90/04/02
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم/ جواهر مجرده/ نفس/مروری بر حواس ظاهره و جایگاه آن ها
موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم/ جواهر مجرده/ نفس/مروری بر حواس ظاهره و جایگاه آن ها
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مبحث: حواس ظاهره (سامعه و باصره)
صفحه ۱۹۶، سطر چهارم.
« قال: و منه السمع و يتوقف على وصول الهواء المنضغط إلى الصماخ»[1]
مروری بر حواس ظاهره و جایگاه سامعه
بحث از حواس ظاهره داشتیم. سه تا از این حواس را توضیح دادیم: لامسه، ذائقه و شامه. دو تا دیگر باقی ماندند که الان میخواهیم توضیح بدهیم؛ یکی سامعه و یکی هم باصره. درباره سامعه بحث زیادی نداریم، اما باصره بحثش طولانی است. در کتاب شفای ابنسینا هم باصره خیلی طولانی بحث شده [است]. اصلاً درباره باصره یک مقاله مستقل ابنسینا درست کرده [است] که مشتمل بر چند فصل است.
کیفیت شنیدن و نقش هوای منضغط
در مورد سامعه میگویند که قوهای است که صوت را میشنود. اما مشروط به این شرط که هوا واسطه بشود. یعنی اگر در جایی هوا وجود نداشته باشد، صوت شنیده نمیشود. هوا باید موج بردارد و آن موج به گوش ما، یعنی به پرده گوش برسد، در آن حالت صدایی که موج را در هوا ایجاد کرده [است] شنیده میشود.
اما هوا باید هوای منضغط باشد یعنی محبوس باشد. وقتی که پتکی را روی یک فلزی میکوبیم، هوا بین این پتک و آن فلز، یعنی بین کوبنده و کوبیده شده محبوس میشود، فشرده میشود. آن هوا وقتی رها میشود، صوتِ حاصل از این کوبیدن را حمل میکند و با خودش منتقل میکند به گوش.
دلایل انتقال صوت توسط هوا
شاهد بر اینکه هوا صوت را به گوش ما منتقل میکند این است که ما جهت صوت را تشخیص میدهیم. میفهمیم صدا از کجا آمده [است]. چون هوای منضغط صدا را حمل کرده و از آنجایی که صدا حاصل شده شروع کرده به حرکت به سمت ما و چون از آنجا شروع کرده و پیش آمده و به گوش ما رسیده [است]، ما میفهمیم که صدا از کجا شروع شده، صدا کجا اتفاق افتاده [است]. علتش همین است که هوا از آنجا صدا را حمل کرده و از آنجا شروع کرده به حرکت کردن.
گذشته از این، یک مؤید دیگری هم داریم برای اینکه هوا حامل صوت است و آن مؤید این است که وقتی صدایی حاصل میشود در همان لحظه به گوش نمیرسد، یک خرده طول میکشد تا به گوش برسد. در حالی که شیء دیدنی در همان لحظه که حاصل میشود دیده میشود. چون دیگر لازم نیست آن صورت مبصره را هوا حمل کند و به چشم ما برساند که زمانی فاصله بشود. به محض اینکه آن شیء دیدنی در مقابل چشم ما قرار میگیرد ما میبینیمش. اما به محض اینکه صدا اتفاق میافتد نمیشنویم. شنیدن ما مؤخر از اتفاق افتادن صداست. یعنی بین اتفاق افتادن صدا و شنیدن ما یک زمان کوتاهی فاصله میشود. آن زمان کوتاه زمان حرکت هواست که هوا باید حرکت کند و به گوش ما برسد. این دو تا شاهد نشان میدهند که صوت بهتوسط هوا به گوش ما میرسد. یک شاهد این است که ما محل تحقق صوت را تشخیص میدهیم و یک شاهد این است که وقتی صوت اتفاق میافتد در همان لحظه ما نمیشنویم، مؤخر از آن لحظهای که صوت اتفاق افتاده ما میشنویم که آن مقدار تأخیر برای مقدار حرکت هواست.
این حرف مرحوم خواجه است. مرحوم علامه این حرف را قبول ندارد، اشکال میکند، وقتی رسیدیم بیان میکنم.
تفسیر متن خواجه در باب سامعه
صفحه ۱۹۶ هستیم، سطر چهارم.
قال: «وَمِنْهُ السَّمْعُ». از جمله حواس، قوه سامعه است.
«وَيَتَوَقَّفُ» سمع بر اینکه برسد هوای محبوس شده و فشرده شده، برسد به پرده گوش. باید آن صدا به پرده گوش برسد تا صوتی که باید آن هوا به پرده گوش برسد تا صوتی که بر آن هوا سوار شده بهتوسط آن هوا وارد گوش ما بشود و ما آن را بشنویم. صماخ سنگینی گوش است. کتاب ما صماخ نوشته [است]. من لغت نگاه نکردم که تلفظش چگونه است، حالا خودتان میتوانید ملاحظه کنید.
أقول: ذهب قومٌ به اینکه سمع انما یحصل یعنی شنیدن حاصل میشود «عِنْدَ تَأَدِّي الْهَوَاءِ الْمُنْضَغِطِ بَيْنَ الْقَارِعِ وَالْمَقْرُوعِ إِلَى الصِّمَاخِ». وقتی هوای فشرده شده و محبوس شدهی بین کوبنده و کوبیده شده به پرده گوش برسد. در این حالت سمع اتفاق میافتد یعنی شنیدن حاصل میشود.
«وَلِهَذَا» چون باید صدا بهتوسط هوا به گوش ما برسد به همین جهت:
• اولاً: «تُدْرَكُ الْجِهَةُ» یعنی سمت صدا درک میشود، معلوم میشود صدا از کدام سمت آمده [است]. جهت یعنی جهت صدا و آنجایی که صدا اتفاق افتاده معلوم میشود.
• ثانیاً: «يَتَأَخَّرُ السَّمَاعُ عَنِ الْإِبْصَارِ». اگر یک چیزی حاصل بشود و صوتی داشته باشد، مثلاً چکش میرود بالا که کوبیده بشود روی زمین، وقتی که به زمین میرسد و به زمین واقع میشود ما آن را میبینیم، در همان لحظهای که چکش روی زمین میخورد میبینیم، ولی یک لحظه بعد میشنویم. هموقتی دیدن با وقتی شنیدن یکی نیست. دیدن در همان لحظهای که این چکش روی زمین واقع میشود حاصل میشود، ولی شنیدن صدای این چکش یک خرده تأخیر میافتد. چون دیدن لازم نیست بهتوسط هوا انجام بشود، ولی شنیدن بهتوسط هوا انجام میشود. وقت هوا باید حرکت کند. این فاصلهای که برای شنیدن لازم است همان فاصله حرکت هواست.
«وَيَتَأَخَّرُ السَّمَاعُ عَنِ الْإِبْصَارِ» یعنی یک چیزی را هم خودش را میبینیم هم صدایش را میشنویم، اما شنیدن صدا مؤخر از دیدن خودشان است. چون توقف دارد اولی یعنی شنیدن بر حرکت هوا، دونِ ثانی یعنی دیدن. دیدن توقف بر حرکت هوا ندارد، لذا بدون فاصله دیده میشود. اما شنیدن احتیاج به حرکت هوا دارد، خب به اندازه این حرکت هوا باید زمان فاصله بشود تا شنیده بشود.
اشکال علامه بر نظریه انتقال صوت توسط هوا
این حرف را قومی گفتند. ذهب قومٌ به این مطلب و مصنف رحمه الله «مَالَ إِلَى هَذَا هَاهُنَا». میل پیدا کرده به این قول در اینجا، در اینجا قول را قبول کرده [است].
مرحوم علامه میفرماید این درست نیست. نقض میکند، اشکال نقضی وارد میکند. یعنی یک موردی را فرض میکند که در آن مورد ما جهت صدا را میشنویم در حالی که حرکت هوا را نداریم. جهت صدا را میفهمیم در حالی که حرکت هوا را نداریم. یا خود صدا را تشخیص میدهیم در حالی که حرکت هوا را نداریم.
پشت دیوار یک صدایی متکون میشود. این صدا به گوش ما میرسد. در حالی که اگر حرکت هوا را داشته باشیم دو تا امر باید حاصل بشود؛ یکی اینکه هوا از آن دیوار عبور کند بیاید اینطرفِ دیوار تا صدایی را که حمل کرده به گوش من برساند. در حالی که هوا از داخل دیوار رد نمیشود. پشت دیوار صدایی اتفاق افتاده، این به گوش منی که اینطرفِ دیوارم میرسد. پس باید هوا از آن طرفِ دیوار نفوذ کند در دیوار و بیاید اینطرفِ دیوار و بعد هم به گوش من برسد تا من صدا را بشنوم. این یک امری که باید اتفاق میافتاد.
امر دیگر این هوا وقتی از دیوار رد میشود به همان شکلی که صدا را حمل کرده به همان شکل باقی بماند تا بتواند صدا را درست به من برساند. اگر شکلش به هم بخورد صدایی که روی آن سوار است به هم میریزد. این دو تا امر لازم است. حالا فرض کنید علامه میگوید، فرض کنید که هوا از دیوار نفوذ کرد، شکل هوا سالم باقی نمیماند. با مشکل مواجه میشود یعنی آن شرط دوم حاصل نمیشود. شرط اول نفوذ هوا از دیوار بود، این را قبول کردیم. قبول کردیم که هوا از دیوار نفوذ کند. شرط دوم این بود که هوا شکلی را که داشته و با آن شکل صوتی را حمل کرده شکلش سالم باقی بماند. این شرط حاصل نمیشود. چون وقتی از دیوار عبور میکند بالاخره شکل به هم میریزد. وقتی شکل به هم ریخت آن صوتی که روی هوا سوار است آن هم به هم میریزد. من باید صدا را یکجور دیگر بشنوم. در حالی که من وقتی آنطرفِ دیوار باشم صدا میشنوم، اینطرفِ دیوار هم باشم همانجور صدا میشنوم. پس معلوم میشود شکل به هم نریخته [است]. وقتی شکل به هم نریخته پس این صدا را هوا حمل نکرده [است]. چون اگر هوا حمل کند حتماً شکل هوا به هم میریزد و شکل صوت هم به هم میریزد. پس صدا را این هوا حمل نکرده و صدا از یک راه دیگر به یک صورت دیگر آمده [است]. این فرمایش مرحوم علامه است.
حالا شما ممکن است فکر کنید بگویید نه، هوا رفته بالا از بالای دیوار آمده پایین. از آن طرفِ دیوار هوا رفته بالا، حرکت به این صورت نبوده که افقی بیاید از دیوار رد بشود. هوا افقی از دیوار رد نشده، عمودی رفته بالا دوباره از آنطرفِ دیوار که آمده سرازیری آمده پایین بدون اینکه شکلش به هم بخورد به گوش من رسیده [است]. ممکن است اینطوری بگوییم. این البته شدنی است، ولی در یک دیوارهای بسیار مرتفع بعید است این امر اتفاق بیفتد. در یک دیوار خیلی مرتفعی میبینید باز صدا آنطرفِ دیوار واقع میشود، اینطرف ما میشنویم. این را دیگر نمیشود گفت هوا آنطرفِ دیوار رفته بالا بعد به سرِ دیوار رسیده از آنطرف سرازیری شده آمده پایین. بلکه آنجا باید بگوییم هوا نفوذ کرده [است]. آن وقت نفوذ که بکند اشکال پیش میآید. اشکال این است که شکل هوا به هم ریخته، شکل صوت به هم ریخته، ما نباید صوت را آنطوری که واقع شده بشنویم در حالی که میشنویم.
حالا ممکن است شما اشکال کنید از کجا معلوم که ما همانجوری که صدا اتفاق افتاده میشنویم؟ بالاخره یک صدایی میشنویم، اما شاید صدا آنطوری که اتفاق افتاده نشنویم. این هم جواب دارد. جوابش این است که مثلاً فرض کنید آنطرفِ دیوار با چکش میزنیم به یک کاسه مثلاً مسی. اینطرفِ دیوار هم میزنیم میبینیم صدایی که آنجا شنیدیم با صدایی که این طرفِ دیوار میشنویم یکی است. یعنی آن طرفِ دیوار چکش را زدند به کاسه مسی، ما یک صدایی شنیدیم، آمدند اینطرفِ دیوار دوباره زدند دیدیم همان صداست. پس معلوم میشود آنطرفِ دیوار با اینطرفِ دیوار فرقی نکرده، صدای واقعی به گوش ما رسیده [است]. در حالی که اگر هوا بخواهد از دیوار نفوذ کند صدای واقعی را نمیتواند به گوش ما برساند، صدا را به هم میریزد و بعد به گوش ما میرساند. پس باید گفت صدا روی هوا سوار نشده و از طریق هوا که نفوذ میکند در دیوار به ما نرسیده [است]. از یک طریق دیگر رسیده، حالا آن طریق چیست کاری نداریم.
پرسش و پاسخ کلاسی (نفوذ هوا و تغییر شکل)
شاگرد: نفوذ هوا را قبول میکنید ولی شکلش را چرا منتقل نمیدانید؟
استاد: نفوذ هوا را قبول میکند چون میگوید که هوا از داخل دیوار رد میشود. اما وقتی رد میشود پیداست که هوا که به هم میریزد، هوا وقتی میخواهد از دیوار نفوذ کند به همان صورتی که هست که نیست، عوض میشود وضعش. وقتی هوا به هم ریخت، محمولِ بر هوا، حامل نه، محمولِ بر هوا، یعنی آنی هم که بر هوا سوار است آن هم به هم میریزد. شما قبول دارید اگر هوا از دیوار عبور کند شکل خود هوا به هم میریزد، این را قبول دارید، نمیتوانید قبول نکنید. اگر شکل هوا به هم بریزد شکل آن چیزی هم که محمولِ بر هواست یعنی صوت آن هم به هم میریزد. قهراً ما نباید صدا را آنطوری که اتفاق افتاده بشنویم در حالی که آنطوری که اتفاق افتاده میشنویم. پس معلوم میشود که صوت را هوا حمل نکرده و از دیوار عبور نداده [است]. صوت از یک جای دیگر آمده [است]. حالا از کجا آمده باید بحث کنیم.
شاگرد: مثلاً ما اینجا هستیم الان صدایی را نمیشنویم ولی وقتی گوشمان را میچسبانیم به دیوار یک صدای آنطرفِ دیوار میشنویم.
استاد: خب فرقی نمیکند که گوش را بچسبانید یا نچسبانید.
شاگرد: نه، چیزی که بیان کردم این است که شنیده نمیشود، اما وقتی میچسبانیم، از این صدا نفوذ نمیتواند بکند از هوا؟
استاد: اگر صدایی آن پشت اتفاق نیفتد که گوش هم بچسبانید نمیشنوید. اگر صدا اتفاق بیفتد بستگی دارد به اندازه صدا. اگر خیلی یواش باشد نه از دیوار عبور نمیکند. اگر بلند باشد عبور میکند. در همینجا دیوار هم که نباشد اگر صدای یواش باشد به گوش شما نمیرسد. صدا باید به اندازهای باشد که بالاخره با حرکت هوا به گوش شما برسد. حالا شما دارید یک جایی را فرض میکنید که صدا نمیرسد، ما داریم یک جایی را فرض میکنیم که صدا برسد. آن جایی که صدا برسد داریم اشکال میکنیم. پشت دیوار صدایی واقع شده و ما میشنویم. حالا صدا بلند است طوری است که قابل شنیدن هست. میرسد به ما، در این... درباره این صدا سؤال میکنیم، این از کجا آمد؟اگر سوار هوا شد و از طریق دیوار وارد شد مشکل پیش میآید، باید مشکل پیش بیاید در حالی که پیش نمیآید. معلوم میشود پس سوار هوا نشده، از دیوارها عبور نکرده [است].
شاگرد: صدای چکش چه جوری از دیوار عبور میکند؟
استاد: خب شما آن اولی را اشکال میکنید؛ بهتر. بالاخره اشکال دارید. ما گفتیم که دو تا اشکال اینجا هست؛ یکی عبور هوا از دیوار، یکی بقای شکل هوا بعد از عبور. بر هر دو اشکال کردیم. اولی را قبول کردیم گفتیم سلمنا که هوا عبور میکند. شما میفرمایید عبور نمیکند، خب بهتر، دو تا اشکال وارد میکنید. و ما هم دنبال این هستیم که اشکال وارد کنیم. شما دو تا اشکال میکنید ما به یک اشکال اکتفا کردیم.
شاگرد: استاد همان شنیدن صوت نشان نمیدهد که شکل صوت تغییر نکرده؟
استاد: خب شنیدن از راه دیگر اتفاق افتاده [است]. شما به چه دلیل میگویید که باید هوا عبور کند؟ ما میگوییم اگر هوا عبور کند مسلماً شکل عوض میشود و شکل عوض نشده پس هوا عبور نکرده [است]. شما عبور هوا را مسلم دارید میگیرید، نباید مسلم بگیرید. الان مورد بحث است که هوا عبور میکند یا نمیکند. ما میگوییم اگر هوا عبور میکرد شکلش عوض میشد و شکل عوض نشده پس معلوم میشود... شکل صوت عوض نشده پس معلوم میشود هوا عبور نکرده [است].
شاگرد: نفوذ هوا را که ممکن است، بالاخره امکانپذیر است.
استاد: نفوذ هوا ممکن است، پس شکل هم میماند؟ چرا وقتی نفوذ میشود شکل باید باقی بماند؟ شما نور را میاندازید در آب میشکند. نفوذ میکند ولی میشکند. پس معلوم میشود نفوذ کردن دلیلِ سالم ماندن نیست. نور الان شما در آب میاندازید، میبینید آنطرف کسانی که آنطرف ایستادند نور را شکسته میبینند. پس نفوذ دلیل بر سلامت شکل نیست.
شاگرد: صوت هم پس باید شکسته بشود. از طریق هوا هم باید شکسته میشد.
استاد: هوا قابل شکستن نیست قابل پخشوپلا شدن هست. وقتی پخش شد شکلش به هم میریزد. نور وقتی میرود در آب میشکند. هوا وقتی از دیوار وارد میشود پخش میشود. بالاخره شکلش عوض و بدل میشود. این واضح است که شکل هوا سالم باقی نمیماند. مگر شما ثابت کنید که هم هوا عبور میکند هم شکلش در حین عبور سالم میماند. آن وقت میتوانید بگویید که صدای اتفاق افتاده پشت دیوار را هوا به گوش ما رسانده [است]. در آن صورت میتوانید بگویید. ولی این دو تا اشکال سر راه است. بر فرض از اشکال اول که نفوذ هواست صرفنظر کنیم اشکال دوم را داریم. این را نمیتوانیم حلش کنیم.
شاگرد: استاد الان نظر خودِ علامه چیست؟ نظر خواجه را فهمیدیم اما نظر علامه؟
استاد: بله. بیشتر اوقات علامه همین کار را میکند. علامه اشکال میکند ولی راه حل نشان نمیدهد. بسیاری از اوقات همینطور است. میگوید این حرف باطل است. ولی حالا چه اتفاقی میافتد توضیح نمیدهد. در بحث ابصار هم میآید بعداً. در بحث ابصار قول ریاضیون را باطل میکند، قول طبیعیون را باطل میکند، هیچ راه حلی هم ارائه نمیدهد. نوعاً علامه این کار را میکند. وقتی میخواهد اشکال کند فقط باطل میکند، راه حل ارائه نمیدهد. اینجا هم همین کار را کرده [است].
خب. «وَفِيهِ نَظَرٌ، لِأَنَّ الصَّوْتَ قَدْ يُسْمَعُ مِنْ وَرَاءِ الْجِدَارِ» در حالی که ممتنع است بقای شکل، یعنی شکل هوا یا شکل صوت، فرقی نمیکند شکل هوا که به هم بریزد شکل صوت هم به هم میریزد. در حالی که ممتنع است بقای شکل هوا و به تبع بقای شکل صوت «عَلَى حَالِهِ»، «لَوْ أَمْكَنَ نُفُوذُ الْهَوَاءِ». اگر نفوذ هوا از دیوار ممکن باشد، این مشکل سر راه ماست که شکل صوت باقی نمیماند. در حالی که ما شکل صوت را باقی مانده میشنویم. یعنی همان صوت باقی را میشنویم. اینطور نیست که صوت به هم بریزد بعداً به هم ریختهاش را بشنویم. از اینجا میفهمیم که صوت با عبور هوا عبور نکرده، از یک راه دیگر وارد گوش ما شده [است]. حالا آن راه چیست کاری نداریم، یعنی کاری نداریم توضیح نمیدهد. شاید هم ندانیم.
خب بحث سمع هم تمام شد. خواجه توضیح داد که سمع به این صورت اتفاق میافتد، مرحوم علامه هم اشکال کرد.
مبحث باصره و مسائل ششگانه آن
قال: «وَمِنْهُ الْبَصَرُ». از جمله حواس باصره است.
درباره بصر ما مباحث زیادی داریم. اولاً چه چیزی را میبینیم؟ ثانیاً در وقت دیدن، حدقه و آن تخم چشم ما متأثر میشود و ما میبینیم یا بعد از تأثر یک اتفاق دیگری زاید بر تأثر باید بیفتد تا ما ببینیم؟ این دو مطلب. مطلب سوم دیدن شرایط دارد، شرایطش چیست؟ مطلب چهارم اصلاً چگونه میشود که ما میبینیم؟ عکس در چشممان میافتد؟ چشممان نوری میفرستد بیرون؟ چه میشود که میبینیم؟ مطلب بعدی، چه میشود که صورت خودمان را در بعض اجسام مرئیه مشاهده میکنیم؟ مثلاً در آب، در آینه، در شیشه، در یک چیزهایی که مرئی ما میشوند ما صورت خودمان هم میبینیم. در بعضی چیزها فقط خود آن چیز را میبینیم. اما در بعضی چیزها خود آن شیء را میبینیم صورتمان هم در آن شیء میبینیم. این مطلب پنجم. یک مطلب، مطلب آخر این است که چه میشود که بعضیها دو تا میبینند؟ یک شیء را دو تا میبینند. احولاند، دوبیناند. چطور اتفاق میافتد؟ اینها همه مطالبی است که باید در بحث ابصار توضیح داده بشود.
• اولاً چه میبینیم؟
• ثانیاً آیا دیدن به تأثر حدقه است یا چیزی اضافه بر تأثر حدقه لازم است؟
• ثالثاً شرایط دیدن چیست؟
• رابعاً اصلاً خود دیدن چطوری اتفاق میافتد؟ با عکس گرفتنِ چشم اتفاق میافتد یا با نور فرستادنِ چشم اتفاق میافتد؟
• خامساً چه میشود که ما در بعضی اشیاء صورت خودمان را میبینیم؟
• و سادساً چرا بعضیها دوبیناند؟ چه اتفاقی میافتد که دوبین میشوند؟ اینها مباحثی است تا اول مسأله چهاردهم طول میکشد. یعنی کل این مسأله سیزدهم با این مباحث باقیمانده ادامه پیدا میکند.
مسأله اول: متعلق ابصار (رنگ و نور)
اما مطلب اول؛ چه چیزی را میبینیم؟ ما نگاه میکنیم رنگ را میبینیم، رنگ را. نور را میبینیم. شکل یک شیء را میبینیم. زیبایی یک منظره را میبینیم. زشتی یک منظره را میبینیم. حرکت را میبینیم. اینکه شیئی دست راست است یا دست چپ است، این را میبینیم. مقدار شیء را میبینیم، خیلی چیزها را میبینیم. ولی آیا همه اینها دیده میشوند؟ یا نه، اینها با استدلال فهمیده میشوند؟ جواب این است که چیزی که ما میبینیم فقط دو چیز است؛ یکی رنگ، یکی نور. رنگ را میبینیم، روشنی را میبینیم، همین. دیگر چیز دیگر نمیبینیم. آن چیزهای دیگر را بهواسطه نور یا بهواسطه رنگ میبینیم. حرکت دیدنی نیست. ما یک شیئی را میبینیم که دارای رنگ است، این وقتی رنگش جابجا میشود ما استدلال میکنیم که دارد حرکتی اتفاق میافتد. وهم ما که قوه باطنی ماست حرکت را میفهمد نه چشم ما میبیند. شکل هم همینطور است. شما یک کتاب را مثلاً میبینید که جلدش مثلاً رنگ سرخی دارد. خب این رنگ سرخ دیده میشود، میآید میبینید اینجا تمام شد. این مقدار امتداد دارد، آن طرف تمام شد، این طرف تمام شد، بالا و پایین و چپ و راست تمام شد. از این تمام شدنِ رنگ استدلال میکنید که این اندازهاش اینقدر است، شکلش هم این است. اینها همه با استدلال فهمیده میشود، دیده نمیشود. آنچه که دیده میشود فقط رنگ است و نور است.
این مطلبی که الان بیان کردم اینطور تبیین میشود: گفته میشود که لون و ضوء بالذات یعنی بلاواسطه و اولاً دیده میشود. بقیه اشیاء بالعرض یعنی معالواسطه و ثانیاً دیده میشوند. دیده میشوند ولو دیده میشوند تسامح است، باید بگوییم فهمیده میشوند. این مطلب اول. پس آنچه دیده میشود فقط رنگ است و فقط نور است، بقیه اشیاء بالعرض و الواسطه دیده میشوند، نه واقعاً. یعنی نه واقعاً این نبود بلاواسطه و اولاً.
قال: «وَمِنْهُ» از جمله حواس بصر است.
«وَيَتَعَلَّقُ» بصر بالذات یعنی بلاواسطه و اولاً تعلق میگیرد به نور و لون. ضوء در اینجا مطلق است. چون میدانید درباره ضوء ما اصطلاح خاص داریم؛ ضوء به نور ذاتی گفته میشود مثل نور خورشید. روشنایی ذاتی را میگویند ضوء، ولی روشنایی کسبی مثل نور ماه را میگویند نور، نمیگویند ضوء. اصطلاح اینطور جعل شده که ضوء به روشنایی ذاتی گفته شود و نور به روشنایی کسبی گفته شود. در اینجا ضوء اطلاق شده بر هر دو. هم بر روشنایی ذاتی هم بر روشنایی کسبی. ما هر دو را میتوانیم ببینیم. هر دو قابل رؤیتاند. پس ضوء که در اینجا گفتیم به معنای اصطلاحش نیست، به معنای لغوی است، یعنی چه ذاتی باشد چه کسبی. نور هم که روشنایی.
شاگرد: این دو تا را با هم میبیند یا جدا جدا میبیند؟ بله؟ این دو تا را، ضوء و لون را با هم میبیند یا جدا جدا؟
استاد: نه، جدا جدا میتواند ببیند. خود نور تنها قابل رؤیت است. البته لون اگر بخواهد ببیند بهتوسط ضوء است. لون را اگر بخواهد ببیند باید نور باشد. البته این هم خودش یک بحثی دارد که اینجا اشاره نشده [است]؛ آیا نور موجِد لون است یا مظهر لون؟ این یک بحثی است که قدیم هم مطرح بود جدیداً هم مطرح است. آیا وقتی نور میآید لونِ موجود ظاهر میشود یا اصلاً لون ساخته میشود؟ بعضی میگویند این اجسام در تاریکی اصلاً رنگ ندارند. بعضی میگویند چرا رنگ دارند، دیده نمیشوند. گروه اول میگویند به محض اینکه نور حاصل شد رنگ درست میشود. گروه دوم میگویند وقتی نور حاصل شد آن رنگی که موجود بود دیده میشود.
پس بعضیها نور را مظهر لون میدانند، بعضی موجد لون میدانند. ولی مهم این است که بالاخره لون بهتوسط نور دیده میشود. حالا میخواهد بهتوسط نور درست ساخته شده باشد یا نه، ولی بهتوسط نور دیده میشود. برخلاف نور که دیگر لازم نیست بهتوسط لون دیده بشود، آن مستقیماً دیده میشود. هر دوشان دیده میشوند منتها یکی با واسطه دیگری، یعنی لون با واسطه ضوء. هر دو دیده میشوند پس هر دو مبصرِ بالذاتاند. منتها لون بهتوسط نور دیده میشود ولی خودش دیده میشود، نه اینکه حالا نور دیده بشود بعد ما در پناه نور لون را ببینیم، خود لون را میبینیم، منتها لونی که روشن شده [است]. ضوء را که خودش را میبینیم بدون توسط. برخلاف شکل؛ شکل خودش دیده نمیشود، خودش فهمیده میشود. رنگی که در این شکل موجود است دیده میشود. پس توجه کنید رنگ با واسطه نور دیده میشود، شکل هم با واسطه نور و رنگ دیده میشود. ولی این واسطه با آن واسطه فرق دارد. هر دو واسطه یکسان نیستند. آن واسطهای که نور است اجازه میدهد که خود رنگ دیده بشود. ولی واسطهای که رنگ است یا نور است اجازه نمیدهد که خود شکل دیده بشود؛ باز هم نور دیده میشود، باز هم رنگ دیده میشود و شکل فهمیده میشود، نه دیده میشود.
أقول: المبصرات یا تعلق میگیرد ابصار و دیدن به آن مبصرات (مبصرات یعنی چیزهایی که دیده میشوند)، تعلق میگیرد ابصار به آن مبصرات اولاً و بالذات یعنی بدون واسطه، یا ثانیاً و بالعرض یعنی معالواسطه. و الاول یعنی مبصری که ابصار به آن اولاً و بالذات تعلق میگیرد عبارت است از ضوء و لون لاغیر. غیر از این دو تا چیزی دیگر نیست.
و الثانی که ابصار به آن تعلق میگیرد اما بالعرض و ثانیاً «مَا عَدَاهُمَا» ماعدای ضوء و لون است «مِنْ سَائِرِ الْمُبْصَرَاتِ». بقیه چیزهایی که گمان میشود دیده میشوند، مثل شکل، حجم، مقدار، حرکت، وضع (یعنی اینکه شیئی دست راست است یا دست چپ است)، حسن و قبح (یعنی زیبایی منظره یا زشتی منظره) و غیر ذلک من اصناف المرئیات. همه اینها با واسطه دیده میشوند یا به تعبیر بهتر فهمیده میشوند، دیده نمیشوند.
مسأله دوم: ماهیت ابصار (تأثر حدقه یا خلق ادراک)
خب بحث دوم. آیا دیدن با تأثر حدقه همراه است یا اینکه نه؟ یا اینکه علاوه بر تأثر حدقه چیز دیگر لازم است؟ ایشان میفرمایند دیدن دو قسم است؛ یکی دیدنی است که به خدا نسبت داده میشود، آن که اصلاً احتیاج به تأثر حدقه ندارد، اصلاً خدا حدقه ندارد که تأثر حدقه پیدا کند و بعد دیدن بشود، دیدنِ او دیدنِ خاصی است، بدون ابزار و بدون جوارح میتواند ببیند. پس ما در مورد ابصار خداوند اصلاً بحث نداریم. بحثمان در ابصار خودمان است لذا کلمه «فِينَا» دارد؛ «هُوَ رَاجِعٌ فِينَا». در مورد ما بحث است که آیا دیدن با تأثر حدقه است یا علاوه بر تأثر حدقه یک چیز دیگر هم لازم است؟
معتزله میگویند که دیدن با تأثر حدقه است؛ حدقه متأثر میشود دیدن اتفاق میافتد.
اشاعره میگویند نه، حدقه متأثر میشود، ممکن است دیدن اتفاق نیفتد. یک چیز دیگر هم لازم است که آن باید بیاید تا دیدن اتفاق بیفتد و آن چیز این است که خداوند خلق کند دیدن را در ما. حدقهمان متأثر پیدا کند هیچ فایدهای ندارد. باید بعد از تأثر حدقه خداوند دیدن را در ما خلق کند تا ما ببینیم. بعد اینطور هم میگویند، میگویند که چون دیدن مربوط به خلق خداست ممکن است یک شیء خیلی دوری را خدا دیدنش را در ما خلق کند. ممکن است یک شیء خیلی نزدیکی را دیدنش را در ما خلق نکند. یک کوهی جلویمان هست مثلاً، ممکن است خدا دیدن را خلق نکند و اصلاً نبینیمش. ولی یک چیز خیلی دوری را ممکن است دیدنش را خدا خلق کند و ببینیم. تصریح کردند که انسانِ کور، انسانِ کور، پشهای را در شب تاریک در چین ملاحظه میکند در حالی که این انسان کور در اندلس است.
«يُبْصِرُ أَعْمَى الْأَنْدَلُسِ بَقَّ الصِّينِ». این عبارتشان است. کور اندلسی یعنی اسپانیایی، در شب تاریک (حالا ليلة الظلمه اش را من حذف کردم)، در شب تاریک پشه را در چین میبیند. چرا؟ چون خدا ابصار را در چشمش خلق میکند. چشموکور هم هست، چشم ندارد، نابیناست. اما پشه را آن هم توی شب، با این فاصله کذایی میتواند ببیند. اما یک کوه بلند را در مقابلش نمیبیند. اشاعره این را میگویند. میگویند خدا باید ابصار را خلق کند، تأثر حدقه کافی نیست و اصلاً لازم هم نیست. آنها زاید بر تأثر حدقه یعنی چیزی دیگری غیر از تأثر حدقه در دیدن لازم میدانند.
معتزله این را لازم نمیدانند. میگویند نه، تأثر حدقه کافی است. آن پشه که در چین است چون حدقه ما را متأثر نمیکند دیده نمیشود. آن شیء هم که پشت دیوار است و رو نزدیک است، چون مقابل ما نیست دیده نمیشود. آن کوه هم که مقابل ماست باید دیده بشود، نمیشود دیده نشود، خب چشم شما را متأثر میکند. خب حرف معتزله ظاهرش این است که دلنشینتر از اشاعره است. حرف اشاعره را اصلاً قبول نمیشود کرد.
قال: «وَهُوَ رَاجِعٌ فِينَا»؛ هو یعنی ابصار، در مورد ما انسانها یا حداکثر حیوانها، دیگر در مورد خدا نه، راجع است «إِلَى تَأَثُّرِ الْحَدَقَةِ».
أقول: الادراک یعنی ادراک بصری، یعنی ابصار. نه هر ادراکی، ادراکِ مورد بحث یعنی ادراک ابصاری، «عِنْدَ جَمَاعَةٍ مِنَ الْفَلَاسِفَةِ وَالْمُعْتَزِلَةِ رَاجِعٌ إِلَى تَأَثُّرِ الْحَاسَّةِ». یعنی باید حاسه متأثر بشود. حالا تأثر حاسه چیست باید بعداً بحث کنیم؛ آیا افتادنِ عکس در حاسه ماست؟ یا اینکه خروج نور از حاسه ماست؟ بالاخره یک اتفاقی باید در این حاسه بیفتد. خواجه میگوید تأثر حدقه، مرحوم علامه میگوید تأثر حاسه. هر دو مطلبشان یکی است، منتها آن عضوی را گفته که این قوه موجود در آن عضو است، خواجه خود عضو را گفته که چشم است و علامه قوه موجود در چشم را که حاسه است گفته [است].
«فَالْإِبْصَارُ بِالْعَيْنِ مَعْنَاهُ تَأَثُّرُ الْحَدَقَةِ وَانْفِعَالُ الْحَدَقَةِ» (این انفعال عطف تفسیری است بر تأثر). ابصارِ به چشم معنایش تأثر حدقه و انفعال حدقه است از شیء مرئی. یعنی آن شیئی که دیده میشود آن یک تأثیری توی چشم ما میگذارد و ما با آن تأثیر آن شیء مرئی را میبینیم.
«هَذَا فِي حَقِّنَا نَحْنُ»؛ این چنین دیدن که با تأثر حدقه همراه است در حق ماست، در حق خدا نیست. «وَلِهَذَا قَيَّدَهُ الْمُصَنِّفُ رَحِمَهُ اللهُ بِقَوْلِهِ فِينَا». بهخاطر همین است که این نوع ادراک و ابصار را مصنف مقید کرده به فینا. زیرا ادراک یعنی ادراک ابصاری، ثابت است در حق خداوند، ولی «لَا يُتَصَوَّرُ فِيهِ تَأَثُّرٌ».
خب این قول فلاسفه، بعضی از فلاسفه و معتزله بود. در مقابل «ذَهَبَتِ الْأَشَاعِرَةُ إِلَى أَنَّهُ» یعنی ابصار، «مَعْنًى زَائِدٌ عَلَى تَأَثُّرِ الْحَدَقَةِ». یعنی تأثر حدقه کافی در ابصار نیست، یک چیزی اضافه بر تأثر حدقه باید اتفاق بیفتد که این را من توضیح دادم، خود مرحوم علامه هم در متن بعد توضیح میدهد.
مسأله سوم: شرایط ابصار
قال: «وَيَجِبُ حُصُولُهُ مَعَ شَرَائِطِهِ».
هفت تا شرط برای ابصار داریم. خواجه میفرماید اگر هر هفت تا شرط اتفاق افتاد باید ابصار حاصل بشود، نمیشود ابصار تخلف کند. اشاعره میگویند نه، این هفت تا شرط کافی نیست. این هفت تا شرط اتفاق میافتند اگر خدا خلق نکند ابصار را، ابصار حاصل نمیشود. پس آنها این هفت تا شرط را در حصول ابصار کافی نمیدانند. ولی فلاسفه یا خواجه در ابصار، حصول این هفت تا شرط را کافی میداند بلکه واجب میداند، یعنی میگوید باید با حصول این هفت تا شرط ابصار حاصل بشود. یعنی این هفت تا شرط را موجب ابصار میداند نه مجوز ابصار. موجب ابصار. نمیگوید با آمدن این هفت تا شرط جایز است که ببینیم، میگوید واجب است ببینیم.
شاگرد: استاد پس تأثر حدقه در خواب هم میبینیم و همان...
استاد: نه. خواب یک توجیه دیگر دارد، اصلاً کاری به تأثر حدقه ندارد. خواب که ما میبینیم با این چشم ظاهر که نمیبینیم.
شاگرد: میبینیم ولی با یک چیز، یک جور دیگر میبینیم.
استاد: حالا شاید بعداً من در مسأله چهاردهم که بحث حس مشترک را و قوه خیال را مطرح کردم شاید به بحث خواب بپردازم. آنجا اگر بحث نکردم شما تذکر بدهید، اگر دلتان خواست تذکر بدهید بحث کنم که آنجا چطور میشود ما خواب میبینیم. آنجا بحث کنیم که چطور میشود خواب میبینیم. چشممان بسته است با چشم که نمیبینیم، با چه وسیلهای میبینیم؟ گفته شده حالا بعداً در آنجا باید توضیح داده بشود که ما اولاً حس مشترک بدانیم این چیست، خیال را بدانیم این چیست. خیال مطلبی را میگیرد در حس مشترک میریزد، حس مشترک میبیند. حالا چطوری حس مشترک میبیند بعداً باید بحث کنیم. برسیم به آن بحث الان جایش نیست.
شرایطی که برای ابصار داریم هفت تاست، من این را از رو میخوانم احتیاج به خارج گفتن ندارد، آسان است.
«وَيَجِبُ حُصُولُهُ مَعَ شَرَائِطِهِ». واجب است حصول ابصار با شرایط ابصار. یعنی وقتی شرایط ابصار اتفاق افتاد، واجب است که ما ببینیم نه اینکه جایز است.
أقول: شروط ادراک هفتتاست.
یکی «عَدَمُ الْبُعْدِ الْمُفْرِطِ». یعنی مرئی از چشم ما فاصله زیادی نداشته باشد. اگر فاصله زیاد باشد نمیبینیم.
دوم «عَدَمُ الْقُرْبِ الْمُفْرِطِ». خیلی نزدیک نباشد. شما شیئی را به چشم بچسبانید نمیبینید. باید یک ذره با چشم فاصله داشته باشد. عدم قرب مفرط. باید آن مرئی قرب مفرط نداشته باشد یعنی زیاد نزدیک نباشد. و به همین جهت، یعنی بهخاطر همین شرط دوم است که «لَا يُبْصَرُ مَا يُلْتَصَقُ بِالْعَيْنِ». آنچه که چسبیده میشود به چشم دیده نمیشود.
البته توجه کنید این مطلب را من بیان بکنم چشم بیننده نیست، قوهی موجود در چشم که اسمش را باصره میگذاریم آن بیننده است، خود چشم محلِ دیدن، وسیله است بله. وقتی چیزی را به چشم میچسبانید باصره نمیتواند آن چیز را ببیند.
«الثَّالِثُ عَدَمُ الْحِجَابِ». پردهای بین رایی و مرئی نباید باشد تا رؤیت اتفاق بیفتد.
«الرَّابِعُ عَدَمُ الصِّغَرِ الْمُفْرِطِ». آن مرئی خیلی ریز نباشد، خیلی ریز باشد دیده نمیشود.
«الْخَامِسُ أَنْ يَكُونَ مُقَابِلًا أَوْ فِي حُكْمِ الْمُقَابِلِ»[2] . شیئی که میخواهد دیده بشود باید مقابل چشم باشد. پشت سر باشد دیده نمیشود، باید مقابل باشد. این روشن است که باید مقابل باشد. اما «فِي حُكْمِ الْمُقَابِلِ» یعنی چه؟ فی حکم مقابل هم باشد دیده میشود. فرض کنید شیئی پشت سر ماست، خب این دیده نمیشود. ولی روبروی ما آینه واقع شده [است]. عکس آن چیزی که پشت سر ماست در آینه افتاده [است]. ما آن شیءِ پشت سر را در آینه داریم میبینیم. این شیء بهخاطر وجود آینه در حکم مقابل است. پشت سر است، مقابل نیست. ولی چون آینه در مقابل ما وجود دارد گویا آن شیء مقابل ماست. گویا آن شیئی که پشت سر ماست مقابل ماست.
البته آنجایی که شیء مقابل باشد خودش دیده میشود، آنجایی که در حکم مقابل باشد خودش دیده نمیشود عکسش دیده میشود. حکم مقابل روشن شد که چیست؛ یعنی چیزی که پشت سر ماست عکسش در آینه بیفتد به منزله این است که جلوی چشم ماست، به منزله این است که مقابل ماست، این فی حکم المقابل. یا مثلاً ماه بالاتر از ماست مقابل ما نیست، در رودخانه نگاه میکنیم ماه را میبینیم. این فی حکم المقابل است با اینکه بالاتر است، اما چون عکسش در رودخانه افتاده فی حکم مقابل شده و قابل رؤیت است.
«السَّادِسُ وُقُوعُ الضَّوْءِ عَلَى الْمَرْئِيِّ». ششمین شرط این است که مرئی نورانی باشد.
حالا یا اصلاً نورانی باشد مثل خورشید، یا نور از جای دیگر رویش افتاده باشد مثل مثلاً دیوار. پس باید نور در مرئی باشد حالا یا نوری که برای خودش است یا نوری که از جای دیگر آمده [است]. وقوع ضوء علی المرئی. باید روشنایی بر مرئی واقع شود یا از ذات خود مرئی مثل خورشید، مثل لامپ، مثل شمع که خودشان نور دارند، «أَوْ مِنْ غَيْرِهِ» یا از غیر خودش بر خودش وارد شود مثل دیوار که روشنایی از جای دیگر به آن وارد میشود و ما این دیوار را در آن روشنایی میبینیم. «السَّابِعُ»؛ هفتمین شرط این است که آن جسمی که میخواهد دیده بشود شفاف نباشد مثل هوا نباشد. هوا جسم است ولی چون شفاف است دیده نمیشود. کثیف باشد، کثیف باشد یعنی فشرده باشد، شفاف نباشد، فشرده باشد و رنگ داشته باشد. شفاف بیرنگ است، لذا دیده نمیشود، باید ملون باشد. لذا خود ایشان کثیف بودن را تفسیر میکند به ملون بودن.
السابع؛ شرط هفتم این است که مرئی کثیف باشد. کثیف یعنی چه؟ «بِمَعْنَى وُجُودِ الضَّوْءِ وَاللَّوْنِ لَهُ». نور و رنگ برایش موجود باشد. بیرنگ نباشد. بیرنگ اگر باشد مثل هوا که شفاف است قابل رؤیت نیست حتی اگر نور هم بهش بتابد. نور هم بهش بتابد باز هم دیده نمیشود.
وجوب ادراک عند حصول الشرایط (نظر معتزله و فلاسفه)
« إذا عرفت هذا فنقول»؛ پس میگوییم که اگر این هفت تا شرط حاصل شد رؤیت واجب است. عرض کردم نه جایز است بلکه واجب است.
« إذا عرفت هذا فنقول عِنْدَ الْمُعْتَزِلَةِ وَالْأَوائِلِ» (اوایل یعنی فلاسفه)، در نزد این گروه «أَنَّ» این مطلب ثابت است که «عِنْدَ حُصُولِ هَذِهِ الشَّرَائِطِ يَجِبُ الْإِدْرَاكُ بِالضَّرُورَةِ». ادراک واجب است بالضروره یعنی بالبداهه. بالضروره دو معنا دارد؛ یکی بالحتّم و بالوجوب و یکی هم بالبداهه. در اینجا چون کلمه یجبُ آمده دیگر لازم نیست بالضروره را به معنای بالوجوب بگیریم، بعد تکرار میشود. اگر به معنای بالضروره به معنای بالوجوب بگیریم تکرار میشود. اینجا باید بالضروره به معنای بالبداهه بگیریم. واجب است بالبداهه که ادراک واقع شود اگر این هفت تا شرط واقع شدند. دلیلش هم روشن است؛ شخصی که سلیم الحاسه است یعنی چشمش سالم است «يُشَاهِدُ الشَّمْسَ إِذَا كَانَتْ عَلَى خَطِّ نِصْفِ النَّهَارِ». شمس را مشاهده میکند وقتی که بر نصفالنهار است. یعنی همه هفت تا شرط حاصل است در وقتی که شمس روی نصفالنهار باشد. اگر شرایط حاصل است و شخص هم حاسهاش سالم است، نابینا نیست، میتواند شمس را ببیند. نه میتواند ببیند، واجب است ببیند، حتماً میبیند.
خط نصفالنهار خطی است که... خط فرضی است که بر زمین رسم میشود در حالی که خورشید در وسط روز واقع شده باشد، بالا آمده باشد. از مشرق که شروع کرده بالا بیاید، در وسط روز قرار بگیرد این روی خط فرضی نصفالنهار است. بعد از خط فرضی نصفالنهار که زوال پیدا کرد رفت به سمت مغرب اصطلاحاً میگویند زوال واقع شد یعنی ظهر واقع شده [است]. لحظهای قبل از ظهر روی خط نصفالنهار است. از خط نصفالنهار که زوال پیدا کرد به سمت مغرب میگویند ظهر شده [است]. خط نصفالنهار روشن است که چیست دیگر با این بیانی که بیان کردم. دوایری است که از شمال زمین به سمت جنوب کشیده میشود، از جنوب به سمت شمال. شما کره زمین را ملاحظه کنید آنجاهایی که عکسش را کشیدند یک خطوط عرضی دارد یک خطوط طولی دارد که از مشرق به مغرب است، اینها بهشان میگویند مدارات. یک خطوط عرضی دارد که از شمال به جنوب است، اینها را میگویند نصفالنهارات. آن وقت هر شهری نصفالنهار مخصوص خودش را دارد. وقتی خورشید در شهر ما میآید بالا سر ما، این درست روی خط نصفالنهار میتابد. اول نیمروز هم هست. خب خورشید در آن وقت دیگر واضحترین وقتش است. هیچکس نمیتواند بگوید من نمیبینم. حالا اولِ طلوعش، آخرِ طلوعش یعنی نزدیک غروب ممکن است حالا کسی بگوید من نمیبینم. ولی در وسط روز که دیگر همه میبینند. لذا ایشان میگوید سلیمالحاسه «يُشَاهِدُ الشَّمْسَ إِذَا كَانَتْ عَلَى خَطِّ نِصْفِ النَّهَارِ بِالضَّرُورَةِ».
«وَلَوْ تَشَكَّكَتِ الْعَقْلُ فِي ذَلِكَ»؛ این فی ذلک را اشاره نگیرید به «فَإِنَّ سَلِيمَ الْحَاسَّةِ»، این برای قبل از سلیم الحاسه است. قبل از سلیم الحاسه گفتیم «أَنَّ عِنْدَ حُصُولِ هَذِهِ الشَّرَائِطِ يَجِبُ الْإِدْرَاكُ». این جمله را توجه کنید مشارالیه ذلک است. در دو خط بعد دو مرتبه ذلک آمده، باز هم مشارالیهاش همین «أَنَّ عِنْدَ حُصُولِ هَذِهِ الشَّرَائِطِ يَجِبُ الْإِدْرَاكُ» است. اگر شک کند عقل در ذلک یعنی شک کند بعد از حصول شرایط در رؤیت شک کند، لازمهاش این است که ما کوههای بلند در مقابلمان باشند و شک کنیم که آیا میبینیم یا نمیبینیم و این سفسطه است. واقعیت این است که باید ببینیم غیرممکن است که نبینیم اگر سلیمالحاسه باشیم حتماً خواهیم دید. اگر شک کنیم در دیدن با اینکه شرایط حاصل است به گرفتار سفسطه شدیم.
«وَلَوْ تَشَكَّكَتِ الْعَقْلُ فِي ذَلِكَ»؛ اگر با حصول شرط عقل شک در رؤیت کند، باید اجازه بدهیم که در حضور ما و در مقابل چشم ما جبال شاهقه یعنی کوههای بلندِ سربهفلک کشیده وجود داشته باشد و در مقابل گوش ما اصوات هائله یعنی ترساننده و ترسآور وجود داشته باشد و « و إن كنا لا ندركها» (إن بخوانید: «أَنْ کنا لَا نُدْرِكُهَا»)، و ما آنها را نبینیم، نشنویم؛ نه جبال را ببینیم نه آن اصوات هائله را بشنویم.
و ذلك سفسطة. ندیدن اشیائی که در مقابل ما هستند و نشنیدنِ صدای که قابل شنیدن هستند سفسطه است. این نظر معتزله است که میگویند «عِنْدَ حُصُولِ هَذِهِ الشَّرَائِطِ يَجِبُ الْإِدْرَاكُ» و جای شک هم نیست، اگر کسی شک کرد گرفتار سفسطه شده [است]. این حرف معتزله است.
نظر اشاعره و استدلال آنها (رؤیت صغیر در بعید)
اما اشاعره چه میگویند؟ «أَمَّا الْأَشَاعِرَةُ فَلَمْ يُوجِبُوا ذَلِكَ»؛ «لَمْ يُوجِبُوا ذَلِكَ» یعنی حصول شرایط را موجب ابصار و رؤیت قرار نمیدهند. بلکه اجازه میدهند که تمام شرایط حاصل شود مع انتفاء الإدراک. در حالی که ادراک حاصل نشد.
«وَاحْتَجُّوا»؛ استدلالشان را توجه کنید. اشاعره استدلال دارند، استدلالشان را نقل میکنیم و رد میکنیم.
استدلالشان این است که اشیائی که در دورند ریز دیده میشوند. چرا ریز دیده میشوند؟ چون قسمتیشان را میبینیم قسمتیشان را نمیبینیم. یعنی مثلاً فرض کنید یک جسمی که یک متر مکعب است، خیلی دور واقع بشود ما یک سانت مکعب میبینیمش، ریز میبینیمش. یعنی ۹۹ سانت مکعبش را نمیبینیم، یک سانتش را فقط میبینیم. همهاش در مرآی ماست، همهاش آن فاصله لازم را دارد، نه خیلی دور است، نه خیلی نزدیک است، نه خیلی ریز است و مقابل ما هم هست، همه شرایط را دارد، نور هم به آن تابیده و شفاف هم نیست، تمام شرایط در آن هست. در این حال ما همه قسمتش را نمیبینیم؛ اگر همه قسمتش را میدیدیم که اندازه واقعیاش پیش چشممان دیده میشد، ما با اینکه به اندازه واقعی نمیبینیمش، ریز داریم میبینیمش، پس معلوم میشود قسمتیاش را که همان قسمت ریزش است میبینیم بقیه قسمتها را نمیبینیم. این توجیهِ ریز دیدنِ اشیاء دور پیش اشاعره است. اشاعره میگویند اینکه ما شیء را در دور ریز میبینیم علتش این است که همان قسمت ریزش را داریم میبینیم بقیه را نمیبینیم با اینکه بقیه هم روبروی چشممان هست. پس میتواند، میشود که تمام شرایط ابصار حاصل شود ولی ابصار واقع نشود. نسبت به آن ۹۹ سانت مکعب شرایط ابصار حاصل است ولی ابصار حاصل نیست. نسبت به یک سانت مکعب شرایط ابصار حاصل است ابصار هم حاصل است. پس میشود شرایط حاصل باشند ابصار حاصل نباشد. این نظر اشاعره است.
« و احتجوا بأنا نرى الكبير صغيرا»؛ ما آن شیء بزرگ را کوچک میبینیم و سبب در چنین دیدنی این است که رؤیت میکنیم بعض اجزای آن شیء کبیر را دون بعض؛ بعض اجزایش را میبینیم بعض اجزایش را نمیبینیم در حالی که « و السبب فيه رؤية بعض أجزائه دون البعض مع تساوي الجميع في الشرائط »؛ یعنی شرایط برای همه اجزاء حاصل است. با اینکه شرایط برای همه اجزاء حاصل است ما همه اجزا را نمیبینیم، فقط یک جزو را میبینیم مثلاً بقیه را نمیبینیم. این حرف اشاعره است.
پاسخ علامه به اشاعره (تفاوت در قرب و بعد اجزاء)
مرحوم علامه جواب میدهد. میگوید این اشتباه است. آن قسمتی که ما میبینیم به ما نزدیکتر است. آن قسمتهایی که نمیبینیم از ما فاصلهشان بیشتر است، از آن قسمتی که میبینیم فاصلهاش بیشتر است. یعنی شرط اول که گفتیم دوری مفرط نداشته باشد، شرط اول این بود دیگر. شرط اول این بود که دوری مفرط نداشته باشد. این شرط اول برای همه اجزاء حاصل نیست. بعض اجزاء این شرط اول را دارند یعنی دوری مفرط ندارند، بعضی دیگر این شرط اول را ندارند یعنی دوری مفرط دارند و لذا دیده نمیشوند. پس در همه اجزاء شرایط حاصل نیست. ما قبول میکنیم حرف اشاعره را که میگوید قسمتی از این جسم دیده میشود قسمتی دیده نمیشود، این را قبول میکنیم. ولی او میگفت همه قسمتها یکسانند در داشتن شرایط و در عین حال بعضیاش دیده میشود بعضیاش دیده نمیشود، ما جواب میدهیم نه، همه قسمتها در داشتن شرایط یکسان نیستند. بعضی قسمتها شرایط را ندارند دیده نمیشوند، بعضی قسمتها شرایط را دارند دیده میشوند.
آن قسمتی که شرایط را دارد، قسمتی که دیده میشود شرط اول را دارد. آن قسمتی که دیده نمیشود شرط اول را ندارد. شرط اول چه بود؟ این بود که دوری مفرط نباشد. شرط اول این بود که دوری مفرط نباشد. بعضی قسمتهای این جسم دوری مفرط ندارند لذا دیده میشوند. بعضیاش دوری مفرط دارند دیده نمیشوند.
این را توضیح بدهیم چون باورش یک مقدار سخت است. یک سنگ صاف در مقابل ماست، یک فاصله محدودی هم دارد، ما میگوییم که قسمتیاش دوری مفرط ندارد دیده میشود، قسمتیاش دوری مفرط دارد دیده نمیشود. در حالی که همه قسمتش به نظر میرسد که با ما فاصله یکسان دارد. اینجوری به نظر میرسد، ولی واقعاً اینطور نیست. آن وسط جسم که از چشم من یک خط عمود فرضی بر آن وسط وارد میشود آن به ما نزدیکتر از بقیه اجزای جسم است. بقیه اجزای جسم نسبت به چشم من با خط وریب متصلاند و خط وریب یعنی خط مایل دورتر است تا خط عمود.
پس قسمتی از جسم به من نزدیکتر است، قسمت دیگر دورتر است. همان یک ذره دوری که اتفاق افتاده آن تکه از جسم را مبتلا کرده به بُعد مفرط و دیده نمیشود، این وسط جسم مبتلا نکرده به بعد مفرط دیده میشود. پس اینطور نیست که همه یکسان باشند، همه واجد شرایط باشند و آن وقت بگویید قسمتی دیده میشود قسمتی دیده نمیشود. بلکه قسمتی واجد شرایط هست دیده میشود، قسمتی که واجد شرایط نیست دیده نمیشود. پس هرگاه شرایط حاصل باشند دیدن واجب است. آنجا که دیدن اتفاق نمیافتد چون شرایط حاصل نیست. این مطلب تمام شد.
اثبات هندسی تفاوت فاصله اجزاء
ولی یک نکته را من باید بیان کنم که در عبارت مرحوم علامه آمده [است].
در مثلثی که الان توضیح دادم، در این مثلث یک قاعده داریم که خط زیرینِ مثلث است. دو تا ضلع داریم که نوک این دو تا ضلع به هم چسبیده و رأس مثلث را تشکیل داده [است]. از آن رأس مثلث یک خط عمود میشود بر قاعده. این را تصویر کنید الان در ذهن داشته باشید.
در خط عمود، یعنی بهتوسط خط عمود، دو تا زاویه قائمه تشکیل میشود. این را هم توجه داشته باشید. وقتی که ارتفاع را رسم میکنید این مثلثِ واحد به دو مثلث تقسیم میشود؛ یکی طرف راست این عمود است، یکی طرف چپ عمود. و این خط عمود دو تا زاویه قائمه دو طرف خودش درست میکند. ضلع وریبِ مثلث مقابل یکی از این دو زاویه عمود است، آن ضلع دیگر هم مقابل یکی دیگر از زاویههای عمود است، زاویههای قائمه است. دو تا ضلع برای مثلث داشتیم دیگر، ارتفاع مثلث را رسم کردیم، حالا ضلع دست راست مقابل زاویه قائمه دست راست است، ضلع دست چپ هم مقابل زاویه قائمه دست چپ است. پس این اضلاع مثلث مقابل زاویه قائمهاند. ارتفاع در مقابل کدام زاویه است؟ ارتفاع در مقابل زاویه رأس حسابش کنید یا آن زاویه دیگر حسابش کنید که هر دو زاویه حادهاند. یعنی ارتفاع در مقابل زاویه حاده است. اما اضلاع در مقابل زاویه قائمهاند. تا اینجا روشن است مطلب. خب این مطلب را داشته باشید.
مطلب دوم این است که ضلعی که مقابل زاویه است وتر آن زاویه نامیده میشود. این یک قانون است. یعنی شما یک دو تا خط را به هم بچسبانید زاویه تشکیل میشود. این دهانه این دو خط را وصل کنید وترِ آن زاویه است. یعنی ضلعی که مقابل زاویه قرار داده میشود اسمش وتر است. پس توجه کنید آن در مثلثی که ما داریم ضلع دست راست وتر زاویه قائمه است، ضلع دست چپ وتر زاویه قائمه است، اما خط عمود وتر زاویه حاده است. وتر زاویه حاده است چون مقابل زاویه حاده است. پس میشود وتر حاده. آن دو تا ضلع چون مقابل زاویه قائمهاند میشوند وتر زاویه قائمه. حالا زاویه قائمه بزرگتر است یا زاویه حاده؟ قائمه بزرگتر است، قائمه زاویهاش بزرگتر است. وتر زاویه بزرگتر بزرگتر است از وتر زاویه کوچکتر. پس وتر زاویه قائمه بزرگتر از وتر زاویه حاده است. بنابراین اضلاع مثلث که مقابل زاویه قائمهاند بزرگتر از ارتفاع مثلثاند که مقابل زاویه حاده است. روشن شد دیگر. زاویه حاده وترش کوچکتر از وتر زاویه قائمه است. یا عکس بگویید؛ وتر زاویه قائمه بزرگتر از وتر زاویه حاده است.
چرا؟ چون زاویه قائمه بزرگتر از زاویه حاده است. پس وتر زاویه قائمه بزرگتر از وتر زاویه حاده است. اضلاع مثلث مقابل زاویه قائمهاند پس وتر زاویه قائمهاند. ارتفاع مثلث مقابل زاویه حاده است پس وتر زاویه حاده است. وتر زاویه قائمه بزرگتر است از وتر زاویه حاده پس اضلاع مثلث بزرگترند از ارتفاع مثلث. تا اینجا روشن است؛ اضلاع مثلث بزرگترند از ارتفاع مثلث.
خب آن خطی که از چشم من بیرون میآید و به اطراف آن جسمِ مقابل من واقع میشود آن خط دو تا ضلع مثلث را میسازد. ولی خطی که از چشم من عمود میشود روی وسط آن جسمِ مقابل آن ارتفاع مثلث را میسازد. و ارتفاع مثلث با این بیانی که گفتیم کوتاهتر از اضلاع است، اضلاع بلندتر از ارتفاعاند. پس آن جسم، آن جسم قسمتهایش که محل وقوع اضلاع مثلث است از من دورتر است، قسمتیاش که محل وقوع ارتفاع مثلث است به من نزدیکتر است. پس بعضی قسمتهایش بعد مفرط دارند بعضی قسمتها بعد مفرط ندارند. آن قسمتی که بعد مفرط ندارد من میبینم و قسمتی که بعد مفرط دارد نمیبینم. آن قسمتی که بعد مفرط ندارد شرایط درش جمع است لذا دیده میشود. آن قسمتی که بعد مفرط دارد شرایط در آن جمع نیست دیده نمیشود.
پس حرف اشاعره باطل است که میگویند در همه شرایط حاصل است و دیده نمیشود. ما در بعضی جاها شرایط را حاصل کردیم، دیدیم. آنجا که شرایط حاصل نشد دیده نشد. پس اینطور نیست که در همه قسمتهای این جسم شرایط حاصل باشد و در عین حال بعضی قسمتها دیده نشود. بلکه در بعضی قسمتها شرایط حاصل است دیده میشود، در بعضی قسمتها شرایط حاصل نیست دیده نمیشود. چون قسمتی از این جسم دیده میشود و قسمتی دیگر دیده نمیشود جسم از دور ریز به نظر میرسد.
«وَهُوَ خَطَأٌ»؛ حرف اشاعره خطاست.
«إِذْ تَفَاوُتُ» زیرا تفاوت در یک جسم مقابل واقع میشود «بِالْقُرْبِ وَالْبُعْدِ». یعنی اجزایی از این جسمِ مقابل قریباند، اجزای دیگر بعیدند. این اجزا در قرب و بعد تفاوت دارند. آن جزو قریبش چون بعد مفرط ندارد دیده میشود، جزو بعیدش چون بعد مفرط دارد دیده نمیشود.
«فَلِهَذَا أَدْرَكْنَا»؛ به همین جهت است یعنی بهخاطر تفاوت در قرب و بعد که ادراک میکنیم بعض اجزا را «وَهِيَ الْقَرِيبَةُ». آن اجزای قریب را ادراک میکنیم چون بعد مفرط ندارند یعنی شرط اول را دارند.
«دُونَ الْبَاقِي»؛ بقیه اجزا را نمیبینیم ادراک نمیکنیم، چرا؟ چون شرط اول را ندارند یعنی بعد مفرط دارند.
«وَيَتَحَقَّقُ التَّفَاوُتُ»؛ این تفاوت ثابت میشود برای شما به اینکه خارج کنید سه تا خط را از حدقهتان، از چشمتان، به سمت مرئی. یک خط را عمود بگیرید بر وسط مرئی، دو خط دیگر را دو ضلع مثلث قرار بدهید که قاعده این دو ضلع خودِ مرئی است. خود مرئی میشود قاعده این دو ضلع. یعنی یکی از این دو ضلع به انتهایِ به این طرفِ مرئی منتهی میشود، یکی به آن طرفِ مرئی منتهی میشود. این مرئی به منزله قاعده برای این دو ضلع میشود.
«فَالْعَمُودُ»؛ آن خط عمودی که بر وسط مرئی واقع میشود «أَقْصَرُ»، «لِأَنَّهُ يُوَتِّرُ الْحَادَّةَ». چون وتر میشود برای زاویه حاده. اینها را همه را توضیح دادم. چون آن خط عمود وتر میشود برای زاویه حاده و زاویه حاده کوچکتر است پس وترش کوتاهتر است.
«وَالضِّلْعَانِ»؛ ولی دو ضلع دیگر «أَطْوَلُ»، «لِأَنَّهُمَا يُوَتِّرَانِ الْقَائِمَةَ». چون این دو تا وتر میشوند برای زاویه قائمه و زاویه قائمه بزرگتر از حاده است پس وترش هم بزرگتر است.
این مطلب در شکل ۱۹ مقاله ۱ تحریر اقلیدس ثابت شده [است]. شکل نوزدهمِ مقاله اول. آنجا بیان شده که «الضِّلْعُ الْأَكْبَرُ» (یا «الضِّلْعُ الْأَطْوَلُ»)، «يُوَتِّرُ الزَّاوِيَةَ الْأَعْظَمَ» و اثبات شده [است]. در شکل هجدهم گفته شده اگر وتری اطول باشد زاویهاش اعظم است، این در شکل هجدهم گفته شده [است]. در شکل نوزدهم گفته شده اگر زاویه اعظم باشد وترش اطول است. شکل نوزدهم مناسب بحث ماست. یعنی این حرفی که مرحوم علامه در اینجا میزند در شکل نوزدهمِ مقاله ۱ تحریر اقلیدس اثبات شده [است]. نه در شکل هجدهم، شکل هجدهم عکس این است.
خب مطلب تمام شد.
روشن شد که با وجود شرایط واجب است ابصار و حرف اشاعره را که میگویند با وجود شرایط ابصار ممکن است حاصل نشود قبول نکردیم. این مطلب تمام شد. پس ما درباره باصره چند تا مطلب تا حالا گفتیم. یکی اینکه باصره چه چیزی را میبیند؟ یکی اینکه آیا ابصار به تأثر حدقه است یا نه؟ گفتیم بله به تأثر حدقه است، فینا. سوم اینکه ابصار شرایطی دارد و با حصول شرایط ابصار واجب است.
از عبارت بعد که قال «بِخُرُوجِ الشُّعَاعِ» وارد بحث در کیفیت ابصار میشویم. چه اتفاقی میافتد که ما میبینیم؟ آیا عکسی در چشم ما وارد میشود یا نوری از چشم ما خارج میشود؟
این بحثی است که انشاءالله باید در جلسه آینده مطرح بشود.