« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/04/03

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/ جواهر و اعراض /فصل چهارم/ جواهر مجرده /کیفیت ابصار و مسائل وابسته به آن

 

موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض /فصل چهارم/ جواهر مجرده /کیفیت ابصار و مسائل وابسته به آن

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

مبحث: کیفیت ابصار و مسائل وابسته به آن

صفحه ۱۹۷، سطر دوازدهم.

قال: «بِخُرُوجِ الشُّعَاعِ»[1]

مروری بر مباحث پیشین

بحث در باب ابصار بود. بیان شد که در باب ابصار مباحثی داریم. یک بحث این بود که ابصار به چه چیزی تعلق می‌گیرد و ما چه چیزی را می‌بینیم. بحث دیگر این بود که وقتی ابصار انجام می‌شود، ابصار به تأثر حدقه است یا به چیزی زاید بر تأثر حدقه. و بحث سوم این بود که شرایط ابصار چیست و آیا بعد از اینکه شرایط ابصار حاصل شد، ابصار واجب است یا اینکه جایز است. این سه بحث را قبلاً مطرح کردیم و تمام شد.

بحث چهارم: کیفیت ابصار و اقوال پیرامون آن

اکنون وارد بحث چهارم می‌شویم که کیفیت ابصار چیست و ابصار چگونه اتفاق می‌افتد. درباره ابصار دو قول مطرح است. البته در زمانی که این کتاب نوشته می‌شده قول سوم هم مطرح شده بوده، منتها خیلی رایج نبوده، لذا به آن قول سوم در این کتاب اشاره‌ای نشده است. فقط همان دو قول رایج مطرح شده است. بعد که صدرا فلسفه‌اش را نوشته قول چهارم هم مطرح شده است. بعد در امروزه قول پنجم هم گفته می‌شود. ولی خب فقط در اینجا همان دو قول ذکر می‌شود.

اشاره به اقوال خارج از متن (اشراق، حکمت متعالیه و فیزیک جدید)

قول سوم و چهارم و پنجم را من فقط اشاره می‌کنم که در این کتاب نیامده‌اند.

قول سوم، قول شیخ اشراق است که می‌گوید وقتی که ما با شیئی در اینجا برخورد می‌کنیم، مثالش را در عالم مثال مشاهده می‌کنیم و گمان می‌کنیم که خود شیء مشاهده شده است. در حالی که مثالش مشاهده شده و از طریق مثالِ این مشاهده شده، مشاهده می‌شود. پس ابصار ما و قوه باصره ما شیئی را که در این عالم موجود است نمی‌یابد، بلکه مثال و نمونه‌اش را در عالم مثال یافته است. خب این یک قول است که ظاهراً فقط خود شیخ اشراق طرفدارش است، کسانِ دیگر بعداً این قول را امضا نکردند.

قول چهارم، قول صدراست که می‌گوید ما بر اثر برخورد با شیء خارجی، ذهنمان صورت را می‌سازد و آن صورتِ ساخته شده را می‌یابد و می‌بیند. صورتی در ما موجود می‌شود، اما آن صورت از شیء خارجی پیش ما نمی‌آید، بلکه خود ذهن ما آن صورت را می‌سازد. ذهن ما فاعل می‌شود و آن صورت فعلِ ذهن ما می‌شود؛ به تعبیر دیگر نفس ما سازنده صورت می‌شود و آن صورتِ ساخته شده را می‌بیند نه آن شیء خارجی را.

قول پنجم که قول امروزی‌هاست؛ نوری از منیری مثل خورشید، مثل ماه، مثل چراغ، هر چه، به این شیء مرئی می‌رسد و از شیء مرئی منعکس می‌شود به چشم ما و ما در آن نور منعکس شده آن شیء مرئی را می‌بینیم. نور از چشم ما خارج نمی‌شود، نور از منیر خارج می‌شود، به این شیء مرئی واصل می‌شود، از شیء مرئی منعکس می‌شود به چشم ما و ما در این نور منعکس آن شیء مرئی را می‌بینیم. این قول امروزه است.

اقوال مطرح در متن: ریاضیون و طبیعیون

این سه قول که در اینجا مطرح نشده را من فقط اشاره کردم. اما دو قولی که اینجا مطرح می‌شود و قول رایج و مشهوری بوده در زمان قدیم، یکی قول ریاضیون است، یکی قول طبیعیون است. ابن‌سینا قائل به قول طبیعیون است، خواجه در اینجا قائل به قول ریاضیون است.

ریاضی‌ها معتقدند که از چشم ما نوری خارج می‌شود، درست برعکس امروزی‌ها. امروزی‌ها می‌گویند نوری از شیء مرئی به چشم ما می‌رسد، ریاضیون قدیم می‌گفتند نوری از چشم ما به مرئی می‌رسد. درست برعکس هم حرف می‌زدند ولی هر دوشان طرفدار نور بودند، یعنی می‌گفتند با نور این شیء مرئی دیده می‌شود. امروزی‌ها می‌گویند که با نوری که از منیری به این مرئی می‌رسد، ولی دیروزی‌ها می‌گفتند با نوری که از چشم ما به این مرئی می‌رسد. نور به این مرئی می‌رسد و بعد ما این مرئی را در انتهای آن نور می‌بینیم.

حالا این نور به چه شکلی بوده، به چه شکلی هست؟ گروهی از ریاضیون می‌گویند که به شکل مخروط است که نوک این نور در چشم ماست، انتهایش روی مرئی می‌افتد. اگر مرئی بزرگ باشد قاعده مخروط بزرگ است، مرئی کوچک باشد قاعده مخروط کوچک است. بالاخره از چشم ما نوری به شکل مخروط ساطع می‌شود که رأس این نور در چشم ماست و قاعده این نور به اندازه مرئی و روی مرئی است و ما در انتهای این نور یعنی در قاعده مخروط آن مرئی را می‌بینیم. این یک قولی بوده در بین ریاضیون.

قول دیگر اینکه نوری به صورت استوانه و نازک از چشم ما خارج می‌شود و بر روی مرئی باقی می‌ماند و به شدت روی مرئی مضطرب می‌شود یعنی این طرف و آن‌طرف می‌رود، به‌طوری که تمام قسمت‌های مرئی را سیر می‌کند و وقتی روی هر قسمتی می‌افتد نقطه‌ای را به چشم ما واصل می‌کند و مجموع نقاط که به چشم ما واصل می‌شوند کل مرئی دیده می‌شود. قول اول می‌گوید یک نور بدون اضطراب به صورت مخروط از چشم خارج می‌شود، روی مرئی می‌افتد و ما در انتهای آن نور که قاعده مخروط است مرئی را می‌بینیم. اما قول دیگر می‌گوید این نور به صورت استوانه نازکی از چشم خارج می‌شود و به شدت روی این مرئی می‌چرخد و در لحظات مختلف نقاط مختلف مرئی را به چشم ما واصل می‌کند، ولی چون این لحظات سریع انجام می‌شود ما فکر می‌کنیم که این نقاط به هم چسبیدند و یک جا خود مرئی به چشم ما می‌آید و دیده می‌شود. در حالی که مرئی یکجا دیده نمی‌شود، نقطه‌نقطه دیده می‌شود. ولی این نقطه‌ها چون پشت سر هم به چشم می‌رسند آدم به نظرش می‌رسد که مرئی یک‌باره به چشم رسیده است.

این قول ریاضیون است که قائلند به خروج شعاع از چشم و ورودش و وقوعش بر مرئی.

پرسش و پاسخ: رؤیت در تاریکی

شاگرد: در تاریکی چه جوری می‌شود بحث کرد؟ مثلاً در یک اتاق...

استاد: نه، آن شرط ابصار را که همه قبول داریم، در روشنایی باید باشد. در تاریکی نمی‌شود. شرط ابصار را قبلاً خواندیم، در جلسه قبل خواندیم. آن باید باشد. البته گاهی در تاریکی هم نور از چشم خارج می‌شود. این هم یکی از دلایل همین ریاضیون است. مثلاً زیر پتو می‌رویم، شب هم هست. می‌بینیم که یک نوری موجود می‌شود. البته این‌ها را قدیمی‌ها می‌گفتند. امروزه می‌گویند خود پتو یک جنسی است که بر اثر مالش جرقه ایجاد می‌کند، نور ایجاد می‌کند. این‌طور نیست که آن نور از چشم ما خارج نمی‌شود، آن نور را خود آن پتو ایجاد می‌کند. حالا کار نداریم، قدیمی‌ها می‌گفتند نوری از چشم ما ساطع می‌شود و زیر پتو یک جرقه‌ای را ما می‌بینیم. خب این قول ریاضیون.

توضیح قول طبیعیون (انطباع)

اما قول طبیعیون. طبیعیون می‌گویند که وقتی ما شیء مرئی در مقابلمان قرار می‌گیرد صورتی از این شیء مرئی در قوه باصره ما منطبع می‌شود (منطبع می‌شود یعنی نقش می‌بندد). و این صورت که در قوه باصره ما نقش بسته دیده می‌شود و به‌توسط صورت آن شیء خارجی دیده می‌شود. صورتی که در ذهن ما و در باصره ما نقش بسته آن مرئی بالذات است و آن شیء خارجی مرئی بالعرض است. یعنی به‌توسط این صورت آن شیء خارجی دیده می‌شود. نوری هم از چشم ما خارج نمی‌شود. فقط صورتی از آن شیء خارجی وارد چشم ما می‌شود، وارد جلیدیه می‌شود. جلیدیه یکی از طبقات چشم است که به صورت مایع غلیظ است. سفت نیست، مایع است، ولی غلیظ است، مانند تگرگ. جلید هم به معنای تگرگ است، به معنای یخ است. این مانند تگرگ است و در چشم وجود دارد، عکس آن شیء خارجی در این جلیدیه می‌افتد و بعد که در این جلیدیه افتاد به قوه باصره می‌رسد که قوه باصره وسط پیشانی است. آنجا ما ابصار می‌کنیم. بعد وارد حس مشترک می‌شود و در حس مشترک ابصار تمام می‌شود.

این‌ها را ان‌شاءالله بعداً توضیح می‌دهم. الان فقط اشاره کردم.

پس روشن شد که در ابصار دو قول است (دو قولی که در اینجا ذکر می‌کند، بیان کردم پنج قول است ولی خب دو قول اینجا ذکر می‌کند). یک قول، قول ریاضیون است که قائل به خروج شعاع از چشم‌اند، یک قول، قول طبیعیون است که قائل به انطباع صورت در باصره هستند، یا در جلیدیه که عضو و آلتِ باصره است. صورتی در آن جلیدیه منطبع می‌شود و باصره آن صورت را می‌بیند. دیدن به این ترتیب اتفاق می‌افتد و واقع می‌شود. این دو قول را گفته شده که بیان کردم قول اول را که قول ریاضیون است خواجه در اینجا انتخاب کرده و قول دوم را که قول طبیعیون است ابن‌سینا قائل است.

قرائت و شرح متن: قول به خروج شعاع

صفحه ۱۹۷ هستیم، سطر دوازدهم.

قال: «بِخُرُوجِ الشُّعَاعِ». یعنی ابصار واجب است حاصل شود با شرایطش و حصولش به خروج شعاع است. یعنی با خروج شعاع از چشم، ابصار تحقق پیدا می‌کند.

أقول: اختلف الناس در کیفیت ابصار؛ «فَقَالَ قَوْمٌ كَأَنَّ هَذَا الْإِبْصَارَ بِخُرُوجِ شُعَاعٍ» به خروج شعاع است، «مُتَّصِلٍ». یعنی شعاع به صورت یک عرض متصل یا به صورت یک جوهر متصل. منفصل نیست، تکه‌تکه و قطعه‌قطعه نیست، متصل است. یعنی از چشم تا آن مرئی یک شعاع متصل وارد می‌شود، نه منفصل باشد تکه‌تکه باشد. شعاع متصل «مِنَ الْعَيْنِ إِلَى الْمَرْئِيِّ، وَهُوَ عَلَى هَيْئَةِ مَخْرُوطٍ رَأْسُهُ عِنْدَ الْحَدَقَةِ وَقَاعِدَتُهُ عِنْدَ الْمَرْئِيِّ». یک قول دیگر هم بیان کردم قائل می‌شود که شعاع به صورت استوانه است، آن قول را اینجا نقل نمی‌کند. «وَهُوَ اخْتِيَارُ الْمُصَنِّفِ رَحِمَهُ اللهُ».

«وَقَالَ أَبُو عَلِيٍّ» یعنی ابن‌سینا؛ گفته «إِنَّ الْإِبْصَارَ إِنَّمَا يَكُونُ بِانْطِبَاعِ صُورَةِ الْمَرْئِيِّ فِي الرُّطُوبَةِ الْجَلِيدِيَّةِ». صورت مرئی منطبع می‌شود یعنی منتقش می‌شود، نقش می‌بندد در رطوبت جلیدیه، آن وقت در رطوبت جلیدیه که نقش بست باصره او را می‌بیند. باصره‌ای که در همان حوالی وجود دارد و جلیدیه آلت و ابزار ادراک اوست، این صورت موجود در جلیدیه را می‌بیند وقت رؤیت اتفاق می‌افتد.

نقد و ابطال اقوال توسط علامه حلی

مرحوم علامه می‌فرماید هر دو قول پیش من باطل است. بیان نمی‌کند که چه چیزی حق است. حق را بیان نمی‌کند، فقط این دو قول را باطل می‌کند. بیان کردم نوعاً مرحوم علامه این کار را می‌کند که باطل می‌کند اقوال را، اقوالی که قبول ندارد باطل می‌کند، ولی بیان نمی‌کند که راه حل چیست و کیفیت چگونه اتفاق می‌افتد.

ابطال قول به خروج شعاع

قول خروج شعاع را این‌طور باطل می‌کند که این شعاع یا جسم است یا عرض است. دیگر خالی از این دو تا نیست، یا جوهر یا عرض است دیگر. اگر عرض باشد انتقال عرض از موضوعی به موضوع دیگر، از جوهری به جوهر دیگر جایز نیست. قبلاً این بحث را داشتیم که انتقال عرض جایز نیست. از موضوعی و محلی عرض منتقل بشود به محل دیگر قبلاً گفتیم جایز نیست. حالا از چشم ما عرض بخواهد منتقل بشود به آن مرئی، این شدنی نیست. اگر شعاع عرض باشد اگر بخواهد حرکت کند به سمت مرئی باید منتقل شود از محلی که چشم است به محل دیگر که مرئی است، و انتقال عرض از محلی به محل دیگر ممنوع است، پس خروج شعاع برای رؤیت ممنوع است اگر شعاع عرض باشد.

اما اگر شعاع جوهر باشد سه تا اشکال برایش وارد است. اگر عرض باشد یک اشکال است و آن اینکه انتقال عرض جایز نیست. اگر این شعاع جوهر باشد سه تا اشکال برایش وارد است.

الاول باطلٌ به سه دلیل؛

دلیل اول: «لِامْتِنَاعِ أَنْ يَخْرُجَ مِنَ الْعَيْنِ عَلَى صِغَرِهَا حَجْمٌ مُتَّصِلٌ مِنَ الْعَيْنِ إِلَى كُرَةِ الثَّوَابِتِ». ممتنع است، بالوجدان هم ممتنع است که خارج شود از چشم با کوچکی که دارد، خارج شود یک حجمی که آن حجم متصل است بریده نمی‌شود، متصل است از چشم تا کره ثوابت. این فاصله عظیم، این فاصله طولانی، این را می‌خواهد نور چشم ما پر کند. تازه آن آخرش را ملاحظه کنید، به صورت یک قاعده باید روی کل این فلک ثوابت یعنی نصف این فلک ثوابت پهن بشود. چه نوری است که این‌همه زیاد است که مخروطش و قاعده‌اش می‌افتد روی نصفِ کره عالم؟ این اشکال اول.

اشکال دوم. «وَأَيْضاً» اشکال دوم این است؛ نور باید از چشم ما خارج بشود، خارج بشود یعنی حرکت کند. حرکت کند به سمت مرئی برود، منتها نه اینکه چشم من را رها کند و بعد برود به سمت مرئی، باید متصل بشود. بالاخره نور باید حرکت کند. حرکتش چگونه است؟ سه تا حرکت بیشتر ما نداریم؛ حرکت طبیعی، حرکت قسری، حرکت ارادی. غیر از این سه حرکت ما حرکت دیگری نداریم. این شعاع که حرکت می‌کند کدام یک از اقسام حرکت را حرکت می‌کند؟ حرکت طبیعی می‌کند یا حرکت قسری یا حرکت ارادی؟ الان ثابت می‌کنیم که هیچ‌کدام از این سه حرکت را نمی‌تواند بکند. پس اگر نمی‌تواند حرکت کند نمی‌تواند خارج بشود، بنابراین قول به خروج شعاع باطل است.

اما حرکت طبیعی نمی‌تواند بکند، چون حرکت طبیعی یا به سمت فوق یا به سمت سفل است. غیر از این دو تا ما نداریم. حرکت طبیعی به دست راست و دست چپ و دورانی و این‌ها اصلاً وجود ندارد. حرکت طبیعی فقط دو تاست، یا به سمت بالا یا به سمت پایین. شیء سبک حرکت می‌کند به سمت بالا، شیء سنگین حرکت می‌کند به سمت پایین. حرکت دست راست، حرکت دست چپ حرکت قسری است. ما پرت می‌کنیم جسم را به سمت دست راست یا به سمت دست چپ. خود جسم را رها کنید اگر مثل دود باشد، مثل هوا باشد به سمت بالا می‌رود، مثل آتش باشد به سمت بالا می‌رود. اگر مثل سنگ باشد، مثل آب باشد به سمت پایین می‌آید. غیر از این هم که نیست. اجسام یا جسم بسیط، آب یا خاک است؛ آب و خاک پایین می‌روند. یا هواست یا آتش است؛ بالا می‌روند. یا مرکب از این‌هاست به سمت آن جزء غالب می‌رود. اگر جز غالبش هواست بالا می‌رود، جز غالبش سنگ است پایین می‌رود.

خلاصه اگر سنگینی می‌آید پایین اگر سبکی می‌رود بالا، غیر از این نیست. پس حرکت طبیعی یا به سمت بالاست یا به سمت پایین. شعاع به کدام طرف حرکت می‌کند؟ همه اطراف را پر می‌کند. یک چراغ روشن کنید زیر چراغ روشن می‌شود، بالای چراغ روشن می‌شود، راست و چپش روشن می‌شود، جلو عقبش روشن می‌شود، همه‌اش روشن می‌شود. شعاع به سمتی حرکت نمی‌کند. شعاع نه به سمت بالا می‌رود نه به سمت پایین، به هیچ جهت حرکت نمی‌کند، پس حرکتش حرکت طبیعی نیست. این روشن است. چیزی که حرکت طبیعی ندارد حرکت قسری ندارد، در جای خود ثابت شده [است]. پس حرکت شعاع حرکت قسری هم نیست چون حرکت طبیعی ندارد حرکت قسری هم نمی‌تواند داشته باشد. واضح است که حرکت ارادی ندارد چون حرکت ارادی برای موجودی است که نفس داشته باشد، شعاع که نفس ندارد که بخواهد اراده کند، پس حرکت ارادی هم ندارد.

بنابراین شعاع نه حرکت طبیعی دارد، نه حرکت قسری دارد، نه حرکت ارادی دارد، هیچ‌کدام از اقسام حرکت را ندارد. خب حرکت هم که منحصر است در این سه تا. بنابراین شعاع اصلاً حرکت ندارد. اگر حرکت ندارد خروج شعاع معنا ندارد، خروج شعاع یعنی حرکت. پس قول به خروج شعاع، قول به حرکت شعاع است و حرکت شعاع تصور شدنی نیست، پس قول به خروج شعاع هم تصور شدنی نیست. این هم اشکال دوم.

«وَأَيْضاً فَإِنَّ حَرَكَةَ الشُّعَاعِ لَيْسَتْ طَبِيعِيَّةً لِعَدَمِ اخْتِصَاصِ هَذِهِ الْحَرَكَةِ بِجِهَةٍ دُونَ أُخْرَى». حرکت طبیعی اختصاص دارد یا به فوق، به جهت فوق یا اختصاص دارد به جهت سفل، و شعاع این‌طور نیست اختصاص به هیچ‌کدام از جهات ندارد، به هر طرف... به همه طرف می‌رود. خب پس حرکت طبیعی نیست.

«فَلَا تَكُونُ قَسْرِيَّةً». قسری هم نیست چون حرکت قسری آنجا می‌آید که حرکت طبیعی هم بتواند بیاید. چیزی که حرکت طبیعی ندارد حرکت قسری هم ندارد.

«وَظَاهِرٌ أَنَّهَا لَيْسَتْ إِرَادِيَّةً» یعنی حرکت سوم؛ حرکت سوم هم می‌خواهیم نفی کنیم. ظاهر است که أنها یعنی حرکت شعاع ارادی هم نیست چون حرکت ارادی در جایی است که نفس باشد و شعاع نفس ندارد پس حرکت ارادی ندارد. این هم دلیل دوم بود بر بطلان خروج شعاع در فرضی که شعاع جسم باشد.

اما دلیل سوم بر بطلان خروج شعاع در صورتی که شعاع جسم باشد.

دلیل سوم این است: شعاع یک جسم لطیف است. سفت نیست. بنابراین وقتی از چشم ما خارج می‌شود اگر باد بوزد این شعاع را این‌ور و آن‌ور می‌کند، شعاع نمی‌تواند مستقیماً روی جسم مرئی وارد بشود. در حالی که ما جسم مرئی را می‌بینیم. معلوم می‌شود شعاع رفته مستقیم، به قول شما رفته مستقیم روی آن مرئی قرار گرفته [است]. در حالی که اگر دیدن به خروج شعاع باشد وقتی باد می‌آید این شعاع را پخش و پلا می‌کند، می‌برد یک جای دیگر. من باید یک جای دیگر را ببینم نه مرئی را. در حالی که مرئی را می‌بینم. پس معلوم می‌شود شعاع خارج نشده، یک اتفاق دیگر افتاده که من این مرئی را توانستم ببینم. اگر شعاع خارج می‌شد بر اثر این باد شعاع منحرف می‌شد از مرئی و من مرئی را نمی‌توانستم ببینم، یک جای دیگر که این شعاع رفته بود آنجا را می‌بینم، با اینکه می‌بینیم مرئی را می‌بینیم. پس معلوم می‌شود که مرئی به‌وسیله خروج شعاع نبوده، دیدنش به‌وسیله خروج شعاع نبوده، دیدنش به‌وسیله دیگر بود.

«وَلِأَنَّ الشُّعَاعَ جِسْمٌ لَطِيفٌ جِدًّا فَيَلْزَمُ تَشَوُّشُهُ عِنْدَ هُبُوبِ الرِّيَاحِ». در وقتی که باد می‌وزد مشوش باید بشود، پراکنده بشود، پخش‌وپلا بشود.

«فَلَا يَحْصُلُ الْإِبْصَارُ لِلْمُقَابِلِ». یعنی مرئی مقابل را دیگر نمی‌شود دید، ابصار مقابل حاصل نمی‌شود، ابصار یک چیز دیگری که شعاع رفته به سمت او باید حاصل بشود. در حالی که ما چیز دیگر نمی‌بینیم مرئی را می‌بینیم. وقتی هم باد می‌وزد باز هم مرئی را داریم می‌بینیم. در حالی که شعاع دیگر روی مرئی نیفتاده [است]. پس معلوم می‌شود که رؤیت این مرئی به‌توسط خروج شعاع نبوده [است].

ابطال قول به انطباع

خب قول اول که قول به خروج شعاع بود باطل شد. شعاع اگر عرض باشد به یک دلیل باطل شد، اگر شعاع جسم باشد به سه دلیل باطل شد، پس قول خروج شعاع باطل است. اما قول به انطباع، این هم باطل است؛ زیرا که جسم کبیر را ما کبیر می‌بینیم. پس معلوم می‌شود اگر صورتی بخواهد منطبع در باصره ما بشود صورتِ کبیر باید منطبع بشود. اگر جسم کبیر کبیر دیده می‌شود صورت کبیر باید در باصره ما منطبع بشود. در حالی که باصره ما یا چشم ما که محل باصره است یک عضو بسیار ریزی است، چطور یک کوه به این بزرگی یا فلک هشتم به این بزرگی نصفش در چشم ما می‌افتد؟ صورتش به این بزرگی در چشم ما می‌افتد؟ انطباع کبیر در صغیر می‌شود، انطباع کبیر در صغیر محال است. اگر بگویید که صورتِ ریز می‌افتد در چشم ما، خب ما باید آن صورت را ریز ببینیم، دیگر درشت نبینیم. در حالی که ما جسم را اگر بزرگ باشد بزرگ می‌بینیم، اگر کوچک باشد کوچک می‌بینیم. معلوم می‌شود صورتی به اندازه خود جسم در چشم ما منطبع می‌شود اگر بخواهد انطباع باشد. اگر انطباع رخ بدهد باید صورتی به اندازه مرئی در منطبع بشود در باصره ما و در چشم ما. صورت به اندازه مرئی اگر کوچک باشد خب عیبی ندارد که بگویید در چشم ما منطبع می‌شود، ولی اگر بزرگ‌تر از چشم ما باشد چطوری در چشم ما منطبع می‌شود؟ انطباع کبیر در صغیر لازم می‌آید که محال است.

شاگرد: استاد شکل و اندازه مگر با استدلال فهمیده نمی‌شود؟ با چه استدلالی؟

استاد: چشم به یک اندازه خاصی ببیند و بعد استدلال کند که این صورتِ بزرگی است یا آن صورت صورت کوچکی است؟ اما خب چه مقایسه؟ با چی می‌خواهد مقایسه کند؟ چشم که صورتِ موجود در خودش را با خارج که نمی‌تواند مقایسه کند، چون خارج پیشش معلوم نیست. از خارج صورتِ ریز افتاده، صورت دیگری هم که در چشم نیست بخواهد مقایسه کند با چی می‌خواهد مقایسه کند؟ چه‌جوری استدلال می‌کند؟ نحوه استدلال چیست؟ بله، کسانی که قائل به انطباع هستند گفتند این بزرگی شیء را ما با استدلال می‌فهمیم، اما خب استدلال چه‌جوری است؟ بالاخره باید مقایسه بکنیم، با چی مقایسه می‌کنیم؟ با صورت بیرونی مقایسه می‌کنیم، آنی که نیافتیم، کوچکش را یافتیم، بزرگش را که نیافتیم. با صورتی که در چشم داریم مقایسه می‌کنیم، ما چیزی در چشم نداریم، با چی می‌خواهد مقایسه کند؟ انطباع کبیر در صغیر اتفاق نمی‌افتد و مشکلِ قول به انطباع است.

امروزه هم قول به انطباع را قبول ندارند. بیان کردم می‌گوید نوری از شیء منعکس می‌شود به چشم ما می‌رسد، آن وقت ما آن شیء را در انتهای آن نور می‌بینیم.

«وَأَمَّا الثَّانِي» یعنی قول دوم که قول به انطباع است باطل است، «فَلِأَنَّهُ يَسْتَحِيلُ انْطِبَاعُ الْعَظِيمِ فِي الصَّغِيرِ». یعنی بنابراین قول، در جایی که ما یک شیء بزرگ را می‌بینیم انطباع کبیر در صغیر لازم می‌آید و انطباع کبیر در صغیر محال است. در حالی که رؤیت اتفاق می‌افتد، رؤیت محال نیست. پس معلوم می‌شود رؤیت از طریق انطباع نبوده [است]. چون انطباع محال است ولی رؤیت واقع شده، پس معلوم می‌شود که این رؤیت واقع شده به‌وسیله انطباع محال انجام نگرفته [است]. چون انطباع حاصل نمی‌شود در عین حال رؤیت حاصل می‌شود. از اینجا می‌فهمیم که رؤیت به‌توسط انطباع نیست.

بحث پنجم: رؤیت صورت خود در آینه (بنا بر خروج شعاع)

قال: «فَإِنِ انْعَكَسَ إِلَى الْمُدْرِكِ أَبْصَرَ وَجْهَهُ». ضمیر انعکس برمی‌گردد به شعاع.

اگر شعاعی که از چشم خارج شده و به مرئی رسیده دوباره از مرئی منعکس بشود برگردد به مدرک، مدرک صورت خودش را در مرئی می‌بیند. شعاعی از چشم رفته، اگر بر یک جسمِ غیر صیقلی مثلاً مثل دیوار معمولی واقع شده باشد دیگر منعکس نمی‌شود، برنمی‌گردد. ولی اگر به آینه وارد شده باشد (در مقابل ما آینه واقع شده)، نور از چشم ما رفته خورده به آینه یا به آب یا به شیشه، بالاخره به یک چیز صیقلی، این نور منعکس می‌شود. وقتی منعکس شد برگشت، من صورت خود را در آن مرئی مقابل می‌بینم. حالا مرئی مقابل یا آینه است یا شیشه است یا آب است، هر چه هست. اما به شرطی که (این شرط مهم است توجه کنید)، به شرطی که صورت من مقابل آینه باشد همان‌جور که آینه مقابل چشم من بود. چون آینه مقابل چشم من بود من آینه را دیدم. اگر آینه هم مقابل صورت من باشد صورتم را می‌بینم. یعنی همان رابطه‌ای که چشم من با آینه داشت باید آینه با صورت من داشته باشد تا من بتوانم صورتم را ببینم.

به عبارت دیگر، همان زاویه‌ای که شعاع خارج شده از چشم من داشت همان زاویه را شعاع منعکس باید داشته باشد. مثلاً شعاع خارج شده از چشم من عمود می‌شود مثلاً فرض کن عمود می‌شود بر این مرئی، زاویه‌ای که می‌سازد زاویه قائمه است، شعاع انعکاسی هم باید زاویه قائمه بسازد تا من بتوانم صورتم را در آن آینه ببینم. و اگر زاویه که ساخته شده زاویه مثلاً منفرجه است، آینه یک خرده پایین‌تر است، زاویه که این نوری که می‌رود زاویه منفرجه یا حاده می‌سازد، یا آینه یک خرده بالاتر است، زاویه منفرجه به حاده می‌سازد، آن وقت شعاع انعکاسی هم با زاویه حاده و منفرجه می‌سازد.

پس توجه کردید اگر جسم مقابل من که مرئی من است صیقلی باشد (این یک شرط)، و طوری قرار گرفته باشد که رابطه‌اش با صورت من مثل رابطه چشم من با او باشد، و به تعبیر دیگر زاویه نور شعاع انعکاسی مانند زاویه شعاع خارج باشد (شعاعی که از چشم خارج می‌شود)، در چنین حالتی با داشتن این چنین شرطی ما چهره خودمان، صورت خودمان را در آن مرئی می‌بینیم، همان‌طور که خود مرئی را می‌بینیم صورتمان را هم می‌بینیم. اما اگر شعاع از شعاع خارج که از چشم ما خارج شده به مرئی رسید، مرئی صیقلی نبود شعاع انعکاسی ندارد. یا صیقلی بود ولی نحوه قرار گرفتنش آن‌طور نبود که او در مقابل چشم من بود، آن‌طور صورتم در مقابل او نبود یا او در مقابل صورت من نبود، در آن صورت با اینکه صیقلی است ولی من چهره‌ام را در آن نمی‌بینم؛ عرض کردم مثل اینکه آینه را گذاشته باشیم مقابل خودمان، ولی چهره یا آینه را آن طرفی که عکس را می‌اندازد رو به سقف قرار داده باشیم. این آینه دیگر سقف را نشان می‌دهد چهره من را نشان نمی‌دهد.

این توضیحی که ما دادیم در مورد دیدن چهره خودمان، این بنا بر قول به خروج شعاع بود. بنا بر قول به انطباع چطوری من صورت خودم را در آینه می‌بینم؟ البته توجه کردید اصلاً بحث را ما بردیم و در این مسئله قرار دادیم که چطور می‌شود که ما در آینه صورت خودمان را می‌بینیم. گفتیم نوری خارج می‌شود، به آینه می‌خورد منعکس می‌شود با این شرایطی که گفتیم. آن وقت ما می‌بینیم. اگر این شرایط وجود نداشته باشد صورتمان در آینه نمی‌بینیم، صورتمان در مرئی نمی‌بینیم. حالا اگر مرئی صیقلی نبود نمی‌بینیم، اگر هم صیقلی بود صورت را نمی‌بینیم، یک چیز دیگر نشان داده می‌شود تو آینه، که این هم در ضمیمه توضیحاتشان بود. پس اگر کسی از ما بپرسد که چطور ما صورت خودمان را در آینه می‌بینیم، بنا بر قول به خروج شعاع این‌طور توجیه می‌کنیم که توجیه کردیم. بنا بر قول به انطباع توجیه دیگر دارد، وقتی رسیدیم بیان می‌کنیم ان‌شاءالله.

«فَإِنِ انْعَكَسَ إِلَى الْمُدْرِكِ»، اگر آن شعاعی که از چشم ما خارج شده به سمت مرئی رفت، منعکس شد برگشت به شخص مدرک، «أَبْصَرَ وَجْهَهُ». مدرک صورت خودش را می‌بیند در همان مرئی. أقول: «الشُّعَاعُ إِذَا خَرَجَ مِنَ الْعَيْنِ وَاتَّصَلَ بِالْمَرْئِيِّ»، شعاع اگر از چشم خارج شد و رسید به مرئی، «وَكَانَ» (ضمیر کان را برنگردانید به شعاع، برگردانید به مرئی)، «وَكَانَ صَقِيلًا»؛ یعنی مرئی صقیل بود (صقیل یعنی صیقلی)، مرئی صیقلی بود مثل آینه بود مثل آب بود، شیشه بود، «كَالْمِرْآةِ انْعَكَسَ عَنْهُ» یعنی منعکس می‌شود از آن مرئی. به چی منعکس می‌شود؟

عبارت را دقت کنید؛ « و كان صقيلا كالمرآة انعكس عنه إلى كل ما نسبته إلى المرئي كنسبة العين إليه». نسبتِ عین الی المرئی، نسبت مقابله است، نسبت مقابله است. چیزی نسبتش به این مرئیِ صیقلی نسبتِ مقابله باشد در این مرئیِ صیقلی دیده می‌شود. این‌ها را همه من از خارج توضیح دادم، عبارت فرق کرد والا مطلب همان مطلب قبل است.

«وَلِهَذَا» یعنی چون رابطه شیئی که می‌خواهد در مرآت دیده بشود با مرآت مانند رابطه مرآت است با چشم (به عبارت دیگر چیزی که می‌خواهد با شعاع انعکاسی دیده بشود باید رابطه‌اش با چشم مثل رابطه چیزی باشد که با شعاع خارج از بصر دیده می‌شود)، چون این‌چنین است باید این دو تا شعاع زاویه مساوی بسازند، شعاعی که می‌رود یعنی خارج می‌شود و می‌رود و شعاعی که برمی‌گردد یعنی منعکس می‌شود و برمی‌گردد، هر دو باید زاویه‌شان مساوی باشد.

«وَلِهَذَا وَجَبَ»؛ چون باید نسبت آن شیئی که می‌خواهد دیده بشود مثل صورت من، نسبتش به مرئی مثل نسبت چشم به مرئی باشد، چون چنین است واجب است که «تَسَاوِي زَاوِيَتِي الشُّعَاعِ الْخَارِجِ وَالشُّعَاعِ الْمُنْعَكِسِ» مساوی باشند. واجب است تساوی دو زاویه شعاع و انعکاس، که این‌ها توضیح داده شد.

« و وجب أن يشاهد بالمرآة كل ما وضعه إليها كوضع الرائي»[2] . هر چیزی دیده می‌شود که نسبتش به مرآت مانند نسبت آن شخص بیننده باشد با مرآت. هر چیزی که مقابل مرآت است دیده می‌شود، از جمله صورت خودم.

«فَإِنِ انْعَكَسَ الشُّعَاعُ»؛ اگر شعاع از آینه منعکس شد «إِلَى الرَّائِي نَفْسِهِ»؛ به خود رایی برگشت، «أَدْرَكَ هَذَا الرَّائِي وَجْهَهُ فِي الْمِرْآةِ». یعنی صورت خودش را در آینه می‌بیند. اگر برگشت به چیزهای دیگر شعاع انعکاسی، آن چیزهای دیگر را ما در آینه می‌بینیم. اگر برگشت به صورت خودمان، صورت خودمان را می‌بینیم.

«أَمَّا إِذَا انْتَفَتِ الصَّقَالَةُ»؛ اگر صقالت یعنی صیقلی بودن در مرئی منتفی بشود، مرئی صقیل یعنی صیقلی نباشد، «لَمْ يَحْصُلِ الِانْعِكَاسُ»، انعکاس حاصل نمی‌شود و اشیائی که مقابل مرئی است دیده نمی‌شوند، از جمله صورت خودم دیده نمی‌شود.

«كَالْأَشْيَاءِ الْخَشِنَةِ الَّتِي نُشَاهِدُهَا»، مثل اشیاء خشن که صیقلی نیستند که ما آن‌ها را مشاهده می‌کنیم، «فَإِنَّهُ لَا يَنْعَكِسُ عَنْهَا شُعَاعٌ إِلَى غَيْرِهَا». شعاعی از این اشیاء به غیر خودِ این اشیاء منعکس نمی‌شود، زیرا این اشیاء ملاست ندارند، ملاست یعنی همواری ندارند مثل آینه نیستند، املس نیستند، خشن‌اند. لذا نور را منعکس نمی‌کنند. وقتی منعکس نکردند مقابل خودشان را نشان نمی‌دهند، فقط خودشان دیده می‌شوند. اما مقابل خودشان را نشان نمی‌دهند.

«هَذَا عِلَّةُ أَصْحَابِ الشُّعَاعِ فِي رُؤْيَةِ الْإِنْسَانِ وَجْهَهُ بِالْمِرْآةِ». این سببی است که اصحاب شعاع در رؤیت انسان وجهش را بالمراة بیان می‌کنند. یعنی اصحاب شعاع و قائلین به اینکه ابصار به خروج شعاع است سبب این را که انسان صورتش را در آینه می‌بیند این‌چنین بیان می‌کنند که نور می‌رود منعکس می‌شود با شرایطی که گفتیم.

رؤیت صورت خود در آینه (بنا بر انطباع)

اما قائلین به انطباع چگونه دیدنِ صورت در مرآت را توجیه می‌کنند و چگونه سببِ دیدنِ مرآت در صورت را بیان می‌کنند. می‌فرماید که قائلین به انطباع این‌جور می‌گویند که صورتی، مثلاً صورت خود ما، در آینه منطبع می‌شود (نه در چشم، در آینه منطبع می‌شود)، و نقشی از این صورت در آینه می‌افتد. بعد آن نقش دوباره صورتی از آن نقش در باصره ما و در چشم ما می‌افتد. دو تا انطباع محقق می‌شود؛ یکی چهره ما عکسش می‌افتد در آینه، پس صورتی از صورت از چهره ما در آینه منطبع می‌شود. بعد یک صورتی از آن صورتِ منطبع شده در آینه در چشم من، در جلیدیه چشم من می‌افتد. وقت من آن صورتی که در جلیدیه افتاده که در واقع صورت خودم هست می‌بینم یا عکس صورت خودم هست می‌بینم. این توجیهی که قائلین به انطباع دارند برای رؤیت صورت در مرآت.

«أَمَّا الْقَائِلُونَ بِالِانْطِبَاعِ فَقَالُوا إِنَّهُ» شأن این است «تَنْطَبِعُ فِي الْمِرْآةِ صُورَةُ الرَّائِي»، در آینه صورت آن شخص بیننده منطبع می‌شود، «ثُمَّ تَنْطَبِعُ» در چشم این بیننده از آن صورتی که در آینه افتاده «تَنْطَبِعُ صُورَةٌ أُخْرَى»، یک صورت دیگری منطبع می‌شود در چشم. وقت شخصی که مقابل آینه ایستاده آن صورتِ منطبع شده در چشم خودش را که از آینه به او رسیده می‌بیند. وقت فکر می‌کند که در آینه دارد این صورت را می‌بیند. صورت خودش را می‌بیند اما گمان می‌کند که در آینه دارد می‌بیند، در حالی که صورت خودش را در باصره خودش دارد می‌بیند.

نقد علامه بر انطباع در آینه

مرحوم علامه این توجیه دوم را قبول نمی‌کند. توجیه خروج شعاع را اشکال نمی‌گیرد. اصل خروج شعاع را باطل کرد، ولی انعکاس شعاع را باطل نمی‌کند. اما این قول به انطباع را باطل می‌کند. ایشان می‌گوید که صورت در آینه منطبع نمی‌شود. حالا صورت در چشم منطبع می‌شود یا نمی‌شود قبلاً گفتیم آن هم نمی‌شود، حالا فعلاً به آن کاری نداریم. اما صورت در آینه منطبع نمی‌شود. چون انطباع یعنی انتقاش؛ اگر شما صورتی را روی دیوار نقش بیندازید، عکس خودتان را بیندازید روی دیوار، نه سایه‌تان را، عکستان را بیندازید روی دیوار، بعد جابجا بشوید، راه بروید، عکس محو نمی‌شود. عکسی که روی دیوار افتاده محو نمی‌شود. در حالی که در آینه عکستان می‌افتد در آینه به قول خودتان منطبع می‌شود در آینه، بعد از جلو آینه این‌ور آن‌ور می‌روید عکسه محو می‌شود. این چطور انطباعی است؟ انطباع یعنی انتقاش، یعنی نقش بستن؛ نقش بستنِ شکل و عکس که نباید با جابجا شدنِ صاحب عکس جابجا بشود. اگر جابجا می‌شود معلوم می‌شود منطبع نشده [است]. حالا به چه صورت اتفاق افتاده نمی‌دانیم ولی منطبع نشده [است]. اگر صورتی در این آینه منطبع شده باشد خب همان‌طور که روی دیوار منطبع می‌شود و باقی می‌ماند در آینه هم باید باقی بماند. در حالی که ما جابجا می‌شویم صورت محو می‌شود.

«وَهَذَا بَاطِلٌ لِأَنَّ الصُّورَةَ» اگر منطبع شود در مرآت «تَغَيَّرُ» (تغییر نمی‌کند)، «لَا تَتَغَيَّرُ بِتَغَيُّرِ وَضْعِ الرَّائِي». نباید تغییر کند در حالی که تغییر می‌کند. قیاس قیاسِ استثنایی است؛ اگر صورت منطبع شود در مرآت (این مقدم)، «لَمْ تَتَغَيَّرْ بِتَغَيُّرِ وَضْعِ الرَّائِي» (این تالی). «وَلَكِنَّ التَّالِي بَاطِلٌ»، یعنی این صورت با تغییر وضع رایی تغییر می‌کند، صورتی که در آینه افتاده، پس مقدم هم که انطباع است باطل است.

البته ظاهراً اشکال مرحوم علامه وارد نیست. چون صورت منطبع می‌شود منتها نه انطباعی که روی دیوار می‌شود. بالاخره منطبع می‌شود. بعد وقتی که ما جابجا می‌شویم آن صورت محو می‌شود یک صورت دیگر منطبع می‌شود. نه صورتِ منطبع شده جابجا می‌شود، صورت منطبع شده محو می‌شود، یک صورت جدید منطبع می‌شود. اگر قائل به انطباع بشویم این‌طوری توجیه می‌کنیم؛ با تغییر وضع رایی صورت تغییر نمی‌کند، صورت محو می‌شود، یک صورت دیگر جایش می‌آید. پس انتقاش هست منتها انتقاشش در آینه با انتقاشش در دیوار فرق می‌کند. نمی‌خواهیم بگوییم قول به انطباع درست است، می‌خواهیم بگوییم این اشکال وارد نیست.

خب این بحث هم تمام شد. این بحث توجه داشتید بحث پنجم بود، که این بحث عنوانش این بود: چه می‌شود که ما صورت خویش را در آینه می‌بینیم. این بحث بود. قائل به خروج شعاع گفت بر اثر انعکاس نور، قائل به انطباع گفت بر اثر حصولِ دو انطباع، یکی انطباع در آینه یکی انطباع در چشم.

بحث ششم: پدیده دوبینی (حَوَل)

حالا بحث ششم که آخرین بحث ما در باب ابصار است. چه می‌شود که یک شیء را دو تا می‌بینیم؟ چه می‌شود که یک شیء را دو تا می‌بینیم؟ بعضی انسان‌ها هستند دوبین‌اند. چطور شده که این‌ها یک شیء را دو تا دیدند؟ چطور بقیه یکی می‌بینند؟ این‌ها چرا دو تا دیدند؟ این دوبینی را هم می‌خواهیم بنا بر قول به خروج شعاع توجیه کنیم هم می‌خواهیم بنا بر قول به انطباع توجیه کنیم. اما توجیه به اعتبار خروج شعاع که خواجه طرفدارش است، آن را اول مطرح می‌کنیم چون خواجه طرفدار خروج شعاع هست دوبینی را طبق خروج شعاع توجیه می‌کند. قائل به انطباع نیست. دوبینی را بنا بر قول به انطباع مرحوم علامه ذکر می‌کند، خواجه اصلاً اشاره نمی‌کند.

توجیه دوبینی بنا بر خروج شعاع

حالا توجه کنید که چگونه توجیه می‌کنیم دوبینی را بنا بر قول به خروج شعاع. گفتیم وقتی شعاع خارج می‌شود به صورت مخروط خارج می‌شود. مخروط سهم دارد، سهم مخروط عبارت است از خط فرضی که از رأس مخروط بر قاعده مخروط عمود می‌شود. خطی که از رأس مخروط بر قاعده مخروط عمود می‌شود بهش می‌گویند سهم مخروط.

این نوری که خارج می‌شود سهمش قوی‌تر از بقیه است، لذا رؤیت به‌وسیله سهم مخروط قوی‌تر از رؤیت به‌وسیله اطراف مخروط اتفاق می‌افتد. یعنی ما وقتی شیئی را که مقابلمان است می‌بینیم آن قسمتی که درست مقابل خودمان است دقیق‌تر می‌بینیم تا قسمت‌های دورتر را. مثلاً یک کوه خیلی بزرگی جلویمان باشد، خب یک مخروطی با قاعده بزرگ از چشم ما خارج می‌شود و روی این کوه می‌افتد. قسمتی از کوه که مقابل چشم ماست که محل فرود آمدن سهم مخروط است خیلی قشنگ دیده می‌شود، راحت و واضح دیده می‌شود. اما قسمت‌های نوک کوه و اطراف کوه و این قسمت‌های پایین کوه، این‌ها ممکن است خیلی سخت‌تر دیده بشود، آن‌هایی که اطراف مخروط‌اند کمتر و کدرتر دیده می‌شوند. آنی که وسط مخروط است یعنی محل وقوع سهم مخروط است خوب دیده می‌شود. پس این نوری که از چشم ما خارج می‌شود چون به صورت مخروط است سهم دارد و سهمش کاملاً آن شیءِ مقابل را نشان می‌دهد.

خب چند تا مخروط از چشم ما خارج می‌شود؟ دو تا مخروط؛ یکی از چشم راست یکی از چشم چپ. این دو تا مخروط دو تا سهم دارند. این دو تا سهم‌ها اگر رفتند روی مرئی و متحد شدند ما مرئی را یکی می‌بینیم. اگر متحد نشدند همان‌جور دو تا باقی ماندند مرئی را دو تا می‌بینیم. کسانی که مرئی را دو تا می‌بینند سهم مخروطشان، دو تا سهم مخروطشان بر هم منطبق نمی‌شود. جدا جدا می‌افتد روی مرئی، لذا دو بار مرئی دیده می‌شود؛ یک بار به‌وسیله این سهم، یک بار به‌وسیله آن سهم. دو تا سهم دیگر، هر کدامشان یک بار مرئی را نشان می‌دهند. چون دو تا هستند دو بار مرئی نشان داده می‌شود و مرئی دو بار دیده می‌شود.

مرحوم علامه این‌طور بیان می‌کند که اصلاً در چنین حالتی که سهم‌ها متحد می‌شوند سهم مخروط نقشی در رؤیت ندارد. من بیان کردم دو تا رؤیت حاصل می‌شود. مرحوم علامه می‌فرمایند این سهم نقشی در رؤیت ندارد. رؤیت به‌توسط اطراف مخروط حاصل می‌شود و چون به‌توسط اطراف مخروط حاصل می‌شود شیء دو تا دیده می‌شود. طرفِ مخروط یعنی انتهای مخروط. دو تا مخروط دیگر دو تا طرف دارد، پس دو بار شیء را می‌بینیم. سهم‌ها رو هم نیفتاده [است]. من بیان کردم دو تا سهم دو بار شیء را نشان می‌دهد، ایشان می‌فرماید دو تا مخروط دو طرف دارد با طرف مخروط می‌بینیم دو بار می‌بینیم. هر دو حرف درست است.

«وَإِنْ عَرَضَ تَفَرُّقُ السَّهْمَيْنِ تَعَدَّدَ الْمَرْئِيُّ». اگر آن دو تا سهم که یکی سهم مخروطی است که از چشم راست خارج شده یکی سهم مخروطی است که از چشم چپ خارج شده، اگر عارض شد تفرق این دو سهم، یعنی این دو سهم روی مرئی متحد نشدند متفرق بودند، جدا بودند، «تَعَدَّدَ الْمَرْئِيُّ»؛ مرئی دو تا می‌شود، یعنی دو تا دیده می‌شود. یکی به‌وسیله آن سهم اول، یکی به‌وسیله سهم دوم. دو تا سهم دیگر، هر کدامشان یک بار مرئی را نشان می‌دهند. چون دو تا هستند دو بار مرئی نشان داده می‌شود و مرئی دو بار دیده می‌شود.

«أقول هذا إشارةٌ إلى علة الحول. حول یعنی دوبینی (یا حَوَل یعنی دوبینی). اشاره است به علت دوبینی عند القائلین بالشعاع در نزد کسانی که قائل به خروج شعاع هستند. در نزد کسانی که قائل به انطباع هستند دوبینی توجیه دیگر دارد، سبب دیگر دارد که بعداً بیان می‌کنیم ان‌شاءالله.

و سبب در دوبینی نزد آن‌ها یعنی نزد قائلین به شعاع این است که نوری که ممتد است از چشم علی شکل المخروط، قوت این نور در سهم مخروط است. یعنی نیرو و شدت آن در سهم مخروط است.

فإذا خرج من العینین مخروطان، اگر از دو چشم دو مخروط خارج شود و دو سهم این مخروط ملاقات کنند عند المبصر یعنی روی هم بیفتند در مبصر، این دو سهم روی هم بیفتند و اتّحدا و با هم یکی بشوند، أدرک المدرک الشیء کما هو. مدرک شیء را همان‌طور که هست ادراک می‌کند؛ اگر یکی است یکی ادراک می‌کند، اگر هم دوتاست دو تا ادراک می‌کند.

اما و إن لم یلتقِ السهمان عند شیء واحد. اگر دو سهم در پیش شیء واحد متحد نشدند، ملاقات نکردند، بلکه حصل الإدراک بطرف المخروط یعنی به انتهای مخروط، لا بوقوع سهمه علیه. علیه یعنی علی شیء واحد یعنی بر آن مرئی که شیء واحد است. سهم بر آن شیء واحد واقع نشد، طرف مخروط واقع شد، رأی الرائی الشیء الواحد شیئین. رایی یک شیء را دو شیء می‌بیند. چون دو تا مخروطند که بر هم منطبق نشدند، سهم‌هایشان نتوانستند بر هم منطبق بشوند، وقتی سهم‌ها منطبق نشدند مخروط‌ها همین‌طور جدا ماندند. این مخروط مرئی را نشان می‌دهد، آن هم نشان می‌دهد. دو بار نشان داده می‌شود لذا دو بار دیده می‌شود. این توجیه دوبینی بود بنا بر قول به خروج شعاع.

توجیه دوبینی بنا بر انطباع

اما توجیه دوبینی بنا بر قول به انطباع.

مقدمتاً من مطلب را این‌طور توضیح می‌دهم که به این مقدمه حتماً باید توجه بشود. از مرئی صورتی منطبع می‌شود در جلیدیه چشم ما. ما دو تا چشم داریم، پس دو تا صورت در جلیدیه منطبع می‌شود. یکی در جلیدیه راست یکی در جلیدیه چپ. ولی وقتی منطبع در جلیدیه می‌شود رؤیت اتفاق نمی‌افتد. و الا اگر بخواهد آن وقت رؤیت اتفاق بیفتد هر کسی هر شیئی را دو تا خواهد دید، مگر کسانی که یک چشم داشته باشند. آن‌هایی که دو چشم دارند حتماً هر شیء واحدی را دو تا خواهند دید چون دو تا عکس می‌افتد. همان‌طور که اگر ما یک شیء را با دو دستمان لمس کنیم، هر دستمان این شیء را جدای از دست دیگر می‌یابد. دو بار این شیء را ما می‌یابیم، چون لامسه با تماس دست درک می‌کند. اگر ما به یک شیء دو تا دستمان را بچسبانیم دو بار آن شیء را درک می‌کنیم؛ یک بار به‌وسیله دست راست و یک بار به‌وسیله دست چپ. حالا اگر عکس در چشممان بیفتد، با افتادن عکس رؤیت حاصل بشود، ما باید همه‌مان، هر کسی که سالم است یا غیرسالم، همه باید یک شیء را دو تا ببیند. همان‌طور که یک شیء را با دو دست دو بار لمس می‌کنیم، باید یک شیء را هم با دو چشم دو بار ببینیم. در حالی که نمی‌بینیم. پس معلوم می‌شود افتادن عکس در جلیدیه باعث رؤیت نمی‌شود. این عکس از جلیدیه باید بگذرد، یک جا وارد بشود این دو تا عکس، این دو تا عکس از جلیدیه باید عبور کنند یک جا بروند رو هم بیفتند. و وقتی رو هم افتادند آنجا ما ادراک می‌کنیم. دو تا عکس می‌شوند یکی، دو تا صورت می‌شوند یکی، وقت ما آن صورتِ یکی شده را ادراک می‌کنیم. و همین‌طور هم اتفاق می‌افتد.

دقت کنید از پشت چشم ما، از پشت تخم چشم ما عصبی خارج شده [است]. که این عصب ادامه خود تخم چشم است. تخم چشم جلویش مثل نیم‌دایره است. درست است پلک چشم جلویش را گرفته مثل بیضی نشان داده می‌شود، ولی خود تخم که اگر پلک رویش نبود نیم‌دایره نشان داده می‌شد به صورت کره نشان داده می‌شد. آن طرف چشم به صورت مخروط است، کره نیست. این طرف جلویش کره است یعنی نیم‌کره است. طرف پشتش کره نیست به صورت مخروط است، یعنی باریک می‌شود. باریک می‌شود منتهی می‌شود به یک عصب. آن عصب به صورت یک لوله توخالی می‌رود جلو. از پشت می‌آید وسط پیشانی. هر دو عصب.

چطور می‌آید؟ یک قول می‌گوید عصبی که از چشم چپ خارج می‌شود به سمت راست مغز می‌رود و عصبی که از چشم راست خارج می‌شود به سمت چپ مغز می‌رود، این دو عصب روی وسط پیشانی به صورت ضربدر به هم برخورد می‌کنند. به صورت یک ضربدر به هم برخورد می‌کنند و بر هم منطبق می‌شوند. یک چهارراه درست می‌کنند.

گروهی می‌گویند نه، آن عصب از چشم راست خارج می‌شود به سمت چپ مغز می‌رود، وسط پیشانی که رسید برمی‌گردد به سمت راست مغز. به صورت یک دال. به صورت یک دال می‌رود برمی‌گردد. از چشم چپ هم عصب خارج می‌شود به سمت راست می‌رود، ولی وسط راه برمی‌گردد به سمت چپ می‌رود. این هم به صورت دال. دو تا دال است که پشتشان به هم وصل است و در وسط پیشانی به هم التقاء پیدا می‌کنند. آن وسط پیشانی آنجایی که این‌ها با هم ملتقی می‌شوند، حالا چه به صورت دو تا دال باشند چه به صورت ضربدر باشند، وسط را اصطلاحاً می‌گویند ملقتی العصبین. ملقای دو عصب. عصب هم هر دوشان مجوف‌اند. همه اعصاب بدن توپرند، فقط همین دو تا مجوف‌اند. عصبین مجوفتین یعنی توخالی‌اند. در وسط پیشانی این‌ها با هم التقاء پیدا می‌کنند آن وسط را می‌گویند ملقتی العصبین. دو تا صورتی که در دو چشم افتاده از طریق این دو عصب می‌روند به ملقا می‌رسند. به ملقا که رسیدند دو تا صورت رو هم منطبق می‌شوند، می‌شوند یک صورت. قوه باصره آنجا حاضر است. در ملقتی العصبین جای قوه باصره است. قوه باصره جایش در جلیدیه، در تخم چشم نیست. قوه باصره جایش در ملقتی العصبین است. وقتی صورت آنجا رسید قوه باصره صورت را می‌یابد. صورت در آنجا متحد شده، یکی شده [است]. و وقت یک صورت در اختیار قوه باصره قرار می‌گیرد. بعد به سرعت این یک صورت از دو عصب می‌رود به حس مشترک که در جلوی مغز است و در حس مشترک ابصار تمام می‌شود. در باصره ابصار شروع می‌شود در حس مشترک تمام می‌شود. کامل می‌شود.

و این یک صورت دیده می‌شود. چرا؟ چون در باصره، در محل التقای عصبین که باصره موجود بود، یک صورت داشتیم. درست است دو تا صورت افتاد در چشم، ولی این دو تا صورت با سرعت رفتند تو ملقتی العصبین شدند یکی، آنجا باصره این‌ها را گرفت و یافت. چون این دو تا یکی شده بودند باصره یک صورت دید. شیء واحد واحد دیده شد. تا اینجا روشن است. این برای افراد سالم است.

در انسان‌های ناسالم ملقتی العصبین‌شان جفت نیست. یعنی آن دو تا دال پشتشان به هم نچسبیده [است]. یا آن ضربدرها، آن دو تا خط که به صورت ضربدرند ضربدرها به هم نچسبیدند، جدایند، متفرق‌اند. لذا این دو تا صورت که وارد دو تا چشم می‌شوند همان‌طور دوتایی می‌روند تا آخر. قوه باصره این دو تا را دو تا می‌بیند. هیچ‌وقت این دو تا رو هم نمی‌افتند تا یکی بشوند و باصره یک صورت ببیند. یکی از جهات دوبینی این است.

یکی دیگر از جهات دوبینی این است که روحِ بخاری که در ملقتی العصبین وجود دارد اضطراب دارد، به راست و چپ یا اضطراب دارد به جلو و عقب. این وقتی اضطراب پیدا می‌کند به راست و چپ، این صورت روی روح بخاری وقتی می‌رود به سمت چپ یک دفعه این صورت را نشان می‌دهد، وقتی می‌آید به سمت راست یک دفعه دیگر نشان می‌دهد. دو بار صورت را نشان می‌دهد. روح بخاری را ما قبلاً توضیح دادیم.

عبارت است از صفا و خلاصه اخلاط اربعه. اخلاط اربعه که عبارتند از خون، بلغم، سودا، صفرا؛ این چهار تا وقتی بخاری از آنها بلند می‌شود که خالصِ‌شان هست، گفته می‌شود روح بخاری. روح بخاری حالت بخار دارد. و اگر غلیظش کنید می‌شود خون، بلغم، صفرا، سودا. اگر رقیقش کنید، آن چهار تا را رقیق کنید می‌شود روح بخاری. روح بخاری جسم لطیفی است که از رقیق شدنِ یا از بخار شدنِ این چهار تا خلط به وجود می‌آید. در هر جا که قوه‌ای می‌خواهد فعالیت کند روح بخاری باید باشد. روح بخاری اگر خلل پیدا کند قوه خلل پیدا می‌کند.

خب، مرکبِ قواست. روح بخاری مرکب قواست، قوا روی این روح بخاری سوارند. از جمله قوا باصره است روی روح بخاری سوار شده، یعنی در آن ملقتی العصبین روح بخاری وجود دارد و باصره روی آن روح بخاری سوار شده [است]. اگر این روح بخاری اضطراب پیدا کند صورت را با خودش این‌ور و آن‌ور می‌کند، دو بار نشان می‌دهد. این هم دو تا از اسباب دوبینی. یکی آن بود که ملقتی العصبین جفت نیست. دوم اینکه روح بخاری اضطراب دارد به سمت یمین و یسار. سوم اینکه اضطراب دارد به سمت قدام و خلف. این سه تا توجیه برای دوبینی شده بنا بر قول به انطباع. که مرحوم علامه فقط یک توجیه‌اش را اشاره می‌کند. اضطراب روح بخاری را بیان نمی‌کند.

فقط آن را بیان می‌کند که این دو تا صورت در ملقتی العصبین رو هم نمی‌افتند چون ملقتی العصبین جفت نیستند، یعنی دو عصبه جفت نیستند، ملقا ندارند. جفت ملقتی العصبین جفت نیستند اشتباه، بلکه این دو عصب جفت نیستند و در نتیجه ملقا ندارند که در آن ملقایشان دو تا صورت یکی بشوند. پس دو تا صورت همان‌طور که از اول دو تا بودند تا آخر هم دو تا می‌مانند و به همین جهت باصره این دو تا را دو تا می‌بیند. توجه می‌کنید مرحوم علامه فقط به یکی از آن سه سبب دوبینی اشاره می‌کند، به آن دو سبب دیگر که اضطراب روح بخاری یمیناً و یساراً یا اضطراب روح بخاری قداماً و خلفاً است اشاره نمی‌کند.

أما القائلون بالانطباع در توجیه دوبینی این‌طور گفتند.

فأنّهم قالوا: الصورة یعنی صورت مرئیه، تنطبع اولاً، اولاً یعنی قبل از اینکه به دست قوه باصره برسد، قبل از اینکه به ملقتی العصبین برسد منطبع می‌شود در رطوبت جلیدیه. دو تا رطوبت جلیدیه داریم پس دو تا صورت منطبع می‌شود.

و لیس الإدراک عندها، ولی ادراک عند الجلیدیه حاصل نمی‌شود. باید این دو تا صورت بروند در ملقتی العصبین که آنجا قوه باصره موجود است، آنجا ادراک حاصل بشود. فی الجلیدیه ادراک حاصل نمی‌شود و الا لازم می‌آید که ما ادراک کنیم همه‌مان، چه افرادی که سالم‌اند چه افرادی که ناسالم‌اند، ادراک کنیم شیء واحد را دو شیء. چون دو تا صورت است دیگر، هر دو صورت هم آمدند یکی در این جلیدیه یکی در آن جلیدیه. اگر ادراک در جلیدیه بخواهد حاصل بشود، خب دو تا صورت است ما باید دو تا صورت ببینیم.

کما اینکه اذا لمسنا بالیدین اگر ما شیئی را به دو دست لمس کنیم کان لمستین. دو تا لمس اتفاق می‌افتد. بنابراین اگر بخواهد در جلیدیه ادراک حاصل بشود دو تا ادراک و دو تا ابصار باید حاصل بشود. لکن ادراک در جلیدیه حاصل نمی‌شود، بلکه صورت که در جلیدیه است تتعدی یعنی تعدیه می‌شود، ارسال می‌شود، تتعدی یعنی ارسال می‌شود، فرستاده می‌شود به‌واسطه روح یعنی روح بخاری که ریخته شده در عصبتیین مجوفتین در آن دو عصب توخالی ارسال می‌شود این دو تا صورتی که در جلیدیه‌اند به‌واسطه روح ارسال می‌شود الی ملتقاهما به ملقای این دو عصب، یعنی به ملقتی العصبین.

علی هیئت مخروطٍ، یعنی این صورت یا این روح به صورت مخروطی می‌رود به سمت ملقا.

فیلتقی المخروطان هناک. این دو مخروط هُناک یعنی در ملقتی العصبین التقاء پیدا می‌کنند، یکی می‌شوند. قهراً آن دو تا صورتی هم که به نحو مخروط رفتند آنجا، آن‌ها هم دو تا می‌شوند.

به نحو مخروط یعنی چه؟ این صورت در جلیدیه افتاده، پخش هم شده در جلیدیه، کأنّه قاعده مخروط است. بعد این می‌خواهد برود در ملقا، ملقا یک منفذ باریکی است. یک منفذ باریک یعنی خود آن عصب باریک است. این صورتی که افتاده در جلیدیه پهن شده در جلیدیه، پخش شده، پهن شده. وقتی می‌خواهد برود در عصب باریک می‌شود به صورت مخروط در می‌آید. یعنی قاعده‌اش می‌آید در جلیدیه، نوکش می‌رود در این عصب تا برسد به ملقا. پس به صورت مخروط می‌رود بالا. صورت به صورت مخروط می‌رود بالا، یا بگویید آن روحی که صورت را حمل کرده به صورت مخروط فرق نمی‌کند، آن روحی که صورت رویش قرار گرفته روح بخاری یا خود این صورت، هر دو به صورت مخروط دارند می‌روند بالا. این نوک مخروط‌ها در ملقا باید یکی بشوند. کل مخروط جمع می‌شود می‌رود در ملقا. در ملقا که می‌رسد این صورتی که به صورت مخروط دارد می‌رود بالا آنجا این دو تا صورت رو هم می‌افتند. یک مخروط از این چشم می‌رود یک مخروط از آن چشم می‌رود در این عصب‌های مجوف و وقتی که در ملقا رسیدند این دو تا صورت‌ها رو هم می‌افتند.

فیلتقی المخروطان هناک. هُناک یعنی در ملقا. در ملقا این دو تا مخروط رو هم می‌افتند و عند الملتقى روحٌ مدرکٌ. در آن جایی که ملقا هست یعنی التقای دو عصب حاصل می‌شود آنجا روحی وجود دارد که ادراک می‌کند یعنی روحی وجود دارد که باصره رویش سوار است و آن باصره ادراک می‌کند. عبارت مرحوم علامه عبارت استعاری است، استعاره آورده [است].

یعنی خود روح مدرک نیست، باصره‌ای که در روح سوار است مدرکه است. منتها اسناد داده ادراک را به روح. به اعتبار باصره، اسناد الی غیر ما هو له شده [است]. مجاز عقلی یا نوعی استعاره است. و عند الملتقى روحٌ مدرکٌ؛ در نزد ملقا یک روح مدرکی است، قوه باصره آنجا موجود است.

و حینئذٍ تتحد عند الروح من الصورتین صورتٌ واحدة. در آن روح یا در قوه باصره که محلش ملقاست، از دو صورت یک صورت متحد درست می‌شود، چون دو تا صورت رو هم می‌افتند از دو صورت یک صورت متحد درست می‌شود و ما آن صورت متحد را می‌بینیم. لذا صورت واحد دیده می‌شود.

اما ان لم ینفذ المخروطان، اگر کسی ملقایش خراب بود دو تا مخروط نفوذ نکردند به نحو تقاطع، یعنی نرفتند همدیگر را قطع کنند، ملقا خراب بود به هم این دو عصب نچسبیده بودند بنابراین دو تا مخروط با هم تقاطع نکردند، هر کدام از دو مخروط جدای از دیگری رفتند. انطبع من کل شبحٍ خیالٌ. خیال یعنی صورت. خیال در اینجا یعنی صورت. از هر شبهی که می‌رود در جلیدیه خیالی و صورتی درست می‌شود و به قوه باصره می‌رسد.

و إن لم ینفذ المخروطان نفوذاً على سبیل التقاطع، اگر این دو مخروط نتوانستند چنان نفوذ کنند که همدیگر را قطع کنند و قهراً این دو صورت که به نحو مخروط رفتند بر هم منطبع نشدند، لازم می‌آید که منطبع بشود از هر شبهی، یعنی از هر صورتی که ینفذ عن الجلیدیة یعنی از جلیدیه عبور می‌کند می‌رود (دو تا صورت در جلیدیه‌اند دیگر، دو تا شبه در جلیدیه است)، از هر کدام از این شبه‌ها صورتی از جلیدیه نفوذ می‌کند یعنی عبور می‌کند، رد می‌شود. لازم می‌آید که از هر شبهی که از جلیدیه عبور می‌کند صورت جداگانه حاصل بشود، صورتِ به انفراد، خیال به انفراد، این صورتِ جدا حاصل بشود. صورتِ منفرد که حاصل بشود از این شبهی که در جلیدیه راست افتاده یک صورت جدا برود، از آن شبهی که در جلیدیه چپ افتاده یک صورت دیگری جدا برود، آن وقت لازم می‌آید دو تا صورت در اختیار باصره قرار بگیرد. باصره هر دو صورت را درک بکند و هو الحول. این می‌شود دوبینی. دوبینی را قائلین به انطباع این‌طوری توجیه کردند.

بیان کردم دو تا توجیه دیگر هم دارند که مرحوم علامه به آن دو توجیه اشاره نکرده [است].

پس دوبینی توجیه شد هم بنا بر قول به خروج شعاع، هم بنا بر قول به انطباع. بحث ما در ابصار تمام شد و با تمام شدن بحث در ابصار بحث ما در حواس ظاهره تمام شد.

از مسئله بعدی که مسئله چهاردهم است ان‌شاءالله وارد می‌شویم در حواس باطنه.

ان‌شاءالله در جلسه آینده خواهیم داشت.

 


logo