد، یا معروض شده برای بی‌نهایت عدد. معروض کم واقع شده، کار معروض کم واقع شده.

قوه‌ای که این کار را انجام داده آن معروض کم واقع نشده. به قوه گفته نمی‌شود دو تا، ده تا، صد تا، بی‌نهایت یا متناهی؛ اما این قوه مربوط به کار است چون فاعل کار است، ارتباط با کار دارد، ارتباط فاعلی. پس «ما یتعلق بما یعرض له الکم»؛ چیزی‌ست که به معروض کم تعلق پیدا کرده. معروض کم آن کار است، آن فعل است، همان حرکت است؛ آن معروض کم است، شمرده می‌شود. قوه معروض کم نیست، تعلق دارد به معروض کم، یعنی تعلق دارد به آن کار، تعلق فاعلی دارد آن کار را دارد انجام می‌دهد. وقت ما بر خود این قوه هم کم را اطلاق می‌کنیم، این قوه می‌شود کم بالعرض. خودش معروض کم نبود، عارض کم نبود، هم‌محل با کم نبود، هیچ‌کدام از آن اقسام قبلی نبود. تعلق داشت به چیزی که آن چیز معروض کم بود. قوه تعلق داشت به فعلی که آن فعل معروض کم بود؛ لذا ما قوه را هم کم حساب می‌کنیم منتهی کم بالعرض.

آن وقت قوه را متصف می‌کنیم به صفاتی که مخصوص کم‌اند؛ تناهی، عدم تناهی صفات کم‌اند. قوه را می‌گوییم قوه‌ی متناهی یا قوه‌ی نامتناهی. چرا؟ چون یا فعل متناهی از آن صادر می‌شود یا فعل نامتناهی. فعل متناهی صادر شد می‌گوییم قوه‌ی متناهی، فعل نامتناهی صادر شد می‌گوییم قوه‌ی نامتناهی. پس تناهی و عدم تناهی که وصف خاص کم است بر قوه اطلاق شده به اعتبار اینکه قوه تعلق گرفته، ارتباط پیدا کرده با چیزی که آن چیز معروض کم است. یعنی با فعلی مرتبط شده که آن فعل معروض کم است.

این یک مثال که در این مثال فعل معروض عدد شده بود، آن‌وقت تعدادش را متناهی می‌گوییم یا نامتناهی. گاهی معروض مدت است؛ فعلی‌ست که در مدت متناهی انجام می‌شود. یک کاری در مثلاً دو ساعت دارد انجام می‌شود. این را گفته می‌شود کاری متناهی، چرا؟ چون زمانش متناهی است. گاهی هم در زمانی بی‌نهایت دارد انجام می‌شود، یک کار دارد در زمان بی‌نهایت انجام می‌شود؛ یعنی کاری‌ست که از اول که شروع شد از ازل تا ابد ادامه پیدا می‌کند. این کار متناهی‌ست، نامتناهی‌ست به لحاظ زمان، به لحاظ مدت. آن مثال اولی که زدیم کار به لحاظ عده متناهی بود یا نامتناهی، تعدادش متناهی بود یا نامتناهی، این به لحاظ زمانش متناهی‌ست یا نامتناهی. ولی کار متصف می‌شود به تناهی و عدم تناهی. خوب قوه‌ای هم که این کار را ایجاد می‌کند باز متصف می‌شود به تناهی و عدم تناهی به خاطر اینکه این قوه مرتبط است به معروض کم. این هم مثال دوم.

قسمت چهارم را داریم برایش مثال می‌زنیم؛ دو تا مثال تا حالا زدیم. مثال سوم هم داریم. مثال سوم این است که قوه‌ای شدتش ملاحظه شود، تأثیرش که شدید است یا ضعیف است ملاحظه شود. اگر شدت در حد بی‌نهایت باشد یا شدت در حد متناهی باشد، کار شدت دارد؛ کار تناهی دارد در شدت یا عدم تناهی دارد در شدت. این که گفتم کار شدت دارد درست نبود؛ کار تناهی دارد در شدت یا عدم تناهی دارد در شدت. اما ما قوه را متصف به تناهی و عدم تناهی می‌کنیم؛ قوه‌ای که کار شدید متناهی یا کار شدید نامتناهی را صادر کرده، آن قوه را متصف می‌کنیم به تناهی و عدم تناهی. تناهی و عدم تناهی مخصوص کم است. این تناهی و عدم تناهی بر آن کار که شدتش متناهی یا نامتناهی‌ست حمل می‌شود. ما این تناهی و عدم تناهی را بر قوه حمل می‌کنیم، بر قوه‌ای که این کارِ نامتناهی شدتاً یا متناهی شدتاً را انجام داده؛ به آن قوه می‌گوییم متناهی یا نامتناهی. چرا؟ چون مرتبط است، متعلق است به آنچه که آنچه قبول کم کرده، معروض کم شده؛ یعنی معروض تناهی و عدم تناهی شده. خود تناهی عدم تناهی را داریم کم حساب می‌کنیم، از خواص کم هم می‌توانید بگویید خودشان را هم کم حساب کنیم.

پس در مثال اول گفتیم تعداد افعال معروض تناهی یا عدم تناهی‌اند - تناهی و عدم تناهی را کم حساب کنید، یا کم یا خاصه‌ی کم فرق نمی‌کند. در مثال اول گفتیم تعداد افعال معروض کم‌اند، یعنی معروض تناهی و عدم تناهی‌اند. در مثال دوم گفتیم مدت افعال معروض تناهی یا عدم تناهی‌اند، در مثال سوم گفتیم شدت افعال معروض تناهی یا عدم تناهی‌اند. ولی در هر سه حال گفتیم آن قوه‌ای که افعالِ تعدادی از افعال را یا فعل را در مدتی یا فعل را در حال به شدتی صادر می‌کند و با این افعال که متصف به تناهی و نامتناهی‌اند ارتباط دارد، آن قوه هم متصف به تناهی و عدم تناهی می‌شود، یعنی کم بر او عارض می‌شود، می‌شود کم بالعرض به توسط افعالش، کم بالعرض می‌شود به توسط افعالش. این هم یک نوع کم بالعرض است.

«او ما یتعلق»، یعنی کم بالعرض چیزی‌ست که تعلق دارد، مثلاً قوه‌ای‌ست که تعلق دارد «بما» یعنی به افعالی که «يعرض الكم له» که کم بر این افعال عارض می‌شود. کم بر افعال عارض می‌شود، به قوه‌ای که مرتبط با این افعال ما کم را عارض می‌کنیم، و آن قوه را می‌گوییم کم بالعرض.

«کقولنا قوة متناهیة او غیر متناهیه». قوه متعلق است به معروض کم. بر او، یعنی بر قوه اطلاق تناهی یا عدم تناهی می‌کنیم یعنی اطلاق کم می‌کنیم به سبب تناهی فعل المقتضی علیه یعنی فعلی که قوه بر او قوه داشت، نیروی بر او بود. به سبب تناهی - آخر خط - و عدم تناهی. به سبب تناهی و عدم تناهی مقتضی‌علیه. چون مقتضی‌علیه یعنی فعل تناهی و عدم تناهی دارد، بر قوه‌ای که مرتبط به فعل است تناهی و عدم تناهی صادر می‌کنیم. مقتضی‌علیه تناهی یا عدم تناهی در چی دارد؟ در عده یا مدت یا شدت؛ این را توضیح دادم.

«و عدم التناهی» عطف بر آن تناهی‌ست؛ به سبب تناهی و عدم تناهی مقتضی‌علیه. چون مقتضی‌علیه تناهی و عدم تناهی دارد، قوه‌ای هم که مرتبط به مقتضی‌علیه هست متصف به تناهی و عدم تناهی می‌شود.

خوب پس تقسیم کردیم کم را به کم بذات و کم بالعرض. کم بذات عبارت شد از همان اقسامی که ذکر کردیم، کم بالعرض عبارت شد از این چهار قسمی که گفتیم.

[مسئله چهارم: احکام کم]

«المسألة الرابعه». می‌خواهم در احکام کم بحث کنیم. در قسمتش بحث کردیم، در اقسامش بحث کردیم، در خواصش بحث کردیم حالا می‌خواهم در احکامش بحث کنیم. یکی از احکام این است که در این دو تقسیمی که کردیم، قسمت دوم بر قسمت اول عارض می‌شود. دو تقسیم برای کم کردیم؛ یکی «الكم اما متصل واما منفصل»، این یک تقسیم. در این تقسیم قسمت اول متصل بود قسمت دوم منفصل بود. تقسیم دومی که کردیم «الکم ذاتی و عرضی»، یعنی بذات و بالعرض. قسمت اول کم بذات بود قسمت دوم کم بالعرض بود. پس دو تقسیم برای کم کردیم.

قسمت دوم در هر تقسیم بر قسمت اول عارض می‌شود. مثلاً در تقسیم اول، کم منفصل بر کم متصل عارض می‌شود. قسمت دوم کم منفصل بود دیگر، قسمت اول کم متصل. قسمت دوم که کم منفصل است بر قسمت اول که کم متصل است عارض می‌شود. مثلاً مقدار کم متصل است. شما مقدار را می‌شمارید، می‌گویید که یک متر، دو متر، سه متر. این یک دو سه عدد است، عدد را دارید بر مقدار عارض می‌کنید. مقدار را با عدد دارید می‌شمارید. این عارض شدن کم منفصل است بر کم متصل. یک مثال که روشن است.

یک مثال دیگر؛ زمان را که کم متصل است تقسیم می‌کنید به ساعت: یک ساعت، دو ساعت، یک روز، دو روز و امثال ذلک؛ که یک ساعت دو ساعت عدد است دیگر، منتها عدد همراه معدود، عدد همراه ساعت، ساعت معدود است. ولی یک و دو و سه و این‌ها همه عددند. شما دارید زمان را که کم متصل است با عدد که کم منفصل است می‌شمارید، یعنی کم منفصل را بر کم متصل عارض می‌کنید. دو مثال زد: یکی برای کم متصل قار که جسم بود، یکی برای کم متصل غیر قار که زمان بود. در هر دو ثابت کرد که کم منفصل بر کم متصل عارض می‌شود. پس در تقسیم اول که کم را تقسیم کردیم به متصل و منفصل، قسمت دوم را بر قسمت اول می‌توان عارض کرد، یعنی کم منفصل را بر کم متصل می‌توان عارض کرد، چه کم متصل قار باشد چه غیر قار باشد. این تمام شد.

اما در تقسیم دوم که یک بذات داریم یک بالعرض. بالعرض را می‌توانیم بر بذات عارض کنیم. چطوری می‌توانیم این کار را بکنیم؟ وقتی رسیدیم مثالش را می‌زنم، آنجا توضیح می‌دهم. الان می‌ترسم طولانی بشود مطالب گم بشود.

«المسألة الرابعه فی احکامه»، یعنی در احکام کم.

قال مصنف: «ویعرض ثانی القسمین فیهما لاولیهما». دومین قسم فیهما یعنی در هر دو تقسیم. فیهما یعنی فی التدبیرین، یعنی در هر دو تقسیم؛ چه در تقسیم اول که کم متصل و منفصل است، چه در تقسیم دوم که کم بذات و بالعرض است. دومین قسم در هر دو تقسیم «يعرض لأولیهما»، عارض اول هر کدام از دو قسم می‌شود. در هر دو تقسیم قسمت دوم عارض بر قسمت اول می‌شود.

«اقول: قد بینّا» که کم یا متصل است یا منفصل؛ این تقسیم اول.

«و ایضاً»، یعنی ایضا بینا، که کم یا ذاتی‌ست یا عرضی؛ این هم تقسیم دوم. حالا در این دو تقسیم؛ «والثانی من القسمین فی التیمین» - کتاب شما «فی القسمین» دارد یا «فی التقسیمین»؟ بله «فی التقسیمین» بهتر است - «والثانی من القسمین فی التقسیمین معاً»، آن قسمین اول یعنی قسم به معنای اسم مصدر، قسمین دوم قسم به معنای مصدر یعنی تقسیم. اسم مصدر حاصل مصدر است، توضؤ مصدر است وضو اسم مصدر است. توضؤ یعنی وضو گرفتن، وضو یعنی آنچه از وضو گرفتن حاصل می‌شود. قسمین مصدر یعنی تقسیم کردن. قسمین اسم مصدر یعنی قسمی که از تقسیم حاصل می‌شود. وقتی که شما تقسیم می‌کنید اقسام پیدا می‌شود، آن قسمی که پیدا می‌شود قسم به معنای اسم مصدری است، کاری که شما انجام می‌دهید یعنی تقسیمی که می‌کنید قسم به معنای مصدری است. حالا قسمین اولی که در عبارت مرحوم علامه آمده اسم مصدری‌ست، قسمین دومی که در عبارتشان آمده مصدری‌ست.

«والثانی من القسمین فی التقسیمین معاً»، فی القسمین یعنی فی التقسیمین، دوم از دو قسم در هر دو تقسیم «معاً» یعنی هر دو تقسیم با هم، دوم از دو قسم «يعرض للأول منهما». یعنی قسمت دوم از در هر کدام از دو تقسیم عارض می‌شود بر قسمت اول در هر یک از دو تقسیم.

این حکم بود، حالا می‌خواهد مثال بزند. سه تا مثال می‌زند: دو تا مثال مربوط به تقسیم اول است، یک مثال مربوط به تقسیم دوم است، که من آنی که مربوط به تقسیم دوم است هنوز بیان نکردم. آن دو تا مثالی که مربوط به تقسیم اول بود آن‌ها را گفتم.

«فإن الجسم التعلیمی» که کم متصل قار است «يعرض له الانقسام»، انقسام بر آن عارض می‌شود، بعد که انقسام حاصل شد «يحصل له التعدد»، تعدد برایش پیدا می‌شود؛ می‌گوییم این یک جزء، این یک جزء، این یک جزء. وقت «فيصير معدوداً»، یعنی شمرده می‌شود. حالا که شمرده شد «قد عرض له النوع الثانی من الکم»، «له» یعنی بر این جسم تعلیمی عارض شد نوع دوم از کم که منفصل است. کم منفصل عارض شد بر کم متصل. یعنی عدد عارض شد بر جسم تعلیمی که کم متصل قار است.

مثال بعدی: «وکذا الزمان» که کم متصل غیر قار است. این هم منقسم می‌شود، منقسم می‌شود به ساعت‌ها و به ماه‌ها به روزها به اعوام یعنی سال‌ها، «فيحصل له»، یعنی بر این زمانی که کم متصل غیر قار است «فيحصل له التعدد»، عدد برایش حاصل می‌شود.

و ایضا مثال سوم که از خارج بیان نکردم حالا می‌خواهم بیانشان کنم. زمان کم متصل غیر قار است، ولی به این کار نداریم. در تقسیم دوم زمان را کم بذات قرار دادیم. گفتیم کم بذات عبارت است از مقدار، زمان، عدد. پس زمان قسمت اول بود در تقسیم دوم، یعنی کم بذات بود. مسافت یعنی جسمی که روش حرکت می‌کنیم و در یک زمانی این حرکت انجام می‌شود، این کم بالعرض است، مثل جسم دیگر. مسافت جسم است، مسافت زمین است. خودش کم نیست، جسمی‌ست که دارای مقدار است، پس می‌شود گفت کم بالعرض.

ما کم بالعرض را بر کم بذات عارض می‌کنیم. یعنی می‌گوییم زمان حرکت یک فرسخ. گاهی زمان را با خودش بیان می‌کنیم گاهی با حرکت بیان می‌کنیم. زمان حرکت یک فرسخ چقدر است مثلاً؟ چهار ساعت است، مثلاً. آدم پیاده یک فرسخ را بخواهد برود مثلاً چهار ساعت، مثلاً حالا چهار ساعت نه. البته یک فرسخ چهار ساعت نمی‌روند، قدیما هر روزی هشت فرسخ می‌رفتند. ظاهراً آن‌طور که یادم است هشت فرسخ می‌رفتند و هر هشت فرسخ هشت فرسخ هم منزل فرسخ بوده منزل استراحت می‌کردند.

بله، زمان حرکت فرسخ. زمان حرکت یک فرسخ. ببینید زمان را الان داریم با حرکت یک فرسخ اندازه می‌گیریم یعنی زمان را با حرکت رو مسافت داریم اندازه می‌گیریم. پس زمان دارد متصف می‌شود، یعنی زمانی داریم داریم متصف‌اش می‌کنیم به حرکت روی یک فرسخ از مسافت. متصف‌اش می‌کنیم یعنی معروض‌اش می‌کنیم. زمان می‌شود معروض، موصوف. آن حرکت یک فرسخ که مربوط به کم بالعرض است می‌شود صفت و عارض. کم بذات که زمان است شد معروض و کم بالعرض که آن حرکت روی مسافت یا خود آن مسافت است شد عارض. پس ما قسمت دوم در تقسیم دوم را که کم بالعرض بود عارض کردیم بر قسمت اولش که کم بذات بود. این هم روشن است.

و ایضا زمان متصل است بذاته پس کم بذات است. «ويعرض له التقدیر»؛ عارض می‌شود بر زمان اندازه‌گیری به‌توسط مسافت «ايضاً»؛ یعنی همان‌طور که خود زمان را می‌شود اندازه گرفت به‌توسط ساعت، یا با عدد می‌شود اندازه گرفت، همچنین با مسافت هم می‌شود اندازه گرفت. «يعرض للزمان التقدیر» یعنی اندازه‌گیری بالمسافة «ايضاً»، «ايضاً» یعنی کما اینکه به عدد هم می‌شود اندازه‌گیری کرد. همان‌طور که زمان به عدد می‌شود اندازه‌گیری کرد به‌وسیله‌ی مسافت هم می‌شود اندازه‌گیری کرد. «كما يقال زمان حركة فرسخ»؛ همان‌طور که می‌خوانم با اضافه بخوانید: «زمان حركة فرسخ». زمانِ حرکتِ یک فرسخ. وقتی می‌خواهیم زمان را تعیین کنیم گاهی می‌گوییم یک ساعت دو ساعت، با عدد تعیین‌اش می‌کنیم، گاهی می‌گوییم زمان حرکت یک فرسخ، این را با مسافت تعیین‌اش می‌کنیم نه با عدد. آن‌وقت در در اینجا کم بالعرض که حرکت یک فرسخ باشد یا مثلاً مقدار یک مسافت باشد، این کم بالعرض عارض می‌شود بر کم بذات یعنی زمان، و زمان را تعیین می‌کند.

خوب، سه تا مثال زدیم. دو مثال مربوط به تقسیم اول بود که یک مثال کم متصل قار بود، یکی کم متصل غیر قار بود. یک مثال هم مربوط به تقسیم دوم بود. به این ترتیب عبارت مصنف را هم در تقسیم اول بیان کردیم و ثابت کردیم که قسمت دوم عارض بر قسمت اول می‌شود، هم در تقسیم دوم بیان کردیم و ثابت کردیم که قسمت دوم تقسیم بر قسمت اول می‌شود. لذا مرحوم علامه می‌گوید: «فظهر معنی قول مصنف» که گفت: «و يعرض ثاني القسمين فيهما لأولهما»[2] . عارض می‌شود دومین قسم فیهما در هر دو تقسیم عارض می‌شود لاول القسمین؛ هر در هر دو تقسیم قسمت دوم عارض بر قسمت اول می‌شود. ما این را در ضمن سه مثال بیان کردیم، در عبارت خواجه روشن شد. این اولین حکم بود از احکام کم. حکم بعدی ان‌شاءالله در جلسه‌ی بعد.

 


logo