90/04/04
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل چهارم/ جواهر مجرده/ نفس /قوای باطنه (حس مشترک)
موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل چهارم/ جواهر مجرده/ نفس /قوای باطنه (حس مشترک)
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مبحث: قوای باطنه (حس مشترک)
صفحه ۱۹۸، سطر نوزدهم.
«المسألة الرابعة عشرة فی انواع القوی الباطنة المتعلقة بادراک الجزئیات».[1]
مقدمه: دستهبندی قوای ادراکی
بعد از اینکه از ذکر حواس ظاهره فارغ شدیم، به بحث در حواس باطنه و قوای باطنه میپردازیم. قوایی که جزئیات را ادراک میکنند، بعضیهایشان ظاهرند، بعضیها باطن.
نفس، یعنی قوه عاقله، کلیات را ادراک میکند؛ چه صورتهای کلی و چه معانی کلی. مثلاً محبت یک معناست، ولی انسانیت یک صورت [است]. نه انسانیت، بلکه انسان. گاهی صورت کلی انسان را که قابل تطبیق بر افراد انسان است درک میکند، گاهی هم معنای مثلاً محبت را که قابل انطباق بر محبتهای جزئی است. پس عقل هم ادراک میکند صورتهای کلیه را، هم معانی کلیه را.
برای ادراک جزئیات احتیاج به حواس هست؛ چه حواس ظاهره، چه حواس باطنه. حواس ظاهره ما همانطور که در مسئله قبل گفتیم، جزئیات را درک میکنند؛ یعنی این مبصَر معین، آن صدای معین، آن طعم معین و هکذا. حواس ظاهره ما این جزئیات را درک میکند. حواس باطنه هم جزئیات را درک میکند.
معرفی اجمالی حواس باطنه پنجگانه
ما الان در این مسئله میخواهیم حواس باطنه را که مدرک جزئیاتاند ذکر کنیم. پنج تا حواس باطنه داریم. دو تایشان مدرکاند، دو تایشان خزانهاند، یکیشان متصرف و فاعل است. این پنج تا را ما میخواهیم الان ذکر کنیم که قوای جزئیه نامیده میشوند. ولی نه اینکه همهشان مدرک باشند؛ دو تایشان مدرکاند. یکی مدرک صورتهای جزئی است، دیگری مدرک معانی جزئی است.
آنی که مدرک صور جزئیه است خزانه دارد؛ آنی هم که مدرک معانی جزئیه است آن هم خزانه دارد. آن صورت جزئی بعد از اینکه ادراک شد وارد خزانه میشود و در خزانه حفظ میشود. آن معنای جزئی هم وقتی که بهوسیله آن حاسه جزئیه ادراک شد، وارد خزانه میشود و در خزانه حفظ میشود. و انسان گاهی که آن صورت را لازم داشته باشد یا آن معنا را لازم داشته باشد، مجدداً از خزانه اخراجش میکند و ادراکش میکند.
شما این را بارها تجربه کردید که موجودی را میبینید، صورتش مشهود شما میشود و آن موجود از شما غایب میشود. بعد از مدتی میبینید صورتش را هنوز در ذهن دارید با اینکه الان در پیش شما نیست. این صورت در خزانه محفوظ مانده و در وقتی که لازم بوده اخراج شده و مجدداً مشاهده شده [است]. معنا هم همینطور است. مثلاً صورت زید را دیدیم، بعد از مدتی دو مرتبه آن صورت را بهخاطر میآوریم. یا محبت خاص این موجود به این موجود را ملاحظه کردیم، بعداً دو مرتبه در یک خاطرهای آن محبت به ذهنمان میآید. معلوم میشود این معنای جزئی محبت و آن صورت جزئی زید در حافظه محفوظ است، در آن خزینه محفوظ است.
اگر توانستیم آن صورت را یا آن معنا را از خزانه اخراج کنیم و مجدداً ادراک کنیم، احتیاج به کسب جدید نداریم؛ یعنی لازم نیست مجدداً آن معنا را ادراک کنیم یا آن صورت را مشاهده کنیم. اما اگر هر چه کردیم آن صورت محفوظ مانده شده یا آن معنا حاضر نشد، در این صورت میگوییم نسیان عارض شده، فراموش کردیم، کسب جدید لازم داریم؛ یعنی دو مرتبه باید ببینیم.
(شاگرد: از خزانه محو شده؟)
استاد: بله دیگر، وقتی که به دست نمیآید معلوم میشود که از بین رفته [است]. حالا از بین رفته یا در آن زوایای بسیار مخفی حافظه پنهان شده و ما دیگر قدرت اخراجش را نداریم. در چنین حالتی گفته میشود نسیان عارض شده؛ یعنی ما فراموش کردیم آن صورت را یا آن معنا را. اگر بخواهیم آن صورت یا معنا را داشته باشیم باید دو مرتبه کسب کنیم؛ یعنی با قوه جزئیهمان آن صورت را ببینیم یا آن معنا را ادراک کنیم.
حالا میخواهم آن پنج تا قوه را که قوای جزئیه هستند و باطنه هستند بشماریم:
۱. حس مشترک: که ادراک میکند صورت جزئیه را.
۲. خیال: که حفظ میکند آن صورتهای جزئیهای را که حس مشترک مشاهده کرده و درک کرده [است].
۳. قوه متصرفه: که بعداً توضیحش را بیان میکنم.
۴. واهمه: که معانی جزئی را درک میکند. محبت کلیه، واهمه درکش نمیکند. محبت مادر به فرزند آن هم کلی است. محبت این مادر به این فرزند جزئی است، این را واهمه درک میکند. بقیه را واهمه درک نمیکند؛ بقیه مدرک عاقله هستند. حالا چه اصل محبت باشد که کلی بسیار وسیعی است، چه محبت مادر به فرزند باشد که باز هم کلی است منتها به وسعت اصل محبت نیست. علیأیحال هر دو کلیاند، عقل درکشان میکند. ولی محبت این مادر به این فرزند جزئی است، این را واهمه درک میکند.
۵. حافظه: که ادراک نمیکند، این حفظ میکند آن معانی جزئیهای را که واهمه درک کرده [است].
توضیح قوه متصرفه و جایگاه آن
اما قوه متصرفه که توضیحش را ندادم؛ آن قوهای است که در صور موجود در خزانه تصرف میکند. گاهی در معانی تصرف میکند، گاهی در صور و معانی تصرف میکند. تصرفش هم به این است که این معانی را یا این صور را به هم پیوند میدهد یا از هم جدا میکند. مثلاً اسب را حس مشترک ما دیده، انسان را هم حس مشترک ما دیده [است]. این قوه متصرفه سر انسان را با بدن اسب پیوند میدهد و اسبی را تصور میکند، موجودی را تصور میکند که تنش اسب است و سر این موجود هم انسان است. اولاً تفریق میکند؛ یعنی سر انسان را از بدن انسان میکند، بدن اسب را هم از سر اسب جدا میکند، بعد هم ترکیب میکند؛ یعنی آن سر را با این بدن ترکیب میکند.
گاهی از اوقات هم معانی را جفت میکند. مثلاً معنای عالم را درک کردیم، معنای تغیر هم درک کردیم، معنای حادث هم درک کردیم. این سه تا معنا جدا از هم درک شدند. قوه متصرفه این سه تا را با هم ترکیب میکند؛ میگوید «العالم متغیر و کل متغیر حادث»، نتیجه میگیرد «فالعالم حادث». البته تحت تدبیر عقل این کار را میکند. قوه متصرفه خودش نمیتواند این کار را بکند. تحت تدبیر عقل این کار را میکند؛ یعنی عقل راهنماییاش میکند. او کاری که میکند این است که عالم را از خزینه بیرون میآورد، متغیر را هم همینطور، حادث را هم همینطور. این سه تا را در اختیار عقل قرار میدهد؛ میگوید که یکی اصغر است، یکی اکبر است، یکی حد وسط، بعد ترکیب میشود و قیاس درست میشود.
متصرفه گاهی تحت تدبیر قوه واهمه ترکیب میکند مثل همین مثال اولی که عرض کردم، که صورتهایی را به هم پیوند میدهد، یک چیز خیالی درست میکند. در این حالت به این متصرفه گفته میشود «متخیله».
گاهی هم تحت تدبیر عقل کار میکند مثل همین قیاسی که گفتم ترکیب میکند؛ در این صورت به این متصرفه گفته میشود «متفکره». پس متفکره، متخیله، متصرفه سه تا اسماند برای یک قوه، که اگر این قوه را همینجوری ملاحظه کنیم به لحاظ کارش به آن میگوییم متصرفه، به لحاظ اینکه تحت تدبیر واهمه دارد کار میکند به آنمیگوییم متخیله، به لحاظ اینکه تحت تدبیر عقل کار میکند به آن میگوییم متفکره. یک قوه است، این سه تا اسم را دارد.
جایگاه آناتومیک قوا در مغز
این پنج تا قوه به ترتیب: حس مشترک در جلوی مغز قرار دارد، خیال بعدش، متصرفه سوم، واهمه چهارم و حافظه پنجم. به ترتیب اینها در مغز جا گرفتند. متصرفه را خدا وسط قرار داده که هم بر حس مشترک که مدرک صور است و خزانهاش که خزانه صور است اشراف داشته باشد، هم بر قوه واهمه که مدرک معناست و خزانهاش که حافظه است اشراف داشته باشد. این وسط قرارش داده تا دسترسی به صوری که در خزانه خیال موجودند داشته باشد، هم دسترسی به معانی که در حافظه موجودند داشته باشد تا بتواند اینها را ترکیب کند، تفریق کند و در اینها تصرف کند. خدا این را وسط قرار داد؛ آن دو تا را، آن دو تایی که مربوط به صورتاند چه مدرک چه حافظ جلوی مغز قرار داده، آن دو تایی که مربوط به معنایند چه مدرک چه حافظ عقب مغز قرار داده؛ این متصرفه را وسط قرار داد.
در همان جایی از مغز که اسمش «دوده» است؛ دوده یعنی کرم. چون آن قسمت از مغز به صورت کرم است به آن میگویند دوده. دائماً آن قسمت از مغز ضربان دارد، در خواب و بیداری. یعنی همیشه فعالیت دارد. متصرفه هم همینطور است، دائماً فعالیت دارد؛ یعنی محلش دائماً ضربان دارد، خودش هم دائماً فعالیت دارد. یعنی جای مناسب خدا قرارش داد.
البته این را هم من اشاره بکنم؛ سلطانِ این متصرفه در آن قسمت است، و الا متصرفه در تمام مغز پخش است. این قوه قوهای است که جایگاه خاص ندارد، در تمام مغز هست. منتها سلطانش و مرکز اصلیاش آنجاست، در دوده است. و این قوه است که در خواب بیشتر فعالیتها را انجام میدهد. ما بحث خواب را که انشاءالله مطرح میکنیم، به این قوه زیاد احتیاج داریم.
اهمیت تربیتی قوه متصرفه در عرفان
و این قوه از قوههایی است که عرفا خیلی به آن اهمیت میدهند و به سالکین دستور میدهند که به این قوه رسیدگی بکنید. چون تمام تصرفات دست این است. تربیتش کنید، نگذارید در هر جا برود. اینکه ما نشستیم هی فکر میکنیم هی خیالبافی میکنیم کار این قوه است. این را باید تربیتش کنیم که هر خیالی را راه ندهد، هر چیزی را در اختیارش نگذارد؛ آن وقت یک عارف قوی خواهیم شد. اگر کسی این قوه را تربیت بکند و در اختیار عقل قرارش بدهد به درجات عالی انسانی میرسد. لذا عرفا سعی میکنند که این قوه را تربیت کنند و سفارش میکنند به سالکین که مواظب این قوه باشید، اجازه ندهید هر فکری در ذهنتان بیاید؛ یعنی اجازه ندهید که این هر جا دلش خواست برود. علیأیحال قوه بسیار مهمی است که کمال انسان وابسته به این است و سقوط انسان هم وابسته به این است. اگر این قوه را افسارگسیخته قرار بدهیم و افسارش را دست عقل ندهیم، دست شهوت و غضب بدهیم، دیگر انسان را فاسد میکند. کسانی که فاسد میشوند این قوه را در اختیار شهوت و غضبشان قرار میدهند و آن هر تصرفی میخواهد بکند در منافع شهوت یا در منافع غضب تصرف میکند؛ انسان را به این سمت سوق میدهد. اما اگر در اختیار عقل قرارش دادیم سعی میکند آنچه را که عقل منافع انسان به حساب میآورد در آنها تصرف کند و انسان را به کمال لایق برساند.
ترتیب ذکر قوا توسط علامه حلی
مرحوم علامه وقتی میخواهد این قوا را بشمارد، قوه متخیله را که جایگاهش سومین قوه است به لحاظ جایگاه سومین قوه است پنجمین قوه حسابش میکند. میگوید حس مشترک، خیال، واهمه و حافظه، آخر میگوید متصرفه. با اینکه متصرفه به لحاظ جایش سومی است نه پنجمی. ایشان چون میخواهد در مورد متصرفه توضیح بدهد که هم تصرف در صور میکند هم تصرف در معانی میکند، قوای مربوط به صور و معانی را ذکر میکند، بعداً میپردازد به اینی که اشراف بر هر دو دارد؛ به جایگاه این توجه نمیکند. دیگران متصرفه را سومی میشمارند چون به جایگاهش توجه میکنند؛ اول حس مشترک را میگویند بعد خیال را میگویند بعد متصرفه را میگویند، چون به لحاظ ترتیبی که در مغز دارد سومی است. لذا در ذکر هم سومی ذکرش میکنند. مرحوم علامه چون میخواهد کار این متصرفه را ذکر بکند، اول آن چهار تا قوه را که مربوط به صور و معانیاند ذکر میکند، بعد این قوه واحدی را که هم بر صور اشراف دارد هم بر معانی اشراف دارد میآورد. چون میخواهد بیان کند که این قوه هم در صور تصرف میکند هم در معنا تصرف میکند، ناچار است که اول مدرک صور و خزانه صور همچنین مدرک معنا و خزانه معنا را بیاورد تا بعداً این پنجمی را بگوید که در هر دو میتواند تصرف کند. علت اینکه مرحوم علامه این قوه را پنجمی ذکر میکند این است؛ و علت اینکه دیگران این قوه را سومی ذکر کردند آن بود که بیان کردم.
تفصیل بحث حس مشترک
درباره حس مشترک توضیح بیشتر از این لازم داریم.
حس مشترک کارش احساس است، احساس صور. اما به آن مشترک میگوییم چون هم صور مبصره را این احساس میکند، هم صور مسموعه را، هم مذوقه را، هم مشمومه را و هم ملموسه را. حواس ظاهره چشممان یا باصرهمان فقط مبصرات را ادراک میکند، مسموعات را دیگر ادراک نمیکند. سامعهمان مسموعات را ادراک میکند مبصرات و بقیه را ادراک نمیکند. ذائقهمان طعوم را ادراک میکند، شامّهمان روایح را، و لامسهمان همانهایی که گفتیم؛ حرارت و برودت و رطوبت و یبوست و ملامت و لین و صلابت و خشونت و اینها را ادراک میکند، یا ثقل و خفت را که ده تا چیز ذکر کردیم؛ گفتیم اینها را ادراک میکند. اما چیز دیگر را ادراک نمیکند.
حواس ظاهره ما یک مدرک را ادراک میکنند، اما حس مشترک همه را ادراک میکند، هر پنج تا را. هم ملموسات را ادراک میکند، هم مبصرات را، هم مشمومات را، هم مذوقات را و هم مسموعات را. لذا به آن مشترک گفته میشود؛ یعنی یک حسی که پنج تا کار انجام میدهد. به تعبیر دیگر مثل یک حوضچه است که از پنج تا جوی، از پنج تا جوی آب در آن وارد میشود. از باصره در آن مبصرات وارد میشود، از سامعه درش مسموعات، همچنین از آن سه تای دیگر مدرکات آن سه تای دیگر وارد میشود. یعنی وقتی چشم ما مبصری را میبیند، جلسه گذشته بیان کردم، قوه باصره که در ملتقیالعصبتین موجود است این مبصر را میبیند، بعد این مبصر بلافاصله وارد حس مشترک میشود. در جلسه گذشته گفتم ابصار آن وقت تمام میشود؛ از وقتی که باصره این مبصر را درک میکند تا وقتی این مبصر در حس مشترک جا بگیرد ابصار هست. وقتی این مبصر وارد حس مشترک شد ابصار کامل میشود. وقتی گوشمان صدایی شنید، این صدا را سامعه میگیرد ولی میفرستد در حس مشترک؛ حس مشترک هم میشنود. همچنین طعم و رایحه و آن حرارت و برودت و امثال ذلک که ملموساتاند همه وقتی که وارد حس ظاهر ما میشوند، از حس ظاهر وارد حس مشترک میشوند.
پس حس مشترک از پنج نقطه مدرک جمع میکند؛ از باصره میگیرد، از سامعه میگیرد، از ذائقه میگیرد، از لامسه میگیرد، از شامّه میگیرد. به تعبیر خودشان میگویند از پنج جوی، از پنج جدول (جدول یعنی جوی)، از پنج جدول در این حوضچه آب میریزد؛ یعنی مدرک جمع میشود. و این یک مدرک، یک مدرک است که پنج تا مدرک را ادراک میکند. حواس ظاهر ما یک مدرکاند که یک مدرک را ادراک میکنند، یک نوع مدرک را ادراک میکنند؛ اما این حس مشترک هر پنج نوع مدرک را ادراک خواهد کرد. لذا به آن حس مشترک گفته میشود. جایگاهش هم جلوی مغز است.
دلایل اثبات حس مشترک
حالا چه دلیلی بر وجود حس مشترک داریم بعداً بیان میکنیم. سه تا دلیل ذکر میکنند بر وجود حس مشترک که این سه دلیل را وقتی رسیدیم بیان میکنم. دلیل اولش را بد نیست که الان بگویم. توجه کنید ما تا حالا چه گفتیم؟ ما گفتیم حواس باطنه ما پنج تا هستند و این پنج تا را شمردیم؛ کار هر یک هم مختصراً گفتیم. البته به تفصیل درباره هر پنج تایشان بحث خواهیم کرد. فعلاً پنج تا را فقط شمردیم کارشان را مختصراً گفتیم. بعد وارد حس مشترک شدیم. حس مشترک را توضیح دادیم که کارش چیست، به تفصیل توضیح دادیم که کارش چیست. بعداً درباره خیال بحث میکنیم، بعداً درباره واهمه، درباره حافظه، آخرسر درباره متصرفه؛ درباره همه اینها بحث میکنیم به طور تفصیل. الان به طور مجمل بیان کردیم. حالا بعد از اینکه به طور مجمل بیان کردیم، وارد تفصیل حس مشترک میشویم. حس مشترک را من به تفصیل توضیح دادم. اما چه دلیلی بر وجودش دارد؟ سه دلیل ذکر میکنیم؛ دلیل اول این است.
دلیل اول: حکم بین محسوسات مختلف
مطالب که فراموش نمیشود وقتی بحث طولانی میشود؟
مطالب را به ذهن بسپارید که من وقتی خواستم متن را بخوانم دیگر ما مشکلی نداشته باشیم. دلیل اولی که ما بر وجود حس مشترک میآوریم این است که یک جسمی را مییابیم دارای رنگ خاص، مثلاً سفیدی. این را باصره ما درک میکند. و دارای طعم خاص، مثلاً شیرین. این را ذائقه ما درک میکند. ذائقه ما سفید بودن نمیتواند درک بکند ولی شیرین بودن را درک میکند. باصره ما شیرین بودن را نمیتواند درک بکند ولی سفید بودن را درک میکند. هیچکدام از این دو قوه، چه باصره چه ذائقه، نمیتوانند هر دو را درک کنند؛ هم سفیدی را هم طعم را، هر کدامشان یکی را درک میکند. ولی ما میبینیم قضیه تشکیل میدهیم؛ میگوییم «هذا الابیض حلو»، جمعشان میکنیم. این جسم سفید شیرین هم هست. وقتی جمعشان میکنیم پس یک قوهای داریم که هر دو را با هم ادراک میکند؛ چون تا وقتی ادراک نکنیم نمیتوانیم جمع کنیم. خب باصره جدا ادراک میکند، ذائقه جدا ادراک میکند، نمیتواند هیچکدامشان نمیتواند این دو تا را جمع کند. در حالی که ما این دو تا را جمع میکنیم. پس یک قوهای باید این دو تا را جمع کند که هر دو را ادراک کند.
آن قوه نفس است. نفس هم اینها را جمع میکند. ولی نفس نمیتواند جزئی را ادراک کند. نفس کلی را ادراک میکند، اینها جزئیاند. پس باید نفس بهتوسط ابزاری که در اختیارش است این دو تا را ادراک کند. و آن آلت و ابزار باید هر دو را با هم ادراک بکند تا در اختیار نفس بگذارد. آن ابزار چیست؟ حس مشترک. حس مشترک است که هم توانست طعم را ادراک کند، هم توانست لون را ادراک کند، و توانست این دو تا را جمع کند. وقتی این دو تا را جمع کرد، قوه حس مشترک این دو را جمع میکند، نفس هم ادراکِ جمعی را که حس مشترک درست کرده مییابد.
پس توجه کنید دو تا قوه داشتیم که این دو تا را جداجدا ادراک کرد؛ یکی قوه باصره بود که سفیدی را ادراک کرد، یکی قوه ذائقه بود که شیرینی را ادراک کرد. هیچکدام از این دو تا نتوانستند هر دو را جمع کنند. بعد یک قوه دیگر داشتیم که آلت و ابزار نفس بود هر دو را جمع کرده آن حس مشترک بود. بعداً نفس که این آلت و ابزار ابزار او بود، از حس مشترک این جمع را گرفت و ادراک کرد. تا اینجا درست شد دیگر.
اگر ما قوه حس مشترک را نداشته باشیم نمیتوانیم این دو تا محسوس را جمع کنیم. چون باصره که نمیتواند جمع کند، ذائقه هم که نمیتواند جمع کند، نفس اگرچه میتواند جمع کند ولی نفس مدرک جزئیات نیست مگر با واسطه آلت. پس یک آلتی باید باشد که از ابزار نفس باشد آن بتواند این دو تا را جمع کند، آن آلت چیزی جز حس مشترک نیست. به این دلیل ثابت شد که حس مشترک داریم.
خلاصه دلیل را بیان بکنم: ما بین دو تا محسوس جمع میکنیم که این دو محسوس از دو نوع مختلفاند. باید جامعی یعنی مدرکی که بتواند این دو را جمع کند داشته باشیم؛ باید داشته باشیم. و چون این دو جزئی هستند نمیتوانیم بگوییم جامعشان نفس است، چون نفس مدرک جزئیات نیست مگر با واسطه. او فقط مدرک کلیات است. پس باید قوه دیگر داشته باشیم که مدرک جزئیات باشد و بتواند این محسوسات را جمع کند؛ و آن قوه چیزی جز حس مشترک نیست. پس ما حس مشترک داریم. این خلاصه دلیل اول بود.
ما تا اینجا تمام حواس باطنه را ذکر کردیم، مختصراً کارشان را گفتیم. در بین این قوای ظاهره، در بین این قوای باطنه، حس مشترک را انتخاب کردیم و توضیح دادیم. بعد از توضیح با یک دلیل اثباتش کردیم، دو دلیل دیگر هم برای اثباتش داریم که بعداً میخوانیم. حالا عبارت را توجه کنید. صفحه ۱۹۸، سطر نوزدهم. «المسألة الرابعة عشرة...»
(شاگرد: این قوای باطنه در حیوانات هم هست؟)
استاد: در حیوانات هم این قوای باطنه وجود دارد.
(شاگرد: هر پنج تاش؟)
استاد: هر پنج تاش. همانطور که قوای ظاهره وجود دارد هر پنج تا قوه باطنه هم وجود دارد. در حیوانات فقط عقل وجود ندارد و الا در قوای ظاهره و قوای باطنه انسان با حیوان مشترک است.
تفسیر متن: مسئله چهاردهم
مسئله چهاردهم در انواع قوای باطنه است که متعلقاند به ادراک جزئیات. توجه کنید تعبیر، تعبیر جالبی است؛ نمیگوید مدرک جزئیاتاند، میگوید تعلق دارند به ادراک جزئیات؛ چون دو تا از این قوا مدرک جزئیات نیستند. یکی خیال که حافظ صورت است، یکی حافظه که حافظ معانی است، این دو تا مدرک نیستند. میدانید که اگر مدرک باشند، همه صوری را که ما در خزینه گذاشتیم همین الان باید همه را ببینیم، همه معانی که در واهمه گذاشتیم همه را باید همین الان ادراک بکنیم در حالی که اینطوری نیست ما از خیلیهایشان فعلاً غافلیم. خیلی صور در خزانه خیال ما بایگانی شده و محفوظ شده ولی هیچکدامشان را ما الان نمیبینیم مگر آن را، آن را که اراده کردیم. پس معلوم میشود قوه خیال مدرک نیست، اگر مدرک بود همه آنچه که در آن وجود داشت میدیدیم یا میشنیدیم، در حالی که این وضع پیش نمیآید. پس معلوم میشود قوه خیال فقط حافظ است، مدرک نیست. حافظه هم فقط حافظ معانی است، مدرک نیست. مدرک آن حس مشترکی است که صور را ادراک میکند و واهمه است که معانی را ادراک میکند.
توجه کردید که پس از این پنج تا دو تایشان مدرک نیستند. تعلق به ادراک جزئیات دارند ولی مدرک جزئیات نیستند. تعبیر اینطور است که این قوا متعلقه به ادراک جزئیاتاند یعنی وابسته به ادراک جزئیاتاند، ولو مدرک جزئیات نباشند. دو تایشان مدرک جزئیات، دو تایشان خزینه جزئیات، یکیشان هم متصرف در جزئیات. همهشان مدرک جزئیات نیستند ولی تعلق به ادراک جزئیات دارند.
«قال و من هذه القوی بنطاسیا». بنطاسیا که فنطاسیا هم گفته میشود اسم یونانی حس مشترک است. حس مشترک را بنطاسیا یا فنطاسیا میگویند.
«الحاکمة بین المحسوسات». این «الحاکمة بین المحسوسات» اشاره دارد به اولین دلیل در وجود حس مشترک. حاکمه بین محسوسات است؛ یعنی جمع میکند و حکم میکند که این سفید همان شیرینی یا این شیرینی همان سفید است. آن سفیده همین شیرینی است یا آن شیرینه همان سفید است؛ حکم میکند به اینکه این آن است.
(شاگرد: حکم کار قوه متصرفه نیست؟)
استاد: نه، حکم برای نفس است. بیان کردم حکم برای نفس است ولی باید آلت نفس این دو تا را درک بکند تا نفس بین این دوتایی که ادراک شدند حکم کند. حکم کار نفس است، کار حس مشترک هم نیست. اما حس مشترک چون این دو تا را جمع میکند و بعد از اجتماع نفس حکم میکند، میگوییم حس مشترک دارد حکم میکند و الا حکم اصالتاً کار نفس است، هیچ قوهای نمیتواند حکم بکند.
(شاگرد: یعنی حس مشترک حکم میدهد متصرفه؟)
استاد: بیان کردم به کمک نفس حکم میکند، لذا میگوییم حاکم است. حس مشترک را میگوییم حاکم بین محسوسات است؛ به آن نسبت حاکم بودن میدهیم اما حکم کردن به این صورت که نفس حکم میکند منتها این حس مشترک وسیله حکم میشود؛ یعنی مواد حکم را در اختیار نفس میگذارد. چون مواد را در اختیار نفس میگذارد کأنه او حاکم است. آن دارد حکم میکند بین جزئیات. نفس کلیاش میکند و حکم میکند. به عبارت بهتر نفس هم حاکم است حس مشترک هم حاکم است، اما نفس حکم کلی میکند حس مشترک حکم جزئی میکند. و اما در واقع حاکم همانطور که بیان کردم نفس است.
این «الحاکمة بین المحسوسات» اشاره داشت به دلیل اول و علت اینکه مخارجی طولانی گفتم و این دلیل اول را هم ذکر کردم این بود که خواستم متن مصنف را بخوانم. در متن مصنف هم حس مشترک مطرح شده بود، کارش گفته نشده بود ولی خودش مطرح شده بود؛ هم دلیل وجودش آورده شده بود، لذا من ناچار شدم که دلیل وجودش را هم ذکر بکنم.
«اقول اثبت الاوائل». اوائل یعنی فلاسفه، یعنی حکما. اثبت اینها برای نفس پنج قوه جزئی را که همهشان باطناند، ظاهر نیستند. قوای جزئیه نه قوه نه مدرک جزئی، قوای جزئیه؛ که بعضیشان مدرکاند بعضی مدرک نیستند.
«الاولی بنطاسیا و هی الحس المشترک و هو المدرک للصور الجزئیه»[2] . حس مشترک مدرک صور جزئیه است.
«التی تجتمع عنده مثل المحسوسات». «التی» را صفت از صور، از صور جزئیه نگیرید، چون عند صور جزئیه مثل محسوسات جمع نمیشود.
«التی» را صفت این بنطاسیا بگیرید، صفت خود حس مشترک بگیرید. حس مشترک حسی است که تجتمع عنده مثل المحسوسات، مِثَل یعنی صور، صور محسوسات. چه صورت محسوس به بصر باشد، چه صورت محسوس به سمع باشد، چه صورت محسوس به ذوق باشد، چه صورت محسوس به شم باشد، چه صورت محسوس به لمس باشد؛ همه صور محسوسات در آن جمع میشوند. همانطور که بیان کردم یک حوضی است که از پنج تا جدول در او آب وارد میشود. این حس مشترک بود.
«الثانیة خزانة الحس المشترک و هی الخیال».
این را توجه داشته باشید خیال گاهی بر این خزانه اطلاق میشود، گاهی بر آن متصرفه اطلاق میشود. گاهی متصرفه را هم خیال میگویند. این را باید حتماً حواستان باشد در کلام که میآید با قرائنی که در کلام هست تشخیص بدهید که خیال اطلاق شده بر این خزانه یا اطلاق شده بر قوه متصرفه؛ چون به هر دو اطلاق میشود. نوعاً خیال بر این خزانه اطلاق میشود، ولی گاهی هم به متخیله یعنی متصرفه گفته میشود خیال.
«الثالثة الوهم و هو قوة تدرک المعانی الجزئیه المتعلقة بالمحسوسات».
کلمه متعلق به محسوسات توجه کنید. محبت همانطور که مثال زدم، محبت اضافه به هیچ محسوسی نشده، کلی است. محبت مادر به فرزند آن هم اضافه به محسوس نشده چون مادر و فرزند خودشان کلیاند، محسوس نیستند. محبت این مادر، این مادر محسوس است، به این فرزند، این فرزند محسوس است؛ محبت وقتی به محسوس یعنی به جزئی به صورت جزئی اضافه میشود، میشود جزئی. معنا وقتی به محسوس اضافه میشود میشود جزئی. خود معنا کلی است، وقتی به یک کلی دیگر اضافه میشود باز هم کلی است، ولی وقتی به محسوس اضافه شد جزئی میشود.
لذا ایشان میگوید «المتعلقة بالمحسوسات»؛ تدرک این واهمه معانی جزئیهای را که متعلق به محسوساتاند یعنی مرتبط به محسوساتاند، اضافه به محسوسات شده، اضافه به جزئیات شده؛ آن وقت خود این معنایی که اضافه به جزئیات شده میشود معنای جزئی. وقتی معنای جزئی شد واهمه درکش میکند. «کالصداقة الجزئیة و العداوة الجزئیه». اینها را وهم درک میکند؛ ولی اصل صداقت را که یک معنای کلی است یا عداوت را که یک معنای کلی است عاقله درک میکند.
«الرابعة خزانته». یعنی خزانه این وهم است که معانیی را که این وهم درک کرده این خزانه حفظ میکند؛ «و هی الحافظه» اسمش حافظه است.
«الخامسة القوة المتصرفة» پنجمین قوه قوه متصرفه است که تصرف میکند در صور جزئیه و در معانی جزئیه. تصرفش به ترکیب کردن است یا تحلیل کردن یعنی جدا کردن. در مثالی که زدم توجه کردید سر انسان و سر اسب را جدا میکرد، بعداً ترکیب میکرد.
«فترکب صورة انسان یطیر». ترکیب میکند صورت انسانی را که پرواز میکند؛ یعنی بال را از کبوتر میکند به انسان میچسباند. آن تحلیل این دومی ترکیب. هم تحلیل میکند هم ترکیب میکند. البته گاهی ممکن است فقط ترکیب کند دیگر تحلیل نکند، گاهی هم ممکن است فقط تحلیل کند ترکیب نکند. در آن قیاسی که ساخته شد فقط ترکیب کرد دیگر تحلیل نکرد.
«و جبل یاقوت». یعنی کوه را تصور میکند نه تصور میکند از قوای مدرکه میگیرد یاقوت هم میگیرد این دو تا را با هم ترکیب میکند؛ ما کوه یاقوت نداریم. یاقوت داریم کوه هم داریم منتها کوهی که همهاش یاقوت باشد نداریم، این ترکیب میکند کوه را با یاقوت ترکیب میکند یک کوهی از یاقوت درست میکند.
«و هذه القوة» یعنی این قوه متصرفه «متخیلة تسمى ان استعملتها القوة الوهمیه». اگر به کارش بگیرد قوه وهمیه؛ یعنی اگر تحت تدبیر قوه وهمیه واقع شود و قوه وهمیه او را به کار بگیرد اسمش را میگذاریم متخیله.
«و متفکرة تسمى ان استعملتها القوة الناطقه» قوه ناطقه یعنی عاقله. اگر عاقله او را به کار بگیرد متفکره نامیده میشود.
خب تا اینجا به طور مختصر ما این پنج تا قوه را توضیح دادیم، مفصلش را بعداً ذکر میکنیم انشاءالله. در بین این قوا قوه حس مشترک که اولین قوه بود الان میخواهد اثبات بشود. مختصراً دربارهاش توضیح دادیم الان میخواهیم اثباتش کنیم.
(شاگرد: تشخیص بین صورت و معانی در خارج است؟)
استاد: فرق بین صورت و معنا را خوب شد پرسیدید میخواستم بیان کنم یادم رفت. فرق بین صورت و معنا را اینجا بیان نمیکند. صورت عبارت است از مدرکی که بهوسیله حس ظاهر ابتدائاً درک میشود و بهوسیله حس باطن ثانیاً درک میشود. شما زید را میبینید با چشم یعنی با حس ظاهر، بعد میرود در حس مشترکتان که حس باطن است. اولاً حس ظاهرتان درکش میکند این صورت را، ثانیاً حس باطنتان. اما معنا هیچوقت با حس ظاهر درک نمیشود؛ ابتدائاً با حس باطن درک میشود. مثل محبت این مادر به این فرزند با چشم دیده نمیشود با گوش شنیده نمیشود با لمس لمس نمیشود، فقط با واهمه که حس باطن است درک میشود. اولین بار میرود در واهمه، بار دوم هم دیگر ندارد. صورت بار اول میرود در حس ظاهر بار دوم میرود در حس باطن، معنا از همان اول میرود در حس باطن؛ اصلاً وارد حس ظاهر نمیشود. این فرق بین معنا و صورت است.
(شاگرد: صورت به معنا تبدیل نمیشود؟)
استاد: نه، صورت مضافالیه معنا واقع میشود؛ یعنی معنا را به صورت اضافه میکنید ولی صورت را به معنا نمیتوانید تبدیل کنید معنا را هم به صورت نمیتوانید تبدیل کنید.
(شاگرد: مثل محبت مادر؟)
استاد: بله، باید اضافه کنید؛ معنا را به صورت میتوانید اضافه کنید ولی یکی را به دیگری نمیتوانید تبدیل کنید. اینهایی که عرض کردم فرق بین معنا و صورت در علمالنفس شفاء آمده، این کتاب نگفته؛ ابنسینا در شفاء گفته [است].
«اذ عرفت هذا فنقول: الدلیل على ثبوت الحس المشترک وجوه». سه تا وجه است که هر سه وجه را خواجه ذکر کرده.
«احدها انا نحکم علی صاحب لون معین بطعم معین». حکم میکنیم بر جسمی که دارای لون معین مثلاً سفیدی است، حکم میکنیم به طعم معین به اینکه شیرین است. وقتی حکم میکنیم باید هر دو طرف حکممان را تصور کنیم تا بتوانیم حکم کنیم. وقتی میگوییم «این آن است»، هم باید این را تصور کنیم هم آن را تصور کنیم تا بتوانیم حکم کنیم. پس باید یک قوهای داشته باشیم که هر دو را تصور کند و آن قوه حس مشترک است. نفس است، منتها چون نفس جزئی ادراک نمیکند باید بگوییم آن قوه آلت نفس است. آلت نفس هم چیزی جز حس مشترک نیست.
«فلابد من حضور هذین المعینین عند الحاکم». این دو امر معین که یکی لون است یکی طعم است هر دو باید عندالحاکم حاضر باشند تا حاکم بتواند حکم کند؛ حاکم چیزی را که در اختیار ندارد که نمیتواند حکم کند یا برش حکم کند. باید هر دو در اختیارش باشد، هم موضوع هم محمول تا بتواند حکم کند.
«لکن الحاکم و هو النفس انما یدرک الجزئیات بواسطه الالات». حاکم نفس است، حس مشترک حاکم نیست. لاکن حاکم که نفس است، جزئیات را بهواسطه آلات درک میکند نه مستقیماً. مستقیماً کلیات را درک میکند، اگر بخواهد جزئی درک کند بهوسیله آلات درک میکند کما تقدم.
«فیجب حصولهما» یعنی حصول این دو محسوس «معاً فی آلة واحدة» که یکی از آلات نفس است؛ «و لیس شیء من الحواس الظاهرة لذلک». هیچیک از حواس ظاهره لذلک یعنی برای اینکه بتوانند دو نوع محسوس را در خودشان جمع کنند ساخته نشدند. هیچکدام از حواس ظاهره نمیتوانند دو نوع محسوس را در خودشان جمع کنند؛ هر کدام یک نوع محسوس را در اختیار میگیرد.
«فلابد من اثبات قوة باطنة» که بتواند هر دو را جمع کند که آن قوه باطنه حس مشترک است. این دلیل اول بود بر وجود حس مشترک. و الی هذا الدلیل اشار المصنف بقوله که گفت «الحاکمة بین المحسوسات».
دلیل دوم: رؤیت قطره به صورت خط و شعله به صورت دایره
دلیل دوم را توجه کنید؛ دلیل دوم بر وجود حس مشترک.
قطره بارانی را ما مشاهده میکنیم که از بالا میافتد پایین. قطره است، خط نیست؛ ولی خط میبینیم. قطره باران میافتد پایین ولی ما خط میبینیم. این سنگی را به ته نخی میبندیم، میچرخانیم. یا قبلاً یک وسیلهای بود به آن میگفتند آتشگردان داخل ذغال میگذاشتند آتش میزدند بعد میچرخاندند ذغاله برافروخته میشد. که یک سیم درازی داشت ته آن یک ظرف کوچکی بود، این سیم را که میچرخاندند آن ظرفی که در ذغال بود میچرخید. آن ظرفی که در ذغال است یا این سنگی که ته نخ بستیم، یک جسم کوچک است؛ و ما وقتی میچرخانیمش دایره میبینیم. در حالی که این جسم دایره نبود، این آتشگردان دایره نبود؛ دایره میبینیم. چطور میشود که آن قطرهای که نازل میشود خط دیده میشود با اینکه قطره است؟ و اینی که دارد چرخانده میشود دایره دیده میشود در حالی که یک جسم دایرهای هم نیست؟ آیا چشم ما دایره میبیند؟ چشم ما خط میبیند؟ یا نفس ما خط میبیند و دایره میبیند؟ یا حس مشترک؟ غیر از این دیگر نمیتوانیم بگوییم.
چشم نمیتواند خط ببیند؛ چرا؟ چون این قانون را داریم: چشم هر چی را که مقابلش هست میبیند، از مقابلش رد شد دیگر نمیبیند. اگر چیزی از مقابل چشم بردیمش دیگر نمیبیند. وقتی این قطره در نقطه الف است، چشم او را در نقطه الف میبیند. وقتی میآید در نقطه ب، دیگر او را تو نقطه الف نمیبیند، تو نقطه ب میبیند. چون الان در نقطه ب هست. هر جا که آن شیء باشد چشم همانجا میبیند. اگر در نقطه الف است در نقطه الف میبیند، بعد که منتقل شد به نقطه پایینتر که نقطه ب هست، دیگر چشم او را در نقطه الف نمیبیند، در نقطه ب میبیند. اینطور است دیگر، زید وقتی جلوی ماست در اینجا ایستاده اینجا میبینیمش، وقتی رفت آن طرف دیگر اینجا نمیبینیمش، طرف دیگر میبینیمش. این قانون چشم است که شیء را همانجا که هست میبیند؛ اگر شیء از آنجا بیرون آمد رفت جای دیگر، دیگر در آن جای اول نمیبینیمش، در همان جای دوم میبینیمش. بنابراین قطره وقتی در نقطه الف است، چشم در نقطه الف میبیند، وقتی آمد در نقطه ب دیگر این چشم آن قطره را در نقطه الف نمیبیند در نقطه ب میبیند. پس این قطره را چشم نقطهنقطه میبیند، خط نمیبیند. اگر بخواهد خط ببیند باید هم در نقطه الف ببینتش هم در نقطه ب هم در نقطه ج؛ در این سه چهار تا نقطه پشت سر هم باید ببینتش تا از این قطرهای که دارد عبور میکند خطی تشکیل بشود و خط دیده بشود. چشم نمیتواند خط ببیند چون نقطه را همانجایی که هست میبیند؛ از آنجا که بیرون آمد دیگر آنجا نمیبینتش.
ولی نفس میتواند ببیند. نفس میتواند این قطره را در نقطه اول ببیند، بعد که آمد در نقطه دوم، باز هم در نقطه اول ببینتش. اما نفس قطره جزئی را ادراک نمیکند؛ واسطه میخواهد، وسیله میخواهد، ابزار میخواهد؛ ابزار چیست؟ پس نفسم نتوانست خط ببیند؛ چرا؟ چون خط این مبصر جزئی بود، جزئی را که نفس مستقیم نمیتواند ببیند. بنابراین ابزاری باید باشد که خط را ببیند؛ یک قوهای باید باشد که شیئی را که میبیند زود از دست ندهد، یک ذره در یک مدت کوتاهی آن شیء مرئی را در خودش حفظ کند، بعداً آن شیء مرئی را رها کند.
وقتی ما صورت زید را میبینیم، بعد زید غایب میشود، یک لحظه این زید هنوز با حس مشترک ما دارد دیده میشود؛ وقتی غایب میشود با سرعت غایب میشود کأنه ما داریم این زید را میبینیم. بعد که رفت در خیال، این دیگر برای سالها میماند. در خیال مدتها مکث میکند، در حس مشترک کوتاه مکث میکند، در باصره اصلاً مکث نمیکند. باصره هر وقت جلویش بود میبیند، جلویش نبود دیگر نمیبیند. در همان نقطهای که بود میبیند، از آن نقطه آمد بیرون دیگر در آن نقطه نمیبیند. ولی حس مشترک این قطره را در نقطه الف میبیند، بعد که قطره وارد نقطه ب شد، در نقطه ب هم میبیند در حالی که هنوز نقطه الف را از دست نداده [است]. وارد نقطه ج هم که شد باز در نقطه الف و ب میبیند، در نقطه ج هم میبیند. وقت این سه تا نقطه را ردیف میکند خط به نظر میآید. بعد که وارد نقطه د شد دیگر شاید در نقطه الف نبینتش، چون حس مشترک زیاد نمیتواند نگهدارد مبصر را، یک مدت کوتاهی نگه میدارد. وقتی این قطره وارد د شد دیگر ممکن است این قطره را در الف نبیند ولی بالاخره در ب و ج و د میبیند. خط دیده میشود نه خط متصل از بالا تا پایین، خط بریدهبریده. علت بریدهبریده بودنش هم همین است که حس مشترک نمیتواند کاملاً این نقاط را حفظ کند، یعنی قطره را در تمام نقاط نمیتواند ببیند. در چند تا نقطه پشت سر هم میبیند، این نقطههای وقتی زیاد شدند نقطههای قبلی را از دست میدهد. خب، پس علت اینکه ما قطره را خط میبینیم، آن شعله جواله را که جولان میکند دور میزند دایره میبینیم، علتش وجود حس مشترک است. به این دلیل ثابت شد که حس مشترک داریم. این هم دلیل دوم بر وجود حس مشترک بود؛ ما قطره را خط دیدیم، نتوانستیم به باصره نسبت بدهیم، نتوانستیم به نفس نسبت بدهیم؛ به باصره نسبت ندادیم چون باصره نتوانست حفظ کند، به نفس نسبت ندادیم چون نفس اگرچه میتواند حفظ کند ولی نمیتواند جزئی را درک بکند؛ ناچار شدیم به یک قوه سومی نسبت بدهیم که حس مشترک است. به این دلیل ثابت شد که حس مشترک داریم.
« قال: لرؤية القطرة خطا و الشعلة دائرة».
یعنی حس مشترک داریم به این دلیل که قطره را خط میبینیم و شعله جواله را دایره میبینیم. و این حس مشترک است که این قطره را خط دیده یا آن شعله جواله را دایره دیده [است].
«اقول هذا دلیل ثان على اثبات الحس المشترک». و تقریر و تبیین دلیل این است که انا نرى قطرهای را که نازل میشود، نرى این قطره را خطاً مستقیماً؛ و شعله یعنی و نرى شعله را، شعلهای که تدار بسرعة، به سرعت دور داده میشود نرى این شعله را دائرة. «با این که شأن این است لیس فی الخارج کذلک». یعنی قطره در خارج خط نیست، آن شعله جواله در خارج دایره نیست.
«و لا فی القوة الباصره»؛ این خط یا آن دایره در قوه باصره هم نیست؛ زیرا بصر درک میکند شیء را «على ما هو علیه». هر چیزی را همانجا که هست درک میکند؛ اگر از آنجا منتقل شد دیگر درکش نمیکند، در جای دوم درکش میکند، در جای اول دیگر درکش نمیکند.
«و لا النفس»؛ نفسم نمیتواند این خط را ببیند یا آن دایره را ببیند؛ زیرا اگرچه نفس میتواند حفظ کند مدرکات را، ولی او ادراک جزئی ندارد، و این قطره جزئی است، آن شعله جزئی است.
«و لا النفس لانها» زیرا نفس درک جزئیات نمیکند. خب وقتی در خارج این خط را نداشتیم (یک)، در قوه باصره نداشتیم (دو)، در نفس نداشتیم (سه)، در یک جای دیگر باید داشته باشیم و آن حس مشترک است.
«فلابد من قوة اخرى» که حاصل شود بهوسیله آن قوه اخرى ادراک قطره در حالی که حاصل بوده در مکان اول؛ در وقتی حاصل میشود در مکان اول این قوه باید قطره را در آن مکان اول که نقطه الف است ببیند. «ثم ادراک» بکند این قوه همین قطره را در حالی که این قطره حاصل میشود در مکان ثانی (در ب، در نقطه ب). در نقطه ب باید این قطره را ببیند.
«و یرتسم الحصول الثانی» حصول ثانی یعنی حصول در نقطه ب باید مرتسم بشود در این قوه «در حالی که قبل از انمحاء صورت اولی از قوه باشد». قبل از اینکه محو بشود صورت اولی از قوهای که شاعر بود یعنی شعور به این قطره پیدا کرد، قبل از اینکه آن صورت اولی از این قوه محو بشود، صورت ثانی هم در این قوه بیاید. آن وقت صورت اولی با صورت ثانیه ردیف هم قرار میگیرند خط تشکیل میشود. این دو تا صورت وقتی کنار هم دیده بشوند خط دیده میشود.
«فتتصل الصورتان» یعنی صورت قطرهای که تو نقطه الف است و قطرهای که تو نقطه ب هست این دو تا صورت تو حس مشترک با هم متصل میشوند «فترون النقطة کالخط» یا «فتُرى النقطة کالخط». نقطه که خط دیده میشود و شعله که دایره دیده میشود. این هم دلیل روشنی بود.
دلیل سوم: رؤیت مبرسم و نائم
«قال و المبَرسَم ما لا تحقق له». یعنی حس مشترک موجود است «لرؤیة المبَرسَم ما لا تحقق له». این دلیل سوم است. دلیل سوم را توجه کنید: اولاً مبرسَم را من باید توضیح بدهم که چه انسانی است، ثانیاً دلیل را بیان کنم. مبرسم کسی است که مبتلا به مرض برسام است، یا مرض سرسام. بین معده و قلب یک پردهای هست، آن پرده وقتی ورم میکند شخص مبتلا به مرض سرسام میشود، یا به مرض برسام؛ هر دو اسم را گفتند.
(شاگرد: سرسام؟)
استاد: سرسام بله، یا برسام. این مرض وقتی حادث میشود انسان در قوای ادراکیاش اختلال به وجود میآید؛ چیزهایی را میبیند که دیگران نمیبینند. اتفاق افتاده شما شاید دیده باشید که بعضیها میبینید به یک شخصی که دیده نمیشود دارند بد و بیراه میگویند، یعنی دارد اشاره هم میکند به یک نفر دارد بد میگوید؛ او دارد میبیند ولی ما نمیبینیم. کجا میبیند این را؟ میخواهم استدلال کنم: کجا میبیند این را؟ این شخصی که این متکلم دارد باهاش تکلم میکند در خارج است؟ اگر در خارج است که ما هم باید ببینیم، در حالی که ما نمیبینیم. پس معلوم میشود در خارج آن شخص وجود ندارد؛ در خود این انسانی که دارد تکلم میکند آن شخص وجود دارد. کجا وجود دارد؟ در نفسش وجود دارد؟ انسان جزئی در نفس نیست. این در یکی از قوای نفسش وجود دارد. در یکی از قوای نفسش آن انسان خیالی موجود است، و این متکلم دارد با آن انسان خیالی که در یکی از قوای نفسش موجود است حرف میزند. و آن قوه نفسش حس مشترک است. در حس چون دارد میبیند، دارد میبیند نه میفهمد؛ اگر میفهمید میگفتیم در عاقلهاش است یا در واهمهاش است، اما دارد میبیند. چون دارد میبیند باید در حس مشترکش باشد، چون حس مشترک کار دیدن را انجام میدهد. واهمه کار دیدن ندارد، واهمه میفهمد نه میبیند. پس این صورت در واهمه او نیست، این صورت در حس مشترک اوست. و او با حس مشترک با آن صورتی که در حس مشترکش است دارد حرف میزند.
(شاگرد: استاد کسی که با خودش صحبت میکند هم همینطور است دیگه؟)
استاد: کسی که با خودش صحبت میکند یعنی چی؟
(شاگرد: یعنی یک چیزی دارد با خودش میگوید)
استاد: نه، اگر چیزی را میبیند، اگر چیزی را میبیند بله، مبتلا به مرض است. اما نه، ما گاهی با خودمان صحبت میکنیم؛ یعنی یک اتفاقی افتاده به جای اینکه در مورد آن اتفاق فکر کنیم داریم فکر میکنیم و حرف میزنیم. این نه، این اشکالی ندارد، دلیل بر این نیست که در حس مشترک چیزی هست. نه، آنی که من مثال زدم توجه کنید: میبینید یک نفر در خیابان دارد با یکی دیگر دعوا میکند، مقابلش هم هیچکس نیست، دارد با آدم خیالی دعوا میکند؛ آدم خیالی یعنی آدمی که در حس مشترکش تخیل کرده، با آن دارد حرف میزند.
(شاگرد: یکی از خصوصیات حس مشترک این بود که به مدت کمی میتوانیم نگه داریم؟)
استاد: چرا؟
(شاگرد: آن کسی که این شخص را مثلاً دارد میبیند یک مدت مدیدی ممکن است اینطور باشد؟)
استاد: بله، مدت مدید، نه اگر...
(شاگرد: چون شما فرمودید در حس مشترک اینطوریه)
استاد: نه حس مشترک، حس مشترک چیزی را، چیزی را که مقابلش است، اگر دائماً مقابلش باشد دائماً میبیند؛ اگر از مقابل بیرون رفت لحظهای حفظش میکند. و الا مثلاً فرض کنید زید الان در مقابل ما نشسته، چشمهای ما دارد او را میبیند حس مشترک ما هم دارد میبیند. تا وقتی مقابل من است، ولو ده ساعت مقابل من باشد، هم چشمم میبیند او را هم حس مشترکم میبیند. اینطور نیست که حس مشترک لحظهای ببیند. حس مشترک اگر چیزی غایب شد تا یک لحظه حفظش میکند، اما اگر چیزی حاضر بود هر مدتی که حاضر بود درکش میکند. وقت این شخصی که مبتلا به مرض سرسام است، آن شخص خیالی را دائماً در حس مشترکش میبیند، یا در یک مدت مدیدی تو حس مشترکش میبیند و در آن مدت مدید باهاش دعوا میکند. اگر آن شخص غایب بشود آن وقت یک لحظه ممکن است ببینتش. ولی آن شخص در حس مشترکش این حاضر است، مثل اینکه در مقابل ما نشسته باشد. همانطور که اگر در مقابل ما نشسته بود تا وقتی نشسته بود میدیدیمش، حالا این هم تا وقتی این شخص مبرسَم تا وقتی آن انسان خیالی در حس مشترکش هست میبینتش، ولو مدت مدیدی باشد، و باهاش حرف میزند. این هم دلیل سوم بر وجود حس مشترک.
«قال و المبرسَم ما لا تحقق له». یعنی حس مشترک داریم «لرؤیة المبرسَم ما لا تحقق له». این «و المبرسم» عطف بر قطره است؛ «لرؤیة» که بر قطره داخل شده بود بر مبرسم هم داخل میشود. حس مشترک موجود است «لرؤیة المبرسَم ما لا تحقق له». چون میبیند شخص مبرسم چیزی را که تحققی برایش نیست یعنی در خارج نیست. چیزی که در خارج نیست میبیند. کجا هست که میبیند؟ در حس مشترکش هست که میبیند. اگر در واهمهاش بود میفهمید، اما چون در حس مشترکش است میبیند.
«اقول هذا دلیل ثالث على اثبات هذه القوة» یعنی حس مشترک. و تقریر دلیل این است که صاحب «صاحب البرسام»، صاحب برسام تفسیر مبرسم است؛ مبرسم یعنی صاحبالبرسام. برسام هم عرض کردم ورم پردهای است که بین قلب و معده است. صاحب چنین مرضی «یشاهد صورا که لا وجود لها فی الخارج». صوری را میبیند که این صور در خارج موجود نیستند.
«و الا» دلیل است بر «لا وجود لها فی الخارج»؛ قیاس استثنایی است.
«و الا» یعنی اگر وجود فیالخارج میداشت این مقدم، «لشاهدها کل ذی حس سلیم». مشاهده میکرد این صورت را هر کسی که حس سلیم داشت؛ این هم تالی. «لکن» تالی باطل است یعنی کسانی که حس سلیم دارند این صورت را مشاهده نمیکنند. پس مقدم هم باطل است یعنی این صورت در خارج موجود نیست. حالا که این صورت در خارج موجود نیست چطور شده که این مبرسم این صورت را دارد میبیند؟ بنابراین «فلابد من قوة ترتسم فیها تلک الصورة حال المشاهدة». باید قوهای داشته باشیم، آن مبرسم باید قوهای داشته باشد؛ که ما هم آن قوه را داریم منتها ما قوهمان ممکن است مریض نباشد آن قوهاش گرفتار آن مرضی که گفتیم هست. پس ناچار باید قوهای وجود داشته باشد که «ترتسم» در آن قوه این صور در حالی که این مبرسم دارد این صور را مشاهده میکند؛ در وقت مشاهده باید این صور در حس مشترک باشد. وقتی مشاهده نمیکند نه دیگر، صورت در حس مشترکش نیست. چون صورت در حس مشترک این میآید و این آدم با آن صورت حرف میزند. ولی وقتی که آن صورت رفت دیگر در حس مشترک چیزی باقی نمیماند که این آدم بخواهد باهاش حرف بزند. گاهی میبینید دعوا میکند گاهی هم ساکت است؛ آن وقتی که ساکت است معلوم میشود آن صورت از حس مشترکش رفته، آن وقتی هم که دعوا میکند یا حرف میزند با این شخص، این صورت در حس مشترک هست. («ترتسم» یعنی رسم میشود، نقش میبندد).
بحث رؤیا و نقش حس مشترک و خیال
«و کذا النائم یشاهد صوراً لا تحقق لها فی الخارج». شخص خواب هم صوری را میبیند که در خارج نیستند. در جلسه گذشته قرار شد ما درباره شخص خوابی که خواب میبیند بحث کنیم. اینجا خود مرحوم علامه دارد اشاره میکند، مناسب است که اینجا بحث را مطرح کنیم، البته مختصراً بحث را مطرح میکنیم.
حس مشترک کارش احساس است، هر صورتی را که به آن بدهید میبیند، میشنود، لمس میکند، میچشد، میبوید؛ چون هر پنج صورت به آن داده میشود، او هر پنج صورت را هم حس میکند. حالا اگر صورت مبصر به آن داده شد میبیند، صورت مسموع به آن داده شد میشنود. این صورت از کجا به حس مشترک داده شود تا ببیند یا بشنود؟ میفرماید که از خارج میتواند بیاید، از داخل هم میتواند بیاید. مهم این است که این صورت در حس مشترک بیاید و بریزد. اگر در حس مشترک آمد حس مشترک درکش میکند. منتها گاهی از بیرون میآید، یعنی وقتی ما بیداریم.
وقتی بیداریم و حواسمان مشغول فعالیت است، این حواس ما صور میگیرند (حالا چه صورت مبصره، چه صورت مسموعه، چه مشمومه، چه آنهای دیگر) میگیرند و به حس مشترک ارسال میکنند. صورت از حس ظاهر صعود میکند به حس باطن و در حس باطن دیده میشود، شنیده میشود، چشیده میشود تا آخر.
گاهی حواس ظاهره بسته است، مثل حالت خواب. چشم نمیبیند، گوش نمیشنود، لامسه لمس نمیکند، همه اینها تعطیلاند. اما در باطن صورتی القا میشود؛ حالا یا به قوه متخیله ما القا میشود یا به قوه عاقلهمان القا میشود. چرا؟ چون شب وقتی انسان میخوابد (حالا چه شب چه روز)، نفسش در عینی که ارتباطش را با بدن حفظ میکند مسافرت میکند. مسافرت میکند به عالم ملکوت؛ ملکوت اسفل که جای ادراک خیال است یا ملکوت اعلی که جای ادراک عقل است. یعنی یا به عالم عقل میرود یا به عالم مثال. در عالم مثال موجودات خیالی را درک میکند با قوه متخیلهاش درک میکند، در عالم عقل قوه عاقلهاش درک میکند؛ هر انسانی نمیتواند در عالم عقل برود و امور کلی را درک بکند. ولی هر انسانی میتواند در عالم مثال برود امور جزئی را درک بکند. اگر رفت در عالم عقل، امر کلی گرفت، قوه خیال بلافاصله این امر کلی را دریافت میکند؛ چون قوه خیال قوه حاکیه است، یعنی قوه متصرفه تا یک واردی وارد نفس شد بلافاصله قوه خیال اخذش میکند. اگر مستقیم به خود خیال داده بشود خب این صورت را دارد، اگر هم به عقل داده بشود قوه خیال از عقل میگیرد؛ البته جزئیاش را از عقل میگیرد. بعد قوه خیال شروع میکند به حکایت کردن. گاهی فرصت دارد حکایت میکند گاهی فرصت ندارد حکایت نمیکند؛ یعنی این صورت دیده شده، صورت القا شده را عوض میکند. بعد که عوض کرد میریزد در حس مشترک. به قول فلاسفه میگویند «منحدر» میشود در حس مشترک، ریخته میشود، فروریخته میشود. در وقتی که از بیرون میآید میگویند «صعود» میکند به حس مشترک، در وقتی که از باطن میریزد در حس مشترک میگویند «منحدر» میشود، سرازیر میشود، میریزد، میریزد در حس مشترک. وقتی ریخت در حس مشترک خواب دیده میشود. در خواب معنا به ما داده میشود یا صورت کلی داده میشود یا صورت جزئی داده میشود ولی دیده نمیشود؛ تا در حس مشترک نیاید دیده نمیشود. خیال این را میریزد در حس مشترک یعنی در عرضه میکند به حس مشترک، حس مشترک او را میبیند؛ شنیدنی است میشنود، چشیدنی است میچشد و هکذا. پس گاهی صوری که در حس مشترک میآیند از بیرون میآیند، گاهی از درون میآیند؛ از هر دو جا حس مشترک دریافت میکند. در حال بیداری از بیرون دریافت میکند، در حال خواب از درون دریافت میکند.
خب، وقتی انسان بیدار میشود آن صورتی که خیال به حس مشترک داده آن را یادش است، صورت اصلی که به حس مشترک داده نشد و ما ندیدیم؛ صورت اصلی را تو خواب ندیدیم، صورت اصلی را فهمیدیم یعنی به به عقلمان داده شد، به خیالمان داده شد ولی دیده نشد تا وقتی به حس مشترک ریخته نشد دیده نشد. قبل از این هم که به حس مشترک ریخته بشود خیال در آن تصرف کرد، صورت را عوض کرد؛ آن صورت عوض شده را ریخت در حس مشترک. ما وقتی بیدار میشویم آن آنی که در حس مشترک ریخته شده یادمان است. میرویم به معبر میگوییم؛ معبر از این صورتی که ما در خواب دیدیم عبور میکند به آن صورت اصلی که به ما افاضه شده میرسد و میگوید تعبیر خواب شما چیست. یعنی آن صورتی که الان در اختیار ماست آن نیست که در عالم بالا به ما افاضه کردند؛ آن صورتی که در عالم بالا به ما افاضه کردند خیال درش تصرف کرد عوضش کرد و آن را ریخت در حس مشترک. الان در حس مشترک آن صورت موجود است و ما او را دیدیم، وقتی بیدار میشویم او یادمان است. معبر باید از آن صورتی که ما دیدیم و برایش تعریف میکنیم عبور کند به آن صورت اصلی که به ما افاضه شده، و بگوید خواب در معنایش چیست. آن صورت واقعی است که واقع خواهد شد، آن صورت اصلی که به ما افاضه شده آن واقع خواهد شد نه این صورت بدلی. این صورت بدلی حکایت آن صورت اصلی است، معبر باید از این حکایت، از این حاکی به آن محکی برسد. وقتی به محکی رسید میگوید این اتفاق خواهد افتاد.
گاهی از اوقات خیال فرصت حکایت کردن پیدا نمیکند، همانی که ما از بالا دریافت کردیم همان را میریزد در حس مشترک و ما همان را میبینیم؛ چنین خوابی احتیاج به تعبیر ندارد، همانطور که دیدیم همانطور هم در بیداری واقع میشود.
(شاگرد: مثل خواب من؟)
استاد: خواب شما را من ببینم چه جوری بگویم مثل چی؛ خواب شما را شما میبینید من چطوری بگویم مثل چی.
(شاگرد: نه مثلاً خواب میبینی یک کتابی خریدی)
استاد: ببینید مثلاً فرض کنید در خواب میبینیم کتابی را خریدیم با جلد مشکی، اسمش چنان بود، در فلان مغازه هم خریدیم. خب بلند میشویم از خواب بیدار میشویم فردا میرویم در همان مغازه میبینیم بله، فروشنده همان کتاب را به ما داد، همان کتابی که ما در خواب دیدیم، و به ما فروخت با همان قیمت؛ همان وضعی که در خواب دیدیم همان وضع در بیداری اتفاق افتاد. معلوم میشود آن صورتی که به ما افاضه شده بود بدون تصرف خیال دیده شده بود.
(شاگرد: پس خیال همیشه تصرف نمیکنه؟)
استاد: بله بیان کردم، اگر فرصت پیدا نکند تصرف نمیکند. در دو حالت تصرف نمیکند. این مطالبی که من بیان کردم تقریباً تقریباً حدود ده پانزده صفحه از «اشارات» است. ده پانزده صفحه از اشارات را من خلاصه کردم؛ خب خیلی مطلب گفته نشد، خیلی مطالب بیان نشد. در دو جا خیال فرصت حکایت پیدا نمیکند و خواب را عوض نمیکند، و خواب همانطور که دیده شده واقع میشود. در بقیه جاها حکایت میکند. آن دو جا کجاست؟ اصلاً خیال چطوری قوه حکایت دارد؟ اینها همه باید مطرح بشود. من فقط اشاره کردم و رد شدم، آن هم بهخاطر اینکه بیان کردم ده پانزده صفحه از ده پانزده صفحه را باید ده پانزده روز بخوانیم اگر بخواهم مفصل بحث کنم.
(شاگرد: مراد از قوه تخیل همون خزانه حس مشترکه؟)
استاد: نه قوه خیال همان متخیله است. بیان کردم که همان متصرفه است. من گفتم گاهی از اوقات خیال اطلاق میکنیم متصرفه اراده میکنیم، خودم عملاً دارم اطلاق میکنم حواسم هم نبود؛ همان متخیله است، مراد از خیال هم متخیله است نه خزانه. آنی که حاکیه متخیله است، خزانه کارهای نیست، خزانه فقط حفظ میکند.
«و کذا النائم یشاهد صوراً لا تحقق لها فی الخارج». شخص خواب هم صوری را میبیند که در خارج نیستند؛ دریافتهای نفس است بعد از تصرفات متخیله. صوری که وجود خارجی ندارد؛ الان وجود خارجی ندارد، ممکن است در عالم بالا وجود خارجی داشته باشند من رفتم عالم بالا دریافتشان کردم، ولی در این عالم ما وجود خارجی ندارد بعداً میخواهد اتفاق بیفتد. فردا که میشود میرود مغازه آن کتاب را میخرد؛ فردا اتفاق میافتد، الان موجود نیست.
«و السبب فیه ما ذکرنا». همه اینها برای حس مشترک است به بیانی که توضیح دادیم. پس حس مشترک داریم که این صور را پیشش قرار میدهد. «و السبب فیه ما ذکرناه قد بینا ان القوة التی یجب ان تدرک هذه الصور لا یجوز ان تکون هی النفس»[3] . سبب در این صورتی که دیده میشود آنی است که ما ذکر کردیم؛ یعنی صورتی داریم که باید قوهای این صورت را درک کند. آن وقت «قد بینا» که آن قوهای که باید این صورت را درک کند، نمیتواند نفس باشد چون نفس مدرک جزئیات نیست، و آنی که ما در خواب دیدیم جزئی بوده. پس نمیتوانیم بگوییم این صورت که در خواب دیده شده یا آن مبرسم میبیند در نفس است.
«فلابد من قوة جسمانیة ترتسم فیها هذه الصور». باید قوه جسمانیه داشته باشیم؛ یعنی قوهای که حال در جسم است، داشته باشیم که رسم شود، نقش ببندد در آن قوه این صور. این صوری که ما در خواب دیدیم یا آن صوری که شخص مبرسم در بیداری دیده. باید یک قوه جسمانیه (یعنی قوهای که حلول در ماده کرده) موجود باشد، نه نفسی که مجرد است؛ قوهای که جسمانی است باید موجود باشد تا این صورت جزئیهای را که شخص مبرسم میبیند یا انسان خواب میبیند در آن رسم بشود؛ و آن قوه جسمانی همان حس مشترک است. پس ما حس مشترک داریم. این سه دلیل بود بر وجود حس مشترک. بحث ما در حس مشترک تمام شد.
از عبارت بعد وارد بحث در خیال میشویم، آن چهار تا قوه دیگر را انشاءالله مطرح میکنیم که در جلسه آینده مطرح می شود.