« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/04/05

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم / جواهر مجرده/ نفس/قوای باطنه (خیال، واهمه، حافظه، متخیله)

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم / جواهر مجرده/ نفس/قوای باطنه (خیال، واهمه، حافظه، متخیله)

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

موضوع: قوای باطنه (خیال، واهمه، حافظه، متخیله)

صفحه ۲۰۰، سطر سوم.

قال: «والخیال لوجوب المغایرة بین القابل والحافظ»[1]

بحث از قوای باطنه را داشتیم. گفتیم که این قوا پنج تا هستند. اولی را که حس مشترک بود توضیح دادیم و بر وجودش استدلال کردیم. اکنون وارد بحث دوم می‌شویم. دومین قوه، قوه‌ی خیال است. ابتدا کارش را توضیح می‌دهیم و بعداً هم فرقش را با حس مشترک بیان می‌کنیم.

در بیان فرق، غرضمان این است که کار خیال را نمی‌شود به حس مشترک نسبت داد، که یک قوه هم حس مشترک باشد هم مخزن و خیال باشد که ما دیگر احتیاج به قوه‌ی دومی به نام خیال نداشته باشیم. وقتی مغایرت را ثابت کردیم، قهراً احتیاج به قوه‌ی دیگر که خیال است پیدا می‌کنیم و ثابت می‌شود که علاوه بر حس مشترک، خیال هم موجود است. اگر مغایرت بین این دو را نتوانیم ثابت کنیم، شخصی ادعا می‌کند که حس مشترک همان خیال باشد، خیال هم همان حس مشترک باشد، یعنی یک قوه هر دو کار را انجام بدهد و قوای باطنه می‌شوند چهار تا، یکی‌شان کم می‌شود. و ما سعی می‌کنیم که مغایرت بین فعل خیال و فعل حس مشترک را ثابت کنیم تا این قوا بشوند دو تا، نشوند یکی.

[تبیین کارکرد قوه‌ی خیال: حفظ صور]

ما دو بحث در قوه‌ی خیال داریم؛ بحث اولمان بیان کار قوه‌ی خیال است. همان‌طور که اشاره شد قبلاً، قوه‌ی خیال کارش حفظ کردن صورت است. تا وقتی که محسوس در دسترس قوه‌ی حاسه هست، قوه‌ی حاسه این محسوس را درک می‌کند. بعد که محسوس غایب شد، قوه‌ی حاسه نمی‌تواند این صورت محسوس را حفظ کند. البته حس مشترک در لحظه‌ی کوتاهی حفظ می‌کند، ولی نمی‌تواند بیش از آن لحظه حفظ کند. این صورت باید وارد یک حافظه‌ای بشود که در آن حافظه و در آن مخزن حفظ بشود.

دلیل بر اینکه این صورت در حافظه که همان خیال است حفظ شده، این است که ما بار دوم که این صورت را مشاهده می‌کنیم، حکم می‌کنیم به اینکه همان صورتی است که بار اول مشاهده‌اش کردیم. پس معلوم می‌شود که صورت محفوظه را داریم مشاهده می‌کنیم. اگر این صورت همان صورت قبلی نبود، ما تشخیص می‌دادیم که فرق است با او، اما می‌بینیم همان است. چون همان است معلوم می‌شود یک جا حفظ شده و از آنجا الان دارد مشاهده می‌شود. خب تا اینجا بیان کردیم که کار خیال حفظ صورت است و شاهد بر اینکه این صورت حفظ شده این است که بار دوم که مشاهده‌اش می‌کنیم می‌فهمیم همانی است که قبلاً مشاهده کرده بودیم.

[اثبات مغایرت خیال و حس مشترک]

اما مطلب دوم که می‌خواهیم بیان کنیم: خیال با حس مشترک فرق دارد و این دو، یک قوه نیستند بلکه دو قوه‌اند. وقتی ثابت کردیم که کارهایشان با هم فرق دارد، ثابت می‌شود که خود قوا هم فرق دارند. چون این قاعده را ما از قبل می‌دانستیم که یک قوه بیش از یک کار انجام نمی‌دهد. بنابراین اگر کارها را متفاوت دیدیم، نمی‌توانیم به عهده‌ی یک قوه بگذاریم. باید برای آن کارِ مختلف، قوای مختلف قائل بشویم.

ما برای اثبات اینکه این دو قوه دو تا هستند، یکی نیستند، کافی‌ست که ثابت کنیم فعلشان با هم مختلف است. اگر فعلشان را مختلف کردیم، مغایر کردیم، قهراً قوا مغایر می‌شوند. زیرا بیان کردیم هر قوه‌ای بیش از یک فعل انجام نمی‌دهد، پس اگر فعل‌ها توانستند با هم متحد بشوند، یک قوه برایشان کافی است. اما اگر نتوانستند متحد بشوند، مغایر شدند و مختلف شدند، قوای مختلف طلب می‌کنند.

کار حس مشترک قبول است. ادراک به‌طور کلی در همه‌ی مراحلش انفعال است؛چه ادراک حس ظاهری باشد، چه ادراک حس باطنی باشد و چه تعقل باشد. تمام این انحای ادراکات، انفعالات‌اند. یعنی صورتی از طریق معلم افاضه می‌شود و قوه‌ی ما آن صورت را قبول می‌کند. ادراک را همگی به معنای انفعال گرفتند. البته صدرا فرقی با بقیه دارد و او می‌گوید که ادراک فعل است، که قوه‌ی مدرکه‌ی ما انجامش می‌دهد. صورت مدرکه را صدرا می‌گوید قوه‌ی ما خلق می‌کند نه قبول می‌کند. حالا ایشان با بقیه فرق دارد، ولی بقیه معتقدند که ادراک انفعال است. حس مشترک هم ادراک می‌کند، یعنی منفعل می‌شود، یعنی قبول می‌کند. صورتی که از بیرون وارد می‌شود قبول می‌کند یا صورتی که شخص خواب از درون وارد حس مشترک می‌کند باز حس مشترک قبول می‌کند.

کار حس مشترک قبول صورت است. صورت محسوسه از هر کدام از اقسام پنج‌گانه صورت که باشد. ولی کار قوه‌ی خیال حفظ است. کار حس مشترک قبول است، کار قوه‌ی خیال حفظ است. و حفظ با قبول فرق می‌کند. دلیلش این است که آب، شکلی را که به آن می‌دهیم قبول می‌کند ولی حفظ نمی‌کند. اگر حفظ و قبول یکی بود، وقتی قبول می‌کرد حفظ هم می‌کرد، در حالی که قبول می‌کند حفظ نمی‌کند. یکی هست یکی نیست، این که یکی هست یکی نیست نشانه‌ی فرق است، علامت فرق است. پس قبول با حفظ فرق می‌کند به دلیل اینکه یک جا قبول هست حفظ نیست. اگر این دو تا فرق نمی‌کردند، با هم بودند، وقتی قبول حاصل بود حفظ هم حاصل بود. اما چون با هم فرق می‌کنند، یکی موجود می‌شود یکی معدوم می‌شود. اینکه یکی موجود می‌شود یکی معدوم می‌شود دلیل اختلافشان هست، دلیل فرقشان هست. در آب ما می‌بینیم قبول هست حفظ نیست، می‌فهمیم که حفظ و قبول با هم فرق دارند. اگر حفظ و قبول فرق داشتند، پس کاری که حس مشترک می‌کند با کاری که خیال می‌کند فرق می‌کند، اگر کارها فرق می‌کند قوا هم فرق می‌کنند. پس ما دو تا قوه داریم؛ یکی حس مشترک، یکی خیال. و این‌چنین نیست که این دو تا قوه یکی بشوند، زیرا کارشان یکی نیست.

(سؤال شاگرد درباره تباین حفظ و قبول)

استاد: متباین که همدیگر را دفع کنند نیستند، ولی متعددند. قوه گفتیم یک کار بیشتر انجام نمی‌دهد. اگر می‌توانست دو کار انجام بدهد، این دو کار را جمع می‌کرد. این دو کار مانع نیستند که جمع بشوند، متضاد نیستند، متناقض نیستند که جمع نشوند، قوه نمی‌تواند جمعشان کند. کار مختلف‌اند، نه کار متباین. اگر کار متباین بودند اصلاً قابل اجتماع نبودند، اما چون کار مختلف‌اند قابل اجتماع هستند، قوه نمی‌تواند جمعشان کند چون قوه یک کار بیشتر انجام نمی‌دهد. نمی‌تواند دو کار انجام بدهد و این دو تا را جمع کند.

[تطبیق با متن کتاب]

صفحه ۲۰۰، سطر سوم.

«قال: والخیال» یعنی یکی از قوای باطنه، قوه‌ی خیال است. چرا قوه‌ی خیال قوه‌ای‌ست مجزای از حس مشترک و جدای از حس مشترک؟ چرا ما همان حس مشترک را نمی‌گوییم خیال، چرا یک قوه‌ی دیگری به نام خیال قائلیم؟

«لوجوب المغایرة بین القابل» که شأن و صفت حس مشترک است، «والحافظ» که صفت خیال است. باید بین قابل و حافظ فرق باشد زیرا بین قبول و حفظ فرق است. چون دو تا کار با هم فرق دارند، پس دو تا قوه‌ای که این دو تا کار مربوط به آن‌هاست فرق می‌کنند. بنابراین حس مشترک با خیال فرق می‌کند.

«أقول: هذه القوة الثانیة»

این خیال قوه‌ی دوم از پنج قوه‌ی باطنه است که نامیده می‌شود به خیال.

و کارش این است: «و هی خزانة الحس المشترک» خزانه‌ی حس مشترک است که حفظ می‌کند « و هي خزانة الحس المشترك الحافظة لما يزول عنه» را. یعنی صورتی را که از حس مشترک زائل می‌شود این خیال حفظ می‌کند. حس مشترک خودش حفظ نمی‌کند، این حفظ می‌کند.

« بعد غيبوبة الصور» بعد از اینکه صور غایب می‌شوند و از مقابل حس ما کنار می‌روند، آن صور خارجی وقتی از جلو چشم ما، از گوش ما، از قوای دیگر ما غایب شدند، صورتشان باید یک جا حفظ بشود. صورت علمی‌شان؛ صورت خارجی غایب می‌شود صورت علمی باید حفظ بشود. صورت علمی در حس مشترک حفظ نمی‌شود، پس در خیال باید حفظ بشود.

«التی» صفت صور نیست، صفت خزانه است.

«التی» یعنی خزانه چیزی‌ست که «باعتبارها» یعنی با توجه به وجود خزانه « تحكم النفس بأن ما شوهد ثانيا هو الذي شوهد أولا ». نفس حکم می‌کند به اینکه این صورتی که بار دوم دارد دیده می‌شود، همان صورتی‌ست که بار اول دیده شده بود. علت این حکم نفس این است که این صورت در خزانه رفته، دوباره کسب جدید نشده. اگر کسب جدید می‌شد این صورت دوم با صورت اول فرق می‌کرد، اما کسب جدید نکردیم بلکه این صورت اولی را بردیم در خزانه، حالا دومرتبه همان صورت اول را آوردیم بیرون داریم دوباره مشاهده می‌کنیم. اینی که الان دوباره دارد مشاهده می‌شود همانی‌ست که قبلاً مشاهده شده بود. در وقت کسب اولاً مشاهده شد، بار دوم که از خزانه بیرون کشیده می‌شود ثانیاً مشاهده می‌شود و حکم می‌کند نفس که این صورت همان صورت قبلی است. از این که حکم می‌کند این صورت همان صورت قبلی است، کشف می‌کنیم که این صورت در خزانه بوده، صورت جدید نیست. همان صورتی‌ست که در خزانه بود.

تا اینجا بحث کردیم در کار این خیال؛ اولاً بیان کردیم که خیال خزانه است، ثانیاً بیان کردیم که خزانه‌ای‌ست که صورت را حفظ می‌کند، کارش را هم گفتیم. حالا می‌خواهیم بیان کنیم که خیال با حس مشترک مغایرت دارد، دو تا قوه‌اند، یک قوه نیستند. بیان کردیم در اثبات این مدعا ثابت می‌کنیم که فعلشان مغایرت دارد - مغایرت نه مباینت - وقتی ثابت کردیم که فعلشان مغایرت دارد، چون هر قوه‌ای یک فعل انجام می‌دهد، بنابراین اگر دو تا فعل است باید دو تا قوه باشد. و ما ثابت می‌کنیم که دو تا فعل است؛ حس مشترک قبول می‌کند و خیال حفظ می‌کند. قبول غیر حفظ است، پس دو تا فعل فرق می‌کنند. اگر دو تا فعل فرق کردند، دو تا قوه‌ای هم که هر یک از آن دو قوه یکی از این دو فعل را انجام می‌دهد با هم فرق می‌کنند.

«و استدلوا علی مغایرتها الحس المشترک» کتاب ما این‌طور دارد، «للحس المشترک» بهتر است. کتاب شما چه دارد؟ للحس؟ بله للحس المشترک، «لـ» بهتر است. مغایرت با «لام» متعدی می‌شود. «و استدلوا علی مغایرة» این خیال «للحس المشترک»، استدلال کردند به اینکه «هذه القوة» یعنی خیال حافظه است، در حالی که حس مشترک قابله است و حافظ مغایر با قابل است، زیرا حفظ مغایر با قبول است.

«لامتناع صدور الاثرین عن علة واحدة» چون ممتنع است دو اثر از یک علت واقع شود، پس اگر اثر یعنی حفظ و قبول دو تاست، آن علت هم یعنی قوه باید دو تا باشد.

«و لأن الماء فیه» این بیان برای اختلاف حفظ و قبول است که در آب قبول هست حفظ نیست. از بودنِ قبول و نبودنِ حفظ معلوم می‌شود که قبول و حفظ یکی نیستند.

«و لأن الماء فیه قوة القبول و لیس فیه قوة الحفظ فدل» این وجودِ قبول در آب و نبودِ حفظ در آب، «دلالت کرده بر مغایرت قبول با حفظ». اگر قبول با حفظ مغایر باشد، این دو تا فعل مغایرند، دو تا فعل مغایر با توجه به اینکه هر فعلی بیش از یک فاعل ندارد و هر فاعلی بیش از یک فعل ندارد، با توجه به این مسئله اگر دو تا فعل است، پس باید دو تا فاعل باشد. یعنی اگر قبول و حفظ فرق می‌کند، باید قابل و حافظ هم فرق کند. پس حس مشترک با خیال نمی‌تواند یکی باشد، باید دو تا باشد.

مرحوم علامه می‌فرمایند این استدلال، استدلال ضعیفی است.

«هذا کلام ضعیف بینا ضعفه فی کتاب الأسرار». کتاب الأسرار، کتاب «الأسرار الخفیة» است که بارها قبلاً هم گفتم کتابی‌ست که در علم کلام مرحوم علامه در سن ۳۳ سالگی نوشته. و آن کتابش جامع تمام مباحث کلامی و فلسفی‌ست. در جاهای مختلف کتب بعدی ارجاع می‌دهد به آن کتاب، چون آن کتاب تقریباً جامع است، همه‌ی مباحث کلامی و فلسفی را دارد.

(سؤال شاگرد درباره تعداد جلدها)

استاد: یک جلد است منتها خیلی با خط ریز چاپ شده، مطلب زیاد دارد. کتاب تقریباً سنگینی هم هست. قلم مرحوم علامه قلم روانی است غالباً، ولی در کتاب اسرار قلمش سنگین است. علتش این است که بسیاری از مباحث را حذف می‌کند، تلگرافی و اشاره‌ای مبحث را مطرح می‌کند، تفصیل کامل نمی‌دهد.به یک اشاره مختصر رد می‌شود. باید اشخاص مطلب را بدانند تا از عبارتش بتوانند استفاده کنند. نوعاً عبارتش کاملاً مطالب را نمی‌رساند، علتش این است که ایشان خلاصه‌برداری کرده. بیان می‌کنم با اینکه کتاب کوچک است، به ظاهر کوچک است ولی همه مطالب را دارد، به خاطر اینکه مجمل نوشته، کوتاه نوشته، موجز نوشته است.

[قوه‌ی واهمه: مدرک معانی جزئیه]

«قال: والوهم المدرک للمعانی الجزئیة».

یکی از قوای پنج‌گانه‌ی باطنه، وهم است. کار وهم را بیان می‌کند و ضمناً فرقش را با تمام قوای دیگر. اگر فرقش با تمام قوای دیگر ثابت نشود، معلوم نیست که ما این قوه را داشته باشیم. ممکن است بگوییم این قوه یکی از آن قوای دیگر است. باید فرقش را با قوای دیگر ثابت کنیم تا معلوم شود که این قوه غیر از قوای دیگر است و ما باید قوه‌ای علاوه بر قوای دیگر داشته باشیم به نام وهم.

کارش ادراک معانی جزئیه است، همان‌طور که جلسه قبل گفته شد. معانی جزئیه را ادراک می‌کند، یعنی معانی‌ای که اضافه شدند به صور محسوسه و بر اثر اضافه شدن به صور محسوسه، جزئی شدند. مثلاً محبت را بیان کردم، یک معنی کلی‌ست، وقتی اضافه‌اش می‌کنیم به این مادر، یعنی اضافه‌اش می‌کنیم به یک صورت محسوسه، بر اثر اضافه شدن به یک صورت محسوسه جزئی می‌شود.

کار وهم ادراک معانی جزئیه است. گفتیم وهم مدرک است. با قید مدرک فهماندیم که با قوه‌ی خیال فرق می‌کند، چون قوه‌ی خیال مدرک نبود حافظ بود. قوه‌ی خیال حافظ بود، این مدرک است، پس وهم قوه‌ی خیال نیست. گفتیم مدرک معانی است. با حس مشترک فرق می‌کند، چون حس مشترک مدرک است ولی مدرک صور است نه مدرک معانی. فرق بین صورت و معنی را جلسه قبل گفتم. گفتیم مدرک معانی جزئیه است. پس این وهم با نفس فرق می‌کند. نفس مدرک معانی کلیه است و این مدرک معانی جزئیه است. پس توجه کنید وهم را داریم تعریف می‌کنیم و در ضمن تعریف داریم مغایرتش را با بقیه قوا بیان می‌کنیم. با قید «المدرک» مغایرش کردیم با خیال. با قید «للمعانی» مغایرش کردیم با حس مشترک. با قید «الجزئیة» مغایرش کردیم با نفس.

«قال: والوهم المدرک للمعانی الجزئیة». وهم قوه‌ی سوم از آن پنج قوه باطنی‌ست که مدرک معانی جزئیه است.

«أقول: هذه القوة الثالثة» قوه‌ی سوم از آن پنج قوای باطنی‌ست «المدرکة للمعانی الجزئیة و تسمى الوهم» وهم نامیده می‌شود.

«و هی مغایرة للنفس الناطقة». مغایرت با نفس ناطقه. توجه کنید اینجا مغایرة با «لام» آمده، مغایرة للنفس الناطقة. آن بالا هم بیان کردم مغایرتها للحس المشترک درست است. مغایرة للنفس الناطقة «لما تقدم». «لما تقدم» چه بود؟ عبارت بود از اینکه نفس ادراک جزئیات نمی‌کند لذاتها. لذاتها یعنی خودش ادراک نمی‌کند، به توسط قوه ادراک می‌کند. لذاتها یعنی بلاواسطه. بلاواسطه ادراک جزئی نمی‌کند، بلکه با واسطه‌ی قوه که ابزارش هست ادراک جزئی می‌کند. پس نفس نمی‌تواند ادراک جزئی کند بلاواسطه ولی وهم ادراک جزئی می‌کند بلاواسطه. از این جهت با نفس فرق دارد.

«و أشار إلیه» یعنی اشاره کرد به فرق وهم با نفس به قولش که گفت «الجزئیة». وقتی گفت معانی جزئیه را ادراک می‌کند نفس را خارج کرد، چون نفس معانی جزئیه را بلاواسطه ادراک نمی‌کند.

«وللحس المشترک». وللحس المشترک عطف بر «للنفس الناطقة» است. آنجا گفتیم «هی مغایرة للنفس الناطقة» باز می‌گوییم «و هی مغایرة للحس المشترک». با حس مشترک هم مغایرت دارد، چرا؟ چون این قوه که وهم است «تدرک المعانی» را ولی حس مشترک «یدرک الصور» محسوسه را. هر دو مدرک‌اند، ولی یکی مدرک معناست یکی مدرک صورت.

«و أشار إلیه» یعنی اشاره کرد به اینکه وهم مدرک معانی‌ست و در نتیجه با حس مشترک فرق می‌کند، اشاره کرد به قولش «للمعانی».

«وللخیال». وللخیال هم عطف بر «للنفس الناطقة» است، یعنی «و مغایر للخیال». این وهم با خیال هم مغایرت دارد چرا؟ زیرا خیال شأنش حفظ است و وهم شأنش ادراک است.

«فتغایرا» پس با هم تغایر پیدا می‌کنند چون فعلشان متغایر است.

«کما قلنا فی الحس و الخیال» چنان‌که در حس و خیال گفتیم که با هم فرق می‌کنند زیرا یکی قابل است یعنی حس مشترک یکی حافظ است یعنی خیال، اینجا هم همین را می‌گوییم؛ یکی مدرک است یعنی وهم، یکی حافظ است یعنی خیال. چون کارشان فرق می‌کند پس خودشان فرق می‌کنند. همان‌طور که حس مشترک و خیال گفتیم کارشان فرق می‌کند خودشان فرق می‌کنند، اینجا هم می‌گوییم که وهم و خیال چون کارشان فرق می‌کند خودشان فرق می‌کنند.

«و أشار إلیه بقوله المدرک». اشاره کرد به اینکه وهم مدرک است و در نتیجه با خیال مغایرت دارد، اشاره کرد به قولش که گفت «المدرک». پس این سه قیدی که مصنف در معنای وهم آورده، همان‌طور که دارند وهم را بیان می‌کنند، دارند بقیه قوا را هم اخراج می‌کنند و مغایرت وهم با بقیه قوا را اثبات می‌کنند.

[کارکرد واهمه در محسوسات و معقولات]

واهمه یک قوه‌ای‌ست که اگر در محسوسات به کار گرفته شود حکم صحیح صادر می‌کند در محسوسات. چون شأنش این است که در محسوسات دخالت کند. گفته می‌شود که ریاضی کار وهم است. تمام قواعد ریاضی را وهم تنظیم می‌کند. و چون امور ریاضی محسوسند، وهم وقتی تصرف در این امور می‌کند درست تصرف می‌کند، اشتباه نمی‌کند. اما این وهم اگر در معقولات تصرف وارد بشود نوعاً مطلب را اشتباه القا می‌کند.

آن وهمیاتی که در باب مغالطات مطرح است، گفته می‌شود قضایای وهمیه مواد مغالطه هستند، منظور قضایایی‌ست که وهم حکم کرده منتها این قضیه مربوط به محسوسات نبوده. قضیه‌ای بوده مربوط به معقولات و حاکمش وهم بوده. معقولات را باید عقل حکم کند، اگر وهم حکم کند قضایای باطله درست می‌شود که مواد مغالطه قرار می‌گیرند. اما همین وهمی که در معقولات اگر حکم کند خطا حکم می‌کند، همین وهم در محسوسات اگر حکم کند صحیح حکم می‌کند.

مثلاً یکی از احکامی که وهم در معقولات دارد این است که می‌گوید موجود خارجی منحصر است در محسوسات. ما موجود مجرد نداریم. موجود مجرد یک موجود عقلی است. وهم می‌رود سراغ آن موجود عقلی به جای اینکه بگوید داریم می‌گوید نداریم. حکم خطا می‌کند. اگر عقل می‌رفت سراغ آن موجود عقلی می‌گفت داریم، می‌گفت موجود است. وهم که شأنش دخالت در امور عقلی نیست وارد می‌شود در آن حوزه و حکم به نفی می‌کند، حکم خلاف. می‌گوید آنچه را که نمی‌بینم موجود نیست، خدا را نمی‌بینم پس خدا موجود نیست. کسانی که خدا را نفی می‌کنند از وهمشان استفاده می‌کنند نه از عقلشان. علتش هم این است که وهمشان در امور معقوله دخالت می‌کند نباید دخالت کند، دخالت می‌کند و حکم خطا صادر می‌کند.

عرفا معتقدند که وهم همان شیطانی‌ست که شریعت می‌گوید. ما معتقدیم شیطان یک موجودی‌ست خارج از ما، ولی عرفا معتقدند که شیطان خارج از ما نیست، داخل خود ماست. هر کدام از ما یک شیطان مخصوص خودمان را داریم و آن قوه‌ی واهمه است. از بعضی از بیانات برمی‌آید که قوه‌ی واهمه شیطان است. از بعضی بیانات هم برمی‌آید که شیطان یک موجود خارجی است. این دو تا بیان را اگر بخواهیم جمع کنیم جمع جالبی است؛ جمع می‌کنیم شیطان موجودی‌ست خارجی که از طریق قوه‌ی واهمه در ما اثر می‌کند. آن‌وقت قوه‌ی واهمه ما می‌شود ابزار شیطان که شیطان از طریق این ابزار در ما وارد می‌شود و بر ما مسلط می‌شود. پس گویا شیطان یک موجود خارجی‌ست و وهم یک شیطان داخلی‌ست. شیطانی که با شیطان همکاری می‌کند. پس می‌توان گفت شیطان موجود خارجی‌ست و ما یک شیطان داخلی هم داریم که وهم است، که وسیله و ابزار تصرف شیطان خارجی در ماست.

(سؤال شاگرد درباره وسوسه‌ها)

استاد: وسوسه‌های شیطان را واهمه ما می‌گیرد، بله.

(سؤال شاگرد درباره هوای نفس)

استاد: هوای نفس هم که وهم نیست، آن خواسته‌های شهوت و غضب است. هوای نفس خواسته‌ی قوای حیوانی و قوای عملی ماست. شهوت و غضب از جمله‌ی قوای ادراکی نیستند، آن‌ها قوای عملی‌اند. آن‌وقت هوا و هوس خواسته‌های این دو قوه‌ی حیوانی و این دو قوه‌ی عملی‌ست، ربطی به قوای ادراکی ندارد.

خب ما خواستیم درباره وهم یک توضیح بیشتری ذکر کرده باشم و الا به همین اندازه که مصنف و شارح گفته بودند می‌شد اکتفا کرد.

[قوه‌ی حافظه]

«قال: والحافظة».

چهارمین قوه از قوای باطنه حافظه است. حافظه کار خیال را می‌کند، منتها خیال حفظ می‌کرد صور مدرکه را، حافظه حفظ می‌کند معانی مدرکه را. همان معانی جزئیه را که وهم ادراک کرده بود حافظه حفظ می‌کند. بعد چه دلیل دارید که حافظه با واهمه فرق می‌کند؟ می‌فرماید دلیلمان عین همان دلیلی‌ست که برای مغایرت حس مشترک با خیال گفتیم. گفتیم حس مشترک درک می‌کند خیال حفظ می‌کند، درک نوعی قبول است، حفظ قبول نیست، قبول با حفظ فرق می‌کند، پس قابل با حافظ فرق می‌کند یعنی حس مشترک با خیال. اینجا هم همین را می‌گوییم؛ می‌گوییم وهم ادراک می‌کند، ادراک نوعی انفعال و قبول است، و حافظه حفظ می‌کند، قبول با حفظ فرق می‌کند پس قابل با حافظ فرق می‌کند پس واهمه با حافظه فرق می‌کند. همان بیانی که در فرق بین حس مشترک و خیال گفتیم، همان دلیل را در فرق بین واهمه و حافظه خواهیم گفت.

«قال: والحافظة. أقول: هذه القوة الرابعة» که نامیده می‌شود به حافظه «و هی» این حافظه «خزانة الوهم» خزانه‌ی وهم است. و دلیل اثباتش یعنی فرقش با واهمه و بیان این که این یک قوه‌ای‌ست که موجود است و همان واهمه نیست، «دلیل إثباتها کما قلناه فی الخیال سواء» همچنان است که گفتیم در خیال، سواء یعنی مساوی. مساوی آنچه در خیال گفتیم در اینجا می‌گوییم. هیچ فرقی نیست، هر چه در خیال گفتیم در اینجا می‌گوییم. به هر دلیل ثابت کردیم که خیال موجود است و فرق می‌کند با حس مشترک، به همان دلیل ثابت می‌کنیم که حافظه موجود است و فرق می‌کند با واهمه.

[قوه‌ی متذکره]

یک قوه‌ی دیگر در ما هست که اختلاف شده همین حافظه است یا چیزی دیگر. آن قوه را ما اصطلاحاً «متذکره» می‌نامیم، متذکره که باعث تذکر می‌شود. معنایی را ما ادراک کردیم تمام شده مدتی ازش گذشته و ما از آن غفلت کردیم، دومرتبه همان معنا را متذکر می‌شویم. چه قوه‌ای باعث تذکر ما می‌شود؟ حافظه یا یک قوه‌ی دیگر؟ حافظه معنا را حفظ کرده، آیا همان باعث تذکر می‌شود؟ همان خودش متذکر است؟ یا نه متذکره یک چیز دیگر است؟ این اختلافی است. بعضی‌ها گفتند حافظه همان متذکره است؛ به اعتبار اینکه حفظ می‌کند به آن می‌گوییم حافظه، به اعتبار اینکه در اختیار ما قرار می‌دهد بار دوم به آن گفته می‌شود متذکره. این حرف ایشان، حرف بعضی‌هاست. «و هذه تسمى المتذکرة باعتبار» یعنی به لحاظ «أن قوتها» یعنی توانایی، به اعتبار اینکه توانایی دارد این حافظه «على أن تعود الغائبات» را، یعنی معانی‌ای را که غائب شدند و دیگر حالا مدرک نیستند، آن‌ها را دومرتبه عود می‌دهد. چون عود می‌دهد و این عود تذکر است، به این قوه متذکره گفته می‌شود. «و لهم خلاف فی أن المتذکرة» همان حافظه است یا غیر حافظه.

خواجه معتقد است در اشارات، نه در اینجا، در اینجا هیچی نگفته. در اشارات معتقد است که متذکره قوه‌ی مرکبه، حافظه نیست، قوه‌ی مرکبه. مرکب از سه قوه. متذکره مرکب از سه قوه‌ست، یعنی سه تا قوه با هم فعالیت می‌کنند تذکر حاصل می‌شود. یکی قوه حافظه است که معنا را حفظ می‌کند. یکی قوه‌ی متصرفه است که معنا را از درون این حافظه بیرون می‌کشد. یکی هم قوه‌ی واهمه است که متصرفه معنا را می‌دهد به قوه‌ی واهمه که بار دوم این معنا را ادراک کند. چون حافظه که ادراک نمی‌کند، متصرفه هم ادراک نمی‌کند. حافظه حفظ می‌کند، متصرفه کار انجام می‌دهد. واهمه است که ادراک می‌کند. ما در تذکر آن معنای قبلی را دومرتبه ادراک می‌کنیم. معنای قبلی باید باشد، حافظه آن معنای قبلی را حفظ می‌کند. باید این معنا عرضه بشود بر واهمه تا بتواند ادراک کند، متصرفه عرضه‌اش می‌کند. متصرفه اخراج می‌کند معنا را از آن حافظه، عرضه می‌کند بر واهمه. آن‌وقت واهمه هم ادراک می‌کند. این سه تا قوه که با هم فعالیت می‌کنند تذکر حاصل می‌شود. پس متذکره مرکب است از حافظه و متصرفه و واهمه. یک قوه‌ی بسیط نیست، قوه‌ی مرکبه. این را خواجه در اشارات می‌گوید، در اینجا بحثی نمی‌کند. بعضی‌ها معتقدند همان حافظه است، خواجه معتقد است که مرکب است. و توجه می‌کنید که حرف خواجه خیلی رو به راه است، حرف خیلی کاملی است. حافظه به تنهایی نمی‌تواند متذکره باشد چون حافظه کارش حفظ است، کارش تذکر و ادراک نیست. واهمه تنها هم نمی‌تواند متذکره باشد چون واهمه درست است ادراک می‌کند، ولی صورتش در حافظه است، کی می‌تواند این صورت را بکشد بیرون؟ واهمه که کارش تصرف کردن یا بیرون کشیدن نیست، کارش درک کردن است. متصرفه باید بیاید این صورت را بکشد بیرون، بریزد جلوی واهمه، واهمه درکش کند.

[قوه‌ی متخیله و متفکره]

«قال: والمتخیلة المرکبة للصور والمعانی بعضها مع بعض». پنجمین قوه از قوای باطنه متخیله است. کارش چیست؟ «المرکبة». کارش این است که ترکیب می‌کند صور را، بعضها مع بعض، بعضی صورت‌ها را با بعضی صورت‌ها.

«والمعانی»، معانی را ترکیب می‌کند بعضها مع بعض، یعنی بعضی معانی را با بعضی معانی. این دو تا. سوم: ترکیب می‌کند صور و معانی را بعضها مع بعض. سه جور ترکیب می‌کند؛ یکی ترکیب در صور، صورتی را با صورتی ترکیب می‌کند. یکی ترکیب در معانی، معنایی را با معنایی ترکیب می‌کند. یکی هم ترکیب صور و معانی، صورت و معنا را ترکیب می‌کند. پس این عبارت کوتاه خواجه به هر سه دارد اشاره می‌کند؛ ترکیب می‌کند صور را بعضها مع بعض، ترکیب می‌کند معانی را بعضها مع بعض، ترکیب می‌کند صور و معانی را بعضها مع بعض. هر سه مطلب که از خارج بیان شد در این عبارت کوتاه خواجه موجود است.

مثلاً ترکیب می‌کند صورت انسان را با صورت پرنده، انسانی را که در هوا پرواز می‌کند درست می‌کند در اختیار حس مشترک یا در اختیار قوه‌ی ادراکی قرار می‌دهد، آن قوه‌ی ادراکی تصور می‌کند انسانی را که دارد پرواز می‌کند. این یک کار که صورتی با صورتی ترکیب می‌شود. گاهی معنایی با معنایی ترکیب می‌شود. تغیر یک معناست، حدوث یک معناست، صورت نیست. تغیر را با حدوث مرکب می‌کند، می‌گوییم کل متغیر حادث. ترکیب می‌کند دو معنا را با هم. گاهی هم صورت با معنا را؛ عالم صورتِ این جهان است، با تغیر که معناست مرکبش می‌کنیم، می‌گوییم «العالم متغیر». پس گاهی صورت با معنا ترکیب می‌شود، گاهی معنا با معنا، گاهی صورت با صورت. ترکیب کار این متصرفه است.

متصرفه‌ای که جلسه گذشته گفتیم؛ اگر تحت تدبیر واهمه کار کند متخیله نامیده می‌شود و اگر تحت تدبیر عاقله کار کند متفکره نامیده می‌شود که این را در جلسه قبل گفتیم. در وقتی که مثلاً انسانِ پرنده را ملاحظه می‌کند تحت تصرف واهمه کار می‌کند. در وقتی حدوث را با تغیر مرکب می‌کند یا اینکه صورت عالم را با تغیر مرکب می‌کند تحت تدبیر عاقله کار می‌کند، آن‌وقت می‌شود متفکره، آن‌وقت هم که تحت تدبیر واهمه صورت‌های خیالی را ترکیب می‌کند می‌شود متخیله.

«أقول: هذه القوة الخامسة» که متخیله نامیده می‌شود «باعتبار» یعنی به لحاظ «أن یستعمل الحس لها» این قوه را. وقتی حس این قوه را به کار گرفت متخیله نامیده می‌شود. «حس» در اینجا یعنی واهمه. البته حس مشترک هم ممکن است باشد، ولی خب حس مشترک باز با کمک واهمه چون حس مشترک بالاتر از متخیله نیست که بخواهد متخیله را به کار بگیرد. واهمه بالاتر از متصرفه است و می‌تواند متصرفه را به خدمت بگیرد.

«والمتفکرة» عطف بر متخیله است. « باعتبار استعمال العقل لها »[2] . به این لحاظ که عقل این قوه را به کار می‌گیرد. وقتی عقل این قوه را به کار بگیرد به این قوه می‌گوییم متفکره، وقتی که حس این قوه را به کار بگیرد به این قوه می‌گوییم متخیله.

«و هی التی» این قوه که حالا اسمش را فهمیدیم، این کارش را هم می‌خواهیم بفهمیم. «و هی التی ترکب بعض الصور مع بعض» بعضی صورت‌ها را با بعضی ترکیب می‌کند. چنان‌که ترکیب می‌کند صورت جذعی علیه رأس انسان. صورت جذعی را که بر او سر انسان قرار گرفته. «جِذع» یعنی تنه درخت. حالا تنه درخت خرما باشد یا تنه درخت دیگر باشد. تنه انسان را هم به جذع می‌گویند، ولی اینجا مراد نیست چون تنه انسانی که بر او سر انسان باشد این که ترکیب متخیله نیست این ترکیب تکوینی الهی است که به خارج است. به تیری که سابقاً با آن سقف می‌ساختند، تیری که سقف ساخته می‌شد، تیرهای چوبی به آن هم جذع گفته می‌شد. خب حالا تنه درخت باشد یا آن تیر باشد، سر انسان را رویش ترکیب می‌کند و آن‌جور تصور می‌کند؛ یک درختی که تنه‌اش درخت است و سر آن درخت سر انسان است. این ترکیب صورت با صورت.

البته «جَذَع» هم می‌شود خواند. من جِذع خواندم، جِذع یعنی تنه درخت. «جَذَع» هم می‌شود خواند. جَذَع به معنای نوجوان گفته می‌شود، اینجا مناسب نیست. چهار معنای دیگر هم دارد که اینجا مناسب هست از هر چهار تایش. جَذَع به معنای شتری که چهار سالش تمام شده وارد پنج سال شده، به آن می‌گویند جَذَع. خب حالا این جَذَع را با سر انسان ترکیب می‌کند، شتری می‌شود که تنش شتر است سر هم سر انسان است. این یک معنا.

معنای دوم جَذَع، گاو یا اسبی‌ست که دو سالش تمام بشود وارد سه سال بشود، آن هم به آن می‌گویند جَذَع. خب حالا گاو یا اسب را با سر انسان ترکیب می‌کند این قوه‌ی خیال.

معنای سوم گوسفندی‌ست که هشت یا نه ماهش تمام بشود، این هم می‌گویند جَذَع.

معنای چهارم بزی‌ست که یک سالش تمام بشود. جَذَع پس هم بر شتر اطلاق شد، هم بر گاو و اسب، هم بر گوسفند، هم بر بز. آن‌وقت هر کدام از این‌ها را سر انسان را به آن پیوند بزند می‌شود «ترکب صورت جذع علیه رأس انسان». پس این عبارت را هم می‌توانید «جِذع» بخوانید هم می‌توانید «جَذَع» بخوانید، هر دو شان درست است. منتها اگر جِذع خواندید تنه انسان معنایش نکنید، اگر جَذَع خواندید نوجوان معنایش نکنید مناسب نیست، بقیه معانی مناسب‌اند.

سوال: گوسفند را هم می گویند؟

(پاسخ): گوسفندی که هشت یا نه ماهش تمام شده به آن می‌گویند جَذَع. بزی که یک سالش تمام شده به آن می‌گویند جَذَع. گاو و اسبی که دو سالش تمام شده، شتری که چهار سالش تمام شده.

خب گفتیم «ترکب بعض الصور مع بعض صور» و مثال هم زدیم. حالا می‌گوییم «و ترکب بعض المعانی مع بعض». این هم قسمت دوم است که معانی را با هم ترکیب می‌کند. این دیگر برایش مثال نمی‌زنیم، مثالش همان حدوث و تغیری بود که از خارج بیان کردم.

سوم: «و ترکب بعض الصور مع بعض المعانی». اولی بود که صور را با هم ترکیب می‌کرد، دومی اینکه معانی را با هم ترکیب می‌کرد، سومی این است که بعضی صور را با بعضی معانی ترکیب می‌کند. عرض کردم این هر سه قسمت از عبارات خواجه درمی‌آید، مرحوم علامه درآورده.

خب حالا این به چه دلیل مغایرت دارد با ماقبلی‌ها؟ این فاعل است، یعنی متصرفه، هیچ کدام از قوای قبلی متصرف نبودند. قوای قبلی بعضی‌شان حافظ بودند بعضی‌ها قابل بودند، هیچ‌کدام متصرف نبودند این متصرفه. پس این با بقیه فرق می‌کند. و این را نمی‌شود با بقیه یکی کرد، به دلیل اینکه بقیه کار خودشان را انجام می‌دهند. اگر بخواهند کار این را هم انجام بدهند دوکاره می‌شوند. مثلاً حس مشترک کار خودش را که ادراک است انجام می‌دهد یا قبول است، ادراک و قبول عرض کردم فرق ندارند. کار خودش را که ادراک است انجام می‌دهد حالا اگر بیاید کار تصرف هم انجام بدهد قوه دوکاره می‌شود، قوه ما قوه دوکاره نداریم. پس نمی‌توانیم کار این را به بقیه قوا نسبت بدهیم. کارش با کار بقیه قوا مغایر است و نمی‌شود کارش را به بقیه قوا اسناد داد، پس کار مال خودشه اگر کار مال خودشه خودش قوه‌ی جدایی‌ست، جدا از بقیه.

«و یدل علی مغایرتها لما تقدم»، دلالت می‌کند بر مغایرت این قوه با قوایی که قبلاً ذکر شدند یعنی با چهار قوه‌ی قبلی، «صدور هذا الفعل» که تصرف است یا ترکیب است «عنها» از این قوه «دون غیرها»؛ از قوه‌ی دیگر صادر نمی‌شود. این فعل که عبارت از تصرف است یا ترکیب است، از این قوه صادر می‌شود، دون غیرها من القوی، یعنی از بقیه قوا صادر نمی‌شود. خب چه عیبی دارد که این کار را به بقیه قوا نسبت بدهید، به یکی از قوای دیگر نسبت بدهید که قوه‌ی متخیله حذف بشود؟ جواب می‌دهند: «لامتناع صدور أکثر من فعل واحد عن قوة واحدة». بیش از یک فعل از قوه‌ی واحده صادر نمی‌شود. پس اگر قوای دیگر کار خودشان را انجام می‌دهند نمی‌توانند کار این متخیله را هم به عهده بگیرند و الا دوکاره می‌شوند. پس کار متخیله را نباید به قوای دیگر نسبت داد، کار برای خود متخیله است، اگر کار برای خود متخیله است باید متخیله‌ای داشته باشیم که این کار را انجام بدهد.

[پایان فصل چهارم و مقدمه فصل پنجم]

فصل چهارم از مقصد دوم که در جواهر مجرده بود تمام شد. در این فصل یادتان هست که از عقل شروع کردیم به نفس ختم کردیم. عقل را اثبات کردیم، البته گفتیم دلایل اثباتش پیش خواجه مقبول نیست ولی خواجه گفت اگرچه نمی‌توانیم وجود عقل را اثبات کنیم نمی‌توانیم او را هم رد کنیم. همین‌طور رهایش کرد، گفت دلیلی بر منع عقل نداریم، دلیلی بر وجودش هم نداریم. اگر دلیلی آوردیم وجودش را اثبات کردیم می‌پذیریم، چون دلیل بر منعش نداشتیم. بعد وارد نفس شد و در نفس هم ثابت کرد که نفس وجود دارد، بعداً خصوصیات نفس را گفت. فعلاً فصل مربوط به جواهر مجرده تمام شد. با تمام شدن فصل مربوط به جواهر مجرده، بحث ما در جواهر به طور کلی تمام شد. چون قبلاً جواهر غیر مجرده را مطرح کرده بودیم، در این فصل چهارم هم جواهر مجرده، پس بحث در جواهر به طور کلی تمام شد.

فصل پنجم، فصل بحث در اعراض است که این فصل تا آخر مقصد دوم و اول مقصد سوم طول می‌کشد. فصل طولانی‌ست که بیان کردم تمام تتمه‌ی این مقصد به این فصل اختصاص دارد. به کتاب ما که پاورقی ندارد همه صفحاتش پر است، حدود ۷۵ صفحه است این فصل. کتاب‌های شما که پاورقی دارد خیلی بیشتر است. ان‌شاءالله از جلسه‌ی آینده وارد فصل بعدی می‌شویم.

 

 


logo