« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/04/01

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم/ جواهر مجرده/ نفس /تمایز قوه نباتیه و حیوانیه

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم/ جواهر مجرده/ نفس /تمایز قوه نباتیه و حیوانیه

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

[مقدمه: تمایز قوه نباتیه و حیوانیه]

صفحه ۱۹۴، سطر هجدهم.

«المسألة الثالثة عشرة: في أنواع الإحساس»[1]

در مسأله قبل درباره قوه نباتیه بحث کردیم. در این مسأله درباره قوه حیوانیه بحث می‌کنیم. قوه نباتیه هم در نباتات موجود بود، هم در حیوانات، هم در انسان. پس در سه تا از انواع و در سه تا از اشیاء موجود بود. به عبارت دیگر سه تا مصداق داشت. اما قوه حیوانیه در حیوان موجود است و در انسان. یعنی در دو شیء موجود است و به عبارت دیگر دو تا مصداق دارد.

پس مصادیق قوه نباتیه بیشترند از مصادیق قوه حیوانیه. به این جهت قوه نباتیه را اعم می‌گیریم از قوه حیوانیه. هر مفهومی که مصادیقش بیشتر باشند می‌شود اعم. و قوه نباتیه مصادیقش بیشتر است پس می‌شود اعم.

الان در این مسأله سیزدهم می‌خواهیم وارد بحث از قوه حیوانیه بشویم که اخص است از قوه نباتیه به این بیانی که گفته شد. قوه حیوانیه به عبارت دیگر حواس ظاهره نامیده می‌شوند.

البته یک قوه دیگری هم برای حیوان هست که قوه تحریکیه است. آن الان مورد بحث ما نیست. ما در این مسأله فقط از انواع احساس بحث می‌کنیم. یعنی حواس ظاهره را مطرح می‌کنیم.

[حواس ظاهره و وجه تقدم حس لامسه]

حواس ظاهره پنج‌تا هستند: لامسه، ذائقه، شامه، سامعه و باصره. این پنج‌تا حواس ظاهره هستند و ما در این پنج حواس می‌خواهیم الان بحث کنیم. کارشان را می‌خواهیم بیان کنیم که چه‌کار می‌کنند و چه شرایطی هم دارند. اگر باصره می‌خواهد ابصار کند چه شرایطی دارد؟ ذائقه می‌خواهد بچشد با چه شرایطی می‌چشد؟ این‌ها را باید بیان کنیم. پس این قوا هم کارشان بیان می‌شود هم شرایط انجام آن کار بیان می‌شود.

یکی یکی ما شروع می‌کنیم به تبیین این مطالب. یعنی قوا را یکی یکی بیان می‌کنیم. اول لامسه را می‌گوییم، بعد ذائقه، بعد شامه و بعدش سامعه و آخر سر باصره.

لامسه برای همه حیوانات هست. حیوان بی‌لمس ما نداریم. پس اعم از همه این حواس است. به این جهت مقدمش کردیم.

بعضی‌ها در وقت شمردن این قوا باصره را مقدم می‌کنند. چون باصره از همه این قوا مهم‌تر است. بعضی‌ها به لحاظ اهمیت باصره را مقدم می‌کنند، بعضی‌ها به لحاظ اعمیت، نه اهمیت، اعمیت لامسه را مقدم می‌کنند. اینجا خواجه لامسه را مقدم کرده به‌خاطر اعمیت. کسانی هم به‌خاطر اهمیت باصره را مقدم کردند.

مرحوم علامه می‌فرمایند مصنف لامسه را مقدم کرد، جهت تقدیم را اعمیت لامسه نمی‌گوید، جهت تقدیم را یک چیز دیگر بیان می‌کند. بعضی‌ها گفتند جهت تقدیم لامسه اعمیت لامسه است. اما ایشان این را نمی‌گوید. می‌گوید جهت تقدیم لامسه این است که لامسه برای دفع ضرر است. و بقیه این حواس ظاهره برای جلب منفعت‌اند. و دفع ضرر مهم‌تر از جلب منفعت است. چون اگر دفع ضرر نشود حیوان ممکن است بمیرد. اما اگر جلب منفعت نشود حیوان یک امتیازی را از دست داده، ولی این‌چنین نیست که بمیرد.

حالا توضیح این بحث که لامسه چطور دفع ضرر می‌کند.

اگر قوه لامسه نباشد، حرارت شدید مثلاً مثل حرارت آتش به بدن این حیوان وارد بشود آن که لمس نمی‌کند تا فرار کند. فرار نمی‌کند نتیجتاً حرارت او را از پا درمی‌آورد. همچنین برودت. برودت شدید اگر لمس نشود، حیوان این برودت را دفع نمی‌کند چون لمسش نمی‌کند، حسش نمی‌کند. قهراً این برودت هم اگر شدید باشد حیوان را از پا درمی‌آورد.

پس توجه می‌کنید که اگر لامسه نباشد حیوان مبتلا به ضرر می‌شود. حالا ضرری که منتهی به مرض بشود یا منتهی به مرگ بشود. اما اگر چشم نداشت، این حیوان چشم نداشت، امتیازی را ندارد ولی این‌طور نیست که بمیرد. چه بسیار حیوانات یا انسان‌هایی که نابینا هستند ولی دارند زندگی می‌کنند. یا گوشش نمی‌شنود، بازم می‌بینید زندگی می‌کند. یا شامه ندارد، یا ذائقه ندارد، این‌ها همه قوایی هستند که منفعت درست می‌کنند برای حیوان، ولی نبودشان باعث مرگ حیوان نمی‌شود. ولی نبود لامسه باعث مرگش می‌شود یا باعث مرض می‌شود.

پس لامسه دفع ضرر می‌کند یا برای دفع ضرر است. اما آن چهار تا دیگر برای جلب منفعت است. و دفع ضرر مهم‌تر از جلب منفعت است. چون ضرر اگر زیاد باشد موجود را از بین می‌برد و منافعش هم دیگر ضروری و واجب نمی‌شود. یعنی منافع را هم از دست می‌دهد. اما اگر ضرر دفع بشود این حیوان زنده می‌ماند حالا منفعتی بهش رسید یا نرسید مهم است.

پس دفع ضرر مهم‌تر از جلب منفعت است. این یک مقدمه. لامسه دفع ضرر می‌کند بقیه جلب منفعت می‌کنند پس لامسه از این جهت مهم‌تر از بقیه است. پس لامسه را مقدم کردیم برای اهمیت نه برای اعمیت. البته بیان کردم برای اعمیت هم مقدم می‌کنند. مرحوم علامه در اینجا این جهت را ذکر نکرده. گفته لامسه مقدم شد به‌خاطر اهمیت داشتنش. و اهمیتش به این جهت است که دفع ضرر می‌کند و دفع ضرر مهم‌تر از جلب منفعت است.

خب تا اینجا این دو مطلب را بیان کردیم. یکی اینکه قوه نباتیه اعم است و قوه حیوانیه اخص. و ما در مسأله قبل آن اعم را مطرح کرده بودیم، در این مسأله می‌خواهیم اخص را مطرح کنیم. دوم اینکه قوه حیوانیه به پنج قسم تقسیم می‌شوند که اولین قسمشان لامسه است و ما لامسه را مقدم داشتیم به‌خاطر اینکه لامسه دفع ضرر می‌کند و دفع ضرر مهم‌تر از جلب منفعت است. این دو مطلب را گفتیم.

[ویژگی‌ها و مدرکات حس لامسه]

مطلب سوم درباره خود لامسه است که اصلاً لامسه چه قوه‌ای است و با چه چیزهایی درک می‌شود. لامسه قوه‌ای‌ست که در تمام بدن مودوع است. باصره در یک جای خاص به بدن هست، در همه جای بدن نیست. ذائقه هم همین‌طور، شامه و سامعه هم همین‌طور. هر کدام در یک جای مخصوص بدن است. اما لامسه در جای مخصوص نیست در همه بدن پخش است. شما هر قسمت از بدن را به آتش نزدیک کنید می‌سوزد. هر قسمت از بدن را به سرما نزدیک کنید یخ می‌کند. این‌طور نیست که برودت و حرارت به‌وسیله موضع خاصی ادراک بشود، به‌وسیله همه مواضع بدن ادراک می‌شود. پس لامسه در تمام بدن پخش است.

خب این مطلب درباره خود قوه است که خود قوه جایش کجاست. بعد حالا می‌خواهیم بحث کنیم که ادراکش چیست. چه چیزهایی را ادراک می‌کند. حرارت و برودت را ادراک می‌کند. رطوبت و یبوست را هم ادراک می‌کند. چشممان را می‌بندیم که نبینیم آب است یا سنگ خشک. دست می‌زنیم می‌گوییم این تر است. دست می‌زنیم به آن یکی دیگر می‌گوییم خشک است. چشممان تشخیص نمی‌داد چون بسته است. با لامسه تشخیص می‌دهیم.

پس رطوبت و برودت را هم ادراک می‌کند. صلابت و لین را هم ادراک می‌کند. دست می‌زنیم به سنگ می‌گوییم سفت است، صلابت دارد. دست می‌زنیم به موم می‌گوییم شُل است، لین دارد. پس صلابت و لین را هم ادراک می‌کند. خشونت و ملاست هم ادراک می‌کند. دست می‌گذاریم روی شیشه می‌بینیم صاف است، یا روی سنگ مرمر دست می‌کشیم می‌گوییم صاف است. روی سنگ‌پا دست می‌کشیم می‌گوییم زبر است. آن یکی یعنی شیشه ملاست دارد، هموار است. اما سنگ‌پا خشونت دارد. یعنی ناهموار است. به تعبیر دیگر زبر است. این‌ها را هم با لامسه درک می‌کنیم.

علاوه بر این چهار تا، لامسه ثقل و خفت هم درک می‌کند. ما یک چیزی را دست می‌گیریم می‌گوییم سنگین است. یک چیز دیگر را برمی‌داریم می‌گوییم سبک است. این هم لامسمان ادراک می‌کند. با باصره که سنگینی سبکی را نمی‌فهمیم. با بقیه قوا هم نمی‌توانیم، با لامسه می‌فهمیم. پس لامسه پنج تا کار انجام می‌دهد. یکی اینکه حرارت و برودت را درک می‌کند. دوم اینکه رطوبت و یبوست را درک می‌کند. سوم صلابت و لین را. چهارم ملاست و خشونت را. پنجم ثقل و خفت را.

[بررسی مسئله وحدت یا تعدد قوه لامسه]

دانستیم که لامسه در تمام بدن پخش است و دانستیم که کارش چیست. حالا این بحث پیش می‌آید که چند تا لامسه داریم یا یک دانه لامسه؟ یک لامسه است که هر پنج تا را ادراک می‌کند یا پنج تا لامسه است پنج تا ادراک دارد؟ بعضی گفتند یک قوه نمی‌تواند چند تا ادراک داشته باشد. بنابراین ما باید پنج تا لامسه داشته باشیم نه یک دانه. یک لامسه داشته باشیم که حرارت و برودت درک کند. یک لامسه دیگر رطوبت و یبوست درک کند، سه تا لامسه دیگر هم آن سه تای دیگر را درک کند که توضیح دادم. چون یک قوه نمی‌تواند پنج تا کار انجام بدهد. دو تا کار هم نمی‌تواند انجام بدهد. یک قوه یک کار انجام می‌دهد. پس لامسه باید پنج تا باشد تا پنج تا کار انجام بشود.

بنابراین این گروه لامسه را نوع قرار ندادند، جنس قرار دادند. گفتند لامسه جنس است که مشتمل بر پنج نوع است. برخلاف باصره که نوع است. سامعه نوع است. شامه و ذائقه هر کدام نوع‌اند. اما لامسه نوع نیست جنس است. وقت اختلاف دارند. گروهی می‌گویند جنس است که چهار تا نوع دارد، گروهی می‌گویند پنج تا نوع دارد. اختلاف سر آن ثقل و خفت است. اختلاف سر آن ثقل و خفت اختلاف دارند که آیا این برای لامسه است یا نه.

پس در حواس ظاهره سه تا قول درست شد. یکی اینکه حواس ظاهره پنج تا. چهار تا عبارتند از باصره و سامعه و ذائقه و شامه، یکی هم عبارت است از لامسه. لامسه هم نوع است مثل آن چهار تای دیگر. این کسانی که لامسه را نوع می‌دانند می‌گویند حواس ظاهره پنج‌تاست. رائج هم همین‌طور است. در السنه متعارف گفته می‌شود حواس ظاهره پنج‌تاست. گروهی می‌گویند حواس ظاهره هشت‌تاست. چهار تاش همین سامعه و باصره و ذائقه و شامه است، چهار تاش هم لامسه‌اند. یکی لامسه‌ای که رطوبت و یبوست را درک می‌کند، یکی آنی که حرارت و برودت درک می‌کند، یکی آنی که صلابت و لین و یکی هم آنی که ملاست و خشونت را درک می‌کند. این چهار تا. این چهار تا را با آن چهار تا ضمیمه می‌کنیم می‌شود هشت‌تا. ثقل و خفت این‌ها را نگفتند.

قول سوم این است که حواس ظاهره نُه‌تااند. این‌ها همان هشت تا را می‌گویند، یک لامسه برای درک ثقل و خفت هم اضافه می‌کنند این می‌شود نُه‌تا. پس گروهی حواس ظاهره را پنج‌تا می‌دانند، گروهی هشت‌تا می‌دانند، گروهی نُه‌تا می‌دانند.

ابن‌سینا و صدرا حواس ظاهره را هشت‌تا یا نُه‌تا حساب می‌کنند. قبول ندارند که حواس ظاهره پنج‌تا باشد. می‌گویند حواس ظاهره پنج‌تا بودنش را عرف می‌گوید. مردم عادی می‌گویند. اگر دقت کنید باید حواس ظاهره را هشت تا بگیرید یا اگر ثقل و خفت را هم اضافه کنید نُه تا بگیرید.

در واقع این بزرگواران معتقدند که لامسه جنس است، نوع نیست. جنس مشتمل بر چهار نوع است یا جنس مشتمل بر پنج نوع است. آن وقت این چهار نوع را یا پنج نوع را با آن چهار نوع دیگر که ذائقه و شامه و باصره و سامعه است جمع می‌کنید مجموعاً می‌شود هشت یا نُه. بعداً دلیل می‌آورند بر مدعاشان.

می‌گویند اگر ما این پنج تا نوع را یا این چهار تا نوع را جدا نمی‌کنیم به‌خاطر اینکه این چهار تا یا این پنج تا در تمام بدن پخشند. اگر جاهایشان فرق می‌کرد ما این‌ها را فرق می‌گذاشتیم. مثلاً باصره با سامعه جایش فرق می‌کند لذا می‌گوییم این دو تا قوه‌ست. اما لامسه‌ها هم اگر جایشان فرق می‌کرد دست ما حرارت و برودت را تشخیص می‌داد، مثلاً پایمان رطوبت و یبوست را تشخیص می‌داد آن وقت می‌گفتیم این دو تا دو تا لامسه‌اند. دو نوع لامسه‌اند. اما چون در همه جای بدن پخشند تشخیص نمی‌دهیم. فکر می‌کنیم هر پنج‌تا یکی است. هر پنج تا را یکی می‌بینیم.

این اقوال درباره تعدد لامسه. که بعضی‌ها لامسه را واحد می‌دانند، بعضی متعدد می‌دانند و عبارت می‌گیرند از چهار تا، بعضی متعدد می‌دانند عبارت می‌گیرند از پنج تا. مرحوم خواجه می‌فرمایند تعددش روشن نیست. تعدد لامسه روشن نیست. ما در تعدد لامسه نظر داریم، اشکال داریم. ایشان می‌گوید حواس ظاهره پنج‌تاست. حرف ابن‌سینا و صدرا را قبول ندارد. حواس ظاهره پنج‌تاست و لامسه یکی است که پنج تا کار انجام می‌دهد. یا چهار تا کار انجام می‌دهد. قبول ندارد که لامسه را متعدد کنیم.

بحث در لامسه تمام شد. دقت کردید تا حالا چی را گفتیم؟

تا حالا گفتیم در مسأله قبل در قوه نباتیه که اعم بود بحث می‌کردیم، الان در قوه حیوانیه که اخص است بحث می‌کنیم. این مطلب اول بود که گفته شد. مطلب دوم اینکه در قوه حیوانیه چرا لامسه را مقدم کردیم؟ گفتیم چون لامسه دفع ضرر می‌کند، بقیه جلب منفعت می‌کنند و دفع ضرر اهم است، پس باید دافع ضرر مقدم شود. بعد آمدیم وارد این بحث شدیم که قوه لامسه که حالا قرار شد مقدمتاً بحث بشود در کجای بدن است و چه‌کار می‌کند؟ گفتیم که در همه جای بدن است و کارش چهار تا یا پنج‌تاست. بعد وارد این بحث شدیم که لامسه را به‌خاطر این تعدد کارها باید متعدد کرد یا می‌توانیم لامسه را واحد بگیریم؟ گفتیم گروهی متعددش کردند ولی ما در تعددش نظر داریم و معتقدیم که لامسه قوه واحد است. و آن چهار تای دیگر هم قوه واحدند بنابراین ما پنج تا قوه ظاهره داریم. حواس ظاهرمان پنج‌تاست نه هشت‌تا و نه نُه‌تا. این تمام بحث در قوه لامسه بود. مقدمات بحث و قوه لامسه. بعد باید وارد قوه ذائقه بشویم که وقتی نیست، تمام شد.

[تطبیق متن: قوه لامسه]

صفحه ۱۹۴ هستیم سطر هجدهم.

«المسألة الثالثة عشرة: في أنواع الإحساس».

در انواع احساس بحث می‌کنیم که پنج‌تاست یا هشت‌تاست یا نُه‌تاست. ما معتقدیم که پنج‌تاست، ما آن وقت پنج‌تایش را جدا جدا مطرح می‌کنیم.

قال: «أمّا قوة الإدراك للجزئي».

قوه‌ای که ادراک می‌کند جزئی را که ما اسمش را حس می‌گذاریم. قوه عقل گفتیم ادراک می‌کند کلی را. اما قوه‌ای داریم که ادراک می‌کند جزئی را، ما اسمش را حس می‌گذاریم. وقت این حس یا ظاهری‌ست که در این مسأله بحث می‌کنیم یا حس باطن است که در مسأله بعدی که مسأله چهاردهم مطرحش می‌کنیم. الان ما در حس باطن بحثی نداریم. آن تو مسأله چهاردهم مطرح می‌شود. الان بحث ما در حس ظاهر است که پنج‌تاست.

«فمنه اللمس». اولین قوه از این قوای ادراک جزئی لمس است. فمنه یعنی بعض این حواس‌ها لمس است. بعضی از حواس‌ها لمس است. یا فمنه یعنی بعضی از این قوایی که ادراک جزئی می‌کنند لمسند. ضمیر را مذکر آورده به اعتبار اللمس که خبر است. اگر ضمیر را برگردانیم به... به حس که خب حس مذکر است. اما اگر ضمیر را برگردانیم به قوة الإدراك می‌گوییم ضمیر مذکر آمده به اعتبار لمس که خبر است. یا مبتداست.

«و هو قوة»، لامسه قوه‌ای‌ست که منبث است «في البدن کلّه» یعنی پخش در کل بدن است. منبث است در بدن، کله یعنی کل بدن. در کل بدن پخش شده منبث یعنی پراکنده، پخش شده.

ببینید در عبارتی که الان ما از مصنف خواندیم دو مطلب بود یکی قوة الإدراك للجزئي، که همان احساس است، همان حواس است. مرحوم علامه وقتی می‌خواهد این را توضیح بدهد بیان می‌کند که قوه‌ای که حاسه است قوه حیوانیه است. و ما در این مسأله می‌خواهیم درباره قوه حیوانیه بحث کنیم و در مسأله قبل درباره قوه نباتیه بحث کردیم. آن مطلب اولی که گفتم در ذیل توضیح أما قوة الإدراك للجزئي ذکر می‌کند. بعد فمنه اللمس دارد عبارت خواجه. مرحوم علامه اولاً بیان می‌کند که چرا لامسه را مصنف مقدم کرد. ثانیاً و هو قوة منبثه في البدن کله را می‌گوید توضیح می‌دهد. بعداً در آن عبارت بعدی مصنف که بعداً می‌آید و في تعدده نظر آن توضیحاتی که عرض کردم ذکر می‌کند. من تمام این قسمت‌ها را از خارج بیان کردم.

أقول: «لمّا فرغ» مصنف از بحث درباره امر عام یعنی قوه نباتیه شروع کرد الان در بحث درباره چیزی که اخص از آن عام است. اخص از آن امر اعم است. یعنی اخص از قوه نباتیه است.

«و هو» آن امر اخص قوه حیوانیه است یعنی احساس که دیگر مشترک بین انسان و حیوان است مشترک بین انسان و حیوان نبات نیست در حالی که قوه نباتیه مشترک بین انسان و حیوان و نبات بود و از این جهت اعم حساب می‌آمد.

«أعني الإحساس»[2] که مشترک است بین انسان و غیر انسان «من الحيوانات» نه غیر انسان من الحيوانات و النباتات. نباتات احساس ندارند. اگرچه امروزه ثابت شده که بعضی از نباتات احساس دارند ولی قدیم معتقد بودند که نباتات همشان فاقد احساسند. البته در قدیم مثل صدرا هم معتقد بود که نباتات احساس دارند. نه نباتات، سنگ هم احساس دارد. یعنی تمام این کمالاتی را که ما در انسان می‌یابیم ایشان در جمادات هم قبول داشت. در نباتات هم قبول داشت. منتها می‌گفت احساس آن‌ها در حد وجودشان است. وجودشان ضعیف است احساسشان ضعیف است. ما وجودمان قوی‌تر است احساسمان قوی‌تر است.

خب این بحث تمام شد. حالا «و بدأ باللمس». مصنف در این عبارتش قوه لامسه را در این مسأله قوه لامسه را اول مطرح کرد بعد به قوای دیگر پرداخت. چرا این کار را کرد؟ «و بدأ باللمس» ابتدا کرد به بیان لمس زیرا باقی حواس «یراد» یعنی مطلوبند به‌خاطر جلب منفعت.

«و هذا» یعنی لمس «یراد لدفع الضرر» یعنی مطلوب است برای دفع ضرر. کاری که ما از لامسه می‌خواهیم دفع ضرر است و کاری که از بقیه می‌خواهیم جلب منفعت است. این یک مقدمه. صغرای بحث. مقدمه بعدی که کبراست. چون که دفع ضرر اولی از جلب منفعت است نتیجه «لا جرم قدّم» مصنف فیه در بحثی که در «قدّم البحث فيه». مصنف مقدم کرد بحث در لمس را بر غیر لمس از قوای حساسه. یعنی در بین قوای حساسه بحث لمس را مقدم کرد بر بقیه.

چرا؟ چون لامسه دفع ضرر می‌کند و بقیه جلب منفعت و آن که دفع ضرر می‌کند مهم‌تر است. پس باید مقدمتاً بحث بشود.

بعد مصنف درباره لمس گفت قوة منبثه في البدن کله این قسمت را الان علامه می‌خواهد توضیح بدهد و می‌فرماید «واعلم أنّ اللمس كيفية قائمة بالبدن». یک کیفیتی است که قائم به بدن است. یک قوه مستقل نیست. حالت جوهری ندارد کیفیت است. کیفیت هم عرض است. و عرض باید قائم به غیر باشد. پس لمس هم قائم به غیر است. آن غیر عبارت از بدن است. لمس قائم به بدن است مستقل نیست امر جوهری نیست.

«منبثّة في ظاهر البدن» در ظاهر بدن پراکنده است «أجمع» یعنی در تمام ظاهر بدن. در باطن نیست. در باطن بدن معتقدند که قوه لامسه نیست. اگرچه ما درد را احساس می‌کنیم در باطن هم احساس می‌کنیم. و شاید احساس درد به‌وسیله قوه لامسه باشد. ولی در عین حال قوه لامسه را در ظاهر بدن موجود می‌دانستند قدیم. «يدرك بها المنافي والملائم». کتاب من دارد النافی. النافی غلط است المنافی درست است. درک می‌شود بها یعنی به این قوه لامسه المنافي یعنی چیزی که انسان با انسان سازگار نیست و الملائم یعنی چیزی که با انسان سازگار است. یعنی خوب و بد. چیزهایی که ما دوست داریم و چیزهایی که دوست نداریم. مثلاً یک وقتی حرارت زیاد باشد. خب این منافی است، ما دوست نداریم. حرارت معتدل باشد ملائم است دوست داریم. به‌وسیله قوه لامسه آن منافی را که مضر است درک می‌کنیم ملائم را هم که مضر نیست و سازگار است درک می‌کنیم. آن وقت می‌توانیم بعد از ادراک منافی از منافی فرار کنیم و منافی را دفع کنیم. منافی یعنی ناسازگار ملائم یعنی سازگار.

قال مصنف: «و في تعدّده نظر» یعنی در تعدد لمس نظر است. آیا لامسه یک قوه‌ست یا چهار قوه یا پنج قوه؟ گفتیم اختلاف، ایشان می‌فرماید در تعدد لمس نظر است. ما معتقدیم که لامسه یک قوه‌ست.

أقول: «اختلف الناس» در اینکه لمس آیا قوه واحده است یا قوای کثیره است؟ قوای کثیره گفتیم چهار یا پنج. اختلافی است.

«فالجمهور» بر اینند که «أنّها قوى أربع». یعنی لامسه را چهار تا قوه می‌بینند أنّها یعنی قوه لمس. قوه لمس چهار تا قوه‌ست. یکی قوه‌ای که حکم می‌کند بین حار و بارد. حار و بارد را درک می‌کند و این‌ها را از هم جدا می‌کند. دوم قوه‌ای که حکم می‌کند بین رطب و یابس. این دو تا را درک می‌کند و از هم جدا می‌کند. سوم قوه‌ای که حکم می‌کند بین صلب و لین. صلب یعنی سفت، لین یعنی شل. چهارم قوه‌ای که حکم می‌کند بین خشن یعنی ناهموار، زبر، و املس یعنی هموار و صاف.

چرا گفتند چهار قوه داریم؟ «لأنّ القوة الواحدة لا يصدر عنها أكثر من أمر واحد». چون یک قوه بیش از یک کار انجام نمی‌دهد بیش از یک کار صادر نمی‌کند. پس باید این چهار تا کار را به چهار تا قوه نسبت بدهیم نه به یک قوه. و اگر چهار تا کار به چهار تا قوه نسبت داده بشود معلوم می‌شود ما چهار تا قوه لامسه داریم. این لأن القوة تعلیل است برای أنّها قوى أربع. دیگر مرحوم علامه نظر بیان نمی‌کند که چرا فی تعدده نظر. فقط قول کسانی که گفتند لامسه متعدد است آن را مستدل می‌کند. اما قول مصنف را دیگر مستدل نمی‌کند، بیان نمی‌کند. لأن القوة الواحدة قوه واحده لا يصدر از این قوه واحده بیش از یک کار، بیش از امر واحد یعنی بیش از یک کار.

[قوه ذائقه و شرایط ادراک آن]

قال: «ومنه ذوق ويفتقر إلى توسّط الرطوبة اللعابية الخالية عن المثل والضد».

بعد از اینکه قوه لامسه تبیین شد وارد قوه ذائقه می‌شود. می‌خواهیم بیان کنیم قوه ذائقه را. قوه ذائقه را توضیح نمی‌دهد که کارش چیست روشن است. چون روشن است توضیح نمی‌دهد. فقط شرط انجام کارش را بیان می‌کند. در چه شرایطی این قوه ذائقه می‌چشد؟ مرحوم علامه خود قوه را هم بیان می‌کند یعنی جای قوه را می‌گوید. می‌گوید در سطح زبان موجود است. قوه ذائقه در سطح زبان موجود است.

بعد شرط عملش را هم بیان می‌کند. در لامسه شرطی وجود نداشت. به محض اینکه شیئی تماس پیدا می‌کرد با بدن ما لمس انجام می‌شد. اما در ذائقه تماس کافی نیست. اگر زبان ما خشک باشد، چیزی را که طعم دارد مثلاً شیرین است، ترش است، هر چی هست رو زبان بگذارید ادراکش نمی‌کند. نمی‌چشد. زبان خشک چیزی را نمی‌چشد. احتیاج به رطوبت هست. رطوبت لعابیه یعنی آب دهان. لعاب یعنی آب دهان. احتیاج به این رطوبت هست. تا رطوبت نباشد چشیدن حاصل نمی‌شود. اما این رطوبت باید مثل آن‌چه را که می‌خواهیم بچشیم واجد نباشد. مثلاً اگر فرض کنید رطوبت لعابیه شیرین بود، در یک حد خاصی از شیرینی بود، ما شیرینی به همان مقدار رو زبان می‌گذاشتیم ادراک نمی‌کردیم.

همان‌طور که در لامسه هم این‌طور است. در لامسه هم اگر بدنمان یک حرارت خاص دارد، مثلاً ۳۷ درجه حرارت دارد. اگر آبی باشد با همین مقدار حرارت ما دستمان در آن بکنیم حرارتش را احساس نمی‌کنیم. نه برودت را احساس می‌کنیم نه حرارت را. اصطلاحاً می‌گویند آب ولرم است. نه حرارت دارد نه برودت. حرارت دارد برودت هم دارد در حدی منتها مناسب دست ماست. مثل مثل برودت و حرارت دست ماست. فلذا ادراک نمی‌شود. یک‌خورده حرارت بالاتر برود ادراک می‌کند حرارت. حرارت پایین‌تر بیاید سرما ادراک می‌کند.

پس اگر رطوبت لعابیه دارای مثلاً شیرینی باشد در یک حد خاصی، ما شیرینی در همان حد دیگر نمی‌توانیم درک بکنیم. لذا می‌گوییم رطوبت لعابیه باید خالی از مثل باشد. باید خالی از مثل باشد. به عبارت دیگر ادراک یک نوع انفعال است. اگر ما رطوبت لعابیه‌مان شیرین باشد، بعد شیرینی به همان درجه را روی رطوبت لعابیه بگذاریم رطوبت لعابیه منفعل نمی‌شود. انفعالی صورت نمی‌گیرد و انفعال صورت نگرفت ادراک حاصل نمی‌شود. باید تأثیر بگذارد. این شیرینی تأثیر نمی‌گذارد چون مثل خودش هست. این یک مطلب. مطلب دیگر اینکه اگر آب دهان ما مثلاً تلخ بود بعد شیرینی را رویش قرار دادیم احساس می‌شود منتها شیرینی با تلخی مخلوط می‌شود و آن احساس یعنی آن چشیدن واقعی حاصل نمی‌شود. یعنی ما آن طعم واقعی را نمی‌چشیم.

چشیدن واقعی احساس نمی‌شود درست نیست. ما آن طعم واقعی را نمی‌چشیم. وقتی طعم واقعی چشیده می‌شود که رطوبت لعابیه مشتمل بر ضد آن طعم نباشد. مثلاً طعم شیرینی را می‌خواهیم بچشیم، ضد شیرینی را نداشته باشیم. اگر ضد را داشتیم چشیدن حاصل می‌شود ولی آن طعم چشیده نمی‌شود. یک طعم دیگری که مخلوطی از شیرینی و تلخی است چشیده می‌شود. بنابراین در چشیدن شرط می‌شود اولاً وجود رطوبت لعابیه، بدون این رطوبت چشیدن حاصل نمی‌شود. ثانیاً شرط می‌شود که این رطوبت لعابیه هم از مثل خالی باشد هم از ضد خالی باشد. اگر از مثل خالی نبود اصلاً انفعال حاصل نمی‌شود، اصلاً ادراک حاصل نمی‌شود. اگر از ضد خالی نبود انفعال و چشیدن و احساس حاصل می‌شود ولی آن طعم واقعی چشیده نمی‌شود. پس برای چشیدن طعم واقعی هم رطوبت لازم است هم خلو رطوبت از مثل و ضد لازم است.

عبارتی خواجه را توجه کنید «و منه الذوق» یعنی از جمله حواس ذوق است «و يفتقر» ذوق یعنی چشیدن به توسط شدن رطوبت لعابیه. یعنی باید بین آن صاحب طعم و این قوه ذائقه من رطوبت لعابیه واسطه شود تا این رطوبت لعابیه بتواند آن طعم صاحب طعم را به ذائقه من برساند. اما رطوبت لعابیه باید خالی باشد هم از مثل یعنی مثل آن چیزی که می‌خواهد چشیده شود هم از ضد یعنی ضد آن چیز و طعمی که می‌خواهد چشیده شود.

أقول: «الذوق قوة قائمة بسطح اللسان». جای ذائقه را بیان می‌کند که خواجه بیان نکرده بود. ذوق قوه‌ای‌ست قائم به سطح زبان چون جوهر نیست قوه‌ست باید قائم به محل باشد. اما «لا يكفي» در این ذوق ملامست. یعنی این‌طور نیست که شیء صاحب طعم تماس پیدا کند با قوه و قوه او را درک کند. بلکه باید رطوبت لعابیه واسطه شود تا قوه بتواند ادراک کند صرف تماس شیء صاحب طعم با قوه کافی نیست.

«بل لا بدّ من متوسّطٍ»، یک واسطه‌ای باید دخالت کند. که آن واسطه رطوبت لعابیه است. منتها این رطوبت لعابیه باید خالی از طعوم باشد. هیچ طعمی همراهش نباشد نه مثل آن طعمی که می‌خواهیم بچشیم نه ضد آن طعم. «لأنّها» زیرا که این رطوبت اگر صاحب طعم باشد صاحب طعم طعمی باشد که مماثل با مدرک است، مدرک بخوانید. یعنی مماثل با آن طعمی که می‌خواهد چشیده شود. اگر مماثل با آن مدرک باشد «لم يتحقّق الإدراك»، ادراک اصلاً تحقق پیدا نمی‌کند. نه آن طعم را نمی‌توانیم بچشیم واقعیتش را. بلکه اصلاً هیچ طعمی احساس نمی‌شود. یعنی ما از این مماثل هیچ طعمی را حس نمی‌کنیم.

زیرا ادراک منحصراً به‌وسیله انفعال حاصل می‌شود در حالی که شیء نمی‌تواند از مماثل خودش منفعل شود پس ما نمی‌توانیم آن‌چه را که مماثلش را در رطوبت لعابیه داریم ادراک کنیم. اصلاً نمی‌توانیم ادراک کنیم. نه ادراک می‌کنیم خراب ادراک می‌کنیم اصلاً ادراک نمی‌کنیم برخلاف آن جایی که مشتمل بر ضد باشد ادراک می‌کنیم منتها خراب ادراک می‌کنیم.

«لأنّ الإدراك إنّما يكون بالانفعال» ادراک با انفعال انجام می‌شود یک مقدمه و شیء منفعل از مماثلش نمی‌شود این مقدمه دیگر نتیجه می‌دهد که پس اگر در رطوبت لعابیه مماثل طعمی که می‌خواهد چشیده شود وجود داشته باشد آن طعمی که می‌خواهد چشیده شود اصلاً چشیده نمی‌شود.

این در صورتی بود که رطوبت لعابیه کانت ذات طعم مماثل. اما حالا «وإن كانت» آن رطوبت لعابیه ذات طعم مضاد، اگر صاحب طعم مضاد باشد «لم تؤدِ الكيفية على صرافتها بصحة». کیفیت با آن صرافت و خلوصی که دارد به‌طور صحیح تأدیه نمی‌شود یعنی نمی‌رسد به قوه. و قوه قهراً آن طعم واقعی را احساس نمی‌کند. یک طعم مخلوطی احساس می‌کند. نه اینکه مثلاً طعم آن جسم را ادراک کند. طعم آن جسم را با آن‌چه که خودش دارد مخلوط می‌کند یک طعم جدیدی درست می‌کند و آن را ادراک می‌کند.

«كما في المرضى» چنان‌که در انسان‌های بعضی انسان‌های مریض این‌طور است که زبانش تلخ است، شیرینی هم که به آن می‌دهیم می‌گوید این شیرینی نیست این خود تلخی است. چرا؟ چون رطوبت لعابیه‌اش مشتمل بر تلخی است بر اثر مرضی که پیدا کرده. ذائقه هم بحثش تمام شد. پس ذائقه عبارت بود از قوه‌ای که طعم اشیاء را می‌چشد و در زبان موجود است و با واسطه رطوبت لعابیه که خالی از مثل و ضد باشد می‌تواند طعم اشیاء را درک بکند.

[قوه شامه و جایگاه آن]

قال: «و منه شم». حالا وارد قوه شامه می‌شویم. قوه شامه هم باز موضع مخصوص دارد.

     اولاً رایحه را درک می‌کند.

     ثانیاً موضع مخصوص دارد. موضع مخصوص را خواجه نگفته مرحوم علامه ذکر کرده.

     ثالثاً این هم با شرط حاصل می‌شود. یعنی شم و بوییدن و استشمام کردن با شرط حاصل می‌شود بی‌شرط حاصل نمی‌شود. همون‌طور که ذوق یعنی چشیدن با شرط حاصل می‌شد بوییدن هم با شرط حاصل می‌شود.

خب سه تا مطلب گفتیم. شم قوه‌ای است که رایحه را حس می‌کند. این خیلی توضیح نمی‌خواهد. مطلب دوم اینکه جایگاه شامه کجاست؟ این توضیح می‌خواهد بیان می‌کند. مطلب سوم اینکه شرط استشمام چیست؟ اینم توضیح می‌خواهد بیان می‌کند ان‌شاءالله.

اما جایگاه شامه. در جلوی مغز، در جلوی مغز یعنی آن قسمت از مغز که در پیشانی قرار گرفته. دو تا زائده به شکل نوک پستان یا به بیان دیگر به شکل نخود موجود است. که این‌ها نه سفت‌اند به سفتی عصب و نه شُل‌اند به شلی مغز. مغز نرم است عصب سفت است. این دو تا زائده‌ای که در جلوی مغزند نه به سفتی عصب‌اند نه به شلی مغز. متوسط بین این‌ها هستند. قوه شامه در این دو تا موجود است. در این دو تایی زائده‌ای که جلوی مغزند و شبیه به نوک پستانند یا شبیه به نخود هستند قوه شامه در این‌ها موجود است. این جایگاه قوه شامه بود که اشاره کردیم.

[بررسی کیفیت استشمام (تکیف هوا یا اتصال ذرات)]

اما قوه شامه برای استشمام چه شرطی دارد؟ شرطش را ذکر می‌کنند. دو تا شرط گفته شده. بعضی‌ها طرفدار شرط اولند بعضی طرفدار شرط دوم‌اند خواجه می‌گوید هر کدام کافی است یعنی هر دو را قبول می‌کند. یک شرط این است که هوا متکیف شود به رایحه. یعنی این بو در هوا بپیچد. بعد به‌ توسط هوا وارد بینی ما بشود و به آن دو تا زائده که قوه شامه در آن‌ها موجود است برسد آن وقت آن قوه این بو را درک می‌کند. بو باید هوا را متکیف کند یعنی به آن کیفیت خاص بدهد. بعد هوای متکیف واصل بشود به آن قوه شامه تا این بو ادراک شود.

در تکیف هوا به بو چیزی از آن جسم ذی‌رایحه کم نمی‌شود. مثلاً فرض کنید که یک غذایی دارد پخته می‌شود. یک بویی از آن متصاعد می‌شود. بویی که از غذا متصاعد می‌شود غذا را کم نمی‌کند. ممکن است حرارت آب غذا را کم کند، ولی رفتن بو غذا را کم نمی‌کند. ولی هوا را متکیف می‌کند. یعنی هوا متکیف می‌شود به همان کیفیت خاصی که ما اسمش را بو می‌گذاریم. وقت این هوای متکیف شده به قوه شامه ما می‌رسد و با رسیدن به قوه شامه ما قوه شامه آن بوی خاص را درک می‌کند. این یک قول است که هوا باید متکیف شود تا استشمام تحقق پیدا کند.

قول دیگر می‌گویند نه، هوا متکیف نمی‌شود. از این جسمی که صاحب رایحه است باید ذرات خیلی ریزی جدا شود که آن ذرات رایحه را حمل کنند. بعد این ذرات در هوا مخلوط شود بدون اینکه هوا متکیف شود. هوا بو نمی‌گیرد، این ذرات بو می‌دهند. بعد آن وقت این ذرات به قوه شامه ما برسد قوه شامه بو را ادراک کند. که هوا دیگر احتیاج به تکیف ندارد. ذرات جسم ذی‌رایحه ذرات ریز جسم ذی‌رایحه باید آزاد بشوند در هوا، بعد هوا که مشتمل بر این ذرات است بدون اینکه به رایحه این‌ها متکیف شده باشد بو را یا آن ذرات را به مشام ما برساند و ما استشمام کنیم. اینم قول دوم.

پس قول اول می‌گوید هوا باید متکیف شود، هوا باید بو بگیرد تا ما آن بو را استشمام کنیم. قول دوم می‌گوید هوا لازم نیست بو بگیرد، آن ذرات ریزی که حامل بو هستند آن‌ها باید پخش بشوند و آن‌ها برسند به شامه ما.

خواجه می‌گوید هر دوی آن هست. در بعضی جاها ذرات جدا می‌شوند و ما استشمام می‌کنیم در بعضی جاها هوا متکیف می‌شود و ما استشمام می‌کنیم. هر کدام از این دو تا باشد کافی است. یک جا شما جسم ذی‌رایحه را می‌سایید. مثلاً فرض کنید که زردچوبه، زردچوبه یک چوب است دیگر. بعد ما این را می‌ساییم ذراتی پیدا می‌کند این ذرات متصاعد می‌شود به مشام ما می‌رسد بوی زردچوبه را ادراک می‌کند. گاهی هم نه، یک سیب خوشبو می‌گذارید آن کنار هیچ ذراتی هم ازش متصاعد نمی‌شود. هوا را متکیف می‌کند، هوا بوی سیب می‌گیرد وارد شامه ما می‌شود ادراکش می‌کنیم. پس هر دوش اتفاق می‌افتد. هم آزاد شدن ذرات که بر اثر مالیدن و ساییدن و کوبیدن و امثال ذلک حاصل می‌شود، هم متکیف شدن هوا. هر دو حاصل می‌شود و با هر کدام که حاصل شد استشمام تحقق پیدا می‌کند. پس استشمام مشروط به شرط است ولی شرطش شرط خاص نیست، أحد الشرطین کافی است. شرط این نیست که هوا متکیف شود فقط، و شرط نیست که ذرات آزاد شود فقط، بلکه چه آن باشد چه این باشد شرط حاصل است و استشمام تحقق پیدا می‌کند.

[تطبیق متن: قوه شامه]

«ومنه شم». از آن حس‌هایی که ما می‌خواهیم درباره‌شان بحث کنیم شم است. قوه شامه است. «ويفتقر إلى وصول الهواء المنفعل». این شم احتیاج دارد به اینکه هوایی که منفعل شده یعنی هوایی که اثر آن جسم بودار را گرفته و خود این هوا بودار شده. این وصول پیدا کند «إلى الخيشوم».

«أو ذي الرائحة». نه هوا، نه هوا منتقل شود به خیشوم، بلکه ذی‌رائحه یعنی جسمی که صاحب رایحه است ریزریزهاش و ریزریزاش منتقل بشوند و واصل بشوند «إلى الخيشوم». یکی از این دو باید به خیشوم برسد تا استشمام تحقق پیدا کند. خواجه می‌بینید یکی از این دو را کافی می‌داند. نمی‌گوید آن یکی به تنهایی و نمی‌گوید این یکی به تنهایی. می‌گوید أحدهما کافیست. خیشوم بُنِ بینی را می‌گویند، اندرون بینی را می‌گویند. توجه کردید آن‌طور که توضیح دادیم آن دو تا زائده را می‌گویند که در انتهای بینی روی مغز قرار دارد.

أقول: «الشم قوة في الدماغ». دماغ یعنی مغز. به کسر دال. شم قوه‌ای است در مغز که تحمل می‌کند این قوه را دو تا زائده‌ای که شبیه‌اند به «حلمة الثدي». حلمه نوک ثدی یعنی پستان. به نوک پستان شبیه‌اند.

«نابتتان» این دو تا زائده روییدند «من مقدّم الدماغ» از جلوی مغز روییدند یعنی در مقدم دماغ و در جلوی دماغ قرار دارند. «و قد فارقتا لينة الدماغ قليلاً». جدا شدند از نرمی مغز کمی. یعنی آن‌جور مثل مغز نرم نیستند. کمی از نرمی دماغ جدا شدند یا سفت‌تر شدند. اما «ولم تلحقهما صلابة العصب». سفتی عصب هم به آن‌ها ملحق نشده یعنی مثل عصب سفت نیستند همون‌طور که مثل مغز شل و نرم نیستند. بلکه متوسط بین نرمی و سفت‌جند.

خب تا اینجا جایگاه قوه شامه را بیان کرد و حالا می‌خواهد بیان کند که این قوه با چه شرطی کار انجام می‌دهد؟ می‌فرماید «ويفتقر إلى وصول الهواء المنفعل عن ذي الرائحة إلى الخيشوم». عن ذي رائحة متعلق به منفعل است. إلى الخيشوم متعلق به وصول است. باید هوایی که متأثر از ذی‌رائحه شده وصول پیدا کند إلى الخيشوم تا شامه این بو را ادراک کند.

«أو وصول» یعنی ویفتقر أو يفتقر إلى وصول «أجزاءٍ من ذي رائحة» واصل شود اجزایی از جسم ذی‌رائحه «إلیه» یعنی به الی الخیشوم. یا باید آن هوای منفعل و متکیف واصل بشود به خیشوم، یا اینکه اجزای ریزی که از آن جسم ذی‌رائحه جدا شدند و در هوا پخش شدند آن‌ها واصل بشوند به خیشوم.

«لأنّه» یعنی این قوه شامه «إنّما يدرك بالملاقاة». ضمیر لأنه به شم برمی‌گردد. یا به حس برمی‌گردد. ما به قوه شامه برگرداندیم به‌خاطر اینکه بهتر فهمیده بشود وگرنه قوه شامه مؤنث است ضمیر باید مؤنث برمی‌گشت. ضمیر چون مذکر است به شم برمی‌گردد اما قوه شامه معنا می‌کنیم که راحت‌تر معنا می‌شود. لأنه یعنی قوه شامه إنما يدرك بالملاقاة به‌وسیله ملاقات ادراک می‌کند یعنی باید با این جسم ذی‌رائحه ملاقات کند. حالا یا ملاقات کند با ذرات آن جسم یا ملاقات کند با هوایی که متکیف به بوی آن جسم شده. علی‌أی‌حال باید ملاقات کند تا بتواند ادراک کند.

از «وقد ذهب قومٌ» می‌خواهد اختلاف را بیان کند. گروهی گفتند باید از جسم ذی‌رائحه اجزایی جدا شود و متصاعد شود و به شامه برسد. گروهی گفتند نه، اجزایی از جسم ذی‌رائحه جدا نمی‌شود بلکه هوا متکیف می‌شود و هوای متکیف وارد قوه شامه می‌شود و قوه شامه را متأثر می‌کند. دلیل کسانی که قول اول را گفتند یعنی گفتند که باید از جسم ذی‌رائحه اجزایی جدا شود این است که ما در حین دلک یعنی مالیدن و ساییدن این جسم می‌بینیم اجزایی از آن متصاعد می‌شود و آن اجزا در هوا پخش می‌شود. و ما آن وقت آن اجزا را که به مشاممان رسیده ادراک می‌کنیم یعنی بوی آن اجزا را ادراک می‌کنیم. این را دیدیم چون دیدیم پس می‌گوییم باید در همه جا اجزایی از جسم ذی‌رائحه جدا شود و وارد قوه شامه شود.

توجه می‌کنید از آن دلک یعنی مالیدن و ساییدن جسم به‌دست آوردند که اجزایی متصاعد می‌شود از این جسم جدا می‌شود و متصاعد می‌شود. گفتند خب وقتی که در چنین حالتی یعنی در حالت مالیدن و ساییدن اجزا پراکنده می‌شوند و ما ادراک می‌کنیم معلوم می‌شود در جاهای دیگر هم بدون اینکه مالیدن و ساییدنی انجام بشود حالا به هر طریق دیگری اجزایی از این جسم جدا شدند و آن اجزای جدا شده وارد قوه شامه ما شدند و ما بوی آن اجزا را ادراک کردیم. در بعضی جاها که دلک است یعنی مالیدن است، ساییدن است، ما این وضع را یافتیم در بقیه جاها می‌گوییم همین‌طور است. منتها ما دلک نکردیم، نساییدیم ولی یک اتفاق دیگری افتاده که این اجزا از این جسم جدا شدند آن وقت وارد شامه ما شدند و ادراک شدند. این دلیل قول کسانی‌ست که می‌گویند اجزا باید جدا شوند.

دلیل قول کسانی که می‌گویند هوا باید متکیف شود این است که اگر اجزا بخواهد جدا بشود این سیبی که کنار اتاق گذاشتیم و مدام بوی آن را احساس می‌کنیم بعد از مدتی باید تمام بشود چون هی دارد اجزا متصاعد می‌کند. دارد اجزایش از آن جدا می‌شود. خب وقتی اجزا جدا شدند ولو اجزا ریز باشند ولی بالاخره این اجزای ریز وقتی جدا شدند چیزی از حجم سیب کم می‌کنند و کم‌کم وقتی که زیادتر جدا شدند حجم بیشتری کم می‌کند تا بالاخره سیب تمام می‌شود. در حالی که ما می‌بینیم نه، سیب تمام نمی‌شود. مدت‌ها این سیب آنجاست بو از آن متصاعد می‌شود. پس معلوم می‌شود اجزا آزاد نمی‌شوند هوا متکیف می‌شود. اینم دلیل قول دوم.

سوال: آیا تبخیر می‌شود؟

پاسخ: نه آن که تبخیر می‌شود بر اثر حرارت است. بر اثر حرارت بالاخره این سیب آبش از دست می‌رود، آبش به قول شما تبخیر می‌شود، کم‌کم چروک می‌افتد یا می‌گندد یا از بین می‌رود. آن یک بحث دیگر است. با آزاد کردن اجزا کم نمی‌شود یعنی چیزی آزاد نمی‌کند. بله آبش تبخیر می‌شود بر اثر حرارت و این ربطی به آزاد کردن بو ندارد.

«وقد ذهب قومٌ» به اینکه شم یعنی استشمام به این است که «إنّما يكون بأن» تحلیل پیدا کند اجزای جسم ذی‌رائحه. تحلیل پیدا کند یعنی حل بشود یعنی پراکنده بشود «و تنتقل مع الهواء المتوسّط إلى الحاسة». إلى الحاسة متعلق به تنتقل است. یعنی با هوایی که واسطه می‌شود این اجزا با هوا منتقل شوند به شامه ما. به حاسه ما یعنی به شامه ما. خودشان منتقل نمی‌شوند، تو هوا پخش می‌شوند و با هوا منتقل می‌شوند.

دلیلشان را توجه کنید «لأنّ الدلك» دلك یعنی مالیدن و ساییدن «و التبخير». حالا من دلك را از خارج گفتم ایشان دلك و تبخیر هر دو را می‌گوید. جسمی را که بودار است شما بگذارید در آب و حرارت به آن بدهید. دلك و تبخیر برمی‌انگیزد، تحریک می‌کند رایحه را و یزکیها یعنی برافروزد آن رایحه را. خلاصه رایحه را از جسم جدا می‌کنند. منتها رایحه که عرض است نمی‌تواند جدا بشود. پس باید با ذرات جسم بیاید.

بنابراین ذرات جسم که هر کدام حامل رایحه هستند از جسم جدا می‌شوند و به شامه ما می‌رسند و ما آن اجزا را احساس می‌کنیم یعنی استشمام می‌کنیم. یعنی بوشان را استشمام می‌کنیم. این قول اول بود که می‌گویند استشمام به‌توسط ذرات ریزی که از جسم ذی‌رائحه جدا شده انجام می‌شود.

قول دوم را توجه کنید «وقال آخرون»[3] . گروه دیگر گفتند «إنّ الهواء المتوسّط» هوایی که واسطه می‌شود بین جسم ذی‌رائحه و قوه شامه ما، آن هوا «يتكيّف بتلك الكيفية». به همان کیفیتی که این جسم که ما اسمش را رایحه می‌گذاریم به آن کیفیت متکیف می‌شود. وقتی متکیف به آن کیفیت شد به شامه ما می‌رسد و ما بو را که در هوا حاصل است استشمام می‌کنیم. «لا غير» یعنی فقط از طریق تکیف هوا این قضیه انجام می‌شود. از طریق آزاد شدن اجزای ذی‌رائحه انجام نمی‌شود. «وإلّا» یعنی اگر بخواهد از طریق جدا شدن اجزا از ذی‌رائحه انجام شود «لنقص وزن الجسم ذي الرائحة مع الاستنشاقات». لازم می‌آید که وزن جسم ذی‌رائحه با استنشاقش کم بشود. یعنی سیبی را ما چند بار بو کنیم اگر به قول شما اجزایی از آن متصاعد بشود این سیب باید کم بشود و بعد از مدتی هم تمام بشود. در حالی که این اتفاق نمی‌افتد. اینم قول دوم.

مصنف فرموده که هر دو قول درست است. یعنی گاهی آن اتفاق می‌افتد گاهی این اتفاق می‌افتد. گاهی ذرات متصاعد می‌شوند مثل چوب زردچوبه وقتی بساییدش، بکوبیدش. گاهی هم هوا متکیف می‌شود مثل همان سیبی که مثال زدیم.

این وإلا لنقص یک قیاس استثنایی است. وإلا یعنی اگر استنشاق و استشمام به جدا شدن اجزای ذی‌رائحه باشد، این مقدم.

لنقص وزن الجسم ذي الرائحة وزن جسم ذی‌رائحه کم می‌شود مع استنشاقها یعنی با استنشاق رایحه. وقتی رایحه استنشاق شد وزن جسم باید کم شود. بعد می‌گوییم والتالي باطلٌ یعنی وزن جسم کم نمی‌شود با استنشاق رایحه‌اش. نتیجه می‌گیریم فالمقدم أيضاً باطلٌ. مقدم این بود که جسم ذی‌رائحه اجزایی متصاعد کنند و آن اجزا را ما استشمام کنیم. این باطل شد. وقتی باطل شد باقی نمی‌ماند جز اینکه هوا متکیف شود و ما آن هوا را احساس کنیم یعنی بوی موجود در هوا را احساس کنیم.

مصنف رحمه الله «قد نبّه بكلامه» با این کلامش که گفت وصول الهواء المنفعل أو ذي الرائحة إلى الخيشوم با این کلامش تنبیه کرد بر اینکه هر دو امر جایز است. هم متکیف شدن هوا جایز است، هم آزاد شدن اجزایی از ذی‌رائحه جایز است.

«فإنّ الشم قد يحصل بكل واحد منهما». استشمام با هر کدام از این دو راه انجام می‌شود. چون استشمام با هر کدام از این دو راه انجام می‌شود پس ما حکم می‌کنیم به اینکه هیچ‌کدام از این دو راه راه منحصر نیستند. هم آن راه انجام می‌دهد استشمام را هم این راه. خب بحث ما در استشمام هم تمام شد. موضعش را تعیین کردیم و شرط استشمام را هم بیان کردیم.

سمع و بصر باقی می‌ماند که ان‌شاءالله در جلسه آینده مطرح می‌شود.

 


logo